This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهنامه و ملیّتِ ایرانی
دریغا افشار!
بزرگا مردا که او بود.
دریغا افشار!
بزرگا مردا که او بود.
شعر عربی به خط #ثلث اثر #احمد_عارف فلبوی
● إغتنم برد الربیع سیما وقت السحر/ إجتنب برد الخریف سیما وقت المطر
○ از سرمای بهار بهره بگیر بهخصوص در سحرگاه/ از سرمای پاییز دوری کن بهخصوص هنگام باران
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زانک با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کو کرد با باغ و رزان
(مثنوی)
@MehdiQorbani
● إغتنم برد الربیع سیما وقت السحر/ إجتنب برد الخریف سیما وقت المطر
○ از سرمای بهار بهره بگیر بهخصوص در سحرگاه/ از سرمای پاییز دوری کن بهخصوص هنگام باران
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زانک با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کو کرد با باغ و رزان
(مثنوی)
@MehdiQorbani
گفتار اجتماعی
استحالۀ اندیشه به فرقه
محمدامین مروتی
زمانی مرتضی مردیها نوشته بود:
"انسان مستعد هر نوع رفتاري است. كما اينكه «ايدي امين» ميگفت گوشت انسان كمي از گوشت پلنگ شورتر است و «هيتلر» ميگفت اگر ضعفا را از بين نبري، به زودي حكومت به دست كرمها خواهد افتاد و پطر كبير ميگفت در سياست، پدر بايد بتواند پسر را بكشد."
این موضوع تنها در مورد ایدی امین و هیتلر مطرح نیست. انسان های خوب و جان در کف و آرمان خواهی را می شناسیم که در جریان سیاست ورزی رفته رفته به جانورانی خونخوار و درنده تبدیل شده اند و فرمان قتل نزدیک ترین دوستان خود را داده اند.
اتل لیلیان وینیچ در رمان خواندنی "خرمگس"، مکانیسم این استحاله ی ناشی از ترور را به خوب توضیح می دهد:
"ترسناكترين چيزي كه در اين خنجر زدنهاي نامنظم وجود دارد اين است كه به صورت يك عادت در آيد. مردم آن را به ديده يك حادثه هر روزي مينگرند و احساسشان نسبت به تقدس حيات بشري سست ميگردد... اگر شما كار يك فرد انقلابي را فقط به زور گرفتن امتيازاتي معين از حكومت بدانيد، آن وقت آن دسته مخفي و آن خنجر، بايد در نظرتان بهترين سلاح جلوه كند، زيرا چيز ديگري وجود ندارد كه حكومتها تا اين اندازه از آن در هراس باشند. ولي اگر فكر كنيد كه كوتاه كردن دست حكومت پايان كار نيست و آن چه كه ما واقعا در طلبش هستيم دگرگون ساختن روابط ميان انسانهاست، آن وقت بايد به نحو ديگري دست به كار شويد. عادت دادن مردم ناآگاه به منظره خون، طريقه بالا بردن ارزشي كه آنان براي حيات بشري قائلند، نيست."
" وقتي زور را با زور پاسخ دهند، در آن صورت نيكي و خوبي انتظار عبثي خواهد بود. اگر حكومت رفتار بيرحمانه و احمقانهاي در پيش گرفته است، اين به ويژه دليلي است كه شما خشم و غضب را كنار بگذاريد. ولي شما به دور مدار بستهي معيوبي ميچرخيد: حكومت با شما رفتار حيواني دارد و شما تلاش ميكنيد از او انتقام بگيريد؛ او بر شما ضربه وارد ميآورد و شما بر او. دنيا از اينكه شما اين چنين با حرارت از حقانيت كار خود دفاع ميكنيد، بهتر نخواهد شد."
تاریخ نمونه های فراوانی از این دست را ثبت و ضبط کرده است. از فرقه اسماعیلیه و حشاشین به رهبری حسن صباح تا سازمان های چریکی معاصر.
حسن صباح برای مبارزه با ظلم قد علم کرد. هوش سرشار و توانایی های شهودی اش، او را به دامن توهم و تخیل انداخت. اعتقاد داشت خدا از زبان او سخن می گوید. کارش به حذف زن و فرزند خود رسید. فرمان قتل انسان هایی چون نظام الملک و غزالی و فخررازی را صادر کرد. فداییانش بی چون و چرا، برای او می مردند. اما خود همین فداییان هم یک به یک حذف شدند.
