معرفی فیلم12 مرد خشمگین(۱۹۵۷)
محمدامین مروتی
"12مرد خشمگین"، با کارگردانی سیدنی لومت و بازیگری هنری فوندا و لی جی. کاب ساخته شدهاست. داستان درباره هیئت منصفه دادگاهی متشکل از دوازده نفر است که بایستی درباره گناهکار بودن یا بیگناهی جوانی به حکم قتل تصمیمگیری کنند. این فیلم در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینمای جهان در سایت معتبر IMDB این فیلم در رتبه ۸ قرار دارد.
نوجوانی هجده ساله از اهالی امریکا لاتین متهم به قتل پدرش گردیده است. چاقویی در محل وقوع حادثه پیدا شده که متعلق به اوست و او ادعا میکند که آن را گم کرده است. حال دوازده مرد به عنوان اعضای هیئت منصفه باید در این باره تصمیم گیری کنند.
تنها یک نفررأِی بر بی گناهی متهم میدهد. اعضای هیئت منصفه آن در فضای عصبی مشغول بحث و بررسی پرونده می شوند و رای نهایی صادر می شود....
پیام مهم 12 مرد خشمگین در باره آسیب پذیری حقیقت و دشواری قضاوت است.
دیدن فیلم را به همه اهالی فیلم های وزین و در عین حال پرکشش توصیه می کنم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیرینی هفته: شادمانی بی سبب
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت اول)
محمدامین مروتی
فردوسي غمنامه ي رستم و سهراب را با "براعت استهلال" آغاز مي كند. يعني با نـوعي زمينه سازي ادبی. چرا که مي خواهد گناه مرگ سهراب را يكسره به رستم نسبت ندهد. او مي گويد باد ممكن است ميوه نارسيده اي را به خاك افكند، در حالي كه طبيعتاً و غالباً اين ميوه هاي رسيده هستند كه از شاخه جدا می شوند. مرگ هم غالباً به سراغ كساني مي رود كه عمر خود را كرده اند، ولي گاه هم به سراغ كام ناگرفتگان از دنيا هم مي رود و مرگ در هر دو مورد داد است و بيداد كردن بر سر داد روا نيست:
كنون رزم سهراب و رستم شنو
دگر ها شنيدستي اين هم شنو
یکی داستان است پر آبِ چشم
دل نازک از رستم آید به خشم
اگر تند بادي برآيد ز گنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش، ار دادگر
هنرمند دانیمش، ار بیهنر،
اگر مرگ دادست، بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر، تو را راه نيست
چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش، جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان، چو اندر بدن نیست برگ
برین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
کنون رزم سهراب رانم درست
از آن کین، که با او، پدر چون بجست
داستان بدين گونه آغاز مي شود كه روزي رستم ملول بود. براي زدودن ملالت به شكارگاهي در مرز توران رفت و پس از شكار به خواب رفت. سواران ترك كه از آن جا مي گذشتند در زيبايي و هيبتِ رخش طمع كردند و خواستند او را با خود ببرند. رخش دو تن را به لگد كشت و سر يكي ديگر را به دندان بركند ولي بالاخره به اسارت درآمد. رستم از خواب كه بيدار مي شود رخش را نمي يابد و ردپاي او را دنبال مي كند در حالي كه زين رخش را بر پشت گرفته است:
چـنـين اسـت رسـم سـراي درشـت
گهي پـشت زين و گهي زين به پشت
رستم به شهر سمنگان مي رسد. پادشاه سمنگان به استقبالش مي آيد و وعده مي دهد رخش را بيابد و چنين مي كند. بزمي به افتخار رستم آراسته مي شود. به هنگام خواب ، دختر شاه سمنگان به نام" تهمينه" كه آوازه دلاوري هاي رستم را شنيده و بر او عاشق شده به بالين او مي آيد و خود را معرفی و به عشق خود اعتراف مي كند و می گوید می خواهم همسرت بشوم و از تو بچه ای داشته باشم:
يكي بنده شمعي مُعنبر به دست
خرامان بیامد به بالینِ مست
پسِ پرده اندر، یکی ماهروی
چو خورشید تابان، پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود، تن، جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستمِ شیردل خیره ماند
بَرو بر، جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو، گفت نام تو چیست؟
چه جویی شب تیره، کام تو چیست؟
چنین داد پاسخ که تهمینهام
تو گویی که از غم به دو نیمهام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
