مهدی فاتحی
Why_religion_is_natural_and_science_is_not_Robert_N_McCauley_z_library.pdf
What if religion is natural and science is not?
دین امری طبیعیتر یا قدیمیتر است و علم نیازمند حمایت اجتماعی و حتی نهادسازی است. وجود علم در اندیشه و تفکر بشر شکنندهتر از جادو و دین است...
دین امری طبیعیتر یا قدیمیتر است و علم نیازمند حمایت اجتماعی و حتی نهادسازی است. وجود علم در اندیشه و تفکر بشر شکنندهتر از جادو و دین است...
❤5👍5👎1
وقتی دستهای از موهای نرم و زیبایش صورت سامان را نوازش میداد و مثل انگشتان بریلنویس روی صورتش مینوشت که در اختیار توام، سامان برمیگشت، در آغوشش میگرفت، و در کنارش چنان دل به فراموشی میداد که سیاستمداری وعدههای روز انتخابات را...
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
#نشر_ناکجا
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
#نشر_ناکجا
❤11👌4👎1👏1
گاهی سالها برای بودن و عشق ورزیدن با کسی در انتظار میمانی ولی به دستش نمیآوری تا در شبی زمستانی وقتی یقهء پالتوت را بالا دادهای و خودت را زیر شال گرمت مخفی کردهای...او را پیدا کنی...
زمانی که دیگر توان دوست داشتن نداری ...و ترجیح میدهی اندک نیروی باقی مانده را به کارهای ضروریتر برسانی
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
زمانی که دیگر توان دوست داشتن نداری ...و ترجیح میدهی اندک نیروی باقی مانده را به کارهای ضروریتر برسانی
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
❤15👍1👎1👌1
مهدی فاتحی
What if religion is natural and science is not? دین امری طبیعیتر یا قدیمیتر است و علم نیازمند حمایت اجتماعی و حتی نهادسازی است. وجود علم در اندیشه و تفکر بشر شکنندهتر از جادو و دین است...
ذهن انسان برای بقا تکامل یافته است نه یافت علم. بنابراین گرایشهای طبیعی ذهن، ما را به سمت تبیینهای دینی و عاملیمحور سوق میدهند، نه تبیینهای علمی( تفسیرمحور)
جهان سرشار از رقابت و خشونت بوده و هست در چنین جهانی اگر موجودی خطر را تشخیص ندهد احتمال مرگش زیاد است مثلا
اگر صدایی در بوتهها و لابهلای درختان شنیدی، دو احتمال وجود دارد:
فقط باد است.
یک شکارچی آنجاست.
اگر اشتباه کنی و باد را شکارچی فرض کنی فقط کمی بیهوده ترسیدهای. اما اگر شکارچی را باد فرض کنی، ممکن است کشته شوی.
پس از دیدگاه تکامل، ذهنی که بیش از حد عامل (Agent) تشخیص میدهد مزیت دارد. به همین دلیل انسانها تمایل دارند پشت هر حرکت یا حادثهای یک «فاعل» ببینند. مغز انسان طوری ساخته شده که دائماً دنبال این باشد که: «چه کسی این کار را کرد؟» نه اینکه:
«چه فرآیند طبیعی باعث آن شد؟»
به همین خاطر انسان در هر اتفاقی در روابط یا سیاست به نیت دیگران فکر کند. مثلاً:
او قصد کمک دارد.
او دشمن من است.
او دروغ میگوید.
او نقشه کشیده
او توطئه کرده
یعنی ما جهان اجتماعی را بر اساس عاملهای دارای نیت میفهمیم. اما این عامل بقا و ناشی از تکامل و در نهایت دینساز است و ضد علم:
اگر نصف شب صدایی در خانه بشنوی،اولین فکر چیست؟
«کسی داخل خانه است.»نه اینکه:
انبساط حرارتی ، تغییر فشار هوا، حرکت ساختمان یا آسانسور است
یا اگر اتفاق سیاسی رخ دهد ذهن فوراً میگوید:
«حتماً یک توطئهای پشتش هست.»
