کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.65K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
با تو می گویم:

"ندیدی که آفتاب همه راحت عالمیان است، اما اگر بر گلخَنی تابد، رَوایِحِ کریه پیدا شود. آن نه که از آفتاب است، بلکه در گوهر بوَد اما آفتاب محک بود، هر کسی را به نقدِ روزگارِ خود بینا گرداند." (عین‌القضات_همدانی، نامه‌ها،جلد دوم، نامه‌ی شصت و پنجم)

گُلخَن: محل ریختن کثافات و زباله.
روایح: بوها، رايحه‌ه

ا
گفتار دینی

دین، از ثریایِ حیرت و معنا، تا ثَرایِ تبرجِ هویت و قدرت

علی‌صاحب‌الحواشی


از پیامدهای کُنشیِ مغز توسعه‌یافته انسان، یکی هم این بود که او هستی خویش را در بستری‌ بس کلان‌تر از چشم‌انداز مُضَیَّقِ "خود"، این سه‌پنجِ آمدن و بودن و رفتن که "زندگی" خوانده می‌شود، نهاد.
این نهادن، بسی ژرف‌تر و پر دامنه‌تر از ترس و هراس بود، و همچنان هست؛ حتی به فراتر از "چرایی"های معقول می‌رود. در ورایِ هراس و چرایی‌ها، خارخاریست که بارقه‌هایِ اَلکَن آن را می‌توان در کهن‌ترین اسناد تاریخ انسان جُست.
"حیرت"، مسئله این است!

این "حیرت"، از نهاده شدن "خود" در بستر بیکرانگی هستی برمی‌خیزد، آنجا که حقارت خویشتن برملا می‌شود، چون پَرِّ کاهی در تپش‌ها و امواجِ دریایِ بی‌ساحل کیهانی.
اصلِ "حیرت" در این گمگشتگی است، آن میقاتِ استعلا...!

"خدا"، نامی بود پژواکِ آن نشئه حیرت، که بر آن میقاتِ استعلا داده شد، تعبیری بیکران و تمام‌تنزیهی در سلبِ‌ همه تعینات از او.
حضور همه‌فرهنگیِ واژه نامتعین و حیرت‌افکنِ "خدا"، نشانه اشتراک همه‌شمول تجربه بشری از تحیری برخاسته از مواجهه با بیکرانگی است. در بین‌ سطور بیانِ "كَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ" در دو آیه ۴۵ کهف و ۲۴ یونس، همین "حیرت" در ارتعاش است: "چون آبی که از آسمان فرستادیم و با گیاهانِ زمین آمیخت". در ذیلِ تعبیرِ آن "آبی که از آسمان آمد"، "حیرت" مندرج است، و در گامی بعد، مرآتی از "خوف‌" و" طمعِ" تضرعِ رحمت گشت، چنان‌که یوهان‌سباستین باخ این نوا را بر خوانش تضرعِ رحمتِ پولس رسول نگاشت و بر محمل حیرت‌خویش در فراز نمود.

اصل، "ادراک" است و "بیان" مرتبتی نازل‌تر از اوج ادراک است؛ این قاعده‌، از فیزیک تا متافیزیک حاکم و رواست. این لُکنتِ سرشتی بیان در قیاس با وضوحِ ادراک بود که مولانا را به چنان استیصالی کشید که گفت:
ای برون از وهم و قال و قیل من
خاک بر فرق من و تفسیر من!

همین تقلیلِ‌ ناگزیرِ ادراک به بیان، سرنوشت محتومِ "حیرت در میقاتِ استعلا" می‌شود تا در آستانه پدیداری "دین"ها در ساحت تاریخ، همواره شاهد اوج مکاشفات ویرانگر زیروزبرکننده‌ایم: از تَحَکُّمِ "اقراءِ بِسم رَبِک" بر محمد در غار حرا تا مکاشفه پولس فریسیِ دشمنِ عیسی در راه دمشق که پولس رسولش کرد و پیش مسیحِ مصلوب بر خاکش افکند.

آغازهای "دین" چنین انفجارهای مکاشفه‌ای بوده‌اند...."فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ"... از حیرتِ استعلایی تا تبرُج پر تبختر و سالوسِ مائده‌های‌ زمینیِ قدرت و گردنفرازیِ هویتی!

آن "حیرت"، سوای قفل‌کردنی در برابر چشم‌اندازِ بیکرانگی، واجد "جستجوی معنا" هم هست. خارخاری که گفتم، خودِ انفعالِ "حیرت" نیست، تمنای جستنِ معنای بودنِ (یا هستیدن) توسط ذهن فرهمند‌ گشته انسان در فرایند فرگشت است که از حضیضِ "چه خورم صیف و چه پوشم شتا"ی جانوری، به مقام بیمارِ معنابودن بَر شده است.