بجستم همي كِفت و یال و برت
بدین شهر کَرد ایزد، آبشخورت
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا
یکی آنک بر تو چنین گشتهام
خرد را ز بهر هوا کشتهام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور
سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
👆👆ادامه از پست قبلی👆👆 همان شب رستم تهمينه را از پدر خواستگاري مي كند و شب را در كنار او مي خوابد و فردا صبح مهره اي از بازويش باز مي كند كه اگر فرزندمان دختر بود اين مهره را بر گيسوي او، و اگر پسر بود بر بازويش ببندد و با غم و غصه فراوان از معشوق جدا مي شود و به ايران برمي گردد:
چو رستم برانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید
و دیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام، جز فرهی
بفرمود تا موبدی پرهنر
بیاید بخواهد ورا از پدر
چو بشنید شاه این سخن شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد
بدان پهلوان داد آن دخت خویش
بدان سان که بودست آیین و کیش
ز شادی بسی زر برافشاندند
اَبَر پهلوان، آفرین خواندند
که این ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره دیر و دراز
چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند
به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره، اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد تو را روزگار،
بگیر و به گیسوی او بر بدوز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
ور ایدونک آید ز اختر پسر،
ببندش به بازو نشان پدر
همی بود آن شب برِ ماهروی
همی گفت از هر سخن پیش اوی
چو خورشید رخشنده شد بر سپهر،
بیاراست روی زمین را به مهر،
به پدرود کردن گرفتش به بر
بسی بوسه دادش به چشم و به سر
پری چهره گریان ازو بازگشت
ابا انده و درد انباز گشت
پس از نه ماه كودك زيبا و درشت هيكلي به دنيا مي آيد:
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستمست
وگر سام شیرست و گر نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام، تهمینه سهراب کرد
چو یک ماه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود
در اين هنگام نشان پدر را از مادر مي گيرد. تهمينه به او مي گويد تو فرزند رستم پيلتن هستي ولي اين رازي است كه اگر افراسياب از آن باخبر شود، راحتت نمي گذارد:
بر مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ بامن بگوی
كه من چون ز همشيرگان برترم
همی باسمان اندر آید سرم
ز تخم كيَم وَز كدامين گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر؟
گر این پرسش از من بماند نهان،
نمانم تو را زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گَوِ پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت زآسمان برترست
که تخم تو زان نامور گوهرست
جهانآفرین تا جهان آفرید،
سواری چو رستم نیامد پدید
چو سام نریمان به گیتی نبود
سرش را نیارست گردون بسود
بدو گفت افراسیاب این سخن
نبایدکه داند ز سر تا به بن
پدر، گر شناسد که تو زین نشان
شدستی سرافراز گردنگشان،
چو داند، بخواندْتْ نزدیک خویش
دل مادرت گردد از درد ریش
ولي سهراب مي گويد اين سخـن نهان كـردني نيست. من اكنون از جنگاوران ترك سپاهي گرد مي آورم و به ايران لشكر مي كشم تا پدرم رستم را به جاي كاووس شاه بنشانم و بعد از آن حساب افراسياب و تورانيان را هم مي رسم:
چنین گفت سهراب کاندر جهان
کسی این سخن را ندارد نهان
بزرگان جنگآور از باستان
زِ رستم زنند این زمان داستان
نَبَرده نژادی که چونین بود
نهان کردن از من چه آیین بود؟
کنون من ز تُرکان جنگآوران
فراز آورم لشکری بی کران
برانگیزم از گاه، کاووس را
از ایران ببرم پیِ طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
نشانمْش بر گاهِ کاووس شاه
از ایران به توران شوم جنگجوی
ابا شاه روی اندر آرم به روی
بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر،
نباید به گیتی کسی تاجور
چو روشن بود روی خورشید و ماه،
ستاره چرا برفرازد کلاه
ادامه دارد......
