کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
951 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
Forwarded from ناخواناخوانی
#متن‌خوانی

> فدای یک تای موی تو...


اَنَس ابن مالِک گوید:
نزدِ رسولِ خدای شدم. بر حصیری خفته بود ليفين، و آن در پهلوی وی نشان کرده بود.
چون مرا بديد، گفت: «یا اَنَس، با تو هیچ‌کس هست؟»
گفتم: «نه، یا رسولَ‌الله.»
گفت: «بدان که اَجلِ من نزدیک آمده است و هیچ‌ چیز نیست به من دوست‌تر از مرگ و از دیدار خدای. و مؤمن را خود هیچ راحت نبوَد تا به خدای نرسد.»
آنگه زار بگریست.
گفتم: «یا رسول‌الله، چرا می‌گریی؟»
گفت: «چرا نگریم که می‌دانم چه بر روی خواهد رسید امّتِ مرا از پسِ مرگِ من، از هواها و بریدنِ رَحِم و دوستيِ دنيا. یا اَنَس، بلال را بگوی تا یارانِ مرا همه بخواند تا سخنی فرا ایشان بگویم.»

اَنَس بلال را بگفت. بلال آواز داد که «يا مَعشَرِ مُهاجرین و اَنصار!»
یاران همه به مسجدِ رسول حاضر آمدند منتظرِ سخنِ رسول.
ساعتی برآمد.

رسولِ خدای سر از درِ حجرۀ عایشه بیرون کرد: روی او چون ماهِ شبِ چهارده، تن و جان ضعیف ببوده چون شمعِ تاوَنده، رِدای پشمین بر دوش افکنده.
برخاستند دو بازوی او را بگرفتند به محراب آوردند.
رسول گفت: «مرا بر پای بدارید تا همه سخنِ من بشنوند که طاقتم نیست که سخن بلند گویم.»
پس گفت: «ای یارانِ من! هیچ تقصیر کردم در حقِ شما و در ادای وحی و پیغام‌های خدای که به شما گزاردم؟»
گفتند: «تن و جانِ ما فدای تو باد! هیچ تقصیر نکردی.»
گفت: «مهربان رسولی بودم بر شما؟»
یاران همه بگریستند. گفتند: «نَهمار بودی.»
گفت: «هیچ دانید که شما را به چه خواندم؟»
گفتند: «تا بگویی.»
گفت: «مرا به شما حاجتی است.»
گفتند: «تن و جانِ ما فدای تو بادا! آن چه حاجت است؟»
گفت: «حاجتم آن است که هرکه از شما بر من خَصمی دارد به رویی از روی‌ها، امروز بکنید! فردا را بازمنهید که مرا طاقتِ دادِ قیامت نیست.»
خروش از میانِ یاران برآمد. گفتند: «مَعاذَالله کسی را بر تو خَصمی بوِد!»
دیگربار رسول این سخن وابگفت.

عُکّاشه ابن مِحصَنِ اسَدی برخاست گفت: «یا رسول‌الله، من بر تو خصمی دارم به تازیانه‌ای که مرا زده‌ای در فلان حَرب. که من آن‌روز تب داشتم، در مَصاف راست نمی‌توانستم ایستادن. تو صف راست همی‌کردی، مرا تازیانه‌ای بزدی گرم. آن بر من سخت‌تر آمد از آن تب. بدان بر تو خَصمی دارم. قصاص خواهم!»
رسول گفت: «هَلا بروید تازیانه‌ای از حجره بیاورید!»
کس به حجرۀ عایشه فرستاد تا تازیانه بیاورد.

چون تازیانه به‌دست گرفت عُکّاشه، گفت: «یا رسول‌الله، گر داد راست می‌دهی، این تازیانه نه آن است که مرا بِدان زدی. من آن خواهم!»
رسول گفت: «آن در حجرۀ فاطمه است. بیارید!»
کس به در حجرۀ فاطمه شد.
گفت: «تازیانه را می چه کنید؟»
گفت: «بابای تو را می بزنند!»
فاطمه با خویشتن بیوفتید که «الله! الله! بابای من؟!»
حسن و حسین بیرون دویدند. خویشتن فرا پیشِ عُکّاشه افگندند و زاری می‌کردند که «زِنهار يا عُکّاشه! بر آن تن و جانِ ضعیفِ بابای ما رحمت کن که وی بس ناتوان است.»
رسول ایشان را خاموش کرد.

عُکّاشه تازیانه برآورد، گفت: «یا رسول‌الله، یک کار مانده است. آن‌روز که مرا آن زخم زدی، من بر پای بودم. تو را نیز بر پای باید خاست!»
رسول بر پای خاست.
عُکّاشه گفت: «آن‌روز دوشِ من برهنه بود. تو امروز رِدا بر دوش داری!»
رسولِ خدای رِدا از دوش فروافگند. خروش و هوی از میان یاران برآمد.
چون رسول رِدا از دوش بیفگند، عُکّاشه تازیانه از دست بیفگند و درجَست رسول را در بر گرفت و روی بر روی وی بازنهاد و به های‌های بگریست. گفت: «یا رسول‌الله، هرگز آن‌روز مباد و آن دل مباد و آن دست مباد که انگشتی بر عزیز تنِ تو زند! صدهزار جان چو جانِ من فدای یک تای موی تو باد! مرا مُراد همه این بود که پوستِ من به پوستِ عزیزِ تو رسد که از تو شنیدم که گفتی هرآن مؤمن که پوستِ او به پوستِ رسولِ خدای بِبَساوَد به تقَرُّب، هرگز تا آن تن بوَد زبانۀ دوزخ بدو نرسد. من این‌همه برای آن کردم.»
رسول گفت: «مرادِ تو برآمد، يا عُکّاشه. اَحسَنَ اللهُ جَزاک.»
این بگفت و در خانه شد و سر با بالش نهاد.


> از: کتابِ «قاف»
> بازخوانیِ زندگیِ آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی
> ویرایشِ «یاسین حجازی»

#قاف #رسول_خدا
#متون_کهن #نثر_فارسی


@NaaKhaaNaa