Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍🏻

زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری

آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟».

آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیل‌کرده و علاقه‌مند به اندیشهٔ رها از محدودیت‌ها، قدم‌به‌قدم متوجه شد فکر کردن جدا از موقعیت و وضعیت ما نیست.

از مدرسه شروع می‌کند و اینکه چگونه مطالبات متناقض زنان تحصیل‌کرده‌ آن نسل را محاصره کرده بود. جاگر می‌گوید در دوره مدرسه به انحای مختلف این پیام را دریافت می‌کرد که «باهوش باش، اما نه بیش از حد». حتی مادرش برایش می‌خوانده:

«خوب باش، ای دوشیزه شیرین، و بگذار هر که می‌خواهد، باهوش باشد.»

از یک سو، مدرسه استانداردهای بالایی طلب می‌کرد و ما را به رفتن به دانشگاه تشویق می‌کرد و برجسته‌ترین دستاوردهای دختران را بر روی تابلوهای افتخار در سالن بزرگ مدرسه ثبت می‌کرد. از سوی دیگر، هیچ‌وقت برایم روشن نبود که قرار است از این آموزش و تحصیلات دقیقاً چگونه استفاده کنیم. این تصور برایم ایجاد شده بود که دانشگاه جایی است که آدم در آن با پسران جالب‌تری آشنا می‌شود و شاید حتی با مردی ازدواج می‌کند. مدرک دانشگاهی «چیزی برای روز مبادا» بود؛ چیزی که اگر آن‌قدر خوش‌شانس نبودیم که ازدواج کنیم، یا اگر شوهرمان می‌مرد (طلاق هنوز تا حد زیادی رسوایی محسوب می‌شد) به ما امکان می‌داد از طریق تدریس در مدرسه هزینه زندگی خودمان را تأمین کنیم.
می‌نویسد در مدرسه خواندن مقدار زیادی لاتین در کنار درس‌های تدبیر منزل، آداب معاشرت زنانه و آموزش راه رفتن خانمانه، بیشتر گیجش می‌کرد؛ به‌خصوص که از کارهای خانه خوشش نمی‌آمد و به فلسفه و «اندیشه آزاد» علاقه داشت.

با پایان دوران مدرسه، آغاز تلاش برای تحصیلات دانشگاهی اعتمادبه‌نفسش را نابود می‌کند: تیپ ساده، لهجه شهرستانی، قد بلند و ناآگاهی از اصول و شیوه‌های قروفِر و شیک‌پوشی در دانشگاه‌های لندن.

با این حال چند سال در زمینه علوم انسانی تحصیل می‌کند و در کنار تحصیل، به کار و ازدواج هم فکر می‌کند. در روزگار او شغل طلایی دخترانی با مدرک علوم انسانی «منشی‌گری» بود؛ دخترانی همه‌فن‌حریف که آموزش می‌دیدند «امتداد شخصیت رئیس خود» باشند.

بنا به روایت آلیسون، دختران تحصیل‌کرده یا امتداد شخصیت رئیس‌شان می‌شدند یا امتداد شخصیت شوهرانشان. خود او منشی بی‌‌مواجب همسر دامپزشکش می‌شود و زنان تحصیل‌کرده دیگر، منشی‌ها و ماشین‌نویس‌های دقیق و تمیزِ رؤسا و همسران تحصیل‌کرده‌شان.

آلیسون همراه با همسرش به آمریکا مهاجرت می‌کند و در جریان جنبش‌های دانشجویی و دانشگاهی قرار می‌گیرد. گرچه فضای امریکا پذیراتر از انگلستان است، اما آنجا هم شکل دیگری از همین مناسبات برقرار است:

برخی از زنان با فعالان مرد دانشگاهی رابطه داشتند و از نقشی که به آن‌ها واگذار شده بود بسیار سرخورده بودند... کار با دستگاه‌های تکثیر، انجام کارهای دفتری و رفت‌وآمدهای خُرد، و فراهم کردن پاداش‌های جنسی برای قهرمانان مرد.

حتی وقتی تحصیلاتش را با موفقیت تمام می‌کند و در رشته‌ای مردانه، یعنی فلسفه، شغل خوبی به دست می‌آورد، کسانی به او طعنه می‌زنند که کوتاهی دامنش بیش از سخنرانی استخدامی درباره کواین در موفقیت او نقش داشته است.

و بعد مادر شدن و هجوم احساس ناکافی بودن:

همیشه احساس می‌کردم نه به اندازه کافی با بچه‌ها وقت می‌گذرانم، نه برای کلاس‌ها به اندازه کافی آماده می‌شوم و نه انرژی کافی برای فعالیت اجتماعی می‌گذارم. نوشتن فلسفه بیش از همه برایم خودخواهانه به نظر می‌رسید و معمولاً پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شدم تا این کار را انجام دهم. بدون تردید، فیلسوف و مادری با اعتمادبه‌نفس بیشتر می‌توانست این مسئولیت‌های رقیب را با اضطراب بسیار کمتری از آنچه من داشتم، متعادل کند؛ اما الزامات کار دانشگاهی تمام‌وقت با انتظارات رایج درباره مادری ناسازگار بوده و هست.


نهایتاً، همین تجربه‌ زیسته در موقعیت اجتماعی یک زن، تجربه‌ مادری، و سال‌ها تحصیل و کار در رشته‌ای منحصرا مردانه، نگاه او را به آزادفکری تغییر می‌دهد.

تجربه‌های من به‌عنوان یک زن در رشته‌ای که تقریباً به‌طور کامل در اختیار مردان بود، به من نشان داد که هیچ فیلسوفی واقعاً «فکری آزاد» نیست؛ دست‌کم نه به این معنا که کاملاً از دغدغه‌ها و پیش‌داوری‌های زمان و مکان خاص خود رها باشد.


