This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیبایی هفته: بچه ها
گفتار ادبی
"رند" حافظ کیست؟
محمدامین مروتی
رندان اشخاصی بوده اند که مبادی آداب نبوده اند و تابع هیچ مکتب و مذهب معینی نبوده اند و در عین حال بدنامان و اوباش و به قول امروزی ها لمپن های جامعه بوده اند.
حافظ این صفت مبادی آداب نبودن شان را می پسندد و برمی کشد. پیش از او خیام رند را به عنوان کسی که در هیچ مکتبی نمی گنجد تعریف کرده بود:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
حافظ از همین تعریف خیام استفاده می کند و رندی را که به آداب و رسوم اهمیت نمی دهد و خارق عادات و عبادت و آداب است به عنوان انسان ایدئال خود برمی گزیند. این رند به همان روشی عمل می کند که حافظ دوست دارد: "خلاف آمد عادت" و خلاف جریان آب شنا کردن. زیرا جریان و گفتمان غالب، به تزویر و ریا آلوده شده است:
در خلاف آمد عادت بطلب کام، که من،
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
انسانی که ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است و جنگ هفتاد و دو ملت را عذر می نهد:
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه
چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
و:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
کاری که خیام و حافظ با رند می کنند همان کاری است که بعضی از صوفیان با ابلیس می کنند و او را به عنوان صراف و محک و سگ درگاه خداوند بر می کشند. یا همان کاری که جوانان و نسل جدید در هیئت هیپی گری با ارزش های نسل های پیشین می کردند.
27 دی 1403
با تو می گویم:
هر وقت تصاویر تبلیغ شده از رهبران یک حکومت در اماکن عمومی بزرگتر از اندازه تمبر پستی شود، خطر دیکتاتوری حتمی است. (ولادیمیر ناباکوف)
گفتار دینی
رویکرد حافظ به گناه و حکمت آن
محمدامین مروتی
بسامد می و معشوق زمینی در شعر حافظ چندان است که غیرقابل انکار است:
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
اما این گرایش حافظ، فلسفه و حکمتی دارد که بی ذکر آن، سخن ناتمام می ماند.
سرّ تمایل حافظ به عشق و می زمینی، نخست به روزگاری برمی گردد که حافظ در آن می زید. روزگاری که به سر حد اشباعِ دروغ و ریا و تزویر رسیده است، اما در مورد گناهان کوچکتر و شخصی و کم ضررتر، نهایت سخت گیری را می کرده اند:
مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
در چنین روزگاری، حافظ به عنوان نمایندۀ روح متعادل ایرانی، گناهان را به بزرگ و کوچک تقسیم می کند. گناه بزرگ و ام الفساد و مادر سایر گناهان، از نظر او دروغ و ریا است نه می و معشوق. خداوند گناهان کوچک را می آمرزد و گناهان بزرگ را نه:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکتۀ سربسته چه دانی؟ خموش
اما ریا را نمی بخشد:
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود
در حالی که اهل تزویر، گناهان دینی را بر می کشند و گناهان اخلاقی را فرو می نهند و این رویکرد، وارونه کردن دین محمد هم هست.