چو رستم برانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید
و دیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام، جز فرهی
بفرمود تا موبدی پرهنر
بیاید بخواهد ورا از پدر
چو بشنید شاه این سخن شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد
بدان پهلوان داد آن دخت خویش
بدان سان که بودست آیین و کیش
ز شادی بسی زر برافشاندند
اَبَر پهلوان، آفرین خواندند
که این ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره دیر و دراز
چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند
به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره، اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد تو را روزگار،
بگیر و به گیسوی او بر بدوز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
ور ایدونک آید ز اختر پسر،
ببندش به بازو نشان پدر
همی بود آن شب برِ ماهروی
همی گفت از هر سخن پیش اوی
چو خورشید رخشنده شد بر سپهر،
بیاراست روی زمین را به مهر،
به پدرود کردن گرفتش به بر
بسی بوسه دادش به چشم و به سر
پری چهره گریان ازو بازگشت
ابا انده و درد انباز گشت
پس از نه ماه كودك زيبا و درشت هيكلي به دنيا مي آيد:
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستمست
وگر سام شیرست و گر نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام، تهمینه سهراب کرد
چو یک ماه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود
در اين هنگام نشان پدر را از مادر مي گيرد. تهمينه به او مي گويد تو فرزند رستم پيلتن هستي ولي اين رازي است كه اگر افراسياب از آن باخبر شود، راحتت نمي گذارد:
بر مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ بامن بگوی
كه من چون ز همشيرگان برترم
همی باسمان اندر آید سرم
ز تخم كيَم وَز كدامين گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر؟
گر این پرسش از من بماند نهان،
نمانم تو را زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گَوِ پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت زآسمان برترست
که تخم تو زان نامور گوهرست
جهانآفرین تا جهان آفرید،
سواری چو رستم نیامد پدید
چو سام نریمان به گیتی نبود
سرش را نیارست گردون بسود
بدو گفت افراسیاب این سخن
نبایدکه داند ز سر تا به بن
پدر، گر شناسد که تو زین نشان
شدستی سرافراز گردنگشان،
چو داند، بخواندْتْ نزدیک خویش
دل مادرت گردد از درد ریش
ولي سهراب مي گويد اين سخـن نهان كـردني نيست. من اكنون از جنگاوران ترك سپاهي گرد مي آورم و به ايران لشكر مي كشم تا پدرم رستم را به جاي كاووس شاه بنشانم و بعد از آن حساب افراسياب و تورانيان را هم مي رسم:
چنین گفت سهراب کاندر جهان
کسی این سخن را ندارد نهان
بزرگان جنگآور از باستان
زِ رستم زنند این زمان داستان
نَبَرده نژادی که چونین بود
نهان کردن از من چه آیین بود؟
کنون من ز تُرکان جنگآوران
فراز آورم لشکری بی کران
برانگیزم از گاه، کاووس را
از ایران ببرم پیِ طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
نشانمْش بر گاهِ کاووس شاه
از ایران به توران شوم جنگجوی
ابا شاه روی اندر آرم به روی
بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر،
نباید به گیتی کسی تاجور
چو روشن بود روی خورشید و ماه،
ستاره چرا برفرازد کلاه
ادامه دارد......
. گنج: رود گنگ
ار: یا
برگ: لباس
. معنبر: عنبرآلود
.كفت: كتف
بدسگالان: بد اندیشان
انباز: شریک
یارستن: توانستن
. همشيرگان: همسن و سالان
. گهر: نژاد
گاه: تخت
سر نیزه بگذارم از آفتاب یعنی از نور خورشید سرنیزه می گیرم، كنايه از سرفرازي و تفاخر است.
با تو می گویم:
مالک سکوت خود میتوانید باشید، ولی بردهی کلماتی هستید که میگویید.(فروید)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی خواهر ایرج بسطامی پسر خوش صدای رشتی را پیدا میکند
آنها میدانند که دروغ میگویند،
ما هم میدانیم که آنها دروغ میگویند،
آنها هم میدانند که ما میدانیم آنها دروغ میگویند، و ما هم میدانیم آنها میدانند که ما میدانیم آنها دروغ میگویند.
✍🏼الکساندر سولژنیتسین
ما هم میدانیم که آنها دروغ میگویند،
آنها هم میدانند که ما میدانیم آنها دروغ میگویند، و ما هم میدانیم آنها میدانند که ما میدانیم آنها دروغ میگویند.
✍🏼الکساندر سولژنیتسین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این تصاویر از غذا خوردن و بازیگوشی دو خرس در مرداد ماه ۱۴۰۳ در ییلاقات مازندران در محدوده جنگلهای هیرکانی ثبت شده است.
