This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسان بودن تجسد وظیفه است....(شاملو)
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت سوم)
محمدامین مروتی
ولي رستم پس از ديدن گيو و نامه ي کاووس برای رساندن سریع خود، اين سفر را تا چهار روز به تأخير مي اندازد و وقتي به ايران مي رسد با خشم شاه مواجه مي شود كه دستور بر دار كردن رستم و گيو را مي دهد. رستم هم پس از به رخ كشيدن فداكاري هايش به قهر دربار را ترك مي كند:
گُرازان به درگاه شاه آمدند
گشاده دل و نیکخواه آمدند
چو رفتند و بردند پیشش نماز
برآشفت و پاسخ نداد ایچ، باز
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست
پس آنگاه شرم از دو دیده بشست:
که رستم که باشد كه فرمان من
کند پست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بر دارکن
وزو نیز با من مگردان سخن
ز گفتار او گیو را دل بخست
که بردی به رستم بر آنگونه دست
برآشفت با گیو و با پیلتن
فرو ماند خیره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهریار
که رو هردو را زنده برکن به دار
بشد طوس و دست تهمتن گرفت
بدو مانده پرخاش جویان شگفت
که از پیش کاووس بیرون برد
مگر کاندر آن تیزی، افسون برد
تهمتن برآشفت با شهریار
که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدترست
تو را شهریاری نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار کن
پرآشوب و بدخواه را خوار کن
بزد تند یک دست بر دست طوس
تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
ز بالا نگون اندرآمد به سر
بَرو کرد رستم به تندی گذر
به در شد به خشم اندرآمد به رخش
منم گفت شیراوژن و تاجبخش
چو خشم آورم شاه کاووس کیست
چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟
سرداران ايران مي دانند كه بدون رستم كار ايرانيان با سهراب، زار است لذا وساطت مي كنند كه پي رستم بفرستد و دلش را به دست آورد. گودرز خود را به رستم مي رساند و مي گويد حالا وقت اين حرف ها نيست و كشور در خطر است و به علاوه اگر باز نگردي مي گويند از جوان چهارده ساله اي به نام سهراب ترسيده اي. خلاصه گودرز رستم را به بازگشت مجاب مي كند و كاووس هم از او عذرخواهي مي كند.
آن شب را به پاس اين آشتي، جشن گرفتند و مَي نوشيدند و همان شب رستم با لباس مبدل، خود را به سراپرده سهراب رساند تا او را از نزديك ببيند و چون او را ديد از برز و بالاي او حيرت كرد. وقتي مي خواست برگردد دايي سهراب به نام "ژنده رزم" از سراپرده بيرون آمد و او را ديد و خواست ببيند كه اين غريبه كيست كه با يك مشت رستم از پا درآمد:
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت لشکر کشید،
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
میان بستهی جنگ و دل، کینه خواه
که دستور باشد مرا تاجور
از ایدر شوم بیکلاه و کمر
ببینم که این نو جهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
بدو گفت کاووس کین کار توست
که بیدار دل باشی و تن درست
تهمتن یکی جامهی ترکوار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
بیامد چو نزدیکی دژ رسید
خروشیدن نوشِ ترکان شنید
بران دژ درون رفت، مرد دلیر
چنان چون سوی آهوان، نره شیر
چو سهراب را دید بر تخت بزم
نشسته به یک دست او ژندهرزم
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان، نامبردار شیر
تو گفتی همه تخت سهراب بود
به سان یکی سرو شاداب بود
دو بازو به کردار ران هیون
برش چون بر پیل و چهره چو خون
به شایسته کاری، برون رفت ژَند
گَوی دید بَر سانِ سرو بلند
بدان لشکر اندر چُنو کس نبود
برِ رستم آمد بپرسید زود
چه مردی؟ بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بنمای روی
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تیز و بَر شد روان از تنش