در محاورات عامیانه می گوییم آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد. دستور پخت این آش، آسان است. کافی است ترکیبی از سن جوانی به اضافه نیت خوب برای نجات عالم و آدم داشته باشیم به اضافه پیدا کردن دشمنی اهریمن صفت که مسبب همه بدی های عالم است. ترکیبی از 60 درصد جوانی و 30 درصد احساسات و 10 در صد مطالعه جهت دار. بعد از به دست آمدن این معجون، دیگر هدف وسیله را توجیه می کند. یعنی برای از میان برداشتن این دشمن خبیث، می توان و باید هر کاری کرد. کافی است خونی ریخته شود تا خود آن خون حقانیت شما را ثابت کند و انگیزه ای برای کشتار بیشتر شود. چنان که نیچه می گفت:
"آنها به مردم تعليم دادهاند كه حقيقت را ميتوان با خون ثابت نمود. ولي خون بدترين شاهد براي اثبات حقيقت است."
17 بهمن 1403
برای اینکه حرفمان تأثیر مثبت بر مخاطب داشته باشد باید از دل سلیم جاری شود، دل سلیم همان جاییست که بغض و کینه و حسادت و بدخواهی و غرض ورزی و جهالت، وجود ندارد.
از دل سلیم اگر بر کافر ناسزا بگویی مؤمن شود.
الیف شافاک
ملت عشق
از دل سلیم اگر بر کافر ناسزا بگویی مؤمن شود.
الیف شافاک
ملت عشق
مقصود از وجودِ عالم ملاقاتِ دو دوست بود
مقصود از وجودِ عالم
ملاقاتِ دو دوست بُوَد
که روی در هم نهند جهتِ خدای،
دور از هوا.
مقصود نان نِی، نانبا نِی،
قصّابی و قصّاب نِی.
چنان که این ساعت،
به خدمتِ مولانا آسودهایم.
...
چه شادم به دوستی تو
که مرا چنین دوستی داد خدا.
[چون] این دل مرا به تو دهد،
مرا چه آن جهان چه این جهان،
مرا چه قعر زمین چه بالای آسمان،
مرا چه بالا چه پست.
#مقالات
#شمس_تبریزی
نقاشی: مجمع البحرینِ مولانا و شمس، اثر استاد شرمین جیدی
@rahi_be_rahaei
مقصود از وجودِ عالم
ملاقاتِ دو دوست بُوَد
که روی در هم نهند جهتِ خدای،
دور از هوا.
مقصود نان نِی، نانبا نِی،
قصّابی و قصّاب نِی.
چنان که این ساعت،
به خدمتِ مولانا آسودهایم.
...
چه شادم به دوستی تو
که مرا چنین دوستی داد خدا.
[چون] این دل مرا به تو دهد،
مرا چه آن جهان چه این جهان،
مرا چه قعر زمین چه بالای آسمان،
مرا چه بالا چه پست.
#مقالات
#شمس_تبریزی
نقاشی: مجمع البحرینِ مولانا و شمس، اثر استاد شرمین جیدی
@rahi_be_rahaei
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ (من و تو)
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
این غزل حاکی از وحدت روح دو انسان در عین جدا بودن قالب هایشان است. این که دو انسان می توانند با هم یکی شوند. رویدادی که برای شمس و مولانا در عمل اتفاق افتاده است. غزل 2214 شرح این وحدت و یکی شدن است.
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو
خوشا دمی که من و تو با هم باشیم در حالی که جانمان یکی گردد و جسممان دو تا باشد.
دادِ باغ و دمِ مرغان، بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم، به بستان من و تو
وقتی من و تو به باغ وارد شویم، میوه های باغ و صدای پرندگان چون آب حیات، زندگی دوباره می بخشد.
اختران فلک آیند به نظّاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان، من و تو
حتی ستارگان فلک تماشاگر ماه نورانی و روشنِ ارتباط ما می شوند.
من و تو، بیمن و تو، جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافاتِ پریشان، من و تو
من و تو، فارغ از سخنان بیهودۀ دیگران، نفسانیت مان را کنار می گذاریم و یکی می شویم.
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو
در این حالت خنده ما از سر ذوق و چنان شیرین خواهد بود، که ملائک هم از این شیرینی، برخوردار خواهند شد و لذت خواهند برد.
