🔴
چرا حذف شهریۀ دانشآموزان مهاجر مهم است؟
محمدکاظم کاظمی
🔹
منتشر شده در سایت خبرگزاری فارس با این نشانی
http://af.farsnews.com/13950408000190
🔹
دانشآموزان مهاجر افغانستان در این سالها با چند تنگنای بزرگ روبهرو بودند. یکی محرومیت از تحصیل برای دانشآموزان بیمدرک بود و دیگری پرداخت شهریه از سوی دانشآموزان مدرکدار. و اکنون گویا هر دو تنگنا برداشته شده است.
من میدانم که اهمیت این خبر برای بسیاری از مخاطبان ایرانیِ این نوشته چندان ملموس نیست. شاید بسیاریها با خود بگویند که «پرداخت پول در مدارس که اکنون تقریباً یک رسم عمومی شده است و اختصاصی به مهاجرین ندارد.» و شاید بسیاریها نیز بگویند که «این مبلغ شهریه به راستی آن قدر سنگین بوده است که تأثیری بر خانوادۀ مهاجر بگذارد؟»
بگذارید قضیه را با روایتی ملموس بسازم. چند سال پیش با مدیر یکی از مدارس خودگردان مهاجرین صحبت میکردم. این مدارس غالباً برای تحصیل دانشآموزان بیمدرک ایجاد شدهاند، کسانی که به مدارس ایرانی راه ندارند. او میگفت که «ما در اینجا دانشآموزان مدرکدار هم داریم.» من با تعجب گفتم «خوب این دانشآموز چرا به مدرسۀ ایرانی نمیرود و میآید به مدرسۀ خودگردان، در حالی که در نهایت نه مدرک تحصیلی شما اعتبار دارد و نه بچه از اینجا به دانشگاه راه مییابد؟» گفت: «چون مدارس ایرانی شهریه میگیرند و برای اینها سخت است.» گفتم: «خوب شهریه را شما هم که میگیرید.» گفت: «ما به صورت قسطبندی شده میگیریم و به این صورت خانوادهها میتوانند بپردازند.»
این است حقیقتی که به طرزی دردناک خود را پیش چشم ما میکشد. خانوادۀ مهاجر آنقدر استطاعت ندارد که همان شهریه را به صورت یکجا بپردازد و ناچار میشود از مدرسۀ ایرانی با این همه تفاوت امکانات و امتیازهای قانونی چشم بپوشد و کودکش را به مدرسۀ خودگردان بفرستد، تا آن شهریه را قسطی بپردازد.
گواه من فقط سخنان آن مدیر مدرسه نیست. من بارها وقتی برای مجوز ثبت نام فرزندانم به ادارۀ آموزش و پرورش رفتهام، صفی بلند از مردمی را دیدهام که برای مجوز تخفیف شهریه یا پرداخت اقساطی آن (که برای بعضی موارد خاص اعلام شده بود) میآمدند.
اما چرا بسیاری از مهاجران حتی پول این شهریه را ندارند؟ چون مهاجر ما یارانه ندارد؛ مهاجر ما بیمۀ عمومی ندارد؛ آزادی اشتغال ندارد؛ غالباً اجارهنشین است چون حق خرید ملک ندارد؛ حق بازنشستگی ندارد و ملک و دارایی پدری در این سرزمین ندارد. و مهاجر ما در مقابل هزینههای مختلف دارد، هزینۀ تمدید مدارک اقامتی، هزینۀ کارت کار، اضافه هزینۀ بهداشت و درمان که گاهی برای او چند برابر محاسبه میشود.
وقتی به مجموعۀ این نداریها و تنگناها و هزینههای دیگر، شهریۀ مدارس هم افزوده میشود، دیگر کار واقعاً سخت میشود، به ویژه که او نمیتواند باقی مخارج زندگی را نپردازد. پس تنها راه چاره برای تداوم زندگی، حذف هزینۀ شهریه و در نهایت حذف کودک از مدرسه است.
با این وصف، شما خود را به جای پدر و مادری بگذارید که در اول مهر، میبیند همه کودکان همجوار و همسایه با شور و اشتیاق راهی مدرسه میشوند و فرزند او باید در خانه بنشیند یا بر سر کار برود. و از آن بالاتر، خود را به جای آن دانشآموز بگذارید. حتی تصورش هم سخت است.