بدينسان مؤلفه هاي تراژدي يك به يك شكل مي گيرد و داستان رفته رفته به سوي عاقبت شوم و محتوم خود پيش مي رود. چرا كه ژنده رزم، رستم را مي شناخت و تهمينه او را فرستاده بود تا مبادا پدر و پسر ندانسته با هم رويارو شوند ولي به عكس، مرگ ژنده رزم آتش كينه سهراب را شعله ورتر مي سازد. روز بعد سهراب بـه كين خواهي ژنده رزم به سراپرده پهلوانان ايراني يورش مي برد و قسمتي از سراپرده كاووس را هم بر سر نيزه مي كند و با خود مي آورد. سهراب از كژدهم مي خواهد پهلوانان ايراني و سراپرده هر يك را معرفي كند و او هم چنين مي كند ولي به سراپرده ی رستم كه مي رسند مي گويد او پهلواني چيني است كه نامش را نمي داند. كژدهم به خيال خود رستم را از اين كه هدف مستقيم سهراب گردد، نجات مي دهد ولي در واقع به شكل گيري فاجعه ياري مي رساند........ادامه دارد
با تو می گویم:
کسی که کتاب می خواند هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند فقط یکبار زندگی می کند. (جورج مارتین)
گفتار دینی
"وَمَا أَدْرَاكَ "های قرآنی
محمدامین مروتی
در قرآن بیش از ده بار از ترکیب سوالی "و ما ادریک؟" به معنی "و تو چه می دانی؟" استفاده شده است و می توان این نوع مخاطبه را یکی از شیوه های بیانی قرآن برشمرد. هدف از این نوع مخاطبه، توجه دادن به پیامبر و مومنین به مسئله ای مهم است که تا کنون به ماهیت و عمق آن نیاندیشیده اند. هدف ایجاد تامل و تفکر بیشتر یا حداقل جدی تر گرفتن آن پدیده است. موضوع بیشتر این "ما ادریک ها" مسائل ماورایی و دور از فهم مانند کیفیت دوزخ و روز قیامت است:
وَمَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ: المدثر آیه شماره : 27
وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحَاقَّةُ: الحاقة آیه شماره : 3
وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الْفَصْلِ:آیه شماره : 14
وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الدِّينِ:الانفطار آیه شماره : 17
وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ:المطففين آیه شماره : 8
وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ:القارعة آیه شماره : 3
وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ:القارعة آیه شماره : 10
وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ:الهمزة آیه شماره : 5
شاید می خواهد بگوید قیامت و دوزخ و آتش آنی نیست که شما تصور می کنید. آنچه هم گفته شده در قالب تمثیل و تقریب ذهن است نه واقعیت و ماهیت آن. شاید هم می گوید از آنچه که شما فکر می کنید بدتر است و شاید هم هر دو معنا برای مخاطبان مختلف (عالم و عامی) مورد نظر است.
در مورد اموری مانند شب قدر و علیون نیز همین موضوع مطرح است. یعنی این امور برتر از تصورات شماست:
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ:القدر آیه شماره : 2
وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ:المطففين آیه شماره : 19
وَمَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ:الطارق آیه شماره : 2
در جاهایی نیز منظور از کاربرد ما ادراک این است که مردم معنای واقعی دین را نمی فهمند. مثلا در سوره بلد می فرماید دینداری (واقعی) در زدن به عقبه ها و گردنه های دشوار است و سپس این گردنه ها را توضیح می دهد که عقبه (حقیقی) مجموعه ای از اعمال صالح و نیک مانند آزادی بردگان و اطعام گرسنگان و دستگیری از بی نوایان و یتیمان و از این دست است؛ نه چیز دیگر:
وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ:البلد آیه شماره : 12
گاهی نیز به مردم و حتی پیامبر نهیب می زند که شما از ماهیت و درون افراد خبر ندارید و نمی توانید قضاوت درستی در بارة ایشان داشته باشید. مثلا در ماجرای عبس و تولی در سوره عبس که پیامبر به یک نابینای فقیر کم توجهی کرد نهیب می زند که شاید این آدم واقعا قصد تزکیه داشته باشد. تو چرا او را از خود می رانی و به آن که دعوی استغنا دارد توجه می کنی؟
وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى و تو چه دانى شايد او به پاكى گرايد : عبس آیه شماره ۳
با تو می گویم:
همیشه تصور می کردم که بهشت نوعی کتابخانه باشد. (خورخه لوئیس بورخس)
اگر کسی به ما بگوید که عاشق گل است
اما ببینیم که اغلب فراموش می کند به گل هایش آب بدهد
عشق او را به گل باور نمی کنیم ...
عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی با تمام زیر و بم هایش
و پرورش آن چه بدان مهر می ورزیم ، عاشقش هستیم و هماره اندیشیدن به آن ، ما را وادار به حرکت می کند
آرامان ها
آرزوهایی زیبا
اهدافی که در سر می پروارنیم
روزها و شب هایی که به عنوان " زندگی " ، آن "زندگی" که می دانیم زمانی به پایان می رسد ، می خواهیم ، حتی ثانیه ای از آن را هم از دست ندهیم
زمانی که رغبت جدی وجود نداشته باشد
زمانی که در غفلت هاو سرباززدگی ها و بی حوصلگی ها و روزمرگی ها دست و پا بزنیم
عشقی هم در کار نیست
آیا هست؟ ...
#اریک_فروم
📕هنر عشق ورزیدن🌱
اما ببینیم که اغلب فراموش می کند به گل هایش آب بدهد
عشق او را به گل باور نمی کنیم ...
عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی با تمام زیر و بم هایش
و پرورش آن چه بدان مهر می ورزیم ، عاشقش هستیم و هماره اندیشیدن به آن ، ما را وادار به حرکت می کند
آرامان ها
آرزوهایی زیبا
اهدافی که در سر می پروارنیم
روزها و شب هایی که به عنوان " زندگی " ، آن "زندگی" که می دانیم زمانی به پایان می رسد ، می خواهیم ، حتی ثانیه ای از آن را هم از دست ندهیم
زمانی که رغبت جدی وجود نداشته باشد
زمانی که در غفلت هاو سرباززدگی ها و بی حوصلگی ها و روزمرگی ها دست و پا بزنیم
عشقی هم در کار نیست
آیا هست؟ ...
#اریک_فروم
📕هنر عشق ورزیدن🌱
بازیهای زبانی در سفارت شوروی!
ویتگنشتاین را عموما به فیلسوف تحلیلی میشناسند. رسالهی تراکتاتوس او در فلسفه و فراسوی آن همواره در حکم نوعی کتاب آیینی به شمار میرفته است. جایگاه او در فراسوی مرزهای فلسفه به حدی بود که وقتی در سال ۱۹۲۹ برای تدریس به کمبریج برگشت جان مینارد کینز اقتصاددان پرآوازه به همسرش گفت: «بهبه، خدا آمده. ساعت پنج او را در قطار ملاقات کردم.» نام ویتگنشتاین با فلسفه تحلیلی و «شفافیت در اندیشه، دقت و استدلالورزی» که آرمان فیلسوفان موسوم به تحلیلی بود پیوند خورده است. با این حال، در سیاست که میرویم استفاده از عقل در روش و رفتار او بهکلی غایب است. این را در علاقهی زایدالوصف ویتگنشتاین به زندگی در روسیه استالینی میتوان دید. ویتگنشتاین سال ۱۹۳۵ از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد و تصمیم داشت برای همیشه در آنجا بماند. البته تلاش برای دیدار و «شروع یک زندگی جدید» در اتحاد جماهیر شوروی نه به خاطر عشق او به مثلا تولستوی و فرهنگ روسی و روح اسلاوی یا چیزی شبیه آن بلکه به خاطر موافقت فکری تام و تمام او با شیوهای از زندگی بود که «رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکرد». با این حال، در اولین مراحل تلاشهای او برای اخذ ویزای روسیه ناموفق بود. در جولای سال ۱۹۳۵ نامهای به دوستش جان مینارد کینز نوشت و از او خواست تا ویتگنشتاین را به سفیر شوروی در انگلستان معرفی کند. کینز نامهای به سفیر نوشت و توضیح داد که «ویتگنشتاین عضو حزب نبوده اما با شیوهی زندگی که رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکند بسیار همدل است.» باید توجه داشت که علاقهی شدید فیلسوفِ زبانسنج و معناکاو به زندگی در روسیه بعد از اتفاقاتی چون قحطی بزرگ و مرگ میلیونها نفر از گرسنگی تحمیلی و تصفیههای گستردهی استالینی و اعدام شمار زیادی از شهروندان پس از برگزاری دادگاههای نمایشی بوده است. حتی چند ماه قبل از اینکه او به کینز نامه بنویسد در انگلستان جنجال زیادی بر سر دادگاههای فرمایشی و اعدامهای گسترده پس از قتل سرگئی کیروف به پا شده بود. همزمان، حزب کارگر نیز علیه