شخصی از پیامبر اکرم(ص) پرسید: ایشرب المومن(آیا امکان دارد مومن شرب خمر نماید)؟ پیامبر فرمود :آری سائل مجدداً سوال کرد: ایسرق المومن( آیا امکان دارد مومن سرقت کند)؟ پیامبر فرمود:آری. نامبرده پرسید: ایزنی المومن(آیا ممکن است که مومن زنا کند؟ پیامبر می فرماید:آری ،در پایان می پرسد: یا رسول الله ایکذب المومن (آیا امکان دارد مومن دروغ هم بگوید)؟ پیامبر می فرماید: هرگز! چون دروغ با ایمان به خدا که تصدیق وحدانیت اوست قابل جمع نیست. (ابن عربی/ فتوحات مکیه/ السفر الخامس/ص 404)
از طرف دیگر ،گناه جزئی از ذات بشر و بخشی از فلسفه خلقت و کمال او است. فرشته است که نمی تواند گناه کند. فلسفه خلقت بشر به گناه کردن متکی است. در حدیث صحیح آمده است که اگر گناه نمی کردید، خداوند مردمی دیگر می آفرید تا گناه کنند و بیامرزدشان:
لولا أنكم تذنبون لخلق الله خلقًا يذنبون، فيستغفرون، فيغفر لهم (رواه مسلم)
سهو و خطای بنده گرش هست اعتبار
معنی عفو و رحمت پروردگار چیست؟
البته این احتمال هم هست که حافظ در عمل نه شراب می نوشیده و نه در پی معشوق بازی بوده باشد و فقط می خواسته ساز مخالف بزند ولی احتمال قوی تر این است که می هم می خورده و حتی برای آن فلسفه و منطق خود را داشته است.
14 دی 1403
با تو می گویم:
ما در عمل خدا را انکار کردیم اما با نام خدا. الحاد ما مضاعف بود. (محمدجواد غلامرضا کاشی)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تصنیف مرغ سحر
به نوای آذربایجان
با صدای سحرانگیز #عالیم_قاسیم_اُف
#موسیقی
#مرغ_سحر
#آذربایجان
#عالیم_قاسیمف
#نوای جان
@navayjan
به نوای آذربایجان
با صدای سحرانگیز #عالیم_قاسیم_اُف
#موسیقی
#مرغ_سحر
#آذربایجان
#عالیم_قاسیمف
#نوای جان
@navayjan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک آهنگ زیرخاکی و خاطره انگیز از زنده یاد « عباس منتجم شیرازی » تقدیم نگاه زیباتون 😂😇🥰
نام آهنگ : گودی گودیا (مرغ پاکوتاه)
خواننده : عباس منتجم شیرازی
شعر و آهنگ : عباس منتجم
نام آهنگ : گودی گودیا (مرغ پاکوتاه)
خواننده : عباس منتجم شیرازی
شعر و آهنگ : عباس منتجم
گفتار اجتماعی
سوسیالیسم و نیکوکاری
محمدامین مروتی
گوهر و جوهر و هسته اولیه سوسیالیسم، عدالت خواهی و خیرخواهی است.
پیش از مارکس مفهوم سوسیالیسم با نوعی نیکوکاری غیر سیاسی گره خورده بود. انسان های نیکوکاری که غالباً هم از ثروت و مکنت برخوردار بودند، می کوشیدند خیری به فقرا و نیازمندان برسانند. این خیررسانی گاهی از طریق بخشش اموال و توزیع ثروت به نیازمندان صورت می گرفت. بودند کسانی مثل تولستوی که زمین هایشان را بین دهقانان تقسیم می کردند. اما نوعی دیگر از نیکوکاری، جنبۀ تئوریک داشت.
اشخاصی مانند رابرت اوئن ثروتشان را در قالب تعاونی ها و کارخانجاتی با صبغۀ سوسیالیستی ساماندهی و مدیریت می کردند. یعنی همه کار می کردند و سهمشان را برمی داشتند بی آن که کارفرمایی در کار باشد.
مارکس شیوۀ کسانی مثل اوئن و چارتیست ها و سن سیمون و فوریه را با عنوان "سوسیالیسم تخیلی" تحقیر می کرد. موسسات خیریه را هم نکوهش می کرد که تضادهای طبقاتی را تخفیف می دهند و انقلاب را عقب می اندازند. مارکس در عوض بر انقلاب قهر آمیز سوسیالیستی تاکید می کرد.
اما تاریخ نشان داد که روند نیکوکاری و توزیع ثروت، در قالب تعاونی ها، شرکت های سهامی و خیریه ها، روندی طبیعی تر و کارآمدتر بوده و هست. دلیلش هم این است که مشارکت در این اشکال، داوطلبانه و اختیاری است.
