مهدی فاتحی
977 subscribers
428 photos
76 videos
303 files
253 links
مهی از کلمات میان ما و رویاهای‌مان قرار گرفته. آوردن این مه سنگین بر روی کاغذ و خواندن آن، تنها راه گذر کردن از روزهای سیاهی است که در پیش روی‌ ماست.
Download Telegram
به گفته‌ی نویسنده«جنون دو نفره» با تأثیر از تابلوی نقاشی «ورق‌بازها» اثر «پل سزان» شکل گرفت. مهدی فاتحی این تصویر را گره‌خورده با خاطرات و تجربه‌های خودش در روزنامه‌نگاری، روابط، دوستان و زندگی نداشته‌اش می‌داند. گویی مهم‌ترین چیزی که نویسنده را به نوشتن این رمان وا می‌دارد ناکامی‌ست:
«آن زندگی که می‌خواهی نداری و آن را می‌سازی یا در هنرت جلوه‌گر می‌کنی در جهانی که این بار از آنِ توست.»
«جنون دو نفره» داستان رفاقت‌هاست، روایتِ روابط، مسائل و تعاملات بین دو نفر. آرمین و توکا، آرمین و سارا، توکا و نارا، توکا و دنا، گلناز و دنا... در همه‌ی این دونفره‌ها گویی جنونی جاری است، جنونی تعمیم‌یافته. جنونی که در همه‌ی خیابان‌ها و ساختمان‌های شهر حضور دارد و از بین تمام این جنون‌های دو نفره که همچون حلقه‌های یک زنجیر هستند، جنون دونفره‌ی توکا و آرمین، جنونِ محوری داستان است؛ دو روزنامه‌نگاری که مسائل سیاسی و اجتماعی پیرامونشان به شدت بر زندگی، کار و روابطشان سایه می‌افکند.
داستان در تهران دهه‌ی ۸۰ اتفاق می‌افتد و در کنار روایت زندگی هر یک از شخصیت‌ها، به ماجراهای مربوط به انتخابات و اعتراضات دانشجویی آن زمان می‌پردازد..
👍4👎3
متن کامل یادداشت منتشر شده در شماره ۴۷ مجله برگ هنر توسط خانم خوشه شایان؛ مجسمه‌ساز و نقاش
👍5👎2
Forwarded from هاروت و ماروت
واکنش غریزی گوزن به احساس خطر، این است که چند لحظه خشک شود، به جهت خطر نگاه کند تا بتواند جهت فرار را تعیین کند.

اما از دید سرخپوست‌ها، توقف و خیره شدن گوزن به شکارچی، نشانگر آن است که گوزن آگاهانه و از سر خیرخواهی خود را تقدیم شکارچی می‌کند تا شکارچی بتواند شکم خانواده و قبیله‌اش را سیر کند.





From Ritual to God in the Ancient Near East: Tracing the Origins of Religion
Nicola Laneri

@Harut_Marut
❤3👎3👌2
مهدی فاتحی
https://notebooklm.google.com/notebook/cc68d07f-86e4-48db-92e0-4970047ce20e/artifact/ef61b731-485a-4f3d-a00a-9ea56685bae9?utm_source=nlmm_share
پادکست نوت‌بوک درباره رمان دورگه....نوشته مهدی فاتحی


نظرتان؟
❤7👎3
به خاطر یک نخ سیگار

سیگار پیچ

مهدی فاتحی
نشر هفت اقلیم
❤5👎3🍾3👌1
محمد قائد:

رمانت از نظر فرمی و تکنیکی عالی است. روایت‌های متفاوتی که در جایی تلاقی می‌کنند و شروعش چنان محکم است که خواننده را دچار شوک و سرگیجه می‌کند. با یک جمله و مفهوم در کتابت حسابی کیف کردم مفهومی که خوب پرورش دادی:
عاشق شدن کار سخت و دردآوری است اگر ثروتمند نباشی

