Forwarded from دیاران
⭕️قسمت ششم مستندهای دیاران را از دست ندهید
✅روایت زندگی سه خواهر نقاش افغانستانی؛ امروز ساعت ۲۰ از شبکه مستند صدا و سیما
#مستندهای_دیاران
#مهاجران_موفق
#نخبه_های_افغانستانی
♓️@diaran
✅روایت زندگی سه خواهر نقاش افغانستانی؛ امروز ساعت ۲۰ از شبکه مستند صدا و سیما
#مستندهای_دیاران
#مهاجران_موفق
#نخبه_های_افغانستانی
♓️@diaran
❤1
کانال محمدکاظم کاظمی
✳️ وطن مهر نمایشگاهی از فعالیتهای مهاجران افغانستان در مشهد. شرح در پست بعد. 👇
✳️ وطن مهر
🔻 نمایشگاه «وطن مهر» که به مناسبت روز پناهنده در بازار بزرگ ملل شهر مشهد دایر شده است، باز یک رویداد مثبت و امیدوارکننده است. در این نمایشگاه تواناییها و قابلیتهای جامعهٔ مهاجر در زمینههای مختلف هنر، ادبیات، فعالیتهای دانشگاهی، چاپ و نشر، خدمات اجتماعی، پزشکی، امور خیریه و امثال اینها به نمایش درآمده است، تواناییها و قابلیتهایی که گاه یا نادیده گرفته میشد یا مجال بروز نمییافت.
چنین رویدادهایی چند فایدهٔ مهم دارد.
🔻یکی این که چهرهای دیگر از جامعهٔ مهاجر را به جامعهٔ میزبان نشان میدهد، چهرهای که در زیر چهرهٔ کارگری مهاجران، پنهان مانده بود.
🔻 دیگر این که به خود مهاجران، به خصوص جوانان آنها احساس هویت ملی و اعتماد به نفس و علاقه به کشور میبخشد. جوانی که خود را در یک برزخ میبیند و نمیداند که در واقع به کدام جامعه تعلق دارد، میتواند به وطن خود بیندیشد و چشماندازی هرچند خفیف و کمرنگ از آیندهای خوب برای کشورش داشته باشد و نقش و جایگاه خود را در این چشمانداز بتواند ترسیم کند.
🔻 فایدهٔ دیگر، کارآفرینی و کارگشایی است. بسیاری از این مهاجران میتوانند هم برای جامعهٔ خود مفید باشند، هم برای جامعهٔ میزبان. دانش، آگاهی، هنر و صنعتی دارند که باید دیده شود تا مشتری و خواهان خودش را جذب کند.
🔹 بازدید از این نمایشگاه را به همه هموطنانم و همین طور عزیزان ایرانی که علاقهمند به مسائل افغانستان هستند توصیه میکنم. این نمایشگاه تا روز پنجشنبه ۹ تیرماه ۱۴۰۱ از ساعت ۱۷ تا ۲۱ در بازار ملل مشهد (ابتدای بلوار شهید آوینی) دایر است.
🔸 تصویرهایی که در ادامه میبینید، حاصل روز دوم نمایشگاه است. نمایشگاه غرفههای متعدد داشت، دوستان محبت کردند و عکسهای بسیاری گرفتند. ولی متأسفانه عکسهایی که من دارم همینهاست. دیگر عکسها به دست من نرسید و شرمندهٔ عزیزان ماندم.
۱. پوستر نمایشگاه وطن مهر
۲. پوستر شب شعر وطن مهر که دوشنبه ۶ تیر برگزار شد.
۳. عکس یادگاری بعد از برنامهٔ شب شعر
۴. اجرای موسیقی محلی افغانستان
۵. نمونهای از صنایع دستی و هنری عرضه شده در نمایشگاه
۶. نمونهای از تابلوهای نقاشی
۷. با ابوطالب مظفری در غرفهٔ بنیاد امیرخسرو بلخی
۸. در غرفهٔ بنیاد امیرخسرو بلخی
#وطن_مهر
#مهاجران_افغانستان
@mkazemkazemi
🔻 نمایشگاه «وطن مهر» که به مناسبت روز پناهنده در بازار بزرگ ملل شهر مشهد دایر شده است، باز یک رویداد مثبت و امیدوارکننده است. در این نمایشگاه تواناییها و قابلیتهای جامعهٔ مهاجر در زمینههای مختلف هنر، ادبیات، فعالیتهای دانشگاهی، چاپ و نشر، خدمات اجتماعی، پزشکی، امور خیریه و امثال اینها به نمایش درآمده است، تواناییها و قابلیتهایی که گاه یا نادیده گرفته میشد یا مجال بروز نمییافت.
