گفتار عرفانی
نسبیت وجود و عدم
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم از نسبی بودن فنا و بقای درویش و عارف سخن می گوید و می کوشد این تناقض ظاهری را با مثال هایی حل کند:
گوینده ای گفت درویش وجود ندارد و اگر باشد دیگر درویش نیست. این سخن متناقض نیست. از جهت جسمی، درویش ذاتی دارد ولی از جهت اوصاف، وجود ندارد، چون اوصافش – ماند نور شمع در مقابل آفتاب- در اوصاف حق منحل شده است:
۳۶۷۰ گفت قایل: در جهانْ دَرویش نیست وَرْ بُوَد دَرویش، آن درویش نیست
۳۶۷۱ هست: از رویِ بَقایِ ذاتِ او نیست گشته وَصْفِ او، در وَصْفِ هو
شعله شمع هم در کنار آفتاب وجود دارد، ولی نورش دیده نمی شود. کما اینکه اگر پنبه ای بدان نزدیک کنی، می سوزد. در عین حال روشنایی ندارد:
۳۶۷۲ چون زَبانهیْ شمعْ پیشِ آفتاب نیست باشد، هست باشد در حِساب
۳۶۷۳ هست باشد ذاتِ او، تا تو اگر بَر نَهی پنبه بِسوزَد زان شَرَر
۳۶۷۴ نیست باشد روشنی نَدْهَد تورا کرده باشد آفتابْ او را فَنا
چنانچه اگر چند مثقال سرکه در دویست من عسل بریزی، طعم عسل تغییر نمی کند، ولی وقتی آن را وزن می کنی می بینی به اندازه وزن سرکه، سنگین تر شده است:
۳۶۷۵ در دو صد مَنْ شَهْد یک اَوْقِیَّه خَل چون دَر اَفْکَندیّ و در وِیْ گشت حَل
۳۶۷۶ نیست باشد طَعْمِ خَل، چون میچَشی هست اَوْقِیَّه فُزون، چون بَرکَشی
ادب و بی ادبی عاشق:
مولانا می گوید اگر گاهی ما با این مثال ها کارهای بشر را با کارهای خدا مقایسه می کنیم، برای بیان مطلب است و قصد بی ادبی نداریم:
۳۶۷۸ این قیاسِ ناقِصان بر کارِ رَب جوشِشِ عشق است نَزْ تَرکِ اَدَب
عاشق مبادی آداب نیست و برای بیان مکنونات قلبی اش، خود را با خدا می سنجد:
۳۶۷۹ نَبْضِ عاشق، بی اَدَب بَر میجَهَد خویش را در کَفّه ی شَهْ مینَهَد
در عین بی ادبی در ظاهر امر، در نهان مودب است و این ادب و بی ادبی با هم وفاق و سازگاری دارند. این ادب دانی هم نسبی است:
۳۶۸۰ بیاَدَبتَر نیست کَس زو در جهان با اَدَبتَر نیست کَس زو در نَهان
۳۶۸۱ هم به نِسْبَت دان وِفاق، ای مُنْتَجَب این دو ضِدِّ با اَدَب با بیاَدَب
ظاهراً بی ادب است چون ادعای همسری با خداوند دارد ولی در باطن هیچ ادعایی ندارد زیرا خود و منیت خود را در خداوند فنا کرده است:
۳۶۸۲ بیاَدَب باشد چو ظاهِر بِنْگَری که بُوَد دَعویِّ عشقش همسَری
۳۶۸۳ چون به باطِن بِنْگَری دَعوی کجاست؟ او و دَعوی پیشِ آن سُلطانْ فَناست
خطای دستور زبان:
وقتی می گوییم فلانی مرد، منظورمان این نیست که او فاعل فعلی است. بلکه به جهت زبان و نحو در جای فاعل نشسته. اما به جهت واقع او مفعول است و مرگ فاعل است. بلکه انسان پس از مرگ، نمی تواند هیچ فعلی را انجام دهد:
۳۶۸۴ "ماتَ زَیْدٌ"، زَیْد اگر فاعِل بُوَد لیکْ فاعِل نیست کو عاطِل بُوَد
۳۶۸۵ او زِ رویِ لَفْظِ نَحْوی فاعِل است وَرْنَه او مَفْعول و مَوْتَش قاتِل است
۳۶۸۶ فاعِلِ چه؟ کو چُنان مَقْهور شُد فاعِلیها جُمله از وِیْ دور شُد
27 مرداد 1403
با تو می گویم:
اگر بخواهید دائما در مورد انسان ها قضاوت کنید، هرگز فرصت دوست داشتن آنها را نخواهید داشت. (مادر ترزا)
گفتار فلسفی
هربرت مارکوزه(1898-1979)
محمدامین مروتی
هربرت مارکوزه ابتدا شیفته استادش مارتین هایدگر بود ولی بعدها به منتقد او تبدیل شد.