کاری که کردی و حرفی که می‌زنی از نظامی گنجوی تا امروز هیچ شاعری آن را نفهمیده، چون اکثرا اصلا تجربه رابطه با زنان را نداشته‌اند. من به تجربه می‌گویم اگر عاشق شوی و به اندازه آن اکازیون پول نداشته باشی نابودی..
با این کتاب، کار و بار عرفونچی‌ها را به هم زدی...
👏13❤11👍9👎2
رمان #به_خاطر_یک_نخ_سیگار
#سیگارپیچ
به همت نشر هفت اقلیم هنر منتشر شد
این کتاب هم مثل کارهای دیگرم داستانی طولانی از رفت و برگشت کار تا سانسور و انتشار در بیرون ایران و نشر زیرزمینی و...دارد.
تا بالاخره نوبت ویترین کتابفروشی‌ها رسید. هفت سال طول کشید تا ممکن شد اما شد.
زمانه با من و کتاب‌هایم شوخیش گرفته و احتمالا وقتی همهء کتاب‌هایم روی پیشخوان کتابفروشی‌های شهر قرار می‌گیرد که از خودم تنها یادی باقی مانده باشد. به خودم بود ترجیح می‌دادم به جای سال‌ها زنده ماندن در یاد مردم، کمی بیشتر در آپارتمانم زندگی کنم.
#مهدی_فاتحی
❤6👏3👎2👌2
Forwarded from مهدی فاتحی (Mehdi Fatehi)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از رمان به خاطر یک نخ سیگار ( #سیگارپیچ ) با صدای حامد حبیبی
نشر هفت اقلیم هنر
❤9👎3👍1
❤7👎2👍1
انتشارات هفت اقلیم هنر منتشر کرد:
#به_خاطر_یک_نخ_سیگار
#سیگارپیچ
هفت سال طول کشید اما شد...
زمانه با من شوخیش گرفته و نیشخند می‌زند؛ احتمالا قرار است وقتی همه کتاب‌هایم به کتابفروشی‌‌ها برسند که از خودم تنها یادی باقی مانده است. به خودم بود ترجیح می‌دادم به جای زنده ماندن در یاد مردم کمی بیشتر در آپارتمانم زندگی کنم!

( از پنج رمانی که در این بیست سال نوشته‌ام تا به حال دو تای‌شان مجوز گرفته، کتاب‌های کودکم در اغما، کارهای ترجمه، فراموش، مجموعه داستان های کوتاهم البته جاری و کتاب‌های نقد و غیر داستانیم خاک می‌خورند...)

همه شخصیت‌های رمان‌هایم، خودم هستم. امکاناتی از من که تحقق نیافته‌اند گاهی حتی در آینده برایم اتفاق می‌افتند.( #جنون_دونفره را بیست سال پیش نوشتم به طرز عجیب و غریبی بسیاری از اتفاقات آن رمان یک دهه بعد برای خودم اتفاق افتاد... )

به همین خاطر همه شخصیت‌هایم را دوست دارم و گاهی خوانش دوباره‌شان مرا می‌ترساند. آنها از همه مرزها گذشته‌اند در سرزمین غریبی که مرا می‌ترساند‌ به همین خاطر کمتر کارهای قبلم را می‌خوانم. پیغامی است در بطری برای انسان‌، رها شده در زمان...
❤8👎5👍1
وقتی بعد از سالها برای انتشار کتاب به بازخوانی دوباره سیگارپیچ ( به خاطر یک نخ سیگار) مشغول شدم،ا ز همین نقطه کتاب را بستم‌‌. مواجه شدن با خودم در دیگری. رد شدن از منی که سالهاست گرد دایره‌ای خالی و بی معنا دور زده‌ام دایره‌ای که شخصیت‌های رمان‌هایم از آن رد شدند از من، از آینده، از هر زمان و مکانی که من در آن محصورم...نوشتن امر غریب و شگفت‌انگیزی است:

«در آبادان به دنیا آمدم؛ درست در همان روزی که سینما رکس آتش گرفت و صدها نفر در آن جزغاله شدند. جسدهای روی هم، پشت در خروجی مثل هیزم‌های سوخته انباشته شده بودند و صدای فریاد و جیغ و شیون در شهر پر بود و من به دنیا آمدم. تاریخ سرزمین و خاستگاه انسان همیشه یقه آدم را می‌چسبد حتی موقع تولد یا خیلی بیشتر از آن...»

