🎞️
پیشنهاد تماشا و دنبال کردن
انیمه ژاپنی سریالی
زندگی جادوگری در مغولستان
A Witch's Life in Mongolia
که تا امروز ۱۱ قسمت آن منتشر شده و ۵ قسمت آن با دوبله خوب فارسی در دسترس است.
داستان پیرامون شخصیت تاریخی فاطمه خاتون شکل گرفته است. زنی از طوس که به اسارت مغولان درمیآید و بواسطه دانش، هوش و مهارت خود به دربار مغول نفوذ میکند.
ظاهرا کنجکاوی نویسنده ابتدا متوجه زنان قدرتمند دربار مغول بوده، ولی بعدتر شخصیت فاطمه را جذابتر مییابد.
جزئیات داستان و تصویرگری نشان از مطالعه تاریخی جدی در فرهنگهای اسلامی و مغول و تلاش برای فاصله گرفتن از کلیشهها دارد.
آقا محمد نامی هم در قسمتهای اول الهامبخش اصلی ستاره برای کسب معرفت است که گمان میکنم برگرفته از شخصیت خواجه نصیرالدین طوسی باشد (باید دید).
@neocritic
پیشنهاد تماشا و دنبال کردن
انیمه ژاپنی سریالی
زندگی جادوگری در مغولستان
A Witch's Life in Mongolia
که تا امروز ۱۱ قسمت آن منتشر شده و ۵ قسمت آن با دوبله خوب فارسی در دسترس است.
داستان پیرامون شخصیت تاریخی فاطمه خاتون شکل گرفته است. زنی از طوس که به اسارت مغولان درمیآید و بواسطه دانش، هوش و مهارت خود به دربار مغول نفوذ میکند.
ظاهرا کنجکاوی نویسنده ابتدا متوجه زنان قدرتمند دربار مغول بوده، ولی بعدتر شخصیت فاطمه را جذابتر مییابد.
جزئیات داستان و تصویرگری نشان از مطالعه تاریخی جدی در فرهنگهای اسلامی و مغول و تلاش برای فاصله گرفتن از کلیشهها دارد.
آقا محمد نامی هم در قسمتهای اول الهامبخش اصلی ستاره برای کسب معرفت است که گمان میکنم برگرفته از شخصیت خواجه نصیرالدین طوسی باشد (باید دید).
@neocritic
👍21
✍🏻
طبیعی یعنی تکلیف؟
شاید یکی از بلاتکلیفترین حوزهها در بحث برابری جنسیتی، قلمرو فرزندآوری و فرزندپروری باشد. خلاف موضوعاتی مثل «حالا که شاغلی هزینهها (نه کارهای خانگی) فیفتی فیفتی» که نسبتاً سریع به نتیجه میرسند! اینجا هزینهها و منافع بهسادگی قابلاندازهگیری نیستند.
روزانه نوشتههای زیادی درباره عوارض بارداری، زایمان و فرزندپروری بر سلامت جسم و روان زنان منتشر میشود. اصطلاح «مجازات مادری» هم دقیقاً به همین بهای فردی و اجتماعی اشاره دارد که زن در ازای مادر شدن میپردازد.(همزمان، معنای کودکی هم تغییر کرده: کودکان دیگر نیروی اقتصادی خانواده نیستند و دیر و نیمبند مستقل میشوند. عمدهٔ بار این تغییرات هم بر دوش مادران است.)
در ازای همه این از دست دادنها، معمولاً بر تجربه غنی، عمیق و معنابخش مادری تأکید میشود. ولی کاهش نرخ فرزندآوری از ما میخواد در کنار همه مشکلات اقتصادی و کمبودها یکبار هم بپرسیم آیا این روایت از مادری، بهعنوان تجربهای ذاتاً رضایتبخش و معنابخش، واقعاً با تجربه و ترجیحات بخش بزرگی از زنان همخوان است یا نه؟
در واقع، بخش اعظم معاملههایی که در زندگی زنان اتفاق افتاده، مبادله امر مادی با امر معنوی بوده است. زمان، درآمد، استقلال، سلامت، سالهای طلایی زندگی، فرصتهای شغلی و بدن، در ازای عشق، معنا، هویت، رضایت و احساس کمال قرار گرفتهاند.
استدلال اصلی پشت بسیاری از این مبادلات هم عموماً تطابق آن با «ویژگیهای طبیعی زنان» بوده است.
«طبیعی» مساوی «عادی» و در نهایت جای «خوب» نشسته است. ولی طبیعی بودن یک امر، بهخودیخود چیزی درباره خوب یا بد بودن آن نمیگوید:
اینکه بدن زن قابلیت بارداری دارد، یک واقعیت زیستی است؛ اینکه این قابلیت باید به یک تکلیف اخلاقی، یک فضیلت یا حتی یک انتخاب مطلوب تبدیل شود، دیگر واقعیت زیستی نیست.
حتی وقتی با مصادره بمطلوب اصطلاحات فمینیسم غربی تلاش میکنیم مادری را بهعنوان تجربهای ارزشمند، عمیق یا نوعی قدرت عاشقانه و خلاق زنان بازتعریف کنیم (که برای بسیاری از زنان جهان چنین است)، همچنان باید توضیح دهیم اینجا و امروز ارزش آن دقیقاً از کجا میآید. اگر پاسخ این باشد که زنان «طبیعتاً» برای آن ساخته شدهاند، مسئله حل نشده است. فقط همان استدلال قدیمی را با واژگان خوشایندتر تکرار کردهایم.
واقعیت جهان ناعادلانه و بیرحم است و مادر بیشتر از یک نفر، گاهی به اندازه چند نسل از خانواده، باید هزینه بدهد و رنج ببرد و گاه رنج بدهد (تاوان معاملهاش با «معنا» را از فرزندان بخواهد).