به عنوان پدر معنوی جنبش اعتراضی جوانان و دانشجویان در دهه ۱۹۶۰ شناخته شده است. "انسان تکساحتی"، را کتاب مقدس جوانان شورشی، خوانده اند. او در خانوادهای یهودی در برلین به دنیا آمد. با به قدرت رسیدن نازیسم، به ایالات متحده آمریکا گریخت و در دانشگاه به تدریس پرداخت و برای مقابله با نازیسم هم به همکاری با وزارت امور خارجه آمریکا پرداخت و از این نظر مورد انتقاد گروه های چپ قرار گرفت. برخی او را پدر چپ نو میدانند.
"هربرت مارکوزه"، در گفتگو با "برین مگی"، از مکتب فرانکفورت سخن می گوید.
او با نقد پاره ای از آراء مارکس، می گوید کلیت نظریه مارکسی ابطال نشده است زیرا در چارچوب نظام سرمایه داری نمی توان مانع افزایش فاصله طبقاتی، جنگ های نوامپریالیستی و تخریب محیط زیست شد.
اما پرولتاریا به معنای طبقه ای که جز زنجیرهای پایش، چیزی برای از دست دادن ندارد، دیگر وجود ندارد. طبقه کارگر امروزی، چیزهای فراوانی برای از دست دادن دارد.
نقد دیگر مارکوزه به نظریه مارکسی، عدم توجه به فردیت و آزادی های فردی است.
نکته سوم تاکید افراطی بر زیربنای اقتصادی به مثابه عامل تعیین کننده و نادیده گرفتن عوامل روانی است.
اما نظریه مارکسی به واسطه دیالکتیکی بودنش، امکان بازسازی و تصحیح خود را دارد. این همان چیزی است که مکتب فرانکفورت به مثابه چپ نو، از طریق ادغام مارکسیسم و فرویدیسم به دنبال آن است. در زمان مارکس، آراء فروید طرح نشده بود و نمی توانست جذب نظریه او شود؛ ولی برای ما چنین امکانی وجود دارد. هر دو نظریه مارکسی و فرویدی بیانات مختلف از یک واقعیت واحدند و آن سرکوب مستمر است. در جوامع نوسرمایه داری این سرکوب به ویژه از طریق تحریف آگاهی صورت می گیرد. لذا فرانکفورتی ها می کوشند با تحقیقات بین رشته ای و استفاده از همه علوم، تمام لایه های سرکوب را برملا سازند.
مکتب فرانکفورت با اقبالی بیشتر به مارکس جوان، "نظریه از خودبیگانگی" او را محل توجه قرار می دهد. همچنین بر محوریت و موضوعیت هنر تاکید می کند. هنر صرفاً ابزار تبلیغات طبقاتی نیست، بلکه در ذات خود پیام رهایی دارد. هنر وضع موجود را نقد و امید رهایی می دهد. فاصله بین کار و هنر در سرمایه داری، مشکل مهم این جوامع است. کار باید به نوعی هنر تبدیل شود.
تاکید دیگر مکتب فرانکفورت بر رهایی زنان است. آنان معتقدند که روحیات زنانه به جامعه سوسیالیستی پیوند بیشتری دارند و تمام جوامع طبقاتی، نوعاً مردسالار بوده اند.
انجماد سرکوبگرانه:
وی تحقق ماهیت اروتیک انسان را آزادی واقعی بشریت دانست. مفهوم انجماد سرکوبگرانه (repressive desublimation) فرهنگ توده ای پساجنگ، با وفور تحریکات جنسی، در خدمت سرکوب سیاسی قرار گرفته است. انرژی سیاسی مردم به جای این تغییر جهان منجمد می شود.
آثار مهم:
خرد و انقلاب (1941) در این کتاب مارکوزه به بررسی ارتباط میان منطق ایدهآلیستی هگل و دیالکتیک ماتریالیستی مارکس میپردازد.
اروس و تمدن(1955) در این کتاب با نقد سرکوب جنسی در جوامع متمدن ترمیبی از مارکس و فروید به دست می دهد.
مارکسیسم شوروی (1958)
انسان تکساحتی(۱۹۶۴) در این کتاب به نقد تک بعدی شدن انسان در جوامع سرمایه داری می پردازد.
ضدانقلاب و شورش(1972)
نقد و بررسی:
تجدید نظرهای مکتب فرانکفورت در نظریات مارکس، درخور توجه اند اما این تجدیدنظرها آنان را از اعتقاد به ضرورت انقلاب(البته به صورت مسالمت آمیز) و برانداختن جامعه سرمایه داری بازنداشته است و جالب است که همه این نظریه پردازی ها در دانشگاه های همان جوامع صورت می گیرد.
مارکوزه معتقد است کاهش فاصله طبقاتی، صلح و محافظت از محیط زیست در چارچوب نظام های سرمایه داری قابل دسترس نیستند، در حالی که واقعیت جوامع غربی، به خصوص دولت های رفاه، کلیت و شمول این باور را به چالش می کشد.