اما جاگر از اینجا به نفی فلسفه یا آزادفکری نمی‌رسد. می‌گوید فلسفه همچنان یکی از شکل‌های آزاداندیشی است؛ یا دست‌کم می‌تواند چنین باشد. مسئله این است که آزاداندیشی را نباید مساوی با فراتر رفتن کامل از موقعیت خودمان بدانیم. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب.

@neocritic
👍18
Critic l مریم نصر
✍🏻 زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟». آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیل‌کرده و علاقه‌مند به اندیشهٔ رها از محدودیت‌ها،…
🔗

بجای اینکه آزاداندیشی را برابر با فراتر رفتن از موقعیت خودمان بدانیم، باید تا بیشترین حد ممکن، آگاهی از موقعیت‌هایمان و تأثیری که آن موقعیت‌ها بر ما می‌گذارند افزایش دهیم... بنابراین، هرچه افراد بیشتری با پیشینه‌های متنوع‌تر وارد فلسفه می‌شوند، جزم‌های آن را به چالش می‌کشند و آن را به آرمان آزاداندیشی نزدیک‌تر می‌کنند.


آزاداندیشی، از جایی آغاز می‌شود که بفهمیم لازمه آزادی فکر شناختن محدودیت‌های ناگریزی است که از مسیر آن‌ها به افکارمان شکل می‌دهیم.

🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire : stories of women in philosophy. Lanham, Md: Rowman & Littlefield


@neocritic
👍19
🔸 میان پاریس و تهران، فلسفه اسلامی، روان‌کاوی و سینما در اندیشه‌ی جوآن کاچجک

👤 سخنران: خانم دکتر فائقه حاج حسینی، فارغ‌التحصیل از دانشگاه ایالتی نیویورک، رشته فلسفه و ادبیات تطبیقی

📆زمان برگزاری: دوشنبه ۲۰ مهر ماه، ساعت ۱۵

🔹مکان برگزاری: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصر خسرو
👍3
🎙️


🔹دانش‌کشی (scholasticide)
پژوهش و تدریس در سایه نسل‌کشی اسرائیل، تجربیاتی از دانشگاه شیکاگو

🔸سخنران:
دکتر علیرضا دوستدار

🔸دبیر نشست:
دکتر آمنه بختیاری

✔️زمان و مکان:
سه‌شنبه، 21 مهرماه 1405
ساعت: 10 تا 12
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه

پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
‌
@ihcssir
👍8👎3
📝 تاب‌آوری؛ چگونه ادامه می‌دهیم؟

🔻نعمت الله فاضلی، 19 مهر 1405

✅ این روزها مقاله ای مفصل با عنوان "انسان شناسی تاب آوری" نوشتم که در کتاب "مردم نگاری های بدیل" امیدوارم بزودی منتشر شود. این مقاله می پرسد انسان شناسی چگونه در هنگام فاجعه می تواند به افراد کمک کند؟ از آنجا که حال و روز جامعه ما وخیم است، عصاره آن را تقدیم شما می کنم و امیدوارم که مفید باشد.

✅ انسان‌شناسی به من آموخته است که برای فهم انسان، گاهی باید به همان لحظه‌هایی نگاه کرد که همه‌چیز به هم می‌ریزد؛ لحظه‌ای که خانه‌ای ویران می‌شود، شهری زیر آب می‌رود، بیماری فراگیر می‌شود، جنگ از راه می‌رسد یا جامعه‌ای با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو می‌شود. در چنین لحظه‌هایی، یک پرسش همیشه برای من مهم بوده است: چرا بعضی آدم‌ها، بعضی خانواده‌ها و بعضی جوامع، با وجود همه آنچه بر آنها گذشته است، باز هم زندگی را ادامه می‌دهند؟

🔻این پرسش مرا به مفهوم تاب‌آوری رسانده است. اما هرچه بیشتر درباره تاب‌آوری فکر کرده‌ام، کمتر توانسته‌ام آن را به معنای ساده «تحمل کردن» یا «دوام آوردن» بپذیرم. انسان فقط موجودی نیست که بتواند ضربه بخورد و نشکند. انسان موجودی است که می‌تواند پس از شکستن، معنای تازه‌ای برای ادامه زندگی پیدا کند.

🔻تاب‌آوری، به گمان من، بازگشت ساده به گذشته نیست. گاهی دیگر نمی‌توان به گذشته بازگشت. خانه‌ای که ویران شده، همان خانه قبلی نمی‌شود؛ کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده، دیگر به زندگی پیش از فقدان بازنمی‌گردد؛ جامعه‌ای که جنگ یا فاجعه‌ای بزرگ را تجربه کرده، نمی‌تواند وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

✅ تاب‌آوری در این معنا، توانایی ساختن امکان تازه‌ای برای زندگی است.
این نکته برای من، از تجربه انسان‌شناختی بسیار مهم است. انسان‌شناس وقتی به میان مردم می‌رود، فقط با «قربانیان فاجعه» روبه‌رو نمی‌شود. با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شود که در دل فاجعه، هنوز زندگی می‌کنند؛ غذا می‌پزند، کودکانشان را به مدرسه می‌فرستند، با هم حرف می‌زنند، شوخی می‌کنند، خاطره تعریف می‌کنند، مراسم برگزار می‌کنند، کتاب می‌خوانند، کار می‌کنند و برای فردا برنامه می‌ریزند.