این اقدامات ضدانسانی دولت اتحاد جماهیر شوروی به سفارت این کشور اعتراض علنی کرده بود. با این همه، ویتگنشتاین ضمن اطلاع از این فجایع در سپتامبر سال ۱۹۳۵ از مسکو و لنینگراد دیدن کرد و از این دیدار خوشنود برگشت. رضایت او از سفر به روسیه و علاقهی شدید او به کمونیسم را میتوان در این واقعیت دید که او دو سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ نیز مجددا داشت در سر برنامهی سفر به روسیه را میریخت. او لقب «استالینیست» را که دانشجویانش در کمبریج به او داده بودند «مزخرف» میخواند اما با این وجود پس از پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۳۹ نیز از موافقت و همدلی با کمونیسم استالینی دست بر نداشت. ویتگنشتاین دوستان کمونیست زیادی هم داشت. علاوه بر دوستی با کینز که گرایشهای ضدکاپیتالیستی او را نمیتوان نادیده گرفت، او طی چندین سال با اقتصاددان استالینیست ایتالیایی یعنی پییِرو سرافا که همکار او در کمبریج بود به صورت هفتگی دیدار میکرد و بسیار نیز از او تاثیر پذیرفت، چنانکه در مقدمهی کتاب «کاوشهای فلسفی» خود از سرافا قدردانی کرد و از دِین فکری خود به او نوشت. سرافا چند سال قبل از ویتگنشتاین از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرده بود و به هنگام بازگشت «با شور و هیجان و با اطمینان خاطر از آیندهی سیستم اتحاد جماهیر شوروی» تعریف کرد. این است خلاصهای از «پالیتیکز» فیلسوفی که به شفافیت در فکر و اندیشه و اتکا به عقل و اقامه استدلال زبانزد بوده است. سوال این است که آن رسالهها در باب معنا و ارزش و اخلاق از یک سو و عشق و علاقه به «شیوهی جدید» زندگی در روسیهی عصر وحشت را جز در سایه بیماری و جنون چگونه میتوان در کنار هم نشاند و جمع زد؟
ویتگنشتاین را عموما به فیلسوف تحلیلی میشناسند. رسالهی تراکتاتوس او در فلسفه و فراسوی آن همواره در حکم نوعی کتاب آیینی به شمار میرفته است. جایگاه او در فراسوی مرزهای فلسفه به حدی بود که وقتی در سال ۱۹۲۹ برای تدریس به کمبریج برگشت جان مینارد کینز اقتصاددان پرآوازه به همسرش گفت: «بهبه، خدا آمده. ساعت پنج او را در قطار ملاقات کردم.» نام ویتگنشتاین با فلسفه تحلیلی و «شفافیت در اندیشه، دقت و استدلالورزی» که آرمان فیلسوفان موسوم به تحلیلی بود پیوند خورده است. با این حال، در سیاست که میرویم استفاده از عقل در روش و رفتار او بهکلی غایب است. این را در علاقهی زایدالوصف ویتگنشتاین به زندگی در روسیه استالینی میتوان دید. ویتگنشتاین سال ۱۹۳۵ از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد و تصمیم داشت برای همیشه در آنجا بماند. البته تلاش برای دیدار و «شروع یک زندگی جدید» در اتحاد جماهیر شوروی نه به خاطر عشق او به مثلا تولستوی و فرهنگ روسی و روح اسلاوی یا چیزی شبیه آن بلکه به خاطر موافقت فکری تام و تمام او با شیوهای از زندگی بود که «رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکرد». با این حال، در اولین مراحل تلاشهای او برای اخذ ویزای روسیه ناموفق بود. در جولای سال ۱۹۳۵ نامهای به دوستش جان مینارد کینز نوشت و از او خواست تا ویتگنشتاین را به سفیر شوروی در انگلستان معرفی کند. کینز نامهای به سفیر نوشت و توضیح داد که «ویتگنشتاین عضو حزب نبوده اما با شیوهی زندگی که رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکند بسیار همدل است.» باید توجه داشت که علاقهی شدید فیلسوفِ زبانسنج و معناکاو به زندگی در روسیه بعد از اتفاقاتی چون قحطی بزرگ و مرگ میلیونها نفر از گرسنگی