با تو می گویم:
امان از وقتی که دین ابزار سیاست واقع شود. (مطهری/ حماسه حسینی)
گفتار اجتماعی
پدیده ی ترامپ
محمدامین مروتی
ترامپ پدیدۀ پیچیده و قابل مطالعه ای است. وجوه مختلف شخصیتی و فکری اش، او را از هم حزبی هایش نیز متمایز می کند. شاید به همین دلیل مدتی سودای تاسیس حزب سومی در اندیشه داشت.
در وهلۀ اول او به اقتضای شغلش – که در آن هم موفق بوده- یک تاجر تمام عیار اهل معامله است.
با همه معامله می کند ولی علاقه ای به جنگ ندارد مگر اینکه منافعش به خطر افتد و ناچار شود. تمایل به معامله با طالبان و ایران و کره شمالی هم دارد.
تهدید هم می کند. خط و نشان هم می کشد ولی فشار اقتصادی و تحریم را به حمله نظامی ترجیح می دهد.
معتقد است آمریکا در خاورمیانه منافعی ندارد که برایش بجنگد. وابستگی نفتی آمریکا به خاورمیانه از بین رفته است. لذا می کوشد حتی الامکان انیروهایش را از منطقه بیرون ببرد. اگر هم بخواهد به نفع کسی بجنگد، معتقد است هزینه اش را نباید مالیات دهندگان آمریکایی بپردازند.
شعار اصلی او "اول آمریکا" است و غالباً منافع ملی و کوتاهمدت را به منافع مشترک و درازمدت، اولویت می دهد. چشم انداز او کوتاه و نزدیک بینانه و تنگ نظرانه و پوپولیستی است. لذا در مورد هزینه های سازمان ملل، ناتو و محیط زیستی، در تعرفه های چینی و امثال آن، معتقد است آمریکا نباید بیشتر از سایر شرکایش هزینه کند و اعضای ناتو باید 5 درصد بودجه شان را به این پیمان اختصاص دهند. در غیر این صورت، تهدید به خروج از این سازمان ها می کند.
ترامپ لیبرال نیست. بیشتر ملی گراست. به همین دلیل به وضع تعرفه علیه کالاهای چینی و کانادایی تاکید دارد که با منطق بازار آزاد منافات دارد.
بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق، گفتمان لیبرالیسم برای چند دهه به گفتمان مسلط جهان تبدیل شد وانقلاب های رنگی فراوانی در دنیا اتفاق افتاد تا آنجا که فوکویاما غلبۀ این گفتمان را پایان جهان تعبیر کرد. اما پس از آن، نوعی ملی گرایی پوپولیست و بعضاً افراطی در قالب راست افراطی، در جهان توسعه یافت و در کشورهای مهمی مثل روسیه، ترکیه مجارستان، هند و برزیل حکومت را گرفتند که رابطة ترامپ با همۀ آن ها (پوتین/اردوغان/ اوربان/ مودی/بولسونارو) همدلانه و دوستانه است. در اروپا هم احزاب راست و ملی گرا، که در اقلیت مطلق بودند، رشد فراوانی پیدا کردند. به قدرت رسیدن ترامپ این پروسه را تسریع کرد تا جایی که ایلان ماسک علناً و به شکلی مداخله جویانه از این احزاب دفاع می کند.
اولویت ترامپ و همفکرانش اقتصاد است نه دموکراسی. لذا مطبوعات آزاد را هم تهدید می کند و آن ها را چپگرا می داند و حتی رقیبش کاملا هریس را کمونیست می خواند. طرفدارانش پارلمان را اشغال می کنند و خودش نیز از موضع بالا و تحقیر آمیز و قلدرانه با دیگران سخن می گوید و مدام از خودش تعریف می کند که اگر من بودم روسیه به اوکراین و حماس به اسرائیل حمله نمی کرد.