#مهدی_فاتحی
❤11👎4👍1🤔1
❤8👎2
☝️
👇👇
به مهدی فاتحی و شرافت واژه‌هایش؛

«مهدی فاتحی» داستان‌نویس مطرح این شهرِ پر دریغ، امروز با هدیه‌ی این سه‌اثرش چه اندازه‌ام که نواخت و غافلگیر کرد.

«فاتحی» برای رمان خوان‌های حرفه‌ای ناشناخته نیست، او را همه با ((شلیک به پیانیست)) به یاد سپرده‌اند، کسی که سال ۱۳۸۸جایزه ادبی صادق هدایت را برای داستان«زنی که کنار خیابان ایستاده بود» کسب کرد.
اما امروز با ارسال دو داستانش که هنوز در ایران انتشار نیافته مفتخرم کرد.

به محض رسیدن، رمان (سیگارپیچ)وی را تا پایان‌بندیِ نامنتظره‌‌ و میخ‌کوب کننده‌اش یک نفس و لاجرعه بلعیدم.
شخصیت‌های داستانی «فاتحی» ویژگی‌ عمده‌شان این است که از پس گذراندن هر کابوس، در دل کابوس فجیع‌ترِ دیگری بیدار می‌شوند.
در لوکیشن‌هایی که می‌پردازد «انسان» بسی برهنه و بی‌بها و ارزان است ولی رنجی که متحمل می‌شود به غایت گران!
کاراکترهایش از رنج‌های خویش تغذیه می‌کنند؛
و انسان در این سامانه یعنی کسی که رنج‌هایش را به کلمه تبدیل می‌کند.

فاتحی در بستر عرب‌های ایران نفس زده و در آبادان درست در روزی به دنیا آمده که سینما رکس آتش گرفت و صدها نفر جزغاله شدند..
کودکی‌اش با آوارگی و‌جنگ‌زدگی سپری شد، با پدری که زمانی با وانتش پشت جبهه کار می‌کرد،آدم می‌بُرد و جنازه برمی‌گرداند.

در سیگارپیچ می‌خوانید وقتی دخترخاله‌اش را وسط جنازه‌ها از زیر آوار با پاهایی خیس از خون بیرون کشیدند ،خاله‌اش دیوانه شد و پسرخاله‌اش خودکشی کرد و شوهر خاله‌‌اش که باید لاجرم بیهودگی رنج انسانی را به نمایش بگذارد به بندر می‌رود و زنی دیگر می‌گیرد تا تمثال و تمثل تمام عیار چرخه‌ی پوچی این زندگی پلشت و توسری‌خورده باشد.

در سیگارپیچ همه‌چیز پا بر محراب این پوچیِ عمیق و عقیم می‌چرخاند تا تصویری بدهد از انسان دیجیتالی عصر ما که نه فقط رابطه‌ها بلکه همه چیزش مجازی است از مبارزه و قدرت و انقلاب تا حسرت و اندوه عشاقی که چهره‌ی معشوق خویش را هم از یاد برده‌اند.

اما سیگارپیچ در پی اثبات یک نمود دیگر از بی‌بدیلی چهره‌ی رنج‌‌ها هم هست؛ حاکی از صلابت رنجی است که مرزهای روان‌رنجور را مغشوش و سیال و معلق می‌کند، اسکیزوفرنیِ رنج، از سوژه فردی دوقطبی به جا می‌گذارد، حتا وقتی می‌خواهد از اختاپوس تاریخ رنج‌‌آورش بگریزد باز نوستالژی رنج، هرباره او را به کابوس‌های گذشته‌اش پرتاب و زندانی می‌کند.