منابع: انسان تک ساحتی/ ترجمه محسن مویدی انتشارات امیرکبیر مردان اندیشه، براین مگی، گفتگو با هربرت مارکوزه / عزت الله فولادوند/ طرح نو/1374
❤1
با تو می گویم:
دیگر یاد گرفته ایم در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم ؛ فقط یک چیز باقى مانده که یاد بگیریم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم. (جرج برنارد شاو)
خودشناسی و سبک زندگی
هنر قضاوت نکردن
محمدامین مروتی
ما در قضاوت دیگران سختگیر و بی رحمیم. به همان اندازه در قضاوت خود آسان گیر و متساهلیم.
نواقص دیگران را با سوء ظن و نیت خوانی و بدبینی، به حساب خباثت، بدذاتی و حرص و طمع می گذاریم.
نواقص خود را با حسن ظن و خوش بینی، به حساب شرایط و جبر و تقدیر و بدشانسی می گذاریم.
این قضاوت ها هم در ارتباطات فردی ما و هم به خصوص در نگرش های سیاسی ما وجود دارد.
دنبال کس یا کسانی می گردیم که همه بدبختی ها را به آنان فرافکنی کنیم و خودمان هیچ مسئولیتی از بابت این مصائب، نمی پذیریم.
قضاوت نکردن دیگران بسیار مشکل است، به خصوص با تربیت و پرورشی که ما داشته ایم.
اما اگر کسی به جایی برسد که قضاوت دیگران را در پرانتز بگذارد، در رسیدن به قله و کمال شخصیت خود گام بسیار بزرگی برداشته است.
قدم اول، آگاهی نسبت به منشأ قضاوت و تبعات آن است. قضاوت دیگری معمولاً از سر عدم درک شرایط و موقعیت اوست. از سر سختگیری به دیگری و آسان گرفتن بر خود. باید بدانیم که اولاً اشکالات و نواقص در همه هست. ثانیاً این اشکالات علل و عواملی دارد که اگر بر ما هم عارض می شد، ما نیز همان اشکالات را داشتیم. دیدن دیگری به چشم خود یا دیدن دیگری از موضع سوم شخص، هنر و مهارتی است که باید تمرین کنیم و بیاموزیم.
قدم دوم درک دیگری یعنی همدلی و همدردی با اوست و این در شرایطی میسر می شود که بکوشیم و بتوانیم خود را به جای او تصور کنیم. تفاوت دانش و فهم همین است. دانش می داند، ولی درک نمی کند، نمی فهمد. ما به این خاطر بدی را در دیگران تشخیص می دهیم که تجربه ای از آن داریم و از آن تجربه داریم، چون در وجود ما هم هست. هانا آرنت با بررسى زندگى آيشمن( افسر نازى که مسئول يهودى سوزى در رژيم هيتلر بود ) متوجه شد که او در زندگى خصوصی اش انسانى درستکار است، ولى قدرت تخيل ندارد و نمى تواند خودش را جاى ديگران بگذارد. او دچار نوعی فلج حسی و تخیلی و وجدانی بود به گونه ای که نمی توانست تصور کند چه بلایی سر دیگران می آورد.
درک دیگران، همان چیزی است که مانع داوری می شود. عیسی(ع) گفته بود داوری نکنید تا داوری نشوید. این همان ایده ای است که تولستوی می خواهد در همه آثارش بپروراند: "آن کس که همه چیز را می فهمد، همه چیز را می بخشد."
حافظ نیز این مفهوم را در معنای "مجادله" زیاد به کار می برد:
یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟
ای نور دیده! صلح، بِه از جنگ و داوری
و:
یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
قدم سوم کمک به او در حل این اشکالات با رویکردی مشفقانه است. مهم جستجوی راه حل است نه جستجوی مقصر و محاکمه و قضاوت او. بدینسان قضاوت به همدلی و همدلی به همفکری برای حل موضوع تبدیل می شود. به جای شخصیت فرد، عمل معین او و شرایطی را که بدان منجر شده تحلیل و قضاوت می کنیم. به جای لعن و نفرین، شمعی در مفاهمه روشن می کنیم.
14 خرداد 1402
با تو می گویم:
به یقین بدان که مسافرانیم و احوالِ عالم هم مسافر است.
اگر دولت است میگذرد و اگر محنت است میگذرد.
پس اگر دولت داری، اعتماد بر دولت مکن که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد.
و اگر محنت داری دلتنگ مشو که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد. (عزیزالدین_نسفی)
آیه هفته: میانه روی
وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ: و ميانهروى كن و صدايت را آهسته بدار، چرا كه ناخوش ترين آوازها بانگ درازگوشان است. (لقمان/19)
کلام هفته: رشد
روح با آنچه میگیرد غنی میشود؛ و قلب با آنچه میبخشد. (ویکتور هوگو)
شعر هفته:دوست
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بیدیدنش از دیده نیاساید چشم
ما را ز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم (سعدی)
داستانک: اراده
"میلتون اریکسون"، رواندرمانگر و نابغه برنامهریزیهای ذهنی، وقتی ۱۲ ساله بود دچار بیماری فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به مادرش گفت پسرتان شب را تا صبح دوام نمیآورد.