چنین رویدادهایی چند فایدهٔ مهم دارد.
🔻یکی این که چهرهای دیگر از جامعهٔ مهاجر را به جامعهٔ میزبان نشان میدهد، چهرهای که در زیر چهرهٔ کارگری مهاجران، پنهان مانده بود.
🔻 دیگر این که به خود مهاجران، به خصوص جوانان آنها احساس هویت ملی و اعتماد به نفس و علاقه به کشور میبخشد. جوانی که خود را در یک برزخ میبیند و نمیداند که در واقع به کدام جامعه تعلق دارد، میتواند به وطن خود بیندیشد و چشماندازی هرچند خفیف و کمرنگ از آیندهای خوب برای کشورش داشته باشد و نقش و جایگاه خود را در این چشمانداز بتواند ترسیم کند.
🔻 فایدهٔ دیگر، کارآفرینی و کارگشایی است. بسیاری از این مهاجران میتوانند هم برای جامعهٔ خود مفید باشند، هم برای جامعهٔ میزبان. دانش، آگاهی، هنر و صنعتی دارند که باید دیده شود تا مشتری و خواهان خودش را جذب کند.
🔹 بازدید از این نمایشگاه را به همه هموطنانم و همین طور عزیزان ایرانی که علاقهمند به مسائل افغانستان هستند توصیه میکنم. این نمایشگاه تا روز پنجشنبه ۹ تیرماه ۱۴۰۱ از ساعت ۱۷ تا ۲۱ در بازار ملل مشهد (ابتدای بلوار شهید آوینی) دایر است.
🔸 تصویرهایی که در ادامه میبینید، حاصل روز دوم نمایشگاه است. نمایشگاه غرفههای متعدد داشت، دوستان محبت کردند و عکسهای بسیاری گرفتند. ولی متأسفانه عکسهایی که من دارم همینهاست. دیگر عکسها به دست من نرسید و شرمندهٔ عزیزان ماندم.
۱. پوستر نمایشگاه وطن مهر
۲. پوستر شب شعر وطن مهر که دوشنبه ۶ تیر برگزار شد.
۳. عکس یادگاری بعد از برنامهٔ شب شعر
۴. اجرای موسیقی محلی افغانستان
۵. نمونهای از صنایع دستی و هنری عرضه شده در نمایشگاه
۶. نمونهای از تابلوهای نقاشی
۷. با ابوطالب مظفری در غرفهٔ بنیاد امیرخسرو بلخی
۸. در غرفهٔ بنیاد امیرخسرو بلخی
#وطن_مهر
#مهاجران_افغانستان
@mkazemkazemi
👍5
Forwarded from رادیو دری
آقای فرماندار
سلام
این روزها بنابر دلایلی، مهاجران افغانستانی در کشور ما شرایطی دشوار تر یافته اند؛ فشارها بر آنان افزایش یافته و هر روز هم طرحی و ابلاغ تازه ای، مسیر زندگی در ایران را برایشان پیچیده تر می کند؛ نمونه اش همین ممنوعیت فعالیت مهاجران افغان در بازارهای سیار مشهد.
از مهاجرت دفاع نمی کنم و من هم مثل همه ایرانیان میدانم که کوچ افغانستانی ها به ایران، گاهی واقعا مشکل آفرین بوده است.
ولی شاید یکی از تفاوت های من با شما و بسیاری دیگر این باشد که من در رادیو دری علاوه بر همکاران هموطنم، با عده ای از بهترین ها، فرهیخته ترین ها، شریف ترین ها و به قول خودمان درست و حسابی ترین های مردم افغانستان همکارم و ساعت ها از روزم را کنار آنها میگذرانم. شاید برای خیلی ها شنیدن عبارت«ملت برادر افغانستان»، فقط یک حرف باشد؛ اما برای من یک حقیقت ملموس است و امروز از سر اتفاق، بیش از همیشه،این را حس کردم، وقتی همکار مهاجرم از جلسه دیدار وزیر خارجه طالبان با نمایندگان تشکل های مهاجران افغانستانی برگشته بود. بصیراحمد حسین زاده که چند روز است مثل خیلی از هموطنان مهاجرش، از مصوبه کمیسیون اجتماعی فرمانداری مشهد درباره ممنوعیت دستفروشی افغان ها دل ناخرسندی دارد. امروز که از جلسه با وزیر خارجه طالبان برگشت، همین که لب باز کرد حرف بزند، بغض کرد. صورتش برافروخته شد و چشم هایش به اشک نشست. او یک دختر نوجوان نیست که شاید به تلنگوری شیشه بغضش بشکند. بصیراحمد مرد ۵۰ ساله ای است با موهای جوگندمی و کوله باری از تجربه های زندگی در مهاجرت که از کودکی در ایران بزرگ شده، تحصیل کرده، متاهل شده، کار کرده و فرزندانش هم در ایران متولد شده و بالیده اند.
