Forwarded from Zetema (یاشار جیرانی)
درباب "روشنفکرستیزی" معاصر
این تقریبا امر واضحی است که امروزه همهی گروهها یا فرقههای سیاسی که از نوعی پایگاه تودهای برخوردارند، به روشنفکران به مثابه انسانهایی "بیشرف"، خائن، یا خنثی میتازند. روشنفکر یا متفکر به "عنصر نامطلوب" سیاسی بدل شده است. علت این امر را باید در دو عامل جست. اولی به طبیعت امر سیاسی مربوط میشود، و دومی به طبیعت روشنفکری مدرن.
عامل اول را افلاطون در دیالوگ فایدون و ذیل عنوان میسولوژی یا ضدیت با عقل یا استدلال کاویده است. اگر لوگوس، عقل، یا استدلال نتواند نیازهای اساسی حیوان سیاسی یا حیوان اخلاقی را برآورده کند، یا اگر به نتایجی منجر شود که با نیازهای عاجل او در تضاد باشد، یا حتی تکثری از استدلالها ایجاد شود که به سردرگمی و بیعملی برسد، مردم یا انسان مضطرب سیاسی معمولا با نوعی میسولوژی یا تنفر از عقل و استدلال، تنفر از متفکر، پاسخ میدهند. او در چنین شرایطی، به جای اینکه نیازهای خود را تغییر دهد یا تعدیل کند (یا بپذیرد راهی برای تحقق آن نیازها وجود ندارد)، عقل و استدلال را محکوم میکند. سقراط این را با اشاره به مقوله میسانتروپی یا تنفر از انسانها باز میکند. اگر کسی بدون هرگونه تشخیصی به انسانها اعتماد زیادی داشته باشد، وقتی چند انسان به اعتماد او خیانت کنند، او میسانتروپ میشود: نسبت به نوع انسان بیاعتماد میشود. بر همین اساس، نسبت مردم با عقل و استدلال، هرگز یک نسبت نظری، دیالکتیکی، یا النخوسی نیست؛ بلکه نسبت آنها نسبت اعتماد و ایمان است. اگر کسی درباب نیازهای عمیق اخلاقی سیاسی آنها مدعایی نظری مطرح کند، به این مدعا معمولا به واسطه کیفیت خطابیاش و تطابقش با آرزوهای مردمی اعتماد میشود یا نمیشود. اکنون، اگر این مدعیات به نتیجه نرسند (مثلا این مدعا که با شرکت در انتخابات میتوان یک حکومت را اصلاح کرد)، یا استدلال نهایتا به اینجا برسد که بخشی از نیازهای اخلاقی نادرستند یا تحققناپذیرند (مثلا کسی استدلال کند انقلاب ناممکن است)، معمولا نتیجهی آن نوعی بدبینی و تنفر نسبت به فرم و محتوای استدلال و کسانی است که شیوهای عقلانی-استدلالی را در مواجهه با امر سیاسی اتخاذ میکنند: یعنی روشنفکران.
علت دوم این روشنفکرستیزی یا عامل تشدیدکنندهی آن، به خصلت یا خصیصهی روشنفکری مدرن مربوط میشود. روشنفکر، دانشگاهی، یا متفکر مدرن اساسا به واسطهی این باور "مدرن" متمایز میشود که عقل، استدلال، یا "نظریه" میتواند به بنیاد و راهنمایی برای ساحت هنجاری-قانونی زندگی سیاسی بدل گردد. چنین روشنفکران و متفکرانی جامعهی سیاسی را با کثرتی از "نظریات" که قرار است جامعه یا مردم را نجات دهد، یا به عمیقترین آرزوهای آنان را برآورده سازد، بمباران میکنند. اکنون، تکثر و تعارض این نظریهها اساسا به سردرگمی منجر میشود که با سادگی عاجل زندگی سیاسی در تضاد قرار میگیرد. این آپوریای ناشی از تکثر فرقههای نظری در نهایت روشنفکری یا روشنفکران را در نظر انسان مضطرب سیاسی (که به دنبال پاسخ ساده و عاجل است) به مثابه جماعتی سفسطهگر به صحنه میآورد که با ایجاد سردرگمی به بیعملی دامن میزنند؛ بیعملی که به زعم انسان مضطرب به بقای "بیعدالتی" موجود (هر چه که باشد) یاری میرساند.
همچنین چون روشنفکر اساسا روشن"فکر" است، او همواره نسبتی نظری (نه ایمانی) با فکر و استدلال دارد. هرچقدر هم که او بخواهد به یک "جنگجوی عدالت" بدل گردد، اینکه "باشرف" باشد و به این خاطر تحسین شود، او نمیتواند مثل انسان مضطرب سیاسی تماما منزلت ذاتی تفکر را منکر شود. روشنفکر، هر چقدر هم که احساساتی باشد، مجبور است فکر کند. این فکر کردن باعث میشود او راهحلها را "پیچیدهتر" از آنچیزی ببیند که مردم یا انسان مضطرب سیاسی تصور میکنند. این "پیچیدگی" اساسا باز هم به تعویق و در نتیجه سردرگمی میرسد. چیزی که برای انسان مضطرب و مشتاق نامطلوب است. همچنین، اگر روشنفکر بیشتر فکر کند، در برخی مواقع به این نتیجه میرسد که بسیاری از نیازها و آرزوهای انسان سیاسی مضطرب نامطلوب یا ناممکن است. اینجاست که با بیشترین شدت به "بیشرفی" متهم میشود.
در واقع، روشنفکری مدرن دقیقا با اصرار خود بر تاسیس زندگی سیاسی مطلوب براساس نظریه، بستری را برای صور جنونآمیز میسولوژی و ضدیت با استدلال در جامعه میگشاید. تلاش برای تبدیل عقل و نظریه به عنصر فعال زندگی سیاسی، به نوعی ستیز تودهای و عاطفی با روشنفکری به نام "شرف" یا اخلاق منتهی میشود. چیزی که جامعه را به دام حماقتهای جنونآمیزی بدتر از جهل بسیط پیشامدرن میاندازد. به همین دلیل، روشنفکر قبل از اینکه سعی کند سردستهی "باشرفان" باشد، بایستی درباب نسبت میان تفکر و امر سیاسی تامل کند.
این تقریبا امر واضحی است که امروزه همهی گروهها یا فرقههای سیاسی که از نوعی پایگاه تودهای برخوردارند، به روشنفکران به مثابه انسانهایی "بیشرف"، خائن، یا خنثی میتازند. روشنفکر یا متفکر به "عنصر نامطلوب" سیاسی بدل شده است. علت این امر را باید در دو عامل جست. اولی به طبیعت امر سیاسی مربوط میشود، و دومی به طبیعت روشنفکری مدرن.
عامل اول را افلاطون در دیالوگ فایدون و ذیل عنوان میسولوژی یا ضدیت با عقل یا استدلال کاویده است. اگر لوگوس، عقل، یا استدلال نتواند نیازهای اساسی حیوان سیاسی یا حیوان اخلاقی را برآورده کند، یا اگر به نتایجی منجر شود که با نیازهای عاجل او در تضاد باشد، یا حتی تکثری از استدلالها ایجاد شود که به سردرگمی و بیعملی برسد، مردم یا انسان مضطرب سیاسی معمولا با نوعی میسولوژی یا تنفر از عقل و استدلال، تنفر از متفکر، پاسخ میدهند. او در چنین شرایطی، به جای اینکه نیازهای خود را تغییر دهد یا تعدیل کند (یا بپذیرد راهی برای تحقق آن نیازها وجود ندارد)، عقل و استدلال را محکوم میکند. سقراط این را با اشاره به مقوله میسانتروپی یا تنفر از انسانها باز میکند. اگر کسی بدون هرگونه تشخیصی به انسانها اعتماد زیادی داشته باشد، وقتی چند انسان به اعتماد او خیانت کنند، او میسانتروپ میشود: نسبت به نوع انسان بیاعتماد میشود. بر همین اساس، نسبت مردم با عقل و استدلال، هرگز یک نسبت نظری، دیالکتیکی، یا النخوسی نیست؛ بلکه نسبت آنها نسبت اعتماد و ایمان است. اگر کسی درباب نیازهای عمیق اخلاقی سیاسی آنها مدعایی نظری مطرح کند، به این مدعا معمولا به واسطه کیفیت خطابیاش و تطابقش با آرزوهای مردمی اعتماد میشود یا نمیشود. اکنون، اگر این مدعیات به نتیجه نرسند (مثلا این مدعا که با شرکت در انتخابات میتوان یک حکومت را اصلاح کرد)، یا استدلال نهایتا به اینجا برسد که بخشی از نیازهای اخلاقی نادرستند یا تحققناپذیرند (مثلا کسی استدلال کند انقلاب ناممکن است)، معمولا نتیجهی آن نوعی بدبینی و تنفر نسبت به فرم و محتوای استدلال و کسانی است که شیوهای عقلانی-استدلالی را در مواجهه با امر سیاسی اتخاذ میکنند: یعنی روشنفکران.
علت دوم این روشنفکرستیزی یا عامل تشدیدکنندهی آن، به خصلت یا خصیصهی روشنفکری مدرن مربوط میشود. روشنفکر، دانشگاهی، یا متفکر مدرن اساسا به واسطهی این باور "مدرن" متمایز میشود که عقل، استدلال، یا "نظریه" میتواند به بنیاد و راهنمایی برای ساحت هنجاری-قانونی زندگی سیاسی بدل گردد. چنین روشنفکران و متفکرانی جامعهی سیاسی را با کثرتی از "نظریات" که قرار است جامعه یا مردم را نجات دهد، یا به عمیقترین آرزوهای آنان را برآورده سازد، بمباران میکنند. اکنون، تکثر و تعارض این نظریهها اساسا به سردرگمی منجر میشود که با سادگی عاجل زندگی سیاسی در تضاد قرار میگیرد. این آپوریای ناشی از تکثر فرقههای نظری در نهایت روشنفکری یا روشنفکران را در نظر انسان مضطرب سیاسی (که به دنبال پاسخ ساده و عاجل است) به مثابه جماعتی سفسطهگر به صحنه میآورد که با ایجاد سردرگمی به بیعملی دامن میزنند؛ بیعملی که به زعم انسان مضطرب به بقای "بیعدالتی" موجود (هر چه که باشد) یاری میرساند.
