Forwarded from طعم شاعرانگی
چند تکبیت از غزلیات بیدل که امروز در کنار بررسی رباعیات، به آنها اشاره شد:
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است
وا کردن مژگان، کم از آغوش نباشد
در دیر محبت که ادب آینهدار است
خاموش به آن شعله که خاموش نباشد
🔹
ادباظهارم و با وصل توام کاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاری هست
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینهی ما حسرت دیداری هست
🔹
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
باز میآیم و بر گرد سرت میگردم
هستیام گرد خرام است، چه صحرا و چه باغ
هر کجا مهر تو تابد سحرت میگردم
به نمی از عرق شرم غبارم بنشان
که من گمشدهدل دربهدرت میگردم
🔹
عید است غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
سهل است شفاعتگری جرم دو عالم
گر قابل یک ذره گناه تو توان شد
🔹
خواری جزای پای ز دامن کشیدن است
دریاب اشکِ از مژه بیرون دویده را
🔹
نهان از تو میباختم با تو عشقی
تو فهمیده بودی نفهمیده بودم
🔹
به باغی که چون صبح خندیده بودم
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم
به زاهد نگفتم ز درد محبت
که نشنیده بود آن چه من دیده بودم
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود، لغزیده بودم
🔹
آبرو خواهی، مقیم آستان خویش باش
اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است
🔹
همان چون سایه ما و سجدهی شکر جبینسایی
که تا آن آستان، بیزحمتِ پا میبرد ما را
چو کار نارسای عاجزان با این همه پستی
به جز دست دعا دیگر که بالا میبرد ما را؟
ندارد نشئهی آزادی ما، ساغر دیگر
غبار دامن افشاندن، به صحرا میبرد ما را
🔹
به سودای هوس عمری در این بازار گردیدم
کنون گرد سرم گردان، که من بسیار گردیدم
🔹
در خاک تربتم نفسی میزند غبار
بیدل هنوز زندهی عشقم، نمردهام!
🔹
خرمن هستی به برق وهم عقبا سوختیم
آه از آن آتش که ما در یادش اینجا سوختیم
وصل هم آبی نزد بر آتشِ سعیِ طلب
همچو خوابِ دیدهی ماهی به دریا سوختیم
شب که شمع جلوهات آتشفروز ناز بود،
ما و بیدل با پر پروانه یکجا سوختیم
🔹
نفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتن
اگر برگردم از کویت، همین مقدار میگردم
🔹
جنس موهوم هوس شیفتهی ارزش نیست
قیمت ما همه این بس که به بازار توایم
#بیدل
#طعم_شعر
@tamsher
@tamnaqd
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است
وا کردن مژگان، کم از آغوش نباشد
در دیر محبت که ادب آینهدار است
خاموش به آن شعله که خاموش نباشد
🔹
ادباظهارم و با وصل توام کاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاری هست
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینهی ما حسرت دیداری هست
🔹
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
باز میآیم و بر گرد سرت میگردم
هستیام گرد خرام است، چه صحرا و چه باغ
هر کجا مهر تو تابد سحرت میگردم
به نمی از عرق شرم غبارم بنشان
که من گمشدهدل دربهدرت میگردم
🔹
عید است غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
سهل است شفاعتگری جرم دو عالم
گر قابل یک ذره گناه تو توان شد
🔹
خواری جزای پای ز دامن کشیدن است
دریاب اشکِ از مژه بیرون دویده را
🔹
نهان از تو میباختم با تو عشقی
تو فهمیده بودی نفهمیده بودم
🔹
به باغی که چون صبح خندیده بودم
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم
به زاهد نگفتم ز درد محبت
که نشنیده بود آن چه من دیده بودم
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود، لغزیده بودم
🔹
آبرو خواهی، مقیم آستان خویش باش
اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است
🔹
همان چون سایه ما و سجدهی شکر جبینسایی
که تا آن آستان، بیزحمتِ پا میبرد ما را
چو کار نارسای عاجزان با این همه پستی
به جز دست دعا دیگر که بالا میبرد ما را؟
ندارد نشئهی آزادی ما، ساغر دیگر
غبار دامن افشاندن، به صحرا میبرد ما را
🔹
به سودای هوس عمری در این بازار گردیدم
کنون گرد سرم گردان، که من بسیار گردیدم
🔹
در خاک تربتم نفسی میزند غبار
بیدل هنوز زندهی عشقم، نمردهام!
🔹
خرمن هستی به برق وهم عقبا سوختیم
آه از آن آتش که ما در یادش اینجا سوختیم
وصل هم آبی نزد بر آتشِ سعیِ طلب
همچو خوابِ دیدهی ماهی به دریا سوختیم
شب که شمع جلوهات آتشفروز ناز بود،
ما و بیدل با پر پروانه یکجا سوختیم
🔹
نفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتن
اگر برگردم از کویت، همین مقدار میگردم
🔹
جنس موهوم هوس شیفتهی ارزش نیست
قیمت ما همه این بس که به بازار توایم
#بیدل
#طعم_شعر
@tamsher
@tamnaqd