می گفت در این نشست، قرار بود نمایندگان #مهاجران_افغانستانی از کاستیها و مشکلات بگویند، او هم خواسته از فشارهای اخیر بگوید و از وزیر خارجه طالبان بخواهد در مذاکراتش با ایرانی ها، برای کاهش این فشارها رایزنی کند؛ اما همین را نتوانسته بود بگوید. می گفت: هر چه دلم را آوردم و بردم تا کمی از مشکلات بگویم، نتوانستم. نتوانستم از استاندار خراسان رضوی و فرماندار مشهد به نزد وزیر خارجه طالبان، گلایه و شکوه ببرم. این ها را که می گفت بغض کرد، چشمهایش شد پیاله اشک و صدایش لرزید... گفت: هر چه فکر کردم دیدم هر چه باشد و هر چه بشود، پیوند دلم با این طرف محکم تر است!
اقای فرماندار
یک کلام؛ بصیراحمد حسین زاده خودش را جزء خانواده ما می دانست و دلش نیامده بود از اهل خانه به بیگانه گله کند.
عمق شرافت این همکار مهاجر من آنجا بیشتر به چشمم آمد که در ادامه گفت: پسر ۲۵ ساله ام در خانه بیکار شده و وقتی از او پرسیده ام که چرا به مغازه نمی روی، می گوید از ماموران اداره کار مدام در حال فرارم!
آقای فرماندار
همکار افغانستانی من در رادیو دری، با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین کار و زندگی در مهاجرت، از کودکی اش، در ایران عزیز، در کشوری با مردمان همزبان و هم کیش و هم تاریخ خود، اصیل و نجیب زیسته؛ بی هیچ قصوری. تحصیل کرده، کار کرده، نان از بازو و اندیشه و قلمش خورده و فرزندانی نجیب پرورش داده است، اما حالا هر روز صبح را با این اضطراب به شب می رساند که پسرش را دست بگیرند و از این کشور که پناهگاه اوست، اخراج کنند؛ اما حتی همبن اضطراب پدرانه با همه تلخی و فراوانی اش، نتوانسته وادارش کند حرمت نان و نمک خورده با برادران ایرانی اش را بشکند. مقابل مقام طالبان، استخوان در گلو، زبان به کام گرفته و بغض و اشکش را فروخورده، سکوت را بر شکوه ترجیح داده است.
آقای فرماندار
این افغانستانی های مهاجر که این روزها در بعضی تصمیمات، مجاز و غیرمجازشان به یکچوب رانده شده اند، همان هایی هستند که ۸ سال کنار ما علیه رژیم منفور صدام جنگیده و بیش از دو هزار شهید داده اند. همان ها هستند که در روزهایی که دور نیست، با پیشانی بند فاطمیون در دفاع از زینبیه دمشق، کنار ما ایستادند و صادقانه گوهر جان باختند. حالا درست است که در میان، این خیل مهاجران گاهی، برخی حرمت دار سفره صاحبخانه نبوده اند، اما چنان نباشد که کوکبه برادری و همسایگی شکسته شود و رسم مودت بر زمین بماند.
آقای فرماندار!
بپذیریم مهاجرت برای افغانستانی ها نه یک انتخاب که یک اجبار تلخ بوده است. راهی جز ترک وطن نداشته اند، همان طور که امروز نیز واقعا راهی برای بازگشت ندارند. وطن، عزیزترین ثروت هر دلی است؛ اما چه می شود کرد با سرنوشت مردمانی که چهل سال است درگیر انفجار و انتحارند و امروز نیز حاکمانشان دخترانشان را از آموختن و کار باز می دارند و تغذیه ۹۵ درصد جمعیتش وابسته به برنامه های سازمان های جهانی است. بگذریم از اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک بسیاری از مهاجران افغان با حاکمان امروز افغانستان و سختی زندگی در سایه حکومتی که هنوز هیچ کشوری در جهان آن را به رسمیت نشناخته ست.
