🔴 #رویاها_و_آرزوها
✍ #دکتر_محسن_زندی
دیروز، پس از مدتها، با یک نوجوان شانزده ساله سه چهار ساعتی گفتگو میکردم.
یکی از تفاوتهای جالب و فاحشی که در میانه گفتگو متوجه شدم با او دارم چیزی بود به نام رؤیا و خاطره.
مغز او سراسر پر از رؤیا و آرزوهای بلند بود، و ذهن من سرتاسر خاطره باز.
گوییا مفهوم زمان برای ما فرق داشت. او درگیر آینده بود و رؤیاهایش، و من جامانده در گذشته و خاطراتش. من به عمر بلند رفته مینگریستم، و او به عمر بلند مانده. من مسحور آنچه با شتاب رفته، و او مسرور از آنچه بسیار مانده.
انگار سن آدمیزاد در هر زمانی نسبتی است میان خاطرات و رؤیاهایش. هر چه بیشتر پا به سن میگذاری کفه ی ترازوی رؤیاها سبکتر میشود، و کفه خاطرات، سنگینتر.
این جنبه تلخ داستان بود.
اما جنبه خوبش احتمالا پختگی بیشتر من بود. هر آنچه او در قالب رؤیاها و آرزوهایش میگفت، انگار من بیشترش را از نزدیک دیده بودم.
آنهم نه در آینه یا خشت خام؛ بلکه با همین دو چشم گرد و سیاه، و با گوشت و پوست و خون، در ثانیه ثانیه های عمر بر باد رفته. در بالا و پایین و تلخ و شیرین زندگی تجربه شده؛ که آرزوهای سورئال نوجوانی تو را با سنباده واقعیتهای هستی رام و رئال میکند.
به گمانم «زندگی خوب» یعنی ایجاد تعادل میان این دو کفه. یعنی، از یکسو نگذاری شور رؤیاها در تو بمیرند و بیش از آنچه باید، سالخورده شوی و در بستر احتضار بی رؤیایی به سختی نفس بکشی.
و از سوی دیگر، پختگیهای واقع نگرانه را قربانی شتاب و خامی آرزوهای پرهیجان نکنی.
«زندگی خوب» ترکیبی از دو بال شناخت و هیجان است. ترکیبی از نوجوانی و میانسالی و سالخوردگی. شاید با هیچکدامشان به تنهایی نشود زندگی را آنچنان که باید زیست. زنده باد زندگی.
✨✨کانال #اخبارمعلم
✒️ @moalempress1
✍ #دکتر_محسن_زندی
دیروز، پس از مدتها، با یک نوجوان شانزده ساله سه چهار ساعتی گفتگو میکردم.
یکی از تفاوتهای جالب و فاحشی که در میانه گفتگو متوجه شدم با او دارم چیزی بود به نام رؤیا و خاطره.
مغز او سراسر پر از رؤیا و آرزوهای بلند بود، و ذهن من سرتاسر خاطره باز.
گوییا مفهوم زمان برای ما فرق داشت. او درگیر آینده بود و رؤیاهایش، و من جامانده در گذشته و خاطراتش. من به عمر بلند رفته مینگریستم، و او به عمر بلند مانده. من مسحور آنچه با شتاب رفته، و او مسرور از آنچه بسیار مانده.
انگار سن آدمیزاد در هر زمانی نسبتی است میان خاطرات و رؤیاهایش. هر چه بیشتر پا به سن میگذاری کفه ی ترازوی رؤیاها سبکتر میشود، و کفه خاطرات، سنگینتر.
این جنبه تلخ داستان بود.
اما جنبه خوبش احتمالا پختگی بیشتر من بود. هر آنچه او در قالب رؤیاها و آرزوهایش میگفت، انگار من بیشترش را از نزدیک دیده بودم.
آنهم نه در آینه یا خشت خام؛ بلکه با همین دو چشم گرد و سیاه، و با گوشت و پوست و خون، در ثانیه ثانیه های عمر بر باد رفته. در بالا و پایین و تلخ و شیرین زندگی تجربه شده؛ که آرزوهای سورئال نوجوانی تو را با سنباده واقعیتهای هستی رام و رئال میکند.
به گمانم «زندگی خوب» یعنی ایجاد تعادل میان این دو کفه. یعنی، از یکسو نگذاری شور رؤیاها در تو بمیرند و بیش از آنچه باید، سالخورده شوی و در بستر احتضار بی رؤیایی به سختی نفس بکشی.
و از سوی دیگر، پختگیهای واقع نگرانه را قربانی شتاب و خامی آرزوهای پرهیجان نکنی.
«زندگی خوب» ترکیبی از دو بال شناخت و هیجان است. ترکیبی از نوجوانی و میانسالی و سالخوردگی. شاید با هیچکدامشان به تنهایی نشود زندگی را آنچنان که باید زیست. زنده باد زندگی.
✨✨کانال #اخبارمعلم
✒️ @moalempress1