جعبه‌ی سیگارپیچ در این رمان استعاره‌ی غریبی از سرنوشت سوژه است؛ به همان سادگی که پیرمردی توتون را در سفیدی کاغذ سیگار لوله می‌کند، هر یک از این سوژه‌های ملول شهر هم که خود را از ارتفاع برج‌های تلخ و آسمان‌خراش‌های شهر به صندوق عدم پرتاب و در حقیقت واریز می‌کنند طولی نمی‌کشد که خرده‌ریزه‌های‌شان توسط مأموران پاکسازی شهر دور ملافه‌ای سپید پیچانده می‌شوند و به آن سوی مرزهای فراموشی ابدی سِند و ارسال می‌شوند، به پوچی دود سیگاری که توتون‌ها را در کفن سپید خود دود می‌کند.

همه‌ی این دستگاه عریض و طویل هم انگار در عرض ملکوت و رمان‌نویسِ آسمانی پیوسته و صرفاً نظاره‌گر مایند و به ما زل زده‌اند که در پس هر کابوس از ما بپرسند:
هنوز خسته نشدی؟
که ما بگوییم: از چی؟
و آنها بگویند: از "زندگی"!

https://t.me/translate52arabic

این رمان را می‌توانید از کانال وزین این نویسنده به صورت صوتی بشنوید از این لینک:
👇
https://t.me/mehdiwrite/482
❤7👎3👏1
درباره فیلم
بر شن‌های تابستان

جهان به آرامی ترک بر‌می‌دارد و انسان‌ها حتی ردپای‌شان هم بر‌ ماسه‌های تابستانی نمی‌ماند. فراموش می‌شوند انگار که هیچ وقت نبوده‌اند.

مهدی فاتحی
❤5👎4👏1
بر شن‌های تابستان
On summer sand

کارگردان شینیا تامادا
برگرفته از نمایشنامه ماسـاتاکا ماتسودا

در زمانه هوش مصنوعی خواننده( آنکه مخاطب من و صفحات من است) نیازی به نوشتن روایت و کارگردانی و معرفی..نیست. اینها با یک عکس در هوشواره نمایان می‌شود. آنچه قابل ذکر است حس من و اینکه چرا این فیلم برای من ارزشمند است.
اوساکا مردی که فرزندش را از دست داده زنش رفته و بیکار است ناخواسته با دختر جوان( خواهرزاده‌اش) هم‌خانه می‌شود: شخصی در پایان، افسرده و پوچ، و دیگری در شروعی البته هوشمندانه، پر انرژی و در حال انتخاب، هر چند که در همان حال کنار آنکه به پایانش رسیده زندگی می‌کند.
اینجا نه کسی شعار می‌دهد، نه کسی نصیحت می‌کند، نه کسی درس عبرت است، نه کسی نجات دهنده، زندگی در پرسپکتیو خالی و پوچش روی تابلویی دیده می‌شود.

