Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
Forwarded from دغدغه ایران
هر که هستید، برای ایران ...
 
محمد فاضلی
 
شما در کدام دسته از آدم‌های زیر قرار می‌گیرید؟
اصول‌گرا هستید یا اصلاح‌طلب؟ سلطنت‌طلب هستید یا طرفدار جمهوری سکولار؟ چپ هستید یا راست؟ دنبال سازش با نظم جهانی آمریکامحور هستید یا دوست دارید بخشی از نظم شرق‌محور به رهبری چین باشید؟ امنیت را مقدم بر توسعه می‌دانید یا توسعه را مقدم بر امنیت یا به همبسته امنیت‌توسعه معتقدید؟ دنبال تداوم و اصلاح رادیکال وضع موجود هستید یا در پی براندازی هستید؟ اقتدارگرایید یا دموکراسی‌خواه؟
 
چند ثانیه وقت بگذارید و با خودتان به توافق برسید که در کدام دسته جا می‌گیرید. البته ممکن است در هیچ کدام از آن‌ها که نام بردم جا نگیرید، اما نکته مهم این است که در هر دسته‌ای که جا بگیرید یا نگیرید، دو واقعیت بسیار سهمگین و دردناک پیش روی شماست. دو واقعیتی که هیچ اهمیتی نمی‌دهند شما که هستید و چه موضعی دارید.
 
واقعیت اول، وضعیت اقتصاد ایران است. توصیفات بسیاری درباره اقتصاد ایران ارائه شده، اما در ۱۵ دی ۱۴۰۴ گفت‌وگویی با مسعود نیلی انجام دادم که روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با عنوان «اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی» منتشر شد. مسعود نیلی به استناد مطالعه، عدد و رقم، تصویری از صنعت‌زدایی، وابسته شدن به منابع محدود، فرسایش منابع طبیعی، بی‌کیفیت شدن اشتغال، و قطع ارتباط با اقتصاد جهانی ارائه می‌دهد که به شدت هشداردهنده و حتی هولناک است.
 
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمی‌تواند تصویری از آینده میان‌مدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آن‌که تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب اقتصادی را مشخص کند. زمان کلی‌گویی و گفتن کلمات انگیزشی، یا طرح‌های صد تا یک غاز هم نیست. بیش از همه باید به دولتیان و همه مردان و زنان اثرگذار نظام سیاسی توصیه کرد که روایت مسعود نیلی از اقتصاد ایران را ببینند.
 
واقعیت دوم، وضعیت نظام جهانی است. ایران در تحریم است، شدیدترین تحریم‌هایی که در طول تاریخ بر کشوری تحمیل شده است. ایران در محاصره نظامی هم هست. ایران در میانه رقابت‌های ژئوپلتیک و ژئواکونومیک قدرت‌های جهانی هم هست. ایران خودش پرونده است (به دلیل جایگاهش، مواضعش، سابقه رابطه‌اش با آمریکا و اسرائیل، و دلایل دیگر) و بخشی از پرونده رقابت آمریکا و چین هم هست؛ و به بخشی از پرونده روسیه-اروپا هم هست.
 
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمی‌تواند تصویری از آینده میان‌مدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آن‌که تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب امنیتی مشخص کند. زمان کلی‌گویی، رؤیابافی، نمایش رسانه‌ای ارائه کردن با کارشناسان متوهم فضایی، قیافه گرفتن‌های تحلیلی و لاف زدن‌های گزافه نیست. پای موجودیت ایران در میان است.
 
سخن آخر
دو تیغه قیچی، ایران را تهدید می‌کنند. تیغه اول، اقتصادی است که پس از بیست سال اشتباه راهبردی و تحت فشار سنگین‌ترین تحریم‌ها، فرسوده و مستهلک شده است. تیغه دوم، طوفان ژئوپلتیک و ژئواکونومیک برخاسته در جهان رقابت‌های بین ابرقدرت‌هاست. طوفانی که بعد از ۷ اکتبر خاورمیانه را نیز به دلایلی دیگر در بر گرفته است.

هر که هستید با هر تفکر و رویکردی، اگر به ایران می‌اندیشید و اگر اصلاً آن‌قدر عاقل هستید که فکر کنید ایرانی باید بماند تا بخواهید توسعه و سعادت مردمانش را رقم بزنید؛ یا فقط حاکم آن باشید یا در آن ارزش‌ها و سبک زندگی‌تان را ترویج کنید؛ یا نه اصلاً فقط می‌خواهید شیرش را بدوشید و به کیسه بریزید؛ باید راه، طرح و برنامه‌ای برای مواجهه با این دو واقعیت درهم‌تافته و به شدت پیچیده داشته باشید.
 
بهتر است #همه_برای_ایران، برای بقا و ارتقای نود میلیون جان که در این سرزمین زندگی می‌کنند، از طرح‌های یک‌خطی، ایده‌های فرتوت، گفته‌های پوسیده و هر اصرار و تجویز ناکارآمدی دست بردارند و به این بیندیشند که چگونه می‌توانیم از چاهی که در آن فروافتاده‌ایم و از راهی که فروبسته است، و از گردابی چنین هایل خارج شویم.
 
«اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی»
 
۲۳ بهمن ۱۴۰۴
 
@fazeli_mohammad
❤19🤡10
«امر شیطانی به اتمسفر و اقلیم بدل گشته و همه ما را دربرگرفته است»

🔻
👍2😢1
شر پس از شیطان- دوستدار.pdf
132.8 KB
در این روزهای تلخ تنها کاری که کمکم می کند روزها را شب کنم نوشتن است. متنی که پیوست کرده ام را این هفته به عنوان فصل پایانی کتاب در دست چاپم نوشتم. با الهام از یادداشتهای خانم نصر اصفهانی و آقای ضیغمی که بالاتر گذاشتم، این یادداشت را درباره وقایع اخیر و «شر پس از شیطان» نوشتم.

کتاب درباره فیگور «شیطان» و پیچیدگیهای آن در فکر و فرهنگ و سیاست انقلابی و پساانقلابی ایران است. اصل نوشته به انگلیسی است و با کمک ماشین به فارسی برگردانده ام و ویرایش کرده ام.
❤15👍3
✍🏻

چند شب پیش صدای بلند رعدوبرقی حوالی ساعت دو بامداد در تهران، خوشخواب‌ترین آدم‌ها را از جاپراند: «حمله شد!» صبح فردا هرکس قصه‌ای داشت از آن صدای مهیب.
صبح بعد از نورافشانی غیر عادی و پرصدای شامگاه ۲۲ بهمن هم همین بود. کودکانی که تلویزیون نمی‌بینند تا از اضطراب دور باشند بیش‌تر ترسیده بودند.

✅ مسئله فقط صدای بلند نیست؛ مسئله «بدنی» است که در وضعیت آماده‌باش زندگی می‌کند. بدن‌هایی که مدتی طولانی زیر فشار جنگ، خبرهای تهدیدآمیز، خاموشی‌های سراسری، تصاویر جگرخراش و روایت‌های متناقض زندگی کرده و خبرهای بدش را خبرهای بدتری شسته، نمی‌تواند از وضعیت هشدار دائمی خارج شود.

✅ بر زمین، زیر صداهایی که از دیوارهای واقعی و مجازی بلند است. پایین‌تر از هیاهوهای رسانه‌ای و تجمعات گسترده «مردم ایران» در شهرهای مختلف ایران و جهان؛
آنجا بعد از پایان یافتن جستجوی پرآب چشم خانواده‌ها برای پیکر عزیزانشان و آن پنجاه زن که کسی به جستجویشان نیامد، روایت دردهای تازه درباره فراری‌ها و بازداشتی‌ها و خانواده‌های آنهاست. نه تعدادشان را می‌دانیم نه ترکیب سنی و جنسی‌شان را و نه اینکه چه سرنوشتی در انتظار آنهاست و در انتظار روان‌های ما.

✅ اضطراب جمعی فقط از تجربه‌ جنگ ۱۲ روزه که نیست؛ گاهی از وضعیت تعلیق می‌آید. از پیامک‌های هشدار، از خبرهایی که کامل گفته نمی‌شوند، از فیلم‌هایی که بی‌وقفه دست‌به‌دست می‌شوند و تنهایی آدم‌ها را اشک‌آلود کرده، از پوسترهای سرخ و سیاه و خشنی که در مترو خبر از «رها نکردن مجرمان» می‌دهند.

