This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیبایی هفته: مادر
صفحات نویسنده در فضای مجازی
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی/ هنری
یکشنبه ها:گفتار دینی
دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی
سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا
چهارشنبه ها: گفتار فلسفی
پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی
جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.
تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
http://amin-mo.blogfa.com/
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
اگر مطالب را مفید می دانید، لطفا با دوستانتان همرسانی کنید.
گفتار ادبی
پادشاهي كيخسرو
محمدامین مروتی
گفتیم که پس از کشته شدن سیاوش رستم به توران لشکر می کشد و انتقام خون سیاوش را به سختی از افراسیاب می گیرد. افراسیاب می گریزد ولی پس از بازگشتن لشکر ایران دوباره قدرت را به دست می گیرد.
در اين احوال گودرز در خواب ميبيند كه سروش غيبي ميگويد تنها راه چاره، آوردن كيخسرو به ايران است. اوست كه ميتواند كار افراسياب را بسازد. گودرز خوابش را براي پسرش "گيو" تعريف ميكند و ميگويد اين كار تنها از عهده تو برميآيد. گيو زنش "بانو گشسپ" را -كه دختر رستم است- نزد رستم ميفرستد و خود به مدت هفت سال با لباس مبدل در توران به جستجوي كيخسرو ميگذراند و بالاخره او را از روي خال بازويش مي شناسد و با فرنگيس و کیخسرو رو به سوي ايران مي نهند. پيران كه باخبر شده بود به تعقيب آنها پرداخت و در رويارويي با گيو اسير او شد. گيو خواست سر او را ببرد ولي فرنگيس و كيخسرو به پاس خوبيهاي پيران براي او طلب عفو كردند و گيو هم كه قسم خورده بود خون همه تركان را بريزد، به خاطر التزام به سوگندش، خراشي به گوش پيران وارد كرد تا قطرهاي خون بر زمين بچكد و سپس او را دست بسته آزاد كرد.
از آن سو ايرانيان كه از بازگشت كيخسرو خبردار شده بودند به جشن و پايكوبي پرداختند. اما طوس با پادشاهي كيخسرو موافق نبود و فريبرز، فرزند كاووس را سزاوارتر به پادشاهي ميدانست، كاووس رأي داد هركدام از كيخسرو و فريبرز كه بتواند "دژ بهمن" را در نزديكي اردبيل از اهريمنان پاك كند، او پادشاه خواهد شد. اين كار از فريبرز برنميآيد ولي كيخسرو از پس آن برميآيد و بر تخت می نشیند.
فردوسي، در آغاز داستان پادشاهي كيخسرو، راز بختياري و سعادتمندي را در پنج چيز ميداند: "نژاد"، "گوهر"، "هنر" و "خرد"و" اقبال".
نژاد آن است كه از تخمه ي بزرگان باشي و گوهر، همان جوهر است وآن هم بخشش الهي است و از آن قبيل است فره ايزدي.
هنر آن است كه به كوشش و رنج كسب ميكني و اگر هر سهي اينها با خرد توأم باشد توفيق، رفيق راه خواهد شد. چنانچه كيخسرو همه اينها را با هم داشت ولي طوس با آن كه نژاده و گوهري بود، هنري و خردمند نبود.
