کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
با تو می گویم:

اگه اولِ صبح یه آدم عوضی رو ببینی، یه آدم عوضی رو دیدی؛ ولی اگه تمامِ روز به آدمای عوضی بر بخوری، خودت یه آدم عوضی هستی! (دیالوگ سریال توجیه شده Justified محصول2010)
گفتار دینی


نایینی و مشروطه


آیت الله نایینی فقیه مشروطه خواه در کتاب "تنبیه الأمة و تنزیه الملة" می گوید فرد و حاکم مستبد دارای سه ویژگی است که از صفات اختصاصی خداوند بوده و این یعنی او در مقام تشبه و هماوردی با خداوند بر آمده و مفهومی جز شرک ندارد.

نایینی با استناد به آیات قران، خداوند را دارای سه ویژگی:
۱. یحکم ما یرید(مائده/۱) (حکمرانی فرد محور و بدون شریک)
۲. یفعل مايشاء (حج/۱۸) (عملکرد خود معیار)
۳. لایسئل عما یفعل (أنبياء ٢٣) (پاسخگو نبودن)

حاکمیت خدا ناشی از خالقیت و مالکیت اوست که البته به دلیل صفت بی نیازی و حکمت و رحمت الهی منجر به ظلم به بندگان نمی شود.
اما وقتی فرد و انسان حاکمی در صدد کسب سه ویژگی الهی فوق باشد، آلوده به شرکی تمام عیار شده كه حقوق شهروندان تحت حاکمیت خویش را به راحتی نقض کرده و آنان را به بردگی و بندگی می کشاند.
به گفته نایینی، در چنین نظام سیاسی و حکمرانی، تنها حاکم، آلوده به گناه و ظلم عظیم و غیر قابل بخششِ شرک نیست بلکه شهروندان و مردمی که در مقابل حاکم تمکین می کنند، خود را آلوده به شرک و بندگی غیر خدا کرده اند.
نایینی در تحلیل خود از استبداد، به استبداد دینی می پردازد که بدترین نوع استبداد است، چه آنکه حاکم مستبد با اتکای به دین و ادعای دین مداری و رنگ تقدس به حاکمیت خود بخشیدن، راه به بندگی و بردگی کشیدن جامعه را هموارتر کرده و از حربه تزویر در کنار دو حربه زر و زور کمال استفاده را می برد.
نایینی، مشروط کردن قدرت به قانون اساسی و قوانین عادی و مراجعه به آرای عمومی و استقرار نهادهای انتخابیِ نظارتی مانند مجلس و تفکیک قوا را به اضافه آگاهی مردم از حقوق خود، چاره استبداد می داند.
با تو می گویم:

قلب خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می‌دهد.
اگر ذره‌یی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانه‌یی از محبّت نشاندی، خرمن‌ها بر خواهی داشت...! (نادر ابراهیمی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹ویدئو: توضیحی راجع به تاریخ فلسفه در 8 دقیقه !
گفتار اجتماعی