✅ فوکو کتاب مراقبت و تنبیه را با صحنه اجرای حکم مردی آغاز می‌کند که به جان پادشاه فرانسه سوءقصد کرده بود. بدن او در میدان عمومی و دربرابر چشم مردم به شکل فجیعی شکنجه و در نهایت به کمک چند اسب از هم دریده شد. «او که همیشه بسیار فحاش بود، فقط از فرط درد فریادهای دلخراش می‌کشید و از خدا و عیسی مسیح کمک می‌خواست»

فوکو اشاره می‌کند نباید تصور کنیم امروز که چنین خشونت‌های عریانی را شاهد نیستیم از بابت «انسانی‌تر» شدن شرایط است. نه!

از این بابت است که مجریان قانون دریافتند این قبیل آیین‌ها در همان وحشی‌گری که قرار بود از آن بازدارند پیشی می‌گرفتند و تماشاچیان را به خشونت عادت می‌دادند. قاضی چه فرقی داشت با مجرم وقتی جنایتی که اودر خفا قصد انجامش را داشت در ملاءعام، با خشونت بیشتر و با تشریفات تکرار می‌کرد؟



✅ امروز راحت تر از همه زمان دیگری می‌شود میلیون‌ها ذهن و بدن را تعذیب و تأدیب کرد. خیلی راحت می‌شود روان‌ها را خراشید. نمایش خشونت در گوشی‌های‌ ماست و بر دیوارها.
روان‌درمانگری می‌گفت خوشمان بیاید یا نه، حال جمع بزرگی از مردم بهتر است با دیدن خبرها و تصاویر راهپیمایی‌های خارج از کشور. همان‌ها که بدن‌ها و روان‌هایشان موضوع تهدید و تحقیر دائمی رسانه‌های داخلی است و احساس می‌کنند بی‌پناه‌اند در کشور خودشان. از طرف دیگر کدام‌یک از ماست که قصه‌ها نشنیده باشد از احساس ترس و بی‌پناهی خیلی از کسانیکه در راهپیمایی‌های هفتگی داخلی شرکت می‌کنند.
ظاهرا آنچه کمابیش عادلانه تقسیم شده «اضطراب» است.

✅ ذهن‌ها و بدن‌ها می‌توانند در وضعیت هشدار دائمی فرسوده شوند. البته که کنترلِ بدنِ خسته آسان‌تر است؛ بدنِ بی‌خواب، بدن ناامید، بدن بی‌آینده‌شده با بیکاری / سوءسابقه قضایی / معلولیت عمدی، بدن معلق مانده در بلاتکلیفی، بدنِ مضطرب، بدنِ ترسیده، بدنِ منتظرِ صدای بعدی.
اما ترس و اضطراب مزمن و آزار وخشونت تادیبی فقط اطاعت نمی‌سازد...

@neocritic
❤45😢8
Critic l مریم نصر
✍🏻 روشنفکران ایران در روزگار بحران نوشته محمدمنصور هاشمی در دوگانه‌ی خیر و شر مطلق ملاکی جز وفاداری به خیر پذیرفتنی نیست. راهی هم برای ارزیابی میزان خیر و شر وجود ندارد. سردمدارِ ایدئولوژی رهبرِ خودی‌های جبهه‌ی خیر است، پس هر چه آن خسرو کند شیرین بود. غیرخودی‌ها…
✍🏻

جوراب نایلونی سیاست: پارادوکس مبارزه
نوشته نیکو سرخوش


بخش بزرگی از تحلیلگران ایرانی چه در داخل و چه در خارج چنین تحلیل می‌کنند که اگر شهروندان از ۱۴۰۱ عبور کردند و رفتند سراغ شخصیت‌های بنجل یا شعارهای واکنشی و واپس‌گرایانه‌ای چون «پهلوی باید برگرده» همه و همه ناشی از خستگی، ناامیدی و استیصال مردم و البته تشدید ناکارآمدی و سوءمدیریت حکومت است. اما این نگاه ساختاری-نهادی دچار تناقضی رفع‌ناشدنی می‌شود چراکه به‌رغم تأکیدش بر مطالبه‌گری و عاملیت شهروندان، در بزنگاه‌های تاریخی دوباره توپ را به زمین حکومت می‌اندازد و می‌گوید اگر شهروند بد عمل کرد، تصمیم نادرستی اتخاذ کرد تقصیر به تمامی به گردن حاکمیت است که امکان تفکر انتقادی و عاملیت اصولی را از شهروند سلب کرده و او را به چنین استیصالی کشانده است.

بنابراین در شرایط خطیر، شهروند به صغر سنی نابالغ تبدیل می‌شود که قدرت تشخیص درست و غلط را ندارد و از سر استیصال به خیابان می‌آید و زنده و مرده‌باد سر می‌دهد. این رویکرد نهایتاً به بن‌بست سیاسی می‌انجامد چراکه با گرفتن عاملیت از فرد تا ابد در بند حاکم و تصمیم حاکمانه می‌ماند و اصل اعتراض و مقاومت بی‌را خاصیت می‌کند. از سوی دیگر این مسئله مطرح است که اگر حاکم خوب، عادل، نیک‌سرشت و درست‌کردار باشد که دیگر نیازی به اعتراض و مقاومت شهروندان نیست و اتفاقاً چون چنین نیست شهروند باید با اتخاذ تاکتیک‌ها و استراتژی‌های مناسب و تأمل در تجربیات گذشته‌اش مسیر تغییر را با کم‌ترین هزینه به نفع خود هموار کند، پس شهروندان نیز همچون حاکمان مسئول تصمیمات و کردارهای‌شان هستند.


چندي پیش با یکی از جوانان نسل زد صحبت می‌کردم. او از امید و علاقه‌اش به رضا پهلوی برایم گفت. اما در این میان حرف بسیار مهم و کلیدی زد. او گفت رضا پهلوی برای نسل من یک «چهره» است یک چهرهٔ متفاوت...دوست جوان ما چهره‌ای جدید مثل پهلوی می‌خواهد. او کاری به محتوای پهلوی یا حامیان لمپن و فحاش او ندارد. او نه «دفترچهٔ اضطرار» را خوانده، نه مصاحبه‌ها و اظهارنظرهای رضا پهلوی و اطرافیان‌اش را در این چهل و اندی سال رصد کرده است. او از آمریکا خوش‌اش می‌آید، اما نه از سیاست‌های آمریکا در ۸۰ سال گذشتهٔ ایران، خاورمیانه و جهان خبر دارد و نه حتی می‌خواهد خبر داشته باشد. او فقط از ریش و پشم، از جای مهر روی پیشانی، از انگشتر عقیق و از ریخت و قیافهٔ آخوندی ملول و خسته است و می‌گوید «آخوند باید گم بشه» و جای آن را یک «چهره» مدرن بگیرد، یک کرواتی خوش‌لباس که با همسر و دخترانش به کاباره می‌رود و دست نتانیاهو را می‌بوسد. او در فانتزی‌هایش یک سوپرمن می‌خواهد بدون نیاز به کارنامۀ سیاسی. بنابراین فرض را بر این می‌گیرد که «ژن خوب» پهلوی قادر است تمام مشکلات معیشتی، زیست‌محیطی، فرهنگی و نیز فساد و الیگارشی، و تمام التهابات منطقه‌ای را با حرکت دماغ‌اش (همچون افسونگر در سریال «افسونگر») حل و فصل کند و فضای گاتهامی و سیاه جمهوری اسلامی ایران را به طرفه‌العینی به بهشتی نورانی بدل کند.



به شعور یکدیگر توهین نکنیم و قصه‌های پای کرسی نبافیم که این بلاها سر ما نمی‌آید چون آمریکا و اسرائیل دوست ما هستند و از سر مهربانی و دلسوزی پشت سر ما می‌ایستند و حمایت‌مان می‌کنند چون عرب نیستیم، چون افغان نیستیم، چون فرهنگی ۲۵۰۰ ساله داریم و از نوادگان کوروش و داریوش‌ایم. نیک بدانیم که همین نوادگان کوروش و داریوش در سمت دیگر این دعوا مقدمات وضعیت طبیعی را برایمان مهیا کردند و مدت‌هاست که چنگ و دندان‌شان را نشان داده‌اند. از فحش‌های رکیک جنسی به پرستو فروهر نازنین گرفته تا «خفه شو پیرمرد» بهاره هدایت، همگی حاکی از این است که فاصلهٔ زیادی با وضعیت طبیعی نداریم.


