در «عینستاغرام» 👇 عضو شوید و مطالبش را بخوانید. بچه مردم گناه دارد؛ زحمت میکشد. نوع خاصی از طنز مینویسد که حداقل من خیلی خوش دارم.
عینستاغرام مال امید مهدینژاد است. یکی از اجلّۀ طنزنویسان زبان فارسی، از عصر مادها تا کنون.
قرار شده است هر کسی با تبلیغ من به کانالش بپیوندد، جیرینگی سه درهم برایم حساب کند. فقط مشکل این است که درهم از کجا بیارد در این روزگار؟
چی؟ میوۀ درهم؟ برو بابا دلت خوش است.
عینستاغرام مال امید مهدینژاد است. یکی از اجلّۀ طنزنویسان زبان فارسی، از عصر مادها تا کنون.
قرار شده است هر کسی با تبلیغ من به کانالش بپیوندد، جیرینگی سه درهم برایم حساب کند. فقط مشکل این است که درهم از کجا بیارد در این روزگار؟
چی؟ میوۀ درهم؟ برو بابا دلت خوش است.
Forwarded from پفنیوز
عقاب به کوه گفت: «ای کوه، این صلابت و استقامت از کجا آوردهای؟» کوه گفت: «ای کوه، این صلابت و استقامت از کجا آوردهای؟»
عقاب گفت: «من از شما میپرسم، از کجا آوردهای؟» کوه گفت: «من از شما میپرسم، از کجا آوردهای؟»
عقاب گفت: «عه اینطوریاس؟ اگه راس میگی فیش حقوقیتو منتشر کن ببینیم.» کوه گفت: «برو بچه پررو، برو سر سفرهٔ خودتون».
مکالمات سایر جانوران با سایر عوارض طبیعی، در عینستاغرام:
@Instaghram
به عینستاغرام بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/A3_Z8D9Sfri-dlAuMHDGMg
عقاب گفت: «من از شما میپرسم، از کجا آوردهای؟» کوه گفت: «من از شما میپرسم، از کجا آوردهای؟»
عقاب گفت: «عه اینطوریاس؟ اگه راس میگی فیش حقوقیتو منتشر کن ببینیم.» کوه گفت: «برو بچه پررو، برو سر سفرهٔ خودتون».
مکالمات سایر جانوران با سایر عوارض طبیعی، در عینستاغرام:
@Instaghram
به عینستاغرام بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/A3_Z8D9Sfri-dlAuMHDGMg
امروز با بیدل
کاش هجران داد من میداد اگر وصلی نبود
شمع تصویرم که از من سوختن هم ننگ داشت
🔹
شاعر از «شمع تصویر» میگوید، یعنی شمعی که بر پردۀ نقاشی کشیده شده است. به ظاهر روشن است، ولی در عمل چون تصویری از شمع است و نه خود شمع، نه میسوزد و نه تمام میشود. او راضی بود که در آتش هجران بسوزد و خاکستر شود. ولی شمع تصویر، حتی بخت سوختن هم ندارد.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید:
شمع تصویریم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است
در این بیت بیان قدری متفاوت است ولی نتیجه همین است. شمع این بار تا وقتی که رنگی بر صفحۀ تصویر باقی است، همچنان میسوزد.
در هر دو حال، بیدل موقعیتی دشوار از بلاتکلیفی را بیان میكند. موقعیتی را که به قول معروف، نه او را به بر کشند، نه به دار کشند؛ نه بسوزانند و نه از آتش بردارند.
@mkazemkazemi
کاش هجران داد من میداد اگر وصلی نبود
شمع تصویرم که از من سوختن هم ننگ داشت
🔹
شاعر از «شمع تصویر» میگوید، یعنی شمعی که بر پردۀ نقاشی کشیده شده است. به ظاهر روشن است، ولی در عمل چون تصویری از شمع است و نه خود شمع، نه میسوزد و نه تمام میشود. او راضی بود که در آتش هجران بسوزد و خاکستر شود. ولی شمع تصویر، حتی بخت سوختن هم ندارد.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید:
شمع تصویریم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است
در این بیت بیان قدری متفاوت است ولی نتیجه همین است. شمع این بار تا وقتی که رنگی بر صفحۀ تصویر باقی است، همچنان میسوزد.