مهمترین چیزی که می تواند او را مهار کند، سیستم حکمرانی آمریکا و به خصوص هم حزبی های خود او هستند. در غیر این صورت جهان با چالش های متعدد و جدیدی مواجه خواهد شد که ترامپیسم سرچشمۀ آن هاست.
به لحاظ اخلاقی هم انسان موجهی نیست. با زنان بسیاری رابطۀ خارج از ازدواج داشته و برای ساکت کردنشان به دادن رشوه متوسل شده.
با همۀ این ها برای اقتصاد کشورش مثبت بوده و دلیل اصلی رای آوردنش نیز همین است نه سایر مواضعش.
با همۀ این شناخت ها که از ترامپ داریم، او همچنان پیش بینی ناپذیر و غیر عادی است. خط و نشان های اخیرش برای کانادا و مکزیک و پاناما و گرینلند، موید این مدعاست. وی مرزهای آمریکا و کانادا را ساختگی می داند. ترامپ کانادا را به فشار اقتصادی تهدید کرده و توسل به زور علیه گرینلند را رد نکرده است. گرینلند اهمیت سوق الجیشی دارد و کانادا اهمیت اقتصادی. کانادا دومین کشور پهناور جهان است.
با تو می گویم: تمدن
تمدن با "نظم و قانون" عمومی آغاز می شود، با "آزادی" رشد می کند و در "هرج و مرج و بی قانونی" از میان می رود.
به نام پدر
از مردم با اصل و نسب بود، پدر
یکعمر چراغِ راهِ شب بود، پدر
مردانه برای لقمهای نانِ حلال
تا آخرِ عمر، جان به لب بود، پدر...
#فرهاد_مرادی
#فرهاد_کرمانشاهی
از مردم با اصل و نسب بود، پدر
یکعمر چراغِ راهِ شب بود، پدر
مردانه برای لقمهای نانِ حلال
تا آخرِ عمر، جان به لب بود، پدر...
#فرهاد_مرادی
#فرهاد_کرمانشاهی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نگرانی و اضطراب
اگر دارای ده ها مدرک دانشگاهی از بهترین دانشگاههای دنیا باشیم،
اگر در بهترین نقطه شهر و در بزرگترین و شیک ترین منازل زندگی کنیم،
اگر در گرانترین اتوموبیلها سوار شویم و از پیشرفتهترین تولیدات تکنولوژی استفاده کنیم و در شهرت و ثروت و محبوبیت غرق شویم،
متجدد شده ایم.
اما:
اگر عقیده مخالف را شنیدیم و خشمگین نشدیم،
اگر عقیده خود را به دیگران تحمیل نکردیم،
اگر در کوچه و خیابان زباله نریختیم،
اگر در کار یکدیگر دخالت نکردیم،
اگر دیگران را به خاطر جنسیت، ملیت، باور و مذهب، نوع پوشش، لهجه، و طبقه اجتماعیشان کوچک نشمردیم،
اگر به حرفهای مخاطبمان تا به انتها گوش سپردیم و در میان صحبتهایش نپریدیم،
اگر منافع جمع را بر منافع خویش ترجیح دادیم،
اگر اشتباهاتمان را پذیرفتیم و بابت آنها عذرخواهی کردیم و
اگر ........
متمدن شدهایم.
متمدن شدن، پیش نیاز بدست آوردن دموکراسی است. بنابراین اگر بخواهیم در آینده جامعهای آباد، آزاد و دموکراتیک داشته باشیم شایسته است از هم اکنون رفتارهای ضد دموکراتیک خود را تعدیل کرده و یا تغییر دهیم و بدانیم که تا ما در این کار بس عظیم شرکت فعالانه نداشته باشیم ، بدست آوردن دموکراسی در حد یک آرزو خواهد ماند.
کتاب صوتی در اسارت فرهنگ
اگر در بهترین نقطه شهر و در بزرگترین و شیک ترین منازل زندگی کنیم،
اگر در گرانترین اتوموبیلها سوار شویم و از پیشرفتهترین تولیدات تکنولوژی استفاده کنیم و در شهرت و ثروت و محبوبیت غرق شویم،
متجدد شده ایم.
