بازیهای زبانی در سفارت شوروی!
ویتگنشتاین را عموما به فیلسوف تحلیلی میشناسند. رسالهی تراکتاتوس او در فلسفه و فراسوی آن همواره در حکم نوعی کتاب آیینی به شمار میرفته است. جایگاه او در فراسوی مرزهای فلسفه به حدی بود که وقتی در سال ۱۹۲۹ برای تدریس به کمبریج برگشت جان مینارد کینز اقتصاددان پرآوازه به همسرش گفت: «بهبه، خدا آمده. ساعت پنج او را در قطار ملاقات کردم.» نام ویتگنشتاین با فلسفه تحلیلی و «شفافیت در اندیشه، دقت و استدلالورزی» که آرمان فیلسوفان موسوم به تحلیلی بود پیوند خورده است. با این حال، در سیاست که میرویم استفاده از عقل در روش و رفتار او بهکلی غایب است. این را در علاقهی زایدالوصف ویتگنشتاین به زندگی در روسیه استالینی میتوان دید. ویتگنشتاین سال ۱۹۳۵ از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد و تصمیم داشت برای همیشه در آنجا بماند. البته تلاش برای دیدار و «شروع یک زندگی جدید» در اتحاد جماهیر شوروی نه به خاطر عشق او به مثلا تولستوی و فرهنگ روسی و روح اسلاوی یا چیزی شبیه آن بلکه به خاطر موافقت فکری تام و تمام او با شیوهای از زندگی بود که «رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکرد». با این حال، در اولین مراحل تلاشهای او برای اخذ ویزای روسیه ناموفق بود. در جولای سال ۱۹۳۵ نامهای به دوستش جان مینارد کینز نوشت و از او خواست تا ویتگنشتاین را به سفیر شوروی در انگلستان معرفی کند. کینز نامهای به سفیر نوشت و توضیح داد که «ویتگنشتاین عضو حزب نبوده اما با شیوهی زندگی که رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکند بسیار همدل است.» باید توجه داشت که علاقهی شدید فیلسوفِ زبانسنج و معناکاو به زندگی در روسیه بعد از اتفاقاتی چون قحطی بزرگ و مرگ میلیونها نفر از گرسنگی تحمیلی و تصفیههای گستردهی استالینی و اعدام شمار زیادی از شهروندان پس از برگزاری دادگاههای نمایشی بوده است. حتی چند ماه قبل از اینکه او به کینز نامه بنویسد در انگلستان جنجال زیادی بر سر دادگاههای فرمایشی و اعدامهای گسترده پس از قتل سرگئی کیروف به پا شده بود. همزمان، حزب کارگر نیز علیه این اقدامات ضدانسانی دولت اتحاد جماهیر شوروی به سفارت این کشور اعتراض علنی کرده بود. با این همه، ویتگنشتاین ضمن اطلاع از این فجایع در سپتامبر سال ۱۹۳۵ از مسکو و لنینگراد دیدن کرد و از این دیدار خوشنود برگشت. رضایت او از سفر به روسیه و علاقهی شدید او به کمونیسم را میتوان در این واقعیت دید که او دو سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ نیز مجددا داشت در سر برنامهی سفر به روسیه را میریخت. او لقب «استالینیست» را که دانشجویانش در کمبریج به او داده بودند «مزخرف» میخواند اما با این وجود پس از پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۳۹ نیز از موافقت و همدلی با کمونیسم استالینی دست بر نداشت. ویتگنشتاین دوستان کمونیست زیادی هم داشت. علاوه بر دوستی با کینز که گرایشهای ضدکاپیتالیستی او را نمیتوان نادیده گرفت، او طی چندین سال با اقتصاددان استالینیست ایتالیایی یعنی پییِرو سرافا که همکار او در کمبریج بود به صورت هفتگی دیدار میکرد و بسیار نیز از او تاثیر پذیرفت، چنانکه در مقدمهی کتاب «کاوشهای فلسفی» خود از سرافا قدردانی کرد و از دِین فکری خود به او نوشت. سرافا چند سال قبل از ویتگنشتاین از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرده بود و به هنگام بازگشت «با شور و هیجان و با اطمینان خاطر از آیندهی سیستم اتحاد جماهیر شوروی» تعریف کرد. این است خلاصهای از «پالیتیکز» فیلسوفی که به شفافیت در فکر و اندیشه و اتکا به عقل و اقامه استدلال زبانزد بوده است. سوال این است که آن رسالهها در باب معنا و ارزش و اخلاق از یک سو و عشق و علاقه به «شیوهی جدید» زندگی در روسیهی عصر وحشت را جز در سایه بیماری و جنون چگونه میتوان در کنار هم نشاند و جمع زد؟