مشترکات لیبرالیسم و مارکسیسم

محمدامین مروتی


لیبرالیسم و مارکسیسم با امپریالیسم و سلطه مخالفند ولی برای مقابله با آن راه های مختلفی را پیشنهاد می کنند.
مارکس امپریالیسم و تجاوز گری دولت ها را به خوبی پیش بینی کرده بود ولی آن را به نظام بازار پیوند داده بود.
در تئوری مارکس، دولت ابزار سلطه است. لیبرالیسم هم دولت را شرّ ضروری می داند. مارکس برای عبور به جامعه ای که در آن نیاز به دولت نباشد، خواهان برانداختن مالکیت خصوصی می شود که به قدرت گرفتن حداکثری دولت می انجامد و او را از مقصود نهایی دور و دورتر می کند. اشتباه مارکس این بود که نمی دانست دولت ماهیت طبقاتی ندارد بلکه به مثابه یک شر ناگزیر باید آن را محدود و کنترل کرد. تقویت دولت همان و ایجاد مقررات انحصاری برای اخاذی از بخش خصوصی از طریق افزایش مالیات ها همان. دولت، دشمن مشترک مارکسیسم و لیبرالیسم است اما در نسخة مارکس باید برای امحای دولت ، آن را تقویت کرد و همین تناقض، مارکسیسم را به بن بست می کشاند. در واقع همین رویکرد مسئول افزایش استثمارگری دولت در کشورهای سوسیالیستی شد.
مارکس قائل به خصلت طبقاتی دولت ها بود در حالی که دولت و قدرت، ماهیتا با اقتصاد آزاد همدل نیست. دولت با چاپ بی پشتوانه پول و وضع مالیات بر قدرت نامشروع خود می افزاید و از لیبرالیسم فاصله می گیرد.
دولت هر چه قوی تر باشد، سلطه گرتر و استثمارگر تر است و تمایلات تجاوز گری و توسعه طلبی و امپریالیستی بیشتری پیدا می کند و به وضع مقررات خلافِ آزادی اقتصادی می پردازد. سرمایه با خشونت و جنگ مخالف است ولی دولت ها هر چه قوی تر باشد، بیشتر تمایل به خشونت دارد.
هال در توضیح راز ماندگاری مارکس معتقد است که مارکس بیش از آن که یک دانشمند باشد، یک هنرمند بود. هنرمندی که متأثر از فلسفه هگل و فاوست گوته، تعارض درونی بشری را که دچار ازخودبیگانگی شده است، در درام خود به شکل تعارض بیرونی یک قهرمان با یک ضد قهرمان تصویر کرده است؛ دشوار می توان تعارض درونی بشر در فلسفه هگل را برای همه مردم شرح داد، اما داستان «پرولتاریای خوب» و «سرمایه دار بد» را حتی برای بچه ها هم می توان تعریف کرد.
با تو می گویم:

دست یافتن به قدرت بهایی گران دارد: قدرت احمق می‌کند. (فریدریش_نیچه)
گفتار عرفانی


دانش و بینش

محمدامین مروتی


مولوی در دفتر سوم می گوید عاشق به ناصح گفت پندم مده که اسیر بند عشق ام و هر چه نصیحتم کنی این بند محکم تر می شود. زیرا علما و فقهایی چون ابوحنیفه و شافعی، درس عشق نخوانده اند و نداده اند:
۳۸۳۱ گفت ای ناصِح! خَمُش کُن چندْ چند پَند کَم دِه، زان که بَسْ سخت است بَند
۳۸۳۲ سَخت‌تر شُد بَندِ من از پَندِ تو عشق را نَشْناخت دانشمندِ تو
۳۸۳۳ آن طَرَف که عشق می‌اَفْزود دَرد بوحَنیفه وْ شافِعی درسی نکرد

درس عاشقان، کتب فقهی نیست بلکه تلاطم وجودی است:
۳۸۵۰ دَرسَشان آشوب و چَرخ و زَلْزَله نه زیادات است و بابِ سِلْسِله

زنجیر عاشقان زلف پرپیچ یار است نه تسلسل منطقی. اگر از دور نیز سحخن می گویند منظورشان گردیدن به گرد یار است نه دور باطل منطقیون:
۳۸۵۱ سِلْسِله‌یْ این قَوْم، جَعْدِ مُشکْ بار مسئله دَوْر است، لیکِن دَوْرِ یار

کسی که به بینش برسد، از دانش برای جلب ثروت و قدرت، بی نیاز می شود:
۳۸۵۷ هر کِه درخَلْوَت به بینِش یافت راه او زِ دانش‌ها نَجویَد دستگاه

کسی که همنشین زیبایی معنا شد، حوصله اش از خبر و دانش سر می رود:
۳۸۵۸ با جَمالِ جان، چو شُد هم‌کاسه‌یی باشَدَش زَاخْبار و دانش تاسه‌یی


5 شهریور 1403
با تو می گویم:

میوهٔ درختِ دانش، نیکوکاری و کم‌آزاری است. (کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی. به تصحیح مجتبی مینُوی)
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم


#سعدی
گفتار فلسفی


جان هیک ‏(۱۹۲۲–۲۰۱۲م )

