#لحظهها...
ای وای از این لحظهها
لحظههایی که هر کدامشان خود زندگی هستند...
لحظهها چه زیبا و چه دلنشین و چه غمبار و چه زشت، هستند و
تاریخ و سرگذشت زندگی ما با همین لحظهها خلق میشود.
طول زندگی هر انسانی متشکل از لحظههاست،
لحظههایی که هر کدامشان به مثابه قطعه پازلی است که با کنار هم چیده شدن زندگی و زیست و سرگذشت و زندگینامه آدمی را میسازند.
بارها شده که توی خیابانی راه میرفتم که یکهو انگار کسی دستم را گرفته من در نقطهای درست وسط خیابان میایستم...
وسط یک خیابان شلوغ و پر از رفت و آمد،
ماشینهای عبوری از کنارم عبور می کنند و رد میشوند.
صحنهای را میبینم که
شاید هر روز همه ما آن را به کرات دیده باشیم؛
اما حس کردنش را فراموش کردهایم...
مردمی که در ذهنیات خودشان غرق میشوند لاجرم دچار بیحسی می شوند و کنار هم جامعهای بیروح و بیحس را تشکیل میدهند...
باری؛
از ماشینهای عبوری میگفتم که هرکدام به سمتی میروند.
راننده تاکسیهایی که تنها یک نفر برای حرکت میخواهند،
لحظهای لبخند مینشیند روی صورتم،
ذوق خاصی سراسر وجودم را فرا میگیرد...
میدانی عزیز ؛
واقعا نمیدانم این ذوق از حس درک کردن زمین است یا مردمش!!!
بگذریم رفیق؛
من پر از حرف هستم،
حرفهایی که نمیتوانم بگویم، اما شاید روزی آنها را برایت رقصیدم...
برقصم و با تمام وجودم کلمات را برقصانم تا به معنی و مفهوم آن درست پی ببری!!!
پس فعلا سکوت میکنم و چیزی نمیگویم ،چون میترسم با کلمات از عهدهاش برنیایم.
#امید...
ای وای از این لحظهها
لحظههایی که هر کدامشان خود زندگی هستند...
لحظهها چه زیبا و چه دلنشین و چه غمبار و چه زشت، هستند و
تاریخ و سرگذشت زندگی ما با همین لحظهها خلق میشود.
طول زندگی هر انسانی متشکل از لحظههاست،
لحظههایی که هر کدامشان به مثابه قطعه پازلی است که با کنار هم چیده شدن زندگی و زیست و سرگذشت و زندگینامه آدمی را میسازند.
بارها شده که توی خیابانی راه میرفتم که یکهو انگار کسی دستم را گرفته من در نقطهای درست وسط خیابان میایستم...
وسط یک خیابان شلوغ و پر از رفت و آمد،
ماشینهای عبوری از کنارم عبور می کنند و رد میشوند.
صحنهای را میبینم که
شاید هر روز همه ما آن را به کرات دیده باشیم؛
اما حس کردنش را فراموش کردهایم...
مردمی که در ذهنیات خودشان غرق میشوند لاجرم دچار بیحسی می شوند و کنار هم جامعهای بیروح و بیحس را تشکیل میدهند...
باری؛
از ماشینهای عبوری میگفتم که هرکدام به سمتی میروند.
راننده تاکسیهایی که تنها یک نفر برای حرکت میخواهند،
لحظهای لبخند مینشیند روی صورتم،
ذوق خاصی سراسر وجودم را فرا میگیرد...
میدانی عزیز ؛
واقعا نمیدانم این ذوق از حس درک کردن زمین است یا مردمش!!!
بگذریم رفیق؛
من پر از حرف هستم،
حرفهایی که نمیتوانم بگویم، اما شاید روزی آنها را برایت رقصیدم...
برقصم و با تمام وجودم کلمات را برقصانم تا به معنی و مفهوم آن درست پی ببری!!!
پس فعلا سکوت میکنم و چیزی نمیگویم ،چون میترسم با کلمات از عهدهاش برنیایم.
#امید...
👍5