🔹با سپاس از محمد قادری و نگاه انسانی او. خوب است اگر در انتشار چنین مطالبی بکوشیم. 👆
🔴 روشنترین گناه
🔹 محمدکاظم کاظمی
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشنترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچهها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبهراه است»
مغز عَلَمبهدوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّهها را خالیشدن کلاه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه میتوان کرد؟ شب همچنان سیاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران، یکچشمه پادشاه است
.............................................
این شعر قریب به بیست سال پیش و در عصر طالبان سروده شد، ولی گویا تاریخ برای ما همیشه تکرار میشود.
در ضمن «یکچشمه» یعنی شخصی که یک چشم داشته باشد. اشارهای است به ضربالمثل «در شهر کوران یکچشمه پادشاه است»
@mkazemkazemi
🔹 محمدکاظم کاظمی
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشنترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچهها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبهراه است»
مغز عَلَمبهدوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّهها را خالیشدن کلاه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه میتوان کرد؟ شب همچنان سیاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران، یکچشمه پادشاه است
.............................................
این شعر قریب به بیست سال پیش و در عصر طالبان سروده شد، ولی گویا تاریخ برای ما همیشه تکرار میشود.
در ضمن «یکچشمه» یعنی شخصی که یک چشم داشته باشد. اشارهای است به ضربالمثل «در شهر کوران یکچشمه پادشاه است»
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
مشق خاموشی
نجات میطلبی؟ خامُشی گزین، بیدل
که در طریق سلامت، خموشی استاد است
🔹
فکر نمیکنم هیچیک از شاعران فارسی، به اندازۀ بیدل به خاموشی توصیه کرده باشد. و من هیچ وقت به اندازۀ این ایام، حکمت این بیتهای بیدل را درک نکرده بودم.
این هم چند بیت دیگر در همین مقام.
🔸
چون حباب آیینۀ ما از خموشی روشن است
لب به هم بستن، چراغ عافیت را روغن است
🔸
در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
🍀
خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم
چندان که فراموش تو ام، یاد تو دارم
البته بیت اخیر که یک لطف ویژه دارد، به خاطر متناقضنمایی «خاموشی» و «فریاد» و رنگی از عواطف که شاعر به آن زده است، بر خلاف بیتهای پیش که قدری خشک و تعلیمی بود.
@mkazemkazemi
مشق خاموشی
نجات میطلبی؟ خامُشی گزین، بیدل
که در طریق سلامت، خموشی استاد است
🔹
فکر نمیکنم هیچیک از شاعران فارسی، به اندازۀ بیدل به خاموشی توصیه کرده باشد. و من هیچ وقت به اندازۀ این ایام، حکمت این بیتهای بیدل را درک نکرده بودم.
این هم چند بیت دیگر در همین مقام.
🔸
چون حباب آیینۀ ما از خموشی روشن است
لب به هم بستن، چراغ عافیت را روغن است
🔸
در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
🍀
خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم
چندان که فراموش تو ام، یاد تو دارم
البته بیت اخیر که یک لطف ویژه دارد، به خاطر متناقضنمایی «خاموشی» و «فریاد» و رنگی از عواطف که شاعر به آن زده است، بر خلاف بیتهای پیش که قدری خشک و تعلیمی بود.
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
خامشنفسم، شوخیِ آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
نی ذوق هنر دارم و نی محو کمالم
مجنون تو ام، دانش و فرهنگ من این است
با هر که طرف گشتهام، آرایش اویم
آیینهام و خاصیت جنگ من این است
بیدل آهنگ خود را خاموشی میداند. متناقضنمایی زیبایی است. گویا این خاموشی است که به جای او صدا میدهد. اما چرا خاموشی؟ چون این اقتضای ادب است. ادب در شعر بیدل، یعنی خود را به حساب نیاوردن. کسی که خود را چیزی حساب نمی کند، همان بهتر که خاموش باشد.
بیت سوم هم بسیار جالب است. خاصیت آینه چیست؟ این که هر جلوهای که در او بتابد بازتاب میدهد. اگر نقش یک لبخند در آینه بیفتد، آینه هم لبخند میزند و اگر به او اخم کنند، او هم اخم میکند. ولی این در ذات آینه نیست، بلکه انعکاس چیزی است که در آینه جلوه کرده است.
بیدل در جایی دیگر هم تصویری زیبا از آینه دارد. میگوید من وقتی برابر تو قرار میگیرم، سرشار از جلوههای رنگارنگ میشوم. پس اگر میخواهی رنگین باشم، از من کناره مگیر. وگرنه، رنگ از رخ من میپرد.
به اقبال حضورت، صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
این هر دو غزل، از غزلهای خوب بیدل است و استاد سرآهنگ هر دو را به زیبایی تمام خوانده است. یک وقتی آنها را در کانال تلگرامی استاد سرآهنگ خواهم گذاشت. نشانی آن کانال این است:
@ostad_sarahang
🍀
@mkazemkazemi
خامشنفسم، شوخیِ آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
نی ذوق هنر دارم و نی محو کمالم
مجنون تو ام، دانش و فرهنگ من این است
با هر که طرف گشتهام، آرایش اویم
آیینهام و خاصیت جنگ من این است
بیدل آهنگ خود را خاموشی میداند. متناقضنمایی زیبایی است. گویا این خاموشی است که به جای او صدا میدهد. اما چرا خاموشی؟ چون این اقتضای ادب است. ادب در شعر بیدل، یعنی خود را به حساب نیاوردن. کسی که خود را چیزی حساب نمی کند، همان بهتر که خاموش باشد.
بیت سوم هم بسیار جالب است. خاصیت آینه چیست؟ این که هر جلوهای که در او بتابد بازتاب میدهد. اگر نقش یک لبخند در آینه بیفتد، آینه هم لبخند میزند و اگر به او اخم کنند، او هم اخم میکند. ولی این در ذات آینه نیست، بلکه انعکاس چیزی است که در آینه جلوه کرده است.
بیدل در جایی دیگر هم تصویری زیبا از آینه دارد. میگوید من وقتی برابر تو قرار میگیرم، سرشار از جلوههای رنگارنگ میشوم. پس اگر میخواهی رنگین باشم، از من کناره مگیر. وگرنه، رنگ از رخ من میپرد.