چون ذهن ما دنبال فاعل دارای قصد میگردد. این همان ریشه شناختی دین است و همین گرایش باعث میشود انسان خیلی راحت باور کند که:
خدایی اراده کرده، روحی این کار را کرده، فرشتهای دخالت کرده است یا
اجدادی مراقب ما هستند.
یعنی ذهن ما به طور طبیعی تولیدکننده عاملهای نامرئی است.
در کل ذهن انسان همیشه میتواند باورهای دینی را تولید، حفظ و منتقل کند اما همین سیستمهای طبیعی، مانع بزرگی برای تفکر علمی هستند چون علم معمولاً توضیح را در قوانین، سازوکارها و روابط علّی غیرشخصی جستوجو میکند، نه در نیت یک عامل.
در واقع مغز انسان برای بقا تکامل یافته، نه برای کشف حقیقت. بنابراین به طور طبیعی پشت هر رویداد یک فاعلِ دارای قصد میبیند.همین گرایش باعث میشود باورهای دینی به آسانی شکل بگیرند و منتقل شوند.اما علم میخواهد این گرایش را کنار بگذاریم و سراغ علل وقایع برویم.
این همان مفهوم کلی کتاب است:
دین از نظر شناختی «طبیعی» است، اما علم از نظر شناختی «غیرطبیعی» (cognitively unnatural) است و نیاز به آموزش و تمرین دارد.
#مهدی_فاتحی
جهان سرشار از رقابت و خشونت بوده و هست در چنین جهانی اگر موجودی خطر را تشخیص ندهد احتمال مرگش زیاد است مثلا
اگر صدایی در بوتهها و لابهلای درختان شنیدی، دو احتمال وجود دارد:
فقط باد است.
یک شکارچی آنجاست.
اگر اشتباه کنی و باد را شکارچی فرض کنی فقط کمی بیهوده ترسیدهای. اما اگر شکارچی را باد فرض کنی، ممکن است کشته شوی.
پس از دیدگاه تکامل، ذهنی که بیش از حد عامل (Agent) تشخیص میدهد مزیت دارد. به همین دلیل انسانها تمایل دارند پشت هر حرکت یا حادثهای یک «فاعل» ببینند. مغز انسان طوری ساخته شده که دائماً دنبال این باشد که: «چه کسی این کار را کرد؟» نه اینکه:
«چه فرآیند طبیعی باعث آن شد؟»
به همین خاطر انسان در هر اتفاقی در روابط یا سیاست به نیت دیگران فکر کند. مثلاً:
او قصد کمک دارد.
او دشمن من است.
او دروغ میگوید.
او نقشه کشیده
او توطئه کرده
یعنی ما جهان اجتماعی را بر اساس عاملهای دارای نیت میفهمیم. اما این عامل بقا و ناشی از تکامل و در نهایت دینساز است و ضد علم:
اگر نصف شب صدایی در خانه بشنوی،اولین فکر چیست؟
«کسی داخل خانه است.»نه اینکه:
انبساط حرارتی ، تغییر فشار هوا، حرکت ساختمان یا آسانسور است
یا اگر اتفاق سیاسی رخ دهد ذهن فوراً میگوید:
«حتماً یک توطئهای پشتش هست.»
چون ذهن ما دنبال فاعل دارای قصد میگردد. این همان ریشه شناختی دین است و همین گرایش باعث میشود انسان خیلی راحت باور کند که:
خدایی اراده کرده، روحی این کار را کرده، فرشتهای دخالت کرده است یا
اجدادی مراقب ما هستند.
یعنی ذهن ما به طور طبیعی تولیدکننده عاملهای نامرئی است.
در کل ذهن انسان همیشه میتواند باورهای دینی را تولید، حفظ و منتقل کند اما همین سیستمهای طبیعی، مانع بزرگی برای تفکر علمی هستند چون علم معمولاً توضیح را در قوانین، سازوکارها و روابط علّی غیرشخصی جستوجو میکند، نه در نیت یک عامل.
