خودشناسی و سبک زندگی
ذن چیست؟
محمدامین مروتی
ذن و عرفان شرقی، حلقه مفقوده تمدن غربی است که در عین حال مورد توجه کسانی چون سقراط، رواقیون، اسپینوزا، شوپنهاور، نیچه، اگزیستانسیالیسم، هایدگر قرار گرفته است.
درد بشر: خودآگاهی مفرط و دوگانگی
به گفته آلن واتس، ذن درمانی برای خودآگاهی مفرطی است که ما را تحت فشار و استرس قرار داده است. ذن آگاهی ناب، بدون دخالت "ایگو" است. ادراک است منهای ادراک کننده.
این خودآگاهی، ایگوی اغراق آمیزی است که به جای هماهنگی با دنیا می خواهد با آن بجنگد. ایگو کارش، دوگانه سازی و تقابل است. لذا دوگانه ی کاذب عین/ ذهن را جعل می کند و از طریق زمانمندی و خلق دوگانه کاذب دیگری به نام گذشته/ آینده بدان استمرار می دهد. کل ماجرا فهم این نکته است که گذشته و آینده وجود ندارند و نباید ما را درگیر خود نمایند. بودا کسی است که در اینجا و اکنون می زید. نه حسرتی دارد از گذشته و نه آرزویی دارد برای آینده.
درمانش: جور دیگر دیدن
ذن، تغییر خود و نگاه خود به جای تغییر جهان است. جور دیگر دیدن است. ذنرین همان چیزی را می بیند که دیگران می بینند. کوه، دریا و آسمان به اضافه ی آرامش و حال خوب. ذن، فهم و درک جهان است.
این تغییر نگاه، خودش مستلزم نوعی آگاهی و بیداری است که عصاره اش این است که من، بخشی از عالمم نه مدیر آن، نه در مقابل آن.
این تغییر نگاه، مستلزم رها شدن از گذشته و آینده است که به باز تولید دوگانه کاذب عین و ذهن، استمرار می دهند.
تیپ ایدئال ذن:
تیپ ایدئال ذن موجودی است که دو صفت "آرامش و پذیرش" را به غایت در خود دارد. آرامش دارد چون عجله نمی کند و دچار شتابزدگی نیست و از روی لحظه ها نمی پرد، بلکه متمرکز در حال بی پایان است. زمان حال، بی پایان است چون ما همیشه در زمان حال به سر می بریم. اما گذشته و آینده هم توهمند و وجود خارجی ندارند. اقامت در این حال بی پایان، نوعی آرامش و آهستگی و متانت به ذنرین می دهد.
"پذیرش" تیپ ذن نیز نوعی گشودگی به تجربه و سخنان تازه است نوعی دانشجویی همیشگی و مستمر و عشق به دانستن بی پایان است.
تیپ ذن انسانی کودک وش و بذله گو و شوخ طبع است. تیپ ذن کاملا انسان است نه انسان کاملی که در رویاهای مردم وجود دارد. کاملا انسان بودن یعنی کارها به مهم و نامهم تقسیم نکنیم و معمولی ترین و عادی ترین کارها را کامل و درست انجام دهیم. ذن، عاشقانه دهان باز کردن و عاشقانه دهان بستن، عاشقانه زیستن و عاشقانه مردن است.
رهروی از "جوشو" خواست بدو ذن را بیاموزد. گفت برو کاسه ات را بشوی.
کاسه را باید با حالتی روحانی و عاشقانه بشویی. طوری که حس کنی به کار مهم و مقدسی مشغولی.
هرکاری را برای دل خودت انجام بده نه دیگران.