به اقبال حضورت، صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
این هر دو غزل، از غزلهای خوب بیدل است و استاد سرآهنگ هر دو را به زیبایی تمام خوانده است. یک وقتی آنها را در کانال تلگرامی استاد سرآهنگ خواهم گذاشت. نشانی آن کانال این است:
@ostad_sarahang
🍀
@mkazemkazemi
📝 نکتههای نگارش
محمدکاظم کاظمی
🔹 دنیا و مافیها
گاهی کلمات و یا ترکیبها و تعبیرها، حامل معنایی هستند که دریافت بهتر از آنها را سهل میسازد. این کلمات و ترکیبها وقتی بهتر کارآمد و مؤثرند که آن معنی شفاف باشد و برای همگان قابل دریافت. مثلاً ما میگوییم «سنگنوشته» و خود این ترکیب، معنیاش را یادآور میشود. یعنی نوشتهای که بر روی سنگ حک شده است. اگر به مرور زمان مردم معنی «سنگ» و «نوشته» را درنیابند، از این ترکیب آن حسی را نخواهند داشت که اکنون دارند. این چیزی است که در مورد بسیاری از ترکیبها و تعبیرهای عربی رخ داده است. یکی از اینها «دنیا و مافیها» است.
به راستی چند درصد از فارسیزبانان امروز وقتی این تعبیر را در جایی میبینند، دریافت درستی از معنایش دارند؟ شاید بسیاری گمان میکنند که «مافیها» خودش یک کلمهی مستقل است. مثلاً به معنی «تعلقات دنیایی» یا «نیازهای مادی». شاید بسیاری گمان میبرند که «مافیها» جمع «مافی» است و این مافی خودش چیست؟ دیگر مجهول است.
ولی حقیقت این نیست. «مافیها» حاصل جمع سه کلمهی عربی است، یعنی «ما» (= هر آنچه)، «فی» (= در) و «ها» (= آن). پس معنی «ما فیها» میشود «هر چه در آن است».
حالا چرا نمیگوییم «دنیا و هر چه در آن است» یا «جهان و هر چه در آن است» و مینویسیم «دنیا و مافیها»؟ چون عادت کردهایم به این که مثلاً «ادبیتر» بنویسیم. حالا این «ادبیتر» چقدر ملموس و شفاف است؟ چقدر عینی است و چقدر حس به آدم میدهد، مهم نیست.
باز جالب این است که به همان دلیل که معنی ترکیب برای بسیاری از ما روشن نیست، آن را گاهی غلط به کار میبریم، چنان که دوستی نوشته بود: «هر وقت دلم از مافیهای دنیا میگرفت.» شاید به این تصور که «مافیها» یعنی «تعلقات» و «دلمشغولیها».
به همین دلیل است که من از ترکیبهایی مثل «ثمن بخس»، «ید طولی» و «غث و سمین» خوشم نمیآید. نه فقط به این دلیل که عربیاند، بلکه به این دلیل که شفاف و روشن نیستند. دریافتی که ما از معنیشان داریم، یک دریافت مستقیم نیست که از روی معنی اجزای ترکیب ایجاد شده باشد. یک دریافت غیرمستقیم و لغتنامهای است. در حالی که ما برای معادلهای اینها یعنی «بهای اندک»، «دست بلند» و «کم و زیاد» هیچ نیازی به لغتنامه نداریم.
یادآوری: «غث و سمین» در واقع به معنی «لاغر و فربه» است، ولی در مقام کاربرد، همان معنی «کم و زیاد» یا «فراز و فرود» رایج را دارد.
#نکته_های_نگارش
#دنیا_و_مافیها
@mkazemkazemi
محمدکاظم کاظمی
🔹 دنیا و مافیها
گاهی کلمات و یا ترکیبها و تعبیرها، حامل معنایی هستند که دریافت بهتر از آنها را سهل میسازد. این کلمات و ترکیبها وقتی بهتر کارآمد و مؤثرند که آن معنی شفاف باشد و برای همگان قابل دریافت. مثلاً ما میگوییم «سنگنوشته» و خود این ترکیب، معنیاش را یادآور میشود. یعنی نوشتهای که بر روی سنگ حک شده است. اگر به مرور زمان مردم معنی «سنگ» و «نوشته» را درنیابند، از این ترکیب آن حسی را نخواهند داشت که اکنون دارند. این چیزی است که در مورد بسیاری از ترکیبها و تعبیرهای عربی رخ داده است. یکی از اینها «دنیا و مافیها» است.
به راستی چند درصد از فارسیزبانان امروز وقتی این تعبیر را در جایی میبینند، دریافت درستی از معنایش دارند؟ شاید بسیاری گمان میکنند که «مافیها» خودش یک کلمهی مستقل است. مثلاً به معنی «تعلقات دنیایی» یا «نیازهای مادی». شاید بسیاری گمان میبرند که «مافیها» جمع «مافی» است و این مافی خودش چیست؟ دیگر مجهول است.
ولی حقیقت این نیست. «مافیها» حاصل جمع سه کلمهی عربی است، یعنی «ما» (= هر آنچه)، «فی» (= در) و «ها» (= آن). پس معنی «ما فیها» میشود «هر چه در آن است».
حالا چرا نمیگوییم «دنیا و هر چه در آن است» یا «جهان و هر چه در آن است» و مینویسیم «دنیا و مافیها»؟ چون عادت کردهایم به این که مثلاً «ادبیتر» بنویسیم. حالا این «ادبیتر» چقدر ملموس و شفاف است؟ چقدر عینی است و چقدر حس به آدم میدهد، مهم نیست.
باز جالب این است که به همان دلیل که معنی ترکیب برای بسیاری از ما روشن نیست، آن را گاهی غلط به کار میبریم، چنان که دوستی نوشته بود: «هر وقت دلم از مافیهای دنیا میگرفت.» شاید به این تصور که «مافیها» یعنی «تعلقات» و «دلمشغولیها».
به همین دلیل است که من از ترکیبهایی مثل «ثمن بخس»، «ید طولی» و «غث و سمین» خوشم نمیآید. نه فقط به این دلیل که عربیاند، بلکه به این دلیل که شفاف و روشن نیستند. دریافتی که ما از معنیشان داریم، یک دریافت مستقیم نیست که از روی معنی اجزای ترکیب ایجاد شده باشد. یک دریافت غیرمستقیم و لغتنامهای است. در حالی که ما برای معادلهای اینها یعنی «بهای اندک»، «دست بلند» و «کم و زیاد» هیچ نیازی به لغتنامه نداریم.