علی حسنپور، عکاس حیات وحش که این تصاویر را فیلمبرداری کرده است، می گوید: «در حال کوهپیمایی بودم که این جفت خرس را دیدم و چون در جهت مخالف باد نشسته بودم، پس از ۲ ساعت انتظار به سمت من آمدند و من سعی کردم با خونسردی فیلمبرداری کنم.»
جنگلهای هیرکانی در سال ۱۳۹۸ به عنوان قدیمیترین نوع جنگلهای جهان در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد. قطع غیرمجاز و قاچاق چوب همواره این جنگلها در شمال ایران را تهدید میکند.
هیرکانی یکی از زیستگاههای اصلی خرس قهوهای در ایران است که برخیها با اشاره به شکار و حیوانآزاریهای ثبتشده معتقدند نفس نسل آن در جنگلهای شمال به شماره افتاده، اما در سالهای اخیر تصاویر گوناگونی از خرس در مناطقی از استان مازندران ثبت شده و امیدها را برای بقای این گونه جانوری افزایش داده است.
موسیقی متن این تصاویر را ساسان نژادی ساخته است.
@BBCPersian
علی حسنپور، عکاس حیات وحش که این تصاویر را فیلمبرداری کرده است، می گوید: «در حال کوهپیمایی بودم که این جفت خرس را دیدم و چون در جهت مخالف باد نشسته بودم، پس از ۲ ساعت انتظار به سمت من آمدند و من سعی کردم با خونسردی فیلمبرداری کنم.»
جنگلهای هیرکانی در سال ۱۳۹۸ به عنوان قدیمیترین نوع جنگلهای جهان در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد. قطع غیرمجاز و قاچاق چوب همواره این جنگلها در شمال ایران را تهدید میکند.
هیرکانی یکی از زیستگاههای اصلی خرس قهوهای در ایران است که برخیها با اشاره به شکار و حیوانآزاریهای ثبتشده معتقدند نفس نسل آن در جنگلهای شمال به شماره افتاده، اما در سالهای اخیر تصاویر گوناگونی از خرس در مناطقی از استان مازندران ثبت شده و امیدها را برای بقای این گونه جانوری افزایش داده است.
موسیقی متن این تصاویر را ساسان نژادی ساخته است.
@BBCPersian
گفتار دینی
دایره اسلام و حقیقت اسلام
(تاملی در تامل عمادالدین باقی در مضاف و مضاف الیه دینی)
محمدامین مروتی
باقی در مهرنامه 52 به درستی می گوید : "از نظر حقوقی تعلق به مرام و مذهب، جزو عناوین قصدیّه است." یعنی انسان باید آن عنوان را به طیب خاطر بپذیرد تا بر او حمل گردد. ملاک، قصد مدعی علیه است نه تشخیص مدعی. بنابراین هر کس دعوی مسلمانی دارد، مسلمان است مگر خلافش ثابت شود. با این حساب اسلام 1 و 2 و3 همه در دائرة مسلمانی می گنجند. اسلام یک عبارت از متون دینی است. اسلام 2 عبارت از معارف دینی و اسلام 3 عبارت از تحقق خارجی دین در رفتار و فرهنگ اهالی آن دین. اگر ماندن در دائرة اسلام یک، میسر بود، دعوی اسلام ناب، منطقی بود ولی اگر فهم متون دینی تابعِ عقلانیت و درایت و عرفِ عقلا شود، که می شود، خواه ناخواه از دائرة اسلام ناب خارج و وارد دائرة اسلام تاریخی می شویم. چنان که سروش می گوید اسلام اولیه بذری است که در سرزمین های مختلف به اشکال مختلف روئید و شاخ و برگ پیدا کرد و به این تعبیر اسلام های تاریخی و جغرافیایی مختلف داریم و برگشت به بذر اولیه نه ممکن است و نه سودمند. لذا اسلام ناب وجود ندارد مگر در مدعای بنیادگرایان سلفی. تفکیک مقوله ای به نام ذات دین از معارف دینی و رفتار مومنان بدان دین، توجیه منطقی ندارد. بدین ترتیب با دائره ای متکثر از دینداران مواجه می شویم که تفاوتشان با هم در تاکید بر وجوه خاصی از آن دین بر مبنای متون و معارف و فرهنگ دینی است.