تیپ ذن انسان طبیعی و معمولی است نه کسی که می خواهد استادباشد، مهم باشد و مورد توجه قرار گیرد. عادی و طبیعی بودن به سخت ترین کاری تبدیل شده که با آن مواجهیم. انسانی که وقتی خوابش بیاید بخوابد و وقتی گرسنه شود بخورد نه بر حسب ساعت و عادت. انسانی که هر کاری را با تمرکز و جدیت انجام دهد. تیپ ذن دنبال متافیزیک پیچیده و پر رمز و راز نیست. دنبال فیزیک و طبیعتِ دم دست است. 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
👆👆ادامه از فرسته بالایی👆👆 هستی شناسی و جهان نگری:
این خوشخویی و آرامش، حاصل نگاهی است که او به دنیا دارد. اینکه جهان مادر است و من فرزند او. اینکه جهان اصل است و من فرع او. اینکه جهان قانون است و من تابع او. من باید با جهان هماهنگ باشم نه جهان با من. من نمی توانم جهان را تغییر دهم بلکه باید با خودم را با قوانینش تطبیق دهم. زور بیخودی نزنم. تیپ ذن حرکاتش متین و کامل و ساده و آهسته و متاملانه است. خود را با کسی مقایسه نمی کند. خودش است و به تعبیر یونگی آن، بهترین نسخه وجود خودش است. به تعبیر ذنرین ها، هیچکس می تواند مقلد بودا باشد، بلکه هر کس باید بودای خودش باشد.
وقتی از منظر خود در جهان نظر نکردم، قضاوت اجزای عالم را رها می کنم و نگاه کردن و هوشیاری و آگاه بودن را جای داوری و نیک و بد کردن عالم و رد و قبول آن می گذارم. بدترین نوع قضاوت آن است که به حب یا بغض آمیخته باشد و تیپ ذن می کوشد به جای قضاوت اوضاع آن را بفهمد. او نگاهی بی تبعیض دارد و می کوشد تا مشکلات را درک کند و بفهمد، نه اینکه آن را به مشغله ذهنی تبدیل نماید. نگاه بی تبعیض و عدل نگاه، همان است که ابوسعید بدان "یکسان نگریستن" می گوید.
نگریستن و تجربه کردن به جای قضاوت کردن، حاصل همان نگاهی است که خود را فرزند جهان و جزئی از جهان می داند و مشکلات ما ناشی از نگاهی که خود را دائرمدار عالم و مدیر جهان می داند. نگاهی که حاصل یک ایگوی قوی و اغراق شده است. نگاهی برخاسته از خودبزرگ بینی.
زمانی که از منظری وسیع تر به این نتیجه رسیدی که در چشم طبیعت اهمیت تو از هیچکس و از هیچ موجودی – ولو یک مگس- بیشتر نیست، درک درستی از واقعیت و تائو پیدا کرده ای. من از هیچ کس و هیچ چیزی مهمتر نیستم. ذهن من و ایگوی من است که این خودبینی را به من تحمیل کرده است. هر چیزی و هر کسی ارزش علیحده، مستقل و غیر قابل قیاس با دیگری دارد. یعنی ما نیز نسبت به دیگران برتری نداریم.
تیپ ذن، آنچه را طبق قوانین نمی تواند تغییر دهد، وامی گذارد و آنچه را می تواند طبق قوانین تغییر دهد، تغییر می دهد و مهمتر اینکه تفاوت این دو را هم می داند.
این نگاه، تحمل ناملایمات و سختی ها را آسان می کند نه اینکه آن ها را منکر شود. در زندگی ما درد واقعی وجود دارد ولی نشخوار درد کردن، رنجی مضاعف است که حاصل نپذیرفتن واقعیت درد است.
معرفت شناسی ذن:
معرفت شناسی ذن بر تهی بودگی استوار است. تهی بودگی یعنی بدون پیشداوری و با ذهن باز و گشوده، تجربه کردن و شنیدن و خواندن. این همان ذهنی است که از استعاره آینه برای آن استفاده می کنیم. آینه، گیرندگی کامل دارد ولی به هیچ باوری نمی چسبد و آن را تبدیل به عقیده سفت و سخت نمی کند.