فیلم پر از ظرافت‌های هوشمندانه است در دیالوگ، میزانسن، شخصیت‌پردازی و روایت است:
مکان شهر ناگازاکی است که جغرافیای عجیبی دارد: یک بخش کوچک مسطح و بعد تقریباً همه‌جا شیب و تپه و خانه‌هایی که در دامنه‌ها پخش شده‌اند. بالا و پایین رفتن از این شیب‌ها در گرمای تابستان خسته‌کننده و طاقت‌فرساست...شهر ناکازاکی در سالگرد بمباران، تابستانی خشک و که آب هم سهمیه بندی شده، شهر پر از خیابان‌های شیب‌دار که هر انسانی در آن عرق ریزان طی مسیر می‌کند. نام فیلم روی شن داغی که هیچ چیز در آن پایدار نیست همه چیز به سرعت محو می‌شود. رابطه‌ها شکننده، امید کوچک، لذت اندک و هیچ اتفاق بزرگی نه در راه است نه در پایان نوید می‌دهد: تنها باران و دوباره زندگی با همان مشخصات اما در فرم و جای دیگر.
فیلم در ظاهر داستان خاصی ندارد:
یک مرد(اوساکو) یک دختر نوجوان( یوکو)، یک شهر گرم، یک خانواده‌ی ازهم‌گسیخته و چند رابطه‌ی خراب... اما چیزی که مهم است انسان‌ها هیچکدام توانایی گفتن رنج‌شان را ندارند. روایت درباره تنهایی نیست، درباره محکوم بودن هم نیست، درباره ارتباط ادمهااست، درباره بیان آنچه کلمات امکان گفتنش را ندارد. در صحنه‌ای که اوساکا کاغذی را امضا می‌کند تا زنش با مرد دیگر برود می‌گوید آیا ما بچه‌ای داشتیم؟ شاید بچه‌ای نبوده که بمیر‌د؟( زندگی، آبی روی شن‌های تابستان است یا رد پای رهگذری است)
زن عصبانی می‌شود و می‌گوید من چی؟ و اوساکو هیچ چیز ندارد بگوید. اینکه او کیست، برایش چه بوده یا هست. دیالوگ شخصیت‌ها همه شخصیت‌سازند( به خاطر نمایشنامه بودن شاید) گذشته تعریف نمی‌شود شخصیت توصیف نمی‌شود، زنده است در مابین کلماتش، عکس‌العملش از مرگ دوستش، از حالی که بعد از دیدن یوکو و دوست پسرش در اتاق می‌بیند از مواجه‌اش با زن مردی که با همسرش می‌خوابد( یکی از تاثربرانگیزترین سکانس‌های فیلم: زن از سکوت و لبخند به فریاد و لرزیدن و کتک زدن می‌رسد...لحظه‌ای اوج درد از درون زنی آرام و ساکت فوران نی‌کند.)
یوکو خواهرزاده جوانش هم درگیر رابطه است اما رابطه‌ای که انتهایش را می‌داند. حرفی نمی‌زند اما از نگاهش، سردیش، رفتارش می‌فهمیم که می‌داند همه چیز را فراهم می‌کند تنش را در اختیار پسر عاشق‌پیشه می‌گذارد اما به راحتی کنار می‌رود‌ حتی به دیگری پیشنهاد می‌دهد.
بازی‌ها همه بی‌نظیر، هیچ کس اغراق نمی‌کند( اساسا کل کار هم‌مثل شخصیت‌ها از آنچه که جاری است و نمی‌توان گفت می‌گوید. در سکوت.)
هیچ کس قرار نیست برای دیگری کاری بکند زنها مردها را رها می‌کنند، بچه‌های شان را رها می‌کنند، مردها با هر زنی می‌روند و می‌آیند از بیکاری و بی‌پولی در رنجند ولی در سکوت از کنار هم می‌گذرند....نه حرف از خیانت است و نه این واژه معنا دارد نه کسی بر خود یا دیگری مرثیه می‌خواند و نه ناله می‌کند.
جهان به آرامی ترک بر‌می‌دارد و انسان‌ها حتی ردپای‌شان هم بر‌ ماسه‌های تابستانی نمی‌ماند. فراموش می‌شوند انگار که هیچ وقت نبوده‌اند.
مهدی فاتحی
❤9👎3👏1
'زمان نمی‌گذشت شاید هم می‌گذشت و من نمی‌دانستم. می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. شاید هم چشم‌هایم باز و بسته می‌شد. طول و عرض زمان در زندان تغییر می‌کند گاهی کش می‌آید و آنقدر بی حرکت می‌ماند تا خرد و خمیرت کند. در انفرادی هر چیزی به ذهنت می‌رسد: مرگ، اعدام، طناب دار در سپیده‌دمی تاريک و سرد.
بعد دوباره گریه می‌کردم. عرق می‌کردم و داغ می‌شدم. گاهی تنم از سرما می‌لرزيد و بعد خيس عرق می‌شدم. سکوت سلول روانم را به هم می‌ریخت؛ نه اتفاقی، نه گذر زمانی نه تغییری. همه چیز ثابت و ویران کننده‌ بود.
منی که خلوت را دوست داشتم چشم به راه یک انسان بودم تا از در سلول داخل شود؛ نگهبان، بازجو هر کسی....در آن لحظات حضور انسان حتی انسانی که تو را شکنجه کند حالت را بهتر می‌کند. آرزو می‌کردم کسی از در تو بیاید و حسابی کتکم بزند...
❤6👍4👎3👌2