در هر دو حال، بیدل موقعیتی دشوار از بلاتکلیفی را بیان میكند. موقعیتی را که به قول معروف، نه او را به بر کشند، نه به دار کشند؛ نه بسوزانند و نه از آتش بردارند.
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
خواص مرغ دستآموز دارد طینت بیدل
به هر جا میروم، تا میدهی آواز، میآیم
یک خاصیتهای خوب شعرهای بیدل (و هر شاعر جامع دیگر)، قابلیت استفاده از اینها در حالات و مقامهای گوناگون است. مثلاً این بیت را میشود در جداییهای ناگزیر به کار برد، در سفرها و دوریها. ولی این تنها نیست. من باری این بیت را در یک جلسۀ رسمی هم استفاده کردم. مرا برای سخنرانی صدا زدند و من که کمی دیر رسیدم، خطاب به مجری که از نبودنم نگران شده بود، همین بیت را خواندم: «خواص مرغ دستآموز دارد طینت بیدل / به هر جا میروم، تا میدهی آواز، میآیم.» و سخت مناسب مقام افتاد.
این هم چند بیت دیگر از این غزل طربناک و سرشار از امید
به ذوق سجدهای باز از عدم گلباز میآیم
چه شوق است این که یک پیشانی و صد ناز میآیم
طواف کعبۀ دل، آمد و رفت نفس دارد
اگر صد بار از اینجا رفته باشم، باز میآیم
بهار آرزو در دل، گل امّید در دامن
به هر رنگی که میآیم، چمنپرداز میآیم
به حکم مِهر تابان اختیاری نیست شبنم را
پر و بالم تویی چندان که در پرواز میآیم
@mkazemkazemi
خواص مرغ دستآموز دارد طینت بیدل
به هر جا میروم، تا میدهی آواز، میآیم
یک خاصیتهای خوب شعرهای بیدل (و هر شاعر جامع دیگر)، قابلیت استفاده از اینها در حالات و مقامهای گوناگون است. مثلاً این بیت را میشود در جداییهای ناگزیر به کار برد، در سفرها و دوریها. ولی این تنها نیست. من باری این بیت را در یک جلسۀ رسمی هم استفاده کردم. مرا برای سخنرانی صدا زدند و من که کمی دیر رسیدم، خطاب به مجری که از نبودنم نگران شده بود، همین بیت را خواندم: «خواص مرغ دستآموز دارد طینت بیدل / به هر جا میروم، تا میدهی آواز، میآیم.» و سخت مناسب مقام افتاد.
این هم چند بیت دیگر از این غزل طربناک و سرشار از امید
به ذوق سجدهای باز از عدم گلباز میآیم
چه شوق است این که یک پیشانی و صد ناز میآیم
طواف کعبۀ دل، آمد و رفت نفس دارد
اگر صد بار از اینجا رفته باشم، باز میآیم
بهار آرزو در دل، گل امّید در دامن
به هر رنگی که میآیم، چمنپرداز میآیم
به حکم مِهر تابان اختیاری نیست شبنم را
پر و بالم تویی چندان که در پرواز میآیم
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای طلب
دلتپیدن نیز در راهت شمار گام داشت
🔹
من این بیت را تصویری از یک «شوقِ سوخته» میبینم. شاعر با حسرت از روزگاری یاد میکند که آن قدر در راه معشوق بیطاقت میشده است که صدای تپیدن دلش، کار گام زدن به سوی معشوق میکردهاست.