یادآوری: «غث و سمین» در واقع به معنی «لاغر و فربه» است، ولی در مقام کاربرد، همان معنی «کم و زیاد» یا «فراز و فرود» رایج را دارد.
#نکته_های_نگارش
#دنیا_و_مافیها
@mkazemkazemi
واقف، ز مشق شعر، سیه گشت نامهام
دارم ز اهل بیت، امید شفاعتی
(واقف لاهوری)
🔹
کتاب «روزنه» در هیئت مذهبی 👆
🔹
عکس: حامد محقق
دارم ز اهل بیت، امید شفاعتی
(واقف لاهوری)
🔹
کتاب «روزنه» در هیئت مذهبی 👆
🔹
عکس: حامد محقق
🍀 امروز با بیدل
بیدماغی، مژدۀ پیغام محبوبم بس است
قاصد، آواز دریدنهای مکتوبم بس است
حیفِ همّت کز تلاش بیاثر سوزد دماغ
خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است
🔹
در هر دو بیت، نوعی متناقضنمایی معنایی در کار است، چیزی که در شعر بیدل بسیار است. شاعر به «بیدماغی» محبوب هم خرسند است، چون همین کممحلی را هم شیرین میبیند. صدای پاره شدن نامه، برای او کار قاصد را میکند، چون حداقل مطمئن میشود که نامه به محبوب رسیده است. اگر با اصطلاح امروز بگوییم، به همین که پیامش دو «تیک» خورده است، قانع است.
در بیت دوم باز متناقضنمایی به رنگی دیگر است. او نرسیدن به مطلوب را نیز، یک مطلوب میداند. گویا همین جستجو کردن برای او خودش لذتی دارد، هرچند به مطلوب نرسد. یک یأس دلپذیر در اینجا میبینیم که با هیچ زبانی قابل توصیف نیست، جز همان که شاعر ما گفته است: خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است.
این تکرارهای بیدل گاهی معجزه میکند. در یک یادداشت دیگر باید به اینها بپردازم، به امید خدا.
@mkazemkazemi
بیدماغی، مژدۀ پیغام محبوبم بس است
قاصد، آواز دریدنهای مکتوبم بس است
حیفِ همّت کز تلاش بیاثر سوزد دماغ
خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است
🔹
در هر دو بیت، نوعی متناقضنمایی معنایی در کار است، چیزی که در شعر بیدل بسیار است. شاعر به «بیدماغی» محبوب هم خرسند است، چون همین کممحلی را هم شیرین میبیند. صدای پاره شدن نامه، برای او کار قاصد را میکند، چون حداقل مطمئن میشود که نامه به محبوب رسیده است. اگر با اصطلاح امروز بگوییم، به همین که پیامش دو «تیک» خورده است، قانع است.
در بیت دوم باز متناقضنمایی به رنگی دیگر است. او نرسیدن به مطلوب را نیز، یک مطلوب میداند. گویا همین جستجو کردن برای او خودش لذتی دارد، هرچند به مطلوب نرسد. یک یأس دلپذیر در اینجا میبینیم که با هیچ زبانی قابل توصیف نیست، جز همان که شاعر ما گفته است: خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است.
این تکرارهای بیدل گاهی معجزه میکند. در یک یادداشت دیگر باید به اینها بپردازم، به امید خدا.
@mkazemkazemi
🔴 به کانال «ابلقنامه» بشتابید
یک مشکل همیشگی من این بوده است که در بین خروارها مطلب فیسبوک، مطالب بعضی نویسندگان خوب را چگونه پیدا کنم و بخوانم. چطور به گزیدهای از مطالب طنز در افغانستان دست یابم.
کانال ابلقنامه که جمعی از دوستان آن را اداره میکنند، گزیدهای از مطالب طنز و مطالب فیسبوک را منتشر میکند. تا اینجا که من دیدم، از آن خوشم آمد. آثار بعضی از نویسندگانی را که قلم و یا فکرشان را دوست دارم، در آنجا یافتم.
شما هم بشتابید و بیابید. این هم لینک آن:
@AblaghNameh
و این لینک هم مستقیماً شما را در کانال عضو میسازد.
https://telegram.me/joinchat/BpcLHj7ZE6n0l2J1fKrGRQ
یک مشکل همیشگی من این بوده است که در بین خروارها مطلب فیسبوک، مطالب بعضی نویسندگان خوب را چگونه پیدا کنم و بخوانم. چطور به گزیدهای از مطالب طنز در افغانستان دست یابم.
کانال ابلقنامه که جمعی از دوستان آن را اداره میکنند، گزیدهای از مطالب طنز و مطالب فیسبوک را منتشر میکند. تا اینجا که من دیدم، از آن خوشم آمد. آثار بعضی از نویسندگانی را که قلم و یا فکرشان را دوست دارم، در آنجا یافتم.
شما هم بشتابید و بیابید. این هم لینک آن:
@AblaghNameh
و این لینک هم مستقیماً شما را در کانال عضو میسازد.
https://telegram.me/joinchat/BpcLHj7ZE6n0l2J1fKrGRQ
🍀 امروز با بیدل
🔹
هواهخواه تو اکسیر سعادت در بغل دارد
نفس بودم، سحر گل کردم از فیض دعاهایت
اثر محو دعای بیدل است امّید آن دارد
که بالد دین و دنیا در پناه دین و دنیایت
🔹
در ظاهر به نظر میرسد که «دعاهایت» در اینجا یعنی دعاهای شخص مقابل، و این با جریان کلی غزل که همهاش ثنا و ستایش آن شخص است، سازگار نیست. ولی نه، «دعاهایت» یعنی دعاهایی که شاعر در حق آن شخص ادا کرده و با فیض آنها، از «نفس» به «سحر» بدل شده است. نفس در شعر بیدل به جنبۀ مادی زندگی انسان اشاره دارد و چندان مقامی ندارد. ولی سحر، نشانۀ رسیدن خورشید است و ارزشمند. گفتنی است که «گل کردن» در اینجا یعنی پدید آمدن و آشکار شدن.