همچنین چون روشنفکر اساسا روشن"فکر" است، او همواره نسبتی نظری (نه ایمانی) با فکر و استدلال دارد. هرچقدر هم که او بخواهد به یک "جنگجوی عدالت" بدل گردد، اینکه "باشرف" باشد و به این خاطر تحسین شود، او نمیتواند مثل انسان مضطرب سیاسی تماما منزلت ذاتی تفکر را منکر شود. روشنفکر، هر چقدر هم که احساساتی باشد، مجبور است فکر کند. این فکر کردن باعث میشود او راهحلها را "پیچیدهتر" از آنچیزی ببیند که مردم یا انسان مضطرب سیاسی تصور میکنند. این "پیچیدگی" اساسا باز هم به تعویق و در نتیجه سردرگمی میرسد. چیزی که برای انسان مضطرب و مشتاق نامطلوب است. همچنین، اگر روشنفکر بیشتر فکر کند، در برخی مواقع به این نتیجه میرسد که بسیاری از نیازها و آرزوهای انسان سیاسی مضطرب نامطلوب یا ناممکن است. اینجاست که با بیشترین شدت به "بیشرفی" متهم میشود.
در واقع، روشنفکری مدرن دقیقا با اصرار خود بر تاسیس زندگی سیاسی مطلوب براساس نظریه، بستری را برای صور جنونآمیز میسولوژی و ضدیت با استدلال در جامعه میگشاید. تلاش برای تبدیل عقل و نظریه به عنصر فعال زندگی سیاسی، به نوعی ستیز تودهای و عاطفی با روشنفکری به نام "شرف" یا اخلاق منتهی میشود. چیزی که جامعه را به دام حماقتهای جنونآمیزی بدتر از جهل بسیط پیشامدرن میاندازد. به همین دلیل، روشنفکر قبل از اینکه سعی کند سردستهی "باشرفان" باشد، بایستی درباب نسبت میان تفکر و امر سیاسی تامل کند.
👍11👎3
✍🏻
چیزهایی که نمیدانیم
در جمعی دانشگاهی بحث شد که دانشجویان، حتی در رشتههای علوم انسانی، شناختی حداقلی از مفاخر فکری، فرهنگی و ادبی خود ندارند؛ آنقدر که نام شهرام ناظری، هوشنگ گلشیری یا حتی علی شریعتی به گوششان نخورده است. همانطور که هیچیک از اعضای آن جمع هم لابد نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودند.
از کجا باید بدانند؟ از کجا باید بدانیم؟
هر از گاهی مناسبتهای مختلف به رویمان میآورد که شناخت ما از دنیای خودمان چگونه محدود، بریدهبریده و تکهتکه شده است. بیخبریم و نمیدانیم و شگفتزده میشویم که عجب مردمان پیشبینیناپذیری هستیمها!
حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه هستیم که جهل صرفاً به معنای «فقدان دانش» نیست. مسئله فقط ندانستن نیست؛ مهمتر آن است که چرا برخی دانستنیها اساساً از افق شناخت ما حذف میشوند.
موضوع «معرفتشناسی جهل» همین است: بررسی سازوکارهای قدرت و ساختارهایی که باعث میشوند افراد نه فقط برخی چیزها را ندانند یا نتوانند بدانند، بلکه حتی نخواهند بدانند.
ما فقط کممطالعه یا کمتر کنجکاو نیستیم؛ مشکل فقط شبکههای مجازی و الگوهای فوریشان برای لذت و راحت هم نیست. ما از گذشتهمان، از معاصرانمان و از یکدیگر بریدهایم. دچار نوعی «کوری متقابل» شدهایم.
معرفت با ژن منتقل نمیشود. معرفت در بافتار زبان، تجربه، نهادهای اجتماعی، روایتها، کتابت، گفتوگو و تعلیم و تربیت شکل میگیرد؛ در همین بسترها حفظ، نقد، تصحیح و انباشته میشود و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
معرفت، خلاف اطلاعات، امری انباشتی است و هر نسل بر دوش میراث معرفتی نسلهای پیش از خود میایستد.
وقتی شبکهها و نهادهای تولید و انتقال معرفت دستخوش گسست، دستکاری یا حذف شوند، فقط بخشی از دانستههای ما از میان نمیرود؛ نفسِ امکان شناخت، تشخیص و مفاهمه میان مردم آسیب میبیند:
زبان هم را نمیفهمیم گرچه با یک زبان حرف میزنیم.
پنهانکردن، دور از دسترس کردن و سانسور؛ تحریف و بیاعتبار کردن منابع و اشخاص؛ تقویت «سانسور خودانگیخته» چه با حملات سایبری و چه با نظارتهای دولتی؛ تشدید آموزش رسمی ایدئولوژیک، حذف، معدومکردن یا برخورد گزینشی با منابع معرفت؛ برچسبزنی و ممنوعیتهایی که دایره «نپذیرفتنیها» یا «تهدیدها» را بزرگتر میکند؛ همگی همدستی در ناآگاه نگاه داشتن و ساختن نظم سستی است که بر پایه «بیخبر نگه داشتن» استوار شده.
ایجاد انقطاع با حذف و دستکاری اندیشهها، حقایق تاریخی، موضوعات و افرادی که باب طبع ما نیستند، فقط جهل تولید نمیکند؛ زنجیره انتقال معرفت را میبُرد. در نتیجه، تشخیص ریشهها، فهم اکنون و امکان گفتوگو را مختل میکند.
جامعهای که پیوند خود را با حافظه معرفتیاش قطع کند، فقط گذشتهاش را از دست نداده، بلکه توان فهم امروز، گفتگوی منصفانه و تخیل فردا را هم از دست خواهد داد.
@neocritic
چیزهایی که نمیدانیم
در جمعی دانشگاهی بحث شد که دانشجویان، حتی در رشتههای علوم انسانی، شناختی حداقلی از مفاخر فکری، فرهنگی و ادبی خود ندارند؛ آنقدر که نام شهرام ناظری، هوشنگ گلشیری یا حتی علی شریعتی به گوششان نخورده است. همانطور که هیچیک از اعضای آن جمع هم لابد نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودند.
از کجا باید بدانند؟ از کجا باید بدانیم؟
هر از گاهی مناسبتهای مختلف به رویمان میآورد که شناخت ما از دنیای خودمان چگونه محدود، بریدهبریده و تکهتکه شده است. بیخبریم و نمیدانیم و شگفتزده میشویم که عجب مردمان پیشبینیناپذیری هستیمها!
حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه هستیم که جهل صرفاً به معنای «فقدان دانش» نیست. مسئله فقط ندانستن نیست؛ مهمتر آن است که چرا برخی دانستنیها اساساً از افق شناخت ما حذف میشوند.
موضوع «معرفتشناسی جهل» همین است: بررسی سازوکارهای قدرت و ساختارهایی که باعث میشوند افراد نه فقط برخی چیزها را ندانند یا نتوانند بدانند، بلکه حتی نخواهند بدانند.
ما فقط کممطالعه یا کمتر کنجکاو نیستیم؛ مشکل فقط شبکههای مجازی و الگوهای فوریشان برای لذت و راحت هم نیست. ما از گذشتهمان، از معاصرانمان و از یکدیگر بریدهایم. دچار نوعی «کوری متقابل» شدهایم.
معرفت با ژن منتقل نمیشود. معرفت در بافتار زبان، تجربه، نهادهای اجتماعی، روایتها، کتابت، گفتوگو و تعلیم و تربیت شکل میگیرد؛ در همین بسترها حفظ، نقد، تصحیح و انباشته میشود و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
معرفت، خلاف اطلاعات، امری انباشتی است و هر نسل بر دوش میراث معرفتی نسلهای پیش از خود میایستد.
وقتی شبکهها و نهادهای تولید و انتقال معرفت دستخوش گسست، دستکاری یا حذف شوند، فقط بخشی از دانستههای ما از میان نمیرود؛ نفسِ امکان شناخت، تشخیص و مفاهمه میان مردم آسیب میبیند:
زبان هم را نمیفهمیم گرچه با یک زبان حرف میزنیم.
پنهانکردن، دور از دسترس کردن و سانسور؛ تحریف و بیاعتبار کردن منابع و اشخاص؛ تقویت «سانسور خودانگیخته» چه با حملات سایبری و چه با نظارتهای دولتی؛ تشدید آموزش رسمی ایدئولوژیک، حذف، معدومکردن یا برخورد گزینشی با منابع معرفت؛ برچسبزنی و ممنوعیتهایی که دایره «نپذیرفتنیها» یا «تهدیدها» را بزرگتر میکند؛ همگی همدستی در ناآگاه نگاه داشتن و ساختن نظم سستی است که بر پایه «بیخبر نگه داشتن» استوار شده.
ایجاد انقطاع با حذف و دستکاری اندیشهها، حقایق تاریخی، موضوعات و افرادی که باب طبع ما نیستند، فقط جهل تولید نمیکند؛ زنجیره انتقال معرفت را میبُرد. در نتیجه، تشخیص ریشهها، فهم اکنون و امکان گفتوگو را مختل میکند.
جامعهای که پیوند خود را با حافظه معرفتیاش قطع کند، فقط گذشتهاش را از دست نداده، بلکه توان فهم امروز، گفتگوی منصفانه و تخیل فردا را هم از دست خواهد داد.
@neocritic
👍21👎1
✍🏻
رویای بدرالملوک بامداد
بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامهنگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است.
بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به تعلیم و تربیت منظری زنگرا و ایرانی دارد: از عنایتی که به خانه در پیوند با مدرسه دارد؛ از توجهی که به مهارتآموزی نشان میدهد، اولویتی که برای مراقبت و مادری قائل است؛ اینکه «تدبیر منزل» را وظیفه زن و مرد باهم میداند؛ اینکه متوجه تناقض و دشواری ضرورت استقلال و خودکفایی اقتصادی زنان و اهمیت مراقبت از فرزندان است و اینکه نهایتاً مراقبت را اولویت میدهد.
درباره زندگی شخصیاش اطلاعات فراتر از ویکیپدیا نیافتم، ولی مطالعه آثارش به شما اطمینان میدهد با آموزگاری جلوتر از زمانه طرف هستید.
برای نمونه، در سال ۱۳۴۷، به مناسبت اعلامیه جهانی حقوق بشر و بر بستر تغییرات حقوقی همراه با انقلاب سفید کتابی درباره زن ایرانی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید منتشر کرده که در آن بعد از خوشایندگوییهای مقدماتی معمول برای ارباب قدرت، روایتی از شرایط زن ایرانی پیش از مشروطه میدهد و سرگذشت برخی زنان فعال در عرصه آموزش و سیاست را نقل میکند. روایتی از تلاش مستقل زنان برای دستیابی به «لیاقت» یا به زبان امروزیها، برای «به رسمیت شناخته شدن».
مشخص است که بامداد نگران فراموشی حافظه جمعی است. «زنان با مسائلی روبرو بودند که برای جوانان امروز قابل درک نیست.». نگران فراموش شدن تلاشها و رنج زنان و مردان ایرانی است زیر سایه سنگین تبلیغات برای انقلاب سفید. زنان و مردانی که گرچه عموما متعلق به طبقات بالای اجتماع بودند میکوشیدند از امتیازات طبقاتی خود برای خیر عمومی استفاده کنند.