ویتگنشتاین را عموما به فیلسوف تحلیلی میشناسند. رسالهی تراکتاتوس او در فلسفه و فراسوی آن همواره در حکم نوعی کتاب آیینی به شمار میرفته است. جایگاه او در فراسوی مرزهای فلسفه به حدی بود که وقتی در سال ۱۹۲۹ برای تدریس به کمبریج برگشت جان مینارد کینز اقتصاددان پرآوازه به همسرش گفت: «بهبه، خدا آمده. ساعت پنج او را در قطار ملاقات کردم.» نام ویتگنشتاین با فلسفه تحلیلی و «شفافیت در اندیشه، دقت و استدلالورزی» که آرمان فیلسوفان موسوم به تحلیلی بود پیوند خورده است. با این حال، در سیاست که میرویم استفاده از عقل در روش و رفتار او بهکلی غایب است. این را در علاقهی زایدالوصف ویتگنشتاین به زندگی در روسیه استالینی میتوان دید. ویتگنشتاین سال ۱۹۳۵ از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد و تصمیم داشت برای همیشه در آنجا بماند. البته تلاش برای دیدار و «شروع یک زندگی جدید» در اتحاد جماهیر شوروی نه به خاطر عشق او به مثلا تولستوی و فرهنگ روسی و روح اسلاوی یا چیزی شبیه آن بلکه به خاطر موافقت فکری تام و تمام او با شیوهای از زندگی بود که «رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکرد». با این حال، در اولین مراحل تلاشهای او برای اخذ ویزای روسیه ناموفق بود. در جولای سال ۱۹۳۵ نامهای به دوستش جان مینارد کینز نوشت و از او خواست تا ویتگنشتاین را به سفیر شوروی در انگلستان معرفی کند. کینز نامهای به سفیر نوشت و توضیح داد که «ویتگنشتاین عضو حزب نبوده اما با شیوهی زندگی که رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکند بسیار همدل است.» باید توجه داشت که علاقهی شدید فیلسوفِ زبانسنج و معناکاو به زندگی در روسیه بعد از اتفاقاتی چون قحطی بزرگ و مرگ میلیونها نفر از گرسنگی تحمیلی و تصفیههای گستردهی استالینی و اعدام شمار زیادی از شهروندان پس از برگزاری دادگاههای نمایشی بوده است. حتی چند ماه قبل از اینکه او به کینز نامه بنویسد در انگلستان جنجال زیادی بر سر دادگاههای فرمایشی و اعدامهای گسترده پس از قتل سرگئی کیروف به پا شده بود. همزمان، حزب کارگر نیز علیه این اقدامات ضدانسانی دولت اتحاد جماهیر شوروی به سفارت این کشور اعتراض علنی کرده بود. با این همه، ویتگنشتاین ضمن اطلاع از این فجایع در سپتامبر سال ۱۹۳۵ از مسکو و لنینگراد دیدن کرد و از این دیدار خوشنود برگشت. رضایت او از سفر به روسیه و علاقهی شدید او به کمونیسم را میتوان در این واقعیت دید که او دو سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ نیز مجددا داشت در سر برنامهی سفر به روسیه را میریخت. او لقب «استالینیست» را که دانشجویانش در کمبریج به او داده بودند «مزخرف» میخواند اما با این وجود پس از پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۳۹ نیز از موافقت و همدلی با کمونیسم استالینی دست بر نداشت. ویتگنشتاین دوستان کمونیست زیادی هم داشت. علاوه بر دوستی با کینز که گرایشهای ضدکاپیتالیستی او را نمیتوان نادیده گرفت، او طی چندین سال با اقتصاددان استالینیست ایتالیایی یعنی پییِرو سرافا که همکار او در کمبریج بود به صورت هفتگی دیدار میکرد و بسیار نیز از او تاثیر پذیرفت، چنانکه در مقدمهی کتاب «کاوشهای فلسفی» خود از سرافا قدردانی کرد و از دِین فکری خود به او نوشت. سرافا چند سال قبل از ویتگنشتاین از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرده بود و به هنگام بازگشت «با شور و هیجان و با اطمینان خاطر از آیندهی سیستم اتحاد جماهیر شوروی» تعریف کرد. این است خلاصهای از «پالیتیکز» فیلسوفی که به شفافیت در فکر و اندیشه و اتکا به عقل و اقامه استدلال زبانزد بوده است. سوال این است که آن رسالهها در باب معنا و ارزش و اخلاق از یک سو و عشق و علاقه به «شیوهی جدید» زندگی در روسیهی عصر وحشت را جز در سایه بیماری و جنون چگونه میتوان در کنار هم نشاند و جمع زد؟
گفتار اجتماعی
طبیعت انقلاب و ملزومات آن
محمدامین مروتی
انقلاب ها بر اساس طرح و نقشه به وجود نمی آیند بلکه خودجوشند و بیشتر تابع حوادث و اتفاقات پیش بینی نشده اند.(انقلاب فرانسه/ روسیه/ ایران و....)