این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
من و تو از همین گوشۀ کوچک، شرق و غربِ عالم را سیر می کنیم.
به یکی نقش، بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
در این دنیای خاکی یک نقش داریم و در عالم دیگر هم شیرین کام هستیم.
20 بهمن 1403
با تو می گویم:
لذت و رنج چنان به هم وابستهاند که اگر کسی قصد حداکثر بهرهمندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیشترین مقدار ممکن از رنج را بچشد. (آلن_دوباتن)
گفتار فلسفی
وظیفه گرایی کانت
محمدامین مروتی
کانت در کتاب "مابعدالطبیعه اخلاق" (1785) به نقد فایده گرایی پرداخت. او متاثر از انقلاب های آمریکا و فرانسه، قائل به ایده جهانی و مطلق بودن حقوق بشر بود. یعنی انسان از زمان تولد با حقوقی طبیعی و خداداد متولد می شود. این ایده در اعلامیه حقوق بشر و بسیاری از قانون های اساسی کشورها، منعکس شده است.
وی معتقد بود اخلاق را نمی توان بر مبانی تجربی و امیال و غرایز بشری بنا کرد. عمل اخلاقی هدفی خارج از خود ندارد و متکی به عقلانیت عملی است. کانت عملی را که هدفی بیرون از خود ندارد اتونومی (خودمختاری) می نامد و عملی را که معطوف به هدفی بیرون از خود است، هترونومی(دگرمختاری). هترونومی انسان را به وسیله تبدیل می کند و این با کرامت بشری در تضاد است.
در تقابل با سودگرایی، کانت می گوید عمل اخلاقی متکی به نیت است نه مامور به نتیجه. در واقع عمل اخلاقی یک انگیزه بیشتر ندارد: "انجام وظیفه" و از همین جا تئوری اخلاقی کانت، به وظیفه گرایی مشهور شده است.
در واقع کانت معتقد است امر اخلاقی، امری "مطلق" است و این اطلاق، دو نشانه دارد:
یکی آن که امر اخلاقی تعمیم پذیر است و کُننده اش ابایی از این ندارد که دیگران بخواهند مانند او عمل کنند. دوم آن که انسان را غایت می داند نه وسیله. انسان است که ارزش مطلق دارد نه چیزی دیگر. پس طوری عمل کنید که انسان به وسیله تبدیل نشود. این اصل در اعلامیه حقوق بشر هم مندرج و مبنای آن قرار گرفته است.
بر همین اساس است که کانت با خودکشی به دلیل زیرپا گذاشتن حرمت بشر مخالت می کند. نمی توان برای درد نکشیدن خود را کشت زیرا در این صورت به چشم وسیله در خود نگریسته ایم.
فحشا و تن فروشی نیز به همین دلیل مذموم است. کانت قائل به ازدواج زن و شوهر بر مبنای کرامت بشر است و رابطه خارج از ازدواج-ولو با توافق طرفین- را اخلاقی نمی داند.
اختلاف کانت با اختیارگرایان در همین جاست که از نظر کانت انسان مالک تن خود نیست و بنابراین نمی تواند بر بدن خودش مانند اشیاء، اعمال مالکیت کند.
در واقع کانت باور دارد چیزی به نام عقل عملی در انسان وجود دارد، که مبنای اخلاق قرار می گیرد. مبنای اخلاق سود و زیان نیست. به این ترتیب کانت قائل به یک مبنای ماوراء الطبیعی برای اخلاق می شود که ربطی به علل و عوامل مادی و تجربی و طبیعی ندارد.