برای همین پس از ستایش محمدرضاشاه و گشایشهای حقوقی و قانونی او، اصرار دارد ثبت کند که «لیاقت» چطور نشان داده شد، نه اینکه اعطا شده باشد. اصرار دارد ردپاهایی که ممکن است پوشیده شود پررنگ کند.
میخواهد نخ تسبیح را نشان دهد، چرا که خوب میداند مسئله زنان یکی از جدیترین موضوعات حذف و دستکاری در حافظه عمومی ماست، حذفی که باعث میشود تجربههای سخت از یاد بروند، دستاوردها بفرموده، تقلیدی، بدیهی یا کوچک شمرده شوند و نحوی نابینایی ساختاری در حافظه جمعی ما شکل بگیرد.
اگر تصور میکنید درباره تلاش هوشمندانه خانم بامداد اغراق کردهام پیشنهاد میکنم کتاب تعلیم و تربیت دموکراسی در ایران، منتشر شده به سال ۱۳۲۹ را ببینید تا ماهیت رویای بلند او برای تعلیم و تربیت در ایران را دریابید. رویایی که رد آن در تمام آثار بعدیاش حتی در موضوع تدبیر منزل و با عنوان هدف پرورش زن پیداست؛ ولو آن را به ملکه فوزیه تقدیم کرده باشد.
@neocritic
رویای بدرالملوک بامداد
بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامهنگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است.
بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به تعلیم و تربیت منظری زنگرا و ایرانی دارد: از عنایتی که به خانه در پیوند با مدرسه دارد؛ از توجهی که به مهارتآموزی نشان میدهد، اولویتی که برای مراقبت و مادری قائل است؛ اینکه «تدبیر منزل» را وظیفه زن و مرد باهم میداند؛ اینکه متوجه تناقض و دشواری ضرورت استقلال و خودکفایی اقتصادی زنان و اهمیت مراقبت از فرزندان است و اینکه نهایتاً مراقبت را اولویت میدهد.
درباره زندگی شخصیاش اطلاعات فراتر از ویکیپدیا نیافتم، ولی مطالعه آثارش به شما اطمینان میدهد با آموزگاری جلوتر از زمانه طرف هستید.
برای نمونه، در سال ۱۳۴۷، به مناسبت اعلامیه جهانی حقوق بشر و بر بستر تغییرات حقوقی همراه با انقلاب سفید کتابی درباره زن ایرانی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید منتشر کرده که در آن بعد از خوشایندگوییهای مقدماتی معمول برای ارباب قدرت، روایتی از شرایط زن ایرانی پیش از مشروطه میدهد و سرگذشت برخی زنان فعال در عرصه آموزش و سیاست را نقل میکند. روایتی از تلاش مستقل زنان برای دستیابی به «لیاقت» یا به زبان امروزیها، برای «به رسمیت شناخته شدن».
مشخص است که بامداد نگران فراموشی حافظه جمعی است. «زنان با مسائلی روبرو بودند که برای جوانان امروز قابل درک نیست.». نگران فراموش شدن تلاشها و رنج زنان و مردان ایرانی است زیر سایه سنگین تبلیغات برای انقلاب سفید. زنان و مردانی که گرچه عموما متعلق به طبقات بالای اجتماع بودند میکوشیدند از امتیازات طبقاتی خود برای خیر عمومی استفاده کنند.
برای همین پس از ستایش محمدرضاشاه و گشایشهای حقوقی و قانونی او، اصرار دارد ثبت کند که «لیاقت» چطور نشان داده شد، نه اینکه اعطا شده باشد. اصرار دارد ردپاهایی که ممکن است پوشیده شود پررنگ کند.
میخواهد نخ تسبیح را نشان دهد، چرا که خوب میداند مسئله زنان یکی از جدیترین موضوعات حذف و دستکاری در حافظه عمومی ماست، حذفی که باعث میشود تجربههای سخت از یاد بروند، دستاوردها بفرموده، تقلیدی، بدیهی یا کوچک شمرده شوند و نحوی نابینایی ساختاری در حافظه جمعی ما شکل بگیرد.
اگر تصور میکنید درباره تلاش هوشمندانه خانم بامداد اغراق کردهام پیشنهاد میکنم کتاب تعلیم و تربیت دموکراسی در ایران، منتشر شده به سال ۱۳۲۹ را ببینید تا ماهیت رویای بلند او برای تعلیم و تربیت در ایران را دریابید. رویایی که رد آن در تمام آثار بعدیاش حتی در موضوع تدبیر منزل و با عنوان هدف پرورش زن پیداست؛ ولو آن را به ملکه فوزیه تقدیم کرده باشد.
فرزندانتان را وادار بپیروی از خود نکنید، چه آنها برای دوران دیگری خلق شدهاند
امام علی، نقل شده در تعلیم و تربیت دموکراسی
@neocritic
Telegram
کتابهای رایگان فارسی
تعلیم و تربیت دمکراسی در ایران - بدرالملوک بامداد
تهران
آذر ۱۳۲۹
https://t.me/UT_Central_Library/7740
تهران
آذر ۱۳۲۹
https://t.me/UT_Central_Library/7740
👍11
Critic l مریم نصر
✍🏻 رویای بدرالملوک بامداد بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامهنگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است. بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به…
📷
بدرالملوک بامداد
و تصویری از کتاب زن ایرانی
@neocritic
بدرالملوک بامداد
و تصویری از کتاب زن ایرانی
مدرسه محل زندگی باشد نه آمادگی برای آن
معلمین قدیم معتقد بودند زمان طفولیت و اوقات تحصیل تنها دوران آمادگی برای آینده بشمار میآید. همچنانکه داروی بد مزه را پزشك بمريض میخوراند تا از بیماری شفا یابد ، تعلیم مطالب دور از ذهن یا عادات مشکلی را که سن طفل برای پذیرش آن مقتضی نیست با وعده و وعید بنام خوشبختی آینده باید باو بقبولانند...کودکان را با هرگونه رنج و عذابی که ممکن بود از ابراز حالات بچگی ممنوع داشته بتقليد بزرگ سالان مجبور میکردند. لغات و اصطلاحات ثقیل و قواعد پیچیده بآنها میآموختند و بقول خودشان تن آنها را در اثر این بارگران فرسوده روحشان را تقویت میکردند ... اطفالیکه بمقتضای رشد روحی و بدنی زندگی نکرده از نعمت آزادی عمل و بازی و تجارب موافق استعداد که همچون روشنایی آفتاب در تقویت اعصاب و عضلات و قوای فکری آنها مؤثر است محروم بمانند و نتوانند بمیل خود بازی کرده و بفراخور فهم خود درباره شناسائی دنیا بتجسس و آزمایش مشغول شوند، این محرومیت در تمام مظاهر حیاتی آنها نمودار شده از هر حیث قوای آنها را دچار یاس و بیحالی میکند. (بامداد، ۱۳۲۹، ۹۷ـ۹۸)
@neocritic
👍8
✍🏻
صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیستسال پیش در چنین روزی
نمیدانم چه زمینههایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفتانگیز است. در جامعهای که گفته شده زنان آن در مقایسه با زنان کشورهای مشابه، شرایط نامساعدتری داشتهاند و فرودستیشان، متناسب با هر طبقه اجتماعی، چنان در تاروپود فرهنگ بافته شده بود که هر تغییری در وضعیت آنها نیازمند «انقلاب» بود نه «اصلاح».
تاپیش از دوران مدرن زنان بهطور رسمی امکان سوادآموزی بسیار محدودی داشتند، ولی به نحو اسرارآمیزی زنان باسواد در همه دورهها و فرهنگ وجود داشتند و وجود موثری هم داشتند.
زنان تحولخواه ایرانی با هیجان وقایع مشروطه را دنبال میکردند. «در روز فیروزی مشروطه طلبان مسرور و خوشوقت میشدیم و در هنگام بدبختی و فلاکت گریه مینمودیم، در هیچ مجلس و محفلی ما را راه نمیدادند».
گروههایی از زنان در این دوره فعال شدند و عمدتا در پایتخت شروع به تاسیس مدرسه برای دختران و تشکیل انجمنهای زنانه کردند و روزنامههایی هم خارج و داخل کشور توسط زنان برای زنان منتشر شد.
آرزوهای زنان مشروطهخواه بلند بود و دور:
صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیستسال پیش در چنین روزی
نمیدانم چه زمینههایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفتانگیز است. در جامعهای که گفته شده زنان آن در مقایسه با زنان کشورهای مشابه، شرایط نامساعدتری داشتهاند و فرودستیشان، متناسب با هر طبقه اجتماعی، چنان در تاروپود فرهنگ بافته شده بود که هر تغییری در وضعیت آنها نیازمند «انقلاب» بود نه «اصلاح».
تاپیش از دوران مدرن زنان بهطور رسمی امکان سوادآموزی بسیار محدودی داشتند، ولی به نحو اسرارآمیزی زنان باسواد در همه دورهها و فرهنگ وجود داشتند و وجود موثری هم داشتند.
زنان تحولخواه ایرانی با هیجان وقایع مشروطه را دنبال میکردند. «در روز فیروزی مشروطه طلبان مسرور و خوشوقت میشدیم و در هنگام بدبختی و فلاکت گریه مینمودیم، در هیچ مجلس و محفلی ما را راه نمیدادند».
گروههایی از زنان در این دوره فعال شدند و عمدتا در پایتخت شروع به تاسیس مدرسه برای دختران و تشکیل انجمنهای زنانه کردند و روزنامههایی هم خارج و داخل کشور توسط زنان برای زنان منتشر شد.