اریکسون صدای گریه مادرش را شنید. فکر کرد شاید اگر شب را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد. تصمیم گرفت تا سپیدهدم نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد، فریاد زد: "مادر من هنوز زندهام!"
چنان شادی عظیمی خانه را فرا گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شبِ دیگر، درد و رنج خانوادهاش را عقب بیندازد. اریکسون در سال ۱۹۸۰ در ۷۵ سالگی درگذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیتهایش به جا گذاشت.
طنز هفته:
مردی حَجاج را گفت:«دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی». حجاج گفت:«اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد». (عبید زاکانی)
معرفی فیلم :جوجو خرگوشه(2019)
کارگردان: تایکا وایتیتی
بازیگران: اسکارلت جوهانسون/ تایکا وایتیتی/ ربل ویلسون/ تومانسین مککنزی
جوجو خرگوشه فیلمی در سبک کمدی-درام است که در نود و دومین دوره جوایز اسکار، فیلم در رشته بهترین فیلمنامه اقتباسی، برنده جایزه اسکار شد.
ماجرای فیلم در زمان جنگ جهانی دوم و در کشور آلمان اتفاق میافتد. پسر بچهای ده ساله به نام جوجو تحت تأثیر جو تبلیغاتِ نازیستی، عاشق هیتلر است. مادر جوجو به یک یهودی در خانه خود پناه داده و جوجو از این دختر یهودی خبری ندارد؛ تا اینکه ....
ماجرای فیلم حول شستشوی مغزی بچه ها توسط دولت های توتالیتر و دیالکتیک عشق و خشونت و البته غلبة نهایی عشق بر خشونت است.
علاقمندان به فیلم هایی با مضمون طنز و تاریخ را به دیدن این فیلم دعوت می کنم.
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
این یک خاطره را بگویم و بروم. نزدیک به نیم قرن پیش، میخواستم با یکی از دخترهای دانشکدهی مکانیک دوست بشوم. من هیچوقت راهکار مناسب برای دوست شدن با دخترها و نشستن بر مسند پادشاهیِ قلبشان را یاد نگرفتهام. اینکه از کدام در وارد بشوم و سوار کدام اسب سفید بشوم و چطور صدایم را مثل یک عاشق دلخسته از حوالی پانکراس بدهم بیرون که دلشان را بلرزانم. اینها برای من از شخم زدن چهل هکتار زمین بایر-حوالی کوتعبداله- هم سختتر بود. معالوصف عزمم را جزم کردم تا دختر دانشکدهی مکانیک را گرفتار خودم کنم. فقط یک کار از دستم برمیآمد. آخرین روز ترم، یک نامهی عاشقانه-حماسی برایش بنویسم و شمارهی تلفن خانهی اهواز را پانویس کنم و توی خیابان جلفا-همان جا که ماتیز را پارک میکرد- بدهم دستش. بعد جلدی سوار قطار بشوم و بروم اهواز. بشینم روبروی تلفن قرمز توی اطاق پذیرایی و تمام تابستان زل بزنم بهش و منتظر بمانم تا عاشقم بشود و زنگ بزند بهم. دو ماهی روی این نقشه و نامه کار کردم. تمام سلولهای خاکستری و سفید و سیاه مغزم را به کار انداختم و دو صفحه برایش نامه نوشتم. رومئو و مجنون و خسرو باید جلوی این نامه لنگ میانداختند. طوری که خودم هم آن میخواندم، عاشق خودم میشدم. روز آخر ترم، برگهی امتحان فلان را تحویل دکتر شجاعی دادم و مقتدارانه رفتم زیر درخت چنار آن طرف خیابان جلفا ایستادم تا رقمزنندهی آیندهی درخشانِ من، امتحانش را تمام کند و بیاید سوار ماتیز بشود و من نامه را بدهم بهش و خلاص. توی خیالم، تا بیاید، سه بار تا مراسم حنابندان و ماه عسل رفتم و برگشتم. بالاخره آمد. اما تنها نیامد. با یکی از پسرهای الدنگ دانشکده برق آمد. خوش و خرم سوار ماتیز شدند و از روی سفرهی عقد ما رد شدند و رفتند. من ماندم یک نامهی نخوانده. همانجا پارهاش کردم و ریختم توی جوی آب خیابان جلفا و رفتم میدان راهآهن و قطار و الخ. بدون تلفن قرمز.
حالا بعد از نیم قرن، از همهی ماجرا، فقط به آن نامه فکر میکنم. نامههای نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمهسبزی و انگور یاقوتی هم جذابترند. سالها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا میکردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همانطور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا میداند.