اگر پای به زمین می‌کوبیم و جز پهلوی هیچ اسباب‌بازی دیگری نمی‌خواهیم «پهلوی باید برگرده»! پس دست‌کم بی‌توهم و با چشمان باز جلو برویم و بدانیم که کشتاری به مراتب خون‌بارتر از دی ۱۴۰۴ به همراه حملۀ خارجی در راه است. پس بسم‌الله... رأی رأی شماست. اما مراقب باشید که سراب را به جای واقعیت به ما نفروشند چراکه هیچ کمکی در راه نیست و در این مسیر تنهای تنها و کاملاً بی‌پناهیم.


🔗اصل مقاله را اینجا ببینید

@neocritic
👍37🤡8
Critic l مریم نصر
📚 شهروند آن مکانِ دیگر ✅️ بیماری نیمه تاریک زندگی است، تابعیت طاقت‌فرساتری دارد. هرکه به دنیا می‌آید دارای تابعیتی دوگانه است، یکی متعلق به قلمرو تندرستان و دیگری برای قلمرو بیماران. اگرچه همگی ترجیح می‌دهیم فقط از گذرنامه خوبمان استفاده کنیم، دیر یا زود…
✍🏻

✅ زبان فارسی هیچ وقت به اندازه امروز کتاب و آدم کتاب‌خوان نداشته است. ایران هیچ وقت به اندازه امروز زن و مرد تحصیل‌کرده و اهل‌فکر نداشته است. امکانات فضای مجازی هم هست. برای همین راحت نمی‌شود قصه ساخت. قصه‌ها شوقی برنمی‌انگیزند و راحت باور نمی‌شوند. رسانه مثل گذشته کافی نیست، صدای بلند مثل سابق ساکت نمی‌کند، انحصارطلبی راحت پذیرفته نمی‌شود.
تقسیم‌بندی‌ ما (خوب‌ها) /دیگران (بدها) مثل گذشته کار نمی‌کند که همکار من اهل سنت است و دوست من عرب است و شوهر او ترک است و این دوستم حجاب کامل دارد و روزه می‌گیرد و آن یکی هیچ حجاب و اعتقاد ندارد و همه کنار هم زندگی می‌کنیم و هم را «به چهره» می‌شناسیم.

تعداد آدم‌هایی که بسادگی حاضر نیستند همرنگ جماعت شوند بیشتر از هر زمان دیگری است. برای همین حمله و هجوم و ارعاب هم قدرت سابق را ندارد. اساساً ترس قدرت سابق را ندارد، نه برای ساکت کردن و نه برای جلب همراهی و مشارکت.

✅ کار سخت شده است، برای همه سخت شده است. هر استعاره‌ای که رونمایی می‌شود ظرف چند روز ترک می‌خود؛ مثلا مدتی «جنگ تمیز» باب شده بود.
تازگی پیامی در اینستاگرام دست‌به دست می‌شود که «موافق حمله نظامی دو سه هفته‌ای به ایران» است چون

سرطان بدخیمی به جان ایران افتاده است که احتمالاً درمانش فقط یک «جراحی» است با درد و رنج، ولی خوب می‌شویم

(قلب سبز، قلب سفید، قلب قرمز)


✅ استعارۀ «بیماری»، استعاره محبوبی است و از میان بیماری‌ها «سرطان» از همه محبوب‌تر است چون مستلزم درمان تهاجمی و آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر است. سانتاگ در بیماری به مثابه استعاره مشخصاً درباره استفاده از استعاره «سرطان» برای توجیه خشونت ریشه‌سوز نوشته است و در ضمن به این نکته هم اشاره کرده که استفاده از چنین استعاره‌هایی چگونه بر فهم مردم از بیماری سرطان تأثیر منفی می‌گذارد.

✅ صرف‌نظر از اینکه رای ما مردم عادی چه اهمیتی برای تصمیم برجنگ دارد؛ آنقدر که من دیده‌ام توجیه‌ها «نمی‌گیرند»، ولی تلاش برای ساختن قصه ادامه دارد. قصه‌هایی مثل آنچه خالد حسینی برای افغانستان نوشت و تصویری که از آمریکا ساخت. قصه‌هایی مثل آنچه درباره ضرورت نجات زنان افغانستانی نوشتند تا حمله نظامی از آن‌سر دنیا را موجه جلوه دهند و مثل امروزی فراموش کنند کدام قصه از کی و چی بود.

✅ قصه نوشتن سخت شده، زیر آفتاب هیچ قصه‌ تازه‌ای نیست و از بختِ بدِ قصه‌گوها آدم‌ها بیش از آنچه مصلحت باشد خوانده‌اند؛ آن‌هم به فارسی با ترجمه خوب و چاپ تمیز.

@neocritic
👍47❤10
‎⁨زن، تخیل سیاسی و انقلاب⁩.pdf
523.8 KB
📕زن، تخیّل سیاسی و انقلاب

✍️ شیوا
علینقیان
ناشر: کارگروه مطالعات جنسیت و سکسوالیته

آیا می‌توان انقلابی را تصور کرد که مشروعیت خود را نه از بازتعریف اخلاقی بدن زن، بلکه از تضمین برابری مادی، حقوقی و سیاسی آنان به‌دست آورد؟
این مقاله می‌کوشد از «بدنمندی زنانه در تخیل سیاسی» سخن بگوید، یعنی قرار دادن تجربه زیسته بدن‌مند، کار بازتولیدی، مراقبت، خشونت روزمره و نابرابری ساختاری در مرکز فهم سیاست. از این منظر، سیاست صرفاً رقابت بر سر تصاحب قدرت و شیوه‌های آن نیست، بلکه بازآرایی روابطی است که در سطح بدن‌ها، خانه‌ها و فضاهای روزمره شکل می‌گیرد. این مقاله تأکید می‌کند که هر تحول سیاسی ناگزیر از بازتنظیم نسبت میان دولت، خانواده و بدن است. از این‌رو آزادی اگر بخواهد از سطح نمادین فراتر رود و به دگرگونی واقعی روابط قدرت منتهی شود، نیازمند بازاندیشی در نسبت بدن، خانواده و اقتصاد مراقبتی است.

#دی_۱۴۰۴
#تخیل_سیاسی
#بدن_زن


@anthropologyofgender
❤16
✍🏻

امروز دیدم روبه‌روی آب‌خوری در ایستگاه مترو پاراوان گذاشته بودند با پیامی به این مضمون

آب آداب دارد
رمضان است، همدیگر را درک کنیم


✅ به چشمم حرکت خوبی آمد. از نوجوانی قوانین مربوط به ماه‌رمضان و منع «روزه‌خواری» در فضای عمومی برایم عجیب بود. قوانین وضعیت مردِ مسلمانِ بالغِ سالم را معیار قرار داده بود.
در این قوانین بچه‌ها را ندیده بودند و جمع زیادی از زن‌ها را و غیرمسلمان‌ها را و بیماران و سالمندان را و مسافران را. با تاکید می‌گویم «ندیده گرفته بودند» چون در دانشگاه‌ها و ادارات هم بوفه‌ها، آبدارخانه‌ها و حتی آب‌خوری‌ها را می‌بستند.

✅ انگار عمدی درکار بود تا کسی که روزه نبود تحقیر شود. اگر همراهش آب نداشت و مثلا می‌خواست همراه با قرص‌اش آب بنوشد چاره نداشت که از سرویس بهداشتی آب بردارد. جایی در دانشگاه یا اداره پنهان شود و جویده‌نجویده لقمه‌ای ببلعد. باید بشکند حالا که به هر دلیلی روزه نیست. باید عملا بفهمد که کمتر از دیگران محترم است.

✅ این قسم اجبار بیش از آنکه در پی حفظ احترام باشد دنبال اقتدار بود و تحقیر و دادن احساس ترس و شرم. تحقیر معمولا برای ایجاد احساس حقارت در افراد کاربرد دارد. استفاده از شیوه‌های تحقیرآمیز به انسان‌های واقعی که ممکن است کودک یا بیمار یا سالمند یا زنی در موقعیت خاص یا غیرمسلمان باشند اهمیت نمی‌دهد، «انسان» است که مهم است. انسان هم یعنی مرد مسلمان بالغ سالم روزه‌دار. بقیه قرار نیست دیده شوند، توگویی اصلا وجود ندارند.