آرزوهای زنان مشروطهخواه بلند بود و دور:
پس کو قانون شما؟ پس چه شد مجلس سنای شما؟ کو عدلیه شما؟ گویا تمام را مصالحه کردهاند ...بدون قانون امکان ندارد احدی اطاعت امر شماها را بکند. در مملکت دو چیز لازم است، یا استبداد یا قانون. ما که نقداً هیچکدام را نداریم...اگرچه زن هستم و بقول آقایان ناقص عقل و ردیف بشر محسوب نمیشویم، از مرحمت پدرانمان هم که فضل و کمالی نداریم، ولی نادان در هر طبقه هست...امروز بر احدی پوشیده نیست که هر بیوه زنی باین مجلس دارالشورای ملی حق دارد و ما امروز حقوق خودمان را میخواهیم...امروز یک پسر برای ما یک مغز دارد و ما باید قدر او را بدانیم، شاه یک مغز دارد، بنده هم که نماینده اتحادیه نسوانم یکی...حالا دیگر تکلیف ما این است که فشار به وکلا بیاوریم. وکلا خود دانند با وزرا و ورزا با شاه. ما با شاه و وزرا کاری نداریم زیراکه آنها همه وقت بودند. اگر وکلای محترم ما توانستند یا میتوانند تا سلخ(پایان) رمضان قانون را تمام کرده و در سایر کارها ترتیبی دهند که آسایش خلق فراهم شود, زهی شرف و سعادت. و الا اگر در خود چنین پیشرفت نمیبینند و میخواهند باز هم به ترتیب سابق پیش بروند، ما بتوسط همین عریضه خبر میدهیم که همه استعفا از کار خود بدهند و رسما بتوسط روزنامه ندای وطن به ماها خبر داده، چهل روزی هم کار را بدست ما زنها واگذارند و بشرط آنکه عار نداشته باشند، زیراکه وجود ما بسته به وجود یکدیگراست. اگر ما نباشیم شماها نیستید. اگر شماها نباشید ماها نیستیم. خلاصه ما وکلا انتخاب میکنیم، وزرا انتخاب میکنیم... قانون صحیح میکنیم. نظمیه را محکم میکنیم. حکام تعیین میکنیم. دستور العمل ولایات میفرستیم. ریشه ظلم واستبداد را از بیخ میکنیم. ظالمین را قتل میکنیم. انبارهای جو و گندم متمولین را میشکنیم. کمپانی برای نان قرار میدهیم. خزانههای وزراء را که از خون خلق جمع و در سرداب ها کرو کرده اند بیرون میآوریم. بانک ملی برپا میکنیم. عثمانی را عقب مینشانیم. اسرای قوچان را عودت بخانههای خود میدهیم. قوانین شهری را صحیح میکنیم و اب سالم به مردم میخورانیم. کوچه و خیابانها را تنظیف میکنیم. کمپانی برای شهر معین میکنیم و بعد از تمام این کارها تا سلخ رمضان کارها منظم شده و ماها از خدمت خود استعفا کرده رسماً اعلان و اعلام میکنیم که بقیه را دیگران اصلاح کنند. و الا اگر تا سلخ رمضان خودتان اسباب اسایش حال عموم فراهم نکردید و به ما هم واگذار نکردید ...همینقدر عرض میکنم زنها میتوانند آنچه را که میخواهند بیشتر از این عرضی ندارم.@neocritic
اتحادیه غیبی نسوان
(ندای وطن، ۱۲۸۶ خورشیدی، شماره ۷۰)
👍16
✍🏻
اینروزها انتشار نقاشیهایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاریهای فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحثهای زیادی بوده است. برخی او را تحسین کردهاند و برخی او را «روانپریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانستهاند که برای «سیاهنمایی» در رسانههای معاند خوراک فراهم میکند.
حتی رادیکالترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمیکنند خانم بادپر «دروغ» میگوید. همانطور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همانطور که رمان آذر نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخشهایی از تجربههای تلخ و تاریک گروههایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب میدهند که شاید شبیه به تجربههای ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربههای خود ما موقعیتمند هستند و بدون آنها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوشاش گذاشتهاند.
مناسبات میان قدرت و حقیقت اینگونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف میکنیم و آسیبهایی که زیر فرش هل میدهیم، گم نمیشوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را میپسندیم، به معنای «دروغ» بودن آنها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است.
مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آنها بود.)
اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسبزنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنهاش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن میکند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئیکردن گروههای دیگر ایفا میکنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمنها و حلقههای فمینیستی.
ساختن فضاهای مشترک برای گفتوگو و به رسمیت شناختن تجربهها و دیدگاههای متفاوت، شاید مهمترین راه پرهیز از شقهشقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیتهای جمعی باشد.
@neocritic
اینروزها انتشار نقاشیهایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاریهای فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحثهای زیادی بوده است. برخی او را تحسین کردهاند و برخی او را «روانپریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانستهاند که برای «سیاهنمایی» در رسانههای معاند خوراک فراهم میکند.
حتی رادیکالترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمیکنند خانم بادپر «دروغ» میگوید. همانطور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همانطور که رمان آذر نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخشهایی از تجربههای تلخ و تاریک گروههایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب میدهند که شاید شبیه به تجربههای ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربههای خود ما موقعیتمند هستند و بدون آنها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوشاش گذاشتهاند.
مناسبات میان قدرت و حقیقت اینگونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف میکنیم و آسیبهایی که زیر فرش هل میدهیم، گم نمیشوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را میپسندیم، به معنای «دروغ» بودن آنها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است.
مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آنها بود.)
اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسبزنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنهاش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن میکند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئیکردن گروههای دیگر ایفا میکنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمنها و حلقههای فمینیستی.
ساختن فضاهای مشترک برای گفتوگو و به رسمیت شناختن تجربهها و دیدگاههای متفاوت، شاید مهمترین راه پرهیز از شقهشقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیتهای جمعی باشد.
@neocritic
👍33👎2
Forwarded from Inekas | انعکاس
🔵 ششمین مدرسهٔ تابستانی انعکاس (حضوری-مجازی) | شهریور ۱۴۰۵
🔗 توضیح دربارهٔ دو بخش مدرسۀ تابستانی
ℹ️ ششمین مدرسۀ تابستانی انعکاس به دنبال چیست؟
بخش فارسی (حضوری-مجازی)
💠 «بازاندیشی در تاریخنگاری فلسفهٔ اسلامی»
بخش انگلیسی (مجازی)
💠 «فلسفه، فراسوی الفلسفة»
🎓 اعطای گواهی
🌐 برگزاری جلسات مجازی در Zoom
👥 شبکهسازی و تعامل علمی
📍 امکان اسکان برای شرکتکنندگان غیر تهرانی و امکان نگهداری از کودکان در بخش حضوری
⏲ مهلت ثبت درخواست: تا ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
🌐 کسب اطلاعات بیشتر:
◀️ بخش فارسی
◀️ بخش انگلیسی
🔗 برای ثبت درخواست شرکت در یک یا هر دو بخش به اینجا مراجعه کنید و در صورت نیاز به راهنمایی، به @Inekas_admin پیام بدهید.
#رویداد_انعکاس
🔵 @Inekas
تاریخنگاری فلسفۀ اسلامی تنها بازخوانی منفعلانه متون گذشته نیست، بلکه مواجههای انتقادی، روششناختی و سنجشگرانه با سیر تحول اندیشهها در بستر تاریخی و اجتماعی آنهاست. در نگاهی رایج، تاریخ فلسفۀ اسلامی غالباً به مثابۀ روایتی خطی و ضروری انگاشته میشود؛ روایتی که گویی ناگزیر از کندی آغاز میگردد، با فارابی و ابنسینا قوام مییابد، در اندیشههای ابنرشد و سهروردی ابعاد تازهای پیدا میکند، در حکمت متعالیۀ ملاصدرا به کمال میرسد و پس از آن، تنها به عصر شارحان محدود میشود.
اما آیا این روایتِ تکخطی، یگانه تصویر ممکن از سنت عقلانی ماست؟ ششمین مدرسۀ تابستانی «انعکاس» بر آن است تا با عبور از این نگاه کلیشهای، خودِ «تاریخنگاری فلسفه اسلامی» را به عنوان یک مسئله و موضوع پژوهش مستقل در کانون توجه قرار دهد. ما در این مدرسه در پی آنیم که ببینیم پرسش از این کلانروایتها و بازاندیشی در شیوههای تاریخنگاری، چه بصیرتهای تازهای برای فهم انتقادی و پویای فلسفه اسلامی به همراه خواهد داشت.
این رویداد با هدف گشودن همین افقهای نو در مواجهه با تراث فلسفی، امسال با همراهی برجستهترین اساتید و پژوهشگران داخلی و بینالمللی برگزار میشود.
بخش فارسی (حضوری-مجازی)
👥 با همکاری پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)🔻 ۲۵ ساعت ارائۀ آموزشی
چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه، ۴، ۵ و ۶ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۹ (به وقت تهران) در محل پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) در تهران🔻 با ارائۀ ۱۱ استاد و پژوهشگر🗂 محورهای اصلی:◀️ میان فلسفه و تاریخ: روشها و رویکردها در تاریخنگاری فلسفهٔ اسلامی◀️ تاریخِ تاریخنگاری فلسفهٔ اسلامی◀️ فراروی از تاریخنگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی🔗 کسب اطلاعات بیشتر
بخش انگلیسی (مجازی)
👥 با همکاری مرکز دینپژوهی حنیف، موسسۀ مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه اکستر و دانشگاه حبیب🔻 ۲۲.۵ ساعت ارائۀ آموزشی «به زبان انگلیسی | با ترجمۀ همزمان»
پنجشنبه، جمعه، شنبه، ۱۲، ۱۳ و ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۳ تا ۲۱ به وقت تهران🔻 با ارائۀ ۱۵ استاد و پژوهشگر🗂 محورهای اصلی:◀️ فراروی از تاریخنگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی◀️ چیستی فلسفهٔ اسلامی در نسبت با دیگر علوم اسلامی◀️ بینشهای فلسفی در کلام، فقه و اصول، ادب، عرفان🔗 کسب اطلاعات بیشتر
#رویداد_انعکاس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6👎1
🎬
پیشنهاد تماشا
مردم پدربزرگم | ۲۰۱۱
ساخته چاگان ایرماک
فیلمی درباره زخم سیاست بر سرنوشت آدمها، خانوادهها و نسلها؛ درباره مهاجرت، هویت، تعلق و خاطراتی که بیشتر از آدمها عمر میکنند.
(فیلم دوبله فارسی خوبی ندارد؛ دلچسبتر است اگر با زیرنویس ببینید.)
@neocritic
پیشنهاد تماشا
مردم پدربزرگم | ۲۰۱۱
ساخته چاگان ایرماک
فیلمی درباره زخم سیاست بر سرنوشت آدمها، خانوادهها و نسلها؛ درباره مهاجرت، هویت، تعلق و خاطراتی که بیشتر از آدمها عمر میکنند.
(فیلم دوبله فارسی خوبی ندارد؛ دلچسبتر است اگر با زیرنویس ببینید.)
@neocritic
👍8
✍🏻
قدرت هستیشناختی
برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که میتوانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستیشناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده سپتامبر و در سیاستهای پیشدستانه بوش بهشکلی گسترده بهکار گرفته شده است.
«قدرت وجودی»، قدرتی برای غلبه بر سایرین یا انضباطبخشی به آنان نیست، بلکه قدرتی معطوف به خلق و به وجود آوردن است. به بیان دیگر، این قدرت نمیخواهد به دیگران مسلط شود، بلکه هدف او شکل دادن به دیگران و ایجاد نظمهای مطلوب است.