اما:
اگر عقیده مخالف را شنیدیم و خشمگین نشدیم،
اگر عقیده خود را به دیگران تحمیل نکردیم،
اگر در کوچه و خیابان زباله نریختیم،
اگر در کار یکدیگر دخالت نکردیم،
اگر دیگران را به خاطر جنسیت، ملیت، باور و مذهب، نوع پوشش، لهجه، و طبقه اجتماعیشان کوچک نشمردیم،
اگر به حرفهای مخاطبمان تا به انتها گوش سپردیم و در میان صحبتهایش نپریدیم،
اگر منافع جمع را بر منافع خویش ترجیح دادیم،
اگر اشتباهاتمان را پذیرفتیم و بابت آنها عذرخواهی کردیم و
اگر ........
متمدن شدهایم.
متمدن شدن، پیش نیاز بدست آوردن دموکراسی است. بنابراین اگر بخواهیم در آینده جامعهای آباد، آزاد و دموکراتیک داشته باشیم شایسته است از هم اکنون رفتارهای ضد دموکراتیک خود را تعدیل کرده و یا تغییر دهیم و بدانیم که تا ما در این کار بس عظیم شرکت فعالانه نداشته باشیم ، بدست آوردن دموکراسی در حد یک آرزو خواهد ماند.
کتاب صوتی در اسارت فرهنگ
Telegram
ﺩﺭ اﺳﺎﺭﺕ ﻓﺮﻫﻨﮓ
کتاب بصورت پی دی اف 👆
http://t.me/shey72
کتاب به صورت صوتی 👆
🌹🌹🌹
http://t.me/shey72
کتاب به صورت صوتی 👆
🌹🌹🌹
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دیوان شمس (دگرباره بشوریدم)
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی، بدرّانم به جان تو
مولانا در این غزل، ئپدر خطابی به معشوق، وصف شیدایی و شوریدگی خود را بیان می کند. این شوریدگی و جنون چنان است که هیچ بندی مانع آن نمی شود. در گذشته بر دست و پای دیوانگان زنجیر و طناب می بستند.
من آن دیوانۀ بندم، که دیوان را همیبندم
زبان مرغ میدانم، سلیمانم به جان تو
او عاشقِ زنجیر و بند معشوق است و چه از این بهتر که اسیر معشوق باشی. در واقع عاشق با رفتن در دام معشوق، نفسانیتش را اسیر خود می کند. اسارت او در عین حل اسارت نفس هم هست. عشق دیوان را می بندد یعنی نفسانیت را اسیر می کند.
نخواهم عمر فانی را، توی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را، توی جانم به جان تو
عمر و جان خود را فدای معشوق می کند و از جانی که فدای معشوق نشود، با صفت "پر غم" تعبیر می کند.
چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانم به جان تو
کفر و ایمان برای عاشق، معنای متفاوتی دارد. کفر و ظلمت، عدم حضور معشوق است و ایمان حضور او.
گر آبی خوردم از کوزه، خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بیتو، پشیمانم به جان تو
یک دم من بی تو نمی گذرد. حتی اگر از آب، سیراب می شوم، به خاطر نعمت وجود توست.
اگر بیتو بر افلاکم، چو ابر تیره غمناکم
وگر بیتو به گلزارم، به زندانم به جان تو
بدون تو اگر بر فلک باشم، مثل ابر تیره و غمگین هستم و بدون تو گلستان برایم عین زندان است.
سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر، که ویرانم به جان تو
گوشم با شنیدن نامت به رقص می آید و هوش من با نوشیدن جامت. مرا بساز که بدون تو ویرانه ای بیش نیستم.
درون صومعه و مسجد، توی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی، بگردانم به جان تو
به خاطر تو به مسجد و معبد می آیم. هرجا روی کنی، من هم بدانجا روی می کنم.