محمدامین مروتی


جان هیک، فیلسوف دین و نظریه پرداز "تکثرگرایی دینی" است. او مدتی هم کشیش بوده است. تکثرگرایی یا پلورالیسم، منظری است که طبق آن پیروان ادیان مختلف با عمل کردن به دین خود به حقیقت می رسند و رستگار هم می شوند و ملاک اصلی رستگاری، عمل خیر است.
نخستین چیزی که فلاسفه دین را به پلورالیسم دلالت می کند، این است چگونه ممکن است پیروان صادق و مفید ادیان دیگر رستگار نباشند. چنان که خودمان هم می گوییم چگونه ادیسون و انشتین ممکن است کافر و دوزخی باشند؟
پلورالیسم دینی در مقابل انحصارگرایی و شمول گرایی قرار دارد. انحصار گرایی بر آن است که راه نجات و رستگاری در دینی معین است. کارل بارت متکلم پروتستان و دکتر عبدالکریم سروش از طرفداران این نظریه اند.
از دیدگاه شمولگرایی، ادیان بهره های متفاوتی از حقیقت و رستگاری دارند ولی بیشترین حقیقت و رستگاری نزد دینی معین وجود دارد. کارل‌رانر متکلم کاتولیک و محسن کدیور از طرفداران این نظریه اند.
هر چند سنت گرایان دینی –نظیر نصر، شووان و فریتهوف- به کثرت گرایی باور دارند، ولی پلورالیسم مورد نظرشان با پلورالیسم هیک تفاوت هایی دارد. سید حسین نصر در این مورد انتقاداتی به جان هیک وارد دانسته است.

نقد سید حسین نصر:
نقد سید حسین نصر به عنوان یک عارف سنت گرا به جان هیک، به طور خلاصه این است که هیک دلیل کثرت ادیان را، تفاوت انسان ها و فرهنگ هایشان می داند ولی نصر این تفاوت را به خدا و سخن گفتنش به زبان و فرهنگ مردمان برمی گرداند. هیک علت وجود تنوع در ادیان را واکنش‌های متفاوتی می‌داند که فرهنگ‌های مختلف، هنگام مواجهه با حق از خود بروز می‌دهند. اما نصر علت به وجود آمدن این تنوع را در اراده الهی جستجو می‌کند.
در نگاه نصر "وحی" به دین اصالت می دهد.جان هیک به جای واژه «خدا»، از «واقعیت نهایی» استفاده می کند، زیرا برخی ادیان مثل بودیسم، خدا ندارند. اما نصر وحدت متعالی ادیان را به ادیان وحیانی محدود می کند. سید حسین نصر معتقد است این خداست که پیامبران و ادیان مختلف را برای انسان فرستاده‌است و دین، برساخته ای ذهنی و انسانی نیست.
هیک می گوید تنوع تفاسیر و مناسک دینی به فرهنگ و زبان مومنان برمی گردد. هیک ادیان را حاصل تجارب دینی پیامبران آن ادیان می داند که به نظریه سروش در مورد رویای نبوی و نظریه مجتهد شبستری نزدیک است. در حالی که نصر این تجارب را به خدا و حقیقت واحدی برمی گرداند. به نظر نصر، حقیقتی بی اسم، مبدأ عالم هستی و اعتقادات و مناسک است. سرچشمه و باطن ادیان یکی است، اما تجلیات متفاوت است. کثرات صوری است و حقیقت واحد است. تفاوتها عارضی و متناسب با مخاطبان و فرهنگ های متفاوت است. خداوند ادیان مختلف و متعددی به وجود آورده است تا به این طریق ابعاد مختلف اسماء و صفات خویش را نمایان سازد. هر دین یا سنت بر جنبه‌ای از الوهیت تأکید می‌ورزد؛ لذا کثرت ادیان نتیجه مستقیم غنای نامتناهی وجود الهی است.