این بیمارِ "معنا" بودن بود و هست که پیوسته در تاریخ ادیان موجد اقسام نهضت‌های معناگرا می‌شد تا بر سخیفی ادیان شعائری می‌شوریدند و شریعتِ ظاهر را در جستجوی حیرت و معنای باطن وامی‌نهادند و از جمع به خلوت می‌گریختند: از سیدارتا بودایِ عاصی که به جنگل گریخت، تا فیلسوفان رواقی که از سخیفی ادیان اساطیری یونان به "خِرَد کیهانی" روی‌ نمودند و رواق‌نشینانی کناره‌جو شدند، تا نهضت‌اشراقی یهودی که از تورم مبتذل یهودیتی ترجمانِ هویتِ قومی‌شده روبه سویِ معنای رستگاری آورد و مسیحیت از ایشان برآمد، تا سجاده‌نشینیِ باوقار مولانا که شمس‌الدین تبریزی آتش‌اش زد و ققنوسی برآورد، واله و شیدا و غزل‌خوان و بی‌وقار و فروتن و غواص معانی.

اصلِ دین اینجا و در این گریزگاه‌های طلبِ حیرت و معناست! باقی جز مسخرگی مَنیّت‌های "هویت" شده و آداب زمینیِ رفتارهای تبرجی نیست....

پایان سخن بازگشتی به حیرتِ متضرعِ باخ است در این فقره‌ی رقت‌آلود از "پاسیون سن‌متیو" در خوانشِ زاریِ پولس‌رسول از انجیل متی. باخ که میراث‌دار صمیمی نهضت معناگرای مارتین لوتر در شورش علیه سخافتِ فاسد و مفسدِ پاپی بود، ارتفاعِ حیرتِ معناجوی خویش را در این نت‌ها نگاشت!
در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیآراید
که هرچ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل
با تو می گویم:

مردم اهل فلسفه‌ورزی نیستند. اما این به معنای نفهمیدن مردم نیست. بلکه برعکس فلسفه‌ورزی طفیلِ فهمی است که در همگان هست. این است که مردم فارغ از فلسفه‌ورزی، به‌نحو اغلبی راست را از دروغ تمیز می‌دهند، ولو آن‌که قادر به بیان روان یا فنیِ فهم‌شان نباشند. (علی صاحب الحواشی)
درود به آنهایی که روزه گرفتن سبب شد با خدا مأنوس‌تر و با خلق خدا نرم‌خوتر شوند.
درود به آنهایی که روزه گرفتند، اما آنانی را که روزه نگرفتند داوری نکردند.
درود به آنهایی که روزه نگرفتند، اما به روزه و روزه‌داران نخندیدند و تفاوت‌ها را محترم شمردند.
درود به آنهایی که روزه نگرفتند اما با دیدن شادی هم‌نوعان روزه‌دارشان در عید فطر، دلشاد می‌شوند.
درود به روزه‌دارانی که به شکرانه‌ی توفیق الهی، در عید فطر شادی می‌کنند.
درود به آنهایی که به یکدیگر احترام می‌گذارند و اجازه نمی‌دهند دین میان‌شان فاصله بیندازد.

صدیق قطبی

عید سعید فطر مبارک
1
🔸ابراهیم پورداوود در ج سوم کتاب "یادداشت های قزوینی" نوشته است:
تصحیح و تحشیه سه جلد تاریخ جهانگشای جوینی از سال ۱۲۹۱ تا ۱۳۱۶ (یک سوم عمر علامه محمد قزوینی) به‌طول کشید!

وقتی به دعوت فروزانفر و تقی زاده برای تدریس به دانشگاه تهران دعوت شد و یکی از اساتید با تعجب پرسید مگر تاریخ استاد می خواهد؟علامه هم با طبع شکننده اش عطای تدریس را به لقایش بخشید. علامه موید این حرف تقی‌زاده است که «ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود»به همین دلیل به تازیانه غرب زده بودن رانده شد اما مراد او چیزی بیش از یک برداشت سطحی بود. ابطال این برداشت های سطحی و مراد اصلی علامه را می توان در مقدمه کتابشناسی (به کوشش ایرج افشار) دید که نوشته است:
اگر شماره کتابها را به حروف و اعداد اروپایی نوشته‌ام به حساب فرنگی‌بازی من نگذارید. من مسلمان و ایرانی هستم و از تقلید کورکورانه وفرنگی‌مآبی که میان برخی متجددان رواج دارد متنفرم. مستخدم من فرانسوی است و او باید کتابها را جابه‌جا کند لاجرم طوری نوشتم که او بتواند بخواند.