منبع:
عدالت، مایکل سندل، ترجمه حسن افشار، نشر مرکز
با تو می گویم:
برداشت نادان از چیزی که دانا میگوید هرگز نمیتواند درست باشد. چرا که ناخودآگاه هر چیزی را که بشنود بهچیزی که بتواند بفهمد، تفسیر و ترجمه میکند. (برتراند راسل)
خودشناسی و سبک زندگی
من نه منم، نه من منم
محمدامین مروتی
چرا من، منم؟ چرا محمد امین مروتی هستم و این را احساس می کنم و تنها من این را احساس می کنم. این احساس، صرفاً خودآگاهی است یا چیزی بیشتر از آن؟ دیگران هم خودآگاهی دارند ولی من حس شان نمی کنم. خودآگاهی هر کس مال خودش و ویژۀ خود اوست. این ویژگی و تمایز چطور در من به وجود آمده است؟ و مهمتر از همه آیا این حس می تواند در زمانی و مکانی دیگر باز در من به وجود آید و احیاناً من در جایی و روزگاری دیگر دوباره زندگی را از سر بگیرم بی آن که زندگی فعلی ام را به یاد بیاورم؟ جواب ماتریالیست ها منفی است اما مرا قانع نمی کند. من بودن یک ویژگی منحصر به فرد است که مجموعه عواملی آن را به وجود آورده اند. چرا در این دنیای بی نهایت ها و بیکرانی امکان ها و احتمالات، فرصت جمع آمدن همان عوامل بار دیگر وجود نداشته باشد؟ این پرسش قدری نامنقح و مبهم است ولی همین ابهام است که دست از سر ما برنمی دارد. چرا من بار دیگر و بلکه چندین بار دیگر نمی توانم همین که هستم یعن من بشوم؟ کافی است عوامل مقوم من بار دیگر گرد هم آیند و در این دنیای بی نهایت ها و فرصت ها و احتمالات بی نهایت این امکان نه تنها وجود دارد بلکه باید وجود داشته باشد.
حس من بودن در خواب و پاره ای احوال، منقطع می شود ولی از بین نمی رود و پس از بیداری ادامه می یابد. چیزی در دل من است که به من می گوید این حس پس از مرگ هم می تواند ادامه یابد. با جسمی دیگر یا حتی بدون جسم. بیش از این نمی دانم.
بعد از مرگ من به دو طریق می توانم ادامه یابم. به صورت ناخودآگاه و ماده. یعنی جذب خاک و گیاهان و جانوران دیگر شدن. به صورت خودآگاه یعنی ادامه خودآگاهی من در قالب جسمی دیگر یا حتی جسم خودمم و همان حس محمد امین مروتی را داشتن. اما حتمالاً بدون اطلاع از زندگی قبلی.
شعری زیر منسوب است به مولوی، هر چند زیاد به زبان مولانا نزدیک نیست:
پیر منم جوان منم تیر منم کمان منم
یار مگو که من منم ،من نه منم، نه من منم
گر تو توئی و من منم ،من نه منم ،نه من منم
عاشق زار او منم ، بی دل و یار او منم
یار و نگار او منم ، غنچه و خار او منم
لاله عذار او منم ، چاره ی کار او منم
بر سر دار او منم ، من نه منم ، نه من منم
باغ شدم ز ورد او ، داغ شدم ز پیش او
لاف زدم ز جام او ، گام زدم ز گام او
عشق چه گفت نام او من نه منم،نه من منم
دولت شید او منم ، باز سپید او منم
راه امید او منم ،من نه منم ،نه من منم
گفت برو تو شمس حق، هیچ مگو ز آن و این
تا شودت گمان یقین ،من نه منم ،نه من منم
10 اسفند 1403
با تو می گویم:
هیچ وزنهای سنگینتر از بلند کردنِ خودت در روزهای نااُمیدی و اوقات فروپاشی نیست.
🍀📚☘. تقویم تازه 🌺
تا چند دل خوش کنم
به رویاهایی
که راه به جایی نمی برند؟
به خوابهایی
که صبحم را شیرین نمی کنند.
و آرزوهایی
که روی دستم مانده اند.
کنار این سالهای رنگ باخته و
روزهای خاکستری
که آئینه هم
به نگاهم
بی اعتنا شده است
تا چند تکیه دهم به خاطراتی
که باری
از دوش خاطرم بر نمی دارند.
برایم
تقویم تازه ای بفرست
که خورشید روزهایش
پیش از آنکه غروب کند
در قعر تاریخهای بی مصرف
مرا دور کند
از تاریکی های تکرار !
یداله بابایی 🥀🥀🥀
تا چند دل خوش کنم
به رویاهایی
که راه به جایی نمی برند؟
به خوابهایی
که صبحم را شیرین نمی کنند.
و آرزوهایی
که روی دستم مانده اند.
کنار این سالهای رنگ باخته و
روزهای خاکستری
که آئینه هم
به نگاهم
بی اعتنا شده است
تا چند تکیه دهم به خاطراتی
که باری
از دوش خاطرم بر نمی دارند.
برایم
تقویم تازه ای بفرست
که خورشید روزهایش
پیش از آنکه غروب کند
در قعر تاریخهای بی مصرف
مرا دور کند
از تاریکی های تکرار !