تبیین هیک از پلورالیسم، کانتی و فلسفی است اما تبیین نصر شهودی و عرفانی است. به اعتقاد نصر، نمی‌توان حق مطلق را از طریق تفکر استدلالی درک کرد، بلکه فهم واقعی حقیقت، فقط از طریق شهود امکان پذیر است و این شناخت شهودی، مطلق و غیر نسبی است. با عقل شهودی می توان به عالم ذات الهی راه یافت:
«برای آدمی به سبب همین سرشت عقل انسانی، امکان پذیر است که به خداوند معرفت یابد و به جایی برسد که او را حق بداند؛ چون به گونه‌ای ساخته شده‌است که ذات مطلق را- فی حد ذاته- دریابد.» (نصر، 1382: 32).
دین، مانند عالم هستی، حقیقتی ذومراتب است که به وسیله مبدئی الهی متجلی شده و عمیقا با وجود باطنی انسان مرتبط است. ادیان نقشه‌ای را در اختیار آدمی قرار می‌دهند که سمت و سوی حرکت وی در عالم هستی را مشخص می‌کنند .
نصر معتقد است رویکرد هیک نهایتا به انسان گرایی، دنیاگرایی و تضعیف بقایای دین منجر می شود:
«چنین منظری، نهایتا خود فهم بشری را به جای ولایت الهی می‌نشاند و لاجَرم به نوعی انسان گرایی فرو می‌افتد که جز تضعیف بقایای دین، کاری از دستش ساخته نیست. این منظر با وجود احترامی که برای ادیان دیگر قائل است و نیز با وجود این واقعیت که مردان و زنان دیندار متولی آنند، در واقع شکل دیگری از دنیا گرایی و تجددگرایی است.» (نصر، همان: 553). آثار ترجمه‌شده به فارسی:
مباحث پلورالیسم دینی، جان هیک، عبدالرحیم گواهی (مترجم)، ناشر: علم، ۱۳۸۷
بعد پنجم، کاوش در قلمرو روحانی، جان هیک، بهزاد سالکی (مترجم)، ناشر: قصیده سرا، ۱۳۸۲
فلسفه دین، جان هیک، بهزاد سالکی (مترجم)، ناشر: بین‌المللی الهدی، ۱۳۹۰
میان شک و ایمان: گفتگوهایی دربارهٔ دین و عقل، جان هیک، ادیب فروتن (مترجم)، ناشر: ققنوس،
با تو می گویم:

سخنِ حق تلخ باشد و اثر آن در مَسامِعِ مستبدان ناخوش.( کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی. به تصحیح مجتبی مینُوی)
⭕️آسایش و آرامش

آسایش، مجموعه عمل و اثر ابزارها و وسایلی است که در خدمت انسان و راحتی جسم وی را فراهم می کنند.

در حالی که آرامش، حالات روانی است که موجب انبساط خاطر، رهایی ذهن و‌ راحتی  روان می گردد.

عصر سنت؛ دوره ای است که وسایل امروزین عصر مدرنیسم هنوز در اختیار انسان قرار نگرفته است.
در عصر مدرنبسم که ابنای بشر در پرتو علم و دانش به اختراعاتی برای راحتی زندگی دست یافته، مدرنیته خاستگاه پارادیم تحول گرایی بوده است.
مدرنیته روح حاکم و نظام فکری و اندیشه ای مدرنیزم است.

ماکس وبر می نویسد:
« در دوره سنت انسان آرامش داشت، آسایش نداشت. در حالی که  در عصر مدرنبسم انسان  آسایش دارد اما آرامش ندارد.»

اگر آسایش و آرامش مجموع شوند نتیجه خوشبختی است.

آرامش+ آسایش= خوشبختی

مترتب بر این معنا،  در این شعر لسان الغیب؛

''آسایش دو گیتی اساس این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا''

اگر آسایش راحتی جسم و هم آرامش جان باشد.
مدارا روش آرامش و عنصر احترام به آزادی و عدم اجبار انسان هایی است که با هم تفاوت دیدگاه؛ اصولی و یا تاکتیکی دارند.

🔸مرحله گذار یک اجتماع از عصر سنت به جامعه مدرن مرحله ای با بازه زمانی طولانی است. گستره ای بسیار سخت که بعضا موجب فنا شدن نسل هایی از اجتماع سنتی می گردد.

🔸شقاوت و خودکشی

متضاد سعادت و خوشبختی، شقاوت و بدبختی است.
آن که خود را هلاک می کند سعادتمند نیست.

در انتحار یک انسان همانند دیگر اعمالش یک علت کافی نیست. بلکه مجموع عواملی برای این شرط لازمند.
فقر و فلاکت، تبعیض، ناعدالتی و بی هنجاری

بی هنجاری متغیری است که سبب افسردگی انسان هایی می شود که گرفتار حفره تحول سنت به مدرنیسم اند.

در بی هنحاری با  احتمال آسایش، آرامشی نیست.
در انگلستان در دوره گذار از سنت به مدرنیسم آمار خودکشی ها به یک باره سیر صعودی یافت. حکومت انگلستان بر آن شد که علل اصلی این پدیده شوم را بیابد.
برای این مقصود «امیل دورکیم» دانشمند جامعه شناس را برای این پروژه به یاری طلبید.
نتیجه تخقیفات امیل دورکیم، این شد که در گذار اجتماع از عصر سنت به جامعه گرایی عصر مدرن سبب بی هنجاری انسان های سنتی می گردد. انسانی که یک پایش در عصر سنت و پای دیگرش بر روی پرتگاهی قرار گرفته که نمی تواند از پرتگاه گذر کرده و تعادلش به دست آورد. لذا به انتحار و نابود کردن خود مبادرت می کند.