بی‌دلیل نبود که پرفسور ژوزف مارکورات، خاورشناس و ایرانشناس معروف آلمانی گفت:
«ایرانی که باز ممکن است از آن دانشمندی مثلِ میرزا محمدخان قزوینی بوجود آید، هرگز نخواهد مُرد»

✔️ زادروز علامه محمد قزوینی
@sahandiranmehr
گفتار اجتماعی


حافظه ایرانی و مدار بسته ی تاریخ


معروف است که در صبح روز 28 مرداد 32 مردم یا مرگ یا مصدق می گفتند و در عصر همان روز جاوید شاه. طبیعتاً شعاردهندگان از یک طیف نبوده اند. اما سخن این است که چگونه طرفداران مصدق که طی چند روز از 25 مرداد تا روز کودتا، خیابان ها را به تصرف خود درآورده بودند، یکباره صحنه را به رقیب وانهادند و دست روی دست گذاشتند؟
می گویند انقلاب و قیام و اکت هایی از این دست بیش از از هر چیزی از احساسات و عواطف به غلیان آمده تغذیه می کند.
در انقلاب 57 از خرد و کلان به دیو بودن شاه اذعان داشتند و آرزوی محاکمه و اعدام او را داشتند و بیش از آن آرزوی اعدام همه دست اندرکاران حکومت پیشین را داشتند و مصرانه از خلخالی تقاضای قاطعیت بیشتر می کردند.
امروز همان دیو به فرشته تبدیل شده است و کمترین انتقادی به او را برنمی تابند.

چرا راه دور برویم تا ده سال پیش، فضای مجازی پر بود از اقوال زیبایی که به شریعتی نسبت می دادند و چون کاغذ زر از دهان به دهان می گشت. امروز عده ای مسئولیت انقلاب را کلاً به گردن شریعتی گذاشته اند، هر چند او قبل از شروع انقلاب درگذشته بود.

تحلیلگران این زیگزاگ زدن ها در منتهای دو طیف افراط و تفریط را، به حساب نداشتن حافظه تاریخی ایرانیان می گذارند.
اما قصه قدری عمیق تر به نظر می رسد. به نظر می آید نداشتن فرهنگ و سابقه دموکراسی و تحزب عامل مهمی برای شکل نگرفتن ذهنیت متعادل و دموکراتیک ایرانی بوده است. عدم تداوم فرهنگ دموکراتیک موجب می شود تجارب تاریخی انباشته نشود و گسستگی در این تجارب به ضعف حافظه تاریخی منجر می شود.
از طرف دیگر روحیه رمانتیک و شاعرانه مردم ما، موجب داوری ها و ارزیابی های شتابزده و حساب نشده در امر سیاست می شود. ارزیابی هایی مبتنی بر حداقل فاکت و بیشترین تخیل و توهم. متاسفانه اغلب ما خود را در عرصه سیاست کارشناس و صاحب نظر می دانیم و با قاطعیت فراوان حکم صادر می کنیم.
تفکر دوقطبی و سیاه و سفید، شاید ریشه ای هم در ثنویت گرایی باستانی و فرهنگی ما داشته باشد. آنجا که عالم را عرصه نبرد و رویارویی نور و ظلمت و اهورامزدا و اهریمن می دیدیم.

اما اگر به امروز برگردیم،آفت فکر سیاسی در ایرانیان دو چیز بوده است:
"تفکر ایدئولوژیک" و چشم بستگی تاریخی، بین خواص و روشنفکران مان و "توهم توطئه" و قوۀ تخیل قوی بین خواص و عوام مان.
با تو می گویم:

تا چهل سالگی که مغزم خوب کار می کرد، به ریاضیات و پژوهش پرداختم.از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه روی آوردم و در اواخر که به کلی مغزم کار نمی کرد به سیاست! (برتراند راسل)
گفتار عرفانی


شرح غزل شمارهٔ ۷۶۵ دیوان شمس(هله نومید نباشی)
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

محمدامین مروتی


غزل 765 مولانا، فضایی از امید و انرژی به روی خوانندۀ مایوس و خسته و دلمرده می گشاید.

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
اگر خداوند روزی تو را از درگاهش راند نومید مشو، که روز دیگر نزد خودش دعوتت می کند.

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او، به سر صدر نشاند
اگر بر رویت دری را بست، بردبار باش زیرا می خواهد صبر تو را بیفزاید و سپس جایگاه بهتری به تو دهد.

وَ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید، که کس آن راه نداند
اگر همۀ را هها را هم ببندد، بالاخره راهی نامتعارف به رویت می گشاید.

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
حتی قصاب هم که سر میش را می برد، لاشه را رها نمی کند و با خود می برد.
به نظر مثال زیبایی نیست ولی در فضای عارفانه جان دادن در راه معشوق به معنی مردن از نفس است نه جان.