شکل متکامل و سیاسی این خیرخواهی در "دولت های رفاه" شکل گرفت. در این دولت ها، مردم در انتخاباتی آزاد و به اختیار خویش، تصمیم به تعدیل ثروت به نفع طبقات پایین می گیرند. یعنی به خیریه ها شکلی سیاسی و عمومی می دهند.
سوسیالیسم در ذات و بطن خود نوعی عدالت خواهی است. اما در شیوۀ تحقق اش، می تواند به مسیر انقلاب و تغییر جامعه به زور و اجبار و دیکتاتوری رود و راه به جایی نبرد یا این که می تواند به مسیر اصلاح تدریجی و تغییر داوطلبانه برود و دستاوردهایی نظیر دستاوردهای دول رفاه داشته باشد که شاید چنان دستاوردهایی به خواب مارکس هم نمی آمد.
تاریخ نشان داد سوسیالیسم انقلابی، تخیلی بود و سوسیالیسم اروپایی، واقعی.
9 بهمن 1403
با تو می گویم:
دولت باید یک داور باشد و نه یک بازیکن فعال. (میلتون فریدمن)
پارادوکس عجیب ایناست که وقتی شما خودتان را آنگونه که هستید میپذیرید، تغییر میکنید.
چیزی که من از مراجعان خود و از تجربههایم آموختهام اینست که ما نمیتوانیم تغییر کنیم و از آنچه هستیم متفاوت شویم؛ مگر آنکه خود را آنچنان که هستیم، کاملا بپذیریم و تنها در این صورت است که تنها بدون اینکه احساس کنیم، تغییر صورت میگیرد.
هنر انسان شدن/کارل راجرز
@Tafakkor
چیزی که من از مراجعان خود و از تجربههایم آموختهام اینست که ما نمیتوانیم تغییر کنیم و از آنچه هستیم متفاوت شویم؛ مگر آنکه خود را آنچنان که هستیم، کاملا بپذیریم و تنها در این صورت است که تنها بدون اینکه احساس کنیم، تغییر صورت میگیرد.
هنر انسان شدن/کارل راجرز
@Tafakkor
گفتار عرفانی
بخشی از غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ (نمیدانم نمیدانم)
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
در این غزل 30 بیتی، مولانا از مقام حیرت سخن می گوید. مقامی که عاشق چنان حیران معشوق است که از دیگر چیزها خبر ندارد.
من این ایوان نُه تو را، نمیدانم نمیدانم
من این نقاش جادو، را نمیدانم نمیدانم
مولانا می گوید چنان حیرانم که از افلاک نه گانه و خلقت رنگارنگ عالم بی خبرم.
مرا جان طرب پیشهست، که بیمطرب نیارامد
من این جان طرب جو را، نمیدانم نمیدانم
و نمی دانم چرا تمام وجودم در سماع و رقص و شادی است.
مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو، را نمیدانم نمیدانم
گویی سیلاب مرا در جویی انداخته و نمی دانم کجایم و کجا می روم.
چو طفلی گم شدستم، من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم
مثل بچه ای که در بازار گم شده، راه خانه ام را گم کرده ام و نمی دانم در کجا هستم.
مرا گوید یکی مشفق، بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را، نمیدانم نمیدانم
اگر کسی از من به خوبی یا بدی یاد کند، برایم فرقی نمی کند.
جهان گر رو ترش دارد، چو مه در روی من خندد
که من جز میر مهرو را، نمیدانم نمیدانم
همه عالم اگر به من پشت کند برای من مهم نیست اگر معشوق به رویم بخندد.
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی
که قیل و قال و قالو را نمیدانم نمیدانم
مقام حیرت قابل وصف و بیان نیست و جای این نیست که چه گفته شد و چه گفت و چه می گویند.
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم
دردی دارم و درمانی که جالینوس حکیم نیز از آن بی خبر است و آن درد عشق است.
جایی دیگر می گوید:
تا دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او:
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون از قاعده است.