در واقع مغز انسان برای بقا تکامل یافته، نه برای کشف حقیقت. بنابراین به طور طبیعی پشت هر رویداد یک فاعلِ دارای قصد میبیند.همین گرایش باعث میشود باورهای دینی به آسانی شکل بگیرند و منتقل شوند.اما علم میخواهد این گرایش را کنار بگذاریم و سراغ علل وقایع برویم.
این همان مفهوم کلی کتاب است:
دین از نظر شناختی «طبیعی» است، اما علم از نظر شناختی «غیرطبیعی» (cognitively unnatural) است و نیاز به آموزش و تمرین دارد.
#مهدی_فاتحی
❤10👍4👎3👌2
شبانه با سعدی.....
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر
که دگرباره به خون درنبرد دندانش
*
خوی سعدی است نصیحت چه کند گر نکند
مشک دارد نتواند که کند پنهانش
*
هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
*
هزار نوبت اگر خاطرم برنجانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
*
مرا خود با تو چیزی در میان است
وگرنه روی زیبا در جهان هست
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر
که دگرباره به خون درنبرد دندانش
*
خوی سعدی است نصیحت چه کند گر نکند
مشک دارد نتواند که کند پنهانش
*
هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
*
هزار نوبت اگر خاطرم برنجانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
*
مرا خود با تو چیزی در میان است
وگرنه روی زیبا در جهان هست
❤20👎3👏1👌1
نیما وقتی درباره آثار هدایت حرف میزند نشان میدهد مثل هدایت چقدر به ادبیات داستانی نیز مسلط است و کتابخوانی حرفهای است. او با وابستگی و گرایشات چپی که داشت ادبیات رئالیستی( به خصوص) شوروی را بیشتر میپسندید و ایراداتی که به کار هدایت میگیرد بعضی درست و بعضی از نگاه رئالیستی است که هدایت بهای چندانی به آن نمیداد.
#مهدی_فاتحی
#مهدی_فاتحی
❤8👎2👍1
نیما در شعر همان کاری را کرد که هدایت با داستان. هر دو با آشنایی به زبان فرانسه توانستند ادبیات را از دریچه دیگری درک کنند و در زبان فارسی مسیر دیگری بسازند.
هم هدایت از شعر نو و نیما حمایت میکرد و هم نیما از او. نیما در وصف داستانهای هدایت در نامهای به هدایت مینویسد: کتابهای شما در حد شعور و فهم ملت ایران نیست: شما با این نوولها گربه را با زین طلا زین کردهاید.'
نیما برخلاف هدایت که در نامههایش صریح و تند و تیز از همه جا و همه کس ایراد میگیرد، محافظهکار است و رعایت میکند( فقط لحنش به جلال تند است) البته شخصیت نیما متفاوت از هدایت بود؛ آن شوخطبعی و بددهنی هدایت را نداشت و در رفتارش با دیگران مثل هدایت سرکش نبود هر چند هر دو از خانواده و اعیان قاجار بودند و حسابی مشکل مالی داشتند اما هدایت شهر و زندگی شهری را مینوشت و نیما از شهر بیزار بود و خودش را روستایی میدانست و سعادت را در زندگی در طبیعت. اما به هر شکل هر دو ناامید از جامعه و سرخورده از جماعت کناره میگیرند.
هم هدایت از شعر نو و نیما حمایت میکرد و هم نیما از او. نیما در وصف داستانهای هدایت در نامهای به هدایت مینویسد: کتابهای شما در حد شعور و فهم ملت ایران نیست: شما با این نوولها گربه را با زین طلا زین کردهاید.'
نیما برخلاف هدایت که در نامههایش صریح و تند و تیز از همه جا و همه کس ایراد میگیرد، محافظهکار است و رعایت میکند( فقط لحنش به جلال تند است) البته شخصیت نیما متفاوت از هدایت بود؛ آن شوخطبعی و بددهنی هدایت را نداشت و در رفتارش با دیگران مثل هدایت سرکش نبود هر چند هر دو از خانواده و اعیان قاجار بودند و حسابی مشکل مالی داشتند اما هدایت شهر و زندگی شهری را مینوشت و نیما از شهر بیزار بود و خودش را روستایی میدانست و سعادت را در زندگی در طبیعت. اما به هر شکل هر دو ناامید از جامعه و سرخورده از جماعت کناره میگیرند.