همه کسانی که خود را مسلمان می دانند، مسلمانند. اما در مقام نقد می توان بررسی کرد که چه کس به روح مسلمانی نزدیک تر است. روح هم به معنای ذاتِ ارسطویی نیست به معنی اولویت بندی مقاصد و اهداف شارع است. یعنی الاهم و فالاهم کردن اولویت های شارع یا همان اکسیوم های مورد نظر عمادالدین باقی. اگر از اسلام رحمانی یا عقلانی می گوییم، به معنای آن نیست که سایرین مسلمان نیستند بلکه به معنای آن است که به اولویت و اهمیت رحمانیت و عقلانیت بهای کافی نمی دهند یا اصلا اهمیت نمی دهند. معنی قرائت های دینی سروش نیز همین است. در واقع این تعابیر، "به عبارت های دیگر" یک حقیقت واحدند.
باقی در پایان عبارت پژوهشگری دینی را بر روشنفکری دینی ترجیح می دهد. اما باید گفت که روشنفکری و نواندیش دینی عبارت اُخرای یکدیگرند؛ ولی فرق پژوهشگر دینی با آن دو تای دیگر این است که این پژوهشگر خودش می تواند متدین نباشد و همچنان پژوهشگر دینی باشد. لذا برغم باقی، کاربرد پژوهشگر دینی به جای روشنفکر دینی، کاملا بر مصادیق مورد نظر منطبق نیست.
با تو می گویم:
هر دینی مانند یک خیال پردازی است برای دیگران؛ اما برای معتقدین آن، یک حقیقت مقدس و مطلق است. (آیزاک آسیموف)
گفتار اجتماعی
گذار اسپانیا از دیکتاتوری به دموکراسی
محمدامین مروتی
"خوان کارلوس" پادشاه جوان اسپانیا در تیر 1356 طی نامه ای به محمدرضا پهلوی از او تقاضای ده میلیون دلار کمک برای برپاکردن نهادهای دموکراتیکی می کند که ژنرال فرانکو در طی مدت طولانی حکومتش از بین برده بود. پس از مرگ فرانکو بحران های اجتماعی سرکوب شده، سر باز کرده بود و پادشاه جوان، نخست وزیر اصلاح طلبی به نام "آدولفو سوارز" را منصوب کرده بود تا اسپانیا را به شاهراه دموکراسی هدایت کند و این کار با برگزاری یک انتخابات آزاد پس از چهل سال آغاز شد.
کارلوس در نامه اش به شاه ایران نوشته بود می خواهم همیشه چند قدم جلوتر از وقایع باشم تا از مصیبتی که برای پرتغالی ها پیش آمد، احتراز کنم.
بدین ترتیب اسپانیا با دور اندیشی های پادشاه جوانش توانست کشورش را از این سربزنگاه تاریخی عبور دهد. اما محمدرضا شاه یک سال و نیم پس از این نامه تاریخی، قافیه را به انقلابیونی باخت که حاضر با همکاری با او نبودند. شاه به طرف صدیقی و بختیار و جبهه ملی دست همکاری دراز کرد. اما دیگر دیر شده بود. انقلابیون معتدل در موقعیتی نبودند که با او کنار بیایند.
محمدرضا شاه نتوانسته بود یک قدم جلوتر از حوادث، حرکت کند تا بتواند بحران های کشورش را مدیریت نماید.
هرچند اپوزیسیون به کارلوس و سوارز اعتماد نداشت، ولی با جایگزین کردن "خوش بینی محتاطانه" به جای "دوقطبی سازی رادیکال" و "بدبینی محققانه" و تحلیلی، در انتخابات شرکت کرد. پادشاه احساس می کرد به شیوه گذشته نمی توان کشور را اداره کرد و اپوزیسیون هم از این موقعیت استقبال کرد و کشور در شاهراه دموکراسی افتاد. سوارز گفت:
" در اسپانیای جدید، آینده دیگر چیزی نوشته شده نیست. چون فقط مردم می توانند آن را بنویسند."
این قِران برای اسپانیا خجسته بود. قرانی که به دلیل زمان نشناسی حکومت مستقر، در ایران نتوانست شکل بگیرد.
منبع:
سرمقاله اندیشه پویا شماره 91 مرداد 1403 رضا خجسته رحیمی
22 مرداد 1403
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کرم ۱۴ سال پروانه ۷ هفت روز