✅ حذف ولی آدم‌ها را محو نمی‌کند. خشم و انزجاری ایجاد می‌کند که حتی نمی‌توانیم درک درستی از آن داشته باشیم، چون نمی‌بینیمش. قرار نیست ببینیم.
گم ولی نخواهد شد. هر زمان فرصت پیدا کند در قالب خشم، خشونت و یا انتقام سربرمی‌آورد و شوکه می‌کند ما را که چه شد شعار دانشجوی ما این شد؟

@neocriric
👍75❤12
✍🏻
درباره طرف‌داری و آرمان بی‌طرفی


آنچه می‌دانیم و بالاتر از آن، آنچه نمی‌دانیم از پی منافع یا اگر بهتر می‌پسندید «مصلحت‌هایی» شکل گرفته است. کسی که از بالای برج به پایین نگاه می‌کند متفاوت می‌بیند در مقایسه با آنکه از پایین به بالا. ولی الزما آن که از بالا نگاه می‌کند و مدعی نگاه «کلی» است، بهتر، درست‌تر، «بی‌طرف‌تر» نمی‌بیند. او حتی اگر حسن نیت هم داشته باشد، اغلب آنقدر دور شده و جزئیات را حذف کرده که عملاً نمی‌بیند. ضمن اینکه نگاه کلی او تحت هیچ شرایطی نمی‌تواند «از چشم خدا» باشد. هم به میدان دیدش بستگی دارد و هم باورهایی که از خلال آن جهان را تفسیر می‌کند. کسانی که آن پایین زندگی می‌کنند، در بدن‌های مختلف و با عواطف و تجربه‌های متفاوت، هر یک منبعی معتبر برای شناخت کل هستند. نگاه کل‌نگری که ادعای «جامعیت» دارد؛ این جامعیت را نه از درشمارآوردن بیشترین دیدگاه‌ها که از حذف بیشترین «جزئیات» و حتی گاهی سرکوب آن‌ها بدست آورده است.

@neocritic
👏16👍11
✍🏻

وزیر میراث فرهنگی اعلام کرده با موافقت رئیس‌جمهور، نوروز ۱۴۰۵ «نوروز وفاق و همدلی» نام گرفته است. همین سالی که احتمالاً چندهزار خانواده ایرانی کنار محل دفن عزیزانشان سال را تحویل خواهند کرد (اگر اجازه دهند)

وفاق: هماهنگی؛ با یکدیگر همکاری کردن

همدلی: درک حالات هیجانی شخص دیگر با مشاهدۀ وضع و حال هیجانی او
هر دو واژه علاوه بر دعوت به همراهی مایه‌های قوی از «محبت جمعی» در خود دارند.

✅ دولت چهاردهم با شعار وفاق سر کار آمد. خیلی زود، وفاق به «دعوا نکنیم» ترجمه شد. این ترجمۀ ظاهراً صلح‌جویانه، در واقع تفسیر خطرناکی بود. «دعوا نکنیم» وقتی یکی از طرفین «دعوا» ابزار قدرت، رسانه، نهاد و امکان تعریف «مردم» را در اختیار دارد و طرف دیگر تنها بدن و صدایش را، چیزی جز نام مودبانه‌ای برای دعوت به تسلیم نیست؛ نهایتاً با اندکی غرولند بی‌خطر.

✅ بعداز آنچه در دولت «وفاق» گذشت، تعجبی ندارد اگر بخشی از نیروهایی که تا همین انتخابات اخیر از مسیر صندوق رأی دنبال تغییر بودند، به این نتیجه برسند که از درون سازوکار رسمی شنیده نمی‌شوند.

وقتی امکان «در شمار مردم بودن» به رسمیت شناخته نمی‌شود، بخشی از معترضان دیر یا زود به این جمع‌بندی می‌رسند که قواعد بازی یک‌طرفه است، پس ما هم خسته از نقش کتک‌خور دائمی این «دعوا»، که هیچ راهی برای مصالحه در آن نیست، از قلدرترین‌های جهان درخواست کمک می‌کنیم!

✅ وفاق، اگر به معنای «دعوانکنیم» یا همان نادیده گرفتن تعارض باشد، در جامعه‌ای که در آن تعارض‌های واقعی و ساختاری وجود دارد، نه درمان که انکار درد است آقایان پزشکان و مهندسان و نظامیان.

تعارض را نمی‌توان با توصیه‌ اخلاقی از میان برد. وفاقِ تقلیل‌یافته به نصیحه‌الملوک یا طالب سکوت و مدارای طرف بی‌قدرت، بیش از آنکه فضیلت باشد، سازوکاری «نفاق‌آمیز» برای مهار صداهای زندگان و مردگان است.

✅ درخواست برای «به‌رسمیت‌شناسی» همیشه از پایین آغاز شده است. هیچ قدرتی در تاریخ، پیشاپیش و داوطلبانه ضرورت شنیدنِ صدای حاشیه را کشف نکرده است؛ این ضرورت همواره در اثر فشار اجتماعی به‌وجود آمده. وفاق و همدلی اگر مساوی «بی‌صدا بودن» یا تن دادن به سازوکارهای حذفی است، وفاق نیست، جذب شدن در نظمِ خودشیفتۀ مسلط است.

✅ این به اصطلاح «وفاق» تا آنجا پذیرفتنی است که پژواک صدای قدرت باشید، زخم‌های او را مرهم بگذارید و با هر روش و شعاری که می‌توانید، از نشاط نوروزی و مفاهیم روانشناختی تا ایده‌های اقتصاد‌دانان و جامعه‌شناسان غربی گرفته تا توصیه‌های امام علی، برایش مشارکت و آرامش ایجاد کنید و نظاره‌گر باشید چگونه هر ساز ناکوک شکسته می‌شود.

دکتر امیری صالحی گفته

باید از تمام حاشیه‌ها عبور کنیم...باید کدورت‌ها را در داخل و خارج از کشور کنار بگذاریم و همدلی و از همه مهمتر «وفاق» را سرلوحه کار خود قرار دهیم.
✅ پس قرار نیست «اعتراضات» فراتر از «حاشیه» و «کدورت» به عنوان کنش‌هایی معتبر به رسمیت شناخته شوند. صداهایی که پیش‌تر ساکت‌شده بودند و درخلال اعتراضات هم با خشونت ساکت شدند، پس از واقعه نیز قرار است به اسم همدلی (با چه کسی؟) «ساکت شوند»؟

@neocritic
👍30👎3
ای ایران ای مرز پرگهر
Gholamhossein Banan
⚡️ تصنیف «ای ایران»

آواز: غلامحسین #بنان
آهنگ: روح‌الله #خالقی
ترانه: حسین گل‌گلاب

➖ خانه‌ی شجریان ، رسانه‌ی جامع شجریانی‌ها ➖
YouTube | Instagram | Telegram | Website
❤22
✍🏻

این روزها به تنها چیزی که فکر کرده‌ام بچه‌های دبستان میناب بوده. فکر کرده‌ام اگر ماندم، اگر عمری بود، کاش بتوانم برای زنده ماندن اسم و آرزوهای همه کودکان ازدست‌رفته‌مان در میناب کاری کنم.

باقی به حیرت و حیرانی و حالت تهوع گذشته. انگار خوابم و توی خواب خوب‌آلودم از صبح شنبه که دیدم چطور زنان و مردان دوست و همکار، مثل کبوتر که از قفس، بال‌بال‌زنان، با چهره‌هایی که رنگ نداشت، دنبال بچه‌هایشان راهی مدرسه‌ها شدند. آن لحظه که همکاری، منِ مبهوت را از کنار اتوبان سوار کرد تا به یک ایستگاه مترو برساند و دیدم دخترک زیبایی با دو گیس بافته با کوله صورتی روی صندلی عقب دارد که دارد با سکسکه اشک‌هایش را از زیر عینک گردش پاک می‌کند.