معرفت شناسی ذن بر این اساس است که تقسیم بندی ها و داوری های ما در باب خوب و بد، نسبی و ذهنی اند. یعنی ما این مفاهیم ذهنی را بر خواسته ها و آرزوها و منافع شخصی خود حمل می کنیم. از منظری وسیع تر خوب و بدی وجود ندارد و تنها واقعیت وجود دارد. خوب و بد تفسیرها و تعبیرهای ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. در واقع ذن می کوشد ذهنیت گرایی و نسبی گرایی را در رابطه با واقعیت، نقد کند و به جای قضاوت نوعی گشودگی و پذیرش به واقعیت را جایگزین سازد. ذهن قضاوتگر مانعی بر سر دیدن اشیا کماهی(آنچنان که در واقع هستند) می باشد. ما کمابیش در رویا و خواب به سر می بریم. این مضمون عین حدیثی است که عرفا از پیامبر نقل کرده اند: "اللهم ارنی اشیاء کماهی." ارزش های ذهنی برای خود جعل می کنیم و می سازیم و بعد آن ها را خیلی جدی می گیریم و زندگی مان را فدای آن ذهنیات می کنیم.
بیداری یا ساتوری، همین بیداری از توهم بزرگی است که ایگوی اغراق شده ی ما بدان دچار شده است. این که ما تافته ای جدابافته از دیگر موجودات هستیم. بیداری از این خواب و این رویا و حرکت به سمت واقعی شدن است.
خلاصه:
از نظر ذن مشکل بشر در خودآگاهی مفرطی است که پای از گلیمش درازتر کرده است.
درمان این بیماری، منوط به خروج از توهم و شناخت واقعیت خود و جهان است.
واقعیت این است که من تافته جدابافته نیستم و به همان اندازه وجود و اهمیت دارم که یک مورچه یا یک مگس یا یک فیل.
وقتی از این توهم خارج شوم، رابطه درستی با جهان پیدا می کنم و آن این است که به جای درافتادن با جهان، بکوشم و بتوانم خود را با قوانین هستی(تائو) تطبیق دهم. آرامش و پذیرش، نتیجه این تطابق و هماهنگی است. در این صورت پیشداوری ها و تعصبات جایشان را به ذهنی می دهند که از آن به خالی و عالی(تهی شدگی) می دهند. ذهنی پذیرا و گیرا و آینه گون. ذهنی گشوده و گشاده بر روی حقیقت و واقعیت. ذهنی متمرکز و حال محور. آرام و متین و باحوصله.
منبع:
درسهایی از استادان ذن/ نویسنده:رینالد هوراس بلیث/ مترجم:نسرین مجیدی/ ناشر:هیرمند 1371
11 مهر 1403
این خوشخویی و آرامش، حاصل نگاهی است که او به دنیا دارد. اینکه جهان مادر است و من فرزند او. اینکه جهان اصل است و من فرع او. اینکه جهان قانون است و من تابع او. من باید با جهان هماهنگ باشم نه جهان با من. من نمی توانم جهان را تغییر دهم بلکه باید با خودم را با قوانینش تطبیق دهم. زور بیخودی نزنم. تیپ ذن حرکاتش متین و کامل و ساده و آهسته و متاملانه است. خود را با کسی مقایسه نمی کند. خودش است و به تعبیر یونگی آن، بهترین نسخه وجود خودش است. به تعبیر ذنرین ها، هیچکس می تواند مقلد بودا باشد، بلکه هر کس باید بودای خودش باشد.
وقتی از منظر خود در جهان نظر نکردم، قضاوت اجزای عالم را رها می کنم و نگاه کردن و هوشیاری و آگاه بودن را جای داوری و نیک و بد کردن عالم و رد و قبول آن می گذارم. بدترین نوع قضاوت آن است که به حب یا بغض آمیخته باشد و تیپ ذن می کوشد به جای قضاوت اوضاع آن را بفهمد. او نگاهی بی تبعیض دارد و می کوشد تا مشکلات را درک کند و بفهمد، نه اینکه آن را به مشغله ذهنی تبدیل نماید. نگاه بی تبعیض و عدل نگاه، همان است که ابوسعید بدان "یکسان نگریستن" می گوید.