🔸سنت و مدرنیسم بر مبنای چارچوب نظری هرم آبراهام مزلو؛

در این هرم پنج سطح نیازهای انسان برای داشتن  آسایش و آرامش به ترتیب عبارتند از:
١- نیازهای فیزیولوژیکی؛ هوا، غذا، آب، خواب، و سلامت

٢- امنیت؛ بدن، شغل،منابع، اخلاق، سلامت، مالکیت

٣-وابستگی؛ دوستی، خانواده، تعامل های تفاهمی اجتماعی

۴-عزت نفس؛ اعتماد به نفس، احترام به خود و دیگران

۵-فراشکوفایی؛ خلاقیت، آزادی، عدالت

مزلو با ابداع این هرم اذعان دارد  که باید نیازهای یک سطح برآورده شود تا انسان بتواند به نیازهای سطح بالاتر برسد.

از این پنج سطح دو سطح اول و دوم، مرتبط با آسایش و سه سطح بالایی متغیرهایی هستند که موجب آرامش می گردند.
اگر این پنج سطح در یک جامعه برای انسان های آن جامعه فراهم گردد، در آن صورت آن جامعه سعادتمند  است.

    🖌دکترع پرویزی


#اندیشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دقایقی کوتاه درباره ی خلق ایده و راه های رسیدن به آن، به زبان دیوید لینچ کارگردان امریکایی


▪️«ایده‌ها مانند ماهی هستند. اگر در آب‌های کم عمق و سطحی بمانید فقط ماهی‌‌های کوچک را می‌توانید شکار کنید و اگر می‌خواهید ماهی‌‌های بزرگ بگیرید، باید به عمق بروید.
ماهی‌های اعماق، قوی‌تر و ناب‌‌ترند. آنها درشت، انتزاعی و بسیار زیبا هستند.
همه چیز، هر آنچه به حساب آید، از ژرف‌‌ترین سطح بالا می‌آید. فیزیک مدرن آن سطح را میدان واحد می‌نامد. هرچه هشیاری و آگاهی تو بیشتر شود، به آن منبع ژرف نزدیک‌‌تر می‌شوی و ماهی بزرگ‌‌تری صید می‌کنی.»

#دیوید_لینچ
"مصرف کردن زندگی در راه من های غیر حقیقی، مثل خانه ساختن در زمین دیگران است."

مفاهیم انتزاعی که اصلا وجود ندارند از قبیل ملیت، ایدئولوژی، مکتب و ...، حیف زندگی است که صرف این قبیل اموری شود که اصلاً وجود ندارند. خدمت به مردم خوب است چون وجود دارند اما خدمت به فرهنگ، تمدن، اومانیسم، ناسیونالیسم، فمنیسم، اسلام، ملت و ... وهْم است. نقل است که به موسیلنی گفتند همه مردم ایتالیا در حال فلاکت هستند، ایشان جواب داد که من نگفتم ایتالیایی‌ها بلکه گفتم ایتالیا در حال شکوفا شدن است. به مسلمانان خدمت کن نه به اسلام، چون مسلمانان وجود دارند ولی اسلام برساخته ذهن ما است.
من‌های غیر حقیقی خودمان؛ تصویر من در ذهن دیگران، تصویر ذهنی من از تصویرم در ذهن دیگران و ... . مصرف کردن زندگی در راه من‌های غیر حقیقی، مثل خانه ساختن در زمین دیگران است. البته به ارزش داوری‌های دیگران نباید بها داد اما به واقعیت داوری‌های دیگران باید بها داد.
هر چه دایره‌ی عمل تنگ‌تر شود، دایره‌ی بصیرت فلسفی وسیعتر می‌شود. به‌قول بودا، ما در حال تاختن با اسب و کالسکه در جاده‌ی خاکی هستیم و پشت به جاده هم هستیم. هر چه تند تر برانیم( action ها را بیشتر کنیم) گرد و خاک، بیشتر شده و چیزی نمی‌بینیم. ضمناً باید رو به جاده بنشینیم.
فیلسوف می داند که قوانین حاکم بر هستی تغییر ناپذیر و واقعیت‌ها دگرگونی پذیرند. لذا در مواجهه با قوانین هستی شناخت و تسلیم پیدا می‌کند و در عوض در پی دگرگون کردن پدیده‌ها در صورت نیاز می‌رود. [بر عکس انسان‌های عادی] فیلسوف از تنبلی به دور است.
تنبلی دو نوع است:
فراموشی خود و اقدام برای غیر خود،
اقدام نکردن برای دگرگونی چیزی که می‌توان دگرگونش کرد.