🔻این جزئیات کوچک، از نظر من، حاشیه فاجعه نیستند؛ خودِ متن زندگی‌اند. در تجربه‌های مختلفی که از انسان‌شناسی بحران داشته‌ام، از سیل و زلزله گرفته تا بیماری و همه‌گیری کرونا، و آنها را در کتاب "فرهنگ و فاجعه" آورده ام، بارها دیده‌ام که در لحظه بحران، آنچه انسان را سرپا نگه می‌دارد فقط امکانات مادی نیست. البته نان، خانه، دارو، امنیت و منابع اقتصادی ضروری‌اند؛ اما انسان با نان تنها زندگی نمی‌کند. او به معنا، رابطه، اعتماد، خاطره، امید و احساس تعلق نیز نیاز دارد.

🔻 شاید به همین دلیل است که فرهنگ در تاب‌آوری چنین اهمیت بزرگی پیدا می‌کند. فرهنگ چیزی نیست که فقط در کتاب‌ها و موزه‌ها نگهداری شود. فرهنگ در شیوه‌ای است که مردم در سخت‌ترین روزهای زندگی کنار یکدیگر می‌ایستند. در مادری است که با وجود همه نگرانی‌ها برای فرزندش صبحانه آماده می‌کند. در همسایه‌ای است که در روزهای دشوار در خانه همسایه را می‌زند. در پیرمردی است که در میانه بحران هنوز خاطره‌ای از گذشته تعریف می‌کند. در کودکی است که در میان ویرانه‌ها بازی می‌کند.

✅ من به‌تدریج فهمیده‌ام که تاب‌آوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطه‌ای اجتماعی است. آدم‌ها به تنهایی تاب نمی‌آورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکه‌های اجتماعی تاب می‌آوریم.

🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تاب‌آوری را به توصیه‌ای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمک‌کننده باشند، بی‌رحمانه‌اند. زیرا همه انسان‌ها از امکانات برابر برای تاب‌آوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بی‌اعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاست‌های نادرست می‌توانند ظرفیت تاب‌آوری یک جامعه را فرسوده کنند.

🔻بنابراین، اگر از تاب‌آوری سخن می‌گوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تاب‌آوری نیز سخن بگوییم. جامعه‌ای تاب‌آورتر است که در آن انسان‌ها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده می‌شود؛ آینده‌ای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.

✅ از این منظر، انسان‌شناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگ‌ها نیست. انسان‌شناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظه‌هایی که زندگی شکننده می‌شود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمی‌شود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایت‌های رسمی گم می‌شوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکست‌ها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا می‌کنند.
👍2
✅ من به‌تدریج فهمیده‌ام که تاب‌آوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطه‌ای اجتماعی است. آدم‌ها به تنهایی تاب نمی‌آورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکه‌های اجتماعی تاب می‌آوریم.

🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تاب‌آوری را به توصیه‌ای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمک‌کننده باشند، بی‌رحمانه‌اند. زیرا همه انسان‌ها از امکانات برابر برای تاب‌آوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بی‌اعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاست‌های نادرست می‌توانند ظرفیت تاب‌آوری یک جامعه را فرسوده کنند.

🔻بنابراین، اگر از تاب‌آوری سخن می‌گوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تاب‌آوری نیز سخن بگوییم. جامعه‌ای تاب‌آورتر است که در آن انسان‌ها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده می‌شود؛ آینده‌ای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.

✅ از این منظر، انسان‌شناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگ‌ها نیست. انسان‌شناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظه‌هایی که زندگی شکننده می‌شود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمی‌شود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایت‌های رسمی گم می‌شوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکست‌ها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا می‌کنند.

🔻شاید مهم‌ترین درس تاب‌آوری همین باشد: زندگی همیشه با پیروزی ادامه پیدا نمی‌کند؛ گاهی با معنا ادامه پیدا می‌کند. و شاید وظیفه ما در برابر انسان‌هایی که از بحران عبور کرده‌اند، این نباشد که از آنها بخواهیم قوی‌تر باشند؛ بلکه باید کاری کنیم که تنها نباشند. تاب‌آوری، در نهایت، هنر تنها ماندن و دوام آوردن نیست؛ هنر دوباره ساختن امکان زندگی در کنار دیگران است.
👍13
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
در دفاع از آزادی بیان
تاملی در واکنش‌ها به تورج دریایی

من اگر جای تورج دریایی بودم، از کنار ناسزاها و توهین‌ها بی‌اعتنا عبور می‌کردم، حتی با دل شکسته. می‌فهمم که چنین ماجراهایی برای کسی که اهل تحقیق و نوشتن است، چقدر تأثیرگذار است، چه وقتی می‌گیرد و چقدر اعصاب خرد می‌کند، اما پشت پردهٔ این حمله‌های گروهی پیچیده است. درست است که بسیاری از حمله‌کنندگان آدم‌های معمولی‌اند، اما کسانی که حمله به تورج دریایی را به دغدغهٔ جمعی بخشی از مردم تبدیل می‌کنند، آدم‌های معمولی نیستند. این‌که ناگهان، پس از نقد علمی سخنان روبیو، تمام اسم‌ورسم‌دارهای یک جریان می‌ریزند سر او، اتفاقی نیست. حالا، مثل هر حملهٔ گروهی، ممکن است رهگذرانی هم همراه شوند و مشتی نثار کنند.

من از این‌ها تعجب نمی‌کنم، اما از کسانی تعجب می‌کنم که خود را طرفدار حقیقت می‌دانند و با پیداکردن ایرادی که تا دیروز برایشان مهم نبود، به این موج‌ها می‌پیوندند. درست است که پیوستن به این موج‌ها شبیه اعلام وفاداری عمل می‌کند و لایک‌های گروهی را به صفحه هدایت می‌کند، اما آیا اخلاقی است؟ آیا به نفع آیندهٔ ایران است؟

چرا باید در برابر سخن مخالف چنان برآشوبید که گوینده‌اش را به جایی برسانید که بهانه‌ای هم به دستتان بدهد و بعد برای اخراجش کارزار راه بیندازید؟ مدارا و آزادی بیان و حق مخالف چه می‌شود؟

ما در این یک قرن، استبداد جوّ را بارها آزموده‌ایم و پیامدهایش را دیده‌ایم. ارزش آزادی بیان وابسته به حمایت از کسی یا وفاداری به کسی دیگر نیست. به گمانم، امروز ایستادن در برابر حمله‌های گروهی، یا دست‌کم همراه‌نشدن با آن‌ها، دفاع از آزادی بیان است.