هنر و خرد به اكتساب است ولي گوهر و نژاد وهبي و ارثي است. فردوسي مطلب را چنين بيان ميكند كه اگر ديدي از درختي شاخه زيبايي ميرويد كه درخت به برز و بالايش شاد ميشود، سزاوار است كه به سه چيز فكر كني:
بــه پـالیـز چون برکشد سرو شــاخ
ســر شــاخ سـبـزش بـرآید ز کـاخ
بــه بالای او شــاد بـاشـد درخــت
چــو بـیـندش بینادل و نـیکبخت
ســزد گـر گـمـانی بـرد بر سه چیز
کـزین سـه گذشتی چه چیزست نیز
هــنـر بــا نژادست و با گـوهر است
سه چیزست و هر سه بهبند اندرست
هــنـر کـی بــود تـا نباشد گـهــر
نــژاده بـســی دیــدهای بـیهــنـر
گـهـر آنــک از فــر یــزدان بــود
نـیـازد بــه بد دسـت و بد نشنـود
نــژاد آنـک بـاشـد ز تـخـم پــدر
ســزد کاید از تـخـم پـاکـیــزه بر
هــنـر گــر بـیاموزی از هر کـسـی
بــکـوشی و پیـچـی ز رنجش بسی
ازین هــر سـه گــوهـر بود مایهدار
کــه زیـبـا بـود خلعـت کــردگــار
چـو هـر ســه بـیـابی خـرد بایدت
شـناسندهی نـیــک و بد بـایــدت
چــو ایـن چار با یک تن آید به هم
بــرآســایــد از آز وز رنــج و غــم
اما عليرغم همه اينها از مرگ چاره نيست و از آن بدتر بخت بد است:
مگر مرگ، كز مرگ خود چاره نيست
وزين بـدتـر از بختِ پتياره2 نيـست
جـهـان جوي از اين چار بُد بينيــاز
هـمش بـخـتِ سـازنده بود از فــراز
كيخسرو به دادگستري و آباداني ايران زمين همت گماشت:
چو تــاج بـزرگــي به سر برنـهاد
ازو شــاد شد تـاج و او نيز شــاد
بـه هر جــاي ويراني، آبــاد كرد
دلِ غمگــنـان، از غم آزاد كــرد
زمين چــون بهشتي شد آراسته
زِ داد و زِ بـخشش، پر از خـواسته
جهان شد پر از خوبـي و ايـمني
زِ بد بـسـته شـد، دستِ اهريمني
همه بومِ ايــران سـراسر بگشت
بـه آبــاد و ويراني اندر گــذشت
ادامه دارد...
با تو می گویم:
هیچ چیز دشوارتر از این نیست که آدمی خودش را فریب ندهد. (ویتگنشتاین)
از مهارتهای زندگی یکی هم کنار نشستن و تماشای محو شدن ناچیزهای جهانه، رها کردن هر چیزی که قدر و قیمتی نداره، بدرقه آرام و بدون نگرانی بیاهمیتها، باز کردن مشتهاییه که مدت طولانی سکههای بیارزش را نگه داشتن. (امیرعلی بنی اسدی)
گفتار دینی
دین در گذرگاه تاریخ
(چیستی و چرایی دین)
محمدامین مروتی
تکوین اندیشه دینی:
بیم و امید و دانستن(خوف و رجا و کنجکاوی)، سه انگیزه ای بوده اندکه به تکوین ادیان ابتدایی منجر شده اند.
ظاهراً آغاز دین با مرده پرستی و نیاپرستی و امید بستن به کمک نیاکان مرده بوده است. مردگان به خواب زندگان می آمده اند و این برای بازماندگان، به معنای ادامه وجود نیاکان شان در عالمی دیگر و بدون جسم بوده است و این اولین تصور انسان از روح بوده است. لذا تصور روح مقدم بر تصور خداست. ارواح مردگان، که قدرت های ماورایی هم داشته اند، رفته رفته به خدایان تبدیل شده اند.
در کنار امید به یاری نیاکان، ترس از نیروهای مخرب طبیعی وجود داشته که به دلیل ناتوانی از تبیین این نیروها، نتایج خوب و بد، به موجودات نیک و بد قدرتمندی نسبت داده می شده اند. به ارواح و دایان نیکخواه یا شریری که باید به نوعی رضایتشان را با قربانی و نیایش جلب می کردند.
علاوه بر بیم و امید(خوف و رجا)، انگیزه سومی که به اندیشه دینی پرو بال داده است، تلاش برای فهم جهان بوده است. در واقع دین نخستین کوشش های بشر برای فهم جهان و تبیین نسبت آدم با عالم بوده است. بشر غالباً فهم دین خود را در قالب اسطوره ها، به تصویر می کشید.