چقدر حیف که ایننامهها قبل از خوانده شدن، پاره میشوند. یادداشتی که یک نفر مینویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمیآید. یا یکی با ماتیز از رویش رد میشود. مثل نامههایی که سربازها برای معشوقشان مینویسند و میگذارند توی جیب بغلشان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر میخورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحهشرحه میکند. این یادداشتها برای آیندهی قشنگ نوشته شدهاند. آیندهی قشنگی که هیچوقت رخ نمیدهد. این یادداشتها بعد از منقضی شدنشان، خواندنیتر هم هستند. نگارهای هستند از آیندهای که میشد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامههای ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیمشان و ببینم دنیا چه رنگهای دیگری میتوانست به خودش ببیند که ندیده است. والا.
#فهیم_عطار
@fahimattar
حالا بعد از نیم قرن، از همهی ماجرا، فقط به آن نامه فکر میکنم. نامههای نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمهسبزی و انگور یاقوتی هم جذابترند. سالها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا میکردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همانطور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا میداند.
چقدر حیف که ایننامهها قبل از خوانده شدن، پاره میشوند. یادداشتی که یک نفر مینویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمیآید. یا یکی با ماتیز از رویش رد میشود. مثل نامههایی که سربازها برای معشوقشان مینویسند و میگذارند توی جیب بغلشان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر میخورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحهشرحه میکند. این یادداشتها برای آیندهی قشنگ نوشته شدهاند. آیندهی قشنگی که هیچوقت رخ نمیدهد. این یادداشتها بعد از منقضی شدنشان، خواندنیتر هم هستند. نگارهای هستند از آیندهای که میشد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامههای ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیمشان و ببینم دنیا چه رنگهای دیگری میتوانست به خودش ببیند که ندیده است. والا.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Forwarded from در گذرِ كتاب
چطور بهتر نقد کنیم؟
نقد کردن خیلی وقتها آنقدر هم ساده نیست. گاهی وقتها ممکنه بخواهیم کمک کنیم، اما نتیجهاش بشه ناراحتی و سوءتفاهم. پس چه کار کنیم که نقدهایمان مفید باشه و به دل بشینه؟
۱. نقدِ خوب سازندهست، نه تخریبگر؛
فرق نقد و غر زدن توی همینه! وقتی نقد میکنیم، باید هدفمون عبهبود باشه، نه اینکه یکی رو بکوبیم. پس قبل از هر چیز، از خودمون بپرسیم؛ این حرفی که میخوام بزنم، واقعاً کمک میکنه؟
۲. همهچی را سیاه و سفید نبینیم؛
هیچکس کامل نیست. وقتی نقد میکنیم، باید بدونیم که انسانها نقطههای قوت و ضعف دارند. پس بهتره که هم نکات مثبت را بگوییم، هم نکات منفی را. اینطوری هم دلخوری کمتر میشه، هم طرف مقابل انگیزه میگیره.
۳. لحنمون خیلی مهمه؛
کلمهها اثر دارند، و لحن ما میتونه تفاوت بزرگی ایجاد کنه. با لحن آروم و دوستانه نقد کنیم، نه با لحن تحکمآمیز یا عصبی. یادتون باشه، خیلی از مشکلات از همین لحن بد به وجود میآیند.
۴. نقد فقط به طرف مقابل نیست، خودمونم درگیر کنیم؛
اگر نقدی داریم، میتونیم با بیان تجربههای خودمون یا بیان مشابهتها، نشون بدهیم که ما هم مثل اون فرد ممکنه اشتباه کنیم. اینطوری نهتنها نقدمون مؤثرتر میشه، بلکه باعث میشه طرف مقابل احساس بهتری داشته باشه.
۵. فقط مشکلات را نبینیم، راهحل هم بدهیم؛
اگه فقط مشکل را بگوییم، انگار داریم میگوییم "خودت برو حلش کن". اما اگه پیشنهاد بدهیم و راهحل ارائه کنیم، نشون میدهیم که واقعاً میخواهیم کمک کنیم.
۶. نقد را شخصی نکنیم؛
مشکل را از آدمها جدا کنیم. به جای اینکه بگوییم"تو همیشه اینطوری هستی"، بهتره بگوییم "این کار این مشکل را ایجاد کرده". اینطوری آدمها راحتتر نقد را میپذیرند و احساس نمیکنند که به شخصیتشون حمله شده.
۷. گوش دادن هم بخش مهم نقده؛
قبل از اینکه نقد کنیم، خوب گوش بدهیم. شاید اگر بیشتر گوش بدهیم و شرایط را درک کنیم، بتوانیم نقد بهتری ارائه بدهیم.
خلاصهاش اینکه، نقد کردن هنر و دانش میخواهد. با رعایت این اصول، میتوانیم نقدهایی بکنیم که به جای دلخوری و ناراحتی، باعث رشد و پیشرفت بشود. نقد درست یعنی همان چیزی که همهی ما در زندگیمون به آن نیاز داریم.