سلام
این روزها بنابر دلایلی، مهاجران افغانستانی در کشور ما شرایطی دشوار تر یافته اند؛ فشارها بر آنان افزایش یافته و هر روز هم طرحی و ابلاغ تازه ای، مسیر زندگی در ایران را برایشان پیچیده تر می کند؛ نمونه اش همین ممنوعیت فعالیت مهاجران افغان در بازارهای سیار مشهد.
از مهاجرت دفاع نمی کنم و من هم مثل همه ایرانیان میدانم که کوچ افغانستانی ها به ایران، گاهی واقعا مشکل آفرین بوده است.
ولی شاید یکی از تفاوت های من با شما و بسیاری دیگر این باشد که من در رادیو دری علاوه بر همکاران هموطنم، با عده ای از بهترین ها، فرهیخته ترین ها، شریف ترین ها و به قول خودمان درست و حسابی ترین های مردم افغانستان همکارم و ساعت ها از روزم را کنار آنها میگذرانم. شاید برای خیلی ها شنیدن عبارت«ملت برادر افغانستان»، فقط یک حرف باشد؛ اما برای من یک حقیقت ملموس است و امروز از سر اتفاق، بیش از همیشه،این را حس کردم، وقتی همکار مهاجرم از جلسه دیدار وزیر خارجه طالبان با نمایندگان تشکل های مهاجران افغانستانی برگشته بود. بصیراحمد حسین زاده که چند روز است مثل خیلی از هموطنان مهاجرش، از مصوبه کمیسیون اجتماعی فرمانداری مشهد درباره ممنوعیت دستفروشی افغان ها دل ناخرسندی دارد. امروز که از جلسه با وزیر خارجه طالبان برگشت، همین که لب باز کرد حرف بزند، بغض کرد. صورتش برافروخته شد و چشم هایش به اشک نشست. او یک دختر نوجوان نیست که شاید به تلنگوری شیشه بغضش بشکند. بصیراحمد مرد ۵۰ ساله ای است با موهای جوگندمی و کوله باری از تجربه های زندگی در مهاجرت که از کودکی در ایران بزرگ شده، تحصیل کرده، متاهل شده، کار کرده و فرزندانش هم در ایران متولد شده و بالیده اند.
می گفت در این نشست، قرار بود نمایندگان #مهاجران_افغانستانی از کاستیها و مشکلات بگویند، او هم خواسته از فشارهای اخیر بگوید و از وزیر خارجه طالبان بخواهد در مذاکراتش با ایرانی ها، برای کاهش این فشارها رایزنی کند؛ اما همین را نتوانسته بود بگوید. می گفت: هر چه دلم را آوردم و بردم تا کمی از مشکلات بگویم، نتوانستم. نتوانستم از استاندار خراسان رضوی و فرماندار مشهد به نزد وزیر خارجه طالبان، گلایه و شکوه ببرم. این ها را که می گفت بغض کرد، چشمهایش شد پیاله اشک و صدایش لرزید... گفت: هر چه فکر کردم دیدم هر چه باشد و هر چه بشود، پیوند دلم با این طرف محکم تر است!
اقای فرماندار
یک کلام؛ بصیراحمد حسین زاده خودش را جزء خانواده ما می دانست و دلش نیامده بود از اهل خانه به بیگانه گله کند.
عمق شرافت این همکار مهاجر من آنجا بیشتر به چشمم آمد که در ادامه گفت: پسر ۲۵ ساله ام در خانه بیکار شده و وقتی از او پرسیده ام که چرا به مغازه نمی روی، می گوید از ماموران اداره کار مدام در حال فرارم!
آقای فرماندار
همکار افغانستانی من در رادیو دری، با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین کار و زندگی در مهاجرت، از کودکی اش، در ایران عزیز، در کشوری با مردمان همزبان و هم کیش و هم تاریخ خود، اصیل و نجیب زیسته؛ بی هیچ قصوری. تحصیل کرده، کار کرده، نان از بازو و اندیشه و قلمش خورده و فرزندانی نجیب پرورش داده است، اما حالا هر روز صبح را با این اضطراب به شب می رساند که پسرش را دست بگیرند و از این کشور که پناهگاه اوست، اخراج کنند؛ اما حتی همبن اضطراب پدرانه با همه تلخی و فراوانی اش، نتوانسته وادارش کند حرمت نان و نمک خورده با برادران ایرانی اش را بشکند. مقابل مقام طالبان، استخوان در گلو، زبان به کام گرفته و بغض و اشکش را فروخورده، سکوت را بر شکوه ترجیح داده است.