البته در دل این حمله‌ها نوعی وسوسهٔ درهم‌کوبیدن هر کسی هست که نامی و آبرویی و اعتباری دارد؛ وسوسهٔ سرکوب هر کسی که قدش بلندتر است و استقلالی دارد.

ممکن است کسی مصداق‌هایی از زندگی و سخنان تورج دریایی ردیف کند تا حمله به او را توجیه کند، اما واقعیت این است که نخستین حمله‌ها هیچ دلیلی جز نقد روبیو نداشتند. اول سرکوبش شروع شد و بعد دلایلش را پیدا کردند، دلایلی که چنان حمله‌ای را توجیه نمی‌کنند یا در واکنش به حمله گروهی شکل گرفته‌اند.

زندگی هر آدمی را در هر موقعیتی زیر ذره‌بین بگذارید، بالاخره در چهل‌پنجاه سال زندگی چندتایی اشتباه پیدا می‌کنید! نیازی نیست راه دور برویم؛ کافی است خاطرات خودمان را مرور کنیم.

این اشتباهات معمولاً آن‌قدرها مهم نیستند که دیگران علیه‌شان بنویسند، اما کافی است آدم خشونتی را محکوم کند، با تجاوز به کشورش مخالفت کند یا به دیدار کسی نرود که هواداران انتظار دارند، برود تا غلط‌های دیکته‌ای و ترجمه‌ای و گاف‌هایش در جواب دادن و مواضع سال‌ها پیش را برای نابودی‌اش بیرون بکشند.

چند سال است این بازی راه افتاده که هر ایرانی با اندکی اعتبار و استقلال و آبرو، هدف حمله‌های گروهی قرار می‌گیرد. یک سر این بازی در اسرائیل است و روزنامه‌نگاران تحقیقی درباره‌اش نوشته‌اند و سر دیگرش در ایران است.

ما نباید در دام این سناریوها بیفتیم و تورج دریایی و محمود دولت‌آبادی و اصغر فرهادی و هر کس دیگری را که نظری مخالف نظرمان دارد، به باد ناسزا بگیریم. تورج دریایی یکی از مهم‌ترین و پرکارترین پژوهشگران ایران باستان است. آثار او و آثاری که به همت او و مشارکت دیگران درباره‌ی ایران به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند، در شناخت ایرانیان تاثیرگذار است.
چنین افرادی سرمایه‌های ملی ما هستند، با همهٔ ضعف‌هایشان. بی‌اعتبارکردن آنان هیچ دردی را درمان نمی‌کند و به هیچ تغییری کمک نمی‌کند. تنها ما را از پیوند با فرهنگ و هنر این سرزمین محروم می‌کند و به پراکندگی و تکه‌پاره‌شدنمان می‌انجامد.
👍21
✍🏻

معرفت‌کشی / عقیم‌سازی معرفتی

در سخنرانی دکتر علیرضا دوستدار، انسان‌شناس دانشگاه‌شیکاگو، با مفهوم «معرفت‌کشی / اسکولایتساید» آشنا شدم. گزارشی از تلاش‌های اساتید حامی فلسطین در دانشگاه شیکاگو داد و انواع راهبردهای موفق / ناموفقی که برای برجسته‌کردن نسل‌کشی در فلسطین و معرفت‌کشی در غزه انجام داده‌اند. تلاش‌هایی که روایت‌شان شنیدنی و اثراتشان در مقام کنش‌های جمع‌های کوچک در امریکا ستودنی بود. دانشگاهیانی که خشم را مولد معرفت کرده بودند: معرفت مستند، غنی و شورمند.

دوستدار جایی به تنظیم درسگفتارهایی درباره «خشونت رهایی‌بخش» برای دانشجویان امریکایی اشاره کرد. برهه‌های خاصی از تاریخ را با تکیه بر محتوا و متون جالبی برجسته کرده بود. خارخاری در ذهنم حس کردم. یادداشت کردم «خشونت رهایی‌بخش».

سخنرانی که تمام شد، برخی شنوندگان ضمن تقدیر از تلاش‌های تحسین‌برانگیز دانشگاهیان در دانشگاه شیکاگو، برای اوضاع و احوال دانشگاهیان ایران و کم‌کاری‌شان درباره فلسطین ابراز تأسف کردند. (بله! دانشگاهیان همیشه متهم ایرانی که ساکت‌سازی و خالص‌سازی رمقی برایشان نگذاشته و حتی یک نهاد نمایندگی مستقل ندارند)

اما دو نفر نقدهای پراکنده‌ای به «خشونت رهایی‌بخش» داشتند که ارتباطی با حرف‌های سخنران نداشت، من ولی هشیار شدم که خارخار در ذهن من تنها نبود.

ماجرا این بود که دوستدار و موافقان او از دایره مفاهیم گسترده، پروپیمان، روزآمد و در پیوند با گفتمان چپ در جهان استفاده می‌کردند. در مقابل، ما که جزو تحسین‌کنندگان آن‌ها هم بودیم، قلاب ذهن‌مان روی مفهوم «خشونت رهایی‌بخش» گیر کرده بود، اما مفاهیم، اطلاعات و ادبیات غنی مورد نیاز برای پیوند زدن خودمان با بحث را در اختیار نداشتیم. ما در عین همدلی حس می‌کردیم چیزی درست نیست، ولی دستگاه نظری مناسب برای صورتبندی خوب و پاکیزه آن، در شرایط نیمه تعطیل نهادهای دانشگاهی، خاموش‌سازی نظام‌مند صداها و نداشتن اطلاعات، مفاهیم و کلمات مناسب وجود نداشت.