@Beheshteketab
نقد کردن خیلی وقتها آنقدر هم ساده نیست. گاهی وقتها ممکنه بخواهیم کمک کنیم، اما نتیجهاش بشه ناراحتی و سوءتفاهم. پس چه کار کنیم که نقدهایمان مفید باشه و به دل بشینه؟
۱. نقدِ خوب سازندهست، نه تخریبگر؛
فرق نقد و غر زدن توی همینه! وقتی نقد میکنیم، باید هدفمون عبهبود باشه، نه اینکه یکی رو بکوبیم. پس قبل از هر چیز، از خودمون بپرسیم؛ این حرفی که میخوام بزنم، واقعاً کمک میکنه؟
۲. همهچی را سیاه و سفید نبینیم؛
هیچکس کامل نیست. وقتی نقد میکنیم، باید بدونیم که انسانها نقطههای قوت و ضعف دارند. پس بهتره که هم نکات مثبت را بگوییم، هم نکات منفی را. اینطوری هم دلخوری کمتر میشه، هم طرف مقابل انگیزه میگیره.
۳. لحنمون خیلی مهمه؛
کلمهها اثر دارند، و لحن ما میتونه تفاوت بزرگی ایجاد کنه. با لحن آروم و دوستانه نقد کنیم، نه با لحن تحکمآمیز یا عصبی. یادتون باشه، خیلی از مشکلات از همین لحن بد به وجود میآیند.
۴. نقد فقط به طرف مقابل نیست، خودمونم درگیر کنیم؛
اگر نقدی داریم، میتونیم با بیان تجربههای خودمون یا بیان مشابهتها، نشون بدهیم که ما هم مثل اون فرد ممکنه اشتباه کنیم. اینطوری نهتنها نقدمون مؤثرتر میشه، بلکه باعث میشه طرف مقابل احساس بهتری داشته باشه.
۵. فقط مشکلات را نبینیم، راهحل هم بدهیم؛
اگه فقط مشکل را بگوییم، انگار داریم میگوییم "خودت برو حلش کن". اما اگه پیشنهاد بدهیم و راهحل ارائه کنیم، نشون میدهیم که واقعاً میخواهیم کمک کنیم.
۶. نقد را شخصی نکنیم؛
مشکل را از آدمها جدا کنیم. به جای اینکه بگوییم"تو همیشه اینطوری هستی"، بهتره بگوییم "این کار این مشکل را ایجاد کرده". اینطوری آدمها راحتتر نقد را میپذیرند و احساس نمیکنند که به شخصیتشون حمله شده.
۷. گوش دادن هم بخش مهم نقده؛
قبل از اینکه نقد کنیم، خوب گوش بدهیم. شاید اگر بیشتر گوش بدهیم و شرایط را درک کنیم، بتوانیم نقد بهتری ارائه بدهیم.
خلاصهاش اینکه، نقد کردن هنر و دانش میخواهد. با رعایت این اصول، میتوانیم نقدهایی بکنیم که به جای دلخوری و ناراحتی، باعث رشد و پیشرفت بشود. نقد درست یعنی همان چیزی که همهی ما در زندگیمون به آن نیاز داریم.
@Beheshteketab
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت دوم)
محمدامین مروتی
سهراب سرشار از نيرو و قدرت و غرور جواني نقشه هاي بزرگي در سر دارد و در قدم اول اسبي را براي سواري برمي گزيند كه حاصل برگرفتن مادياني از رخش بود. شاه سمنگان هم سپاهي مجهز با او همراه كرد.
از آن سو افراسياب كه از ماجرا باخبر مي شود خوشحال و خندان دو تن از سردارانش به نام "هومان" و "بارمان" را همراه دوازده هزار سپاه به نزد سهراب مي فرستد و بدانان مي سپارد كه مبادا سهراب ، رستم را بشناسد. باشد كه يكي از آن ها به دست ديگري كشته شود. سرداران با هدايا و نامه افراسياب به نزد سهراب مي آيند و مورد استقبال او قرار مي گيرند:
چو افراسیاب آن سخن ها شنود
خوش آمدش خندید و شادی نمود
ز لشکر گزید از دلاور، سران
کسی کو گراید به گرزِ گران
ده و دو هزار از دلیران گرد
چو هومان و مر بارمان را سپرد
به گردان لشکر، سپهدار گفت
که این راز باید که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو به روی
تهمتن بود بیگمان چارهجوی
پدر را نباید که داند پسر
که بندد دل و جان به مهر پدر
مگر کان دلاورْ گَوِ سالخَورد
شود کشته بر دست این شیرمرد
سهراب با سپاهيانش به دژ سپيد مي رسد كه نگهبانش "هجير" نامي است و او به جنگ سهراب مي آيد:
چو سهراب نزدیکی دژ رسید
هجیر دلاور سپه را بدید
نشست از بر بادپای چو گَرد
ز دژ رفت پویان به دشت نبرد
چو سهراب جنگاور او را بدید
برآشفت و شمشیر کین برکشید
ز لشکر برون تاخت برسان شیر
به پیش هجیر اندر آمد دلیر
چنین گفت با رزمدیده هجیر
که تنها به جنگ آمدی خیره خیر
چه مردی و نام و نژاد تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
هجیرش چنین داد پاسخ که بس
به ترکی نباید مرا یار کس
هجیر دلیر و سپهبد منم
سرت را هم اکنون ز تن برکنم
یکی نیزه زد بر میانش هجیر
نیامد سنان اندرو جایگیر
سنان باز پس کرد سهراب شیر
بن نیزه زد بر میان دلیر
سهراب به سـادگي هـجير را بر زمـيـن مي زند و مي خـواهد سرش را ببرد كه هجير از او امان مي خواهد و سهراب نيز او را به بند مي كشد و اسير مي كند:
ز زین برگرفتش به کردار باد
نیامد همی زو به دلْشْ ایچ یاد