اما زمینه انقلاب جایی فراهم می شود که حکومت قدرت سرکوب نداشته باشد و مردم هم نتواند حکومت را تحمل کنند. به عبارتی اداره کشور از دست حکومت در رفته باشد. انقلاب روسیه، علیه دموکراتیک ترین حکومتی بود که در تاریخ روسیه وجود یافته بود. (انقلاب فرانسه/ روسیه/ ایران و....)
انقلاب هایی که پشتوانه ایدئولوژیک دارند، با تمامیت گذشته و من جمله سنت ها و ادبیات گذشته مخالفند و می خواهند با انقلاب فرهنگی همه چیز را از نو شروع کنند و طرحی نو و بی سابقه در اندازند که برای اولین بار به همه مصیبت های بشر پایان دهد. انقلاب فرهنگی به معنی برساختن هنر انقلابی و فرمایشی و دستوری در خدمت قدرت است. چیزی که با ذات هنر و هنرمند در تضاد است. (چین / کامبوج و...)
انقلاب هایی که دارای پشتوانه ایدئولوژیک هستند، از اعتماد و خوش بینی زایدالوصفی برخوردارند که آن ها در مقابل انتقادات مخالفان، مصون می کند.
اصلاحات وعده های کوچک می دهد و انقلابات وعده های بزرگ. انقلاب سنگ بزرگی را بر می دارد که نمی تواند نگه دارد. لذا مکانیسمی فرافکنانه مبتنی بر تهمت و توهم توطئه، فانتزی ها و تخیلات وخطاهای انقلابیون را پوشش می دهد و توجیه می کند.
انقلاب ایدئولوژیک وعده "حکومتی موعود" و آخرالزمانی می دهد که در یک رستاخیز، یکبار برای همیشه انسان را از ظلم و ستم نجات می دهد. اصلاحات وعده "حکومتی مطلوب" می دهد که اشکالات را یکی یکی رفع می کند. وعده گزاف نمی دهد. در حال و در چارچوب اینجا و اکنون، عمل می کند. مبتنی بر تفکر روشنگری( نجات توسط عقلانیت و فناوری) است.
انقلابیون پس از پیروزی مدعی تداوم انقلابند و لی عملاً و در مقام حفظ قدرت، ضد انقلاب می شوند و هر حرکت انقلاب جدیدی را سرکوب می کنند.
ویژگی دیگر انقلابیون این است که به کار "کارشناسی" جهت مدیریت جامعه وقعی نمی نهند و اولویت آنان سپردن کار به افراد دارای تفکر همگون با خودشان است. در مورد اداره جامعه اعتماد به نفس بالایی دارند و شعارشان "ما می توانیم" است.
انقلاب ها با قانون و قانونمندی و ثبات سر سازگاری ندارند. همیشه خود را در شرایط انقلابی و حساس نگه می دارند تا به قانون ثابتی تن ندهند. آنان می کوشند عمر نهادهای شرایط انقلابی و نپایدار مثل دادگاه های انقلاب را طولانی کنند.
انقلاب ها مانند تفکرات اسطوره ای و آخر الزمانی مبتنی بر دوگانه نور و ظلمت و خدا و شیطان شکل می گیرند. انقلاب خونین نوعی غسل تعمید خونین برای پاک کردن گناهان گذشته است.
منبع:
اندیشه پویا شماره 91 مرداد 1403 "بیماری زیبای انقلاب" نوشته لشک کولاکوفسکی ترجمه رضا خجسته رحیمی
29 مرداد 1403
با تو می گویم:
شصت سال پیش همه چیز را میدانستم. امروز هیچ چیز نمیدانم.