باری، چنین است که حذف شهریۀ تحصیلی از دانشآموزان مهاجر، این قدر مهم میشود، این قدر کارگشا می شود و این قدر جای تحسین و سپاس دارد و در ضمن، جای گله و اندوه، که چرا این قدر دیر؟
@mkazemkazemi
چرا حذف شهریۀ دانشآموزان مهاجر مهم است؟
محمدکاظم کاظمی
🔹
منتشر شده در سایت خبرگزاری فارس با این نشانی
http://af.farsnews.com/13950408000190
🔹
دانشآموزان مهاجر افغانستان در این سالها با چند تنگنای بزرگ روبهرو بودند. یکی محرومیت از تحصیل برای دانشآموزان بیمدرک بود و دیگری پرداخت شهریه از سوی دانشآموزان مدرکدار. و اکنون گویا هر دو تنگنا برداشته شده است.
من میدانم که اهمیت این خبر برای بسیاری از مخاطبان ایرانیِ این نوشته چندان ملموس نیست. شاید بسیاریها با خود بگویند که «پرداخت پول در مدارس که اکنون تقریباً یک رسم عمومی شده است و اختصاصی به مهاجرین ندارد.» و شاید بسیاریها نیز بگویند که «این مبلغ شهریه به راستی آن قدر سنگین بوده است که تأثیری بر خانوادۀ مهاجر بگذارد؟»
بگذارید قضیه را با روایتی ملموس بسازم. چند سال پیش با مدیر یکی از مدارس خودگردان مهاجرین صحبت میکردم. این مدارس غالباً برای تحصیل دانشآموزان بیمدرک ایجاد شدهاند، کسانی که به مدارس ایرانی راه ندارند. او میگفت که «ما در اینجا دانشآموزان مدرکدار هم داریم.» من با تعجب گفتم «خوب این دانشآموز چرا به مدرسۀ ایرانی نمیرود و میآید به مدرسۀ خودگردان، در حالی که در نهایت نه مدرک تحصیلی شما اعتبار دارد و نه بچه از اینجا به دانشگاه راه مییابد؟» گفت: «چون مدارس ایرانی شهریه میگیرند و برای اینها سخت است.» گفتم: «خوب شهریه را شما هم که میگیرید.» گفت: «ما به صورت قسطبندی شده میگیریم و به این صورت خانوادهها میتوانند بپردازند.»
این است حقیقتی که به طرزی دردناک خود را پیش چشم ما میکشد. خانوادۀ مهاجر آنقدر استطاعت ندارد که همان شهریه را به صورت یکجا بپردازد و ناچار میشود از مدرسۀ ایرانی با این همه تفاوت امکانات و امتیازهای قانونی چشم بپوشد و کودکش را به مدرسۀ خودگردان بفرستد، تا آن شهریه را قسطی بپردازد.
گواه من فقط سخنان آن مدیر مدرسه نیست. من بارها وقتی برای مجوز ثبت نام فرزندانم به ادارۀ آموزش و پرورش رفتهام، صفی بلند از مردمی را دیدهام که برای مجوز تخفیف شهریه یا پرداخت اقساطی آن (که برای بعضی موارد خاص اعلام شده بود) میآمدند.
اما چرا بسیاری از مهاجران حتی پول این شهریه را ندارند؟ چون مهاجر ما یارانه ندارد؛ مهاجر ما بیمۀ عمومی ندارد؛ آزادی اشتغال ندارد؛ غالباً اجارهنشین است چون حق خرید ملک ندارد؛ حق بازنشستگی ندارد و ملک و دارایی پدری در این سرزمین ندارد. و مهاجر ما در مقابل هزینههای مختلف دارد، هزینۀ تمدید مدارک اقامتی، هزینۀ کارت کار، اضافه هزینۀ بهداشت و درمان که گاهی برای او چند برابر محاسبه میشود.
وقتی به مجموعۀ این نداریها و تنگناها و هزینههای دیگر، شهریۀ مدارس هم افزوده میشود، دیگر کار واقعاً سخت میشود، به ویژه که او نمیتواند باقی مخارج زندگی را نپردازد. پس تنها راه چاره برای تداوم زندگی، حذف هزینۀ شهریه و در نهایت حذف کودک از مدرسه است.
با این وصف، شما خود را به جای پدر و مادری بگذارید که در اول مهر، میبیند همه کودکان همجوار و همسایه با شور و اشتیاق راهی مدرسه میشوند و فرزند او باید در خانه بنشیند یا بر سر کار برود. و از آن بالاتر، خود را به جای آن دانشآموز بگذارید. حتی تصورش هم سخت است.
