اخبار معلم
13.7K subscribers
18.7K photos
9.77K videos
2.09K files
10.1K links
🔸آخرین،بروز ترین و موثق ترین اخبار صنفی فرهنگیان

🔹بازتاب مشکلات فرهنگیان و سوالات صنفی، پیگیری و پاسخ به آنها
Download Telegram
گاهنامه فرهیزش_تیرماه ۱۴۰۰_شماره ۵
ویژه نامه یادبود مهدی بهلولی

#ادبیات_داستانی ثبت نام_فرزانه ناظران پور

صدای مرد توی راهرو پیچیده بود. از آنهایی بود که فکر می کرد اگر بلندتر فریاد بکشد کارش زودتر راه میفتد ... توی سالن ثبت نام همه منتظر تایید و امضای مدیر بودند. معاون مدرسه به دانش آموز گفت: به بابات بگو قلدری نکنه. برو پیش معاون اجرایی شاید بشه درستش کرد.
پسر با عصبانیت دست پدرش را کشید: بابا ... بسه! بیا بریم شاید دفترداری درستش کنه.
میز معاون اجرایی پایین همان سالن بود.
پدر با تندی به معاون اجرایی گفت: چرا ثبت نام پسرم انجام نمیشه؟ یه کسر نمره داره، درستش کنید دیگه ...
معاون اجرایی سرش را بالا آورد ... پسر دید که پدرش کمی عقب رفت و بعد آرام و متین گفت: میخوام پسرم ثبت نام بشه ...‌‌ نمیدونم مدیرتون چرا مخالفت می کنه!
معاون لبخند زد و از بالای عینک به پدر نگاه کرد: پسرتون اخراج شده جناب ...‌ خودش می‌دونه چرا.
پدر گفت: تهمت قند و نباته ... بچه من تقصیر نداشته ... الانم صدتا مدرسه اسمش رو می‌نویسن ... خودش میگه فقط اینجا!
معاون با همان لبخند به پسر نگاه کرد: دیزآبادی؟ کی گل می‌فروخت به بچه ها؟؟
دیزآبادی سرش پایین بود!
پدر گفت: از من بپرس ... میدونم کار اون نیست.
معاون هنوز به پسر نگاه می کرد: وقتی سرت پایینه یعنی می‌دونی کارت غلطه ... نمی‌خوام یه بچه از مدرسه و کلاس عقب بیفته ... می نویسم اسمت رو به یک شرط ... در هفته دو ساعت کمک من هستی ... میای اینجا می‌شینی کنار دستم .
پدر خواست حرفی بزند، معاون با تندی به طرفش برگشت. پدر ساکت شد .
معاون دوباره به پسر نگاه کرد: چی میگی ؟؟؟ تعهد بدم امضا کنی ؟؟؟
پسر به نگاه مهربان معاون خیره شد: بله آقا ... چشم!
معاون برگه را به پسر داد: برو تو راهرو بنویس بیا ...
پسر دور شد پدر گفت: حق نداشتی که ...
معاون توی حرفش پرید: پسرت میدونه بازجوی اوین هستی اقای تدین ؟؟؟
یا فکر می‌کنه همیشه دیزآبادی هستی ...
پدر سعی کرد خودش را جمع کند: احتمالا ...
معاون سرش را جلو آورد: زیرش نزن تدین .... اگه بهترین معلم ریاضی مدرسه الان تو دفترداری لیست می‌نویسه تقصیر یک نفره ... اونم تویی ... من صدایی که تو صد روز انفرادی هر روز شنیدم یادم نمی‌ره ...
معاون سرش را عقب برد و با صدای بلند گفت: آقای هاشمی ...
در آن شلوغی ثبت نام مدیر از پشت میزش بلند و رو به معاون گفت: جانم اقا؟
تدین هول شد: چه خبرته ... میخوای همه رو خبر کنی؟؟
معاون دوباره از بالای عینک به تدین نگاه کرد و لبخند زد: نترس ...
و خطاب به مدیر گفت: با اجازتون دیزآبادی رو من متعهد میشم ثبت نام کنید ...
مدیر گفت: ریش و قیچی دست خودت ... شما بگی، به روی چشم.
معاون به تدین نگاه کرد: می‌بینی؟ اعتبار گرفتنی نیست ...
تدین به تندی گفت: فکر نکن خبریه ... میدونی که موقته همه چی ...
معاون با ارامش گفت: همه ی دغدغه من این بچه‌ها هستن ... حیف که تو سرت جای دیگه بنده ... نمی فهمی تو خونه ات چه خبره
پسر دستش را دراز کرد: بفرمایید اقا ...
تدین به پسرش نگاه کرد ... اما پسر شیفته وار محو معلمش بود.
معاون گفت: افرین جوون ... به آقای هاشمی گفتم ... مدارک بده امضا می کنن تمومه.
پسر گفت: چشم.
خواست برود اما دوباره برگشت: .. آقاااا ؟؟؟ شما دیگه اینجایین ؟؟؟ درس نمیدین ...
معاون به تدین نگاه کرد و گفت: من همیشه درس می‌دم پسر ... فقط شکلش فرق داره ...
تدین اما به پسرش خیره مانده بود!

📌تقدیم به روح پاک و شخصیت هوشمند مهدی بهلولی ... معلم پرتوان و فقید که داغش بر جان فرهنگیان نشست.

https://s4.uupload.ir/files/img_20210725_130410_221_v2mu.jpg


✨✨کانال #اخبارمعلم
✒️ @moalempress1