ممکن است عرفا و مؤمنان به زندگی فیلسوفانه ایراد بگیرند که چرا متکی به عقل است؟ عقلی که دائماً دستاوردهایش تغییر می‌کند. به این اشکال دو جواب می‌توان داد:
جواب حلی: این که عقل در آینده محصولات بهتر و کاملتری خواهد داد قبول است اما انسان نمی‌تواند تا آن موقع منتظر بماند. مانند بیماری که مجبور است دارویی را با وجود عوارض جانبی‌اش بخورد و نمی‌تواند تا زمان ساخته شدن داروئی بهتر و با عوارض کمتر صبر کند.

جواب نقضی: وحی‌ها و مکاتب عرفانی هم اختلافات و بی‌ثباتی‌ها دارند و ضمناً لازم است که اعتبار وحی و عرفان را ابتدا اثبات کنیم و این اثبات هم کار عقل است. عقل کنونی که در آینده حرفش عوض می‌شود!
فیلسوف لزوماً به وحی و مکاشفات عرفانی بی‌اعتنا نیست اما اگر بخواهد از آنها توشه گیرد اول باید تایید و اعتبارشان را از عقل بگیرد.

درسگفتار زندگی فیلسوفانه
استاد مصطفی ملکیان
@Tafakkor
خودشناسی و سبک زندگی


نیمه تاریک وجود

محمدامین مروتی


ما یک نیمه تاریک در وجودمان داریم که تمایلی به پذیرش و اذعان بدان نداریم. یونگ به این قسمت وجود می گوید"سایه". ما به جای انکار این قسمت، باید با آن کنار بیاییم. یک نیمه گمشده که بدون آن ناقص هستیم و به صرف انکار آن از دستش خلاص نمی شویم. ما باید توانایی دیدن ابعاد منفی وجود خود را داشته باشیم و بدون شرمزدگی بدان اذعان کنیم. این کاری است که در مورد دیگران به آسانی انجام می دهیم. زمانی با سایه خود کنار می آییم که بتوانیم همین کار را درمورد خود نیز انجام دهیم. یعنی همانطور که نقاط ضعف دیگران را می توانیم بی طرفانه ببینیم، بتوانیم نقاط منفی وجود خود را هم از منظر سوم شخص یعنی شخص بی طرف ببینیم.

ما عموماً نقاط تاریک دیگران را خوب تشخیص می دهیم ولی زیر بار نقاط تاریک خود نمی رویم. در حالی که ما به نحوی تمام نقاط ضعف و قوت همدیگر را داریم. به همین دلیل این نقاط را در دیگران هم تشخیص می دهیم. این بدان معناست که ما کم یا بیش، تمام ضعف های دیگران را در خود داریم. هم داریم و اگر نداریم هم، می توانیم داشته باشیم. مثلاً من تو را احمق می نامم در حالی که خودم هم کارهای احمقانه بسیاری کرده ام و می کنم و خواهم کرد. فرافکنی، دقیقا آن مکانیسمی است که من عیب خود را به تو نسبت می دهم.
نتیجه این بینش باید این باشد که به جای داوری سخت و تند دیگران، آن ها را درک کنیم و این درک، با همدلی میسر می شود. همدلی به جای داوری.
چرا؟ زیرا دیگران هم ما هستند که در موقعیتی متفاوت قرار گرفته اند. من توام که در شرایط متفاوتی قرار گرفته ام. این همان سخن لاکان است که انسان عبارت از دیگری است. ما عبارت از دیگری هستیم. فقط جایمان با هم عوض شده است. پس ما آینه یکدیگریم. من خودم را در آینه تو پیدا می کنم. این نکته مهم ما را به همدلی به جای داوری هدایت می کند. اگر هم قرار است داوری کنیم، به جای داوری شخص، عمل او را داوری کنیم بی آن که آن را به شخصیت او مرتبط سازیم. آن هم با ملایم ترین عبارات و کلمات.

منبع:
نیمه تاریک وجود/دبی فورد/ ترجمه نغمه رحمانی/ نشر محراب دانش 1392

15 شهریور 1403