❤16👍10👏4👎2
لئور زمیگراد در این کتاب مفصل درباره مغزهای ایدئولوژیک تحقیق کرده و میگوید مغز، ژنتیک و محیط سه عامل شکل گرفتن مغز است.
او معتقد است مغز ایدئولوژیک از ابتدا به این شکل ساخته میشود و انسان افراطی محتوم به شرایط زیستی با این مغزست. بنابراین نوع نگاه، جهان بینی و واکنش او، خارج از دسترس خود و شماست. یعنی مغز است که فرد را مستعد ایدئولوژی افراطی میکند( انسان محتوم) حالا این شخص در هر محیطی باشد در همان ایدئولوژی در دسترسش افراطی میشود.
از نظر عصبشناسی در مغز ایدئدولوژیک با کارکرد دایم یک مسیر ثابت( مثل عضله) قوی میشود و مسیرهای دیگر نحیف میگردد به واقع بافت مغز تغییر میکند و امکان بازگشت مغز دگماتیک به منعطف نیست.
طبق ایننظریه تکرار مداوم یک رفتار( از آیین تا عادت) اثر ماندگاری در مغز ما دارد. با هر تکرار( مثل احکام ایدئولوژی) و اجرای بدون تفکر، مسیرهای عصبی که پشتوانه عادت ماست در مغز تقویت میشوند و مسیر جایگزین تحلیل میرود..( عادت و چسبیدن به عادات هم با همین فرمول انجام میشود) بعد از آن، بازگشت به مسیر تفکر، سخت و حتی غیر ممکن میشود چرا که اساسا ساختار مغز عوض شده: افراطیها غیر قابل تغییرند
او معتقد است مغز ایدئولوژیک از ابتدا به این شکل ساخته میشود و انسان افراطی محتوم به شرایط زیستی با این مغزست. بنابراین نوع نگاه، جهان بینی و واکنش او، خارج از دسترس خود و شماست. یعنی مغز است که فرد را مستعد ایدئولوژی افراطی میکند( انسان محتوم) حالا این شخص در هر محیطی باشد در همان ایدئولوژی در دسترسش افراطی میشود.
از نظر عصبشناسی در مغز ایدئدولوژیک با کارکرد دایم یک مسیر ثابت( مثل عضله) قوی میشود و مسیرهای دیگر نحیف میگردد به واقع بافت مغز تغییر میکند و امکان بازگشت مغز دگماتیک به منعطف نیست.
طبق ایننظریه تکرار مداوم یک رفتار( از آیین تا عادت) اثر ماندگاری در مغز ما دارد. با هر تکرار( مثل احکام ایدئولوژی) و اجرای بدون تفکر، مسیرهای عصبی که پشتوانه عادت ماست در مغز تقویت میشوند و مسیر جایگزین تحلیل میرود..( عادت و چسبیدن به عادات هم با همین فرمول انجام میشود) بعد از آن، بازگشت به مسیر تفکر، سخت و حتی غیر ممکن میشود چرا که اساسا ساختار مغز عوض شده: افراطیها غیر قابل تغییرند
👍8👎3❤1
مادرم همیشه میگفت از آسمان فقط برکت میآید. [برای ما آبادانیها که فقط بمب و موشک بارید...]وقتی زنبیل قرمز رنگش را گرفته بودم و با خودم میکشیدم، باران گرفت و زمین گل و شل شد، گفتم:
' چه بارون گهی'
...آن موقعها چیزی به نام چتر هنوز به شهر و محله فقیر جنگزدگان نرسیده بود. برای محلههای فقیر...باران مصیبت است شاید در جای دیگر برکت باشد: کشاورران و باغداران...عشاق به هم رسیده در خیابانی در پاریس...برای بچههای فقیر اما...باران مایه خشم است و برف مریضی و لرز، مثل گربهها که از باران نفرت دارند و پرندگان که با هر بارشی آسمان را خالی میکنند...' از آسمان بیزارم...