ذهن برخی از ما با شنیدن عبارت «خشونت رهایی‌بخش» آژیر می‌کشید. به‌نظرمان در بافتار ما تنها توصیفی هوشمندانه از پیچیدگی‌‌های کاربرد خشونت در رهایی‌بخشی نبود، که بوی نحوی توجیه یا شاید تجویز خشونت می‌داد. ذهن ما در بافت جامعه‌ای خسته، خشن و زخم زخم؛ ازپاافتاده از زخم باز دو جنگ، زخم عفونی دی‌ماه، زخم نوبه‌نو خون‌ریز مهسا، حمله‌های سایبری گروه‌های تندرو از هر طرف و هفته‌ای یکی دو خبر از قتل‌های خانوادگی و زن‌کشی نفس می‌کشید، ولی کلمات مناسب، نظام فکری منسجم و ادبیات نظری غنی برای صورت‌بندی دلیل این نگرانی نداشتیم.

آنها معتبر و محترم بودند. علاوه بر امتیازهای داخلی، نحوی قهرمانی جهانی در هزینه‌دادن برای فلسطین وجود دارد که شما را وصل می‌کند به تاریخ بلندی از ظلم‌ و استعمارستیزی، شما را وصل می‌کند به معرفت معتبر و محترم دانشگاهی ...با گردنی افراشته.

ما در کنار آن‌ها چه داشتیم جز یک مشت عاطفه مثل «ترس» و «غم» و ایده‌های کهنه «جامعه کلنگی» و «مدارا» و «اصلاح»؟ ما که راهبردی نداریم جز اینکه اجازه بدهیم دانشجوی‌مان هرقدر دوست دارد حرف بزند و تحمل کنیم فحش بدهد و بعد بغل‌اش کنیم تا گریه کند؛ که آماده نشده برای واقعیتی که باید آن را بفهمد و با آن زندگی کند...

«عقیم‌سازی معرفتی» شاید اسم وضعیت ما باشد. نمی‌کُشد، ازکار می‌اندازد.