کتاب خواندن یک کشف پیش رَونده است تا به نادانیات پی ببری. ( ویل دورانت)
گفتار عرفانی
ماموریتِ عقل و عشق و نفس
محمدامین مروتی
ماموریت عقل:
کسی بنده ی صدر جهان را که مشتاق بازگشت به بخارا بود، پند داد که عقل می گوید این کار دیوانگی و مساوی با زندان است:
۳۸۱۳ گفت او را ناصِحی ای بیخَبَر عاقِبَت، اَنْدیش! اگر داری هُنر
۳۸۱۴ دَرنِگَر پَس را به عقل و پیش را هَمچو پروانه، مَسوزان خویش را
۳۸۱۵ چون بُخارا میرَوی؟ دیوانهیی لایِقِ زَنجیر و زندانخانهیی
حالا که جان به در برده ای چه بلایی سرت آمده که هوس زندان کرده ای؟
۳۸۱۸ چون رَهیدیّ و خدایَت راه داد سویِ زندان میرَوی؟ چونَت فُتاد؟
ماموریت عشق:
مولوی می گوید موکل بنده صدر جهان، عشق بود که به چشمِ آن پند دهنده دیده نمی شد:
۳۸۲۱ عشقِ پنهان کرده بود او را اسیر آن مُوَکَّل را نمیدید آن نَذیر
ماموریت مخفی نفسانیت:
در واقع علت خشونت ماموران این است که ماموران دیگر آنان را می پایند و هر ماموری، تحت نظر یک مامور مخفی دیگر است و این باعث می شود که از ترس شاه، نسبت به مردم سختگیر و خشن باشد:
۳۸۲۲ هر مُوَکَّل را مُوَکَّل مُخْتَفیست وَرْنه او در بَندِ سگْ طَبْعی زِ چیست؟
۳۸۲۳ خشمِ شاهِ عشق بر جانَش نِشَست بر عَوانیّ و سِیَهروییش بَست
آن مامور مخفی این مامور ظاهر را تحت فشار قرار می دهد که مردم را بزند و مولانا می گوید فریاد من از این ماموران مخفی است:
۳۸۲۴ میزَنَد او را که هین او را بِزَن زان عَوانانِ نَهان، اَفْغانِ من
مولوی می گوید اگر کسی به راه ستم و آزار می رود، بدان که یک مامور مخفی او را همراهی می کند و اگر او از این حقیقت واقف می شد، از دست این ماموران مخفی، به شاه شکایت می برد تا او را از شرّ این شیاطین نجات دهد:
۳۸۲۵ هرکِه بینی در زیانی میرَوَد گَرچه تنها با عَوانی میرَوَد
۳۸۲۶ گَر ازو واقِفْ بُدی، اَفْغان زدی پیشِ آن سُلطانِ سُلطانان شُدی
۳۸۲۷ ریختی بر سَر به پیشِ شاه، خاک تا اَمان دیدی زِ دیوِ سَهْمناک
مشکل انسان این است که خود را بزرگ می بیند و چشمش نسبت به دیدن این مامور مخفی نابیناست:
۳۸۲۸ میر دیدی خویش را ای کَم زِ مور زان نَدیدی آن مُوَکَّل را، تو کور
به قدرت خود می نازد و مغرور می شود تا به دردسر می افتذ:
۳۸۲۹ غِرّه گشتی زین دروغین پَرّ و بال پَرّ و بالی کو کَشَد سویِ وَبال
پرنده ای که سبکبار است به بالا می پرد و پرنده ای که پر و بالش گل آلوده است، سنگین و زمین گیر می شود:
۳۸۳۰ پَر سَبُک دارد رَهِ بالا کُند چون گِلْآلو شُد گِرانیها کُند
در واقع ماموریت عقل این است که تو خود را در بلا نیفکنی و گلیم خود از آب بیرون کشی.
ماموریت عشق این است که تو در راه وصال، سختی و بلا را به جان بپذیری.
ماموریت نفس هم این است که تو را به خود مغرور کند و هیچیک از این ماموران مخفی خداوند(عشق و نفس) را نبینی.
5 شهریور 1403
با تو می گویم:
مشاهده بدون ارزیابی، بالاترین تجلی هوش انسانی است. (کریشنا مورتی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#ادبیات
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بویِ علفی میآمد!
در دلِ من چیزیست،
مثلِ یک بیشهیِ نور،
مثلِ خوابِ دَمِ صبح
و چنان بیتابم،
که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت،
بروم تا سرِ کوه...