ز اسپ اندر آمد نشست از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
بپیچید و برگشت بر دست راست
غمی شد ز سهراب و زنهار خواست
رها کرد ازو چنگ و زنهار داد
چو خشنود شد پند بسیار داد
ببستش ببند آنگهی رزمجوی
به نزدیک هومان فرستاد اوی
اين باز زني به نام "گردآفريد" به جنگ سهراب مي آيد:
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
كجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
چو سهراب شيراوژن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
بیامد دمان پیش گرد آفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید
کمان را به زه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش تیرش گذر
به سهراب بر ، تیر باران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پُر از تاب کرد
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ
چو بدخواه او چاره گر بُد به جنگ
بزد بر کمربند گردآفرید
زره بر برش یک به یک بردرید
ز زین برگرفتش به کردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آید بدوی
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره موی اوی
درفشان چو خورشید شد روی اوی
بدانست سهراب کاو دخترست
سر و موی او ازدر افسرست
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه،
سواران جنگی به روز نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
ز فتراك بگشاد پیچان کمند
بینداخت و آمد میانش ببند
بدو گفت کز من رهایی مجوی
چرا جنگ جویی تو ای ماه روی
نیامد به دامم به سان تو گور
ز چنگم رهايي نيابي مشور 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
👆👆ادامه از پست بالایی👆👆 گردآفريد كه خـود را اسير دست سهراب ديـد چــاره اي انـديشيد و گفت لشكريان دارند ما را مي بينند و تو را نكوهش مي كنند كه با دختري مي جنگي. مرا رها كن تا تو را به درون دژ ببرم و دژ را به تو تسليم نمايم:
کنون من گشایم چنین روی و موی
سپاه تو گردد پر از گفتوگوی
که با دختری او به دشت نبرد
بدین سان به ابر اندر آورد گرد
نهانی بسازیم بهتر بود
خرد داشتن کار مهتر بود
کنون لشکر و دژ به فرمان تست
نباید برین آشتی جنگ جست
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست
چو آیی بدان ساز کِت دل هواست
سهراب كه مسحور زيبايي و دلاوري دختر شده مي پذيرد:
چو رخساره بنمود سهراب را
زِ خوشاب بگشود عناب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او ،سرو ، دهقان نکِشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
عنان را بپیچید گرد آفرید
سمند سرافراز بر دژ کشید
همی رفت و سهراب با او به هم
بیامد به درگاه دژ گژدهم
درباره بگشاد گرد آفرید
تن خسته و بسته بر دژ کشید
در دژ ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند
ولي به محض اين كه گردآفريد داخل قلعه مي شود دستور مي دهد در قلعه را ببندند و سهراب، ناكام پشت در مي ماند و گردآفريد بر بالاي بام قلعه او را به سخره مي گيرد:
بخندید بسیار گرد آفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین
چنین گفت کای شاه ترکان چین
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت
ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کاین چنین یال و سُفت
همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ نامور سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چو بشنید سهراب ننگ آمدش
که آسان همی دژ به چنگ آمدش
چنین گفت کامروز بیگاه گشت
ز پیگارمان دست کوتاه گشت
برآرم به شبگیر ازین باره گرد
ببینند آسیب روز نبرد
پدر گردآفريد "كژدهم" به كاووس نـامـه اي مي نويسد و شــرح ماوقع بازمـي گويد و از او طلب ياري مي كند:
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
برافگند پوینده مردی به راه
که آمد بر ما سپاهی گران
همه رزم جویان گندآوران
یکی پهلوانی به پیش اندرون
که سالش ده و دو نباشد فزون
برش چون بر پیل و بالاش برز
ندیدم کسی را چنان دست و گرز
هجیر دلاور میان را ببست
یکی بارهی تیزتگ برنشست
بشد پیش سهراب رزمآزمای
بر اسپش ندیدم فزون زان به پای
سواران ترکان بسی دیدهام
عنان پیچ زینگونه نشنیدهام
عناندار چون او ندیدست کس
تو گفتی که سام سوارست و بس
سپس دژ را از ترس سهراب تخليه مي كنند. نامه كه به كاووس مي رسد گيو را به دنبال رستم مي فرستد كه بي درنگ خود را برساند:
