Forwarded from مکتوبات
پسر افغانستانى نشسته بود توى ونِ قيطريه-چيذر. صندلىِ خالى هم بود ولى نشسته بود آن جلو روى كنسول، كه آدم به زور مىتواند بنشيند.
آشكارا مواظب بود نگاهش با كسى تلاقى نكند. يكى گفت جا هست، بنشين. با همان سرِ به زير گفت همينجا خوبست. گفتم شايد قرار است پول ندهد، يا كمتر بدهد. قرار نبود.
پياده كه شد كرايهاش را تمام و كمال داد و رفت - توى تاريكى - سمت برج نيمهسازى كه لابد آلونكى براى سر كردنِ يك شبِ ديگر در خود داشت.
شما مىدانيد ترس از تحقير يعنى چه؟ گمانم بدانيد، چون بيشترِ ما، دستكم يكى دو بار تجربهى تحقير شدن را در زندگى داريم.
حالا اين يكى دو بار را ضرب كنيد در تمامِ دقايقِ يك شبانهروز، ضرب در تمام عمرى كه در غربت مىگذرد. نتيجهاش مىشود كارى كه ما با همسايههاى افغانستانى خود كردهايم و مىكنيم، اين همه سال.
#حسین_وی
@maktubat
آشكارا مواظب بود نگاهش با كسى تلاقى نكند. يكى گفت جا هست، بنشين. با همان سرِ به زير گفت همينجا خوبست. گفتم شايد قرار است پول ندهد، يا كمتر بدهد. قرار نبود.
پياده كه شد كرايهاش را تمام و كمال داد و رفت - توى تاريكى - سمت برج نيمهسازى كه لابد آلونكى براى سر كردنِ يك شبِ ديگر در خود داشت.
شما مىدانيد ترس از تحقير يعنى چه؟ گمانم بدانيد، چون بيشترِ ما، دستكم يكى دو بار تجربهى تحقير شدن را در زندگى داريم.
حالا اين يكى دو بار را ضرب كنيد در تمامِ دقايقِ يك شبانهروز، ضرب در تمام عمرى كه در غربت مىگذرد. نتيجهاش مىشود كارى كه ما با همسايههاى افغانستانى خود كردهايم و مىكنيم، اين همه سال.
#حسین_وی
@maktubat