اگر در ازای سلامت، زمان، استقلال، درآمد، فرصتهای از دسترفته و انواع اضطرابها و رنجها تا آخرین لحظه حیات، قرار است به زن «معنا» بدهیم، آیا معامله عادلانه است؟ چطور حساب کردهایم؟ بهای آن را چطور و چه کسی میپردازد؟
چند روز پیش محتوایی برای تبلیغ مزایای «زایمان طبیعی» میدیدم. بالغ بر ششصد نظر، از طرف زنان، با آن مخالفت کرده بود. نه چون فواید پزشکی زایمان طبیعی دروغ بود، بلکه چون بخشی از واقعیت عوارض را سانسور کرده بود و فقط جسم را دیده بود نه روان را؛ آن را «منافی کرامت انسان» دانسته بودند و از «تروماهای بیمارستانی در ایران»، «عوارض جسمی»، «تأثیرات نامطلوب بر ادامه رابطه جنسی با شریک زندگی» و «عوارض متفاوت بر بدنهای مختلف» نوشته بودند.
حتماً کسانی عصبانی هستند از آنها که مفاهیم «کرامت» و «تروما» و «لذت متقابل از رابطه» و «پس خودم چه» را به زنها یاد دادند و از «طبیعت دورشان» کردند.
بههرحال اتفاقی است که افتاده و نمیشود نیفتادهاش کرد. زن امروز میپرسد چرا و به کدام «بها» چیزی که برای او اینقدر «هزینه» دارد باید فقط به این دلیل که «طبیعی» است، «خوب» هم باشد.
شاید دولتهایی که نگران جمعیتاند، باید با چشم واقعبین به مدیریت هزینههای مادری و والدگری فکر کنند. کارتهای تشویقی، زمین، ماشین یا حتی معنابخشی عاریهای فمینیستی بهتنهایی کافی نیستند. مسئله فقط این نیست که زن در ازای مادر شدن چه به دست میآورد؛ مسئله این است که چه از دست میدهد و چه کسی تعیین میکند آنچه به دست آورده برای جبران خسارت کافی است. خودش در این حساب کتاب حضور دارد؟
شکاف میان «طبیعی بودن» و «تکلیف/مطلوب بودن» دیگر با وعدهٔ معنا، طبیعتگرایی یا پول پر نمیشود. در جهان ناامن و بیحق و پناهی که برای مراقبان ساختهایم، هر زنی حق دارد قبل از ورود به معامله درباره هزینهها حساب کتاب کند و «خودش را هم در نظر بگیرد».
@neocritic
طبیعی یعنی تکلیف؟
شاید یکی از بلاتکلیفترین حوزهها در بحث برابری جنسیتی، قلمرو فرزندآوری و فرزندپروری باشد. خلاف موضوعاتی مثل «حالا که شاغلی هزینهها (نه کارهای خانگی) فیفتی فیفتی» که نسبتاً سریع به نتیجه میرسند! اینجا هزینهها و منافع بهسادگی قابلاندازهگیری نیستند.
روزانه نوشتههای زیادی درباره عوارض بارداری، زایمان و فرزندپروری بر سلامت جسم و روان زنان منتشر میشود. اصطلاح «مجازات مادری» هم دقیقاً به همین بهای فردی و اجتماعی اشاره دارد که زن در ازای مادر شدن میپردازد.(همزمان، معنای کودکی هم تغییر کرده: کودکان دیگر نیروی اقتصادی خانواده نیستند و دیر و نیمبند مستقل میشوند. عمدهٔ بار این تغییرات هم بر دوش مادران است.)
در ازای همه این از دست دادنها، معمولاً بر تجربه غنی، عمیق و معنابخش مادری تأکید میشود. ولی کاهش نرخ فرزندآوری از ما میخواد در کنار همه مشکلات اقتصادی و کمبودها یکبار هم بپرسیم آیا این روایت از مادری، بهعنوان تجربهای ذاتاً رضایتبخش و معنابخش، واقعاً با تجربه و ترجیحات بخش بزرگی از زنان همخوان است یا نه؟
در واقع، بخش اعظم معاملههایی که در زندگی زنان اتفاق افتاده، مبادله امر مادی با امر معنوی بوده است. زمان، درآمد، استقلال، سلامت، سالهای طلایی زندگی، فرصتهای شغلی و بدن، در ازای عشق، معنا، هویت، رضایت و احساس کمال قرار گرفتهاند.
استدلال اصلی پشت بسیاری از این مبادلات هم عموماً تطابق آن با «ویژگیهای طبیعی زنان» بوده است.
«طبیعی» مساوی «عادی» و در نهایت جای «خوب» نشسته است. ولی طبیعی بودن یک امر، بهخودیخود چیزی درباره خوب یا بد بودن آن نمیگوید:
اینکه بدن زن قابلیت بارداری دارد، یک واقعیت زیستی است؛ اینکه این قابلیت باید به یک تکلیف اخلاقی، یک فضیلت یا حتی یک انتخاب مطلوب تبدیل شود، دیگر واقعیت زیستی نیست.
حتی وقتی با مصادره بمطلوب اصطلاحات فمینیسم غربی تلاش میکنیم مادری را بهعنوان تجربهای ارزشمند، عمیق یا نوعی قدرت عاشقانه و خلاق زنان بازتعریف کنیم (که برای بسیاری از زنان جهان چنین است)، همچنان باید توضیح دهیم اینجا و امروز ارزش آن دقیقاً از کجا میآید. اگر پاسخ این باشد که زنان «طبیعتاً» برای آن ساخته شدهاند، مسئله حل نشده است. فقط همان استدلال قدیمی را با واژگان خوشایندتر تکرار کردهایم.
واقعیت جهان ناعادلانه و بیرحم است و مادر بیشتر از یک نفر، گاهی به اندازه چند نسل از خانواده، باید هزینه بدهد و رنج ببرد و گاه رنج بدهد (تاوان معاملهاش با «معنا» را از فرزندان بخواهد).