باری، چنین است که حذف شهریۀ تحصیلی از دانشآموزان مهاجر، این قدر مهم میشود، این قدر کارگشا می شود و این قدر جای تحسین و سپاس دارد و در ضمن، جای گله و اندوه، که چرا این قدر دیر؟
@mkazemkazemi
Farsnews
چرا حذف شهریه دانشآموزان مهاجر مهم است؟ - FarsNews Agency
The description of my page
امسال در نمایشگاه قرآن و عترت در مشهد، فرصتی شد تا باری دیگر شاهد عرضۀ آثار هنری زیبای هنرمندان مهاجر ما باشیم. خوشبختانه در این سالها با همه عسرتها و تنگناها، هنرمندان جوان برجستهای در جامعۀ مهاجر ظهور کردهاند.
خانم فاطمه حسینی یکی از این هنرمندان است که کارهای زیبایی در شاخۀ معرقکاری فلز دارد. این تابلو زیبا را ایشان در نمایشگاه به من هدیه داد. بسیار سپاسگزارم و امیدوارم ایشان همچنان مدارج هنری را با همین سرعت بپیماید.
خانم فاطمه حسینی یکی از این هنرمندان است که کارهای زیبایی در شاخۀ معرقکاری فلز دارد. این تابلو زیبا را ایشان در نمایشگاه به من هدیه داد. بسیار سپاسگزارم و امیدوارم ایشان همچنان مدارج هنری را با همین سرعت بپیماید.
در نمایشگاه قرآن و عترت، خانم تهمینه مظفری نیز آثارش را ارائه کرده بود. ایشان در چندین رشتۀ هنری کار میکند، از جمله معماری، طراحی دکوراسیون و ماتریالدهی کارهای طراحی با لیزر. این جلد قرآن نفیس را که با همین سبک آماده شده است، به من هدیه کرد. 👇
🔴
چرا من از نقد شعر در تلگرام شانه خالی میکنم؟
🔹
دوستان بسیاری از سر لطف، شعرهایشان را به وسایل گوناگون (و اخیراً تلگرام) به من میفرستند و خواستار نقد هستند. و من معمولاً از این کار عاجزم. حالا میخواهم برای یک بار دلایل این ناتوانی را بیان کنم.
۱. وقت ندارم. این ارتباطات مجازی، بهرۀ زیادی از وقت مرا پر کرده است. بسیار کارهای ناتمام بر سر دست دارم که میخواهم اگر عمری باشد به پایان برسانم. شاید عزیزان بگویند «مگر نقد یک شعر چقدر وقت میبرد؟» ولی قصه این است که فقط یک شعر و یک شاعر نیست. به لطف خدا، هم شمار دوستان شاعر بسیار است و هم شمار شعرهای که از سر محبت به من میفرستند و تقاضای نقد دارند.
۲. مشکل بزرگتر این است که اشتغال دایمی من به نقد شعر، به حظ هنریای که از شعر میبرم صدمه زده است. من هم مثل همه آدمها دوست دارم از یک شعر بیشتر لذت ببرم، نه این که ذهنم فقط درگیر نقد آن باشد. در این سالها گاه چنین شده است که خواندن یک شعر برایم هراسناک شده است، چون همیشه حس کردهام که باید نقدش کنم. تداوم این وضع، شعر را برایم بیش از این که یک پدیدۀ فرحبخش و لذتآفرین بسازد، یک پدیدۀ رنجآفرین میسازد. آخر من هم حق دارم که هر وقت با شعری روبهرو میشوم، از آن لذت ببرم، بدون دغدغۀ نقد کردن آن.
۳. من حدود سی سال است که شعر نقد میکنم. از شعرهای شاعران بسیار مبتدی در دهۀ شصت بگیرید تا آثار بعضی از شاعران نامدار روزگار در سالهای اخیر. و همین اکنون آثار چند شاعر صاحبنام را بر سر دست دارم. به نظرم این روند باید در مورد همه رخ دهد، یعنی شاعران جوانتر ما هم برای نقد به میدان آیند. بسیاری از دوستان عزیزی که شعرشان گاه هنوز درگیر مسایل ابتدایی است، میتوانند به دوستان جوانتر مراجعه کنند تا هم اینها ورزیده شوند و هم نسل ما به بعضی کارهای دیگر برسد. چرا همیشه تصور میکنیم که شعر ما را باید الزاماً شاعری نقد کند که سی سال است نقد مینویسد و گاهی ذهنش بر اثر این کار خسته و فرسوده میشود. چرا از فکرهای جوان، ذوقهای جوان و آماده استفاده نکنیم؟
@mkazemkazemi
چرا من از نقد شعر در تلگرام شانه خالی میکنم؟
🔹
دوستان بسیاری از سر لطف، شعرهایشان را به وسایل گوناگون (و اخیراً تلگرام) به من میفرستند و خواستار نقد هستند. و من معمولاً از این کار عاجزم. حالا میخواهم برای یک بار دلایل این ناتوانی را بیان کنم.