سخن با عشق میگویم ،که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران، را نگهبانم به جان تو
مانند آهو اسیر شیر معشوقم. اما آهوی عاشق در واقع نگهبان و محافظ شیر معشوق است.
ایا منکر درون جان، مکن انکارها پنهان
که سرّ سرنبشتت را، فروخوانم به جان تو
مولانا خطاب به منکران عشق، می گوید در دل نیروی عشق را انکار می کنید اما من می توانم درون و باطن تو را بخوانم.
چه خویشی کرد آن بیچون، عجب با این دل پرخون
که ببریدهست آن خویشی، ز خویشانم به جان تو
آن معشوق بی نظیر چنان کاری با دل پرخونم کرد که جز وی، همه خویشانم را از یاد برده ام.
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم، که قربانم به جان تو
بای عاشقی که جانش را قربانی می کند، تو عید قربان هستی. مرا برای مطبخ خود قربانی کن.
ز عشق شمس تبریزی، ز بیداری و شبخیزی
مثال ذرّه ی گردان پریشانم به جان تو
از فراق شمس خواب ندارم و مثل ذره ای سرگردانم.
19 آذر 1403
یادمان باشد:
تاریکی نمیتواند تاریکی را از بین ببرد. تنها نور است که میتواند این کار را بکند. نفرت نمیتواند نفرت را از بین ببرد. تنها عشق است که میتواند این کار را بکند. (مارتین لوترکینگ)
گفتار فلسفی
جرج لِیکاف (زاده ۱۹۴۱)
محمدامین مروتی
جرج لیکاف زبانشناس آمریکایی است.
زبان شناسی شناختی:
زبان شناسی شناختی دومین انقلاب زبان شناسی، پس از انقلاب اول زبان شناسی چامسکیایی، است که توسط جرج لیکاف و همکارانش مطرح شد که از سه مرحله ی زمانی گذشته است:
مرحله ی اول قبل از ۱۹۶۶ که لیکاف بعنو ان دستیار چامسکی و پیرو نظریه ی "گشتاری نحوی زبان" بود.
مرحله ی دوم از ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۵ که لیکاف نظریه ی "معناشناسی زایشی" را به نظریه ی گشتاری چامسکی اضافه کرد و به این ترتیب "معنا" را در شکل گیری ساختار زبانی دخیل دانست.
مرحله سوم از ۱۹۷۵ که لیکاف "معناشناسی زایشی" طرح شده ی خود را رها کرد و نظریه ی "استعاره های مفهومی در معناشناسی زبان" را طرح و به این ترتیب شناختیک بودن ساختار زبان را مطرح و آن را "زبان شناسی شناختی" نام نهاد.
ذهن بدنمند:
لیکاف ابتدا پیرو نظریه دستور گشتاری چامسکی بود. در اواخر دهه ۱۹۶۰ کوشید نظریه معناشناسی زایا را به عوان بدیلی برای نحو زایای چامسکی رواج دهد. در یک مصاحبه وی این چنین عنوان کرد:
"نوام مدعی بود که نحو مستقل از معنا، بافت، دانش پیشزمینه، حافظه، فرایند شناختی، نیت ارتباطی و هر جنبهای از بدن است… وقتی بر روی دقایق نظریه اولیهاش کار میکردم، موارد معدودی را یافتم که معناشناسی، بافت و دیگر عوامل به درون قواعدی که سازههای نحوی عبارات و تکواژها را هدایت میکرد، وارد میشدند. اینگونه بود که به فکر یک نظریه بدیل در سال ۱۹۶۳ افتادم."
ادعای لیکاف مبنی بر اینکه چامسکی، نحو و معناشناسی را مستقل میداند توسط چامسکی رد شدهاست. تفاوت دیدگاه این دو به مشاجرات آتشین میان زبانشناسان دامن بخشید تا جایی که از این مشاجرات با عنوان نزاعهای زبانشناختی یاد میشود.