این مشابهت «تپیدن دل» به چیزهای دیگر در شعر بیدل بسیار رخ داده است. یک نمونۀ زیبای آن، تشبیه به شمردن تسبیح است.
بیدل، به معبد عشق، پروای طاعتم نیست
چندان که میتپد دل، من سبحه میشمارم.
باز در فرصتی دیگر، به این تپیدنهای دل بیشتر خواهم پرداخت. نقداً این بیت دیگر را هم بخوانید که باز حسرتی خاص در خود دارد.
مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت،
تا درت دل بود، آنسوتر نمیدانم چه شد
@mkazemkazemi
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای طلب
دلتپیدن نیز در راهت شمار گام داشت
🔹
من این بیت را تصویری از یک «شوقِ سوخته» میبینم. شاعر با حسرت از روزگاری یاد میکند که آن قدر در راه معشوق بیطاقت میشده است که صدای تپیدن دلش، کار گام زدن به سوی معشوق میکردهاست.
این مشابهت «تپیدن دل» به چیزهای دیگر در شعر بیدل بسیار رخ داده است. یک نمونۀ زیبای آن، تشبیه به شمردن تسبیح است.
بیدل، به معبد عشق، پروای طاعتم نیست
چندان که میتپد دل، من سبحه میشمارم.
باز در فرصتی دیگر، به این تپیدنهای دل بیشتر خواهم پرداخت. نقداً این بیت دیگر را هم بخوانید که باز حسرتی خاص در خود دارد.
مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت،
تا درت دل بود، آنسوتر نمیدانم چه شد
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد
سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد
عشق، شکوهآلود است؛ تا چه دل فسرد امروز
سیل میرود نومید خانهای که ویران شد
🔹
پرفشانی در شعر بیدل یعنی پر و بال زدن. و وقتی پرنده از این تب و تاب بیفتد، قفس هم برایش گلستان خواهد شد. بیدل در جایی دیگر هم میگوید که با کنار نهادن آرزو و حسرت، میشود به «دُر» و «دریا» بدل شد.
آرزویی در گره بستم، دُر یکتا شدم
حسرتی از دیده بیرون ریختم، دریا شدم
بیت دوم هم تا حدودی در همین مسیر است. حال که دل شاعر افسرده است، این عشق است که از او شکایت دارد، چون دیگر جایی برای او نیست. دل افسرده که عشق نمیشناسد. مثال بیدل برای این معنی هم جالب است: سیل برای ویران کردن میآید. وقتی خانه خودش ویران شده است، سیل به چه امیدی به آن روی آورد؟ بیدل همین مضمون را در بیتی دیگر هم آورده است، این بار با تشبیه عشق به گنج:
ندامت میکشد عشق از دل افسردهام، بیدل
ندارد گنج در ویرانه، جز خاکی به سر کردن
@mkazemkazemi
ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد
سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد
عشق، شکوهآلود است؛ تا چه دل فسرد امروز
سیل میرود نومید خانهای که ویران شد
🔹
پرفشانی در شعر بیدل یعنی پر و بال زدن. و وقتی پرنده از این تب و تاب بیفتد، قفس هم برایش گلستان خواهد شد. بیدل در جایی دیگر هم میگوید که با کنار نهادن آرزو و حسرت، میشود به «دُر» و «دریا» بدل شد.
آرزویی در گره بستم، دُر یکتا شدم
حسرتی از دیده بیرون ریختم، دریا شدم
بیت دوم هم تا حدودی در همین مسیر است. حال که دل شاعر افسرده است، این عشق است که از او شکایت دارد، چون دیگر جایی برای او نیست. دل افسرده که عشق نمیشناسد. مثال بیدل برای این معنی هم جالب است: سیل برای ویران کردن میآید. وقتی خانه خودش ویران شده است، سیل به چه امیدی به آن روی آورد؟ بیدل همین مضمون را در بیتی دیگر هم آورده است، این بار با تشبیه عشق به گنج:
ندامت میکشد عشق از دل افسردهام، بیدل
ندارد گنج در ویرانه، جز خاکی به سر کردن
@mkazemkazemi
👇اگر آهنگهای استاد سرآهنگ را دوست دارید، برای این آهنگ ۲۳ دقیقه وقت خود را خالی کنید. ضرر نمیکنید. یک آهنگ کامل در سبک خود اوست، با همه جذابیتهایش. متن شعرها و صحبتهای این آهنگ را هم در کانال استاد سرآهنگ گذاشتهام.