بیدل غالباً میکوشد سخن خلاف معمول بگوید. نمیگوید که دعاهایی که در حق تو کردم اثر کرد. نه، میگوید من چیستم که دعایم باشد؟ ولی من از فیض دعاکردن برای تو، به صفا و آرامش رسیدم، به خاطر مقام ارجمندی که تو برایم داری. در بیت بعد هم نمیگوید تو به دین و دنیا برسی. میگوید دین و دنیا در پناه تو ببالد.
بیدل شاعر آشناییزداییهاست. و همین آدم را مسحور شعرش میسازد.
@mkazemkazemi
🔹
هواهخواه تو اکسیر سعادت در بغل دارد
نفس بودم، سحر گل کردم از فیض دعاهایت
اثر محو دعای بیدل است امّید آن دارد
که بالد دین و دنیا در پناه دین و دنیایت
🔹
در ظاهر به نظر میرسد که «دعاهایت» در اینجا یعنی دعاهای شخص مقابل، و این با جریان کلی غزل که همهاش ثنا و ستایش آن شخص است، سازگار نیست. ولی نه، «دعاهایت» یعنی دعاهایی که شاعر در حق آن شخص ادا کرده و با فیض آنها، از «نفس» به «سحر» بدل شده است. نفس در شعر بیدل به جنبۀ مادی زندگی انسان اشاره دارد و چندان مقامی ندارد. ولی سحر، نشانۀ رسیدن خورشید است و ارزشمند. گفتنی است که «گل کردن» در اینجا یعنی پدید آمدن و آشکار شدن.
بیدل غالباً میکوشد سخن خلاف معمول بگوید. نمیگوید که دعاهایی که در حق تو کردم اثر کرد. نه، میگوید من چیستم که دعایم باشد؟ ولی من از فیض دعاکردن برای تو، به صفا و آرامش رسیدم، به خاطر مقام ارجمندی که تو برایم داری. در بیت بعد هم نمیگوید تو به دین و دنیا برسی. میگوید دین و دنیا در پناه تو ببالد.
بیدل شاعر آشناییزداییهاست. و همین آدم را مسحور شعرش میسازد.
@mkazemkazemi
Forwarded from 🎥 TiTi Tv | تیتی تی وی
🍀 شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
دوستی این مصراع را در گروهی گذاشت و تردید داشت که از بیدل باشد. حق هم داشت ، با این همه بیت دشوار که از بیدل شنیدهایم و تصور نمیکنیم که این شاعر چنین شعرهای شفاف و عاطفی هم داشته باشد. بله، اصل بیت این است
🍀
در وصل، ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
جالب است. در کنار محبوب باشی، ولی حتی نگاهی به او نتوانی کرد. چرا؟ به پاس ادب و این که مبادا او را برنجاند. بیدل در این مواقع بسیار قانع و محتاط است. بیاییم یک بیت دیگر در همین حال و هوا بخوانیم که البته قدری دشوار است.
به بزم وصل، از شوق فضول ایمن نیم، بیدل
مباد ابرام، تمهید تغافل گردد ایما را
«فضولی» یعنی همان جسارت و پررویی. «ابرام» یعنی اصرار و پافشاری. «تغافل» یعنی کممحلی. «تمهید» یعنی مقدمه. «ایما» یعنی اشاره.
میگوید من در بزم وصال هم دست و پایم را جمع میکنم و پررویی نمیکنم. مبادا که اصرار کردن من در چیزی، همان اشارۀ اندک معشوق را به کممحلی بدل سازد و مرا از درگاه او براند.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است
وا کردن مژگان کم از آغوش نباشد
یعنی در این مقام، همین که چشم به روی دوست بگشایی، آن قدر گستاخی است، انگار او را به بغل کشیده باشی.
خلاصۀ کلام به بیان امروزی این که اگر هم یک بار مورد عنایت واقع شدی، خیلی جوگیر نشو. یک خرده جنبه داشته باش.
@mkazemkazemi
دوستی این مصراع را در گروهی گذاشت و تردید داشت که از بیدل باشد. حق هم داشت ، با این همه بیت دشوار که از بیدل شنیدهایم و تصور نمیکنیم که این شاعر چنین شعرهای شفاف و عاطفی هم داشته باشد. بله، اصل بیت این است
🍀
در وصل، ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
جالب است. در کنار محبوب باشی، ولی حتی نگاهی به او نتوانی کرد. چرا؟ به پاس ادب و این که مبادا او را برنجاند. بیدل در این مواقع بسیار قانع و محتاط است. بیاییم یک بیت دیگر در همین حال و هوا بخوانیم که البته قدری دشوار است.
به بزم وصل، از شوق فضول ایمن نیم، بیدل
مباد ابرام، تمهید تغافل گردد ایما را
«فضولی» یعنی همان جسارت و پررویی. «ابرام» یعنی اصرار و پافشاری. «تغافل» یعنی کممحلی. «تمهید» یعنی مقدمه. «ایما» یعنی اشاره.
میگوید من در بزم وصال هم دست و پایم را جمع میکنم و پررویی نمیکنم. مبادا که اصرار کردن من در چیزی، همان اشارۀ اندک معشوق را به کممحلی بدل سازد و مرا از درگاه او براند.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است
وا کردن مژگان کم از آغوش نباشد
یعنی در این مقام، همین که چشم به روی دوست بگشایی، آن قدر گستاخی است، انگار او را به بغل کشیده باشی.
خلاصۀ کلام به بیان امروزی این که اگر هم یک بار مورد عنایت واقع شدی، خیلی جوگیر نشو. یک خرده جنبه داشته باش.
@mkazemkazemi
🔴 ویرایش کتابهای دکتر شریعتی
🔹محمدکاظم کاظمی
در چند سال گذشته بخش عمدهای از کار ویراستاریام، ویرایش بعضی کتابهای دکتر شریعتی برای چاپهای تازه بوده است. این چاپ از کتابها به وسیلۀ نشر سپیدهباوران و با کسب موافقت از خانوادۀ محترم دکتر انجام شده است. چند عنوان کتاب از چاپ برآمده و بقیه نیز در برنامۀ کار است.
حالا پرسش این است که «چرا ویرایش؟» و «آیا ویرایش این کتابها بدون تصرف در متنشان بوده است؟» باید اول پرسش دوم را پاسخ بدهم که بله، ما در آثاری که مؤلفشان در قید حیات نیست، حق هیچ تصرفی در محتوای متن نداریم و کار باید فقط در حد ویرایش فنی انجام شود یعنی نقطهگذاری، پاراگرافبندی، یکسانسازی رسمالخط، استخراج فهرستها و امثال اینها.
