Forwarded from کانال زینب بیات
▪️پرسشهای بیپاسخ
🔺زينب بیات
خبر از یک اتفاق، یک اتفاق تلخ، یک مرگ حکایت دارد. این طور خبرهای حساس را ذهن معمولا با جدیت بیشتری دنبال میکند، کی بود، چی بود، چند ساله بود نامش چی بود و چگونه این اتفاق افتاد؟
🔺
تا چند روز حتی نام فرد کشته شده مشخص نیست و تنها به عنوان پاکبان پل نیایش یاد میشود. حدس و گمانهای غیررسمی آغاز میشود. آهسته آهسته جزئیاتی هم از این اتفاق به صورت پراکنده منتشر میشود. نامش را در لابلای کامنتهای یک پست در فضای مجازی میخوانم... الیاس محمدی از افغانستان.
🔺
تلخ است که یک پاکبان درحین خدمت بمیرد...
و این که یک جوان نوزده ساله بمیرد...
نوزده سالگی سن مرگ نیست سن آرزو و امید است.
و این که یک جوان آوارهی افغانستانی بمیرد که حتما به دلیل مشکلاتی از خاک خود پناه آورده به اینجا...
کنش و واکنش مردمی در فضای مجازی شروع میشود که جامعهی انسانی است و عواطف در آن زنده است.
🔺
اما رسانههای رسمی، چنان که باید به آن نمیپردازند و به این پرسشها پاسخی ارائه نمیشود:
- چرا این اتفاق افتاده؟
- چرا خشونتورزی این قدر عادی میشود ؟
- سهم قضاوتها و پیشداوریها در این اتفاق چقدر است؟
- تحلیلگران علوم انسانی در این باره چه میگویند...
- و اینکه چقدر نیاز داریم به جای زبان زور و خشونت، به جای زدن و گلاویزشدن و هلدادن و پرتاب کردن، به روشهای دیگری هم، برای حل اختلافات و ابراز نظرات خود، فکر کنیم و آن را در سیستم آموزشی و پرورشی خود بگنجانیم و چقدر جای این نوع آموزشهای کاربردی در مدارس ما خالی است.
🔺
بستن چشم به روی چنین اتفاقهایی، دردی را دوا نمیکند...
بستن چشم و نپرداختن به آن، یعنی رضایت بر آن، یعنی مرگ الیاس و الیاسهای دیگری...
وای بر روزی که مرگها، عادی شود و جامعه را بیدار نکند.
🔺️
اگر مملکت آرام بود، حالا الیاس در نوزده سالگی، میتوانست یک دانشجو باشد با همسن و سالان خود مشغول درس و بحث در دانشگاه کابل یا هرات... و نه یک پاکبان مهاجر در تهران ...
اگر مملکت آرام بود حالا الیاس با پیچیدن رایحهی اسفند ماه، در روستای "بند بنفش" اوبه در ولایت هرات، آمادهی افشاندن بذر بنفشه در سرزمین مادری خود بود...
دریغ که حالا "بند بنفش"، بدن بیجان او را در آغوش گرفت و دریغ که در سایهی بازی قدرتخواهی کور طا،لبانی، روز به روز مردم، بیشتر در به در میشوند و الیاسها پرپر و شکیلاها زنده به گور...
#الیاس_محمدی
@zaynabbayat
🔺زينب بیات
خبر از یک اتفاق، یک اتفاق تلخ، یک مرگ حکایت دارد. این طور خبرهای حساس را ذهن معمولا با جدیت بیشتری دنبال میکند، کی بود، چی بود، چند ساله بود نامش چی بود و چگونه این اتفاق افتاد؟
🔺
تا چند روز حتی نام فرد کشته شده مشخص نیست و تنها به عنوان پاکبان پل نیایش یاد میشود. حدس و گمانهای غیررسمی آغاز میشود. آهسته آهسته جزئیاتی هم از این اتفاق به صورت پراکنده منتشر میشود. نامش را در لابلای کامنتهای یک پست در فضای مجازی میخوانم... الیاس محمدی از افغانستان.
🔺
تلخ است که یک پاکبان درحین خدمت بمیرد...
و این که یک جوان نوزده ساله بمیرد...
نوزده سالگی سن مرگ نیست سن آرزو و امید است.
و این که یک جوان آوارهی افغانستانی بمیرد که حتما به دلیل مشکلاتی از خاک خود پناه آورده به اینجا...
کنش و واکنش مردمی در فضای مجازی شروع میشود که جامعهی انسانی است و عواطف در آن زنده است.
🔺
اما رسانههای رسمی، چنان که باید به آن نمیپردازند و به این پرسشها پاسخی ارائه نمیشود:
- چرا این اتفاق افتاده؟
- چرا خشونتورزی این قدر عادی میشود ؟
- سهم قضاوتها و پیشداوریها در این اتفاق چقدر است؟
- تحلیلگران علوم انسانی در این باره چه میگویند...
- و اینکه چقدر نیاز داریم به جای زبان زور و خشونت، به جای زدن و گلاویزشدن و هلدادن و پرتاب کردن، به روشهای دیگری هم، برای حل اختلافات و ابراز نظرات خود، فکر کنیم و آن را در سیستم آموزشی و پرورشی خود بگنجانیم و چقدر جای این نوع آموزشهای کاربردی در مدارس ما خالی است.
🔺
بستن چشم به روی چنین اتفاقهایی، دردی را دوا نمیکند...
بستن چشم و نپرداختن به آن، یعنی رضایت بر آن، یعنی مرگ الیاس و الیاسهای دیگری...
وای بر روزی که مرگها، عادی شود و جامعه را بیدار نکند.
🔺️
اگر مملکت آرام بود، حالا الیاس در نوزده سالگی، میتوانست یک دانشجو باشد با همسن و سالان خود مشغول درس و بحث در دانشگاه کابل یا هرات... و نه یک پاکبان مهاجر در تهران ...
اگر مملکت آرام بود حالا الیاس با پیچیدن رایحهی اسفند ماه، در روستای "بند بنفش" اوبه در ولایت هرات، آمادهی افشاندن بذر بنفشه در سرزمین مادری خود بود...
دریغ که حالا "بند بنفش"، بدن بیجان او را در آغوش گرفت و دریغ که در سایهی بازی قدرتخواهی کور طا،لبانی، روز به روز مردم، بیشتر در به در میشوند و الیاسها پرپر و شکیلاها زنده به گور...
#الیاس_محمدی
@zaynabbayat
❤8😢1