چه رومی چهرگان دارم، چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاوو را نمیدانم نمیدانم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکانِ حیران کن
کز آن حیرت هلا، او را نمیدانم نمیدانم
در زمان مولانا، قونیه تحت محاصره هلاکوی مغول قرار گرفت ولی از تصرف شهر منصرف شد. مولانا می گوید چنان در عالم زیبایی و زیبارویان غرقم، که خبر از عالم سیاست ندارم و هلاکو هم از این زیبارویان دنیای معنا بی خبر است. به هلاکو هم بگویید که من هم از فرط حیرانی از او بی خبرم.
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمیدانم نمیدانم
در مقطع غزل می گوید ای شمس تبریزی بیا که با بودن تو جواهرات عالم برایم بی ارزش اند.
3 بهمن 1403
با تو می گویم:
کِشِش میان جمال و کمال، تقدیری است. در بطن هر آدمی یوسفی هست و زلیخایی. یوسفِ جمال رو به کمالی است که در جان نشسته است و زلیخای جمال رو به زوالی است که در تن نشسته است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#شاهنامه
یادم هست آن تابستان دور را.سال سوم دبیرستان بودم وهر روزظهر وهرشب و عصربعداز بازگشتن ازسر پالیز مینشستم وشاهنامه راخط به خط میخواندم ولذت میبردم.
شاهنامه فقط یک کتاب نیست.یک سری داستان خیالین وسمبلیک وتاریخی نیست.شاهنامه مانیفست پربار زیستن است.
یک راهبرد سیاسی ژرف برای اداره این سرزمین بزرگ واین گنج بیمانند است.
درشاهنامه است که به شناختی ژرف از ایران میرسی،بااین کیمیای سعادت روبرو میشوی.به این زرناب وگنج تمام ناشدنی درودمیدهی.
درشاهنامه است که پی میبری،ایران تنهاسرزمین نفت،گاز،طلاوسنگهای گران قیمت نیست!
تازهمیفهمی ایران تنهاسرزمین چهارفصل نیست!
درشاهنامه است که میفهمی ایران تنها موقعیت ژئوپلیتیکش نیست!
درشاهنامه است که تازه میفهمی ایران چرادرطول تاریخ توانستهاست خودش را ازچمبره دشمنان ناجوانمردش وارهاند،بارها وبارهابه زمین بخورد ودوباره سرپا وسینهستبر بایستاد.
درشاهنامه است که تازه به سرچشمهی این خرد بیمانند میرسی که اگر ایران، ایران ماندهاست ومیماند تنهاوتنها بخاطرغنای فرهنگی واندیشگانی اش بودهاست.
ایران دژتسخیرناپذیرجهان خواهندماند چرا که مهدشاهنامه واوستاست!
#محسن_قریب
یادم هست آن تابستان دور را.سال سوم دبیرستان بودم وهر روزظهر وهرشب و عصربعداز بازگشتن ازسر پالیز مینشستم وشاهنامه راخط به خط میخواندم ولذت میبردم.
شاهنامه فقط یک کتاب نیست.یک سری داستان خیالین وسمبلیک وتاریخی نیست.شاهنامه مانیفست پربار زیستن است.
یک راهبرد سیاسی ژرف برای اداره این سرزمین بزرگ واین گنج بیمانند است.
درشاهنامه است که به شناختی ژرف از ایران میرسی،بااین کیمیای سعادت روبرو میشوی.به این زرناب وگنج تمام ناشدنی درودمیدهی.
درشاهنامه است که پی میبری،ایران تنهاسرزمین نفت،گاز،طلاوسنگهای گران قیمت نیست!
تازهمیفهمی ایران تنهاسرزمین چهارفصل نیست!
درشاهنامه است که میفهمی ایران تنها موقعیت ژئوپلیتیکش نیست!
درشاهنامه است که تازه میفهمی ایران چرادرطول تاریخ توانستهاست خودش را ازچمبره دشمنان ناجوانمردش وارهاند،بارها وبارهابه زمین بخورد ودوباره سرپا وسینهستبر بایستاد.