نسخههای معتبر کتابهای دکتر شریعتی، در دهۀ شصت توسط دفتر تنظیم و نشر آثار ایشان منتشر شده است. اینها با همه اعتباری که از نظر محتوا دارد، از نظر فنی با معیارهای امروزینِ چاپ و نشر برابر نیست. البته بعضی از این کتابها در سالهای اخیر و با حروفچینی کامپیوتری تجدید چاپ شده است، ولی متأسفانه چنان پرغلط است که باز چاپهای قدیم بر اینها ارجحیت دارد. در مجموع ما متن پیراسته، منقح و دقیقی از بیشتر آثار دکتر شریعتی به دست نداریم. کتابهای چاپ قدیم با رسمالخط و نقطهگذاریای مطابق هنجار سالهای دهۀ شصت منتشر شده است. در بسیار جایها ویرگول و نقطه به جای همدیگر به کار رفتهاند. علامت خطاب (!) بیش از حد و در مواردی غالباً غیرضروری آمده و گاه نقلقولها فاقد گیومهاند. اینها خواندن و دریافت متن را در مواردی دشوار و حتی خطاآفرین میکند، به ویژه با توجه به سبک نثر دکتر شریعتی. مرحوم دکتر شریعتی نثری خاص داشته است با جملاتی طولانی، جملههای معترضه بسیار و عبارتهای توصیفی متوالی. در چنین نثری نقطهگذاری دقیق متن ضروری است، چون چه بسا که با حذف یا جابهجا شدن یک نقطه یا ویرگول، معنای کل عبارت عوض میشود. از این روی در ویرایش ما تشخیص درست نقطهگذاری متن کار آسانی نبود. گاه باید یک عبارت چند بار خوانده میشد تا دریافت میشد که نویسنده به راستی چه میگوید و آنگاه بر اساس محتوای کلام، نقطهگذاری میشد.
از اینها گذشته گاه غلطهایی تایپی در متن چاپهای قدیم و جدید دیده میشود. بعضی از این غلطها محرز است و روشن، ولی بعضی مبهم است و به درستی نمیشود دانست که این یک غلط تایپی است، یا درست است و ما آن را غلط پنداشتهایم.
این قضیه کار ویرایش ما را خیلی دشوار میکرد، چون باید با توجه به محتوای کلام و سبک نثر دکتر، تشخیص میدادیم که اصل کلمه چه بوده است. در واقع در اینجا بحث اصلاح متن در کار نیست، بلکه رسیدن به اصل نگارش دکتر شریعتی مهم است، آن هم در حالی که ایشان اکنون در میان ما نیست. مثلاً در جایی در کتاب «علی» دکتر، به نقل از کسی، عبارت «او غم میگیرد» آمده است و ممکن است تصور کنیم صحبت از غم و غصه است و این با محتوای کلام سازگار نیست. ولی در کتابی دیگر از ایشان یعنی «تشیع صفوی و تشیع علوی»، همان نقل قول به صورت «اُقم میگیرد» آمده است و این درست است.
اصلاح این خطاهای تایپی، افتادگیها و کلمات زاید متن در عین حفظ امانت، شبیه راه رفتن بر لبۀ تیغ بود. باید با خواندن چندینبارۀ یک جمله یا پاراگراف و حتی گاه مشورت با اهل علم و یا مراجعه به منابع دیگر، درمییافتیم که اصولاً کلمۀ مورد نظر خطاست یا نه. اگر خطاست، آیا خطای تایپی است، یا سهوالقلم نویسنده بوده است؟ و اگر خطای تایپی است، محرز و غیرقابل تردید است یا قابل تردید؟ در هر مورد باید روشی خاصی به کار میبستیم. مثلاً خطای محرز تایپی را در متن اصلاح میکردیم؛ خطای احتمالی را اصلاح نمیکردیم، ولی در پاورقی یادآور میشدیم که احتمالاً اصل کلمه فلان چیز است. چنین شد که در ویرایش ما پاورقیهای بسیاری به متن افزوده شد که حاصل اظهار نظر ما در مورد خطاهای تایپی بود. باز در عین حال حفظ امانت هم بسیار مهم بود، به گونهای که حتی در مورد خطاهای محرز و مسلم نیز در پاورقی تذکر دادیم، تا کاری مبهم و مشکوک نکرده باشیم و اگر کسی میان این چاپ و چاپهای قبلی تفاوتی میبیند، بداند که از کجاست.
ولی همه کار ما در ویرایش آثار دکتر شریعتی، همینها نبود. در متن کتابها آیات قرآن، احادیث و دیگر عبارتهای عربی آمده است که گاه بدون اعرابگذاری است، گاه بدون ترجمه است و گاه حتی به اشتباه نقل شده است (مثل بعضی آیات قرآن) چون کتابهای دکتر غالباً حاصل سخنرانیهای ایشان است و در سخنرانی، گاه اشتباهی در نقل آیه صورت میگیرد. ما همه این آیات، احادیث و عبارتهای عربی را باید اعرابگذاری و ترجمه میکردیم و با اصل مطابقت میدادیم.
🔹محمدکاظم کاظمی
در چند سال گذشته بخش عمدهای از کار ویراستاریام، ویرایش بعضی کتابهای دکتر شریعتی برای چاپهای تازه بوده است. این چاپ از کتابها به وسیلۀ نشر سپیدهباوران و با کسب موافقت از خانوادۀ محترم دکتر انجام شده است. چند عنوان کتاب از چاپ برآمده و بقیه نیز در برنامۀ کار است.
حالا پرسش این است که «چرا ویرایش؟» و «آیا ویرایش این کتابها بدون تصرف در متنشان بوده است؟» باید اول پرسش دوم را پاسخ بدهم که بله، ما در آثاری که مؤلفشان در قید حیات نیست، حق هیچ تصرفی در محتوای متن نداریم و کار باید فقط در حد ویرایش فنی انجام شود یعنی نقطهگذاری، پاراگرافبندی، یکسانسازی رسمالخط، استخراج فهرستها و امثال اینها.