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
وقتی نفس میش قطع می شود، قصاب پوستش را با نفس خود پر می کند تا گوشت از پوست جدا شود. نفس قصاب چنین است. بنگر نفس خداوند چه باشد؟

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
مولانا که می داند مثالش قدری نارس است می گوید اصلاً او قصاب نیست که کسی را بکشد.

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
بلکه ملک سلیمان را به موری می بخشد و دلی را از خود نمی رنجاند.

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
من دور جهان را گشته ام و مثل او را ندیده ام. به تعبیر قرآن: لیس کمثله شی.

هله خاموش که بی‌گفت، از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
مولانا با استفاده از تخلص خود یعنی "خاموش" به خود را توصیه به خاموشی می کند تا خداوند از می محبتش به همه بچشاند.

7 دی 1403
با تو می گویم:

و گفت: بسیار مَردا که در مَبرَز رود و پاک بیرون آید.
و بسیار مَردا که در کعبه رود و پلید بیرون آید. (ذکر فُضیل عَیاض / تذکرة‌الاولیاء عطّار)
مبرز: آبریزگاه
پیشینه سیزده به در

گردآوری: محمدامین مروتی


فردوسی در شاهنامه از رفتن خسرو پرویز به مدت دو هفته به باغ، در عید نوروز می گوید:
بدان باغ رفتی به نوروز شاه
دو هفته برفتی بدان بارگاه

در مورد منشأ سیزده به در اقوال مختلفی داریم:

روایت اول:
هدف از برگزاری سیزده به در، به در کردن نحوست سیزده است که در تمام آیین ها کمابیش وجود دارد. عیسویان یهودای خائن را سیزدهمین فرد در جمع عیسی و یارانش می دانستند. در میان ایرانیان هم اعتقاد بر این بوده که 12 روز اول سال، فشردة 12 هزار سال و 12 دوره ی هزار ساله بوده است که دوره حکمرانی اهورامزداست و در آغاز هزاره سوم نوبت به تباهی و حکمروایی اهریمن می رسد. لذا با خروج از خانه، نحوست ان را به در می کردند. چیزی مانند شب زنده داری در شب یلدا برای این که مهر یا خورشید بر تاریکی غلبه یابد.

روایت دوم:
همچنین در منشا این آیین به "یوم پوریم" بر اساس "کتاب استر" تورات اشاره شده است. خشایارشا، ملکه ای یهودی به نام "استر" اختیار می کند. هامان، وزیر خشایارشا، قصد کشتن عموی استر به نام "مردخای" و اقربای او را دارد. استر خبر به شاه می دهد. شاه هامان را می کشد و دست مردخای را در کشتن توطئه کنندگان باز می گذارد. مردخای 75000 ایرانی را کشت و بقیه مردم از ترس به صحرا رفتند. مراسم سیزده از آن زمان معمول شد. یهودیان به پاس رفع توطئه روزهای 14 و 15 آذار را به عنوان "پوریم" (یعنی قرعه و فال زیرا هامان فال زده بود چه روزی را برای انجام نقشه اش انتخاب کند و قرعه به 13 آذار افتاده بود.) می نامند.

روایت سوم:
به روایت سفرنامه پولاک، قزوینیان دوره قاجار گمان می کردند بدیها در این روز مقدر می شود (برعکس شب قدر که معتقدند روزیِ خلائق در آن تقسیم می شود) و برای خروج نحوست به صحرا می زدند.

روایت چهارم:
ادوارد یاکوب پولاک هم درباره مراسم سیزده‌به‌در چنین می‌نویسد:
روز طبیعت (سیزده‌به‌در) سنت ایرانیان باستان به مناسبت پیروزی ایزد باران بر دیو خشکسالی اَپوش می‌باشد؛ و از قبل از اشو زرتشت (۱۸۰۰ قبل از میلاد) مرسوم بوده، چنان‌که در کتاب «از نوروز تا نوروز» پژوهش و نگارش آقای کوروش نیکنام آمده: «سیزدهم روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد. ایزد تیر یا تشتر ایزد باران است و در باور پیشینیان برای این که ایزد باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود گردد باید مردمان در نیایش روز تیر، از این ایزد یاد کنند و از او در خواست باران نمایند. در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌نمودند. اکنون هم زرتشتیان از بامداد روز تِشتَر ایزد و فروردین ماه، سفره نوروزی را برمی‌چینند، خوردنی‌ها و مقداری آجیل و شیرینی‌های باقی‌مانده در سفره نوروز را با خود به طبیعت می‌برند، و شِشه سبزه‌های موجود در سفره را با خود برمی‌دارند و به دشت و صحرا و کنار چشمه‌ها یا آب‌های روان می‌روند. سبزه خود را در کنار جویبارها به آب روان می‌سپارند و آرزو می‌کنند که سالی پربرکت و خرم داشته باشند. تا پسین آن روز را بیرون از خانه هستند و در طبیعت و میان سبزه و صحرا به شادمانی می‌پردازند.