در این الگو قدرت «پیشگیری» نمیکند؛ آنطور که مثلا با فراهم کردن تمهیداتی از فقر، بیماری یا جنگ پیشگیری میکنیم. همچنین، به دنبال بازدارندگی نیست؛ مثل وقتی که با بالا بردن قدرت نظامی یا دستیابی به سلاح هستهای میخواهیم ترس متقابل ایجاد کنیم؛ حتی به دنبال تعذیب و تربیت هم نیست. در این الگو شما پیشدستی میکنید. به این معنا که برای مبارزه با یک تهدید نامشخص (مثل امکان دستیابی ایران یا عراق به سلاح کشتار جمعی)، شرایطی ایجاد میکنید تا طرف مقابل حالتی تهاجمی به خود بگیرد. یعنی در واقع با دست خود آن تهدید را تولید و آشکار میکنید تا از پیاش نظم مطلوب خود را حاکم کنید.
این سیاست با منطق شرطی کار میکند: «الف میتوانست سلاح کشتار جمعی داشته باشد و اگر میداشت از آن استفاده میکرد» (خلاف امریکا و اسرائیل که دارند و استفاده نمیکنند). این گزارهها قابل ابطال نیستند، چون برپایه یک موقعیت فرضی بنا شدهاند که نیازی به شواهد عینی ندارد. در سیاست خلاقیت «قدرت وجودی» در تخریب و جنگ شکوفا میشود تا منافع خودش را بسازد.(نمونه تراژیکش وضعیت تنگه هرمز که تا پیش از جنگ آبراهی آزاد و امن بود.)
افکار عمومی چطور با «قدرت وجودی» همراه میشود؟ معصومی میگوید با فعال کردن عاطفه ترس. ایجاد «احساس ترس یا تهدید» در افکار عمومی، اقدامات نظامی و امنیتی را مستقل از شواهد واقعی و ملموس، موجه میکند. با انواع و اقسام ابزارهای سخت و نرم ترس را به زیر جلد جامعه نفوذ میدهد و ذهنها را فلج میکند. ذهن منقبض شده به سمت انفعال حرکت میکند. به این ترتیب، با بههم ریختن نظم موجود مهندسی زندگی توسط دیگران پذیرفته میشود.
بکارگرفتن «قدرت وجودی» و منطق پیشدستی و تولید تهدید بالقوه، هرچند در عرصه سیاست بینالملل پس از یازده سپتامبر فراگیر شد، در قلمرو خصوصی و روابط قدرت درون خانواده سابقهای دیرینه دارد. فقط اسم نداشته است. این قدرت بهویژه برای اجبار زنان و جوانان به زندگی مطابق شرایط ازپیش معین شده رایج است. برای نفوذ دادن ترس زیر پوست آنها و شکلدادن به حیات روزمرهشان. درعین حال خلاقیت مولد خود را در خدمت ساختن نظمهایی قرار داده که حضور آنان را پس بزند.
با این حال، نیروی مولدی که در «قدرت وجودی» و «پیشدستی» برای ساختن شرایط نو هست، خارج از دست اقتدار از بالا و در نسبت با عواطفی متفاوت از «ترس» میتواند کارکرد رهایی بخشی داشته باشد. چیزی که معصومی آن را «پاد-قدرت وجودی (Counter-ontopower)» مینامد: قدرت وجودی دربرابر قدرت وجودی.
🔗از هوش مصنوعی خواستم یک فایل صوتی برای توضیح مقاومت قدرت هستیشناختی دربرابر قدرت هستیشناختی بسازد ( مقدمه بدی نیست و به اشتباهات تلفظ هم عادت داریم 🙂).
برای اطلاع بیشتر
Massumi, B. (2015). Ontopower: War, powers, and the state of perception. Duke University Press.
Massumi, B. (2015). Politics of affect. Polity Press.
@neocritic
قدرت هستیشناختی
برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که میتوانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستیشناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده سپتامبر و در سیاستهای پیشدستانه بوش بهشکلی گسترده بهکار گرفته شده است.
«قدرت وجودی»، قدرتی برای غلبه بر سایرین یا انضباطبخشی به آنان نیست، بلکه قدرتی معطوف به خلق و به وجود آوردن است. به بیان دیگر، این قدرت نمیخواهد به دیگران مسلط شود، بلکه هدف او شکل دادن به دیگران و ایجاد نظمهای مطلوب است.
در این الگو قدرت «پیشگیری» نمیکند؛ آنطور که مثلا با فراهم کردن تمهیداتی از فقر، بیماری یا جنگ پیشگیری میکنیم. همچنین، به دنبال بازدارندگی نیست؛ مثل وقتی که با بالا بردن قدرت نظامی یا دستیابی به سلاح هستهای میخواهیم ترس متقابل ایجاد کنیم؛ حتی به دنبال تعذیب و تربیت هم نیست. در این الگو شما پیشدستی میکنید. به این معنا که برای مبارزه با یک تهدید نامشخص (مثل امکان دستیابی ایران یا عراق به سلاح کشتار جمعی)، شرایطی ایجاد میکنید تا طرف مقابل حالتی تهاجمی به خود بگیرد. یعنی در واقع با دست خود آن تهدید را تولید و آشکار میکنید تا از پیاش نظم مطلوب خود را حاکم کنید.
این سیاست با منطق شرطی کار میکند: «الف میتوانست سلاح کشتار جمعی داشته باشد و اگر میداشت از آن استفاده میکرد» (خلاف امریکا و اسرائیل که دارند و استفاده نمیکنند). این گزارهها قابل ابطال نیستند، چون برپایه یک موقعیت فرضی بنا شدهاند که نیازی به شواهد عینی ندارد. در سیاست خلاقیت «قدرت وجودی» در تخریب و جنگ شکوفا میشود تا منافع خودش را بسازد.(نمونه تراژیکش وضعیت تنگه هرمز که تا پیش از جنگ آبراهی آزاد و امن بود.)
افکار عمومی چطور با «قدرت وجودی» همراه میشود؟ معصومی میگوید با فعال کردن عاطفه ترس. ایجاد «احساس ترس یا تهدید» در افکار عمومی، اقدامات نظامی و امنیتی را مستقل از شواهد واقعی و ملموس، موجه میکند. با انواع و اقسام ابزارهای سخت و نرم ترس را به زیر جلد جامعه نفوذ میدهد و ذهنها را فلج میکند. ذهن منقبض شده به سمت انفعال حرکت میکند. به این ترتیب، با بههم ریختن نظم موجود مهندسی زندگی توسط دیگران پذیرفته میشود.
بکارگرفتن «قدرت وجودی» و منطق پیشدستی و تولید تهدید بالقوه، هرچند در عرصه سیاست بینالملل پس از یازده سپتامبر فراگیر شد، در قلمرو خصوصی و روابط قدرت درون خانواده سابقهای دیرینه دارد. فقط اسم نداشته است. این قدرت بهویژه برای اجبار زنان و جوانان به زندگی مطابق شرایط ازپیش معین شده رایج است. برای نفوذ دادن ترس زیر پوست آنها و شکلدادن به حیات روزمرهشان. درعین حال خلاقیت مولد خود را در خدمت ساختن نظمهایی قرار داده که حضور آنان را پس بزند.
با این حال، نیروی مولدی که در «قدرت وجودی» و «پیشدستی» برای ساختن شرایط نو هست، خارج از دست اقتدار از بالا و در نسبت با عواطفی متفاوت از «ترس» میتواند کارکرد رهایی بخشی داشته باشد. چیزی که معصومی آن را «پاد-قدرت وجودی (Counter-ontopower)» مینامد: قدرت وجودی دربرابر قدرت وجودی.
🔗از هوش مصنوعی خواستم یک فایل صوتی برای توضیح مقاومت قدرت هستیشناختی دربرابر قدرت هستیشناختی بسازد ( مقدمه بدی نیست و به اشتباهات تلفظ هم عادت داریم 🙂).
برای اطلاع بیشتر
Massumi, B. (2015). Ontopower: War, powers, and the state of perception. Duke University Press.
Massumi, B. (2015). Politics of affect. Polity Press.
@neocritic
👍5
Critic l مریم نصر
✍🏻 قدرت هستیشناختی برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که میتوانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستیشناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده…
Audio
قدرت هستیشناختی و پاد-قدرت هستیشناختی به روایت هوش مصنوعی از آثار برایان معصومی
⏳ ۲۴ دقیقه
@neocritic
⏳ ۲۴ دقیقه
@neocritic
✍🏻
به یاد ویرجینیا هِلد(۱۹۲۹ـ۲۰۲۶)
متنی که مدتی پیش نوشته بودم را مرور میکردم. دیدم ویراستار جلوی اسم ویرجینیا هلد، فیلسوف اخلاق، تاریخ وفات را اضافه کرده ۲۰۲۶. جا خوردم. اسم را جستجو کردم و بله هلد پنجم خرداد فوت کرده بود. هلد از نخستین نظریهپردازان فلسفه اخلاق پرواداری است که تلاش کرد اهمیت پروراندن رویکردهای مراقبتی در سیاست و اقتصاد را نشان دهد.
سالها پیش در شماره چهاردهم ماهنامه زنان امروز با او مصاحبه مکتوبی داشتم: «مراقبت قلب تپنده اخلاق است». وقتی مجله را برایش ارسال کردم پاسخ داد که گرچه فارسی نمیداند، ولی از تصاویر محتوا را حدس زده است و تشکر و ابراز امیدواری کرد برای فراگیر شدن ایده مراقبت در آینده نزدیک.
در همان شماره یکی از مقالاتش (بازمفهومپردازی فمینیستی در اخلاق) را هم به فارسی خلاصه و منتشر کرده بودیم.
خانم لیندا مارتین آلکوف کتاب مشهور و اثرگذاری گردآوری کرده از خودزندگینامهنوشتههای جمعی از زنان نسل اول فیلسوف دانشگاهی با عنوان سرودخواندن در آتش: داستانهای زنان در فلسفه (۲۰۰۳). هلد هم فصلی در این کتاب دارد:
«خود را جدی گرفتن، اما نه خیلی زیاد».