نسخههای معتبر کتابهای دکتر شریعتی، در دهۀ شصت توسط دفتر تنظیم و نشر آثار ایشان منتشر شده است. اینها با همه اعتباری که از نظر محتوا دارد، از نظر فنی با معیارهای امروزینِ چاپ و نشر برابر نیست. البته بعضی از این کتابها در سالهای اخیر و با حروفچینی کامپیوتری تجدید چاپ شده است، ولی متأسفانه چنان پرغلط است که باز چاپهای قدیم بر اینها ارجحیت دارد. در مجموع ما متن پیراسته، منقح و دقیقی از بیشتر آثار دکتر شریعتی به دست نداریم. کتابهای چاپ قدیم با رسمالخط و نقطهگذاریای مطابق هنجار سالهای دهۀ شصت منتشر شده است. در بسیار جایها ویرگول و نقطه به جای همدیگر به کار رفتهاند. علامت خطاب (!) بیش از حد و در مواردی غالباً غیرضروری آمده و گاه نقلقولها فاقد گیومهاند. اینها خواندن و دریافت متن را در مواردی دشوار و حتی خطاآفرین میکند، به ویژه با توجه به سبک نثر دکتر شریعتی. مرحوم دکتر شریعتی نثری خاص داشته است با جملاتی طولانی، جملههای معترضه بسیار و عبارتهای توصیفی متوالی. در چنین نثری نقطهگذاری دقیق متن ضروری است، چون چه بسا که با حذف یا جابهجا شدن یک نقطه یا ویرگول، معنای کل عبارت عوض میشود. از این روی در ویرایش ما تشخیص درست نقطهگذاری متن کار آسانی نبود. گاه باید یک عبارت چند بار خوانده میشد تا دریافت میشد که نویسنده به راستی چه میگوید و آنگاه بر اساس محتوای کلام، نقطهگذاری میشد.
از اینها گذشته گاه غلطهایی تایپی در متن چاپهای قدیم و جدید دیده میشود. بعضی از این غلطها محرز است و روشن، ولی بعضی مبهم است و به درستی نمیشود دانست که این یک غلط تایپی است، یا درست است و ما آن را غلط پنداشتهایم.
این قضیه کار ویرایش ما را خیلی دشوار میکرد، چون باید با توجه به محتوای کلام و سبک نثر دکتر، تشخیص میدادیم که اصل کلمه چه بوده است. در واقع در اینجا بحث اصلاح متن در کار نیست، بلکه رسیدن به اصل نگارش دکتر شریعتی مهم است، آن هم در حالی که ایشان اکنون در میان ما نیست. مثلاً در جایی در کتاب «علی» دکتر، به نقل از کسی، عبارت «او غم میگیرد» آمده است و ممکن است تصور کنیم صحبت از غم و غصه است و این با محتوای کلام سازگار نیست. ولی در کتابی دیگر از ایشان یعنی «تشیع صفوی و تشیع علوی»، همان نقل قول به صورت «اُقم میگیرد» آمده است و این درست است.
اصلاح این خطاهای تایپی، افتادگیها و کلمات زاید متن در عین حفظ امانت، شبیه راه رفتن بر لبۀ تیغ بود. باید با خواندن چندینبارۀ یک جمله یا پاراگراف و حتی گاه مشورت با اهل علم و یا مراجعه به منابع دیگر، درمییافتیم که اصولاً کلمۀ مورد نظر خطاست یا نه. اگر خطاست، آیا خطای تایپی است، یا سهوالقلم نویسنده بوده است؟ و اگر خطای تایپی است، محرز و غیرقابل تردید است یا قابل تردید؟ در هر مورد باید روشی خاصی به کار میبستیم. مثلاً خطای محرز تایپی را در متن اصلاح میکردیم؛ خطای احتمالی را اصلاح نمیکردیم، ولی در پاورقی یادآور میشدیم که احتمالاً اصل کلمه فلان چیز است. چنین شد که در ویرایش ما پاورقیهای بسیاری به متن افزوده شد که حاصل اظهار نظر ما در مورد خطاهای تایپی بود. باز در عین حال حفظ امانت هم بسیار مهم بود، به گونهای که حتی در مورد خطاهای محرز و مسلم نیز در پاورقی تذکر دادیم، تا کاری مبهم و مشکوک نکرده باشیم و اگر کسی میان این چاپ و چاپهای قبلی تفاوتی میبیند، بداند که از کجاست.
ولی همه کار ما در ویرایش آثار دکتر شریعتی، همینها نبود. در متن کتابها آیات قرآن، احادیث و دیگر عبارتهای عربی آمده است که گاه بدون اعرابگذاری است، گاه بدون ترجمه است و گاه حتی به اشتباه نقل شده است (مثل بعضی آیات قرآن) چون کتابهای دکتر غالباً حاصل سخنرانیهای ایشان است و در سخنرانی، گاه اشتباهی در نقل آیه صورت میگیرد. ما همه این آیات، احادیث و عبارتهای عربی را باید اعرابگذاری و ترجمه میکردیم و با اصل مطابقت میدادیم.
و بالاخره کار مهم دیگر در انتشار آثار دکتر شریعتی، استخراج فهرستهای اعلام و فهرستهای راهنماست. در بیشتر کتابهایی که ما ویرایش کردیم، آیات قرآن، احادیث، نام اشخاص، نام جایها، نام کتابها، مفاهیم و تعبیراتی که در متن آمده است، در انتهای کتاب فهرست شده است. البته بعضی از چاپهای قدیم هم این فهرستها را داشت، ولی نه به این جامعیت و دقت.
ولی در هر حال حس میکنم که بهرهای که من از این برنامۀ کاری بردهام، بیشتر از کاری است که برای این کتابها کردهام و آن، توفیقی بوده است که در خواندن یا بازخوانی کتابهای دکتر شریعتی به من دست داده است. من باید اعتراف کنم که کتابهای دکتر را آنچنان که میباید، نخوانده بودم و هم بدین سبب بود که بسیار پرسشها چه در مورد خود او و چه در مورد بعضی مباحث فکری و اعتقادی برایم طرح شده و بیپاسخ مانده بود. در مواردی هم به پاسخهایی یا باورهایی رسیده بودم که به سبب خارج بودنشان از هنجار باورهای سنتی و گاه خرافهآمیزی که عموم مردم از دین دارند، در آنها تردید داشتم و با کتابهای دکتر به آرامش خاطری دست یافتم. در مجموع اکنون با بهرههای بسیاری که از دیدگاهها و تحقیقات دکتر در موضوعات گوناگون یافتهام، باوری عمیق به عظمت مقام فکری دکتر شریعتی یافتهام و مطمئنم که هر کس که حداقل کتابهای کلیدی و مهم دکتر را بخواند، به این باور خواهد رسید، البته با این شرط که انصاف و دوریگزیدن از پیشداوریهای ناصواب را پیشه کند.