آقای فرماندار
این افغانستانی های مهاجر که این روزها در بعضی تصمیمات، مجاز و غیرمجازشان به یکچوب رانده شده اند، همان هایی هستند که ۸ سال کنار ما علیه رژیم منفور صدام جنگیده و بیش از دو هزار شهید داده اند. همان ها هستند که در روزهایی که دور نیست، با پیشانی بند فاطمیون در دفاع از زینبیه دمشق، کنار ما ایستادند و صادقانه گوهر جان باختند. حالا درست است که در میان، این خیل مهاجران گاهی، برخی حرمت دار سفره صاحبخانه نبوده اند، اما چنان نباشد که کوکبه برادری و همسایگی شکسته شود و رسم مودت بر زمین بماند.
آقای فرماندار!
بپذیریم مهاجرت برای افغانستانی ها نه یک انتخاب که یک اجبار تلخ بوده است. راهی جز ترک وطن نداشته اند، همان طور که امروز نیز واقعا راهی برای بازگشت ندارند. وطن، عزیزترین ثروت هر دلی است؛ اما چه می شود کرد با سرنوشت مردمانی که چهل سال است درگیر انفجار و انتحارند و امروز نیز حاکمانشان دخترانشان را از آموختن و کار باز می دارند و تغذیه ۹۵ درصد جمعیتش وابسته به برنامه های سازمان های جهانی است. بگذریم از اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک بسیاری از مهاجران افغان با حاکمان امروز افغانستان و سختی زندگی در سایه حکومتی که هنوز هیچ کشوری در جهان آن را به رسمیت نشناخته ست.
👍10❤2👎2
Forwarded from کانال زینب بیات
🍁دم سفر مپسندید ناامید مرا
✍زینب بیات
این روزها، جمعیت قابل توجهی از مهاجران افغانستانی، برگه خروج گرفتهاند و باید ایران را ترک کنند. این خبر به ظاهر ساده است. اما اتفاق سنگین و سهمگینی است برای بسیاری از مهاجران. بگذریم از اینکه در کشور خرابشدۀ ما، شرایط زندگی چگونه است که همه میدانند. بگذریم از این غمباد و بغض گیر کرده در گلو، برای دخترانی که اینجا دانش آموز بودهاند و برنامهریزیها داشتند برای آیندهشان، حالا با کامی تلخ باید بروند و خانهنشین شوند.
تصمیمی است که مسولین ایرانی گرفتهاند و صلاح ممکلت خویش را حتما بر این دانستهاند که مهاجران را برگردانند. میدانیم که جمهوری اسلامی ایران سالهای سال پذیرای مهاجران افغانستانی بودهاند. میدانیم که برای ماندن یا خروج مهاجران حق تصمیمگیری دارند. میدانیم که خودشان هم مسائل و مشکلاتی دارند.
اما چه، چه حرفی میماند پس؟
حرف این است که حالا که قرار است مهاجر افغانستانی، ایران را ترک کند. این مهاجری که همسایه و همزبان هم هست و گذشتۀ تمدنی مشترک با او هست. چگونه برود که نرنجد؟
که با خاطرۀ تلخ ایران را ترک نکند؟
که کرامت انسانی او زیرپا نشود؟
چگونه برود که سرمایۀ ارزشمندی به نام اخلاق، به نام فرهنگ، به نام مهماننوازی که اعتبار ایران و حوزهٔ تمدنی مشترک ماست، به مخاطره نیفتد؟
گزارشهای مردمی از وضعیت بازگشت مهاجرین اما چیز دیگری میگوید.
دوستی میگفت که این روزها گذارم به اردوگاه شاندیز مشهد افتاد. جایی که مهاجرین ارجاع داده میشوند برای بازگشت به افغانستان. جمعیت انبوه مهاجرین چمدان به دست در صفهای چند صد متری، جوانان مجرد، خانواده، زن و کودک و حتی زن باردار روی فضای خاکی وسیعی سرگردانند. برخوردهای تند و خشن سربازها، کمبود مواد غذایی و کمبود امکانات بهداشتی و حتی نبود سرویس بهداشتی از نکاتی است که شرایط غیرانسانی را برای مهاجر فراهم کرده است.