نهمین نشست ماه شورای فرهنگی افغانستانیهای مقیم ایران، با محمدحسین محمدی.
امروز یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵، مؤسسۀ فرهنگی درّ دری.
امروز یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵، مؤسسۀ فرهنگی درّ دری.
جناب محمدامین اکبری گرانقدر، گردانندۀ کانال «مکتوب شوق» غزلی از بیدل را با دو خوانش ارائه کرده است. ضمن انتشار این غزل در کانال خودم، شما را به کانال خوب «مکتوب شوق» دعوت میکنم. 👇
Forwarded from مکتوب شوق
Forwarded from محمدکاظم کاظمی
نفسی چند
غزل بیدل با صدای محمدکاظم کاظمی
Forwarded from مکتوب شوق
نفسی چند جدا از نظرت می گردم
باز می آیم و برگرد سرت می گردم
هستی ام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ
هرکجا مهر تو تابد سحرت می گردم
بی تو با عالم اسباب چه کار است مرا
موج این بحر به ذوق گهرت می گردم
نیست معراج دگر مقصد تسلیم وفا
خاک این مرحله ام پی سپرت می گردم
نفس خون شده در خلوت دل بار نیافت
محرم رازم و بیرون درت می گردم
در میان هیچ نمی یابم ازین مجمع وهم
لیک بر هر چه بپیچم کمرت می گردم
وهم دوری چقدر سحر طراز است که من
همعنان تو به ذوق خبرت می گردم
وصل بیتاب پیام است چه سازم یا رب
پیش خود درهمه جا نامه برت می گردم
به نمی از عرق شرم غبارم بنشان
که من گم شده دل دربه درت می گردم
بیدل ازسعی مکن شکوه که یک گام دگر
پای خوابیدهٔ بی درد سرت می گردم
#بیدل
@maktoobeshough
باز می آیم و برگرد سرت می گردم
هستی ام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ
هرکجا مهر تو تابد سحرت می گردم
بی تو با عالم اسباب چه کار است مرا
موج این بحر به ذوق گهرت می گردم
نیست معراج دگر مقصد تسلیم وفا
خاک این مرحله ام پی سپرت می گردم
نفس خون شده در خلوت دل بار نیافت
محرم رازم و بیرون درت می گردم
در میان هیچ نمی یابم ازین مجمع وهم
لیک بر هر چه بپیچم کمرت می گردم
وهم دوری چقدر سحر طراز است که من
همعنان تو به ذوق خبرت می گردم
وصل بیتاب پیام است چه سازم یا رب
پیش خود درهمه جا نامه برت می گردم
به نمی از عرق شرم غبارم بنشان
که من گم شده دل دربه درت می گردم
بیدل ازسعی مکن شکوه که یک گام دگر
پای خوابیدهٔ بی درد سرت می گردم
#بیدل
@maktoobeshough
🍀 امروز با بیدل
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم
بهشت و دوزخ ما کردهاند خوی تو را
اینهم از بیتهای بسیار شفاف و عاطفی بیدل است. قابل توجه کسانی که بیدل را به دشوارگویی و پیچیدهسرایی منحصر میسازند.
این بیت بسیار هم کاربری است، به طوری که شاید هر یک از ما بارها در موقعیت استفاده از این شعر قرار گرفته باشیم و آن را زبان حال خود بیابیم.