نقد اول لیکاف به "دیدگاه دکارتی" چامسکی است. چامسکی معتقد بود که" زبان" به عنوان جوهری مجزا و با ساختاری ذاتی، توسط یک ژن، در ذهن ما ساخته می شود و توسعه می یابد مثل شکل گیری بلوغ در یک فرد. (مردان اندیشه، گفتگوی بریان مگی با چامسکی)
لیکاف با طرح فلسفه ی "ذهن بدنمند"، این ثنویت را در زبان رد می کند.
او به همراه مارک جانسون و رافائل نونز، نظریه "ذهن متجسم یا بدنمند" را پیش می نهد. نظریه ذهن متجسم ریشه در نوشتههای موریس مرلو-پونتی و مارتین هایدگر و جان دیویی دارد.
تجسم یافتگی، ردی بر نظریه دوگانهانگاری ذهن و جسمِ دکارت است. لیکاف با استفاده از شواهدی از علوم اعصاب و شبکه عصبی استدلال میکند که مفاهیم معینی همچون رنگ و روابط فضایی، میتوانند از طریق سنجش چگونگی فرایند ادراک و عملکرد کنترل حرکتی فهمیده شوند.آگاهی به صورت عصب، تجسم یافتهاست.
همچنین لیکاف از رویکرد مادی دربارهٔ زندگی پس از مرگ دفاع میکند. لیکاف مدعی است که اگر روح نمیتواند هیچکدام از ویژگیهای بدن را داشته باشد، پس نمیتواند احساس داشته باشد، ادراک کند، فکر کند، آگاه باشد یا شخصیت داشته باشد. اگر این مسئله صادق باشد پس هدف زندگی پس از مرگ چیست؟ لیکاف در سال ۲۰۰۱ این موضوعات را در کتاب "طبیعت و محدودیتهای فهم انسانی" چاپ کرد.
ریاضیات هم علمی متجسم است:
به باور لیکاف حتی ریاضیات امری ذهنی مربوط به گونه انسان و فرهنگ وی است، در نتیجه «هرگونه پرسشی دربارهٔ ذاتی بودن ریاضیات در واقعیت فیزیکی پرسشی قابل تردید است، زیرا راهی برای اینکه بدانیم آیا اینگونه است وجود ندارد.» این نظریه منتقدان فراوانی را در میان ریاضیدانان و بقیه دارد هرچند این نظریه توجه برخی دیگر را نیز برانگیخته است.
نظریه استعاره مفهومی:
دومین نقد لیکاف به زبان چامسکی "صورت گرایی" یا فرمالیسم در زبان چامسکی است. چامسکی اندیشه را همچون ریاضی یک انتزاع دانسته و اعتقاد داشت که همان گونه که نمادهای ریاضی با قواعد خود به معادلات خود معنا می دهند، زبان هم معنای خود را از قواعد و نحو خود در ذهن ما می گیرد.
چامسکی معتقد بود که نمادهای زبانی (دال های زبانی)، همچون نمادهای ریاضی فاقد معنا هستند و با نحو زبانی معنا دار می گردند، در حالی که لیکاف می گفت ما در زبان خود کلمات را از استعاره های مفهومی انتخاب می کنیم و این انتخاب ها از ابتدا معنادار می باشند.
نظریه "استعاره مفهومی"، در کتابی با عنوان "استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم"، بیان شد. استعارهها در اصل سازهای مفهومیاند و محور تحول تفکر میباشند: «نظام مفهومی عادی ما که بر اساس آن هم میاندیشیم و هم عمل میکنیم به صورت بنیادی در ذات استعاری است.»
نظام مفاهیم بشری بصورتی استعاری ساختاربندی و تعریف میشود. پس استعاره ابزاری مناسب برای شناسایی نظام شناختی انسان است. افراد به علل متفاتی متوجه این استعارهها نمیشوند. یکی از دلایل این است که برخی استعارهها میمیرند و ما نمیتوانیم اصل آنها را شناسایی کنیم. 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
👆👆ادامه از پست بالایی👆👆 خودمختاری زبان:
نقد سوم لیکاف به "خود مختاری زبان" در زبان شناسی چامسکی است.