اگر در ازای سلامت، زمان، استقلال، درآمد، فرصتهای از دسترفته و انواع اضطرابها و رنجها تا آخرین لحظه حیات، قرار است به زن «معنا» بدهیم، آیا معامله عادلانه است؟ چطور حساب کردهایم؟ بهای آن را چطور و چه کسی میپردازد؟
چند روز پیش محتوایی برای تبلیغ مزایای «زایمان طبیعی» میدیدم. بالغ بر ششصد نظر، از طرف زنان، با آن مخالفت کرده بود. نه چون فواید پزشکی زایمان طبیعی دروغ بود، بلکه چون بخشی از واقعیت عوارض را سانسور کرده بود و فقط جسم را دیده بود نه روان را؛ آن را «منافی کرامت انسان» دانسته بودند و از «تروماهای بیمارستانی در ایران»، «عوارض جسمی»، «تأثیرات نامطلوب بر ادامه رابطه جنسی با شریک زندگی» و «عوارض متفاوت بر بدنهای مختلف» نوشته بودند.
حتماً کسانی عصبانی هستند از آنها که مفاهیم «کرامت» و «تروما» و «لذت متقابل از رابطه» و «پس خودم چه» را به زنها یاد دادند و از «طبیعت دورشان» کردند.
بههرحال اتفاقی است که افتاده و نمیشود نیفتادهاش کرد. زن امروز میپرسد چرا و به کدام «بها» چیزی که برای او اینقدر «هزینه» دارد باید فقط به این دلیل که «طبیعی» است، «خوب» هم باشد.
شاید دولتهایی که نگران جمعیتاند، باید با چشم واقعبین به مدیریت هزینههای مادری و والدگری فکر کنند. کارتهای تشویقی، زمین، ماشین یا حتی معنابخشی عاریهای فمینیستی بهتنهایی کافی نیستند. مسئله فقط این نیست که زن در ازای مادر شدن چه به دست میآورد؛ مسئله این است که چه از دست میدهد و چه کسی تعیین میکند آنچه به دست آورده برای جبران خسارت کافی است. خودش در این حساب کتاب حضور دارد؟
شکاف میان «طبیعی بودن» و «تکلیف/مطلوب بودن» دیگر با وعدهٔ معنا، طبیعتگرایی یا پول پر نمیشود. در جهان ناامن و بیحق و پناهی که برای مراقبان ساختهایم، هر زنی حق دارد قبل از ورود به معامله درباره هزینهها حساب کتاب کند و «خودش را هم در نظر بگیرد».
@neocritic
👍50
✍🏻
امکان دیگر مری بنت
غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دمبختاند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آنها میگردد تا نهایتاً ازدواج میکنند.
اسم یکی از دختران خانواده بنت مری است. مری حضور کمرنگ و کمدیواری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش میکند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند.
داستان زندگی مری موضوع سریال دهقسمتی آنیکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته « زن یا ازدواج میکند یا بدبخت میشود»، ولی تلاشهایش برای جلب توجه مردان بهنحو مفتضحی شکست میخورد. مری عینک میزند و کتاب میخواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم میگیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمیشود.
مری دنبال معنای «خوشبختی» میگردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد.
نداد.
مری با اینکه فلسفه و شعر میخواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دستوپا کرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد.
شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت.
اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که بهخاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمیدانست به او اجازۀ درسخواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگترین رماننویسان انگلستان شد. ازدواج هم کرد:
ماریآن ایوانز، یا همان جورج الیوت.
غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی میخواند میتوانست خوشبختی اصیلتری داشته باشد. ژانر و بازار نمیپسندد.
@neocritic
امکان دیگر مری بنت
غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دمبختاند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آنها میگردد تا نهایتاً ازدواج میکنند.
اسم یکی از دختران خانواده بنت مری است. مری حضور کمرنگ و کمدیواری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش میکند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند.
داستان زندگی مری موضوع سریال دهقسمتی آنیکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته « زن یا ازدواج میکند یا بدبخت میشود»، ولی تلاشهایش برای جلب توجه مردان بهنحو مفتضحی شکست میخورد. مری عینک میزند و کتاب میخواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم میگیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمیشود.
مری دنبال معنای «خوشبختی» میگردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد.
نداد.
مری با اینکه فلسفه و شعر میخواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دستوپا کرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد.
شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت.
اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که بهخاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمیدانست به او اجازۀ درسخواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگترین رماننویسان انگلستان شد. ازدواج هم کرد:
ماریآن ایوانز، یا همان جورج الیوت.
غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی میخواند میتوانست خوشبختی اصیلتری داشته باشد. ژانر و بازار نمیپسندد.
@neocritic
IMDb
The Other Bennet Sister (TV Series 2026– ) ⭐ 8.3 | Drama, Romance
30m
👍28👎1
✍🏻
آرشیو زنان: سفر در آزمایشگاه زمان
کافیست درحال نوشتن پایان نامهای چیزی باشید تا تایید کنید پژوهش، خاصه اگر با دغدغههای وجودی آدم پیوند خورده باشد، شما را درون خودش میمکد؛ مدام درحال گم شدن هستید نه پیدا شدن.
چندماه است که برای کاری درحال گم شدن در مطبوعات زنان هستم. رسیدهام به ورق زدن ماهنامه زنان و بعدتر زنان امروز که با نام شهلا شرکت پیوند خورده است.
مطبوعات مستقل زنان از زمان مشروطه تا امروز زیاد عمر نکردهاند. این یکی استثنای تاریخ مطبوعات زنان در ایران است. زمانی با آن همکاری کردهام پس تا حدی به مصائب جانکندن برای نفس کشیدن و نفس رساندن آشنام. بارها به پژوهشگری متخصص در حوزههای علوم انسانی، که به مطالعات زنان تمایل یافته و ناغافل این سوال را روبرویم گذاشته که « واقعا درد زنان ایران چیست؟ / زنان ایران چه میخواهند؟»، پیشنهاد کرده بودم به کتابخانه بروید و آرشیو این دو مجله را ورق بزنید. خودم ولی این کار را نکرده بودم تا همین اخیر!