@neocritic
👍27👎2
Forwarded from خستو
‏توماس مان و محافظه‌کاری آیرونیک
ایرج آذرفزا
‏
من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را به‌لحاظ نظری توضیح ‌دهم، از مفهومِ «محافظه‌کاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک می‌گیرم.
‏ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ جنگ جهانی اول (۱۹۱۵–۱۹۱۸) نوشت، زمانی که آلمان زیر ضرب حملاتِ فرانسه بود. کتاب دروهلۀ نخست، در پاسخ به برادرش هاینریش مان و دیگر روشنفکران «تمدن‌گرا» (Zivilisationsliterat) نوشته شد—کسانی که از ارزش‌های روشنگری فرانسوی، دموکراسی، پیشرفت و عقل‌گرایی سیاسی دفاع می‌کردند. مان در برابر آن‌ها از «فرهنگ» (Kultur) آلمانی، از درون‌گرایی، از موسیقی، و از آنچه «روح آلمانی» می‌نامید دفاع کرد—اصطلاحاً برخلافِ موضعِ «لیبرال» برادر و دوستانِ روشنفکرش موضعی «محافظه‌کارانه» گرفت؛ و حتی از جانبِ برادر به‌طرفداری از قدرت نیز متهم شد! اما موضع‌گیری محافظه‌کارانه مان ساده و یک‌سویه نبود؛ دقیقاً به همین دلیل است که مفهوم «آیرونی» و «اروس» در اندیشهٔ او جایگاه محوری می‌یابد.
‏مان در فصلِ آخر همین کتاب، با عنوانِ «آیرونی و رادیکالیسم»، می‌نویسد:
‏«رادیکالیسم نیهیلیسم است. فردِ آیرونیست محافظه‌کار است. با این حال، تنها محافظه‌کاری‌ای آیرونیک است که پژواکِ آوای زندگی نباشد — آن آوایی که خود [=زندگی] را طلب می‌کند— بلکه پژواکِ آوای روح باشد — آن آوایی که نه خود [=روح] بلکه زندگی را طلب می‌کند. در اینجا پای اروس به صحنه باز می‌شود. می‌توان آن [=اروس] را چنین تعریف کرد: «تصدیقِ یک انسان جدا از ارزشِ او». حال، این [تصدیق] چندان روحانی و چندان اخلاقی نیست؛ همچنین تصدیقِ زندگی از جانب روح نیز نیست. این [تصدیق] آیرونیک است. اروس همیشه آیرونیست بوده است. و آیرونی عاشق‌پیشگی است.»
‏اما منظور مان از «محافظه‌کاریِ آیرونیک/اروتیک» دقیقا چیست؟
‏1. دوگانهٔ بنیادین: روح در برابر زندگی (Geist gegen Leben)
‏برای فهم پیوند میان محافظه‌کاری و آیرونی، باید نخست دوگانهٔ بنیادینی را که مان از نیچه و شوپنهاور به ارث برده درک کرد:
‏از یک سو زندگی (Leben) قرار دارد: امر طبیعی، غریزی، زاینده، بی‌خبر از خود، خام، و سرشار از اراده به بقا. زندگی نمی‌اندیشد؛ فقط هست و می‌خواهد باشد.
‏از سوی دیگر روح یا عقل (Geist) قرار دارد: امر آگاه، انتقادی، تحلیل‌گر، اخلاقی، و در نهایت بیمار. روح به‌ذات خود علیه زندگی است، چون زندگی را موضوع تأمل و نقد قرار می‌دهد و با این کار، خامیِ مقدسِ زندگی را می‌آلاید.
‏رادیکالیسم در نظر مان یعنی جانب‌داری مطلق از روح علیه زندگی—یعنی همان روشنفکر روشنگری‌مسلکی که می‌خواهد زندگی را بر اساس عقل، اخلاق و ایدئولوژی بازسازی کند. و چون روح در ذات خود ضدزندگی است، رادیکالیسم در نهایت به نیهیلیسم می‌انجامد: نفی زندگی به نام ایده‌ای انتزاعی. این معنای آن جملهٔ آغازین است: «رادیکالیسم نیهیلیسم است.»
‏2. محافظه‌کار کیست؟
‏در نگاه ساده‌انگارانه، محافظه‌کار کسی است که از زندگی، از سنت، از آنچه هست در برابر هرگونه تغییر دفاع می‌کند. اما این محافظه‌کاریِ ساده، در نظر مان هنوز آیرونیک نیست؛ این صرفاً «صدای زندگی است که خود را می‌خواهد»—یعنی غریزه‌ای که از خود دفاع می‌کند، بی‌آنکه بداند چرا.
‏محافظه‌کاریِ راستین و آیرونیک نزد مان چیز دیگری است: محافظه‌کاری‌ای که از سوی روح صورت می‌گیرد، نه از سوی غریزه. یعنی روشنفکری که با وجود برخورداری از تمام ابزارهای نقد، تحلیل و ویرانگریِ عقلانی، آگاهانه تصمیم می‌گیرد در کنار زندگی بایستد. این همان «صدای عقل است که خود را نمی‌خواهد، بلکه زندگی را می‌خواهد».
‏اینجاست که آیرونی متولد می‌شود.
‏3. چرا این موضع آیرونیک است؟
‏آیرونی در معنای مورد نظر مان (که از رمانتیک‌های آلمانی و به‌ویژه از کیرکگور و نیچه می‌آید) یعنی فاصلهٔ آگاهانه از موضع خود. آیرونیست کسی است که می‌داند چه می‌گوید و در عین حال می‌داند که می‌توانست خلاف آن را هم بگوید. او در موضع خود ساکن نیست؛ بر فراز آن ایستاده است.
‏محافظه‌کارِ آیرونیک یعنی روشنفکری که:
‏—از زندگی دفاع می‌کند، اما نه از سرِ ناآگاهی، بلکه با تمام آگاهی از ضعف‌ها، خامی‌ها و حتی ابتذال زندگی. ‏—می‌داند که عقل بر زندگی برتری دارد، و با این حال جانب زندگی را می‌گیرد. ‏—می‌داند که سنت قابل دفاع عقلانی نیست، و با این حال آن را پاس می‌دارد.
‏این موضع ذاتاً آیرونیک است، چون نوعی خیانت روح به خود است: روح، با ابزارهای خود، علیه خود رأی می‌دهد و به نفع چیزی که در ذات خود مخالف آن است (یعنی زندگی) شهادت می‌دهد.
‏4. ورود اروس
‏و حال چرا اروس؟ اروس در سنتی که مان از آن وام می‌گیرد (افلاطون، نیچه، و بعدها فروید) نیرویی است که ‏به سوی دیگری، به سوی بدن، به سوی زندگی کشیده می‌شود—نه به دلیل ارزش اخلاقی یا عقلانی آن دیگری، بلکه به دلیل خودِ بودنِ او.
👍4👎2
Forwarded from خستو
تعریفی که مان نقل می‌کند بسیار گویاست: «تصدیقِ یک انسان فارغ از ارزش او».

‏این یعنی: اروس نه داوری می‌کند، نه می‌سنجد، نه دلیل می‌خواهد. اروس فقط آری می‌گوید—به آنچه هست، به همان‌گونه که هست.

‏و این دقیقاً کاری است که محافظه‌کارِ آیرونیک با زندگی می‌کند: به زندگی آری می‌گوید، بدون آنکه ارزش عقلانی یا اخلاقی آن را اثبات کند. این آری گفتن، عقلانی نیست، اخلاقی هم نیست—اروتیک است. عشقی است از سوی روح به آنچه روح نیست.

‏پس وقتی مان می‌گوید: «اروس همواره آیرونیست بوده و آیرونی، اروتیسم است»، منظورش این است: هر دو حرکتی یکسان دارند—حرکتی که در آن روح خود را به نفع آنچه ورای روح است، کنار می‌گذارد. هر دو نوعی تسلیم آگاهانه‌اند.

‏بنابراین پیوند میان محافظه‌کاری و آیرونی نزد مان از این قرار است: محافظه‌کاریِ راستین، موضعی غریزی نیست، بلکه دستاورد روحی است که از خود فراتر می‌رود.
👍4👎2
Forwarded from خستو
خستو
‏توماس مان و محافظه‌کاری آیرونیک ایرج آذرفزا ‏ من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را به‌لحاظ نظری توضیح ‌دهم، از مفهومِ «محافظه‌کاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک می‌گیرم. ‏ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ…
‏«کدام آلمانی که در سینه‌اش تنها جرقه‌ای از احساس ملی می‌درخشد، می‌تواند این فکر را تاب آورد که مردمی بیگانه بخواهند با زور تفنگ بر ما توهمی سیاسی را تحمیل کنند که ویرانگر تمام روابط داخلی و شهروندی ماست؟ و همان‌ها، درست در لحظه‌ای که چیزی جز حقوق بشر، آزادی، برابری، شهروندی جهانی و برادری جهانی بر زبان ندارند، ما را در برابر انتخابی مشمئزکننده قرار دهند: یا خیانت به قوانین سرزمین پدری‌مان، به حکمرانان قانونی‌مان، و به خود و فرزندانمان را بپذیریم، یا اجازه دهیم با ما همچون پست‌ترین بردگان رفتار شود؟» *‏تاملات یک غیرسیاسی*، توماس مان
👍9👎2
✍🏻