چامسکی می گوید زبان یک قوه ی خود مختار ذهن می باشد که مستقلاً در ذهن ما رشد کرده و جهان را به صورتی مستقل بیان می دارد.
اما لیکاف می گوید زبان قوه ی مستقلی از ذهن ما نیست بلکه زبان به عنوان قوه ای شناختیک با همه ی حوزه های شناختی ما مثل حوزه های توجه، حافظه، احساسات، ادراکات و تجربیات ذهنی در ارتباط بوده و یک نقش بیناساختاری در ذهن و ساختار مغزی ما پیدا می کند. زبان به عنوان ساختاری شناختیک با دیگر نو احی غیرزبانی مغز ما در ارتباط است.
چامسکی می گوید ما به دنبال یک جهشِ ژنی دارای زبان شده ایم و متعاقب این پیش فرض، این نحو زبانی انسانی ماست که در جهشی اختصاصی، که مختص گونه ی انسان است، به ساختن معنا مشغول است که چامسکی آن را، "نحو زایشی" نام نهاد. اما لیکاف می گفت زبان معلول فرگشت ژنی در ما انسان ها بوده که این تطور تکاملی با تجربیات محیطی ما صورت پذیرفته است. یعنی زبان و ساختار آن با تجربه ی محیطی است که توسعه یافته و می یابد و نه با زایش نحوی.
خلاصه نقدهای لیکاف به چامسکی این است که:
نحو مستقل از معنا نیست بلکه در خدمت بیان معناست.
نحو مستقل از ارتباط با سایر مناطق ذهنی ما نیست بلکه همسو با برنامه های ارتباطی ذهن ماست.
نحو مستقل از فرهنگ ما نیست بلکه با عمیق ترین ویژگی های فرهنگی ما سازگار است.
زبان مستقل از بدن نیست، بلکه ساختارش برخاسته از ویژگی های نظام حسی_ حرکتی ما می باشد.
سیاست:
لیکاف بیشتر به دلیل ارزیابی مجدد او از نقشی که استعاره ها در زندگی سیاسی-اجتماعی انسان ها ایفا می کنند شناخته شده است. «استعاره» محور تفکر انسانی، رفتار سیاسی و جامعه است. از ویژگی های جذاب لیکاف به کار بردن نظریاتش را در حوزه سیاست است. وی یکی از اعضای کمیته علمی اندیشگاه حزب سوسیالیست اسپانیا است.
وی در کتاب سیاست اخلاقی بهطور مفصل استعاره مفهومی را که از دید وی هماکنون در ذهن «لیبرالها» و «محافظهکاران» آمریکایی وجود دارد، مورد بررسی قرار میدهد و به نفع برتری نسخه لیبرالها استدلال میکند.
وی سیاست اخلاقی رای دهندگان محافظه کار را تحت تاثیر "الگوی پدر سختگیر" به عنوان استعاره مرکزی و رای دهندگان لیبرال را تحت تاثیر "مدل پدر و مادر پرورش دهنده " توصیف کرد. به عقیده وی، تجربه و نگرش فرد نسبت به مسائل اجتماعی-سیاسی تحت تأثیر قرار گرفتن در ساختارهای زبانی است. در کتاب "استعاره و جنگ" استدلال می کند که دخالت آمریکا در جنگ خلیج فارس توسط استعاره هایی که توسط اولین دولت بوش برای توجیه استفاده می شد، پنهان شده بود یا "چرخش" شده بود.
منبع:
ویکی پدیا
نقد سوم لیکاف به "خود مختاری زبان" در زبان شناسی چامسکی است.
چامسکی می گوید زبان یک قوه ی خود مختار ذهن می باشد که مستقلاً در ذهن ما رشد کرده و جهان را به صورتی مستقل بیان می دارد.