خدایا! زن! آنقدر معاصر است که نمیشود آن را ورق زد!
احضار خاطرات نوجوانی و جوانی است. سر هر طرح جلد گیر میکنی. در مصاحبهها گم میشوی. از افسانه نجم آبادی و زیبا میرحسینی و ژاله شادیطلب و مهرانگیز کار و ژانت آفاری و فاطمه صادقی و نوشین احمدی خراسانی تا فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و اعظم طالقانی و جمیله کدیور و فاطمه راکعی و شادی صدر و شیرین عبادی و مسیح علینژاد و ... مردها هم هستند از علمای اعلام تا سروش و کدیور و ملکیان و مجتهدشبستری تا چهرههای سیاسی.
در دورههای نخست «مردفهمکردن» پررنگ است، گرچه حرف حساب هم کم نیست. قلم و اندیشه زنهایش ولی قدرتمند است. (مثل برخی مجلات و نهادهای زنان نیست که تمام سمتهای مهماش دست مردها بوده و هست.) خیلی از آدمهایش هنوز هستند و همچنان خوبند و خودشان را به روز نگاه داشتهاند و خیلیها نسبتی با کسیکه این حرفها را زده و این کلمات را نوشته ندارند...برخی هم دیگر نیستند.
ورق میزنی و هربار احساس میکنی یادگیری ساختار رسمی در حوزه مسائل زنان صفر است. منجمد شده (پروندههای برابری قوانین در مجلس، پرونده دوچرخه سواری زنان؛ پرونده درباره مدیریتهای رده بالای زنان؛ پروندههای حقوقی خشونت و قتلهای ناموسی، حواشی اجبار حجاب، مشکلات اشتغال زنان و مادران شاغل و...)
بیثمری برخی از نسخهها و توصیهها امروز آنقدر نمایان است که ترجیح میدهیم به رو نیاوریم زمانی «فرمول اصلی» اصلاح وضعیت و بهبود شرایط زنان ایران بود.
همزمان، رشد غنیترین و کم ادعاترین بخشهای مجله، یعنی هنر و ادبیات، با همه محدودیتهای رسمی، آدم را فکری میکند!
با اینحال، اگر از غرق شدن در سالهای گذشته جان بهدرببری، میبینی مجله هرچه پیش آمده متکی به نفستر شده. نه مثل یک کنشگر، بیشتر مثل یک متفکر بزرگ شده. هیاهوی اخبار را به فجازی واگذاشته و متاملتر شده. شاید برای همین دیگر خبری از انبوه آگهیهایی که در دورههای نخست کمر مجله را خم کرده بود نیست (طفلک امور مالی).
درعین حال، به این خصلت عام علوم انسانی در ایران هم دچار شده که تنگنظری و سرکوب خستهاش کرده و تا حد زیادی واداده به چارچوبهای نظری و تحلیلی غربی. ما با ابعاد گوناگون مسئله درگیریم، ولی حتی به جدیترین مسائل ما «آنها» در دانشگاههای غربی نگاه تحلیلی میکنند، «نام میدهند»، تقسیمبندی میکنند و در قفسه مسائل زنان در خاورمیانه میگذارند. آنها تحلیل میکنند و بعد ما محتاطانه نقل میکنیم و ارجاع میدهیم. فضای امنیتی و ایدئولوژیک اجازه نمیدهد خودمان طرف گفتگو باشیم؛ همه ضرر میکنیم بیشتر همان ساختار رسمی ... در این زنجیره رفتن از عمل و کنشگری ما و برگشتنِ نظریات به ما، ظرایف زیادی گم میشود که ایبسا راهگشای این بنبست ساختاری هم میبود برای خودِ ما و کشورهای مثل ما.
این همه فراز و فرود حول «مسئله زن در ایران» از مشروطه تا امروز، لیاقتش را داشت که طیفی از نظریات از آنِ خود داشته باشد به قلم و اندیشه کسانیکه هستیشان در پیوند روز به روز با این آب و خاک است. ایدههایی که از گفتگوی انتقادی میان طیفهای مختلف زنان اندیشهورز داخل ایران با زنان کشورهای نزدیکتر به ما و نظریات فمینیسم غربی برآمده باشد.
@neocritic
آرشیو زنان: سفر در آزمایشگاه زمان
کافیست درحال نوشتن پایان نامهای چیزی باشید تا تایید کنید پژوهش، خاصه اگر با دغدغههای وجودی آدم پیوند خورده باشد، شما را درون خودش میمکد؛ مدام درحال گم شدن هستید نه پیدا شدن.
چندماه است که برای کاری درحال گم شدن در مطبوعات زنان هستم. رسیدهام به ورق زدن ماهنامه زنان و بعدتر زنان امروز که با نام شهلا شرکت پیوند خورده است.
مطبوعات مستقل زنان از زمان مشروطه تا امروز زیاد عمر نکردهاند. این یکی استثنای تاریخ مطبوعات زنان در ایران است. زمانی با آن همکاری کردهام پس تا حدی به مصائب جانکندن برای نفس کشیدن و نفس رساندن آشنام. بارها به پژوهشگری متخصص در حوزههای علوم انسانی، که به مطالعات زنان تمایل یافته و ناغافل این سوال را روبرویم گذاشته که « واقعا درد زنان ایران چیست؟ / زنان ایران چه میخواهند؟»، پیشنهاد کرده بودم به کتابخانه بروید و آرشیو این دو مجله را ورق بزنید. خودم ولی این کار را نکرده بودم تا همین اخیر!
خدایا! زن! آنقدر معاصر است که نمیشود آن را ورق زد!