نگریستن و تجربه کردن به جای قضاوت کردن، حاصل همان نگاهی است که خود را فرزند جهان و جزئی از جهان می داند و مشکلات ما ناشی از نگاهی که خود را دائرمدار عالم و مدیر جهان می داند. نگاهی که حاصل یک ایگوی قوی و اغراق شده است. نگاهی برخاسته از خودبزرگ بینی.
زمانی که از منظری وسیع تر به این نتیجه رسیدی که در چشم طبیعت اهمیت تو از هیچکس و از هیچ موجودی – ولو یک مگس- بیشتر نیست، درک درستی از واقعیت و تائو پیدا کرده ای. من از هیچ کس و هیچ چیزی مهمتر نیستم. ذهن من و ایگوی من است که این خودبینی را به من تحمیل کرده است. هر چیزی و هر کسی ارزش علیحده، مستقل و غیر قابل قیاس با دیگری دارد. یعنی ما نیز نسبت به دیگران برتری نداریم.
تیپ ذن، آنچه را طبق قوانین نمی تواند تغییر دهد، وامی گذارد و آنچه را می تواند طبق قوانین تغییر دهد، تغییر می دهد و مهمتر اینکه تفاوت این دو را هم می داند.
این نگاه، تحمل ناملایمات و سختی ها را آسان می کند نه اینکه آن ها را منکر شود. در زندگی ما درد واقعی وجود دارد ولی نشخوار درد کردن، رنجی مضاعف است که حاصل نپذیرفتن واقعیت درد است.
معرفت شناسی ذن:
معرفت شناسی ذن بر تهی بودگی استوار است. تهی بودگی یعنی بدون پیشداوری و با ذهن باز و گشوده، تجربه کردن و شنیدن و خواندن. این همان ذهنی است که از استعاره آینه برای آن استفاده می کنیم. آینه، گیرندگی کامل دارد ولی به هیچ باوری نمی چسبد و آن را تبدیل به عقیده سفت و سخت نمی کند.
معرفت شناسی ذن بر این اساس است که تقسیم بندی ها و داوری های ما در باب خوب و بد، نسبی و ذهنی اند. یعنی ما این مفاهیم ذهنی را بر خواسته ها و آرزوها و منافع شخصی خود حمل می کنیم. از منظری وسیع تر خوب و بدی وجود ندارد و تنها واقعیت وجود دارد. خوب و بد تفسیرها و تعبیرهای ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. در واقع ذن می کوشد ذهنیت گرایی و نسبی گرایی را در رابطه با واقعیت، نقد کند و به جای قضاوت نوعی گشودگی و پذیرش به واقعیت را جایگزین سازد. ذهن قضاوتگر مانعی بر سر دیدن اشیا کماهی(آنچنان که در واقع هستند) می باشد. ما کمابیش در رویا و خواب به سر می بریم. این مضمون عین حدیثی است که عرفا از پیامبر نقل کرده اند: "اللهم ارنی اشیاء کماهی." ارزش های ذهنی برای خود جعل می کنیم و می سازیم و بعد آن ها را خیلی جدی می گیریم و زندگی مان را فدای آن ذهنیات می کنیم.
بیداری یا ساتوری، همین بیداری از توهم بزرگی است که ایگوی اغراق شده ی ما بدان دچار شده است. این که ما تافته ای جدابافته از دیگر موجودات هستیم. بیداری از این خواب و این رویا و حرکت به سمت واقعی شدن است.
خلاصه:
از نظر ذن مشکل بشر در خودآگاهی مفرطی است که پای از گلیمش درازتر کرده است.
درمان این بیماری، منوط به خروج از توهم و شناخت واقعیت خود و جهان است.
واقعیت این است که من تافته جدابافته نیستم و به همان اندازه وجود و اهمیت دارم که یک مورچه یا یک مگس یا یک فیل.
وقتی از این توهم خارج شوم، رابطه درستی با جهان پیدا می کنم و آن این است که به جای درافتادن با جهان، بکوشم و بتوانم خود را با قوانین هستی(تائو) تطبیق دهم. آرامش و پذیرش، نتیجه این تطابق و هماهنگی است. در این صورت پیشداوری ها و تعصبات جایشان را به ذهنی می دهند که از آن به خالی و عالی(تهی شدگی) می دهند. ذهنی پذیرا و گیرا و آینه گون. ذهنی گشوده و گشاده بر روی حقیقت و واقعیت. ذهنی متمرکز و حال محور. آرام و متین و باحوصله.