✍️#سهراب_سپهری
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بویِ علفی میآمد!
در دلِ من چیزیست،
مثلِ یک بیشهیِ نور،
مثلِ خوابِ دَمِ صبح
و چنان بیتابم،
که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت،
بروم تا سرِ کوه...
✍️#سهراب_سپهری
گفتار فلسفی
دیوید راس(۱۸۷۷ - ۱۹۷۱)
محمدامین مروتی
دیوید راس فیلسوف اخلاق اهل اسکاتلند است. دو كتاب مهم راس در فلسفة اخلاق، عبارتند از "درستي و خوبي" که در سال ۱۹۲۰ و "بنيان هاي اخلاقي" که در سال ۱۹۳۰ منتشر شدند.
راس کوشید ضمن پرهیز از مطلق گرایی، تئوري اخلاقي وظيفه گرايانه ی كانت، آن را توسعه دهد.
دیوید راس در مکتب فلسفی خود به "وظیفه در نگاه نخستین" (اخلاق فی بادی النظر) می پردازد. متناسب با این مکتب، با دو ساحت اخلاق مواجه هستیم. اولا، اخلاق در ساحت نظر (اخلاق بیسیک یا پایه ای) و ثانیا اخلاق در ساحت عمل(اخلاق مشتق). بنابر این، دو گونه وظیفه داریم. وظیفه ای که در همان نگاه نخستین مطرح می شود و وظیفه ای که عملا به آن مبادرت می ورزیم. در نگاه راس، ما در نگاه نخستین و در عالم نظر البته اخلاقاً موظفیم که بر اصول اخلاقی پایبند باشیم و بر اساس آن اصول رفتار نمایم. اما همین که بخواهیم در رفتار عملی به اصول اخلاقی پایبند باشیم، مسئله مان متفاوت می شود. به گونه ای که به تعارض کشیده می شویم.
در ساحت اول راس یک واقع گرا و وظیفه گرای کانتی است و در ساحت دوم یک شهودگرای اخلاقی.
راس، مانند کانت وظیفه گراست ولی می گوید آثار و نتایج مترتب بر عمل هم مهم است. به نظر او، ما فهرستی از وظایف اخلاقی ،«وظایف در نظر اول» داریم که در غیاب مانع و رادعی بدل به «وظیفه واقعی» می شوند.
«تعارضات اخلاقی» بر خلاف کانت، سهم مهمی در نظام فلسفی اخلاقیِ راس دارد و او به جای «وظایف اخلاقیِ مطلق»، از «وظایف اخلاقیِ شرطی» سخن می گوید؛ وظایفی که در نبودِ مانع، بدل به وظیفه می شوند.
راس فهرستي از مهم ترين وظايف در نگاه نخست را بدون ادعاي كامل يا نهايي بودن آنها كه در واقع، اصول وظايف اخلاقي هستند، ارائه مي كند:
وظايف گذشته نگر شامل:
وظيفة وفاداري: وظايفي مبتنی بر قول يا قول ضمني ، مانند تعهد ضمني به دروغ نگفتن كه از پیش در یک گفت وگو يا در یک كتاب هاي مندرج است.
وظيفة جبراني: وظيفه جبران آسيب ها و ضررهايي را كه در گذشته به ديگران وارد كرده ایم.
وظيفة سپاسگزاري: وظيفة سپاسگزار بودن و حق شناس بودن به سبب نيكي هاي ديگران .
وظایف آینده نگر شامل:
وظيفة عدالت: وظيفة دفع و جلوگيري از توزيع ناعادلانه نفع و ضررها و توزيع منصفانه آنها.
وظيفة نيكوكاري: وظيفة پرورش سلامت، امنيت، عقل، خيراخلاقي، سعادت و خوشبختي ديگران.
وظيفة اصلاح نفس: عمل كردن به طريقي كه موجب ارتقاي خير و خوبي خود شخص مي شود .
وظایف مشتق از وظیفه نیکوکاری مثل وظيفه آسيب نزدن به ديگران از نظر فيزيكي و رواني .
اما در مقام عمل و به خصوص هنگام تعارض بین این وظایف، تشخیص شهودی و عرفی بشر و تجزیه و تحلیل سیاق و کانتکست و متن، برای اولویت بندی بین خود این وظایف گره گشاست.