اما لیکاف می گوید زبان قوه ی مستقلی از ذهن ما نیست بلکه زبان به عنوان قوه ای شناختیک با همه ی حوزه های شناختی ما مثل حوزه های توجه، حافظه، احساسات، ادراکات و تجربیات ذهنی در ارتباط بوده و یک نقش بیناساختاری در ذهن و ساختار مغزی ما پیدا می کند. زبان به عنوان ساختاری شناختیک با دیگر نو احی غیرزبانی مغز ما در ارتباط است.
چامسکی می گوید ما به دنبال یک جهشِ ژنی دارای زبان شده ایم و متعاقب این پیش فرض، این نحو زبانی انسانی ماست که در جهشی اختصاصی، که مختص گونه ی انسان است، به ساختن معنا مشغول است که چامسکی آن را، "نحو زایشی" نام نهاد. اما لیکاف می گفت زبان معلول فرگشت ژنی در ما انسان ها بوده که این تطور تکاملی با تجربیات محیطی ما صورت پذیرفته است. یعنی زبان و ساختار آن با تجربه ی محیطی است که توسعه یافته و می یابد و نه با زایش نحوی.
خلاصه نقدهای لیکاف به چامسکی این است که:
نحو مستقل از معنا نیست بلکه در خدمت بیان معناست.
نحو مستقل از ارتباط با سایر مناطق ذهنی ما نیست بلکه همسو با برنامه های ارتباطی ذهن ماست.
نحو مستقل از فرهنگ ما نیست بلکه با عمیق ترین ویژگی های فرهنگی ما سازگار است.
زبان مستقل از بدن نیست، بلکه ساختارش برخاسته از ویژگی های نظام حسی_ حرکتی ما می باشد.
سیاست:
لیکاف بیشتر به دلیل ارزیابی مجدد او از نقشی که استعاره ها در زندگی سیاسی-اجتماعی انسان ها ایفا می کنند شناخته شده است. «استعاره» محور تفکر انسانی، رفتار سیاسی و جامعه است. از ویژگی های جذاب لیکاف به کار بردن نظریاتش را در حوزه سیاست است. وی یکی از اعضای کمیته علمی اندیشگاه حزب سوسیالیست اسپانیا است.
وی در کتاب سیاست اخلاقی بهطور مفصل استعاره مفهومی را که از دید وی هماکنون در ذهن «لیبرالها» و «محافظهکاران» آمریکایی وجود دارد، مورد بررسی قرار میدهد و به نفع برتری نسخه لیبرالها استدلال میکند.
وی سیاست اخلاقی رای دهندگان محافظه کار را تحت تاثیر "الگوی پدر سختگیر" به عنوان استعاره مرکزی و رای دهندگان لیبرال را تحت تاثیر "مدل پدر و مادر پرورش دهنده " توصیف کرد. به عقیده وی، تجربه و نگرش فرد نسبت به مسائل اجتماعی-سیاسی تحت تأثیر قرار گرفتن در ساختارهای زبانی است. در کتاب "استعاره و جنگ" استدلال می کند که دخالت آمریکا در جنگ خلیج فارس توسط استعاره هایی که توسط اولین دولت بوش برای توجیه استفاده می شد، پنهان شده بود یا "چرخش" شده بود.
منبع:
ویکی پدیا
با تو می گویم:
فلسفه، نبردیست علیه جادو شدن شعورما به وسیله زبان. (ویتگنشتاین)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
.
تصنیف #دامن کشان(ساقی میخواران)
آهنگ: محلی
شعر #جمشید_ارجمند
آهنگساز #بیات اصفهان
==============================
دامن کشان ساقی میخواران از کنار یاران
مست و گیسو افشان می گریزد
در جام می از شرنگ دوری و ز غم مهجوری
چون شرابی جوشان مِی بریزد
دارم قلبی لرزان به رهش دیده شد نگران
ساقی میخواران از کنار یاران
مست و گیسو افشان میگریزد
دارم چشمی گریان به رهش
روز و شب بشمارم تا بیاید
آزرده دل از جفای یاری بی وفا دلداری
ماه افسون کاری شب نخفتم
با یادش تا دامن از کف دادم شد جهان از یادم
یاد عشقش را در دل نهفتم
از چشمانش ریزد به دلم شور عشق و امید
دامن از کف دادم
شد جهان از یادم
یاد عشقش را در دل نهفتم
کانال ترانه های ماندگار
🆔@mosighiasilvaclasiic
.