تحولات در دین:
اما شکل و محتوای این ادیان، در طول زمان دچار تغییرات اساسی گشته است و مهمترین این تغییرات عبارتند از:
تغییر از شرک به توحید، از خدای بیرحم به خدای رحیم، از تشبیه به تنزیه و بالاخره از خدای متعال و دور از دسترس، به خدای وحدت وجودی که در میان جهان است نه خارج از آن. همچنین از دین عوامانه و عالمانه به سوی دین عارفانه و عاشقانه.
در حقیقت، نوعی بده بستان و دیالکتیک همیشگی بین خدا و انسان در جریان بوده که این تحولات و تغییرات را رقم می زده است. بنابراین شکل و محتوای دین هم مانند همه پدیده های بشری، امری تکاملی و متغیر است.
سبک زندگی دینی:
همچنین دینداری بیش و پیش از هر چیز، مبین سبک و روشی برای زیستن بوده است. روشی که دل بدان آرام می گیرد. معنی ایمان همین آرام گرفتن و امنیت باطن است. ایمان یعنی ارتباط با خدایی که کمی و کاستی ها و خلل و فرج زندگی دشوار و بی معنا را پر می کند و آن را معنادار و جهتمند می کند. حتی به سختی ها و مصائب زندگی، معنا میدهد و آن ها را قابل تحمل تر می سازد. سَبکی از زندگی که انسان دیندار با آن سبکبارتر، راحت تر و شادتر و خوش تر است.
در این سبک زندگی، آیین ها جایگاه ویژه ای دارند. مناسک و آیین ها و به خصوص اعیاد دینی، با بازتولید دسته جمعیِ دین، انرژی مضاعفی به زندگی دینداران تزریق می کنند. این بازتولید عمدتاً جنبه اخلاقی و اجتماعی دارد و موجب انسجام و اتحاد بیشتر مردم می شود. مثلاً نذور و مهربانی های مردم در این مناسک، محلی برای بروز خود پیدا می کند.
آیین ها ساده ترین اعمال را مقدس و مهم می کنند.
گوهر دین:
بدین ترتیب ادیان اولیه، مجموعه ای از علم و زندگی و روابط اخلاقی و اجتماعی بوده اند. اما به تدریج علم و جامعه شناسی از زیر سایه دین بیرون آمدند و استقلال خود را یافتند. دین از سیاست و علم جدا شد، اما کماکان متکفل اخلاق ماند تا آن که اخلاق غیردینی هم برای خودش محلی از اِعراب یافت. هر چند اخلاق دینی هنوز هم پشتوانه اخلاق به خصوص در میان مردم عادی است. در تحلیل نهایی برای دین چیزی نماند جز باور به عالمی غیرمادی و مینُوی. باور به عالم معنا و نامحسوس، تنها چیزی است که دین اصالتاً و بالاستقلال برای خودش دارد و می توان آن را گوهر و جوهر دین دانست. باور به وجود رازی بزرگ در پس پرده ی عالم ماده. رازی که به قول حافظ، "به حکمت" گشودنی نیست. به احاطه ذهن در نمی آید و تنها با عشق ورزی می توان صید آن شد. عقل بدان راه ندارد، ولی عشق دارد. به تسخیر ذهن در نمی آید بلکه ذهن را تسخیر می کند. عرفا بدان "حیرت" می گویند. در تحلیل نهایی، جوهر دین عرفان و نگاه عارفانه به عالم و آدم است. ارتباط قطره با دریا میسر نیست مگر اینکه قطره در دریا غرقه شود. اگر قطره بخواهد به دریا احاطه داشته باشد، به تعبیر حافظ، "محال اندیش" است:
خیالِ حوصلۀ بحر می پزد، هیهات!
چه هاست در سر این قطرۀ محال اندیش
و اصل دین تجربه دینی و معنوی است. حال است نه قال. شیرین کام شدن است و از حلواحلوا گفتن دهان شیرین نمی شود. اتصال و ارتباط است. روشن شدن است:
اصل دین ای خواجه روزن کردن است
دوزخ است ان خانه که بی روزن است (مولوی)
غرقه شدن در چیزی، معرفت شهودی و حضوری است و احاطه ذهنی بر آن، معرفت اکتسابی. تفاوتشان مثل احساس دندان درد و توضیح دندان درد به کمک کلمات است.