درشاهنامه است که تازه به سرچشمهی این خرد بیمانند میرسی که اگر ایران، ایران ماندهاست ومیماند تنهاوتنها بخاطرغنای فرهنگی واندیشگانی اش بودهاست.
ایران دژتسخیرناپذیرجهان خواهندماند چرا که مهدشاهنامه واوستاست!
#محسن_قریب
سه بحران عمده در اندیشهٔ مارکسیستی:
۱)
بحران تجدیدنظرطلبی
: دو بازیگر اصلی آن کائوتسکی و برنشتاین بودند و موضوع اصلی این بود که آیا سرمایهداری در حال چنان تغییری هست که انقلاب مدنظر ما به وقوع بپیوندد؟ برنشتاین تجدیدنظرطلب میگفت که تضاد طبقاتی حادتر نشده و محتمل نیست که دیالکتیک تاریخی بخواهد فاجعهٔ انقلاب و جامعهٔ بیطبقه را محقق گرداند. این دعوا با پیروزی کائوتسکی و شکست تجدیدنظرطلبان خاتمه یافت.
۲)
بحران بولشویسم
: حزبی که در روسیه به قدرت رسید و فتح خویش را انقلاب کارگری شمرد. اما اکثر مارکسیستهای غربی قضاوت دیگری داشتند. آنها قدرت شوروی را دیکتاتوری طبقهٔ کارگر نمیدانستند. لنین و تروتسکی چنین تعابیری را برنتابیده و حزب بلشویک را نمایندهٔ طبقهٔ کارگر معرفی کردند.
۳)
بحران
سوسیالیسم اسکاندیناوی
: روایت غربی مارکسیسم که کاملترین آن جامعهٔ سوئدی است مخلوطی از نهادهای خصوصی و عمومی با برنامهریزی جزئی و مالکیت مخلوط ابزار تولید همراه با دموکراسی. این مدل در برابر مارکسیستهای ارتدوکس طرفدار شوروی قرار میگرفت.
گفتار فلسفی
جان راجرز سِرل (زاده ۱۹۳۲)
محمدامین مروتی
حوزههای اصلی پژوهشهای این فیلسوف تحلیلیِ آمریکایی عبارتند از: فلسفه ذهن، فلسفه زبان و فلسفه اجتماع. وی متاثر از فلاسفه تحلیلی زبان به خصوص جان آستین و پیتر استراوسون بوده است.
از جان سرل کتابهای «درآمدی کوتاه به ذهن» و «اختیار و عصب زیستشناسی» و «فلسفه در قرن جدید» با ترجمه محمد یوسفی و «راز آگاهی» ترجمۀ سید مصطفی حسینی و نیز «ساخت واقعیت اجتماعی» با ترجمۀ میثم محمدامینی (نشر نو، ۱۳۹۳) ترجمه و در ایران به چاپ رسیده است. کتاب افعال گفتاری او نیز با ترجمه محمدعلی عبداللهی توسط پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی منتشر شده است.
سرل در سال ۱۹۶۹ با انتشار کتاب "کنش گفتاری"، Speech Acts و همچنین نظریه «اتاق چینی» به شهرت رسید. وی خداناباور است.
کنش گفتاری:
سابقه نظریه کنش گفتاری به آستین و استراوسون از فلاسفه تحلیلی دیگر بر می گردد. کنش گفتاری به گفته ای اطلاق می شود که دربردارنده عملی هم هست. مثل سلام کردن، پوزشخواهی، توصیف یک چیز، پرسیدن، دستور دادن، قول دادن، بیان صیغه عقد و پذیرش متقابل عروس و داماد، تشکر کردن، شرط بستن، تبریک گفتن و غیره.