تحمیلی و تصفیههای گستردهی استالینی و اعدام شمار زیادی از شهروندان پس از برگزاری دادگاههای نمایشی بوده است. حتی چند ماه قبل از اینکه او به کینز نامه بنویسد در انگلستان جنجال زیادی بر سر دادگاههای فرمایشی و اعدامهای گسترده پس از قتل سرگئی کیروف به پا شده بود. همزمان، حزب کارگر نیز علیه این اقدامات ضدانسانی دولت اتحاد جماهیر شوروی به سفارت این کشور اعتراض علنی کرده بود. با این همه، ویتگنشتاین ضمن اطلاع از این فجایع در سپتامبر سال ۱۹۳۵ از مسکو و لنینگراد دیدن کرد و از این دیدار خوشنود برگشت. رضایت او از سفر به روسیه و علاقهی شدید او به کمونیسم را میتوان در این واقعیت دید که او دو سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ نیز مجددا داشت در سر برنامهی سفر به روسیه را میریخت. او لقب «استالینیست» را که دانشجویانش در کمبریج به او داده بودند «مزخرف» میخواند اما با این وجود پس از پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۳۹ نیز از موافقت و همدلی با کمونیسم استالینی دست بر نداشت. ویتگنشتاین دوستان کمونیست زیادی هم داشت. علاوه بر دوستی با کینز که گرایشهای ضدکاپیتالیستی او را نمیتوان نادیده گرفت، او طی چندین سال با اقتصاددان استالینیست ایتالیایی یعنی پییِرو سرافا که همکار او در کمبریج بود به صورت هفتگی دیدار میکرد و بسیار نیز از او تاثیر پذیرفت، چنانکه در مقدمهی کتاب «کاوشهای فلسفی» خود از سرافا قدردانی کرد و از دِین فکری خود به او نوشت. سرافا چند سال قبل از ویتگنشتاین از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرده بود و به هنگام بازگشت «با شور و هیجان و با اطمینان خاطر از آیندهی سیستم اتحاد جماهیر شوروی» تعریف کرد. این است خلاصهای از «پالیتیکز» فیلسوفی که به شفافیت در فکر و اندیشه و اتکا به عقل و اقامه استدلال زبانزد بوده است. سوال این است که آن رسالهها در باب معنا و ارزش و اخلاق از یک سو و عشق و علاقه به «شیوهی جدید» زندگی در روسیهی عصر وحشت را جز در سایه بیماری و جنون چگونه میتوان در کنار هم نشاند و جمع زد؟
گفتار اجتماعی
طبیعت انقلاب و ملزومات آن
محمدامین مروتی
انقلاب ها بر اساس طرح و نقشه به وجود نمی آیند بلکه خودجوشند و بیشتر تابع حوادث و اتفاقات پیش بینی نشده اند.(انقلاب فرانسه/ روسیه/ ایران و....)
اما زمینه انقلاب جایی فراهم می شود که حکومت قدرت سرکوب نداشته باشد و مردم هم نتواند حکومت را تحمل کنند. به عبارتی اداره کشور از دست حکومت در رفته باشد. انقلاب روسیه، علیه دموکراتیک ترین حکومتی بود که در تاریخ روسیه وجود یافته بود. (انقلاب فرانسه/ روسیه/ ایران و....)
انقلاب هایی که پشتوانه ایدئولوژیک دارند، با تمامیت گذشته و من جمله سنت ها و ادبیات گذشته مخالفند و می خواهند با انقلاب فرهنگی همه چیز را از نو شروع کنند و طرحی نو و بی سابقه در اندازند که برای اولین بار به همه مصیبت های بشر پایان دهد. انقلاب فرهنگی به معنی برساختن هنر انقلابی و فرمایشی و دستوری در خدمت قدرت است. چیزی که با ذات هنر و هنرمند در تضاد است. (چین / کامبوج و...)
انقلاب هایی که دارای پشتوانه ایدئولوژیک هستند، از اعتماد و خوش بینی زایدالوصفی برخوردارند که آن ها در مقابل انتقادات مخالفان، مصون می کند.
اصلاحات وعده های کوچک می دهد و انقلابات وعده های بزرگ. انقلاب سنگ بزرگی را بر می دارد که نمی تواند نگه دارد. لذا مکانیسمی فرافکنانه مبتنی بر تهمت و توهم توطئه، فانتزی ها و تخیلات وخطاهای انقلابیون را پوشش می دهد و توجیه می کند.