تهران هدف حمله و بمباران است، ولی عکس جنگ ۱۲ روزه، تعداد زیادی از مردم همچنان توی شهرند، مغازه‌های ضروری بازند. اینترنت بسته است. بعد از حمله‌های هولناک، برخی روی بام‌ها تماشا می‌کنند، خیره، فقط نگاه می‌کنند و نمی‌ترسند. من ندیدم کسی برقصد. از روز اول در قیامت مترو تا امروز هیچ رنگی مگر پریدگی و هیچ ردی جز نگرانی ندیده‌ام در چهره‌ها.

دود از خاکستر رویاها و روزهای زندگی‌های ما و بچه‌های ماست که نوبه‌نو بلند می‌شود و «تلفات» شما. دست بالا درحال تولید محتوای فیلم‌های انتقادی آینده سینمای هالیود هستیم. همان‌ها که زود به فارسی دوبله می‌شود و شبکه افق سالی چندبار نشان می‌دهد. بخشی از «نمایش» شما.

قاف زنگ زد. داشت می‌رفت. گفت از حمله‌های عصبی شدید بعداز جنگ می‌ترسد. گفت اگر می‌زد و خودم و خانه‌مان باهم دفن می‌شدیم مشکلی نداشتم. حاصل همه عمر کارمان شده این «لانه موش» که اگر برود، یعنی که عمرمان رفته. کار نمی‌شود کرد. افقی هم نیست.

هربار حمله می‌شود و در کنجِ به‌خیال‌مان امنِ خانه پناه می‌گیریم فکر می‌کنم باید برویم. تمام که می‌شود فکر می‌کنم چرا آخر؟ تا کی اصلا؟ تصمیم به رفتن و آواره شدن برای مدتی نامعلوم آسان نیست. سخت بوده که خیلی‌ها هستند، وگرنه مثل بار قبل کبوترها و کلاغ‌ها و گربه‌ها به‌حال مرگ افتاده بودند از گرسنگی.

باز بودن برخی مغازه‌ها، دویدن صبحگاهی برخی آدم‌ها، قدم‌زدن جمعی مسن‌ترها، باغبانی درانتظار بهار در باغچه برخی ساختمان‌ها و خانه‌تکانی برخی همسایه‌ها برایم عجیب است. همسرم می‌گوید ایرانی اگر غیراز این بود ایرن به امروز نمی‌رسید. فکر می‌کند باید به‌خودمان مسلط باشیم ببینیم چه کمکی می‌توانیم به‌هم بکنیم برای تاب‌آوری در این شرایط و تنها نماندن گرفتارها به بیماری و سالمندی و تنهایی و بی‌امیدی... اعصاب من ولی خیلی ضعیف شده.

گاهی پناهنده خانه خواهرم و همسرش می‌شویم، همکف‌اند، لرزش دروپنجره‌ها به‌وقت انفجار در خانه آن‌ها خیلی کمتر است. صدای سوت ممتد عبور جنگنده نمی‌آید. ستون‌های سفید و سیاه و خاکستری دود پیدا نیست.

امسال کادوهای تولدم را پیش‌پیش گرفتم با این قید که «شاید هم را ندیدیم». در شرایط جنگی هر قدم و اقدامی، حتی هر آرزو و رویایی یک «شاید» محکم، یک «به‌شرط» خیلی نزدیک دارد... مادر من موقع جنگ هشت‌ساله کلی خرت‌وپرت برای دخترهای خردسالش کنار گذاشته بود که اگر بی‌مادر شدند.

سال دارد به آخر می‌رسد. سالی که تقسیمات آن نه هفته‌به‌هفته؛ نه ماه‌به‌ماه که جنگ‌به‌جنگ، رنج‌به‌رنج، داغ‌به‌داغ و خون‌به‌خون بوده است.


@neocritic
❤43😢19
✍

«هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم»

زاگزبسکی

یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که شبکه‌های اجتماعی فجازیِ سرمایه‌داری ساخته‌اند برای ایجاد حسرت و چپاول ملت‌های آن سر دنیا.

اینکه بگوییم «زندگی معمولی» صرفاً یک برساخته نواستعماری و رسانه‌ای سرمایه‌داری است، در نگاه اول جذاب به نظر می‌رسد، چون راحت حسرت را به یک ابزار ایدئولوژیک و اقتصادی تقلیل می‌دهد. اما برای ماها که با کارکرد «صداخفه‌کن» این برچسب‌زنی‌ها آشناییم، این قسم تحلیل در واقع نوعی انکار نیازهای اولیه و مشروع انسانی است. «زندگی معمولی» به معنای داشتن امنیت و پناه و سرپناه؛ داشتن و دادن عزت و عشق و مراقبت؛ داشتن آزادی و امکان دنبال کردن رویاها؛ مزد زحمت را گرفتن و رسیدن بعد از دویدن...این‌ها عناصر پایه‌ای کرامت انسانی‌اند که در هر جغرافیایی حق مشروع‌اند، نه تجملاتی هستند و نه وارداتی. آنچه واقعاً نواستعماری است دریغ کردن این‌ها از آدم‌هاست.

شب دهمین روز دومین جنگ امسال، جنگنده‌های دشمن دارند شهر را شخم می‌زنند و همچنان فکر می‌کنم هیچ فضیلتی در جنگ و مرگ نیست، ولی مگر می‌شود مستقل از جبر جغرافیایی به زندگی و مرگ و فضیلت‌های هریک فکر کرد؟ زندگیِ هر لحظه و از هرسو در معرض تهدید چطور می‌تواند «معمولی» باشد؟
«معمولی» برای چه کسی؟ «معمولی» برای کجا؟ چشم بچرخانیم به‌اطراف، مردم کدام‌یک از کشورهای همسایه ما «زندگی معمولی» دارند؟ چه‌چیزها/ چه کسانی این زندگی معمولی را گروگان گرفته‌اند؟ برای این «زندگی معمولی» چقدر باید هزینه کنیم؟ چه بدهیم؟ چه بگیریم؟ آیا زندگی‌خواهی بی‌قیدوشرط است؟

دیروز از پنجره تماشای پرنده‌ها می‌کردم که از آبِ سیاهِ جمع شده از بارانِ اسیدی از دود آتشِ مخازنِ نفت می‌خوردند. کلاغ‌ها و کبوترها و یاکریم‌ها، یک دم‌جنبانک خاکستری هم بود. فکر کردم چطور وجود نازک و ظریفش دوام آورده با این صداها و این هوای خفه و این آب سیاه...

این روزها که می‌گذرد بیشتر از قبل به‌نظرم می‌رسد زندگی، دست‌کم در این اقلیم، یعنی زنده‌ماندن در همسایگی مرگ، ساختن با علم به خرابی، تلاش کردن نه برای موفقیت که با علم به شکست‌. اینجاییم که بسازیم و ببینیم آنان‌که به غارت می‌آیند می‌کشند، می‌زنند و می‌آشوبند.
نقش و کاشی امانت‌مانده از گذشتگان را می‌شکافند و کسانی همچنان کودکانه که «نگران نباشید، بهترش را می‌سازیم». از ساختن چه می‌دانید؟ چقدر ساخته‌اید؟ بهترِ نقش جهان را می‌سازید؟ تا امروز چقدر از آنچه خراب کرده‌اند را ساخته‌اند؟ چندهزاربار زندگی گرفته‌اند، چندتا «زندگی معمولی» جاگذاشته‌اند؟

زندگی معمولی اینجا مبارزه‌ای سیزیف‌وار است. زندگی معمولی ساده نیست، پیچیده است. در هوای مرگ نفس می‌کشد. «معمول»‌ معادله‌ای چندمجهولی است که از تو می‌خواهد بمانی و با علم به همه این‌ها فعالانه ادامه دهی. زندگی‌خواهی در کنار وجود نزدیک مرگ مبارزه‌ای اخلاقی و معرفتی است، که چون بااهمیت است باید «باوجدان» درباره آن اندیشید و باورهای پیرامون آن را به نحوی شکل داد که از حق زیست باکرامت برای آدم‌های این سرزمین نگذرد و استیصال را با «هیجان حماسی» یا «زودباوری» تسکین ندهد.

