This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرش یزدانی بیستوهفت سال داشت.
شب هجدهم دیماه ۱۴۰۴، در محدوده هفتحوض نارمک تهران به خیابان آمده بود. همانجایی که هزاران نفر دیگر هم بودند. مردمانی که آزادی و کرامت انسانی خود را طلب میکردند. آرش آنجا بود، و طبق روایتهایی که رسیده، وقتی یک دختر مجروح شد، آرش تلاش کرد جانش را نجات دهد.
اما گلوله جنگی امانش نداد.
گلولهای که به قصد هشدار شلیک نشد. برای کشتن شلیک شد. گلوله جنگی همان نوعی که برای میدان نبرد طراحی شده، نه برای مردم بیدفاع در خیابانهای یک شهر.
آرش فرزند ارشد خانوادهاش بود. وقتی ویدیوی آرش را میبینم _ شوخیهایش، خندهاش، آن لحظهای که شعر میخواند _ قلبم آتش میگیرد و یک چیز مدام توی ذهنم میچرخد: چرا کشتید؟ این جوان بیستوهفتساله که شعر میخواند. که میخندید. که نگران آدمهای اطرافش بود؛ چرا باید کشته میشد؟
جواب سادهٔ تلخی دارد:
آنها میترسند. از چشمهایی که میبینند. از دلهایی که احساس میکنند. از آدمهایی که زیبایی را میشناسند.
و تماشای تو زیبا بود... اما نگذاشتند.
#آرش_یزدانی
شب هجدهم دیماه ۱۴۰۴، در محدوده هفتحوض نارمک تهران به خیابان آمده بود. همانجایی که هزاران نفر دیگر هم بودند. مردمانی که آزادی و کرامت انسانی خود را طلب میکردند. آرش آنجا بود، و طبق روایتهایی که رسیده، وقتی یک دختر مجروح شد، آرش تلاش کرد جانش را نجات دهد.
اما گلوله جنگی امانش نداد.
گلولهای که به قصد هشدار شلیک نشد. برای کشتن شلیک شد. گلوله جنگی همان نوعی که برای میدان نبرد طراحی شده، نه برای مردم بیدفاع در خیابانهای یک شهر.
آرش فرزند ارشد خانوادهاش بود. وقتی ویدیوی آرش را میبینم _ شوخیهایش، خندهاش، آن لحظهای که شعر میخواند _ قلبم آتش میگیرد و یک چیز مدام توی ذهنم میچرخد: چرا کشتید؟ این جوان بیستوهفتساله که شعر میخواند. که میخندید. که نگران آدمهای اطرافش بود؛ چرا باید کشته میشد؟
جواب سادهٔ تلخی دارد:
آنها میترسند. از چشمهایی که میبینند. از دلهایی که احساس میکنند. از آدمهایی که زیبایی را میشناسند.
و تماشای تو زیبا بود... اما نگذاشتند.
#آرش_یزدانی
❤81😢16🤬8💔6🔥1