مسئله ی راس این است که در زمانی که بین دو وظیفه ی اخلاقی تعارضی پیش آید کدام را باید برگزید؟
راس می گوید مشكل نظرية كانت اين است كه گاهي مواردي پيش مي آيد كه دو وظيفة با يكديگر تعارض می کند. مثلا انسان فقيري را لحاظ كنيد كه براي نجات جان فرزندش از گرسنگي، راهي جز دزدي ندارد. «نجات جان فرزند» و دزدی نگردن هر دو وظيفه اي عام و مطلق اند. تكليف چيست؟
«وظيفه درست» انجام عمل مهم تر است. بر اين اساس، راس در اينجا مفهوم «وظيفه در نگاه نخست» را در مقابل مفهوم «وظيفه درست» و «وظيفه در مقام عمل» قرار مي دهد و نام ديگر آن را «وظيفه شرطي» مي گذارد. وظيفه در نگاه نخست، وظيفه اي است كه از توجه به جزئي از عمل حاصل مي شود، اما «وظيفه درست» وظيفه اي است كه «كل نگرانه» بوده و از توجه به تمام جهات عمل حاصل مي شود.
همین طور وظايف در نگاه نخست، اصول اخلاقي هستند كه گرچه ارزش ذاتي آنها وابسته به شرايط نيست، ولي به كارگيري آنها وابسته به شرايط است.
راس می گوید وقتي به يك عمل از اين حيث كه راست گويي است، نگاه مي كنيم، به درستي و وظيفه بودن "تمايل" دارد، ولي بعد كه متوجه مي شويم اين راست گويي موجب كشته شدن بي گناهي مي شود از انجام آن صرف نظر كرده و انجام ندادن آن را وظيفه درست خود تشخيص مي دهيم. پس راست گويي با اينكه در نگاه اول، تمايل به وظيفه بودن دارد و اين تمايل همچنان در او باقي مي ماند، ولي وظيفه ی درست ما نيست.
با تو می گویم:
اندیشههایم باید جایی را که اکنون ایستادهام نشانم دهند، اما نباید با نشان دادنِ مقصد به من خیانت ورزند. من عاشقِ بیخبری از آیندهام، و دوست ندارم خود را به مهلکهیِ اضطراب افکنم و مزهی نارسِ وعدهها را بچشم. (نیچه/ حکمت شادان)
خودشناسی و سبک زندگی
توسعه فردی
محمدامین مروتی
مبحث توسعه فردی Individual Development اصالتاً یک بحث یونگی است.
این یونگ بود که کمال را به عنوان توسعه فردی و به کمال رساندن استعدادهای فرد تعریف کرد. در عین حال یونگ معتقد یود که کمال هر کس از کمال دیگری متفاوت است و هر کسی باید به دنبال این باشد که خودش باشد و استعدادهای خود را کشف و متحقق سازد.
توسعه فردی یعنی امروزت بهتر از دیروز باشد ولو به اندازه یک ذره. همین.
هرکس باید بکوشد بهترین نسخه وجودی خودش باشد. یعنی استعدادهای بالقوه خود را بالفعل کند.
اما هر کس باید بکوشد خودش باشد نه دیگری. بهترین نسخه وجودی تو لزوم بهترین نسخه وجودی من نیست. زیرا ما با هم تفاوت داریم. زیرا توان و استعداد و علائق و سلائق ما با هم فرق دارد.
پیش نیاز توسعه فردی، "تعادل روانی" است. درمان عدم تعادل کار روانپزشک است. اما وقتی تعادل روانی به دست آمد؛ نوبت "تعالی روانی" است که موضوع توسعه فردی است. تعالی روانی، ترکیب علم و عقل و عشق است که قدمای ما بدان "حکمت" می گفتند.
مهمترین نکته توسعه فردی این است که بدانیم احتراز یا فرار از رنج، بیهوده ترین کاری است که می توان کرد. از رنج نه گزیری هست و نه گریزی. زیرا تار و پود جهان را با رنج آفریده اند. منتهی برای هر کسی و در هر مرتبه ای رنجی متفاوت وجود دارد.
مهم نگاه ما به رنج و نوع مواجهه ی ما با آن است. تفاوت در این نگاه و مواجهه است که رقم می خورد. رنج می تواند سکوی پرش توسعه فردی باشد. به قول نیچه رنجی که ما را از پا نیفکند، قوی تر مان می کند. راز و رمز تبدیل رنج به گنج همین است. باید به رنج معنا داد. زندگی چالش دم به دم با مشکلات است. چالش معنادار با مشکلات.