گوهر دین، حسرت و تمنای بهشت و احوال بهشتی است.
10 فروردین 1404
با تو می گویم:
هر از گاهی باورهایتان را ورق بزنید و ویرایش کنید، شاید صفحه ای باید اضافه یا حذف بشود!
گفتار اجتماعی
سرگذشت رزم آرا
محمدامین مروتی
معروف ترین جمله ای که از قول رزم آرا شنیده ایم این جمله بوده که ایرانی ها نمی توانند یک لولهنگ بسازند و بنابراین قادر به اداره کردن صنعت نفت هم نیستند.
حاجعلی رزم آرا(1280-1329) به دلیل شرکت در جنگ با جنگلی ها و سمیتقو و رهبری ارتش در شکست فرقه دموکرات توانست مدارج ترقی در ارتش را طی کند و درجه سرتیپی، سرلشگری و سپهبدی بگیرد و نهایتا در تیر 1329 اکثریت مجلس به او رای داد و نخست وزیر شد.
رزمآرا قصد داشت قرارداد الحاقی نفت (معروف به قرارداد گس–گلشائیان) را در مجلس به تصویب برساند، اما مخالفت جدّی و گستردهٔ جبههٔ ملی به وی اجازهٔ این کار را نداد. او به ملی کردن صنعت نفت معتقد نبود و در عوض به چانه زنی و افزایش سهم ایران از سود نفت باور داشت. استدلال او این بود که ما نیروی متخصص لازم برای استخراج نفت را نداریم و در صورت ملی کردن هم با مشکل فروش آن مواجه خواهیم شد پس بهتر است که به افزایش سهم ایران از سود حاصل، به پنجاه درصد رضایت دهیم.
این مواضع باعث شد که کثیری از روشنفکران و سیاسیون من جمله مصدق، ملکی، آیت الله کاشانی، فداییان اسلام و دیگران او را خائن بدانند. مصدق نخست وزیری او را شبیه کودتا می دانست و در صحن مجلس او را تهدید کرد که "من از تو نظامی ترم و همین جا شما را می کشم."( مذاکرات_مجلس_شورای_ملی_8_تیر_1329)
کاشانی هم به درخواست فداییان اسلام حکم مهدور الدم بودن رز آرا را صادر کرد.
در جلسه ای که بین اعضای جبهه ملی و طرفداران کاشانی با فداییان اسلام تشکیل شد، نواب صفوی در آن جلسه تعهد گرفتند که اگر رزم آرا حذف شد باید قوانیت اسلامی در کشور اجرا شود و ظاهراً حاضران در جلسه پذیرفتند. (عزت الله سحابی/ نیم قرن خاطره و تجربه صص99 و 100)
شاه هم از او دل خوشی نداشت و از او می ترسید. در روز ترور، اسدالله علم که خود مشوق رزمآرا برای حضور در مسجد بود پس از اطلاع از قتل رزمآرا به نزد شاه رفته و اعلام میدارد: "کلک او کنده شد."( خاطرات مرتضی کاشانی - مرکز اسناد انقلاب اسلامی -ص۷۱) مصدق در خاطرات خود میگوید:
"قاتل رزمآرا هر که بود رفع کدورت از ذهن اعلیحضرت کرد." (تالمات و خاطرات ص 361)
سرانجام در 16 اسفند 1329 رزم آرا توسط خلیل طهماسبی به قتل رسید.
فداییان اسلام اعلامیه ای خطاب به شاه صادر کردند که «قاطعانه به شاه دستور میداد که باید فرمان آزادی قاتل رزمآرا را صادر کند، و برای هرگونه آزاری که وی در زمان بازجویی توسط پلیس دیده است، از او عذرخواهی نماید.» (روایتی که ناگفته ماند- هیکل، محمدحسنین، حمید احمدی، تهران، الهام، چ ۳، ۱۳۶۳ش، ص ۱۱۲.)