صداها خوابید... تشنج شهر آرام گرفته



@neocritic
❤39👎4
✍
نفرین کاساندرا


کاساندرا در اساطیر یونان باستان نام شاهزاده‌ خانمی است که یکی از خدایان یعنی آپولون عاشق او شد و قدرت پیشگویی به او بخشید. کاساندرا عشق آپولون را پس زد. خداوند که نمی‌توانست موهبتی که داده بود پس بگیرد، او را نفرین کرد تا همچنان آینده را بداند، ولی کسی هشدار‌های او را باور نکند. بعد از آن شاهزاده خانم زیبا زندگی پر از رنج و تنهایی را تجربه کرد.

«نفرین کاساندرا» از جنبه‌های مختلف مورد توجه فیلسوفان، به‌ویژه معرفت‌شناس‌ها بوده است. تراژدی کاساندرا در واقع تراژدی دانستن است؛ وقتی باناباوری و بی‌اعتمادی مواجه شود.

خبرها و تحلیل‌ها را که پیگیری کنید می‌بینید امروز بیشتر از هر زمان دیگر «کاساندرا» داریم. بالغ بر بیست‌سال زندگی زیر سایه جنگ پر بوده از تحلیل‌هایی که نسبت به آنچه امروز با آن مواجهیم هشدار داده‌اند. از تحلیل‌های رسمی‌تر درباره «غیرقابل اعتماد بودن امریکا و نقشه‌های شوم اسرائیل» گرفته تا هشدارهایی درباره خطرات بین‌الملی بی‌پروایی‌ در ادبیات دیپلماتیک مقامات رسمی؛ تا مخاطرات اجتماعی از کار انداختن نهادهای انتخابی، تا پرهیزدادن از نشنیدن صداهای متفاوت و حذف نو به نوی گروه‌های مختلف ایرانیان از دایره «مردم»، تا توصیه برای پرهیز ازتعمیق شکافهای ناشی از بی‌عدالتی، خالص‌سازی، به‌رسمیت‌نشناختن، تقابل جای تعامل و...

پیام‌های عجیبی گرفتم وفتی درمیانه جنگ، هشت مارس را با پیامک به برخی دوستانم تبریک گفتم. از همه معنادارتر پیام متین دوست دوره دانشگاه واستاد علم سیاست بود:
مریم جان! مریم جان! مریم جان! (همین)

صدها کاساندرا و حتی خود آپولون نظاره می‌کنند که «ما گفتیم؛ شما نشنیدید» و این شما که نشنیدید در واقع همه مائیم. البته که مسئولیت یکسانی متوجه همگان نیست، ولی اگر وزن رنج و نگرانی را مقیاس و میزانی بود معلوم می‌شد هیچکدام سبک‌تر از دیگری نیستیم.

به تجربۀ من نشنیدن، برخاسته از سوءظن و «بی‌اعتمادی شدید و عمیق معرفتی» میان گروه‌های مختلف است. هر گروه، بسته به میزان قدرتی که داشت، محکم‌تر گوش خودش را گرفت. استدلال‌های هم را نشنیدیم و هم را نفهمیدیم و اصلاح نکردیم و از هم نیاموختیم.

تقابل‌ها چنان شعله‌وربود که امروز زیر آتشی که بر سر همه کاساندراهای وطن‌دوست در تروا می‌بارد، برخی دوستان هم را به‌جا نمی‌آورند و برخی منتقدان از دور می‌پرسند «وا چی شد! کم کم نمی‌شه فرق بین ارزشی‌ها و چپولا و اصلاح‌طلبا و زن-زندگی-آزادیا را فهمید!»

اهمیت فضیلت «اعتماد» در معرفت همین‌جاها خودش را به رخ می‌کشد. ما که حقیقتاً «ما» بودیم و هستیم به هم اعتماد نکردیم و هم را از دست دادیم. مارا خفه کردند که «نمی‌فهمید» و ما نشنیده گرفتیمشان که «نمی‌فهمند» و همدیگر را بی‌اعتبارکردیم که «نمی‌فهمی»...حال آنکه در موضوعی مشترک، فهم در انحصار هیچ چشم‌انداز خاصی نیست.

اساسا اعتمادِ صادقانه و پویا به همه شرکای معرفتیِ باوجدان، شرط شکل گرفتن فهم صحیح از موقعیت مشترک است. ما برای دانستن به هم نیاز داریم.

(شریک معرفتیِ باوجدان، متواضع است و اراده دارد برای فهمیدن و اصلاح. هم به حقیقت متعهد است و هم به دیگری و خیر مشترک.)


پ.ن
: عزیران گفتن ندارد ولی دسترسی من به اینترنت بسیار بسیار ناپایدار، کوتاه و موقتی است. فرسته را می‌گذارم تا به ساعتی که میل‌اش می‌کشد ارسال شود. نوشته‌ها در این شرایط بیش از آنکه اعلام موضع یا توسعه ایده منسجمی باشند قلمی کردن احوال و احساساتند. اغلب پیام‌ها را می‌بینم، ممنونم که می‌خوانید و اهمیت می‌دهید، ولی ممکن است به لحاظ فنی یا عاطفی نتوانم پاسخ دهم. عذرخواهم.

@neocritic
❤37👍5
✍

فیلمی از تجمعات ایرانیان حامی جنگ در خارج ازکشور در پیام‌رسان‌های داخلی دست بدست می‌شود که در آن به انگلیسی از تجمع‌کنندگان می‌پرسند به نظر آنان «کشته شدن این تعداد کودک تا امروز در حمله نظامی آمریکا واسرائیل به ایران ارزشش را داشت؟» و آن‌ها با چهره‌های هیجان‌زده می‌گویند:«صددرصد».

***
کسی نوشته بود در تجمع ایرانیان مخالف جنگ در یکی از کشورهای اروپایی فردی از کشورمیزبان از او پرسیده «چرا مخالف جنگی؟» و وقتی او از خسارتها و کشته‌شدن کودکان دبستانی گفته، آن فرد پاسخ داده «خب دوباره بچه می‌سازید. عوضش به آزادی و دموکراسی می‌رسید»

***
یکی از دوستانم تعریف می‌کرد صبحِ اولین روز حمله نظامی، خواهرش به او زنگ زده و گفته به مدرسه دخترش برود و بچه را بیاورد چون زانوهای خودش از اضطراب قفل شده و حتی نمی‌تواندروی پا بایستد. می‌گفت تا به مدرسه برسد و ماهرخ را در آغوش بگیرد مثل آدمیکه در باتلاقی پر از گل قدم بردارد وزن بدن خودش را بر زمین می‌کشیده و وقتی بچه را بغل کرده انگار زمین رهایش کرده باشد.

هیوم دربخش اخلاق رساله درباره طبیعت بشر به این مسئله، یعنی اهمیت «منظر» افراد در قضاوت اخلاقی، اشاره می‌کند و این واقعیت که دوری و نزدیکی ما به وقایع و پیوندهای احساسی ما با دیگر انسان‌ها بر قضاوتهای ما موثرند.

مثلا اگر از همان حامیان جنگ می‌پرسیدند آیا ارزشش را دارد که فرزند خودشان، همین دختر یا پسر کوچکی که در چمن‌های محوطه تجمع بازی می‌کند، در این جنگ کشته شود؟ احتمالا با همان هیجان که درباره «کودکان میناب»، تکرار نمی‌کردند «صددرصد».
همانگونه که بنا به گفته شاهدان عینی موضع جنگ‌طلبان داخلی هم اغلب تحت تاثیر موقعیت جغرافیایی‌شان در ایران و میزان حملات متغییر است.

گذشتن از «منظر جزئی» افرادِ مشخص مثل دایی ماهرخ و رسیدن به دیدگاهی «کلی و انتزاعی» مثل آن آقایِ غربیِ معتقد به صدور آزادی و دموکراسی از راه جنگ و تجاوز، یکی از دغدغه‌های برخی فیلسوفان اخلاق کلاسیک بود. برخی از این فیلسوفان می‌خواستند با بی‌اثر کردن عواطف، «سوگیری‌ها» را«اصلاح» کنند، و دلیلی هم نداریم برای اینکه خیال کنیم مانند اغلب سیاستمداران یا رسانه‌ها نیات شومی در سر داشته‌اند.

در دنیای معاصر ولی، فیلسوفان اخلاق درمورد میزان اعتبار اصول کلی تردید کرده‌اند: بواسطه تجربیات تلخ بشر از «اصلاح» و هم شک درباره ادعای بی‌طرفی عقلِ سرد، ایستاده در فاصله دورو ایمن.