انقلاب ایدئولوژیک وعده "حکومتی موعود" و آخرالزمانی می دهد که در یک رستاخیز، یکبار برای همیشه انسان را از ظلم و ستم نجات می دهد. اصلاحات وعده "حکومتی مطلوب" می دهد که اشکالات را یکی یکی رفع می کند. وعده گزاف نمی دهد. در حال و در چارچوب اینجا و اکنون، عمل می کند. مبتنی بر تفکر روشنگری( نجات توسط عقلانیت و فناوری) است.
انقلابیون پس از پیروزی مدعی تداوم انقلابند و لی عملاً و در مقام حفظ قدرت، ضد انقلاب می شوند و هر حرکت انقلاب جدیدی را سرکوب می کنند.
ویژگی دیگر انقلابیون این است که به کار "کارشناسی" جهت مدیریت جامعه وقعی نمی نهند و اولویت آنان سپردن کار به افراد دارای تفکر همگون با خودشان است. در مورد اداره جامعه اعتماد به نفس بالایی دارند و شعارشان "ما می توانیم" است.
انقلاب ها با قانون و قانونمندی و ثبات سر سازگاری ندارند. همیشه خود را در شرایط انقلابی و حساس نگه می دارند تا به قانون ثابتی تن ندهند. آنان می کوشند عمر نهادهای شرایط انقلابی و نپایدار مثل دادگاه های انقلاب را طولانی کنند.
انقلاب ها مانند تفکرات اسطوره ای و آخر الزمانی مبتنی بر دوگانه نور و ظلمت و خدا و شیطان شکل می گیرند. انقلاب خونین نوعی غسل تعمید خونین برای پاک کردن گناهان گذشته است.
منبع:
اندیشه پویا شماره 91 مرداد 1403 "بیماری زیبای انقلاب" نوشته لشک کولاکوفسکی ترجمه رضا خجسته رحیمی
29 مرداد 1403
با تو می گویم:
شصت سال پیش همه چیز را میدانستم. امروز هیچ چیز نمیدانم.
کتاب خواندن یک کشف پیش رَونده است تا به نادانیات پی ببری. ( ویل دورانت)
گفتار عرفانی
ماموریتِ عقل و عشق و نفس
محمدامین مروتی
ماموریت عقل:
کسی بنده ی صدر جهان را که مشتاق بازگشت به بخارا بود، پند داد که عقل می گوید این کار دیوانگی و مساوی با زندان است:
۳۸۱۳ گفت او را ناصِحی ای بیخَبَر عاقِبَت، اَنْدیش! اگر داری هُنر
۳۸۱۴ دَرنِگَر پَس را به عقل و پیش را هَمچو پروانه، مَسوزان خویش را
۳۸۱۵ چون بُخارا میرَوی؟ دیوانهیی لایِقِ زَنجیر و زندانخانهیی
حالا که جان به در برده ای چه بلایی سرت آمده که هوس زندان کرده ای؟
۳۸۱۸ چون رَهیدیّ و خدایَت راه داد سویِ زندان میرَوی؟ چونَت فُتاد؟
ماموریت عشق:
مولوی می گوید موکل بنده صدر جهان، عشق بود که به چشمِ آن پند دهنده دیده نمی شد:
۳۸۲۱ عشقِ پنهان کرده بود او را اسیر آن مُوَکَّل را نمیدید آن نَذیر
ماموریت مخفی نفسانیت:
در واقع علت خشونت ماموران این است که ماموران دیگر آنان را می پایند و هر ماموری، تحت نظر یک مامور مخفی دیگر است و این باعث می شود که از ترس شاه، نسبت به مردم سختگیر و خشن باشد:
۳۸۲۲ هر مُوَکَّل را مُوَکَّل مُخْتَفیست وَرْنه او در بَندِ سگْ طَبْعی زِ چیست؟
۳۸۲۳ خشمِ شاهِ عشق بر جانَش نِشَست بر عَوانیّ و سِیَهروییش بَست
آن مامور مخفی این مامور ظاهر را تحت فشار قرار می دهد که مردم را بزند و مولانا می گوید فریاد من از این ماموران مخفی است:
۳۸۲۴ میزَنَد او را که هین او را بِزَن زان عَوانانِ نَهان، اَفْغانِ من