خلیل طهماسبی دستگیر شد اما مدافعان فراوانی در مجلس و میان روشنفکران داشت که طالب آزادی او بودند چون معتقد بودن او یک خائن را کشته است. از جمله فریدون توللی برای او به عنوان یک قهرمان شعر سرود. کریم پور شیرازی در روزنامه اش او را ستود. مجلس شورای ملی در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۳۱ به درخواست شمس قناتآبادی (از یاران کاشانی) در ماده واحدهای به قید ۳ فوریت چنین تصویب کرد:
«چون افرادی که ثابت شود علیه ملت و منافع اجتماع قیام به نفع بیگانه بنمایند در هر مسلک و مذهب مهدورالدم هستند، لذا ما امضاءکنندگان ذیل، مادهواحده را با قید سه فوریت تقدیم میداریم: مادهواحده: چون خیانت حاجی علی رزم آرا و حمایت او از اجانب بر ملت ایران ثابت است بر فرض اینکه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد از نظر ملت بیگناه و تبرئهشده شناخته میشود.» (ایران بین دو انقلاب -آبراهامیان، یرواند، تهران، نی، ۱۳۷۷ش)
نهایتاً خلیل طهماسبی پس از تصویب این ماده واحده و توشیح شاه آزاد شد.
فردای قتل رزمآرا، در روز ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ کمیسیون نفت، پیشنهاد ملی کردن صنعت نفت را تصویب و اعلام کرد. قانون ملی شدن صنایع نفت در مجلس شورای ملی در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۲۹ و در مجلس سنا در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ به تصویب رسید.
منبع:
اندیشه پویا شماره 95 (نوروز 1404)
24 اسفند 1403
با تو می گویم:
همچنان كه بهترين حكومتها آن است كه كمتر حكومت كند، بهترين اخلاقها نيز آن است كه كمتر نهي كند. (ويل دورانت)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سال ساخت ۱۸۴۰ 😳
دیدنی ها....
دیدنی ها....
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۷۷۰ (همه را بیازمودم)
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
محمدامین مروتی
مخاطب غزل، شمس است و توصیف برخورداری های مولانا از او و تحولی که در او برانگیخت.
همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا، چو تو گوهرم نیامد
همه را امتحان کردم اما فقط تو بودی آن گوهر استثنایی که از دل دریا صید کردم. منظور این است که قبل از تو هم مراد و پیر داشتم ولی کسی از آنان چون تو مرا غنی و پر نکرد.
سر خنبها گشادم، ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو، به لب و سرم نیامد
همه نوع شرابی را آزمودم. مستی شراب تو را هیچ شرابی نداشت. سرمستی کلام تو را احدی به من نداد.
چه عجب که در دل من، گل و یاسمن بخندد
که سمنبرِ لطیفی چو تو در برم نیامد
از همنشینی سیمین بری چون تو، گویی همه گل ها در دل من می شکفند.
ز پِیَت، مراد خود را، دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس، که میسرم نیامد
چند روزی به خواستۀ تو، دست از خواسته خود برداشتم. از آن به بعد همه خواسته هایم محقق شد.
دو سه روز شاهیت را، چو شدم غلام و چاکر
به جهان نمانْد شاهی، که چو چاکرم نیامد
چند روزی غلامت شدم. پس از آن، همه شاهان غلام منند.
خِرَدَم بگفت برپر، زِ مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی، که مسافرم نیامد؟
عقلم گفت پروز کن و از همه اهل سلوک، عبور کن. چرا مانند پاشکسته گان به انتظار بازگشت مسافر خودت(شمس) نشسته ای؟
چو پرید سوی بامت، ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل، که کبوترم نیامد
کبوتر دلم بر بامت نشست اما تو نیامدی و من مانند بلبل به فغان از فراق تو مبتلا شدم.
چو پِی کبوتر دل، به هوا شدم چو بازان
چه همای مانْد و عنقا،که برابرم نیامد
مانند باز و شاهین که صیاد کبوتر است، به دنبال کبوتر دلم رفتم و در این مسیر، پرندگانی چون هما و عنقا را دیدم. یعنی پرندگانی که از کبوتر برتر و قوی تر و معنی ترند.