انواع پژوهش‌های عصب‌شناختی، روانشناختی، اجتماعی و فلسفی نشان داده‌اند نه اصول کلی آنقدرها که ادعا می‌کنند بی‌طرف و جهان‌شمول هستند و نه عواطف آنقدر که ادعا می‌شود کور و گمراه‌کننده.

از قضادر جهانی انسانی، اراده بر پرورش عواطف مثبت در آدمیان می‌تواند به کمک عقلی بیاید که «کور-شفقت» و «بی‌پروا» است و به‌راحتی ابزار توجیه قساوت می‌شود.

عواطف زبان مشترک همه انسان‌ها هستند. می‌توانند «قضاوت‌های ارزشی» ما را عمیق‌تر کنند و وجدان‌ها را بیدارتر. تا بچه‌های هیچ کجای دنیا فقط عددهای «قابل جایگزین» نباشند:


هنا دهقانی، زهرا بهرامی، آتنا چملی‌نژاد، فاطمه درازهی، فاطمه سالاری، رضا جمشیان، اریا بهادری، علی اصغر زارعی، احمد سلطانی، حامد پری‌تقی‌نژاد، مهدیس نظری، امیرقاسم زائی، آراد احمدی‌زاده، سامان کریم‌زاده، فاطمه شهدادی، نادیا شهمیری، پرهام رنبری، محمود غلامیانی، فاطمه رهدار، امیر حسین رسولی، زهرا بهروزی، محمدحسام رئیسی، آتنا رئیسی، بنیامین جنگجو، محمدصدرا زارعی‌پور، مریم پازرک، لینا محمدی، ماندانا سالاری، سارا شایسته، ضحی پسند، اسرا ذاکری، سلمافرازی، فاطمه طاهری‌فرد، زهرا انصاری‌فرد، فاطمه فدوی حکمی، محمد زاری کوهستکی، اطهره زارعی، علیرضا زارعی، محمدرضا شهسواری، سمیرا بسارده، احسان سالمی‌نیا، فاطمه‌زهراکریمی، زینب بهرامی، محمد شهدوستی پور، رضا بارانی، آتنا احمد زاده، خدیجه درویشی،رقیه کریمی، رضا رنجبر، مرضیه بصیری، محمد مهدی چگینی‌نیایی، محمد کیان بهرامی، علی‌اکبرقربانی پاک، حنانه مهدی‌خواه، فرشته سنگرزاده، محمدعلیقربانی، پارسا مختاری‌نسب و...

در کنار بیش از صدو شصت دانش‌آموز کشته‌شده در حوادث دیماه در سراسر کشور

در کنار سی‌وچهار دانش‌آموز کشته شده در جنگ دوازده‌روزه خردادماه

که زندگی کوتاه‌شان در تاریکی سال 1404 گم شد.

@neocritic
❤38🙏3
Critic l مریم نصر
✍ «هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم» زاگزبسکی یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که…
📌
دکتر نغمه سهرابی، تاریخ پژوه و متخصص تاریخ معاصر ایران، در سابستیک خود ذیل عنوان
These Are the True Things
علاوه بر جستارهای شخصی، برخی از یادداشت‌های پژوهشگران ایرانی درباره ایران را به انگلیسی ترجمه می‌کند تا بی‌واسطه پل بزند میان فضاهای فکری ایرانیان داخل کشور و مخاطبان غیرفارسی زبان در سراسر دنیا.
یادداشت «زندگی معمولی» از این صفحه، با مقدمه وترجمه او را اینجا می‌توانید ببینید. از دکتر علیرضا دوستدار ممنونم که باعث آشنایی من با پروژه فکری ایشان شد.

@neocritic
❤8🤡2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو را با صدا گوش کنید. حالت چهره وزیر را هم ببینید.

چندشب پیش منزل یکی از دوستانمان بودیم، بعد از افطار گروه بزرگی درحال شعار دادن از خیابان‌شان گذشتند. ابتدا شعار الله اکبر بود. بعد مرگ بر اسرائیل و مرگ بر امریکا

ادامه دادند:

مرگ بر فتنه‌گر
مرگ بر سازش‌گر

عین همین حالت چهره عراقچی را در صورت خودم حس کردم. یخ کردم و شک کردم...واقعا؟ در این شرایط؟

در ادامه وقتی در پاسخ به شعاری فریاد زدند «اتحاد! اتحاد!» مطمئن شدم با خودشان حرف می‌زنند، وگرنه نمی‌شود در شرایط جنگ، همانطور که برای دشمن مرگ می‌خواهی برای هم‌وطنانی که با تو اختلاف‌نظر دارند هم مرگ بخواهی و بعد فریاد بزنی «اتحاد...اتحاد».

«نفرت» از دیگری، در سیاست معمولا برای سازمان‌دهی و ایجاد هم‌سویی بکار می‌رود. به‌قول سارا احمد این نفرت نه در برابر عشق، که در همکاری با عشق (عشق به خود «ما» در برابر «آن‌ها») کار می‌کند.

اصحاب سیاست و سازماندهی به عملکرد اثربخش «نفرت» واقفند و نهایت استفاده را از آن می‌برند. وگرنه احوال امروزمان این نبود که نزدیک باشد دق کنیم از تماشای این‌همه نفرت(افروزی) بین هم‌وطنان داخل و خارج از قاب رسانه‌ها.

@neocritic
👍25🤡5
✍🏻

میوه فروش می‌گوید: «خانم آنجا دست‌کش پلاستیکی هست اگر می‌خواهید سوا کنید.» می‌گویم: «دستکش لازم ندارم.»
موقع حساب کردن می‌پرسد: چرا این‌ها را توی کیسه‌های جداگانه نریختید؟
+ چندتا پلاستیک واسه چندقلم میوه و سبزی؟
ـ داریم زیر بمب و موشک می‌میریم نگران کیسه‌ای؟
+ ما می‌میریم و این پلاستیک‌ها چندصد سال می‌مانند.

«زباله‌های ما تنها چیزهایی هستند که بیشتر از ما و خاطرۀ ما عمر می‌کنند»


با میوه و سبزی‌فروش‌ها به‌طور ویژه به مشکل برمی‌خورم. یک‌بار رسما تذکر دادم به فروشگاه‌ بزرگی که از آن‌ها خرید می‌کردم، بابت حجم پلاستیکی که برای بسته‌بندی استفاده می‌کنند. صادقانه گفتند این قسم بسته‌بندی روی پرستیژ فروشگاه و استقبال مشتریان تأثیر قابل توجهی دارد.

اینکه ما خیال می‌کنیم مالک جهانیم چیز تازه‌ای نیست و متعلق به فرهنگ خاصی هم نیست. خواجه نصیر در اخلاق ناصری می‌گوید:

عناصر و نبات و حیوان هرسه معونت نوع انسان کنند، هم به طریق آلت و هم به‌طریق خدمت و انسان معونت ایشان نکند...چه او شریف‌تر است و انسان خسیس‌تر...

نگاه عمیقا خودشیفته انسان به خودش، وقتی به دنیای مدرن رسید همه چیز را «منبع» مصرف دید.
تا امروز، و امروز بیش از هرزمان دیگر، ردپای انسان در کره زمین با دنبال‌کردن زباله‌ها ممکن است، ما بی‌وقفه زباله تولید می‌کنیم.

الیرابت اسپلمن فیلسوف کتابی درباره زباله نوشته با نام آشغال‌ حرف می‌زند (2016). آنجا می‌گوید زباله یک طبقه‌بندی اخلاقی و اجتماعی می‌سازد، «آشغال» مفهومی است که ما با توسل به آن مرز میان خوبی و بدی را ترسیم می‌کنیم: خانه نامرتب «آشغالدونی» است و استدلال ضعیف «آشغال» است و آدم نفرت‌انگیز هم مساوی «آشغال» که باید «دور» ریخته شوند تا ما تمیز و درست و خوب باشیم. مشارکت خود ما در تولید آشغال و همین‌طور آن جای «دوری» که این‌ها باید ریخته شوند مهم نیست.
باز اشاره کرده به اینکه میزان تولید زباله و هدر دادن منابع چطور همچون وسیله‌ای برای تمایز گذاشتن میان خود و بقیه کار می‌کند: دورریختنی‌هایی که با آن‌ها پز می‌دهیم.