تصنیف #دامن کشان(ساقی میخواران)
آهنگ: محلی
شعر #جمشید_ارجمند
آهنگساز #بیات اصفهان
==============================
دامن کشان ساقی میخواران از کنار یاران
مست و گیسو افشان می گریزد
در جام می از شرنگ دوری و ز غم مهجوری
چون شرابی جوشان مِی بریزد
دارم قلبی لرزان به رهش دیده شد نگران
ساقی میخواران از کنار یاران
مست و گیسو افشان میگریزد
دارم چشمی گریان به رهش
روز و شب بشمارم تا بیاید
آزرده دل از جفای یاری بی وفا دلداری
ماه افسون کاری شب نخفتم
با یادش تا دامن از کف دادم شد جهان از یادم
یاد عشقش را در دل نهفتم
از چشمانش ریزد به دلم شور عشق و امید
دامن از کف دادم
شد جهان از یادم
یاد عشقش را در دل نهفتم
کانال ترانه های ماندگار
🆔@mosighiasilvaclasiic
خودشناسی و سبک زندگی
خاصیت عشق از چشم حافظ
محمدامین مروتی
حافظ ضمن تقدیر از مقام عقل، آن را در مقایسه با عشق، سرگردان می بیند و می گوید درست است که تمشیت کار علم با عقل میسر است اما عقل کافی نیست زیرا مقصود از آفرینش و هدف غایی خلقت عشق است:
عاقلان، نقطّ پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
و:
حریمِ عشق را درگَه، بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد، که جان در آستین دارد
دنیا و ساکنانش به خاطر عشق آفریده شده اند. همه تابع و طفیلی عشق اند و اگر عاشق نشوی، سعادتمند نمی شوی:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
مقصود از خلقت، عاشق شدن است و دوست داشتن دیگری و اگر عاشق نشوی، در خودخواهی خواهی مرد:
با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود از کارگاهِ هستی
علامت دینداری، عاشقی است و دینداری غیرعاشقانه، به خودخواهی و تزویر می انجامد:
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
تا عشق نباشد، حتی حافظِ قرآن بودن هم کافی نیست. عشق آن کیمیایی است که نجاتبخش است:
عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
اگر طالب عشقی باید از خود ویران شوی. زیرا این عشق را در دل ویران می نهند چنان که گنج را در ویرانه نهان می کنند و خدا چنین عنایتی به حافظ داشته است:
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایهٔ دولت بر این کنج خراب انداختی
عشق انسان را جوان می کند و به او انرژی مضاعف می دهد:
قدح پُر کن که من در دولتِ عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
عشق نفاق و تزویر را زائل می کند و از انسان وجودی صاف و بی ریا می سازد:
ساقیا جامِ دَمادَم ده که در سِیرِ طریق
هر که عاشقوَش نیامد، در نفاق افتاده بود
به همین دلیل است که حافظ بندگی عشق را عین آزادی و آزادگی و بی تعلقی و رهایی و رستگاری نهایی می داند:
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
26 دی 1403
یادمان باشد:
اگر خودت خوشبخت نباشی، نمی توانی برای خوشبختی دیگری گام برداری. (کامو)
ذات نایافته از هستی، بخش
کی تواند که شود هستی بخش (مولانا)
آیه هفته:ناسپاسی
قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ(سبا/13): قلیلی از مردم سپاسگزارند.
کلام هفته: خدا
خدا ما را شبيه خود نساخت؛ ما او را شبيه خود ساختيم. (باروخ_اسپينوزا)