سبزه گره زدن:
در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده‌است. مشیه و مشیانه که دختر و پسر دوقلوی کیومرث بودند که به صورت دو گیاه از زمین روییدند و روز سیزدهم در هم گره خوردند و با هم ازدواج نمودند و ایرانیان باستان هم آن مراسم را - به ویژه دختران و پسران دم بخت - انجام می‌دادند که تا امروز ادامه دارد.

منابع:
ویکی پدیا
سخنرانی سجادآیدینلو به همین مناسبت در اسفند 97
بر درختی کآشیان مرغِ تُست
شاخ مشکن، مرغ را پَران مکُن

مولانا

مواظب طبیعت هستیم .
گفتار فلسفی


تامس نِیگل(زاده ۱۹۳۷)

محمدامین مروتی


تامس نِیگل، فیلسوف آمریکاییِ یوگسلاو تبار است که از سنت تحلیلی، ویتگنشتاین، راولز و کانت تاثیر پذیرفته است.
نیگل از عمیق و متامل ترین فلاسفه روزگار ماست که مورد اقبال فراوان قرار گرفته است.
یکی دلایل آن، سبک خاص نگارشی اوست که هم ساده است و هم به دغدغه های همگانی و پرسش های مهم می پردازد.
نکته دوم نیز ترکیب موفق بین فلسفه تحلیلی و اگزیستانسیالیستی است.
اهمیت نیگل به جهت زبانی، درساده گویی و روش متفاوت او در عرصه و عرضۀ اندیشه است.

روش شناسی:
در روش شناسی نیز نیگل بصیرت های خود را دارد که مهمترینش تقابل شکنی دوقطبی های کاذب مانند عین و ذهن و شهود و استدلال و فلسفه تحلیلی و قاره ای است. او شهود را به اندازه استدلال و حتی بیشتر از آن ارج می نهد. از تقلیل گرایی مثلا تقلیل ادراک به ذهن و عین احتراز می کند و طرح صحیح مسئله را از راه حل مهم تر می داند. یعنی نباید از هول رسیدن به جواب به هر قیمت، اصل مسئله مخدوش گردد.
او همچنین به عکس مارکس، کار فلسفه را تفسیر می داند نه تغییر.

مضمون آثار:
مضمون تاملات او، مسئلة آگاهی(فلسفة ذهن)، فلسفة اخلاق و فلسفة سیاسی است.
نیگل در کتاب "ذهن و کیهان"، از نوعی رازباوری در مقابل ماتریالیسم و فیزیکالیسم دفاع می کند. اینکه چیزهایی هست که همیشه برای ما به صورت یک راز باقی خواهند ماند.
در کتاب "امکان دیگر گزینی"، به ذات بشر ورود می کند و می گوید انسان ذاتا خودگزین و خودخواه است ولی این خودگزینی لزوماً با دیگرگزینی در تضاد و تناقض نیست.
و در کتاب های "برابری و جانبداری" و "افسانه مالکیت"، از برابری طلبی در مقابل سرمایه داری دفاع می کند.
کتاب "حرف آخر" تامس نیگل در مقام دفاع از عقلانیت و نفی دیدگاه های پست مدرن و نسبی انگاری است که حجیت عقل را زیر سوال می برند.

فلسفة ذهن و آگاهی:
در تبیین آگاهی و به خصوص آگاهی؛ اندیشمندان به سه راه رفته اند:
راه دینی که طبق آن آگاهی (و به تعبیری روح یا نفس) ودیعتی الهی است در جسم انسان و حتی در مراتب پایین تر نیز در جانوران. تکیه این رویکرد به پیش فرضِ هدفمندی و جهت داری عالم است.
دوم رویکرد فیزیکالیستی- ماتریالیستی و آتئیستی، که آگاهی و ذهن را پیچیده ترین و نهایی ترین محصول جانبیِ تکامل ماده می داند. این رویکرد با تئوری داروین، پر و بال و مقبولیت بیشتری خاصه نزد دانشمندان علوم طبیعی یافت.
اما رویکرد نیگل متفاوت است. او خداانگار به معنای مصطلح و متعارف نیست و صریحا خود را خداناباور می داند. اما ضمنا تبیینات فیزیکالیستی و ماتریالیستی از آگاهی را وافی به مقصود نمی داند. نقد اصلی او بر این تبیینات، تقلیل دادن آگاهی به ماده و ذهن به عین است.
از آن سو، تبیین دینی را نیز نمی پذیرد و راه سومی را می گشاید.