۱. وقت ندارم. این ارتباطات مجازی، بهرۀ زیادی از وقت مرا پر کرده است. بسیار کارهای ناتمام بر سر دست دارم که میخواهم اگر عمری باشد به پایان برسانم. شاید عزیزان بگویند «مگر نقد یک شعر چقدر وقت میبرد؟» ولی قصه این است که فقط یک شعر و یک شاعر نیست. به لطف خدا، هم شمار دوستان شاعر بسیار است و هم شمار شعرهای که از سر محبت به من میفرستند و تقاضای نقد دارند.
۲. مشکل بزرگتر این است که اشتغال دایمی من به نقد شعر، به حظ هنریای که از شعر میبرم صدمه زده است. من هم مثل همه آدمها دوست دارم از یک شعر بیشتر لذت ببرم، نه این که ذهنم فقط درگیر نقد آن باشد. در این سالها گاه چنین شده است که خواندن یک شعر برایم هراسناک شده است، چون همیشه حس کردهام که باید نقدش کنم. تداوم این وضع، شعر را برایم بیش از این که یک پدیدۀ فرحبخش و لذتآفرین بسازد، یک پدیدۀ رنجآفرین میسازد. آخر من هم حق دارم که هر وقت با شعری روبهرو میشوم، از آن لذت ببرم، بدون دغدغۀ نقد کردن آن.
۳. من حدود سی سال است که شعر نقد میکنم. از شعرهای شاعران بسیار مبتدی در دهۀ شصت بگیرید تا آثار بعضی از شاعران نامدار روزگار در سالهای اخیر. و همین اکنون آثار چند شاعر صاحبنام را بر سر دست دارم. به نظرم این روند باید در مورد همه رخ دهد، یعنی شاعران جوانتر ما هم برای نقد به میدان آیند. بسیاری از دوستان عزیزی که شعرشان گاه هنوز درگیر مسایل ابتدایی است، میتوانند به دوستان جوانتر مراجعه کنند تا هم اینها ورزیده شوند و هم نسل ما به بعضی کارهای دیگر برسد. چرا همیشه تصور میکنیم که شعر ما را باید الزاماً شاعری نقد کند که سی سال است نقد مینویسد و گاهی ذهنش بر اثر این کار خسته و فرسوده میشود. چرا از فکرهای جوان، ذوقهای جوان و آماده استفاده نکنیم؟
@mkazemkazemi
🔴
«به یغما بردن یا اشتراک مفاخر؟»
و چند مطلب تازۀ دیگر، در سایت محمدکاظم کاظمی
http://www.mkkazemi.com/
«به یغما بردن یا اشتراک مفاخر؟»
و چند مطلب تازۀ دیگر، در سایت محمدکاظم کاظمی
http://www.mkkazemi.com/
آهنگی عیدانه از استاد سرآهنگ. متن شعرهای آن هم در کانال استاد سرآهنگ درج شده است. 👇
دریغا. غفار یعقوبی هم راهی کرانههای دور شد. دربارۀ او باز بیشتر خواهم نوشت. اکنون فقط این اطلاعیه را بخوانید.
زین دردمند، حرفی باید شنیده رفتن
تودیع غفار یعقوبی، روزنامهنگار
پنجشنبه ۱۷ تیرماه ۱۳۹۵، ساعت ۶ عصر
مشهد، طلاب، بین امت ۲۲ و ۲۴، پلاک ۱۸۸
مؤسسۀ فرهنگی درّ دری
زین دردمند، حرفی باید شنیده رفتن
تودیع غفار یعقوبی، روزنامهنگار
پنجشنبه ۱۷ تیرماه ۱۳۹۵، ساعت ۶ عصر
مشهد، طلاب، بین امت ۲۲ و ۲۴، پلاک ۱۸۸
مؤسسۀ فرهنگی درّ دری
🔑 کلیدِ درِ باز
(شرحی بر بیتی از بیدل که دوستی از من پرسیده است)
🔹
دخل در کار جهان کم کن، که مانند هلال
میشود از ناخنت آخر نمایان پشت دست
🔹
پشت دست در شعر بیدل نشانۀ افسوس است، چون آدم در هنگام افسوس خوردن پشت دست به دندان میگزد.