برو ای تنِ پریشان، تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو، تا نرستم، دل دیگرم نیامد
مولانا در مقطع غزل جسم پریشان و دل پشیمانش را از خود می راند و می گوید وقتی از این تن و دل زمینی بریدم، دلم معنوی و بزرگ شد. یعنی همیشه نوعی پشیمانی و تردید و پریشانی در سالک وجود دارد که مانع حرکت او می شود و مولانا توانسته بر این پریشانی و پشیمانی و تردید غلبه نماید.
13 فروردین 1404
شرح غزل شمارهٔ ۷۷۰ (همه را بیازمودم)
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
محمدامین مروتی
مخاطب غزل، شمس است و توصیف برخورداری های مولانا از او و تحولی که در او برانگیخت.
همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا، چو تو گوهرم نیامد
همه را امتحان کردم اما فقط تو بودی آن گوهر استثنایی که از دل دریا صید کردم. منظور این است که قبل از تو هم مراد و پیر داشتم ولی کسی از آنان چون تو مرا غنی و پر نکرد.
سر خنبها گشادم، ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو، به لب و سرم نیامد
همه نوع شرابی را آزمودم. مستی شراب تو را هیچ شرابی نداشت. سرمستی کلام تو را احدی به من نداد.
چه عجب که در دل من، گل و یاسمن بخندد
که سمنبرِ لطیفی چو تو در برم نیامد
از همنشینی سیمین بری چون تو، گویی همه گل ها در دل من می شکفند.
ز پِیَت، مراد خود را، دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس، که میسرم نیامد
چند روزی به خواستۀ تو، دست از خواسته خود برداشتم. از آن به بعد همه خواسته هایم محقق شد.
دو سه روز شاهیت را، چو شدم غلام و چاکر
به جهان نمانْد شاهی، که چو چاکرم نیامد
چند روزی غلامت شدم. پس از آن، همه شاهان غلام منند.
خِرَدَم بگفت برپر، زِ مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی، که مسافرم نیامد؟
عقلم گفت پروز کن و از همه اهل سلوک، عبور کن. چرا مانند پاشکسته گان به انتظار بازگشت مسافر خودت(شمس) نشسته ای؟
چو پرید سوی بامت، ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل، که کبوترم نیامد
کبوتر دلم بر بامت نشست اما تو نیامدی و من مانند بلبل به فغان از فراق تو مبتلا شدم.
چو پِی کبوتر دل، به هوا شدم چو بازان
چه همای مانْد و عنقا،که برابرم نیامد
مانند باز و شاهین که صیاد کبوتر است، به دنبال کبوتر دلم رفتم و در این مسیر، پرندگانی چون هما و عنقا را دیدم. یعنی پرندگانی که از کبوتر برتر و قوی تر و معنی ترند.
برو ای تنِ پریشان، تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو، تا نرستم، دل دیگرم نیامد
مولانا در مقطع غزل جسم پریشان و دل پشیمانش را از خود می راند و می گوید وقتی از این تن و دل زمینی بریدم، دلم معنوی و بزرگ شد. یعنی همیشه نوعی پشیمانی و تردید و پریشانی در سالک وجود دارد که مانع حرکت او می شود و مولانا توانسته بر این پریشانی و پشیمانی و تردید غلبه نماید.
13 فروردین 1404
با تو می گویم:
بچهها هيچوقت پيشداوري نميكنند و اين اولين ويژگي يك فيلسوف بزرگ است. يك بچه جهان را همانطور كه هست و بدون پيشداوريهاي ما بزرگسالان ميبيند. يوستين گوردر
گفتار فلسفی
نمادگرایی
محمدامین مروتی
نمادگرایی و رمزپردازی از سپیده دم تاریخ و تمدن، همراه بشر بوده است. مبنای رمزپردازی، شباهت یا هر نوع رابطه بین دو شیء یا دو موضوع یا مفهوم بوده است.
استعاره های زبانی از همین مسیر، زبان را از خود آکنده اند.
جادوگری و خرافات از همین مسیر رشد و توسعه یافته است.
علم و دانش هم از همین رهگذر تا بدینجا رسیده است.
ما با تصاویر ذهنی می اندیشیم نه با کلمات. به همین دلیل کودکان و بیسوادان هم می اندیشند.