***
هنوز دود بلند است از مخازن نفت اطراف تهران. جنگ بزرگترین ماشین تولید آوار و ضایعات در تاریخ بشر است. هیچ چیز به اندازه جنگ امکان ایجاد آلودگی ماندگار در جهان ندارد. با سرعت باورنکردنی اشیا را به «زباله» تبدیل می‌کند... ترامپ چند رو پیش گفت به وزیر جنگ خود گفته ناو غیرمسلح دنای ایران در آبهای آزاد را غرق نکنیم، بلکه تصرف کنیم؛ ولی وزیر گفته «بزنیم بیشتر حال می‌ده»

خود رئیس جمهور امریکا، برای تفاخر، بیش از هرچیز بر قدرت نظامی نابودگر تسلیحات امریکا تاکید می‌کند. نه فقط جان آدم‌ها که عواقب وحشتناک زیست‌محیطی جنگ بر سر چیزی مثل «نفت» آنقدر بی‌اهمیت است که ارزش اشاره ندارد.

هیچ چیز باسرعت و وسعت جنگ کاری که اسپلمن آن را «بی‌ارزش‌سازی» خوانده، انجام نمی‌دهد. در ثانیه جان موجودات زنده، حاصل عمر آدم‌ها، دارایی کشورها، میراث مادی و معنوی ملت‌ها، سرمایه نسل‌های آینده و محیط زیست انواع گیاهان و جانوران نابود می‌شود و از آن چیزی جز زباله، آلودگی و سم برجا نمی‌ماند.

***
هر مقاومتی دربرابر مصرف بی‌رویه تلاش برای تغییر مناسبات انسان با جهان است. مقاومت دربرابر منطق جنگ و سلطه است. مقاومت دربرابر استفاده ابزاری از جهانی است که ما بخشی از آن هستیم، نه مالک آن.


برای مطالعه نک

Spelman, Elizabeth V. (2016). Trash Talks: Revelations in the Rubbish. Oxford University Press.

@neocritic
❤29🤯3
تصویری است که از آهوهای پرشمار جزیره خارک دست‌به‌دست می‌شود.
@neocritic
❤28😢10
✍🏻
چندسالی است نقد نوشتن بر کتابهای خودیاری حسابی رونق گرفته. نقدها هم در واقع کتاب‌های خودیاری هستند که از منظر متفاوت قضایا را می‌بینند.

برخی فیلسوفان هم کتاب خودیاری می‌نویسند. از فیلسوفان رواقی گرفته تا ابواسحاق کندی خودمان تا فیلسوفان جدی یا کمتر جدی در دنیای معاصر.
اغلب زیادی مردانه و غربی است، ولی دلیل نمی‌شود جذاب یا خواندنی نباشد. مثلا خود من از کتاب راهنمایی فلسفیِ زیستن (تاریخ مختصر اندیشه) نوشته لوک فری خوشم آمد و آن را برای افراد زیادی هدیه گرفتم. یا مثلا مدتها پیش راننده اسنپ از تاثیر کتابهای آلن دوباتن و آشنایی‌اش با رواقیان توسط او ابراز رضایت می‌کرد.

کتاب جالب دیگری در همین زمینه از فیلسوفی اگزیستانسیالیست به‌نام ماریانا الساندری وجود دارد که با عناوینی نزدیک به دیدن در تاریکی چندبار به فارسی ترجمه شده است و همانطور که می‌توانید حدس بزنید به اندازه قبلی‌ها مردانه و غربی نیست. الساندری خودش را متخصص و مدافع احوال تاریک انسان می‌داند.

در این اوضاع و احوال به خواهرم و قاف پیشنهاد دادم بخوانند که چون شرایط روحی مساعدی نداشتند نخواندند و حال شما و خودم هم که بهتر نیست پس اجازه بدهید ایده کلی کتاب را اینجا بنویسم چون به نظرم موضوع تأمل خوبی برای ش بهای بیخوابی صدای جنگ و بوی اضطراب است.

✅ الساندری می‌گوید از بچگی چون رنگ پوستش سفید بوده و اسمش را ماری صدا می‌زدند و خانواده نسبتاً مرفهی ساکن آمریکا داشته خودش را «سفید» می‌دانسته و خیلی بعدتر متوجه شده که با خاستگاهی غیر امریکایی تا چه اندازه اصلاً «سفید» نیست!

همین واقعیت باعث می‌شود او، که شخصا خیلی هم آدم خوش‌مشرب و امیدوار و صبوری نیست، به دیده تردید به برخی مفاهیم و تعالیم مهم فلسفی نگاه کند. به‌ویژه به «نور» و پیوند آن با روشنی و حقیقت و سفیدی و خوبی در مقابل تیرگی و تاریکی و جهل و سیاهی.

شما اگر مثل خیلی از مردم دنیا زن باشید و سفید نباشید و غربی نباشید زودتر می‌فهمید باید با واقعیت ظلمتِ جهان کنار آمد و بدون طمع برای نور و سفیدی و سعادت تلاش کرد در تاریکی دید: «رنج کشیدن بهای زیستن در این جهان است».

✅ فصل مربوط به «خشم» به نظر من قدرتمندترین فصل کتاب است، بویژه اینکه خشم جزو عواطف مورد علاقه خود من هم هست و معمولا در پیوند با غرور و مردانگی تحسین می‌شود. زنانِ خشمگین مریض و فمینیست هستند(!)
الساندری با تمرکز بر تجربه مادری و عنایت ویژه به تجربه شخصی خودش از مادری در دوره کرونا، خشم را موضوع تجربه و مطالعه همزمان قرار داده است. دورانی که زنان را بیش از مردان بی‌کار و گرفتار کرد. آنان را بیشتر به مرز فروپاشی از سر خشم و استیصال رساند و «خشم زنانه» را موضوع مطالعه روانشناختی کرد.

او از خشم‌های خودش به عنوان مادری در زمانه کرونا شروع می‌کند و به انواع خشم‌ها و مشروعیت/عدم مشروعیت آنها می‌رسد (مثلا چرا خشم آتش‌به‌اختیار مشروع است و جایزه می‌گیرد، ولی خشم معترضان نه؟)

به‌طورکلی خشم سرشار از نیروست و در همه فرهنگ‌ها باید کنترل شود. اما «خشم سرشار از حرف هم هست».

✅ ایده اصلی الساندری در این کتاب این است که عواطف (از جمله خشم، رنج، افسردگی، متفاوت بودن، سوگ و اضطراب) تلاش می‌کنند چیزی را به ما (به من و به خانواده من و به جامعه من و به اندیشمندان و سیاستمداران) بگویند.

من/ما جای کنترل و سرکوب باید یادبگیریم به عواطف‌ گوش دهیم و نگاه کنیم به کجا اشاره می‌کنند. خفه کردن آنها یا خجالت دادن آدمی که تحت تأثیر احساسات است هیچ کمکی به بهتر شدن حال/ اخلاقی‌تر شدن زندگی او و جامعه او نمی‌کند.
باید «آژیر هشدار عواطف» را شنید. نباید با قرص خوردن آن را خاموش کرد یا با دادن احساس ترس یا شرم زنگ هشدار را شکست.

باید پذیرفت که «رنج بهای زیستن است». نباید به احساسات گرسنگی داد تا بمیرند باید پذیرفتشان. شاید عواطفِ برانگیخته دارند علتی و عیبی در جهان بیرون را نشانمان می‌دهد. شاید کمک کنند بتوانیم در ظلمت، یعنی وضعیت واقعی جهان، چیزهایی ببینیم که به چشم نمی‌آمدند و سوال‌هایی بپرسیم که پرسیده نشده بودند. درعین حال کمک می‌کنند کژکارکردی‌ها را صورتبندی کنیم، از آنها حرف بزنیم و با کمک یکدیگر اصلاح / برطرف‌شان کنیم. (در کنار یوگا، مدیتیشن، روتین‌های مراقبتی، دنبال نکردن اخبار و...)

پ.ن: یکی از ترجمه های کتاب خانم الساندری از نشری معتبر را خواندم که چون نپسندیدم آن را معرفی نمی‌کنم، ولی بی‌وسواس‌های دانشجوی فلسفه ایراد جدی در آن نیست.

Night Vision: Seeing Ourselves Through Dark Moods by Mariana Alessandr

@neocritic
❤8👍4