«دست‌هایمان را بر گوش‌هایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم»


امروز با دوستی صحبت از اندیشه‌های لوگونز شد و بیاد آوردم زمانی قطعهٔ کوتاهی درباره او نوشته‌ام؛ برای دوستان نیا ثمری، دانشجوی فلسفه‌ای که رفیقانش را تنها گذاشته بود.
نمی‌دانم بچه‌ها با قطعه‌ها چه کردند، ولی حالا که یادش کردیم، از روی لطف و به هر زبانی می‌دانید برای او، خانواده و دوستانش آرامش بخواهید.



ماریا لوگونز (۱۹۹۴ـ۲۰۲۰) فیلسوفی آرژانتینی-امریکایی است که درباره تفاوت‌ها، چندگانگی هویت‌ها و درک دیگرانگیْ بدون سلطه یا همسان‌سازی می‌نوشت.

اصطلاح «سفر زیارتی» از عبارت‌های محوری برای درک شیوۀ تفلسف اوست. سفر زیارتی در فلسفه او یعنی سفر رهایی‌بخشی که مستلزم حرکت فردی/جمعی همراه با مقاومت در دنیاهای سیاسی و اجتماعی است.
در این سفر اندیشه و عمل از هم جدا نیستند و گاهی لازم است «دست‌هایمان را بر گوش‌هایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم». به عقیده او برای درک دنیا(ها) باید از همه حواس خود کمک بگیریم و اجازه ندهیم مرزها و جبرهای سیاسی و اجتماعی با تکبری که با تعیین مرز و معیار به خرج داده‌اند، ذهن ما را در دست بگیرند و هدایت کنند. باید «بازیگوشانه» به دنیاهای دیگر سفر کنیم؛ نه برای رقابت و نه برای هدایت که برای آموختن عاشقانه و درک آن‌چیزی و آن‌کسی که «خارجی‌ها» و «متفاوت‌ها» هستند.

حضور بازیگوشانه در این دنیاها متأثر از رویکرد متافیزیکی خاصی است که انتظار ندارد دنیا بسته و منظم باشد. پذیرای شگفتی و تازگی است، ابا ندارد از گفتن اینکه نمی‌دانم و نمی‌فهمم و برای بازسازی خود گشوده و پذیراست. در سفر بازیگوشانه به دنیاهای دیگر ابهام و پیچیدگی منشأ حکمت و لذت‌های تازه است.

دنیاهایی وجود دارند که با آگاهی به مخاطراتشان به آنها وارد می‌شویم. دنیاهایی که خصلت‌های اصلی‌شان کشمکش، فتح و تکبر است. این‌ها دنیاهایی هستند که از سر ضرورت به آن‌ها وارد می‌شویم... در چنین دنیاهایی، ما بازیگوش نیستیم. بودن در این دنیاها همراه است با مقاومت در برابر ساختاری که ما را به موجوداتی منفعل، برده‌خو و کم‌ارزش بدل می‌کند.

اما دنیاهایی هم وجود دارند که می‌توانیم با عشق به آن‌ها سفر کنیم و سفر به آن‌ها بخشی از دوست داشتنِ حداقل برخی از ساکنان آن‌هاست. دلیل اینکه فکر می‌کنم سفر به «دنیای» کسی راهی برای هم‌ذات‌پنداری با اوست، این است که با سفر به دنیای او می‌توانیم بفهمیم او بودن چگونه است و خودمان در نگاه او چگونه‌ایم. تنها زمانی که به دنیای یکدیگر سفر کرده باشیم، برای هم واقعاً سوژه هستیم. (من با هگل موافقم که خودشناسی نیازمند حضور سوژه‌های دیگر است، اما با ادعای او که این امر نیازمند تنش یا خصومت است مخالفم.)

... با سفر به دنیاهای دیگران، کشف می‌کنیم دنیاهایی وجود دارند که در آن‌ها افرادی که قربانی ادراک متکبرانه هستند، واقعاً سوژه‌اند، موجودات زنده، مقاوم و واجد بینش و بصیرت؛ گرچه در ساختار رایج، ادراک متکبر به حیاتشان سروشکل می‌دهد و قابل‌انعطاف، قابل تا شدن، قابل‌دسته‌بندی و موضوع طبقه‌بندی‌اند.

از:

María Lugones, Pilgrimages/Peregrinajes: Theorizing Coalition Against Multiple Oppressions (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2003), 96–97.


@neocritic
👍11
Forwarded from شرق
🔻️️️️️️گزارش «شرق» از بحران پساقاعدگی زودرس زنان ایرانی که از حد نصاب یک تا پنج درصد آمارهای جهانی بالاتر است

🔺️️زودتر از موعد، دورتر از تصور

✍️ نیلوفر حامدی

▫️با توجه به بار منفی واژه یائسگی که تمام هویت زنانه را در امکان باردارشدن/نشدن خلاصه می‌کند، در این گزارش، از واژه پیشنهادی پساقاعدگی استفاده شده است. هرچند، تغییر یک واژه، از عمق این رنج شدید جسمی و روانی زنانه نمی‌کاهد.

🔹هیچ‌کدام‌شان آماده این تغییر نبودند. اینکه برای آینده‌ای که هنوز نرسیده، سوگواری کنند. زنانی که هنوز در دهه سوم یا چهارم زندگی‌اند؛ کار می‌کنند، عاشق می‌شوند، برای آینده برنامه می‌ریزند و شاید هنوز درباره مادرشدن تصمیم نگرفته باشند. اما میهمانی ناخوانده قرار است بدن و زندگی‌شان را دستخوش دگرگونی کند.