کافی است یک لحظه، به انسان بودن مهاجر و احساس و نیاز او فکر کنیم، به همکیش و همفرهنگ بودن، همزبان بودن، نه به این فکر کنیم که آیا این شرایط چقدر به آبرو و حیثیت ایران با آن تاریخ و پیشینه غنی فرهنگی لطمه میزند.
این روزها با دیدن و شنیدن این اوضاع و احوال تلخیم، نه اینکه دنبال مقصر بگردیم که اگر هم بگردیم ریشۀ این اتفاقات و این صحنهها اولتر از همه در ممکلت خود ماست. ولی حداقل میشود به این اندیشید که اگر مهاجر با احساس خوب از ایران برود. قطعا سفیر فرهنگی ایران خواهد شد. ولی اگر اشک در چشم و بغض در گلو برود چطور؟
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ عزیزان، بحل کنید مرا
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
#مهاجران
#بازگشت
#کرامت_انسانی
@zaynabbayat
✍زینب بیات
این روزها، جمعیت قابل توجهی از مهاجران افغانستانی، برگه خروج گرفتهاند و باید ایران را ترک کنند. این خبر به ظاهر ساده است. اما اتفاق سنگین و سهمگینی است برای بسیاری از مهاجران. بگذریم از اینکه در کشور خرابشدۀ ما، شرایط زندگی چگونه است که همه میدانند. بگذریم از این غمباد و بغض گیر کرده در گلو، برای دخترانی که اینجا دانش آموز بودهاند و برنامهریزیها داشتند برای آیندهشان، حالا با کامی تلخ باید بروند و خانهنشین شوند.
تصمیمی است که مسولین ایرانی گرفتهاند و صلاح ممکلت خویش را حتما بر این دانستهاند که مهاجران را برگردانند. میدانیم که جمهوری اسلامی ایران سالهای سال پذیرای مهاجران افغانستانی بودهاند. میدانیم که برای ماندن یا خروج مهاجران حق تصمیمگیری دارند. میدانیم که خودشان هم مسائل و مشکلاتی دارند.
اما چه، چه حرفی میماند پس؟
حرف این است که حالا که قرار است مهاجر افغانستانی، ایران را ترک کند. این مهاجری که همسایه و همزبان هم هست و گذشتۀ تمدنی مشترک با او هست. چگونه برود که نرنجد؟
که با خاطرۀ تلخ ایران را ترک نکند؟
که کرامت انسانی او زیرپا نشود؟
چگونه برود که سرمایۀ ارزشمندی به نام اخلاق، به نام فرهنگ، به نام مهماننوازی که اعتبار ایران و حوزهٔ تمدنی مشترک ماست، به مخاطره نیفتد؟
گزارشهای مردمی از وضعیت بازگشت مهاجرین اما چیز دیگری میگوید.
دوستی میگفت که این روزها گذارم به اردوگاه شاندیز مشهد افتاد. جایی که مهاجرین ارجاع داده میشوند برای بازگشت به افغانستان. جمعیت انبوه مهاجرین چمدان به دست در صفهای چند صد متری، جوانان مجرد، خانواده، زن و کودک و حتی زن باردار روی فضای خاکی وسیعی سرگردانند. برخوردهای تند و خشن سربازها، کمبود مواد غذایی و کمبود امکانات بهداشتی و حتی نبود سرویس بهداشتی از نکاتی است که شرایط غیرانسانی را برای مهاجر فراهم کرده است.
کافی است یک لحظه، به انسان بودن مهاجر و احساس و نیاز او فکر کنیم، به همکیش و همفرهنگ بودن، همزبان بودن، نه به این فکر کنیم که آیا این شرایط چقدر به آبرو و حیثیت ایران با آن تاریخ و پیشینه غنی فرهنگی لطمه میزند.
این روزها با دیدن و شنیدن این اوضاع و احوال تلخیم، نه اینکه دنبال مقصر بگردیم که اگر هم بگردیم ریشۀ این اتفاقات و این صحنهها اولتر از همه در ممکلت خود ماست. ولی حداقل میشود به این اندیشید که اگر مهاجر با احساس خوب از ایران برود. قطعا سفیر فرهنگی ایران خواهد شد. ولی اگر اشک در چشم و بغض در گلو برود چطور؟
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ عزیزان، بحل کنید مرا
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
#مهاجران
#بازگشت
#کرامت_انسانی
@zaynabbayat
👍10❤2😁1