یداله بابایی 🥀🥀🥀
آیه هفته: نیکی
وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ: خوبي و بدي يكسان نيست. بدي را به خوبي پاداش بده تا دشمن با تو دوست شود. سوره فصلت- 34
شعر هفته: خرد
کنون تا چه داری، بیار از خرد
که گوش نْیوشَنده زو بَر خورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بِداد
ستایش خرد را بِه از راهِ داد
خرد چشم جان است، چون بنگری
تو بیچشمْ، شادانْ جهانْ نَسپری (فردوسی)
کلام هفته:غم و شادی
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع.
غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود، و غم مانند ریشههایی که تا بطن زمین پایین میروند. هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند. (اشو)
داستانک:جوانمردی
اسبسواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت..... تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنهی اسب را کشید و گفت: اسب را بُردم....و با اسب گریخت! پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی. جوانمردی را هم بردی...! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه میگویم....."مرد افلیج اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: "هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! میترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیادهای رحم نکند....!
طنز هفته:سوگواری
تا میتونید موز و آناناس و حلوا و گردو لای خرما بخورید
چون بعدا با پولای خودمون میخرن ، میزارن رو قبرمون ، ما هم نمیتونیم برداریم
یه مشت آدم هم میان میخورن، الکی هم پیس پیس میکنن بجای فاتحه خوندن!
برعکس فشار قبر آدم میره بالا…. از ما گفتن بود.😆😅
وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ: خوبي و بدي يكسان نيست. بدي را به خوبي پاداش بده تا دشمن با تو دوست شود. سوره فصلت- 34
شعر هفته: خرد
کنون تا چه داری، بیار از خرد
که گوش نْیوشَنده زو بَر خورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بِداد
ستایش خرد را بِه از راهِ داد
خرد چشم جان است، چون بنگری
تو بیچشمْ، شادانْ جهانْ نَسپری (فردوسی)
کلام هفته:غم و شادی
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع.
غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را.
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود، و غم مانند ریشههایی که تا بطن زمین پایین میروند. هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند. (اشو)
داستانک:جوانمردی
اسبسواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت..... تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنهی اسب را کشید و گفت: اسب را بُردم....و با اسب گریخت! پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی. جوانمردی را هم بردی...! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه میگویم....."مرد افلیج اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: "هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! میترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیادهای رحم نکند....!
طنز هفته:سوگواری
تا میتونید موز و آناناس و حلوا و گردو لای خرما بخورید
چون بعدا با پولای خودمون میخرن ، میزارن رو قبرمون ، ما هم نمیتونیم برداریم
یه مشت آدم هم میان میخورن، الکی هم پیس پیس میکنن بجای فاتحه خوندن!
برعکس فشار قبر آدم میره بالا…. از ما گفتن بود.😆😅
فیلم هفته:کتابفروشی(2017)
کتابفروشی فیلمی به کارگردانی ایزابل کوشت و بازی هنرمندانی همچون امیلی مورتیمر، پاتریشا کلارکسون، بیل نای است.
موضوع در باره خانمی است که علاقه به کتاب فروشی دارد و در شهری در یک ساختمان قدیمی اقدام به این کار می کند که با مخالفت و کارشکنی کسانی روبرو می شود که قصد خرید آن خانه قدیمی را دارند.
تنها یک نفر در شهر از کتابفروش حمایت می کند اما...
کتابفروشی، فیلمی ساده و روان است که علاوه بر سرگرم کنندگی، از ارزش ها و علائق مرتبط با کتاب سخن می گوید.
کتابفروشی فیلمی به کارگردانی ایزابل کوشت و بازی هنرمندانی همچون امیلی مورتیمر، پاتریشا کلارکسون، بیل نای است.
موضوع در باره خانمی است که علاقه به کتاب فروشی دارد و در شهری در یک ساختمان قدیمی اقدام به این کار می کند که با مخالفت و کارشکنی کسانی روبرو می شود که قصد خرید آن خانه قدیمی را دارند.
تنها یک نفر در شهر از کتابفروش حمایت می کند اما...
کتابفروشی، فیلمی ساده و روان است که علاوه بر سرگرم کنندگی، از ارزش ها و علائق مرتبط با کتاب سخن می گوید.