نخستین شباهت ها بین دو چیز، آوایی است. مثل شباهت مام و مادر و ممه و ماده در همه زبان ها. یا اصوات صفیر و سوت زن مثل "سین" و "ز"، که القای حرکت و جنبش می کنند.
صلیب، نماد چهار جهت اصلی و چهار فصل و چهار عنصر اصلی و خلاصه نماد دنیاست.
"یک" نماد فردیت، "دو" نماد تضاد، "سه" نماد شکل یابی و "چهار" نماد طبیعت بوده اند.
ارقام جفت، نماد مادینگی و ارقام فرد، نماد نرینگی بوده اند.
از طرف دیگر مفاهیم مادینگی و نرینگی به تمام اجزای عالم مانند زمین و آسمان و ماه و خورشید هم تسری داده شده اند.
رقص و حرکات دست و پا و مشت نشان دادن و تهدید کردن با انگشت، نمادهای حرکتی برای بروز عواطف هستند.
رنگ قرمز، نماد جنگ و خونریزی و رنگ آبی و سفید نماد صلح و رنگ سبز نماد خرمی است.
پرچم یا توتم نماد وطن و قبیله بوده و هستند.
روانکاویِ نماد:
فروید می گوید خواب نیز با مکانیسم های جابه جایی و فشردگی، در هاله ای از راز و رمز فرو می رود و نیاز به تعبیر و تفسیر پیدا می کند.
یونگ در تفسیر روانشناسی از آثار ادبی و هنری جیمز جویس و پابلو پیکاسو، هنرمندان را به دو دسته روان نژند و شیزوفرنیک تقسیم می کند و می گوید هنرمند روان نژند می خواهد با مخاطب خود رابطه برقرار کند ولی هنرمند شیزوفرنیک چنین دغدغه ای هم ندارد و به قول یونگ از تماشاگر مستغنی است.
در این صورت رمزگشایی از هنرمندان نوع دوم نظیر جویس و پیکاسو به مراتب مشکل تر است.
یک هنرمند ممکن است از نماد و سمبل به صورت آگاهانه در اثرش استفاده کند و لی یک هنرمند شیزوفرنیک به صورت ناخودآگاه تحت تاثیر سمبول ها قرار می گیرد.
همانطور که گفتیم در علم هم بدون استعاره و نمادپردازی کار پیش نمی رود. زیرا سرشت زبان، اعم از بدوی و علمی، نمادسازی و استعاره پردازی است.
تفسیر و تاویل:
به تدریج این رمزها از معانی اولیه شان جدا شده و بعضاً کارکرد مستقل پیدا کرده اند و تبدیل به خرافه گشته اند. تا جایی که نیاز به رمزگشایی نمادها به وجود آمده است. طریقت های گنوسی و عرفانی در ادیان مختلف، حاصل بازتفسیر این نمادها هستند.
منبع:
مقاله "پیکاسو" از یونگ و مقاله "نمادپردازی" از لافورگ و آلندی/ از کتاب "اسطوره و رمز"، ترجمه جلال ستاری، انتشارات سروش
با تو می گویم:
بعضی مفاهیم از فرط بساطت نیاز به تعریف ندارد. سنت آگوستین می گفت من معنی "زمان" را می دانم ولی اگر از من بخواهند تعریفش کنم، نمی دانم چه بگویم.
خودشناسی و سبک زندگی
دانش و نرمش
محمدامین مروتی
"میشل فوکو" فیلسوف فرانسوی می گفت "دانش قدرت است." شاید نزدیک ترین مضمون به این نکته، کلام فردوسی باشد که گفت:
"توانا بود هر که دانا بود".
اما این فقط یک جنبه از توصیف دانش است که مربوط می شود به وجه جامعه شناسانه موضوع، که غالباً از آن با عنوان "قدرت سخت" یاد می کنیم. دانش یک وجه مهم دیگر دارد که می توان از آن به "قدرت نرم" یا فروتنی و نرمش تعبیر کرد. فردوسی در مصرع دوم همان بیت به این وجه نیز اشارتی داشته است:
"زِ دانش دلِ پیر برنا بود"
یعنی دانش، حال آدم را هم خوب و حتی او را جوان می کند. شوق جستجوی حقیقت، هم انسان را شاد می کند و هم فروتن.