احضار خاطرات نوجوانی و جوانی است. سر هر طرح جلد گیر میکنی. در مصاحبهها گم میشوی. از افسانه نجم آبادی و زیبا میرحسینی و ژاله شادیطلب و مهرانگیز کار و ژانت آفاری و فاطمه صادقی و نوشین احمدی خراسانی تا فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و اعظم طالقانی و جمیله کدیور و فاطمه راکعی و شادی صدر و شیرین عبادی و مسیح علینژاد و ... مردها هم هستند از علمای اعلام تا سروش و کدیور و ملکیان و مجتهدشبستری تا چهرههای سیاسی.
در دورههای نخست «مردفهمکردن» پررنگ است، گرچه حرف حساب هم کم نیست. قلم و اندیشه زنهایش ولی قدرتمند است. (مثل برخی مجلات و نهادهای زنان نیست که تمام سمتهای مهماش دست مردها بوده و هست.) خیلی از آدمهایش هنوز هستند و همچنان خوبند و خودشان را به روز نگاه داشتهاند و خیلیها نسبتی با کسیکه این حرفها را زده و این کلمات را نوشته ندارند...برخی هم دیگر نیستند.
ورق میزنی و هربار احساس میکنی یادگیری ساختار رسمی در حوزه مسائل زنان صفر است. منجمد شده (پروندههای برابری قوانین در مجلس، پرونده دوچرخه سواری زنان؛ پرونده درباره مدیریتهای رده بالای زنان؛ پروندههای حقوقی خشونت و قتلهای ناموسی، حواشی اجبار حجاب، مشکلات اشتغال زنان و مادران شاغل و...)
بیثمری برخی از نسخهها و توصیهها امروز آنقدر نمایان است که ترجیح میدهیم به رو نیاوریم زمانی «فرمول اصلی» اصلاح وضعیت و بهبود شرایط زنان ایران بود.
همزمان، رشد غنیترین و کم ادعاترین بخشهای مجله، یعنی هنر و ادبیات، با همه محدودیتهای رسمی، آدم را فکری میکند!
با اینحال، اگر از غرق شدن در سالهای گذشته جان بهدرببری، میبینی مجله هرچه پیش آمده متکی به نفستر شده. نه مثل یک کنشگر، بیشتر مثل یک متفکر بزرگ شده. هیاهوی اخبار را به فجازی واگذاشته و متاملتر شده. شاید برای همین دیگر خبری از انبوه آگهیهایی که در دورههای نخست کمر مجله را خم کرده بود نیست (طفلک امور مالی).
درعین حال، به این خصلت عام علوم انسانی در ایران هم دچار شده که تنگنظری و سرکوب خستهاش کرده و تا حد زیادی واداده به چارچوبهای نظری و تحلیلی غربی. ما با ابعاد گوناگون مسئله درگیریم، ولی حتی به جدیترین مسائل ما «آنها» در دانشگاههای غربی نگاه تحلیلی میکنند، «نام میدهند»، تقسیمبندی میکنند و در قفسه مسائل زنان در خاورمیانه میگذارند. آنها تحلیل میکنند و بعد ما محتاطانه نقل میکنیم و ارجاع میدهیم. فضای امنیتی و ایدئولوژیک اجازه نمیدهد خودمان طرف گفتگو باشیم؛ همه ضرر میکنیم بیشتر همان ساختار رسمی ... در این زنجیره رفتن از عمل و کنشگری ما و برگشتنِ نظریات به ما، ظرایف زیادی گم میشود که ایبسا راهگشای این بنبست ساختاری هم میبود برای خودِ ما و کشورهای مثل ما.
این همه فراز و فرود حول «مسئله زن در ایران» از مشروطه تا امروز، لیاقتش را داشت که طیفی از نظریات از آنِ خود داشته باشد به قلم و اندیشه کسانیکه هستیشان در پیوند روز به روز با این آب و خاک است. ایدههایی که از گفتگوی انتقادی میان طیفهای مختلف زنان اندیشهورز داخل ایران با زنان کشورهای نزدیکتر به ما و نظریات فمینیسم غربی برآمده باشد.
@neocritic
👍30
Forwarded from مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران
▨ شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران
(نیمسال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▨ به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دورههای آزاد آموزشی این مؤسسه بهصورت حضوری و مجازی از مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
برای ملاحظهٔ دورهها در سایت موسسه اینجا را لمس کنید.
برای دانلود فایل پیدیاف جدول برنامه اینجا را لمس کنید.
ثبتنام:
https://lms.irip.ac.ir/course
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🆔https://t.me/hekmatfalsafehttps://lms.irip.ac.ir/course
(نیمسال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▨ به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دورههای آزاد آموزشی این مؤسسه بهصورت حضوری و مجازی از مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
برای ملاحظهٔ دورهها در سایت موسسه اینجا را لمس کنید.
برای دانلود فایل پیدیاف جدول برنامه اینجا را لمس کنید.
ثبتنام:
https://lms.irip.ac.ir/course
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🆔https://t.me/hekmatfalsafehttps://lms.irip.ac.ir/course
✍🏻
چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟
معمولا اولین پاسخی که به ذهن میآید رضا شاه پهلوی است. او از مدرنسازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامیاش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد.
ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت.
حجاب (پردهداری و پردهنشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی میبیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید.
کتاب دوجلدی جذابی وجود دارد بهنام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آنها را گردآوری کرده است.
در رسالات این کتاب میخوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفتهاند تا از ضرورت پردهنشینی و پردهداری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند.
بیش و پیش از حجاب مخالفتها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است:
از جذابیتهای بازخوانی امروزین رسائل حجابیه، توجه و تنبه به پیچیدگیهای فرهنگها و سوءتفاهمهایی است که در مواجهه با ورود قهری ایدهها، ارزشها و الگوهای فرهنگی از جامعهای به جامعه دیگر پدید میآیند. این رسالهها بهخوبی نشان میدهند که چگونه مفاهیمی مثل آزادی، آموزش، اشتغال و حقوق زنان، هنگامی که به بستر فرهنگی و تاریخی متفاوتی پرتاب میشوند معنایی متفاوت از معنای اولیه خود پیدا میکنند و مسائل بنیادیتر را پنهان میکنند.