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دمزدن
پشت دست خود به دندان ندامت کندن است
ناخن میتواند نشانۀ فضولی کردن یا همان دخل در کار دیگران کردن باشد. بیدل هم انگشت را با «دخل» ارتباط داده است، هم ناخن را.
دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل است
ناخنی تا هست دور از سینههای خسته باش
حالا شاعر ماه نو را به ناخن تشبیه میکند و ماه کامل را به پشت دست که گرد است. میگوید همانطور که ماه نو به مرور به بدر یا ماه کامل خواهد کشید، ناخن فضولی تو هم در نهایت به پشت دست افسوس مبدل میشود.
حاصل کلام این که فضولی کردن در کار دنیا، نهایتش پیشیمانی و افسوس است.
@mkazemkazemi
(شرحی بر بیتی از بیدل که دوستی از من پرسیده است)
🔹
دخل در کار جهان کم کن، که مانند هلال
میشود از ناخنت آخر نمایان پشت دست
🔹
پشت دست در شعر بیدل نشانۀ افسوس است، چون آدم در هنگام افسوس خوردن پشت دست به دندان میگزد.
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دمزدن
پشت دست خود به دندان ندامت کندن است
ناخن میتواند نشانۀ فضولی کردن یا همان دخل در کار دیگران کردن باشد. بیدل هم انگشت را با «دخل» ارتباط داده است، هم ناخن را.
دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل است
ناخنی تا هست دور از سینههای خسته باش
حالا شاعر ماه نو را به ناخن تشبیه میکند و ماه کامل را به پشت دست که گرد است. میگوید همانطور که ماه نو به مرور به بدر یا ماه کامل خواهد کشید، ناخن فضولی تو هم در نهایت به پشت دست افسوس مبدل میشود.
حاصل کلام این که فضولی کردن در کار دنیا، نهایتش پیشیمانی و افسوس است.
@mkazemkazemi
🔴 افغانستان و نام مردم آن
🔹 محمدکاظم کاظمی
نمیتوان انکار کرد که بخشی از احساس یا تصویر ذهنیای که از پدیدهها داریم، به نامشان ارتباط مییابد. این که نام یک پدیده تا چه حد با ماهیت آن سازگار است، موضوعی است مهم و قابل تأمل.
هم بدین دلیل است که نهادن نامهای نیکو بر اشخاص و یادکردن آنها با نامی که خود میپسندند، از وظایف اجتماعی انسانهاست و از جمله آداب معاشرت دانسته میشود.
مسلماً وقتی پای یک قوم، طایفه یا ملت به میان میآید، قضیه حساسیت بیشتری مییابد، بهویژه اگر آن قوم، طایفه یا ملت با ما پیوندی دینی، زبانی، تاریخی و فرهنگی داشته باشد و ما را نیازمند مراوده و ارتباط دایمی بسازد.
با این وصف هیچ بیجا نیست اگر ما مردم افغانستان از همزبانان ایرانی خویش انتظار داشته باشیم که نام کشور و مردم ما را با دقت و درستی به کار برند. این انتظاری است که تا کنون به تمام و کمال برآورده نشده است و بسیاری از مردم افغانستان از این که در گفتارهای روزانهی مردم و حتی گاه رسانههای ایران، با عبارت «افاغنه» یاد میشوند، ناخشنود هستند.
واقعیت امر هم این است که کاربرد عبارتهایی همچون «افاغنه» و «افغانی» و در شکل محاورهایاش «افغونی»، خالی از بار تحقیر و تخفیف هم نبوده است. به همین سبب هرگاه نیمه ناخوشایند حضور مردم افغانستان در ایران مورد نظر بوده است، کاربرد این کلمات بیشتر شده است.
اما به راستی نام درست این کشور و این ملت چیست؟ و مردم ایران، به ویژه رسانهها که وظیفه حساستری در این امور دارند، باید چه نامهایی را به کار برند؟
🚫
«افاغنه» موهنترین نامی است که میتوان به مردم افغانستان داد، به ویژه با توجه به سابقهی تاریخی این نام در قضایای حملهی هوتکیان به اصفهان و براندازی سلطنت صفوی. به همین دلیل، این نام حتی اگر با نیت تحقیر و توهین هم به کار نرفته، همواره این اثر را داشته است.