امیدوارم که عمر به من اجازه دهد و تنگناهای چاپ و نشر به ناشر اجازه دهد و این ویرایش و تجدید چاپ کتابهای دکتر ـ که تا کنون هشت عنوان آن انجام شده است ـ به فرجام رسد.
یادداشت: این مطلب در ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ در روزنامۀ شهرآرا مشهد چاپ شد. گفتنی است که پس از آن زمان تا کنون هم انتشار آثار دکتر شریعتی در انتشارات سپیدهباوران ادامه داشته و چند عنوان کتاب دیگر در این سالها منتشر شده است. البته ویرایش کتابهای اخیر، عمدتاً برعهدۀ خانم زینب پزشکیان بوده است و من فقط بر کار نظارت کردهام. بعضی از کتابهای قدیم هم به دست جناب محمد نورالهی ویرایش شده است. از هر دو عزیز سپاسگزارم.
@mkazemkazemi
ولی در هر حال حس میکنم که بهرهای که من از این برنامۀ کاری بردهام، بیشتر از کاری است که برای این کتابها کردهام و آن، توفیقی بوده است که در خواندن یا بازخوانی کتابهای دکتر شریعتی به من دست داده است. من باید اعتراف کنم که کتابهای دکتر را آنچنان که میباید، نخوانده بودم و هم بدین سبب بود که بسیار پرسشها چه در مورد خود او و چه در مورد بعضی مباحث فکری و اعتقادی برایم طرح شده و بیپاسخ مانده بود. در مواردی هم به پاسخهایی یا باورهایی رسیده بودم که به سبب خارج بودنشان از هنجار باورهای سنتی و گاه خرافهآمیزی که عموم مردم از دین دارند، در آنها تردید داشتم و با کتابهای دکتر به آرامش خاطری دست یافتم. در مجموع اکنون با بهرههای بسیاری که از دیدگاهها و تحقیقات دکتر در موضوعات گوناگون یافتهام، باوری عمیق به عظمت مقام فکری دکتر شریعتی یافتهام و مطمئنم که هر کس که حداقل کتابهای کلیدی و مهم دکتر را بخواند، به این باور خواهد رسید، البته با این شرط که انصاف و دوریگزیدن از پیشداوریهای ناصواب را پیشه کند.
امیدوارم که عمر به من اجازه دهد و تنگناهای چاپ و نشر به ناشر اجازه دهد و این ویرایش و تجدید چاپ کتابهای دکتر ـ که تا کنون هشت عنوان آن انجام شده است ـ به فرجام رسد.
یادداشت: این مطلب در ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ در روزنامۀ شهرآرا مشهد چاپ شد. گفتنی است که پس از آن زمان تا کنون هم انتشار آثار دکتر شریعتی در انتشارات سپیدهباوران ادامه داشته و چند عنوان کتاب دیگر در این سالها منتشر شده است. البته ویرایش کتابهای اخیر، عمدتاً برعهدۀ خانم زینب پزشکیان بوده است و من فقط بر کار نظارت کردهام. بعضی از کتابهای قدیم هم به دست جناب محمد نورالهی ویرایش شده است. از هر دو عزیز سپاسگزارم.
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
ادباظهارم و با وصل توام کاری هست
عرض آغوش ندارم، دل افگاری هست
با همه کلفت دوری، به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
===
«عرض» در شعر بیدل، معنایی سیّال و هالهای دارد. تقریباً چیزی مشابه «عرضه داشتن» یا «اظهار کردن» است. در یادداشت قبل، به نوعی عشق محتاطانه و مؤدبانه در شعر بیدل اشاره کردیم. این که شاعر یا از کمجرئتی، یا از دلسردی و یا از ادب، میکوشد که خیلی پاپیچ معشوق نشود. حتی گاهی خوشتر میدارد که خیال آغوش معشوق را از سر بدر کند و به دل افگار خود پناه ببرد.
مشتاق جلوۀ تو ندارد دماغ گل
آنجا دل شکسته به یاد تو بو کنند
«کلفَت» بیت دوم به معنی «سختی» و «زحمت» است. این کلمه همیشه در شعر بیدل همین معنی را دارد. بیت دوم بسیار زیباست و از شاهبیتهای بیدل. جالب است که نمیگوید «خرسندیم که در آینه تو را میبینیم» بلکه میگوید «خوشحالیم که حداقل حسرت دیدار تو در آینۀ ماست.»
به یاد آن پدر خسیسی افتادم که پنیر خریده بود و در شیشه کرده بود و به فرزندانش میگفت که نان را به پشت شیشه بمالند و بخورند. بعد یک روز که او در خانه نبود و پنیر در کمد قفل بود، بچهها نانشان را به دیوار کمد میمالیدند. وقتی آمد، گفت: «همین یک روز که من در خانه نبودم نمیتوانستید نان خالی بخورید؟»
این خرسندی به حسرت دیدار هم از جنس خرسندی همان بچههاست که نان به دیوار کمد میمالیدند.
@mkazemkazemi
ادباظهارم و با وصل توام کاری هست
عرض آغوش ندارم، دل افگاری هست
با همه کلفت دوری، به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
===
«عرض» در شعر بیدل، معنایی سیّال و هالهای دارد. تقریباً چیزی مشابه «عرضه داشتن» یا «اظهار کردن» است. در یادداشت قبل، به نوعی عشق محتاطانه و مؤدبانه در شعر بیدل اشاره کردیم. این که شاعر یا از کمجرئتی، یا از دلسردی و یا از ادب، میکوشد که خیلی پاپیچ معشوق نشود. حتی گاهی خوشتر میدارد که خیال آغوش معشوق را از سر بدر کند و به دل افگار خود پناه ببرد.