در یکی از رسالات که متنی جدلی است پیرمرد ظاهرا عامی از جوان دانشجو میخواهد منظور از «آزادی زنان» را توضیح دهد:
درس امروز ما شاید این که مادامیکه زن در این متون «موضوع» بحث است، نه صاحب/ طرف بحث و درباره او سخن گفته میشود، برای او مصلحت تعیین میشود و حدود آزادی او تعریف میشود؛ مسئله و مصلحت خود اینجا و اکنونِ او نه دیده میشود و نه مهم است. در غیاب او هربار فقط ریشهها پشت برگ و باروهای متفاوت پنهان میشوند.
کتاب رسائل حجابیه را اینجا ببینید
@neocritic
چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟
معمولا اولین پاسخی که به ذهن میآید رضا شاه پهلوی است. او از مدرنسازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامیاش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد.
ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت.
حجاب (پردهداری و پردهنشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی میبیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید.
کتاب دوجلدی جذابی وجود دارد بهنام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آنها را گردآوری کرده است.
در رسالات این کتاب میخوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفتهاند تا از ضرورت پردهنشینی و پردهداری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند.
بیش و پیش از حجاب مخالفتها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است:
چندى قبل كه در نقطهاى سرگرم مطالعه جرايد بودم، ناگه در جريده معيشت ملی به مقالهاى برخوردم كه براى تعلّم دوشيزگان به حديث «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»، تمسّك جسته كه با زبان نرمى، دختران را به تعليم كليه علوم اجتماعى و سياسى و غيره دعوت میكرد و چون منظور از حديث مزبور فوق علوم مخصوصهاى است... دانش زنان مقوّى روح اخلاقى آنها بوده، نه تحصيل مقدّمات سياسى و تكميل وسائل مشتهيات نفسانى باشد . معارف دوشيزگان بايد تدريس صيانت عناوين امانت ناموس زوج خود بوده، نه امور مربوط به سياست عالم؛ و در عصور ديرين نيز دختران بسى عالمه بودند ولى تعليم آنها فقط در قسمت تشريعى و مذهبى بوده، نه قوانين ليدريت اجتماع و كارپردازى مملكت . البته وقتى زنان از حدود وظايف تعليم خود خارج گشته و به امور اجتماعى بپردازند، از حجاب عصمت لازمه خود بيرون آمده و از فرط ضعف نفس هواى كرسى وكالت به كلّهء جامد آنان رسوخ خواهد نمود و بعد از آنكه بر خلاف ساختمان طبيعى دماغى خود به امور مهمه مملكت پرداختند، در آن وقت « نه بر مرده، بر زنده بايد گريست»...
از جذابیتهای بازخوانی امروزین رسائل حجابیه، توجه و تنبه به پیچیدگیهای فرهنگها و سوءتفاهمهایی است که در مواجهه با ورود قهری ایدهها، ارزشها و الگوهای فرهنگی از جامعهای به جامعه دیگر پدید میآیند. این رسالهها بهخوبی نشان میدهند که چگونه مفاهیمی مثل آزادی، آموزش، اشتغال و حقوق زنان، هنگامی که به بستر فرهنگی و تاریخی متفاوتی پرتاب میشوند معنایی متفاوت از معنای اولیه خود پیدا میکنند و مسائل بنیادیتر را پنهان میکنند.
تكليف زن براى كار كردن و تحصيل نفقه، همزمان با شغل خانهدارى و مشقتهاى منزل، ظلمى است كه « كسانى كه زن را زنده به گور میكرده و يا بعد از مرگ شوهر، او را به آتش میسوزاندند » با زن روا نمیدارند
در یکی از رسالات که متنی جدلی است پیرمرد ظاهرا عامی از جوان دانشجو میخواهد منظور از «آزادی زنان» را توضیح دهد:
منوچهر متحيّر شده چه بگويد . اگر بگويد مقصود آن است كه زنان هم مثل مردان به هر نقطه و هر شهر و ديار كه میخواهند بروند كه بهطور كلى با اصول زندگى بشر جور در نمیآيد و امر زناشويى مطلقا عملى لغو و بيهوده خواهد بود. اگر بگويد در همخوابگى با چند همسر و يا بارگيرى از هر جوانى آزاد باشند كه آن هم خيلى مفتضح و رسواست ؛ به علاوه موجب خونريزىها و قتلها و فاسد شدن نسل میگردد . اگر بگويد زنان هم بايد در طلاق دادن شوهران خودمختار باشند، آن را هم به خوبى از حسّ خودخواهى و بوالهوسى و كمظرفى و مكر و حيله و شيطنت اين جنس لطيف كه مشهور جهان است مطّلع بوده و میداند كه اگر اختيار طلاق با زنان باشد، هر بانوى روشنفكر و تحصيل كردهء صبور و حليمى، اقلا در هر شب سه چهار شوهر سالم و نجيب تمام عيار را طلاق خواهد داد.
درس امروز ما شاید این که مادامیکه زن در این متون «موضوع» بحث است، نه صاحب/ طرف بحث و درباره او سخن گفته میشود، برای او مصلحت تعیین میشود و حدود آزادی او تعریف میشود؛ مسئله و مصلحت خود اینجا و اکنونِ او نه دیده میشود و نه مهم است. در غیاب او هربار فقط ریشهها پشت برگ و باروهای متفاوت پنهان میشوند.
کتاب رسائل حجابیه را اینجا ببینید
@neocritic
مكتبة أهل البيت
مكتبة أهل البيت (ع) - الإصدار الرابع
مكتبة إسلامية شاملة تضم آلاف الكتب من جميع المذاهب. المطالعة والبحث والإشارات المرجعية عبر الويب، مع تطبيقات للجوال والحاسوب للتنزيل والبحث دون اتصال.