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
#نشر_ناکجا
' چه بارون گهی'
...آن موقعها چیزی به نام چتر هنوز به شهر و محله فقیر جنگزدگان نرسیده بود. برای محلههای فقیر...باران مصیبت است شاید در جای دیگر برکت باشد: کشاورران و باغداران...عشاق به هم رسیده در خیابانی در پاریس...برای بچههای فقیر اما...باران مایه خشم است و برف مریضی و لرز، مثل گربهها که از باران نفرت دارند و پرندگان که با هر بارشی آسمان را خالی میکنند...' از آسمان بیزارم...
#مهدی_فاتحی
#ملاقات_در_استانبول
#نشر_ناکجا
❤18👍4👏3👎2
مکبث
' نباشد زندگانی هیچ الا سایهای لغزان
و بازیهای بازی پیشهای نادان
که بازد چندگاهی پرخروش و جوش نقشی اندرین میدان
و آن گه هیچ
زندگی افسانهای است کز لب شوریده مغزی گفته آید
سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بیمعنا...'
نه مکبث و نه لیدی مکبث بلکه جادوگرها قهرمانان مکبث هستند. آنها با رها کردن افکار بلندپروازانه در نهاد مکبث نشان میدهند که احترام به نظم اجتماعی سلسله مراتبی، چیزی نیست جز خودفریبی زاهدمابانه جامعهای مبتنی بر سرکوب هر روزه و جنگهای بی امان.
لیدی مکبث، مانند اکثر شخصیتهای منفی شکسپیر، یک فردگرای بورژواست که برایش روابطی سنتی چون مرتبه و خویشاوندی پیش از آنکه مقوم هویت فردی باشند صرفا موانعی هستند که باید برای رسیدن به اهداف شخصی آنها را پشت سر گذاشت.
چرا که بورژوازی در مازاد خود گرفتار خواهد شد( گورکن خود را به دنیا خواهد آورد)
رویای نیمه شب تابستان
'ای روح عشق چقدر چابک و زندهدلی'
آنجا که زبان و بدن آشکارتر از هر جای دیگر با هم تلاقی میکنند میل جنسی است.
توهم به واقع کسب و کاری جدی است.
تاجر ونیزی
' بانو تو قدرت سخن گفتن را از من ربودهای
و تنها خون من است که در رگهایم با تو سخن میگوید....'
باسانیو پول را برای دریافت عشق پورشیا خرج میکند. به واقع او همان کاری را میکند که شایلاک یهودی با تاجر ونیزی، هر دو پول را برای خرید تن و گوشت تن میدهند.
حیاتیترین وجه اشتراک افراد بدن آنهاست. به لطف بدن است که به هم تعلق داریم و اجتماع زبانی و فرهنگی باید بر بدن بنا شود.
شایلاک در تاجر ونیزی از حدود قرن نوزده از هیولایی خبیث به مردی صاحب حق و حتی ستمدیده از دید تماشاگر به نظر آمد( توانایی متن شکیپیر) چرا که او مورد ستم است و رفتارش آیینه همان کسانی است که در لباس اشراف او را سرزنش میکنند.
اتللو
' از حسادت بر حذر باش چون حسادت غول چشم سبزی است که حتی گوشتی را که از آن تغذیه میکند مسخره میکند. ...'
' به خدا سوگند که خروارها فریبخوردگی بهتر از چیزکی دانستن است...'
لغت' هیچ' در عصر الیزابت میتوانست به معنای اندام تناسلی زن باشد. یاگو در جواب اتللو که میخواهد بداند چه چیز آزارش میدهد هوشمندانه میگوید ' هیچ'
این هیچ است که اتللو، شورمندانه میطلبد و در هملت در مرکز روایت است
لیر شاه
'کوردلیا تو چه داری بگویی...
کوردلیا: هیچ
لیرشاه: از هیچ، هیچ زاید. '
عشق دو دختر لیرشاه به او طبق گفته خودشان ورای هر ارزشی است چون اصلا وجود ندارد اگر غیر قابل بیان است از آن جهت نیست که ورای معناست بلکه اصلا معنایی ندارد. در جایی که ' همه' از اساس بی ارزش است ' هیچ ' کوردلیا تنها پول با ثبات و ارزش است.