مولوی می گوید اگر کسی به راه ستم و آزار می رود، بدان که یک مامور مخفی او را همراهی می کند و اگر او از این حقیقت واقف می شد، از دست این ماموران مخفی، به شاه شکایت می برد تا او را از شرّ این شیاطین نجات دهد:
۳۸۲۵ هرکِه بینی در زیانی میرَوَد گَرچه تنها با عَوانی میرَوَد
۳۸۲۶ گَر ازو واقِفْ بُدی، اَفْغان زدی پیشِ آن سُلطانِ سُلطانان شُدی
۳۸۲۷ ریختی بر سَر به پیشِ شاه، خاک تا اَمان دیدی زِ دیوِ سَهْمناک
مشکل انسان این است که خود را بزرگ می بیند و چشمش نسبت به دیدن این مامور مخفی نابیناست:
۳۸۲۸ میر دیدی خویش را ای کَم زِ مور زان نَدیدی آن مُوَکَّل را، تو کور
به قدرت خود می نازد و مغرور می شود تا به دردسر می افتذ:
۳۸۲۹ غِرّه گشتی زین دروغین پَرّ و بال پَرّ و بالی کو کَشَد سویِ وَبال
پرنده ای که سبکبار است به بالا می پرد و پرنده ای که پر و بالش گل آلوده است، سنگین و زمین گیر می شود:
۳۸۳۰ پَر سَبُک دارد رَهِ بالا کُند چون گِلْآلو شُد گِرانیها کُند
در واقع ماموریت عقل این است که تو خود را در بلا نیفکنی و گلیم خود از آب بیرون کشی.
ماموریت عشق این است که تو در راه وصال، سختی و بلا را به جان بپذیری.
ماموریت نفس هم این است که تو را به خود مغرور کند و هیچیک از این ماموران مخفی خداوند(عشق و نفس) را نبینی.
5 شهریور 1403
با تو می گویم:
مشاهده بدون ارزیابی، بالاترین تجلی هوش انسانی است. (کریشنا مورتی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#ادبیات
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بویِ علفی میآمد!
در دلِ من چیزیست،
مثلِ یک بیشهیِ نور،
مثلِ خوابِ دَمِ صبح
و چنان بیتابم،
که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت،
بروم تا سرِ کوه...
✍️#سهراب_سپهری
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بویِ علفی میآمد!
در دلِ من چیزیست،
مثلِ یک بیشهیِ نور،
مثلِ خوابِ دَمِ صبح
و چنان بیتابم،
که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت،
بروم تا سرِ کوه...
✍️#سهراب_سپهری
گفتار فلسفی
دیوید راس(۱۸۷۷ - ۱۹۷۱)
محمدامین مروتی
دیوید راس فیلسوف اخلاق اهل اسکاتلند است. دو كتاب مهم راس در فلسفة اخلاق، عبارتند از "درستي و خوبي" که در سال ۱۹۲۰ و "بنيان هاي اخلاقي" که در سال ۱۹۳۰ منتشر شدند.
راس کوشید ضمن پرهیز از مطلق گرایی، تئوري اخلاقي وظيفه گرايانه ی كانت، آن را توسعه دهد.
دیوید راس در مکتب فلسفی خود به "وظیفه در نگاه نخستین" (اخلاق فی بادی النظر) می پردازد. متناسب با این مکتب، با دو ساحت اخلاق مواجه هستیم. اولا، اخلاق در ساحت نظر (اخلاق بیسیک یا پایه ای) و ثانیا اخلاق در ساحت عمل(اخلاق مشتق). بنابر این، دو گونه وظیفه داریم. وظیفه ای که در همان نگاه نخستین مطرح می شود و وظیفه ای که عملا به آن مبادرت می ورزیم. در نگاه راس، ما در نگاه نخستین و در عالم نظر البته اخلاقاً موظفیم که بر اصول اخلاقی پایبند باشیم و بر اساس آن اصول رفتار نمایم. اما همین که بخواهیم در رفتار عملی به اصول اخلاقی پایبند باشیم، مسئله مان متفاوت می شود. به گونه ای که به تعارض کشیده می شویم.
در ساحت اول راس یک واقع گرا و وظیفه گرای کانتی است و در ساحت دوم یک شهودگرای اخلاقی.