اما «افغانی» ضمن این که خالی از تحقیر نیست، از نظر دستوری هم ایراد دارد، چون «ی» نسبت را نمیتوان به قوم اضافه کرد و از آن، گروهی از مردم را در نظر داشت. در این مورد استاد ابوالحسن نجفی در کتاب ارزشمند «غلط ننویسیم» میگوید: «اهل کشور افغانستان را باید افغان بنامیم و نه افغانی، چنان که اهل کشور ترکیه و استان کردستان را ترک و کرد مینامیم و نه ترکی و کردی.»(۱) کلمهی «افغانی» در واقع واحد پول افغانستان است.
✅
پس نام درست برای ملت افغانستان چیست؟ قانون اساسی افغانستان کلمهی «افغان» را پیشنهاد میکند: (بر هر فردی از افراد ملت افغانستان کلمهی افغان اطلاق میگردد.»(۲) پس در مراجع رسمی، دیپلماتیک و رسانهای، کاربرد کلمهی «افغان» برای اتباع این کشور بلامانع است.
ولی نباید از نظر دور داشت که در نظر گروه وسیعی از مردم افغانستان، کاربرد «افغان» هم خالی از اشکال نیست، چون نام قوم «افغان» (پشتون) را تداعی میکند که فقط یکی از اقوام این کشور است و انتساب همه مردم افغانستان به این قوم، خالی از اشکال نیست. مثل این که همه مردم هندوستان را «هندو» بنامیم.
اگر از این زاویه بنگریم، کاربرد کلمهی «افغانستانی» برای مردم افغانستان مناسبتر به نظر میرسد، هرچند از نظر حاکمیت کنونی این کشور، «افغانستانی» نامیدن مردم افغانستان، اعتراضی غیرمستقیم به قوانین رسمی و عرف دیپلماتیک کنونی به حساب میآید، چون قوهی حاکمهی افغانستان بر آن است که همه مردم این کشور، حتی از اقوام گوناگون، «افغان» به حساب میآیند.
✳️
با آنچه گفته شد، از مردم و رسانههای کشور همزبان ایران انتظار میرود که مردم کشور افغانستان را «افغانستانی» یا «افغان» بنامند و این را در خاطر داشته باشند که نامی که بر یک پدیده میگذاریم، در تصویری که از آن پدیده در ذهن ما نقش میبندد، نقشی اساسی دارد.
پینوشتها
۱. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، چاپ دهم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ذیل «افغان / افغانی».
۲. قانون اساسی افغانستان، بند چهارم.
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
www.mkkazemi.com
@mkazemkazemi
🔹 محمدکاظم کاظمی
نمیتوان انکار کرد که بخشی از احساس یا تصویر ذهنیای که از پدیدهها داریم، به نامشان ارتباط مییابد. این که نام یک پدیده تا چه حد با ماهیت آن سازگار است، موضوعی است مهم و قابل تأمل.
هم بدین دلیل است که نهادن نامهای نیکو بر اشخاص و یادکردن آنها با نامی که خود میپسندند، از وظایف اجتماعی انسانهاست و از جمله آداب معاشرت دانسته میشود.
مسلماً وقتی پای یک قوم، طایفه یا ملت به میان میآید، قضیه حساسیت بیشتری مییابد، بهویژه اگر آن قوم، طایفه یا ملت با ما پیوندی دینی، زبانی، تاریخی و فرهنگی داشته باشد و ما را نیازمند مراوده و ارتباط دایمی بسازد.
با این وصف هیچ بیجا نیست اگر ما مردم افغانستان از همزبانان ایرانی خویش انتظار داشته باشیم که نام کشور و مردم ما را با دقت و درستی به کار برند. این انتظاری است که تا کنون به تمام و کمال برآورده نشده است و بسیاری از مردم افغانستان از این که در گفتارهای روزانهی مردم و حتی گاه رسانههای ایران، با عبارت «افاغنه» یاد میشوند، ناخشنود هستند.
واقعیت امر هم این است که کاربرد عبارتهایی همچون «افاغنه» و «افغانی» و در شکل محاورهایاش «افغونی»، خالی از بار تحقیر و تخفیف هم نبوده است. به همین سبب هرگاه نیمه ناخوشایند حضور مردم افغانستان در ایران مورد نظر بوده است، کاربرد این کلمات بیشتر شده است.