این نیز گفتنی است که اخیراً در فضای مجازی، بیتی دیگر با همین وزن و قافیه به نام بیدل مشهور شده است و دست به دست میشود:
اگر بیایی و پرسی چه بردهای در خاک
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را
دوستانی که این بیت «اگر بیایی و پرسی...» را به اسم بیدل منتشر میکنید. این از بیدل نیست. شاعرش را هنوز نیافتهام، ولی این را در بعضی از آهنگهای استاد محمدحسین سرآهنگ شنیدهام.
@mkazemkazemi
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم
بهشت و دوزخ ما کردهاند خوی تو را
اینهم از بیتهای بسیار شفاف و عاطفی بیدل است. قابل توجه کسانی که بیدل را به دشوارگویی و پیچیدهسرایی منحصر میسازند.
این بیت بسیار هم کاربری است، به طوری که شاید هر یک از ما بارها در موقعیت استفاده از این شعر قرار گرفته باشیم و آن را زبان حال خود بیابیم.
این نیز گفتنی است که اخیراً در فضای مجازی، بیتی دیگر با همین وزن و قافیه به نام بیدل مشهور شده است و دست به دست میشود:
اگر بیایی و پرسی چه بردهای در خاک
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را
دوستانی که این بیت «اگر بیایی و پرسی...» را به اسم بیدل منتشر میکنید. این از بیدل نیست. شاعرش را هنوز نیافتهام، ولی این را در بعضی از آهنگهای استاد محمدحسین سرآهنگ شنیدهام.
@mkazemkazemi
🔹با سپاس از محمد قادری و نگاه انسانی او. خوب است اگر در انتشار چنین مطالبی بکوشیم. 👇
Forwarded from مکتوبات
پسر افغانستانى نشسته بود توى ونِ قيطريه-چيذر. صندلىِ خالى هم بود ولى نشسته بود آن جلو روى كنسول، كه آدم به زور مىتواند بنشيند.
آشكارا مواظب بود نگاهش با كسى تلاقى نكند. يكى گفت جا هست، بنشين. با همان سرِ به زير گفت همينجا خوبست. گفتم شايد قرار است پول ندهد، يا كمتر بدهد. قرار نبود.
پياده كه شد كرايهاش را تمام و كمال داد و رفت - توى تاريكى - سمت برج نيمهسازى كه لابد آلونكى براى سر كردنِ يك شبِ ديگر در خود داشت.
شما مىدانيد ترس از تحقير يعنى چه؟ گمانم بدانيد، چون بيشترِ ما، دستكم يكى دو بار تجربهى تحقير شدن را در زندگى داريم.
حالا اين يكى دو بار را ضرب كنيد در تمامِ دقايقِ يك شبانهروز، ضرب در تمام عمرى كه در غربت مىگذرد. نتيجهاش مىشود كارى كه ما با همسايههاى افغانستانى خود كردهايم و مىكنيم، اين همه سال.
#حسین_وی
@maktubat
آشكارا مواظب بود نگاهش با كسى تلاقى نكند. يكى گفت جا هست، بنشين. با همان سرِ به زير گفت همينجا خوبست. گفتم شايد قرار است پول ندهد، يا كمتر بدهد. قرار نبود.
پياده كه شد كرايهاش را تمام و كمال داد و رفت - توى تاريكى - سمت برج نيمهسازى كه لابد آلونكى براى سر كردنِ يك شبِ ديگر در خود داشت.
شما مىدانيد ترس از تحقير يعنى چه؟ گمانم بدانيد، چون بيشترِ ما، دستكم يكى دو بار تجربهى تحقير شدن را در زندگى داريم.
حالا اين يكى دو بار را ضرب كنيد در تمامِ دقايقِ يك شبانهروز، ضرب در تمام عمرى كه در غربت مىگذرد. نتيجهاش مىشود كارى كه ما با همسايههاى افغانستانى خود كردهايم و مىكنيم، اين همه سال.
#حسین_وی
@maktubat