بدترین یا یکی از بدترین مصائبی که می تواند به سر یک مادر بیاید، داشتن بچه سرطانی ای است که ذره ذره پیش چشمش آب شود. اما هستند کسانی که این رنج را به گنج تبدیل کرده اند. یکی از این بزرگان، خانم فریده قدس بنیانگزار موسسه محک برای کمک به کودکان سرطانی است. او رنجی را که می کشید، معنادار ساخت. از غصه هایش قصه ای با پایانی خوب ساخت.
توسعه اجتماعی مستلزم توسعه فردی است. اما نکته مهم دیگر این است که تا خودمان اصلاح نشویم نمی توانیم دیگران را اصلاح کنیم. هیچکس نمی تواند فراتر از امکانات خود یعنی فراتر از آنچه هست بر دیگران تاثیر نهد. به قول بزرگی کیفیت رابطه ما با دیگران نمی تواند از کیفیت رابطه ای که ما با خود داریم، سبقت بگیرد:
ذاتِ نایافته از هستی، بخش
کی تواند که شود هستی بخش
همیشه آنچه هستیم با یافتن امکانات، آنچنان تر می شود. گنجشک اگر متعالی شود، دو بال می یابد و سیمرغ می شود و اگر نشود، همان دو بال می تواند از او یک اژدها بسازد.
منبع:
فایل صوتی کامل مصاحبه دکتر مریم شهرکی با مجتبی تمسکی
15 شهریور 1403
با تو می گویم:
یا زیاد بخوانید یا اصلا نخوانید!
کسانی که چند کتاب محدود خواندهاند به متوهمترین و خطرناکترین انسانها تبدیل میشوند، زیرا تعصب شدیدی روی دانش اندکشان پیدا میکنند. (کارل سیگن)
آیه هفته: دروغ
…وَإِن يَكُ كاذِبًا فَعَلَيهِ كَذِبُهُ: اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت. (غافر/۲۸)
شعر هفته: نیمه گمشده
دوباره گم شده بودم ، در ازدحامِ خودم
غـزل برای تـو گفتم، ولی به نامِ خودم
چه سرنوشتِ عجیبیست تازه فهمیدم
که دور بـوده ز من نیمی از تمامِ خودم
از ایـن بـه بعـد بدونِ تـو نیستم تنها
من آشنا شده ام با کسی، به نامِ خودم (نجمه_زارع)
کلام هفته: قدرت
سنجهٔ یک انسان، چگونگیِ استفادهاش از قدرت است. (افلاطون)
داستانک: شماتت
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
مگوی اندُه خویش با دشمنان
که لاحول گویند شادیکُنان (سعدی /گلستان)
طنز هفته: مردم آزاری
یه شب دیر وقت از سر کار برمیگشتم ، راه میانبر رو انتخاب کردم و از قبرستون بزرگ روستا رد میشدم...
وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدن و گفتن خیلی میترسن و اگه میشه من همراهشون برم تا سر جاده. منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم...
بعدش وسط راه من گفتم : ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسین... من هم قدیما ، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم! (برگی از خاطرات یه آدم مریض 😂)
فیلم هفته: سریال تاج (2016 به بعد)
تاج The Crown، یک سریال ۶۰ قسمتی در 6 فصل است که توسط پیتر مورگان ساخته و نوشته شدهاست.
این سریال، داستان سلطنت ملکه الیزابت دوم بریتانیا را بهتصویر میکشد.
کلر فوی، الیویا کلمن و ایملدا استانتون در نقش سنین مختلف ملکه الیزابت دوم ایفای نقش کرده اند.
اهمیت نخست فیلم در تصویر کردن همزمان وقایع مختلف سیاسی در دوران طولانی سلطنت ملکه است.
نقطه قوت دیگر فیلم تصویر کردن مسائل و مشکلات خاندان سلطنتی است که از چشم مردم عادی پنهان است و کسی نمی داند چه محدودیت هایی در زندگی عادی دارند.
نکته سوم تصویر عقب ماندگی نهاد سلطنت از تحولات معاصر است که مورد نقد روشنفکران و مطبوعات و جوانان است.