👍18
✍🏻
فراپیام
از خبری در یکی از شبکههای اجتماعی نماگرفت(اسکرینشات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غمانگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاریها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بیاعتمادی میداد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بیاعتمادی و طلبکاری دست نمیداد.
واضح است چیزی که مرا در آن گفتوگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را میشناختم و میدانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود!
خیلی وقتها اصل برخوردنها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام».
پیام درباره کلمات است، فراپیام درباره روابط. ماجرا بیش از اینکه به «چی گفتی» مربوط باشد، به «چطور و بر چه بافت و بستری گفتی» مربوط است. از آن طرف حرف زدن درباره فراپیام دشوار است. خیلی وقتها چیز آشکار و مشخصی وجود ندارد که به آن اشاره کنید.
دمای احوالپرسی را در نظر بگیرید: سردی و گرمی احوالپرسی را نه کلمات، که میتوانند کاملا مشابه باشند، که حالت چهره، برق نگاه، میزان فشردن دست و حتی انتخاب کلمات در تناسب با آدمهای غریبه / آشنایی که اطراف شما حضور دارند تعیین میکند، ضمن اینکه ممکن است دماسنج فرهنگی، خلقی و تربیتی شما و طرف مقابل هماهنگ و همگام نباشد.
خانم دبورا تنن زبانشناس در آثارش مفصل به مفهوم فراپیام (Metamessage) پرداخته و تاثیر آن بر فرهنگ و روابط اجتماعی، روابط عاشقانه، روابط با والدین، روابط با خواهر و برادرها و روابط با همکاران را نشان داده است.
او از قول زبانشناسی نقل میکند برای گفتوگویی که هدفش فقط انتقال اطلاعات باشد، چهار اصل مهم وجود دارد:
- به اندازهی لازم صحبت کن، نه بیشتر.
- حقیقت را بگو.
- مرتبط صحبت کن.
- واضح صحبت کن.
اما از قول زبانشناس دیگری اشاره میکند در گفتوگوی واقعی، این قوانین بهتنهایی کافی نیستند؛ چون ما فقط به انتقال اطلاعات فکر نمیکنیم، بلکه تأثیر حرفمان بر رابطه با دیگران نیز برایمان مهم است. پس سه اصل ادب را هم باید رعایت کرد:
- تحمیل نکن؛ فاصله را حفظ کن.
- حق انتخاب بده؛ اجازه بده طرف مقابل هم نظر داشته باشد.
- صمیمی و دوستانه باش؛ رابطه را حفظ کن.
«ادب» معمولاً ابزارهای مناسبی در اختیار ما قرار میدهد که بقول تمثیل شوپنهاور درباره نیاز آدمها به تنهایی/ تعامل، آن جوجهتیغی باشیم که در سرما نه آنقدر از گله دور شده که یخ بزند و نه آنقدر نزدیک که خارهایش بدن همجواران را زخمی کند.
پ.ن: این روزها که اغلب ما فرسوده و آماده برای سوءتفاهم هستیم بیشتر روشنام شده رعایت ادب به هیچ وجه چیزی تشریفاتی نیست. برخی رواج اهانت و فحاشی را مرهمی بر زخمهایشان میدانند، اما به چشم من، از قضا، در همین شرایط، رعایت ادب و «نزاکت سیاسی» یعنی آدمها و گروهها حواسشان به زخمهای بزرگتری جمع است. انعکاسی است از اهمیت قائل شدن به تأثیر حرفهایمان بر دیگران و رابطهمان با آنها.
@neocritic
فراپیام
از خبری در یکی از شبکههای اجتماعی نماگرفت(اسکرینشات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غمانگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاریها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بیاعتمادی میداد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بیاعتمادی و طلبکاری دست نمیداد.
واضح است چیزی که مرا در آن گفتوگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را میشناختم و میدانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود!
خیلی وقتها اصل برخوردنها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام».
اطلاعاتی که از مسیر معنای کلمات منتقل میشود پیام است. آنچه درباره رابطه منتقل میشود، یعنی نگرش ما نسبت به یکدیگر، موقعیتی که در آن قرار داریم، و چیزی که در حال گفتنش هستیم، فراپیام است.
پیام درباره کلمات است، فراپیام درباره روابط. ماجرا بیش از اینکه به «چی گفتی» مربوط باشد، به «چطور و بر چه بافت و بستری گفتی» مربوط است. از آن طرف حرف زدن درباره فراپیام دشوار است. خیلی وقتها چیز آشکار و مشخصی وجود ندارد که به آن اشاره کنید.
دمای احوالپرسی را در نظر بگیرید: سردی و گرمی احوالپرسی را نه کلمات، که میتوانند کاملا مشابه باشند، که حالت چهره، برق نگاه، میزان فشردن دست و حتی انتخاب کلمات در تناسب با آدمهای غریبه / آشنایی که اطراف شما حضور دارند تعیین میکند، ضمن اینکه ممکن است دماسنج فرهنگی، خلقی و تربیتی شما و طرف مقابل هماهنگ و همگام نباشد.
خانم دبورا تنن زبانشناس در آثارش مفصل به مفهوم فراپیام (Metamessage) پرداخته و تاثیر آن بر فرهنگ و روابط اجتماعی، روابط عاشقانه، روابط با والدین، روابط با خواهر و برادرها و روابط با همکاران را نشان داده است.
او از قول زبانشناسی نقل میکند برای گفتوگویی که هدفش فقط انتقال اطلاعات باشد، چهار اصل مهم وجود دارد:
- به اندازهی لازم صحبت کن، نه بیشتر.
- حقیقت را بگو.
- مرتبط صحبت کن.
- واضح صحبت کن.