اما به راستی نام درست این کشور و این ملت چیست؟ و مردم ایران، به ویژه رسانهها که وظیفه حساستری در این امور دارند، باید چه نامهایی را به کار برند؟
🚫
«افاغنه» موهنترین نامی است که میتوان به مردم افغانستان داد، به ویژه با توجه به سابقهی تاریخی این نام در قضایای حملهی هوتکیان به اصفهان و براندازی سلطنت صفوی. به همین دلیل، این نام حتی اگر با نیت تحقیر و توهین هم به کار نرفته، همواره این اثر را داشته است.
اما «افغانی» ضمن این که خالی از تحقیر نیست، از نظر دستوری هم ایراد دارد، چون «ی» نسبت را نمیتوان به قوم اضافه کرد و از آن، گروهی از مردم را در نظر داشت. در این مورد استاد ابوالحسن نجفی در کتاب ارزشمند «غلط ننویسیم» میگوید: «اهل کشور افغانستان را باید افغان بنامیم و نه افغانی، چنان که اهل کشور ترکیه و استان کردستان را ترک و کرد مینامیم و نه ترکی و کردی.»(۱) کلمهی «افغانی» در واقع واحد پول افغانستان است.
✅
پس نام درست برای ملت افغانستان چیست؟ قانون اساسی افغانستان کلمهی «افغان» را پیشنهاد میکند: (بر هر فردی از افراد ملت افغانستان کلمهی افغان اطلاق میگردد.»(۲) پس در مراجع رسمی، دیپلماتیک و رسانهای، کاربرد کلمهی «افغان» برای اتباع این کشور بلامانع است.
ولی نباید از نظر دور داشت که در نظر گروه وسیعی از مردم افغانستان، کاربرد «افغان» هم خالی از اشکال نیست، چون نام قوم «افغان» (پشتون) را تداعی میکند که فقط یکی از اقوام این کشور است و انتساب همه مردم افغانستان به این قوم، خالی از اشکال نیست. مثل این که همه مردم هندوستان را «هندو» بنامیم.
اگر از این زاویه بنگریم، کاربرد کلمهی «افغانستانی» برای مردم افغانستان مناسبتر به نظر میرسد، هرچند از نظر حاکمیت کنونی این کشور، «افغانستانی» نامیدن مردم افغانستان، اعتراضی غیرمستقیم به قوانین رسمی و عرف دیپلماتیک کنونی به حساب میآید، چون قوهی حاکمهی افغانستان بر آن است که همه مردم این کشور، حتی از اقوام گوناگون، «افغان» به حساب میآیند.
✳️
با آنچه گفته شد، از مردم و رسانههای کشور همزبان ایران انتظار میرود که مردم کشور افغانستان را «افغانستانی» یا «افغان» بنامند و این را در خاطر داشته باشند که نامی که بر یک پدیده میگذاریم، در تصویری که از آن پدیده در ذهن ما نقش میبندد، نقشی اساسی دارد.
پینوشتها
۱. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، چاپ دهم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ذیل «افغان / افغانی».
۲. قانون اساسی افغانستان، بند چهارم.
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
www.mkkazemi.com
@mkazemkazemi
👍1
🔴 آنجا که از معلم میخواهند که دوچرخه بخرد
گر ... هزار دشمن دارد
بر تن ز دعای خیر جوشن دارد
از حق طلبم که جد پاکش او را
از هر خطری که هست، ایمن دارد
🔹
این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درستتر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.
شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند میخواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا بدین عقیده ندارد که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.
البته بحث توسل به بزرگان دین و درخواست از آنان برای واسطه شدن نزد خدا، بحثی دیگر است. من در اینجا به آن نمیپردازم. ولی اینجا گویا برعکس است. گویا شاعر از خدا میخواهد که واسطه شود تا بزرگان دین حاجت دهند.
من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار میبینم این باور و این نگرش را که گویا ائمۀ دین خودشان شفا میدهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب میکنند، خودشان گرهها و مشکلات آدمها را حل میکنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمهخدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.
بهراستی بزرگان دین برای شفادادن و گرهگشایی و معجزه و کرامت خلق شدهاند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنویای که خدا از او انتظار دارد دست یابد؟ گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا میخواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانشآموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری میکنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.
@mkazemkazemi
گر ... هزار دشمن دارد
بر تن ز دعای خیر جوشن دارد
از حق طلبم که جد پاکش او را
از هر خطری که هست، ایمن دارد
🔹
این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درستتر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.
شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند میخواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا بدین عقیده ندارد که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.
البته بحث توسل به بزرگان دین و درخواست از آنان برای واسطه شدن نزد خدا، بحثی دیگر است. من در اینجا به آن نمیپردازم. ولی اینجا گویا برعکس است. گویا شاعر از خدا میخواهد که واسطه شود تا بزرگان دین حاجت دهند.
من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار میبینم این باور و این نگرش را که گویا ائمۀ دین خودشان شفا میدهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب میکنند، خودشان گرهها و مشکلات آدمها را حل میکنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمهخدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.
بهراستی بزرگان دین برای شفادادن و گرهگشایی و معجزه و کرامت خلق شدهاند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنویای که خدا از او انتظار دارد دست یابد؟ گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا میخواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانشآموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری میکنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.
@mkazemkazemi
غفار یعقوبی و مهاجرتی دیگر. در سایت محمدکاظم کاظمی.
http://www.mkkazemi.com/1395/04/21/ghaffar/
http://www.mkkazemi.com/1395/04/21/ghaffar/
🔴 بوق شیطان و ستون شیطان
شادروان استاد مرتضی مطهری در یکی از کتابهایش (به گمانم اسلام و مقتضیات زمان) حکایت جالبی را از مرحوم فلسفی خطیب معروف آورده است که من اکنون نقل به مضمون میکنم. استاد مطهری میگوید:
آقای فلسفی میگفت که بلندگو را در مجالس دینی من رواج دادم. قبل از من خطیبها از آن پرهیز داشتند. در جایی سخنرانی داشتم. قبل از من خطیبی دیگر بر منبر رفت. آن خطیب گفت: «این بوق شیطان را ببرید» و بلندگو را بردند. ولی صدای سخنرانی آن خطیب بر اثر ازدحام جمعیت به کسی نرسید. وقتی نوبت سخنرانی من رسید، گفتم «آن بوق شیطان را بیاورید.»
شاید برای ما که اکنون بیش از نیم قرن با آن زمان فاصله داریم، بسیار عجیب به نظر آید و حتی باورنکردنی باشد که کسی بلندگو را بوق شیطان بداند. ولی شاید نیم قرن بعد یا حتی زودتر، چیزهای دیگری هم عجیب به نظر آید، از جمله همین عکس. این عکس 👇 مربوط به نمایشگاه رسانههای دیجیتال است که در آن، به ستونی به نام یوتیوب که نماد شیطان دانسته شده است، سنگ میزنند. محوکردن چهرهها کار من است. اگر خواستید، اصل عکس را با ذرهبین شیطان یعنی گوگل بیابید.
@mkazemkazemi
شادروان استاد مرتضی مطهری در یکی از کتابهایش (به گمانم اسلام و مقتضیات زمان) حکایت جالبی را از مرحوم فلسفی خطیب معروف آورده است که من اکنون نقل به مضمون میکنم. استاد مطهری میگوید:
آقای فلسفی میگفت که بلندگو را در مجالس دینی من رواج دادم. قبل از من خطیبها از آن پرهیز داشتند. در جایی سخنرانی داشتم. قبل از من خطیبی دیگر بر منبر رفت. آن خطیب گفت: «این بوق شیطان را ببرید» و بلندگو را بردند. ولی صدای سخنرانی آن خطیب بر اثر ازدحام جمعیت به کسی نرسید. وقتی نوبت سخنرانی من رسید، گفتم «آن بوق شیطان را بیاورید.»
شاید برای ما که اکنون بیش از نیم قرن با آن زمان فاصله داریم، بسیار عجیب به نظر آید و حتی باورنکردنی باشد که کسی بلندگو را بوق شیطان بداند. ولی شاید نیم قرن بعد یا حتی زودتر، چیزهای دیگری هم عجیب به نظر آید، از جمله همین عکس. این عکس 👇 مربوط به نمایشگاه رسانههای دیجیتال است که در آن، به ستونی به نام یوتیوب که نماد شیطان دانسته شده است، سنگ میزنند. محوکردن چهرهها کار من است. اگر خواستید، اصل عکس را با ذرهبین شیطان یعنی گوگل بیابید.
@mkazemkazemi
یک روز نرگس ما هم مجری پخش زنده رادیو دری شد. از مادرش کم نمی آورد.👇
تصویر زینب بیات و نرگس کاظمی، در حال اجرای زندۀ برنامۀ «آهنگ زندگی» رادیو دری. 👇