نیگل در تبیین این راه سوم، در کتاب "ذهن و کیهان" می گوید که تمام ذرات عالم از نوعی آگاهی و هوشمندی و ذهن در سطوح مختلف برخوردارند که ضمن تکامل، تعالی می یابد و به خودآگاهی می رسد. مطابق با این دیدگاه، ذهن هیچگاه در جهان پدید نیامده، بلکه از ابتدا حاضر بوده است. حتی ابتدایی‏ترین ذرات جهان مشمول آن هستند. در واقع دوگانه انگاری دکارتیِ "ذهن و عین" از اول هم پیش فرض غلطی بوده است. نیگل ‎به خصوص در کتاب "حرف آخر"، پس از نقد فیزیکالیسم، تبیین "همه جاندار" انگارانه اش از رابطه ذهن و کیهان را ارائه می‎کند. نقد او به تبیین‌های تقلیلگرایانه از ذهن به ویژه در مقاله «خفاش بودن چه کیفیتی دارد؟»، آمده است.

به نظر می رسد این رویکرد در ماثورات عرفانی ما هم سابقه دارد. چنان که می گوید:
پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چون که کار هوشمندان می‌کنند (مثنوی، دفتر سوم)
علیرغم پیشنهاد تئوری جانمند انگاری، نیگل فکر می‎کند ما هنوز قرن‎ها با توضیح درست جهان فاصله داریم. او کار را به اندیشمندان آینده واگذار می‎کند.

فلسفه سیاسی:
جواد حیدری، مترجم آثار نیگل، در گفتگو با اندیشه پویا، شماره 85 (مرداد 1402)، معتقد است که نیگل یک لیبرالِ برابری طلب راولزی است. به این معنی که می خواهد بین سه ارزش سیاسی یعنی، برابری، آزادی و کارآمدی(فایده) جمع کند. چپ به برابری، لیبرالیسم به آزادی و فایده گرایان به کارآمدی تاکید دارند. به همین ترتیب، کمونیتارین ها به برابری و لیبرتارین ها به آزادی و فایده گرایان به کار آمدی تاکید بیشتری دارند. تاکید هابز بر امنیت بود و تاکید لاک بر آزادی. تاکید استوارت میل بر فایده و تاکید راولز بر عدالت.

منابع:
اطلاعات حکمت و معرفت
گفتگوی جواد حیدری با اندیشه پویا، شماره 85 (مرداد 1402)،
پرسشهای کشنده، تامس نیگل، مترجمان مصطفی ملکیان و جواد حیدری، تهران: نگاه معاصر، ۱۳۹۷
در پی معنا، تامس نیگل،سعید ناجی و مهدی معین‌زاده (مترجم) ، تهران: هرمس، ۱۳۸۹
با تو می گویم:

مشاهده بدون ارزیابی بالاترین تجلی هوش انسانی است. (کریشنا مورتی)
آدمیزاد یک گزینه در تنظیمات مغزش دارد که مثل ناف و آپاندیس هنوز معلوم نیست به چه دردی می‌خورد.
ای‌کاش این دانشمندانی که دارند روی بازسازی مغز آدم برای کارکردِ بهتر کار می‌کنند، لااقل به سِتینگ مغز بروند و این قسمت را غیرفعال کنند.

حالا این گزینه‌ی چیست؟
یک گزینه‌ی دو قسمتی‌ست که اولش حسرت خوردن به چیزی‌ست که نداری؛ و دومش، وقتی که به آن رسیدی، حسرت خوردن به چیزی‌ست که داشتی.

مثلاً آدم تا بچه است در حسرت و آهِ بزرگ شدن است تا بتواند کُن فیکونی کند که چنگیز با ایران نکرد؛ و وقتی بزرگ می‌شود همه‌اش حسرت کودکی را می‌کشد و ناله می‌کند که «روزگارِ کودکی برنگردد، دریغا».

یا مثلاً تا ننه‌بابایش زنده‌اند نمی‌گذارد یک آب خوش از گلویشان پایین برود، اما وقتی نیستند مدام قلب سیاه پروفایل می‌کند که آی دَدم، وای ننَم.

یا تا زمانی که سرِ کار می‌رود، حسرتِ فراغت و بیکاری را می‌کشد تا فلان کند و بهمان نماید؛ و وقتی بازنشسته و بیکار می‌شود، از افسردگی دق می‌کند و می‌میرد.

یا مثلاً در فرمتِ مذهبی‌اش از خودِ اول رجب دلنگران آمدنِ رمضان است که یا ابالفضل، با این همه ساعت روزه‌داری چه کنم؟ و از نیمه‌ی رمضان کلافه می‌شود و البته خوشحال که در سرازیری افتاده، و روز عید فطر گریه می‌کند که عجب ماهی بود، کاش کل سال روزه‌داری بود.

اما یک گزینه‌ هم هست که انگار تراشه‌اش فقط در مغز ما ایرانی‌هاست. یک فاز ناشناخته که احتمالاً  هیچ دانشمندی موفق به کشف فرمولش نشود.