منبع:
درسهایی از استادان ذن/ نویسنده:رینالد هوراس بلیث/ مترجم:نسرین مجیدی/ ناشر:هیرمند 1371
11 مهر 1403
با تو می گویم: داوری
دنیای قضاوتها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزشهای خودمان. (مارشال روزنبرگ)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴شعر این اثر داستان جالبی دارد که شنیدنیست!
درسال ۱۳۰۵روزنامه (اقدام)به مدیریت عباس خلیلی(پدر سیمین بهبهانی)مسابقهای ترتیب میدهد بین شاعران فارسی آن زمان مانند وحید دستگردی،رشیدیاسمی،ایرج میرزا و...در مورد برگرداندن افسانهای اروپایی به شعرفارسی.
از بین شرکت کنندگان ایرج میرزا با امتیاز بسیار برنده میشود
او درین شعر کوتاه و بسیار زیبا چنان استادانه ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی را به کار برده و چنان نکات ظریفی به داستان میافزاید که آنرا صدچندان زیباتر ساخته و خود به شاهکاری در ادبیات فارسی تبدیل شده
اصل داستان: دو دلداده در کنار رود دانوب ایستاده بودند که گل زیبایی بر روی آب پدیدار میشود و دلبر به آن ابراز علاقه میکند عاشق بیدرنگ به رودخانه میپرد و گُل را گرفته بسوی دلبر خود پرتاب میکند و میگوید"فراموشم مکن"و خود در آبهای خروشان غرق میشود
ازآن پس این گل را(گل فراموشم مکن)میخوانند
اما ببینید ایرج میرزا با این داستان چه کرده وچه نکات باریک و هنرمندانهای به آن افزوده
بعدها مرتضی نیداود بر روی این شعر آهنگی ساخت و قمرالملوک وزیری آنرا خواند وسالها بعد هنگامه اخوان آنرا بازخوانی کرد که میشنوید
چه غمناک!😪
درسال ۱۳۰۵روزنامه (اقدام)به مدیریت عباس خلیلی(پدر سیمین بهبهانی)مسابقهای ترتیب میدهد بین شاعران فارسی آن زمان مانند وحید دستگردی،رشیدیاسمی،ایرج میرزا و...در مورد برگرداندن افسانهای اروپایی به شعرفارسی.
از بین شرکت کنندگان ایرج میرزا با امتیاز بسیار برنده میشود
او درین شعر کوتاه و بسیار زیبا چنان استادانه ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی را به کار برده و چنان نکات ظریفی به داستان میافزاید که آنرا صدچندان زیباتر ساخته و خود به شاهکاری در ادبیات فارسی تبدیل شده
اصل داستان: دو دلداده در کنار رود دانوب ایستاده بودند که گل زیبایی بر روی آب پدیدار میشود و دلبر به آن ابراز علاقه میکند عاشق بیدرنگ به رودخانه میپرد و گُل را گرفته بسوی دلبر خود پرتاب میکند و میگوید"فراموشم مکن"و خود در آبهای خروشان غرق میشود
ازآن پس این گل را(گل فراموشم مکن)میخوانند
اما ببینید ایرج میرزا با این داستان چه کرده وچه نکات باریک و هنرمندانهای به آن افزوده
بعدها مرتضی نیداود بر روی این شعر آهنگی ساخت و قمرالملوک وزیری آنرا خواند وسالها بعد هنگامه اخوان آنرا بازخوانی کرد که میشنوید
چه غمناک!😪
ما تربیت نشدیم
✍رضا بابایی
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا ازغار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.کانالنویسنده
✍رضا بابایی
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا ازغار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.کانالنویسنده
Telegram
📎
آیه هفته: فساد در زمین
وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ : فرعون گفت بگذاريد من موسي را بكشم و او پروردگارش را ( براي نجات خود از دست من ) به فرياد خوانَد. من از اين ميترسم كه آئين شما را تغيير دهد يا اين كه در زمين فساد را گسترش دهد و پراكنده سازد. (سوره غافر آیه 26)
کلام هفته: تغییر و تحول
با ورژنهای قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آنچه را که تو اکنون میدانی، نمیدانستند. (علیرضا زمانی)
شعر هفته: عاشقانه
بر رهگذر بلا نهادم دل را
خاص از پی تو، پای گشادم، دل را
از باد، مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم، دل را (مولانا)
داستانک:محبت
یادمه وقتی کوچیک بودیم ننه عبود زن همسایمون هر از گاهی میومد درخونمون و یه نامه دستش بود و به پدر بزرگم میگفت:
خدا پدر و مادرت رو بیامرزه من سواد ندارم این نامه پسرمه که کویت زندگی میکنه، میتونی برام بخونیش؟ پدربزرگ هم میگفت بیا ننه عبود، بیا تو اتاق تا واست بخونمش. بعد از نیم ساعت ننه عبود میومد بیرون و دعا کنان از خونمون میرفت!