ابن سینا به تأسّیِ از سقراط گفته بود:
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
دانایی ما نسبت به نادانی مان، تقریباً معادل صفر است. قطره ای است در مقابل دریا و حتی کمتر از آن. به همین علت مولانا می گوید:
قطرة دانش که بخشیدی زِ پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
این گفته واقعاً، سخن درستی است. هر چه دانش انسان بیشتر باشد، فروتن تر می شود. راسل گفته بود مشکل از آنجاست که دانایان شک دارند و نادانان یقین.
اما دانش چگونه انسان را فروتن و کم ادعا می کند؟
دانش، وسعت فکر به بشر می دهد. افق های فکری انسان از طریق آشنایی با اندیشه های دیگر گسترش می یابد و به او سعه صدر می دهد.
"فلسفه" و به خصوص "فلسفه علم"، تاثیر شگرفی در این گسترش دارد. فلسفه علم به ما می آموزد که چگونه بنای علم، خشت به خشت بالا رفته است. چگونه علم همیشه با ناعلم و اسطوره در آمیخته است و علم ما چگونه تا به اینجا رسیده است. فلسفه علم به ما می آموزد که دانایی ما به اندازه نور چراغ قوه ای است که در دریای تاریکی به دستمان داده اند و "نگه جز پیش پا را دید نتواند".
"عرفان" نیز همین آموزه ها را دارد. ضمن اینکه در عرفان یاد می گیریم حقیقت متکثر است. مولوی در قصه "فیل در خانه تاریک" می گوید هر کس به قطعه ای و عضوی از فیلِ معنا، دسترسی دارد و حقیقت عبارت از مجموعه حقایق متکثر است.
همینطور در عرفان یاد می گیریم که به جای عیبجویی، به جای گیر دادن به آدم و عالم از موضع "دانای کل"، عیب خود را بجوییم و در اصلاح خویشتن و خودسازی بکوشیم.
"روانشناسی" نیز همین کار را می کند. به ما کمک می کند تکثر دریافت ها را با توجه به تکثر تیپ های شخصیتی بپذیریم. به ما کمک می کند سوگیری های شناختی و مکانیسم های دفاعی از قبیل "فرافکنی" و "انکار" و "توجیه" و "دلیل تراشی" را در خود جستجو کنیم. به ما کمک می کند خود را در جای دیگران بگذاریم و به جای قضاوت و محکوم کردن شان با آنان همدلانه و مشفقانه، گفتگو و تعامل کنیم.
"جامعه شناسی" نیز به ما می آموزد که پدیده های اجتماعی را در تکست و کانتکست شان ارزیابی کنیم. به جای محکوم کردن، به درک و فهم و تحلیل علمی شرایط نزدیک شویم.
"تاریخ" نیز گستره فهم ما را وسیع می کند و علل پیشرفت و پسرفت ملل را به ما می آموزد. گوته می گوید:
"هر کس که حساب تاریخ سه هزار ساله انسان را نداشته باشد، نمی تواند شناخت درستی از خود هم داشته باشد."
افسوس که معدودی درس های تاریخ را می آموزند تا جایی که آنتونیو گرامشی می گوید:
"تاریخ درس میدهد، اما شاگردی ندارد."
در مقابل همه این دانش های تکثرگرا، "سیاست" (خاصه از نوع ایدئولوژیک و عامیانه آن) رفتاری معکوس دارد. به دنبال مرده باد و زنده باد است. به دنبال قضاوت و محکوم کردن و آویزان کردن و انتقام جویی است. به تعصب و غرور و خودبزرگ پنداری دچار است.
راه چاره در آن است که سیاست هم به یک علم تبدیل شود. علمی که قابل آموزش در آکادمی ها، مراکز پژوهشی و دانشگاه ها باشد.
با تو می گویم:
محبوب نبودن يك بدشانسي است، ولي عاشق نبودن يك بدبختي است. آلبر كامو