راس، مانند کانت وظیفه گراست ولی می گوید آثار و نتایج مترتب بر عمل هم مهم است. به نظر او، ما فهرستی از وظایف اخلاقی ،«وظایف در نظر اول» داریم که در غیاب مانع و رادعی بدل به «وظیفه واقعی» می شوند.
«تعارضات اخلاقی» بر خلاف کانت، سهم مهمی در نظام فلسفی اخلاقیِ راس دارد و او به جای «وظایف اخلاقیِ مطلق»، از «وظایف اخلاقیِ شرطی» سخن می گوید؛ وظایفی که در نبودِ مانع، بدل به وظیفه می شوند.
راس فهرستي از مهم ترين وظايف در نگاه نخست را بدون ادعاي كامل يا نهايي بودن آنها كه در واقع، اصول وظايف اخلاقي هستند، ارائه مي كند:
وظايف گذشته نگر شامل:
وظيفة وفاداري: وظايفي مبتنی بر قول يا قول ضمني ، مانند تعهد ضمني به دروغ نگفتن كه از پیش در یک گفت وگو يا در یک كتاب هاي مندرج است.
وظيفة جبراني: وظيفه جبران آسيب ها و ضررهايي را كه در گذشته به ديگران وارد كرده ایم.
وظيفة سپاسگزاري: وظيفة سپاسگزار بودن و حق شناس بودن به سبب نيكي هاي ديگران .
وظایف آینده نگر شامل:
وظيفة عدالت: وظيفة دفع و جلوگيري از توزيع ناعادلانه نفع و ضررها و توزيع منصفانه آنها.
وظيفة نيكوكاري: وظيفة پرورش سلامت، امنيت، عقل، خيراخلاقي، سعادت و خوشبختي ديگران.
وظيفة اصلاح نفس: عمل كردن به طريقي كه موجب ارتقاي خير و خوبي خود شخص مي شود .
وظایف مشتق از وظیفه نیکوکاری مثل وظيفه آسيب نزدن به ديگران از نظر فيزيكي و رواني .
اما در مقام عمل و به خصوص هنگام تعارض بین این وظایف، تشخیص شهودی و عرفی بشر و تجزیه و تحلیل سیاق و کانتکست و متن، برای اولویت بندی بین خود این وظایف گره گشاست.
مسئله ی راس این است که در زمانی که بین دو وظیفه ی اخلاقی تعارضی پیش آید کدام را باید برگزید؟
راس می گوید مشكل نظرية كانت اين است كه گاهي مواردي پيش مي آيد كه دو وظيفة با يكديگر تعارض می کند. مثلا انسان فقيري را لحاظ كنيد كه براي نجات جان فرزندش از گرسنگي، راهي جز دزدي ندارد. «نجات جان فرزند» و دزدی نگردن هر دو وظيفه اي عام و مطلق اند. تكليف چيست؟
«وظيفه درست» انجام عمل مهم تر است. بر اين اساس، راس در اينجا مفهوم «وظيفه در نگاه نخست» را در مقابل مفهوم «وظيفه درست» و «وظيفه در مقام عمل» قرار مي دهد و نام ديگر آن را «وظيفه شرطي» مي گذارد. وظيفه در نگاه نخست، وظيفه اي است كه از توجه به جزئي از عمل حاصل مي شود، اما «وظيفه درست» وظيفه اي است كه «كل نگرانه» بوده و از توجه به تمام جهات عمل حاصل مي شود.
همین طور وظايف در نگاه نخست، اصول اخلاقي هستند كه گرچه ارزش ذاتي آنها وابسته به شرايط نيست، ولي به كارگيري آنها وابسته به شرايط است.
راس می گوید وقتي به يك عمل از اين حيث كه راست گويي است، نگاه مي كنيم، به درستي و وظيفه بودن "تمايل" دارد، ولي بعد كه متوجه مي شويم اين راست گويي موجب كشته شدن بي گناهي مي شود از انجام آن صرف نظر كرده و انجام ندادن آن را وظيفه درست خود تشخيص مي دهيم. پس راست گويي با اينكه در نگاه اول، تمايل به وظيفه بودن دارد و اين تمايل همچنان در او باقي مي ماند، ولي وظيفه ی درست ما نيست.