#حکایت
در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه مرده!
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند، و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت، چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده ام.
پیرزن گفت من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید.
چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام می دهد، قاضی رشوه میگیرد و داروغه از همه باج خواهی می کند و به همه زور می گوید، کاسبها هم کم فروشی و گران فروشی می کنند،
هیچ دادخواهی هم پیدا نمي شود،
هیچکس بفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی...
در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه مرده!
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند، و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت، چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده ام.
پیرزن گفت من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید.
چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام می دهد، قاضی رشوه میگیرد و داروغه از همه باج خواهی می کند و به همه زور می گوید، کاسبها هم کم فروشی و گران فروشی می کنند،
هیچ دادخواهی هم پیدا نمي شود،
هیچکس بفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی...
👍100😁10
🔸 #حکایت
📖 در زمان مهدی عباسی (سومین خلیفه عباسی) «عاتبه بن یزید» قاضی بغداد بود.
روزی هنگام ظهر عاتبه همراه با دفتر دیوان قضاوت بر مهدی وارد شد و از او خواست که دفتر را از او بگیرد و استعفای او را بپذیرد.
مهدی پرسید: سبب استعفا چیست؟
قاضی گفت: دو نفر برای حل مشکلی نزد من آمدند و هر کدام دلیل و شاهدی آوردند که محتاج به تامل و اندیشه بود. آنها را رد کردم تا شاید بروند اشتی کنند و نزاع برطرف شود.
یکی از انان متوجه شده بود که من به رطب علاقه دارم؛ لذا مقداری رطبِ عالی تهیه و به خادم هم پول قابل توجهی داده بود که آنرا به من برساند. تا چشمم به رطب افتاد، به خادم گفتم: به صاحبش برگردان!
امروز دوباره آن دو نفر برای قضاوت آمدند. دیدم در نظر من صاحب رطب مقدم و محبت من به او بیشتر است.
این است داستان من که هنوز هدیه را قبول نکرده، آنگونه تمایل به صاحب رطب دارم. بعد از قبول هدیه چه خواهد شد؟
من میترسم فریب هدیهها را بخورم و نتیجهاش فساد در میان مردم باشد؛ لذا مرا معاف دار.
🔲 مقبره مهدی عباسی که تا سال ۱۳۵۴ خورشیدی در شهر ایلام پابرجا بوده و سپس تخریب گشته است.
📖 در زمان مهدی عباسی (سومین خلیفه عباسی) «عاتبه بن یزید» قاضی بغداد بود.
روزی هنگام ظهر عاتبه همراه با دفتر دیوان قضاوت بر مهدی وارد شد و از او خواست که دفتر را از او بگیرد و استعفای او را بپذیرد.
مهدی پرسید: سبب استعفا چیست؟
قاضی گفت: دو نفر برای حل مشکلی نزد من آمدند و هر کدام دلیل و شاهدی آوردند که محتاج به تامل و اندیشه بود. آنها را رد کردم تا شاید بروند اشتی کنند و نزاع برطرف شود.
یکی از انان متوجه شده بود که من به رطب علاقه دارم؛ لذا مقداری رطبِ عالی تهیه و به خادم هم پول قابل توجهی داده بود که آنرا به من برساند. تا چشمم به رطب افتاد، به خادم گفتم: به صاحبش برگردان!
امروز دوباره آن دو نفر برای قضاوت آمدند. دیدم در نظر من صاحب رطب مقدم و محبت من به او بیشتر است.
این است داستان من که هنوز هدیه را قبول نکرده، آنگونه تمایل به صاحب رطب دارم. بعد از قبول هدیه چه خواهد شد؟
من میترسم فریب هدیهها را بخورم و نتیجهاش فساد در میان مردم باشد؛ لذا مرا معاف دار.
🔲 مقبره مهدی عباسی که تا سال ۱۳۵۴ خورشیدی در شهر ایلام پابرجا بوده و سپس تخریب گشته است.
❤17👍6🙏6