در این فصل به دشواریهایی اشاره میکند که در مسیر آموختن فلسفه پشت سرگذاشته است. ابایی ندارد از اینکه اجازه دهد ویرجینیای جوان را ببینیم که شکننده و بدون اعتماد بهنفس است و از آزارگری اساتید میترسد. ویرجینیای همسر را ببینیم که باید کار کند تا همسرش بتواند درسش را ادامه دهد. ویرجینیای مادر را که مادر بودنش را پنهان میکند مبادا در دپارتمانهای فلسفه به اندازه کافی فیلسوف و جدی بهنظر نرسد. ویرجینیایی که در بحثهای خشک و انتزاعی فلسفه، دنبال ردپایی از بحثهای انضمامی مربوط به زندگیهای روز به روز انسانهای معمولی میگردد:
🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire. Lanham, Md: Rowman & Littlefield
@neocritic
به یاد ویرجینیا هِلد(۱۹۲۹ـ۲۰۲۶)
متنی که مدتی پیش نوشته بودم را مرور میکردم. دیدم ویراستار جلوی اسم ویرجینیا هلد، فیلسوف اخلاق، تاریخ وفات را اضافه کرده ۲۰۲۶. جا خوردم. اسم را جستجو کردم و بله هلد پنجم خرداد فوت کرده بود. هلد از نخستین نظریهپردازان فلسفه اخلاق پرواداری است که تلاش کرد اهمیت پروراندن رویکردهای مراقبتی در سیاست و اقتصاد را نشان دهد.
سالها پیش در شماره چهاردهم ماهنامه زنان امروز با او مصاحبه مکتوبی داشتم: «مراقبت قلب تپنده اخلاق است». وقتی مجله را برایش ارسال کردم پاسخ داد که گرچه فارسی نمیداند، ولی از تصاویر محتوا را حدس زده است و تشکر و ابراز امیدواری کرد برای فراگیر شدن ایده مراقبت در آینده نزدیک.
در همان شماره یکی از مقالاتش (بازمفهومپردازی فمینیستی در اخلاق) را هم به فارسی خلاصه و منتشر کرده بودیم.
خانم لیندا مارتین آلکوف کتاب مشهور و اثرگذاری گردآوری کرده از خودزندگینامهنوشتههای جمعی از زنان نسل اول فیلسوف دانشگاهی با عنوان سرودخواندن در آتش: داستانهای زنان در فلسفه (۲۰۰۳). هلد هم فصلی در این کتاب دارد:
«خود را جدی گرفتن، اما نه خیلی زیاد».
در این فصل به دشواریهایی اشاره میکند که در مسیر آموختن فلسفه پشت سرگذاشته است. ابایی ندارد از اینکه اجازه دهد ویرجینیای جوان را ببینیم که شکننده و بدون اعتماد بهنفس است و از آزارگری اساتید میترسد. ویرجینیای همسر را ببینیم که باید کار کند تا همسرش بتواند درسش را ادامه دهد. ویرجینیای مادر را که مادر بودنش را پنهان میکند مبادا در دپارتمانهای فلسفه به اندازه کافی فیلسوف و جدی بهنظر نرسد. ویرجینیایی که در بحثهای خشک و انتزاعی فلسفه، دنبال ردپایی از بحثهای انضمامی مربوط به زندگیهای روز به روز انسانهای معمولی میگردد:
گمان میکنم شکستن عادتِ به دنبال تأیید مردان بودن و سنجش ارزش خود با معیارهای آنان، برای زنان همنسل من فوقالعاده دشوار بود، چون ما، تا جایی که خبر داشتیم، با کمبود شدید زنانی که بتوانیم تحسینشان کنیم بزرگ شده بودیم. آن تعداد معدودی هم که به دستاوردی رسیده بودند، همواره بهگونهای عجیب و غیرعادی به تصویر کشیده میشدند: بیجنسیت، غیرزنانه، بدون جذابیت، یا دستکم چنان استثنایی که تلاش برای شبیه شدن به آنها به اندازه انتظار برنده شدن در قرعهکشی غیرمنطقی بهنظر میرسید.
چندی پیش که قرار بود سخنرانی ریاست بخش شرقی انجمن فلسفی آمریکا را ایراد کنم... اضطراب و احساس عدم کفایت فوقالعادهای داشتم. امروز از یادآوری اینکه در لحظهای دشوار پیش از این سخنرانی، واقعاً با فکر کردن به جورج دابلیو. بوش آرامش پیدا کردم، وحشتزده میشوم. به خودم گفتم اگر کسی تا این حد نالایق برای ریاست جمهوری ایالات متحده میتواند به آن دفتر راه یابد، من دستکم باید بتوانم یک سخنرانی در انجمن فلسفی آمریکا داشته باشم.
در دوران دانشجویی، با خواندن مقاله کوتاهی از کیت میلت درباره جنسیتزدگی برخی از نویسندگان بزرگی که مورد تحسین همگان بودند و من نیز تحسینشان میکردم، نجات پیدا کردم. این یکی از اولین تحلیلهای فمینیستی بود که با آن مواجه شده بودم و هرگز نمیتوانم تأکید بر این موضوع را افراطی بدانم که چگونه تکههایی از نوشتههایی که معمولاً از روی شانس با آنها برخورد میکردم، حکم جلیقه نجات را برای منی داشتند که احساس میکردم درحال غرق شدنم. هرگز زمانی برای مطالعه کتاب طولانی سیمون دو بووار پیدا نکرده بودم. شنیده بودم که آن را خالی از شوخطبعی میدانند، و آنقدر نمیدانستم که از خودم بپرسم چرا در دنیا باید انتظار داشت چنین روایت فوقالعادهای از تاریخ طولانی فرودستی زنان،که البته بعداً آن را خواندم، خندهدار باشد.
ما مطمئناً نمیخواهیم به فیلسوفان مرد متکبر، پرخاشگر، تحقیرکننده و خودبزرگبینی تبدیل شویم که بارها و بارها با آنها مواجه شدهایم و الگوی کسانی هستند که خود را «بیش از حد» جدی میگیرند. آنها حد نهایی و افراطی را نشان میدهند که باید از آن دوری کنیم، چرا که به دنبال تعادل مناسبی بین اعتمادبهنفس و تواضع هستیم. ما ممکن است الگوهای تاریخی کمی داشته باشیم تا تعادل درست را برای فیلسوفان زن نشان دهند، اما این فقط موضوعی دیگر را به ما میدهد تا در کنار سایر موضوعات به کاوش در آن بپردازیم.
یکبار در مقطع تحصیلات تکمیلی، بعد از رد شدن در امتحانی که زمانی برای مطالعه آن پیدا نکرده بودم به گریه افتادم. پسرم که آن زمان حدوداً دو ساله بود پرسید «چرا گریه میکنی؟» وقتی از شکستم به او گفتم، روی زانوی من نشست و گفت: «اما من تو رو به همون اندازه دوست دارم.» و توانستم دوباره برخیزم و تلاش کنم.
🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire. Lanham, Md: Rowman & Littlefield
@neocritic
www.academia.edu
مراقبت قلب تپنده اخلاق است در گفتگو با ویرجینیا هلد
در این مصاحبه اختصاصی با ویرجینیا هلد با او درباره مفهوم مراقبت در اخلاق سخن گفتهایم. این مصاحبه در شماره 14 ماهنامه زنان امروز منتشر شده است.
👍18
✍🏻
سوالات نیمهشب
در کتابی درباره میانسالی نوشته بود صبح روزی در چهل و چندسالگی از خواب برخاسته، شکم برآمده و افتادگی پوستش را دیده و احساس کرده گرگوری سامسا (شخصیت اصلی داستان مسخ) است.
خواندن کتاب را برای این شروع کرده بودم که تعریق شبانه اجازه نمیدهد خوب بخوابم. برای زنها این نشانه ورود به میانسالی است. من بیش از اینکه گرگوری سامسا را به یادبیاورم سنکا را میشنیدم که به لوسیلیوس میگوید لازم نیست از مرگ بترسد یا انتظارش را بکشد چون ما از زمانی که به دنیا میآییم «هر روز قدری میمیریم»؛ نه میشود برایش عجله کرد و نه میتوان از آن گریخت.
بدنهایمان یادآوری میکند که وسط راه هستیم. امکان تخیل و رویا و تجربۀ «شگفتی» کاملاً محدود شده. درمجموع، پنجره امکانها، خاصه باتوجه به شرایطی که در آن هستیم، تا حدود زیادی بسته شده و باید برای فقدانها آماده شد. فقدان خواب عمیق و پیوسته...
سوالات نیمهشب: «همهاش همین بود؟»
اسمش را «بحران میانسالی» گذاشتهاند. شما به هر ضرب و زوری جوانی را کش بدهید، بالاخره میآید. بدن زنها درهر مورد «ضعیف» باشد، اینجا ساعت شماطهدار دقیقی است. ضمن اینکه رشد بهداشت و کاهش خطرات بارداری و زایمان باعث شده امروز بیش از هرزمان دیگری، شمار بیشتری از زنان میانسالی را تجربه کنند و چه پولی که نمیشود پارو کرد از این «بحران».
مراحل پذیرش میانسالی را با مراحل سوگ مقایسه میکنند: انکار؛ سرکوب؛ خشم ؛ چانهزنی؛ افسردگی و البته اگر سرسلامت عبور کنیم و در یکی از این مراحل گیرنیفتیم، نهایتاً «پذیرش».
پذیرش اینکه میانسال هستیم و عینک لازم داریم. تعداد بسیار محدودی از رویاها و آرزوهایمان امکان محقق شدن داشتهاند، امکانهایی برای همیشه از دست رفتهاند و سهم من کمابیش همین است که در بشقابم دارم.
تکرار و ملال جای هیجان شگفتی را گرفته، ولی نمیشود منکر لذتِ چشیدنِ برخی تغییرات شد.
کم شدن شگفتی جلوی شیفتگی را میگیرد؛ حالا در هر زمینهای که باشد و این جزو عمیقترین تجربههای انسانی است. وجودت «جایی» آرام گرفته و از آن-جا نگاه میکنی. در «حد وسط» ارسطویی، میان شور اولینها و سوگ آخرینها. به فضیلت صلح باخودت میرسی. هم خودت میپذیری و هم دیگران که همین هستی که هست و فشار و نظارت اجتماعی برای تبدیل کردن تو به زنِ خواستنی و خوب چنان محوشده توگویی هرگز نبوده است.
تقریباً نامرئی میشوی مثل بچه وسطی خانواده. تو را باخودت و به خودت وامیگذارند و این موقعیت هم ناآشنا و عجیب است، هم جذاب. وضعیت بینسخهای است. حتی پزشکی زنان هم برنامه خاصی برایش ندارد. انگار که ذهنات برای اولین بار دارد بادقت به خود تو گوش میدهد و از تو میخواهد به او جواب بدهی.
@neocritic
سوالات نیمهشب
در کتابی درباره میانسالی نوشته بود صبح روزی در چهل و چندسالگی از خواب برخاسته، شکم برآمده و افتادگی پوستش را دیده و احساس کرده گرگوری سامسا (شخصیت اصلی داستان مسخ) است.