مشتاق جلوۀ تو ندارد دماغ گل
آنجا دل شکسته به یاد تو بو کنند
«کلفَت» بیت دوم به معنی «سختی» و «زحمت» است. این کلمه همیشه در شعر بیدل همین معنی را دارد. بیت دوم بسیار زیباست و از شاهبیتهای بیدل. جالب است که نمیگوید «خرسندیم که در آینه تو را میبینیم» بلکه میگوید «خوشحالیم که حداقل حسرت دیدار تو در آینۀ ماست.»
به یاد آن پدر خسیسی افتادم که پنیر خریده بود و در شیشه کرده بود و به فرزندانش میگفت که نان را به پشت شیشه بمالند و بخورند. بعد یک روز که او در خانه نبود و پنیر در کمد قفل بود، بچهها نانشان را به دیوار کمد میمالیدند. وقتی آمد، گفت: «همین یک روز که من در خانه نبودم نمیتوانستید نان خالی بخورید؟»
این خرسندی به حسرت دیدار هم از جنس خرسندی همان بچههاست که نان به دیوار کمد میمالیدند.
@mkazemkazemi
🔵 دمی با یک شاعر اهل دل
ماشین را بنزین زدم و به دنبال متصدی پمپ بنزین میگشتم تا پول بدهم که آن متصدی با اشتیاق تمام به سویم آمد و گفت: «میدانی من چقدر دنبالت میگشتم؟»
من تعجب کردم. یعنی من این قدر دیر کرده بودم؟
ولی او ادامه داد: «نمیدانی که همه شعرهایت را حفظ هستم. آن کلیپ شعرخوانی تو پیش آقا را دارم.» و شروع کرد به خواندن: «دیدمت صبحدم در آخر صف، کولۀ سرنوشت در دستت...»
و صحبت را با خواندن شعرهای دیگری از من ادامه داد. حتی شعرهای قدیمی و غیر معروف: «نمی ز دیده نمیجوشد اگر چه باز دلم تنگ است...»
پاک غافلگیر شده بودم. ماشین را کنار کشیدم و قدری بیشتر صحبت کردیم. حسین دیهور است، شاعر و اهل دل و علاقهمند به شعرهای من. گفت که همه کتابهایم را دارد و در شبهای شیفت خودش در پمپ بنزین، آنها را میخواند. گفت که آن کتابها را به فرزندانش هم داده است که بخوانند.
شماره تلفن رد و بدل کردیم و عکسی گرفتیم. به امید دیدار دوبارۀ این دوست نادیده.
گاهی اتفاقی از این دست، کافی است که همه روز تو را شیرین کند.
@mkazemkazemi
ماشین را بنزین زدم و به دنبال متصدی پمپ بنزین میگشتم تا پول بدهم که آن متصدی با اشتیاق تمام به سویم آمد و گفت: «میدانی من چقدر دنبالت میگشتم؟»
من تعجب کردم. یعنی من این قدر دیر کرده بودم؟
ولی او ادامه داد: «نمیدانی که همه شعرهایت را حفظ هستم. آن کلیپ شعرخوانی تو پیش آقا را دارم.» و شروع کرد به خواندن: «دیدمت صبحدم در آخر صف، کولۀ سرنوشت در دستت...»
و صحبت را با خواندن شعرهای دیگری از من ادامه داد. حتی شعرهای قدیمی و غیر معروف: «نمی ز دیده نمیجوشد اگر چه باز دلم تنگ است...»
پاک غافلگیر شده بودم. ماشین را کنار کشیدم و قدری بیشتر صحبت کردیم. حسین دیهور است، شاعر و اهل دل و علاقهمند به شعرهای من. گفت که همه کتابهایم را دارد و در شبهای شیفت خودش در پمپ بنزین، آنها را میخواند. گفت که آن کتابها را به فرزندانش هم داده است که بخوانند.
شماره تلفن رد و بدل کردیم و عکسی گرفتیم. به امید دیدار دوبارۀ این دوست نادیده.
گاهی اتفاقی از این دست، کافی است که همه روز تو را شیرین کند.
@mkazemkazemi
https://telegram.me/joinchat/BpcLHj7ZE6n0l2J1fKrGRQ
اینجا حتما سر بزنید☝️☝️☝️🌹
اینجا حتما سر بزنید☝️☝️☝️🌹
🍀 امروز با بیدل
میرویم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان، گریه گَرد دامن است
عمرها شد بر خط پرگار جولان میکنیم
رفتن ما آمدنها، آمدنها رفتن است
🔹
شاعر از رفتنی توأم با اشک چشم میگوید، اشک حسرت. و مژگان خویش را به دامنی تشبیه میکند که گرد آن را میافشانند.
اما این رفتن چگونه رفتنی است؟ در بیت دوم میگوید همانند خط پرگار، رفتن و آمدن ما در هم تنیده است. معلوم نیست که میرویم یا میآییم. بیدل در بسیار جایها رفتن و آمدن را توأم دانسته است. چه در اینجا و چه در آنجا که میگفت
نفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتن
اگر برگردم از کویت، همین مقدار میگردم
و البته با یک بیان متناقضنمای، در بیتی دیگر:
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم
رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
این از خویش رفتنها و نرسیدنها، خود دستمایۀ چندین روز یادداشت ما خواهد شد که میگذارم برای روزهای بعد.
یار باقی، کار باقی.
@mkazemkazemi
میرویم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان، گریه گَرد دامن است
عمرها شد بر خط پرگار جولان میکنیم
رفتن ما آمدنها، آمدنها رفتن است
🔹
شاعر از رفتنی توأم با اشک چشم میگوید، اشک حسرت. و مژگان خویش را به دامنی تشبیه میکند که گرد آن را میافشانند.
اما این رفتن چگونه رفتنی است؟ در بیت دوم میگوید همانند خط پرگار، رفتن و آمدن ما در هم تنیده است. معلوم نیست که میرویم یا میآییم. بیدل در بسیار جایها رفتن و آمدن را توأم دانسته است. چه در اینجا و چه در آنجا که میگفت
نفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتن
اگر برگردم از کویت، همین مقدار میگردم
و البته با یک بیان متناقضنمای، در بیتی دیگر:
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم
رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
این از خویش رفتنها و نرسیدنها، خود دستمایۀ چندین روز یادداشت ما خواهد شد که میگذارم برای روزهای بعد.
یار باقی، کار باقی.
@mkazemkazemi