💢 خانه دوم بچهها یا قتلگاه آنها...!
تصویری از #زهرا_حاتمی، کلاس هشتم مدرسه نرجس در وحیدیهی شهریار و مقنعهی خونی او...
زهرا به خاطر داشتن لاک ناخن به مدت سه روز اخراج میشود و از ترس برخوردهای خانواده، خود را از ساختمانی نیمهکاره پرت کرده و جانش را از دست میدهد!
محمد داوری مشاور و معلم در این باره نوشته است:
ما #همه_مقصریم
قاتل این دانش آموز #تعصب و #جهل است
که در وجود و ذهن خیلی از ماها ریشه دارد
از #وزیر گرفته تا #مدیر_مشاور_معاون_معلم و #مربی در #مدرسه
تا #پدر و #مادر و برادر و خواهر در #خانه
همه باید محاکمه شویم
دانش آموز شهریاری که با تهدید مدرسه و از ترس خانواده خودکشی کرد باید روسریش را دور گردن من و شما می انداخت و ما را می کشت نه خودش را، تا نسیم آزادی در گیسوهایش بوزد و زندگی کند نه اینکه در نوجوانی به زندگیش پایان دهد.
✨✨کانال #اخبارمعلم
✒️ @moalempress1
تصویری از #زهرا_حاتمی، کلاس هشتم مدرسه نرجس در وحیدیهی شهریار و مقنعهی خونی او...
زهرا به خاطر داشتن لاک ناخن به مدت سه روز اخراج میشود و از ترس برخوردهای خانواده، خود را از ساختمانی نیمهکاره پرت کرده و جانش را از دست میدهد!
محمد داوری مشاور و معلم در این باره نوشته است:
ما #همه_مقصریم
قاتل این دانش آموز #تعصب و #جهل است
که در وجود و ذهن خیلی از ماها ریشه دارد
از #وزیر گرفته تا #مدیر_مشاور_معاون_معلم و #مربی در #مدرسه
تا #پدر و #مادر و برادر و خواهر در #خانه
همه باید محاکمه شویم
دانش آموز شهریاری که با تهدید مدرسه و از ترس خانواده خودکشی کرد باید روسریش را دور گردن من و شما می انداخت و ما را می کشت نه خودش را، تا نسیم آزادی در گیسوهایش بوزد و زندگی کند نه اینکه در نوجوانی به زندگیش پایان دهد.
✨✨کانال #اخبارمعلم
✒️ @moalempress1
👍41🤬30😢16👎2
مرحوم #محمدقاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
درپنجمین سالی که باستخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادرکند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه #طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی حق صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
🌷🌷🌷🌷
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را ازکجا تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحیرت زده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد وگفت : نکند داستان سنگ شدن گربه و ممنوعیت صیدماهی های امامزاده و.... را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی نمی ساختم،یقینا تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند تاپنهانی ماهی صید نکنند.
👈 در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر #ترس و #جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی درجهت رشدو آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند.
درپنجمین سالی که باستخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادرکند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه #طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی حق صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
🌷🌷🌷🌷
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را ازکجا تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحیرت زده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد وگفت : نکند داستان سنگ شدن گربه و ممنوعیت صیدماهی های امامزاده و.... را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی نمی ساختم،یقینا تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند تاپنهانی ماهی صید نکنند.
👈 در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر #ترس و #جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی درجهت رشدو آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند.
Telegram
🏛 تاریخ درترازو 🏛 Date in the balance
به ملتی که زتاریخ خویش بی خبر است
بجز حکایت محو و زوال ، نتوان گفت...
"عارف قزوینی"
بجز حکایت محو و زوال ، نتوان گفت...
"عارف قزوینی"
👏26👍18😁3😎1