یکی نامه فرمود پس شهریار
نوشتن بر رستم نامدار
دل و پشت گردان ایران تویی
به چنگال و نیروی شیران تویی
گشایندهی بند هاماوران
ستانندهی مرز مازندران
ز گرز تو خورشید گریان شود
ز تیغ تو ناهید بریان شود
چو گرد پی رخش تو نیل نیست
هماورد تو در جهان پیل نیست
تویی از همه بد به ایران پناه
ز تو برفرازند گردان کلاه
گزاینده کاری بد آمد به پیش
کز اندیشهی آن دلم گشت ریش
چو نامه بخوانی به روز و به شب
مکن داستان را گشاده دو لب
مگر با سواران بسیارهوش
ز زابل برانی برآری خروش
بر اینسان که گژدَهْم زو یاد کرد
نباید جز از تو ورا هم نبرد
به گیو آنگهی گفت برسان دود
عنان تگاور بباید بسود
بباید که نزدیک رستم شوی
به زابل نمانی و گر نغنوی
اگر شب رسی روز را بازگرد
بگویش که تنگ اندرآمد نبرد
وگرنه فرازست این مرد گرد
بداندیش را خوار نتوان شمرد
کنون من گشایم چنین روی و موی
سپاه تو گردد پر از گفتوگوی
که با دختری او به دشت نبرد
بدین سان به ابر اندر آورد گرد
نهانی بسازیم بهتر بود
خرد داشتن کار مهتر بود
کنون لشکر و دژ به فرمان تست
نباید برین آشتی جنگ جست
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست
چو آیی بدان ساز کِت دل هواست
سهراب كه مسحور زيبايي و دلاوري دختر شده مي پذيرد:
چو رخساره بنمود سهراب را
زِ خوشاب بگشود عناب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او ،سرو ، دهقان نکِشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
عنان را بپیچید گرد آفرید
سمند سرافراز بر دژ کشید
همی رفت و سهراب با او به هم
بیامد به درگاه دژ گژدهم
درباره بگشاد گرد آفرید
تن خسته و بسته بر دژ کشید
در دژ ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند
ولي به محض اين كه گردآفريد داخل قلعه مي شود دستور مي دهد در قلعه را ببندند و سهراب، ناكام پشت در مي ماند و گردآفريد بر بالاي بام قلعه او را به سخره مي گيرد:
بخندید بسیار گرد آفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین
چنین گفت کای شاه ترکان چین
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت
ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کاین چنین یال و سُفت
همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ نامور سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چو بشنید سهراب ننگ آمدش
که آسان همی دژ به چنگ آمدش
چنین گفت کامروز بیگاه گشت
ز پیگارمان دست کوتاه گشت
برآرم به شبگیر ازین باره گرد
ببینند آسیب روز نبرد
پدر گردآفريد "كژدهم" به كاووس نـامـه اي مي نويسد و شــرح ماوقع بازمـي گويد و از او طلب ياري مي كند:
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
برافگند پوینده مردی به راه
که آمد بر ما سپاهی گران
همه رزم جویان گندآوران
یکی پهلوانی به پیش اندرون
که سالش ده و دو نباشد فزون
برش چون بر پیل و بالاش برز
ندیدم کسی را چنان دست و گرز
هجیر دلاور میان را ببست
یکی بارهی تیزتگ برنشست
بشد پیش سهراب رزمآزمای
بر اسپش ندیدم فزون زان به پای
سواران ترکان بسی دیدهام
عنان پیچ زینگونه نشنیدهام
عناندار چون او ندیدست کس
تو گفتی که سام سوارست و بس
سپس دژ را از ترس سهراب تخليه مي كنند. نامه كه به كاووس مي رسد گيو را به دنبال رستم مي فرستد كه بي درنگ خود را برساند:
یکی نامه فرمود پس شهریار
نوشتن بر رستم نامدار
دل و پشت گردان ایران تویی
به چنگال و نیروی شیران تویی
گشایندهی بند هاماوران
ستانندهی مرز مازندران
ز گرز تو خورشید گریان شود
ز تیغ تو ناهید بریان شود
چو گرد پی رخش تو نیل نیست
هماورد تو در جهان پیل نیست
تویی از همه بد به ایران پناه
ز تو برفرازند گردان کلاه
گزاینده کاری بد آمد به پیش
کز اندیشهی آن دلم گشت ریش
چو نامه بخوانی به روز و به شب
مکن داستان را گشاده دو لب
مگر با سواران بسیارهوش
ز زابل برانی برآری خروش
بر اینسان که گژدَهْم زو یاد کرد
نباید جز از تو ورا هم نبرد
به گیو آنگهی گفت برسان دود
عنان تگاور بباید بسود
بباید که نزدیک رستم شوی
به زابل نمانی و گر نغنوی
اگر شب رسی روز را بازگرد
بگویش که تنگ اندرآمد نبرد
وگرنه فرازست این مرد گرد
بداندیش را خوار نتوان شمرد
ادامه دارد....
با تو می گویم:
حسرت واقعی را روزی میخوری که میبینی بهاندازه سن و سالت زندگی نکردهای. (گابریل گارسیا مارکز)