این فاز این‌طوری است که به‌ویژه در حالت فشار زندگی، شاید ۷۰  ۸۰ درصد دوست داشته باشند که به خارجه (حالا هر جا) مهاجرت، یا لااقل مدتی سفر کنند.
نصف بیشتر متن‌هایِ ارسالی و لایکی‌شان آن است که ببینید آن طرف چه گل و بلبلی است و خاک بر سر ما که در چنین خراب آبادی هستیم (یعنی دقیقاً برعکس روایتِ بیست و سی از دنیا و گزارش‌های اسماعیل فلاح از لندن).

اما همین ۷۰  ۸۰ درصد وقتی مهاجرت یا سفر می‌کنند، تمام عکس‌ها و متن‌هایشان می‌شود دلتنگی و ناله، و اینکه هیچ‌جا وطن نمی‌شود و جوبهای پر از اشغال کوچه‌ی فلانِ خیابان شوش می‌ارزد به رودخانه‌ی می سی سی پی، و جنگل‌های آمازون یک تارموی درختان کچلِ کاج بعد از عوارضیِ اتوبان تهران قم هم نمی‌شود.

عینهو عقاب بالای سرِ غذایی لاکچری در رستورانی شیک عکس می‌اندازد و زیرش می‌نویسد هیچی مزه‌ی ساندویچ فِری کثیف نمی‌شه.

فلان مارکِ نوشیدنی در دست می‌گیرد و می‌گوید فقط دوغ آبعلی و شربت آبلیموی محرم

با مایو هفتی و بیکینی کنار ساحل بین بندگان خداوند غلط می‌زند و می‌گوید فدای چادر گل گلی نماز مادربزرگم 
و..

القصه؛ دوست نازنینی دارم که سی چهل سال است در ینگه دنیا ساکن است و هر چند سال یکبار ایران می‌آید.

این روزها پیام داده که نازنینا به امید حق علیه باطل دارم می‌آیم خدمتتان.
هر سوغاتی که دوست داری بگو برایت بیاورم.

اولش زیر بار نرفتم. اما بعد از کلی اصرار گفتم که فلان چیز را بیاور و لینکش را از هم آمازون
(یا به قول خودشان: اَمَزون) خدمتش فرستادم.

بعد از چند روز پیام داد که مبلغش به‌علاوه هزینه‌ی حمل و نقلش این‌قدر دلار می‌شود. می‌توانی بدهی که برایت بیاورم؟

اصلاً این خارجی‌ها بی‌تعارف بودنشان قشنگ است. رک حرفشان را می‌زنند و تکلیف آدم معلوم است.

گفتم قربانت بروم همین که بیایی و ما بعد از چند سال رویِ ماهت را ببینیم به همه چیز می‌ارزد به خدا. خودت را فقط عشق است.

گفت: تعارف نکن. هرچی دوست داری بگو بیاورم. کلی سفارش از آن طرفی‌ها دارم که از این‌طرف برایشان ببرم، و کلی سفارش از این طرفی‌ها که از آن طرف برایشان بیاورم.

سفارش ها را که گفت کلی خندیدم. سفارش‌های این طرف همه وسایل آرایش و البسه و الکترونیک بود از برندهای معروف.
و سفارش ایرانی‌های آن طرف هم که باید از این طرف برای‌شان ببرَد عبارت بود از:
مهر شکیات نماز
حِرز امام جواد ع
ورقه‌ی ۴ قُل
چادرِ مخصوص نماز
نگین شرَف الشمس،
لوازم مخصوص نماز نشسته
و مقداری هم گلاب کاشان و عرق نعنا و زنجبیل، و عنبر نسارا.