🔹در حالی که زنان از پیامدهای جسمی، روانی و عاطفی این تجربه می‌گویند، نبود داده‌های ملی کافی، شناخت ابعاد مسئله و برنامه‌ریزی برای مراقبت از آنها را دشوار می‌کند. «منوپاز» یا «پساقاعدگی»، تجربه‌ زنانه بدن‌مندی که بروز و ظهورش در هر جامعه‌ای با فاکتورهای سلامت جسم و روان زنان آن جامعه گره تنگاتنگی خورده است، اما اصلی‌ترین نهادهای متولی سلامت، بهداشت و درمان آن، آمار، گزارش و یا پژوهش ملی قابل ارائه‌ای در این زمینه انجام نداده‌اند.

🔹در شرایطی که کشورهای توسعه‌یافته به دنبال راه‌هایی برای به تأخیر انداختن آغاز دوره منوپاز در زنان هستند، اندک تحقیقات انجام‌شده داخلی در ایران، از پساقاعدگی زودرس در کشور خبر می‌دهند. طبق اعلام مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درون‌ریز و متابولیسم کشور، میزان بروز «زودرس پساقاعدگی» در جمعیت زنان ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است.

🔹تجربه این زنان، در کنار خلأهای نظام سلامت، پرسشی فراتر از پزشکی را نیز پیش می‌کشد: چرا تغییرات بدن زن هنوز می‌تواند به قضاوتی درباره ارزش و هویت و همه بودن او تبدیل شود؟ به خصوص که پژوهشی کیفی دریافته تجربه پساقاعدگی به مشکلات جسمی محدود نمی‌ماند و وریشانی روانی، ازدست‌رفتن بخشی از هویت، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی را نیز به همراه دارد.

🔹مریم نصراصفهانی، عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است خود زنان هم باید برای معنا کردن این دوره مشارکت کنند: «‌پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازه‌ای از زندگی وارد شده. بنابراین زنان خود به عنوان سوژه‌های فعال باید در معنا‌کردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگ‌ترین دارایی‌ و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».

💢️️️️️️بیشتر بخوانید👇️️️️️️

https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711


@sharghdaily
sharghdaily.com
👍14
✍🏻

وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند کتابیست برای فردا، برای ثبت در تاریخ، برای آیندگان، برای بماند از ما به یادگار...مدت‌ها در لیست خرید داشتم و نمی‌خریدم و بعد هم دل خواندنش را نداشتم. کتاب خیلی داغ است. نه که فقط تازه باشد، می‌سوزاند.

برای من اینطور بود که یادداشت‌ها قلبم را فشار می‌داد. هر یکی را می‌خواندم می‌گفتم بگذارم برای بعد، بعدتر، برای چندسال بعد اگر عمری بود و درد این قصه کمتر شده بود... یادداشت‌ها را علی سیدآبادی هم‌زمان با جنگ و اگر دستش به اینترنت می‌رسیده، به زبان انگلیسی منتشر می‌کرده است. نسخه فارسی آن، دست‌کم برای ما در شهرهای جنگ‌زده ایران هم صدا دارد، هم بو، هم رنگ، هم درد...

این چندماه که دوستان بسیاری با زحمت و معطلی از خارج از کشور به دیدن خانواده‌هایشان آمده‌اند، به نظرم رسیده باید به تک تک‌شان یک نسخه از این کتاب هدیه بدهم.

از جنس هشتگ وقتی شما نبودید و هشتگ آنچه شما ندیدید است از داخل کشور.

برای اغلب مسافران تصاویر دردناک دی‌ماه زنده و خون‌چکان است، اما از جنگ تصور روشنی ندارند. اینترنت نبود و جز روایت‌های رسمی، قصه هر آدمی به پیرامون خودش محدود می‌شد. سیدآبادی یک‌نفره و یک‌تنه تلاش کرده‌ بر ناآگاهیِ نظام‌مند و عامدانه ایجاد شده پیرامون جنگ خراش بیاندازد. در شرایطی که اغلب ما هنوز بی‌حس و کرخ هستیم از جنگ‌ها و از دی‌ماه او توانسته انگشت به کیبورد ببرد و این احوال را در لحظه ثبت کند. احوالی که باید جان‌کند تا مغز از یاد نبرد برای محافظت و بقا...

شهرهای کوچک به دلیل جمعیت اندکشان معمولاً یک سردخانه‌ی کوچک دارند. پس از حمله‌ی موشکی دوبار با فاصله به این دبستان و کشته شدن صد و شصت و هشت نفر سردخانه‌ی میناب برای نگهداری جنازه‌های بچه‌ها جا نداشته و آنها را به یخچال‌های بزرگ نگهداری ماهی و میگو منتقل کرده بودند.
این ماجرا مرا یاد صحنه‌ای در داستان چند جلدی دوستم (شین) انداخت که چند جلدش گرفتار سانسور است و مجوز انتشار نمی گیرد.
بخشی از داستان در شهر آبادان می‌گذرد. پس از حمله‌ی صدام به ایران تعداد کشته‌ها در آبادان این قدر زیاد می‌شود که سردخانه‌ها جا ندارند. صاحب کارخانه‌ی تولید بستنی هرچه بستنی در یخچالهای بزرگ کارخانه‌اش دارد، بین مردم و رزمندگان رایگان توزیع می‌کند تا یخچال‌هایش را در اختیار سردخانه بگذارد.

🔗از: وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند، علی‌اصغر سیدآبادی، نشر اگر.

@neocritic
👍7