لیرشاه نشان میدهد آنچه درباره نوع بشر زیادی یا زائد است چیزی نیست جز خود زبان، زبانی که پیوسته از حدود بدن پیشی میگیرد.
' نباشد زندگانی هیچ الا سایهای لغزان
و بازیهای بازی پیشهای نادان
که بازد چندگاهی پرخروش و جوش نقشی اندرین میدان
و آن گه هیچ
زندگی افسانهای است کز لب شوریده مغزی گفته آید
سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بیمعنا...'
نه مکبث و نه لیدی مکبث بلکه جادوگرها قهرمانان مکبث هستند. آنها با رها کردن افکار بلندپروازانه در نهاد مکبث نشان میدهند که احترام به نظم اجتماعی سلسله مراتبی، چیزی نیست جز خودفریبی زاهدمابانه جامعهای مبتنی بر سرکوب هر روزه و جنگهای بی امان.
لیدی مکبث، مانند اکثر شخصیتهای منفی شکسپیر، یک فردگرای بورژواست که برایش روابطی سنتی چون مرتبه و خویشاوندی پیش از آنکه مقوم هویت فردی باشند صرفا موانعی هستند که باید برای رسیدن به اهداف شخصی آنها را پشت سر گذاشت.
چرا که بورژوازی در مازاد خود گرفتار خواهد شد( گورکن خود را به دنیا خواهد آورد)
رویای نیمه شب تابستان
'ای روح عشق چقدر چابک و زندهدلی'
آنجا که زبان و بدن آشکارتر از هر جای دیگر با هم تلاقی میکنند میل جنسی است.
توهم به واقع کسب و کاری جدی است.
تاجر ونیزی
' بانو تو قدرت سخن گفتن را از من ربودهای
و تنها خون من است که در رگهایم با تو سخن میگوید....'
باسانیو پول را برای دریافت عشق پورشیا خرج میکند. به واقع او همان کاری را میکند که شایلاک یهودی با تاجر ونیزی، هر دو پول را برای خرید تن و گوشت تن میدهند.
حیاتیترین وجه اشتراک افراد بدن آنهاست. به لطف بدن است که به هم تعلق داریم و اجتماع زبانی و فرهنگی باید بر بدن بنا شود.
شایلاک در تاجر ونیزی از حدود قرن نوزده از هیولایی خبیث به مردی صاحب حق و حتی ستمدیده از دید تماشاگر به نظر آمد( توانایی متن شکیپیر) چرا که او مورد ستم است و رفتارش آیینه همان کسانی است که در لباس اشراف او را سرزنش میکنند.
اتللو
' از حسادت بر حذر باش چون حسادت غول چشم سبزی است که حتی گوشتی را که از آن تغذیه میکند مسخره میکند. ...'
' به خدا سوگند که خروارها فریبخوردگی بهتر از چیزکی دانستن است...'
لغت' هیچ' در عصر الیزابت میتوانست به معنای اندام تناسلی زن باشد. یاگو در جواب اتللو که میخواهد بداند چه چیز آزارش میدهد هوشمندانه میگوید ' هیچ'
این هیچ است که اتللو، شورمندانه میطلبد و در هملت در مرکز روایت است
لیر شاه
'کوردلیا تو چه داری بگویی...
کوردلیا: هیچ
لیرشاه: از هیچ، هیچ زاید. '
عشق دو دختر لیرشاه به او طبق گفته خودشان ورای هر ارزشی است چون اصلا وجود ندارد اگر غیر قابل بیان است از آن جهت نیست که ورای معناست بلکه اصلا معنایی ندارد. در جایی که ' همه' از اساس بی ارزش است ' هیچ ' کوردلیا تنها پول با ثبات و ارزش است.
لیرشاه نشان میدهد آنچه درباره نوع بشر زیادی یا زائد است چیزی نیست جز خود زبان، زبانی که پیوسته از حدود بدن پیشی میگیرد.
❤10👎2