👤دکتر محسن زندی
@jamemodern
خودشناسی و سبک زندگی


اگر از افقی وسیع تر در دنیا بنگریم:
اگه میتونستیم تمام جمعیت دنیا رو به 100 برسونیم و همه اونها رو در یک دهکده جمع کنیم ، نتایج جالبی بدست میومد. 61 نفر آسیایی، 12 نفر اروپایی، 5 نفر آمریکایی و کانادایی، 8 نفر آمریکای جنوبی و 14 نفر آفریقایی هستند. 49 نفر زن و 51 نفر آنها مرد هستند. 82 نفر غیر سفید پوست و 18 نفر سفید پوست. 32 نفر مسیحی و 68 نفر غیر مسیحی. 5 نفر از اونها 32 درصد ثروت همه رو دارن که همشون از ایالات متحده آمریکا هستن. 80 نفر در وضعیت بدی بسر میبرن و 24 نفر حتی برق هم ندارن. 67 نفر بیسواد و تنها 1 نفر تحصیلات دانشگاهی داره. 50 نفر دچار سوء تغذیه هستن که 1 نفر از اونها در حال مرگ هست. 32 نفر دسترسی به آب آشامیدنی هم ندارن و 1 نفر از اونها مبتلا به HIV هست. 1 نفر نزدیک به مرگ و 2 نفر در حال به دنیا اومدن هستن و تنها 7 نفر از اونها دسترسی به اینترنت دارن.
اگه از این دید به دنیا نگاه کنیم اهمیت و جایگاه بهداشت ، آموزش و .. مشخص میشه. حالا شما چقدر خوشبخت هستید! اگه امروز صبح سالم و با آرامش بیدار شدید ، بدونید که خوش شانس تر از 1 میلیون نفر دیگه ای هستید که تا آخر هفته قراره از دنیا برن! اگه تا حالا تجربه جنگ و جنگیدن رو نداشتید و یا اگه تجربه تلخ تنهایی در زندان رو نداشتید، درد شکنجه رو تحمل نکردید و یا تا حالا گرسنگی نکشیدید، شما خوشبخت تر از 500 میلیون انسان دیگه دنیا هستید! اگه با آزادی و بدون ترس میتونید به مسجد ، کلیسا و … برید ، خوشبخت تر از 3 بیلیون انسان دیگه هستید! اگه تو یخچال شما به اندازه کافی غذا وجود داره اگه شما لباس و کفش دارید و اگه تخت خواب دارید و زیر یک سقف زندگی می کنید، ما خوشبخت تر از 75 درصد انسانهای دیگه دنیا هستید! اگه پدر و مادر شما زنده هستند و با هم زندگی میکنن، پس شما یک انسان کمیاب هستید! اگه حساب بانکی دارید، تو کیفتون پول دارید و تو قلک شما پول هست، پس شما جز اون 8 درصدی هستید که رفاه مالی دارن! قدرش را بدانید.
با تو می گویم:

و گفت: تصوف آن است که هیچ چیز ملک تو نباشد و تو ملک هیچ چیز نباشی. (تذکره‌الاولیا، ذکر سمنون محب)
آیه هفته: سوء ظن
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً‏: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از بسیاری از گمان ها بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است و در كارهاى پنهانى يكديگر جست و جو مكنيد و از يكديگر غيبت مكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (حجرات آیه 12)

شعر هفته: تفاهم
چه خوش است راز گفتن به حریفِ نکته‌سنجی
که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد! (بیدل‌دهلوی)

کلام هفته: گفتگو
يكي براي انديشه‌هايش به دنبال يك ماما مي‌گردد و ديگري جوياي كسي است كه خواستار ياري او باشد. بدينسان يك گفتگوي خوب آغاز مي‌شود. (نيچه)

داستانک: قضاوت
یکی از اساتید قدیمی دانشگاه شریف تعریف می کرد که یک بار داشتم برگه هارو تصحیح می کردم.. به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت؛ با خودم گفتم ایرادی ندارد.. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می کنم. تصحیح کردم و 17 گرفت.. احساس کردم زیاد است؛ کمتر پیش می آید کسی از من این نمره را بگیرد... دوباره تصحیح کردم 15 گرفت... برگه ها تمام شد؛ با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود ... تازه فهمیدم "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
اغلب ما نسبت به دیگران سخت گیر تریم تا نسبت به خودمان..

طنز هفته: عمه
امروز یکی از دخترای همکلاسیم تو کلاس داشت شیرینی می‌داد 😐
گفتم مناسبتش؟ گفت عمه شده‌م.
گفتم بدبخت باید خرما بدی 😂😂
فیلم هفته: تروآ (2004)

تروی یا تروآ، فیلمی حماسیِ به کارگردانی ولفگانگ پترسن و با بازی برد پیت در نقش آشیل است که برگرفته از ایلیاد، اثر حماسی هومر است که جنگ تروآ را به تصویر می کشد. در این فیلم بازیگرانی همچون برد پیت، اریک بانا، اورلاندو بلوم و برایان کاکس ایفای نقش می‌کنند.

داستان:
آگاممنون، پادشاه یونان، توانست کشورهای مختلف یونان را با هم متحد سازد. برادر آگاممنون، منلائوس (پادشاه اسپارت)، می‌خواهد با شهر تروآ صلح کند. اما شاهزادگان تروآ، هکتور و پاریس به یونان می‌آیند و در آنجا پاریس و هلن (همسر منلائوس) عاشق هم می‌شوند، و هنگام بازگشت، پاریس هلن را می‌رباید و مخفیانه با خود به تروآ می‌بَرد. وقتی منلائوس از این موضوع باخبر می‌شود، به برادرش درخواست فتح تروآ را می‌دهد.
ادیسه ارتش را وادار می کند یک اسب چوبی عظیم الجثه را به عنوان پیشکش صلح ساخته و در ساحل تروا را رها کنند در حالی که ادیسه و سربازانش داخل این اسب چوبی پنهان هستند.....