حالا که بزرگ شدیم تازه فهمیدیم که نه ننه عبود پسری تو کویت داشت و نه پدربزرگمون سواد خوندن داشت!
طنز هفته:خطا
شخصی هرچه تیر به سوی مرغی میانداخت خطا میرفت. رفیقش مرتّب میگفت: "احسنت". شخصِ تیرانداز آشفته شد و با عصبانیت به دوستش گفت: مرا مسخره میکنی؟ رفیقش گفت: نه والله. آن مرغ زیرک را تحسین میکنم. (عبید زاکانی)
فیلم هفته: "تایتانیک" و موقعیت مرزی (1997)
محمدامین مروتی
کارگردان: جیمز کامرون
بازیگران: لئوناردو دی کاپریو. کیت وینسلت
تایتانیک برنده ۱۱ جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد.
پس از سال ها دوباره فیلم تایتانیک(تولید 1997) را می دیدم.
اگزیستانسیالیست ها می گویند در موقعیت های مرزی و لحظات بحرانی جوهر و شخصیت واقعی افراد نمایان می شود. پس انسان باید خود را در معرض آزمایش قرار دهد تا به کُنه ذات خود دست یابد.
از 2200 نفر مسافر کشتی، 700 نفر در قایق ها جا می شوند. 1500 نفر از ساکنان قسمت درجه دو در آبهای یخزده و سرد با جلیقه های نجات شناورند و منتظر کمک.
قایق ها هنوز جا دارند ولی عده ای موافق برگشت و عده ای دیگر مخالف کمک به غریق ها هستند. از بیست قایق فقط یک قایق برمی گردد و با انبوه اجساد یخزده روبرو می شود. تنها 7 نفر زنده مانده اند و نجات داده می شوند.
اگر شما به جای قایق نشین ها بودید، با این شب تاریک و بیم موج و گرداب هائل چه می کردید؟ برمی گشتید یا جان خود را بر می داشتید و از مهلکه به در می کردید؟
انسان با همذات پنداری با شخصیت های داستان در جهت شناخت عمیق تر خود حرکت می کند.
انسانِ کینتوز، تنها تا جایی میتواند خوب باشد که بتواند یک عاملِ بیرونی یا دیگران به مثابهٔ شر را، تصویر کند؛ در نتیجه، فرمولِ بنیادیِ او این است: «شما بد هستید، بنابراین من خوبم». فرمولی مبتنی بر سر و تَه کردنِ گفتارِ ارباب: «من خوبم، در نتیجه شما بد هستید». انسانِ قدرتمند نیازی به جهانِ متخاصم ندارد و در نتیجه نیازی به تصویر کردنِ دیگران به منزلهٔ شرِّ پیشینی ندارد.
📘#نیهیلیسم
✍ بولنت دیکن
📘#نیهیلیسم
✍ بولنت دیکن