خواندن کتاب را برای این شروع کرده بودم که تعریق شبانه اجازه نمیدهد خوب بخوابم. برای زنها این نشانه ورود به میانسالی است. من بیش از اینکه گرگوری سامسا را به یادبیاورم سنکا را میشنیدم که به لوسیلیوس میگوید لازم نیست از مرگ بترسد یا انتظارش را بکشد چون ما از زمانی که به دنیا میآییم «هر روز قدری میمیریم»؛ نه میشود برایش عجله کرد و نه میتوان از آن گریخت.
بدنهایمان یادآوری میکند که وسط راه هستیم. امکان تخیل و رویا و تجربۀ «شگفتی» کاملاً محدود شده. درمجموع، پنجره امکانها، خاصه باتوجه به شرایطی که در آن هستیم، تا حدود زیادی بسته شده و باید برای فقدانها آماده شد. فقدان خواب عمیق و پیوسته...
سوالات نیمهشب: «همهاش همین بود؟»
اسمش را «بحران میانسالی» گذاشتهاند. شما به هر ضرب و زوری جوانی را کش بدهید، بالاخره میآید. بدن زنها درهر مورد «ضعیف» باشد، اینجا ساعت شماطهدار دقیقی است. ضمن اینکه رشد بهداشت و کاهش خطرات بارداری و زایمان باعث شده امروز بیش از هرزمان دیگری، شمار بیشتری از زنان میانسالی را تجربه کنند و چه پولی که نمیشود پارو کرد از این «بحران».
مراحل پذیرش میانسالی را با مراحل سوگ مقایسه میکنند: انکار؛ سرکوب؛ خشم ؛ چانهزنی؛ افسردگی و البته اگر سرسلامت عبور کنیم و در یکی از این مراحل گیرنیفتیم، نهایتاً «پذیرش».
پذیرش اینکه میانسال هستیم و عینک لازم داریم. تعداد بسیار محدودی از رویاها و آرزوهایمان امکان محقق شدن داشتهاند، امکانهایی برای همیشه از دست رفتهاند و سهم من کمابیش همین است که در بشقابم دارم.
تکرار و ملال جای هیجان شگفتی را گرفته، ولی نمیشود منکر لذتِ چشیدنِ برخی تغییرات شد.
کم شدن شگفتی جلوی شیفتگی را میگیرد؛ حالا در هر زمینهای که باشد و این جزو عمیقترین تجربههای انسانی است. وجودت «جایی» آرام گرفته و از آن-جا نگاه میکنی. در «حد وسط» ارسطویی، میان شور اولینها و سوگ آخرینها. به فضیلت صلح باخودت میرسی. هم خودت میپذیری و هم دیگران که همین هستی که هست و فشار و نظارت اجتماعی برای تبدیل کردن تو به زنِ خواستنی و خوب چنان محوشده توگویی هرگز نبوده است.
تقریباً نامرئی میشوی مثل بچه وسطی خانواده. تو را باخودت و به خودت وامیگذارند و این موقعیت هم ناآشنا و عجیب است، هم جذاب. وضعیت بینسخهای است. حتی پزشکی زنان هم برنامه خاصی برایش ندارد. انگار که ذهنات برای اولین بار دارد بادقت به خود تو گوش میدهد و از تو میخواهد به او جواب بدهی.
@neocritic
👍46
Forwarded from Inekas | انعکاس
Inekas 1405 Booklet.pdf
5.5 MB
با همکاری پژوهشکدۀ فلسفۀ تحلیلیِ پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
تاریخ فلسفۀ اسلامی را معمولاً روایتی خطی و ناگزیر میدانیم: آغازی با فارابی و ابنسینا، بسطی در ابنرشد و سهروردی، و اوجی در حکمت متعالیۀ ملاصدرا. اما آیا این روایتِ تکخطی، یگانه تصویر ممکن از سنت عقلانی جهان اسلام است؟ ششمین مدرسۀ تابستانی «انعکاس» با عبور از این نگاه کلیشهای، خودِ «تاریخنگاری فلسفۀ اسلامی» را بهعنوان یک مسئله و موضوع پژوهشی مستقل در کانون توجه قرار میدهد؛ اینکه بازاندیشی در شیوههای تاریخنگاری چه بصیرتهای تازهای برای فهمی انتقادی و پویا از فلسفۀ اسلامی بههمراه دارد.
📖 روز اول (چهارشنبه ۴ شهریور) — میان فلسفه و تاریخ | روششناسی: آیا فلسفه از تاریخ خویش جداییپذیر است؟
▫️ فلسفه و تاریخش: رابطهای ضروری و پرتنش | سید محمدحسن شیرازی (دانشگاه شهید بهشتی)
▫️ روششناسی مطالعه و استفاده از میراث فلسفی جهان اسلام | محمدصالح زارعپور (دانشگاه منچستر)
▫️ میان تاریخ و فلسفه: ملاحظاتی روششناختی دربارۀ بازخوانی متون فلسفۀ اسلامی | محمد یارندی (پژوهشگاه دانشهای بنیادی، IPM)
▫️ امکانِ بازخوانیِ زنانهنگر از تاریخ فلسفۀ اسلامی | مریم نصر اصفهانی (پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)
▫️ میان خردِ زبانی و خردِ فلسفی: فخرالدین رازی و امکانِ الگویی تازه | مصطفی نجفی (دانشگاه لوتسرن)
📖 روز دوم (پنجشنبه ۵ شهریور) — تاریخِ تاریخنگاریِ فلسفۀ اسلامی | «فلسفۀ اسلامی» چگونه و به دست چه کسانی پدید آمد؟
▫️ تاریخ تاریخنگاریِ فلسفه در ایران | حنیف امینبیدختی (دانشگاه بوخوم)
▫️ تأثیر ابنرشد بر متفکران صفوی | رضا پورجوادی (دانشگاه کلن)
▫️ پارادایم صدرایی در اندیشۀ اسلامی: روایت تاریخی | مهدی گلپرور روزبهانی (دانشگاه امیرکبیر)
📖 روز سوم (جمعه ۶ شهریور) — فراروی از تاریخنگاریِ رسمی | آیا هرآنچه بیرون مرز رسمی فلسفه است -کلام، اصول فقه، منطق- غیرفلسفی است؟
▫️ حجیت، الزام اخلاقی و شایستگی سرزنش | محمود مروارید (پژوهشگاه دانشهای بنیادی، IPM)
▫️ فلسفۀ ریاضی متکلمان مسلمان | فاطمه مینایی (بنیاد دائرة المعارف اسلامی)
▫️ تحول مفهوم ماده و کمیت در اتمگرایی کلام | بنفشه افتخاری (CNRS-ENS)
پایان مهلت ثبتنام مجازی: ۳ شهریور ۱۴۰۵
#رویداد_انعکاس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
✍🏻
شما درستان را بخوانید!
دانشگاه ما، شهید بهشتی، آنزمان سیاسی نبود. دوره دانشجویی خوشحال نبودم از این موضوع. به نظرم دانشگاه و دانشجو باید سیاسی میبود. بهار مطبوعات بود. از نوجوانی زیاد روزنامه میخواندم و اینطور برایم جاافتاده بود.
همان ترمهای اول روزی دیر به کلاس قرونوسطی رسیدم. نفس نفس زنان، روزنامه به بغل. استادمان پرسید «کجا بودی؟». با غروری ملامتکننده گفتم «تحصن دانشجویی برای اعتراض به حکم اعدام هاشم آقاجری». لبخندزد و گفت «نگران نباش، اعدامش نمیکنند...کلا عبارتی که برای تحلیل شرایط ساخته هم از بنیاد نادرست است». گفتم «پس کاری نکنیم؟ مگر برای حرف اعدام میکنند؟». گفت « اعدام نخواهند کرد. شما درستان را بخوانید».
جاخوردم.
در آن سالها، این جمله چندان خوشایند نبود. انرژی و شور جوانی سخت میپذیرد که وسط طوفان حوادث این مملکت، که هر سال سختتر از سال قبل میشود، بنشیند و درسش را بخواند. تصور میکردم این توصیه نوعی عافیتطلبی پیرمردی است؛ راهی محترمانه برای اینکه کنار بایستیم و مسئولیتی نپذیریم.
زمانی دیگر استاد فلسفه آلمانیمان، که خدایش بیامرزد به من گفت «احوال همیشه منتقد تو مثل بچهگربهای است که مدام به صورت شیری خنج میکشد. گربهها ولی عموماً مثل یک مایع از لابهلای موانع عبور میکنند تا بمانند و ببالند.». قانع نشدم. جالب اینکه جز غرزدن، مثلا برای شیوه آموزش فلسفه کاری نمیکردم، ولی آن زمان به نظرم شجاعت یعنی همین که آدم در هر شرایطی و هرلحظهای بیتفاوت نایستد تا حوادث از کنارش عبور کنند. روحیه جمعی نداشتم، ولی قلباً تحسین میکردم دانشجویان و جنبش معترض و منتقد دانشجویی را.
یک ترم مهمان شده بودم دانشگاه اصفهان، استاد فلسفه معاصر آنجا دربرابر غرولندهای بچهها، خاطرهای نقل کرد از مرحوم دکتر مجتهدی. گفت ما در جوانی خیلی نگران بودیم برای آیندهمان در رشته فلسفه، دکتر مجتهدی همیشه میگفت «شما تحت هر شرایطی درستان را بخوانید.» و گفت این بهترین توصیه بود که من هم به شما میگویم! (امان از دست این پیرمردها!)
بعدتر از استاد راهنمایم هم بارها شنیدم که «شما درستان را بخوانید. ما در همه زمینههای فلسفه متخصص قهار لازم داریم. شد منتشر کنید. نشد کنار بگذارید تا زمانش برسد». شرایط سیاسی و اجتماعی آزارمان میداد. همچنان متوجه نبودم «درستان را بخوانید» به معنای «کاری به کار دنیا نداشته باشید» نبود. معنایش این بود که در جهانی که هر روز چیزی از شما میخواهد، دستکم چیزی را برای خودتان، برای رشتهتان و برای آینده نگه دارید. این بود که همه انرژی جوانیتان را در منازعات فوری خرج نکنید. این که سرمایهای بسازید که اگر خودتان ماندگار نبودید، معرفتی که تولید کردهاید بماند.
دانشگاهی که در آن دکتری گرفتم خیلی سیاسی بود. زمانی پلیس تعدادی از دانشجویان متحصن معترض به ساخت و ساز خارج از دانشگاه را بازداشت کرده بود. استادم گفت «دانشجو اعتبار، انرژی و زمانی دارد که میتواند رایگان صرف کند. همه میدانند و میخواهند این سرمایه را ببلعند، پس حس قهرمانی میدهند به این بچهها، درحالیکه از هرچیزی برای این بچهها و برای این مملکت مهمتر است که دانشجو سرمایه رایگانش را در دانشگاه دولتی صرف خوب درس خواندن کند. مسیر تغییر این است.»