سریال تاج بخاطر بازیگری، کارگردانی، فیلمنامه، صحنه آرایی و تهیه کنندگی مورد تمجید و تحسین منتقدان قرار گرفتهاست. هرچند نادرستیهای تاریخی به ویژه در فصلهای چهارم و پنجم سریال توسط بعضی مورد نقد قرار گرفتهاست. این سریال دارای شصت و سه نامزدی و برندگی بیست و یک مورد از آن در جوایز امی و همچنین دو بار برندهٔ بهترین سریال جوایز گلدن گلوب است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیبایی هفته: بچه ها
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت چهارم)
محمدامین مروتی
پس از حمله ي سهراب به سراپرده كاووس، رستم خود به جنگ سهراب مي رود و به سهراب مي گويد:
به پيري بسي ديدم آوردگاه
بسي بر زمين پست كردم سپاه
چه كردم، ستاره گواي من است
به مردي جهان زير پاي من است
همي رحـمت آرد به تو، بَر دلـم
نخواهم كـه جانت زِ تن بگسلـم
نماني به تركان بدين يال و سُفت
به ايران ندانم تو را نيز، جفت
سهراب هم مي گويد:
چو آمد زِ رستم چنين گفتگوي
بجنبيد سهراب را دل بدوي
بدو گفت كز تو بپرسم سخن
همي راستي بايد افكند بُن
يكايك نژادت مرا ياد دار
زِ گفتارِ خوبت مرا شاد دار
من ايدون گمانم كه تو رستمي
كه از تخمه ي نامور˚ نيرمي
ز کف بفگن این گرز و شمشیرِ کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
نشینيم هر دو پیاده به هم
به می تازه داریم روی دژم
به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جُستن، پشیمان کنیم
همان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
دل من همی با تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
همانا که داری ز گُردان نژاد
کنی پیش من گوهر خویش یاد
اما پاسخ رستم باز نااميد كننده است و سر آشتي ندارد:
چنين داد پاسخ كه رستم نيَم
هم از تخمه ي سامِ نيرم نيم
كه او پهلوان است و من كهترم
نه با تخت و گاهم، نه با افسرم
بدو گفت رستم که ای نامجوی
نبودیم هرگز بدین گفتوگوی
زِ کشتی گرفتن سخن بود دوش
نگیرم فریب تو، زین در مکوش
نه من کودکم، گر تو هستی جوان
به کشتی کمر بستهام بر میان
بکوشیم و فرجام کار آن بود
که فرمان و رایِ جهانبان بود
بسی گشتهام در فراز و نشیب
نیم مرد گفتار و بند و فریب
زِ اميد ، سهراب شد نااميد
بَرو تيره شد رويِ روزِ سپيد
بدو گفت سهراب کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان، دلپذیر
مرا آرزو بد که در بسترت
برآید به هنگام، هوش از برت
کسی کز تو ماند، ستودان کند
بپرّد روان، تن به زندان کند
اگر هوش تو زیر دست منست
به فرمان یزدان بساییم دست
جنگ شروع مي شود. نيزه هاي كوتاه و شمشيرها و گرزها همه از بين مي روند و غلبه اي در كار نيست:
یکی تنگ میدان فرو ساختند
به کوتاه نیزه همی بافتند
نماند ایچ بر نیزه بند و سنان
به چپ باز بردند هر دو عنان
به شمشیر هندی برآویختند
همی ز آهن، آتش فرو ریختند
به زخم اندرون تیغ، شد ریز ریز
چه زخمی که پیدا کند رستخیز
گرفتند زان پس عمود گران
غمی گشت بازوی گُندآوران
ز نیرو عمود اندر آورد خم
دمان، بادپایان و گُردان دژم
ز اسپان فرو ریخت برگستوان
زره پاره شد بر میان گوان
فرو ماند اسپ و دلاور زِ کار
یکی را نبُد چنگ و بازو به کار
تن از خویْ پر آب و همه کام، خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
یک از یکدگر ایستادند دور
پر از درد باب و پر از رنج ، پور
در اینجا فردوسی در تعریضی به دو پهلوان می گوید حتی حیونات نیز بچه خود را می شناسند ولی خودخواهی و دشمنی این تمیز و تشخیص غریزی را نیز از آدمیزاد می گیرد:
جهانا شگفتی ز کردار تست
هم از تو شکسته، هم از تو دُرُست
ازین دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بُد، مهر ننمود چهر
همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی به دریا، چه در دشت گور
نداند همی مردم از رنج و آز
یکی دشمنی را زِ فرزند ، باز
همی گفت رستم که هرگز نهنگ
ندیدم که آید بدین سان به جنگ
مرا خوار شد جنگ دیو سپید
ز مردی شد امروز دل ناامید ادامه دارد....