اما از قول زبانشناس دیگری اشاره میکند در گفتوگوی واقعی، این قوانین بهتنهایی کافی نیستند؛ چون ما فقط به انتقال اطلاعات فکر نمیکنیم، بلکه تأثیر حرفمان بر رابطه با دیگران نیز برایمان مهم است. پس سه اصل ادب را هم باید رعایت کرد:
- تحمیل نکن؛ فاصله را حفظ کن.
- حق انتخاب بده؛ اجازه بده طرف مقابل هم نظر داشته باشد.
- صمیمی و دوستانه باش؛ رابطه را حفظ کن.
«ادب» معمولاً ابزارهای مناسبی در اختیار ما قرار میدهد که بقول تمثیل شوپنهاور درباره نیاز آدمها به تنهایی/ تعامل، آن جوجهتیغی باشیم که در سرما نه آنقدر از گله دور شده که یخ بزند و نه آنقدر نزدیک که خارهایش بدن همجواران را زخمی کند.
پ.ن: این روزها که اغلب ما فرسوده و آماده برای سوءتفاهم هستیم بیشتر روشنام شده رعایت ادب به هیچ وجه چیزی تشریفاتی نیست. برخی رواج اهانت و فحاشی را مرهمی بر زخمهایشان میدانند، اما به چشم من، از قضا، در همین شرایط، رعایت ادب و «نزاکت سیاسی» یعنی آدمها و گروهها حواسشان به زخمهای بزرگتری جمع است. انعکاسی است از اهمیت قائل شدن به تأثیر حرفهایمان بر دیگران و رابطهمان با آنها.
@neocritic
👍35
Forwarded from اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
📌 نظریهزدگی چیست؟
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
👍20
Forwarded from نشر همرخ
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
Forwarded from عطششکن
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
👍20👎5
Critic l مریم نصر
🎬 پیشنهاد تماشا برای آخر هفته داستانهای موازی (۲۰۲۶) کارگردان : اصغر فرهادی @neocritic
✍🏻
پیشنهاد تماشا
از فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمینگیری سرماخوردگی نبود نمینشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با اینحال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد میکنم.
⚠️ لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند)
نویسندهای تنها، خانه همسایهها را دید میزند تا داستان خیالی زندگی آنها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد میشود که دزدی سابقهدار است و بعد داستانها توی داستانها میپیچند.
اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیفقاپ پس میگیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب میکند، بعد وارد زندگی آدمهای واقعی و الهامبخشِ نویسنده میشود و گند میزند به همه چیز (ذهنشان، روابطشان و کارشان).
آدام همزمان معصومیتی دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب میکند.
نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده میگذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه میکنید آنها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت بههم میریزند و شک میکنند به هم!
آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمیگیرد و پنهان میشود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه برمیگردید و میبینید آدام با تظاهر دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار میدهد و اعتماد او را هم جلب میکند؛ شما هم شک میکنید:
آدام به مرور گاو شد؟ آدام بیجنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟
@neocritic
پیشنهاد تماشا
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
از فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمینگیری سرماخوردگی نبود نمینشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با اینحال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد میکنم.
⚠️ لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند)
نویسندهای تنها، خانه همسایهها را دید میزند تا داستان خیالی زندگی آنها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد میشود که دزدی سابقهدار است و بعد داستانها توی داستانها میپیچند.
اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیفقاپ پس میگیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب میکند، بعد وارد زندگی آدمهای واقعی و الهامبخشِ نویسنده میشود و گند میزند به همه چیز (ذهنشان، روابطشان و کارشان).
آدام همزمان معصومیتی دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب میکند.
نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده میگذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه میکنید آنها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت بههم میریزند و شک میکنند به هم!
آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمیگیرد و پنهان میشود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه برمیگردید و میبینید آدام با تظاهر دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار میدهد و اعتماد او را هم جلب میکند؛ شما هم شک میکنید:
آدام به مرور گاو شد؟ آدام بیجنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟
@neocritic
👍6
🗞️
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه تامل نویسنده درباره موضوعاتی مثل اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. نکته آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و دیگری بلاغت/ رتوریک برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «الحیله لدفع الاحزان» و ابنمسکویه در تهذیب اخلاق، و رازی به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه تامل نویسنده درباره موضوعاتی مثل اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. نکته آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و دیگری بلاغت/ رتوریک برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «الحیله لدفع الاحزان» و ابنمسکویه در تهذیب اخلاق، و رازی به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا)
زندگی ملاحت یک اتفاق ساده است، باید زیست و به تمدن وفادار بود
«ضیافت کلمات» مجموعهای از جستارها و یادداشتهای مقصود فراستخواه؛ حدیثِ نفس اندیشمندی است که هفتاد سال زیست فکری خود را در متن تحولات ایران معاصر، به روی کاغ...
👍10
Critic l مریم نصر
🗞️ گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب ضیافت کلمات به قلم مقصود فراستخواه: مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در…
✍🏻
از ضیافت كلمات نوشته مقصود فراستخواه، نشر همرخ، ۱۴۰۵، ص ۴۶
@neocritic
خشونت کلید هیچ در بستهای نشد
تا صد قفل تازه بر درها نزد
خشونت هیچ گرهی نگشود تا
هزار گره کور به گرههای مردمان نزد
خشونت برای درمان هیچ دردی به کار نیامد،
تا خود درد بیدارمان نشد
خشونت بسیار فریاد کشید، ولی هیچ آواز نخواند
خشونت همان راه حل ساده بود که پیچیده ترین مسئله شد
خشونت به مشکلات ما هزار پاسخ سریع داشت
که همه غلط بود ...
از ضیافت كلمات نوشته مقصود فراستخواه، نشر همرخ، ۱۴۰۵، ص ۴۶
@neocritic
👍8
Forwarded from نشر همرخ
drNasr_14050711
<unknown>
مریم نصر اصفهانی
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
👍8