(بیخود نیست آن معلم بزرگ به فیلسوفان سراسر تاریخ فحش میدادها!)
هنوز قانع نبودم. جنبشهای دانشجویی جهان پیش چشمم بودند. فکر میکردم شرط آزادی و آزادگی است که دانشجو حساستر از سایر شهروندان باشد و دانشگاه حق داشته باشد که میدان گفت و گو و اعتراض سیاسی بماند. فکر میکردم این «حداقلها» ازدست رفتنی نیست و متوجه نبودم جامعهای که همه سرمایه جوانش را صرف لحظه کند و نتواند از آن معرفت و تخصص و نهاد بسازد، در نهایت چیزی برای ادامه و فردا باقی نمیگذارد.
حالا که میبینم کتاب و کلاس و پژوهش و دانشگاه، شاید بزرگترین دستاوردهای آموزش مدرن در ایران، تا این اندازه در معرض فرسایشاند، بیشتر از هر زمان به خودم شک کردهام. واقعیت این است که آنها نمیگفتند «کاری نکنید»، میگفتند «سختتر کار کنید و کار سخت را برگزینید». میگفتند آنقدر خودتان را از دست ندهید که دیگر چیزی برای ساختن و بازساختن و بازبازساختن خودتان و جامعهتان باقی نماند.
حال ناخوب خودم و دوستانم را میبینم و از خودم میپرسم «چه چیزهایی سرمایههای ما را بلعید؟»
@neocritic
شما درستان را بخوانید!
دانشگاه ما، شهید بهشتی، آنزمان سیاسی نبود. دوره دانشجویی خوشحال نبودم از این موضوع. به نظرم دانشگاه و دانشجو باید سیاسی میبود. بهار مطبوعات بود. از نوجوانی زیاد روزنامه میخواندم و اینطور برایم جاافتاده بود.
همان ترمهای اول روزی دیر به کلاس قرونوسطی رسیدم. نفس نفس زنان، روزنامه به بغل. استادمان پرسید «کجا بودی؟». با غروری ملامتکننده گفتم «تحصن دانشجویی برای اعتراض به حکم اعدام هاشم آقاجری». لبخندزد و گفت «نگران نباش، اعدامش نمیکنند...کلا عبارتی که برای تحلیل شرایط ساخته هم از بنیاد نادرست است». گفتم «پس کاری نکنیم؟ مگر برای حرف اعدام میکنند؟». گفت « اعدام نخواهند کرد. شما درستان را بخوانید».
جاخوردم.
در آن سالها، این جمله چندان خوشایند نبود. انرژی و شور جوانی سخت میپذیرد که وسط طوفان حوادث این مملکت، که هر سال سختتر از سال قبل میشود، بنشیند و درسش را بخواند. تصور میکردم این توصیه نوعی عافیتطلبی پیرمردی است؛ راهی محترمانه برای اینکه کنار بایستیم و مسئولیتی نپذیریم.
زمانی دیگر استاد فلسفه آلمانیمان، که خدایش بیامرزد به من گفت «احوال همیشه منتقد تو مثل بچهگربهای است که مدام به صورت شیری خنج میکشد. گربهها ولی عموماً مثل یک مایع از لابهلای موانع عبور میکنند تا بمانند و ببالند.». قانع نشدم. جالب اینکه جز غرزدن، مثلا برای شیوه آموزش فلسفه کاری نمیکردم، ولی آن زمان به نظرم شجاعت یعنی همین که آدم در هر شرایطی و هرلحظهای بیتفاوت نایستد تا حوادث از کنارش عبور کنند. روحیه جمعی نداشتم، ولی قلباً تحسین میکردم دانشجویان و جنبش معترض و منتقد دانشجویی را.
یک ترم مهمان شده بودم دانشگاه اصفهان، استاد فلسفه معاصر آنجا دربرابر غرولندهای بچهها، خاطرهای نقل کرد از مرحوم دکتر مجتهدی. گفت ما در جوانی خیلی نگران بودیم برای آیندهمان در رشته فلسفه، دکتر مجتهدی همیشه میگفت «شما تحت هر شرایطی درستان را بخوانید.» و گفت این بهترین توصیه بود که من هم به شما میگویم! (امان از دست این پیرمردها!)
بعدتر از استاد راهنمایم هم بارها شنیدم که «شما درستان را بخوانید. ما در همه زمینههای فلسفه متخصص قهار لازم داریم. شد منتشر کنید. نشد کنار بگذارید تا زمانش برسد». شرایط سیاسی و اجتماعی آزارمان میداد. همچنان متوجه نبودم «درستان را بخوانید» به معنای «کاری به کار دنیا نداشته باشید» نبود. معنایش این بود که در جهانی که هر روز چیزی از شما میخواهد، دستکم چیزی را برای خودتان، برای رشتهتان و برای آینده نگه دارید. این بود که همه انرژی جوانیتان را در منازعات فوری خرج نکنید. این که سرمایهای بسازید که اگر خودتان ماندگار نبودید، معرفتی که تولید کردهاید بماند.
دانشگاهی که در آن دکتری گرفتم خیلی سیاسی بود. زمانی پلیس تعدادی از دانشجویان متحصن معترض به ساخت و ساز خارج از دانشگاه را بازداشت کرده بود. استادم گفت «دانشجو اعتبار، انرژی و زمانی دارد که میتواند رایگان صرف کند. همه میدانند و میخواهند این سرمایه را ببلعند، پس حس قهرمانی میدهند به این بچهها، درحالیکه از هرچیزی برای این بچهها و برای این مملکت مهمتر است که دانشجو سرمایه رایگانش را در دانشگاه دولتی صرف خوب درس خواندن کند. مسیر تغییر این است.»
(بیخود نیست آن معلم بزرگ به فیلسوفان سراسر تاریخ فحش میدادها!)
هنوز قانع نبودم. جنبشهای دانشجویی جهان پیش چشمم بودند. فکر میکردم شرط آزادی و آزادگی است که دانشجو حساستر از سایر شهروندان باشد و دانشگاه حق داشته باشد که میدان گفت و گو و اعتراض سیاسی بماند. فکر میکردم این «حداقلها» ازدست رفتنی نیست و متوجه نبودم جامعهای که همه سرمایه جوانش را صرف لحظه کند و نتواند از آن معرفت و تخصص و نهاد بسازد، در نهایت چیزی برای ادامه و فردا باقی نمیگذارد.
حالا که میبینم کتاب و کلاس و پژوهش و دانشگاه، شاید بزرگترین دستاوردهای آموزش مدرن در ایران، تا این اندازه در معرض فرسایشاند، بیشتر از هر زمان به خودم شک کردهام. واقعیت این است که آنها نمیگفتند «کاری نکنید»، میگفتند «سختتر کار کنید و کار سخت را برگزینید». میگفتند آنقدر خودتان را از دست ندهید که دیگر چیزی برای ساختن و بازساختن و بازبازساختن خودتان و جامعهتان باقی نماند.
حال ناخوب خودم و دوستانم را میبینم و از خودم میپرسم «چه چیزهایی سرمایههای ما را بلعید؟»
@neocritic
👍83👎4
Forwarded from موسسه پرتو (پروژه کلپورگان)
حدود ۱۰ سال پیش آگهی کردیم: «هر آجر را ۱۰ هزار تومان بخرید» تا سقف تازهای برای مدرسه دختران بلوچ ساخته شود.،
مدرسه ساخته شد، کارگاهها برپا شد، دخترها بعد از دبستان با سرویسهایی که شما هزینهاش را دادید به شهر رفتند، دیپلم گرفتند و دانشجو شدند.
هنوز سرویسها برقرار است، کارگاهها مهارت میآموزند و ما هنوز برای ۳ محور فعالیت خود به کمک نیاز داریم:
۱-پیش دبستانی
در ۳ روستا, ۱۰۰ کودک داریم که به دلیل ۲زبانه بودن نیاز به پیش دبستانی دارند.(از دلایل ترک تحصیل در پایههای بالاتر).
برای ۷ماه هر کودک ۳۰۰,۰۰۰ تومان.
۲- کارگاههای مهارتی
برای ۳ کارگاه خیاطی لباس زنانه بلوچی در مقطع متوسطه اول (۳۵نفر) و ۳ کارگاه سفال در مقطع ابتدایی (۴۴نفر) و یک کارگاه موسیقی محلی بلوچی پسرانه، مبلغ هرماه ۳۰۰,۰۰۰ تومان برای هر دانشآموز.(۱۲نفر)
جمعا ۹۱نفر.
۳.سرویس.با توجه به گرانی هزینه بنزین و گازوئیل، برای هر دانشآموز ماهانه ۱,۶۰۰,۰۰۰ت در ماه. آمار دانشآموزان ۳۷
به هر بخش میخواهید به کارت زیر واریز کنید و به آیدی اطلاع دهید
dav94talabآیدی
شماره کارت
5022297000540059
شبا
IR480570032381021192896101
https://t.me/kalpooragan97
مدرسه ساخته شد، کارگاهها برپا شد، دخترها بعد از دبستان با سرویسهایی که شما هزینهاش را دادید به شهر رفتند، دیپلم گرفتند و دانشجو شدند.
هنوز سرویسها برقرار است، کارگاهها مهارت میآموزند و ما هنوز برای ۳ محور فعالیت خود به کمک نیاز داریم:
۱-پیش دبستانی
در ۳ روستا, ۱۰۰ کودک داریم که به دلیل ۲زبانه بودن نیاز به پیش دبستانی دارند.(از دلایل ترک تحصیل در پایههای بالاتر).
برای ۷ماه هر کودک ۳۰۰,۰۰۰ تومان.
۲- کارگاههای مهارتی
برای ۳ کارگاه خیاطی لباس زنانه بلوچی در مقطع متوسطه اول (۳۵نفر) و ۳ کارگاه سفال در مقطع ابتدایی (۴۴نفر) و یک کارگاه موسیقی محلی بلوچی پسرانه، مبلغ هرماه ۳۰۰,۰۰۰ تومان برای هر دانشآموز.(۱۲نفر)
جمعا ۹۱نفر.
۳.سرویس.با توجه به گرانی هزینه بنزین و گازوئیل، برای هر دانشآموز ماهانه ۱,۶۰۰,۰۰۰ت در ماه. آمار دانشآموزان ۳۷
به هر بخش میخواهید به کارت زیر واریز کنید و به آیدی اطلاع دهید
dav94talabآیدی
شماره کارت
5022297000540059
شبا
IR480570032381021192896101
https://t.me/kalpooragan97
👍14