سرل که شاگرد جان آستین بود، عبارت "عمل گفتاری" performative uttrrancesرا از وی گرفت و توسعه داد. آستین می گفت قرار نیست همه جملات اخباری، صادق یا کاذب باشند. آستین در تاملات بعدی اش به این نتیجه رسید که همه بیانات ما به نوعی اعمال گفتاری هستند و عمل گفتاری، کوچکترین واحد معنا و زبان انسان است. ما با سخنان مان در عین حال کاری هم انجام می دهیم. گاهی توضیحی می دهیم و گاهی دستوری می دهیم و گاهی تکذیب و تشویق می کنیم و گاه پیشنهاد و هشدار می دهیم.(نظریه عام کنش گفتاری)
منتهی این گفتارها دو دسته اند. دسته ای که جنبه انگیزشی دارند و دسته ای که جنبه حکم و دستور دارند. زمانی من به طعنه می گویم "در باز است" و بدین وسیله به طور ضمنی به کسی که در را نبسته اعتراض می کنم.(بیان اعتراض) به این گفتارها "اعمال مضمون یا مضمر درسخن" می گوییم. زمانی هم می گویم "در باز است"، یعنی آن را ببند. به این گفتار ها "اعمال انگیخته در سخن" می گوییم.
سرل می گوید اعمال مضمون در سخن، حیث التفاتی دارند یعنی در باره چیزی هستند و واحد اساسی معنا به شمار می روند.
سرل فلسفه زبان را شاخه ای از فلسفه ذهن می داند و نقطه التقاط این دو را، در حیث التفاتی گفتار می داند. زبان یکی از صورت ها و اشکال رفتار است که معطوف و ملتفت به معناست. در همه اعمال ما از جمله غذا خوردن و نوشتن و رای دادن این حیث التفاتی، مضمر است.
فهم بشری:
به نظر سرل، ادارک انسان از چیزها، درکی است مستقیم و منطبق با واقع و ما در حصار حواس و ادراک خود محصور نیستیم.
سرل در کتاب«فلسفه در قرن جدید» درک خودش را از فلسفه را چنین بیان می کند:
«اکنون پرداختن به نوعی جدید از فلسفه ممکن شده است. این فلسفه با شکاکیت شروع نمی کند، بلکه با هر آنچه درباره جهان واقعی می دانیم آغاز می کند؛ با واقعیت هایی آغاز می کند که در نظریه اتمی ماده و نظریه تکاملی زیست شناسی بیان می شوند، نیز با واقعیت های عرفی شروع می کند، واقعیت هایی مانند اینکه ما همگی آگاهیم، حالات ذهنی التفاتی داریم و گروه های اجتماعی و واقعیت های نهادی تاسیس می کنیم. چنین فلسفه ای در موضوع خود نظری، جامع، نظام مند و کلی است». (ص ۴۶)
اتاق چینی:
اتاق چینی آزمایشی است که در مقاله جان سرل به نام «ذهنها، مغزها، و برنامهها» در سال ۱۹۸۰ منتشر شد و طبق آن کامپیوتر هر چند که با هوش باشد، فهم ندارد.
فرض کنید تحقیقات هوش مصنوعی منجر به ساخت کامپیوتری شدهاست که میتواند زبان چینی را بفهمد. به این صورت که یک سری کاراکتر چینی به عنوان ورودی به آن داده میشود و با پردازشی که برنامه آن کامپیوتر انجام میدهد تعدادی کاراکتر دیگر چینی را خروجی میدهد. یک فرد چینی زبان متقاعد میشود که این ماشین چینی را می فهمد. در حالی که ماشین فقط یک شبیهسازی از قابلیت چینی صحبت کردن است. سرل برای هوش انسان از عبارت "هوش مصنوعی قوی" و برای هوش ماشین از عبارت "هوش مصنوعی ضعیف" استفاده میکند. سرل نتیجه می گیرد که بدون "فهم"، نمیتوان عمل ماشین را "فکر کردن" توصیف کرد، پس کامپیوتر نمیتواند فکر کند و ذهن ندارد.
منابع:
مجله ویستا
ویکی پدیا