Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍🏻
همه سوگ‌های ما

یکی از طاقت‌فرساترین پدیده‌هایی که این روزها با آن مواجهیم نحوه سوگواری‌های خبری، مجازی و رسانه‌ای برای قربانیان وقایع اخیر است.

منظورم از «اخیر» مشخصاً از سال ۱۴۰۱ تا امروز است. دوره زمانی کوتاهی با هزاران سوگ. ملتی سیاه‌پوش عزیزانش است، ولی هرگروه برای عدۀ مشخصی سوگواری می‌کند و «سوگ واقعی» تنها سوگ اوست. آنقدر که بعضی از ما، دور از جغرافیای ایران فعالانه در تلاشیم با استفاده از خاموشی اینترنت در ایران و با تأکید بر سوگ‌های گذشته، عظمت سوگ امروز را بی‌اهمیت جلوه دهیم.

✅ هم‌وطنیم و گروه گروه عزاداریم برای هزاران جانِ به‌ناحق گرفته شده؛ ولی مثل همیشه زیر پرچم رسمی کشور فقط برای یک جمع سوگواری می‌کنیم. همزمان در شبکه های مجازی زیر پرچم سه‌رنگ با نشان زن زندگی آزادی برای یک عده سوگواریم و زیر پرچم با نشان شیر و خورشید برای یک گروه دیگر. کسی که عکس دخترکان و پسرکان میناب را بگذارد با فحاشی مواجه می‌شود که پس کیان پیرفلک چه؟ و آنکه عکسی از نیکا یا سارینا یا مهسا، مواخده می‌شود که چرا برای بچه‌های میناب لال شده‌ای و آن که برای سرداران و سربازان سوگواری کند با فریاد خشم که این‌ها «نیروی سرکوبند» نه سرباز وطن(!)...حتی توصیف وضعیتی که به آن دچاریم هم روح آدم را می‌خراشد.

✅ سوگ‌های ما تکه تکه شده و هر تکه به تصرف یک گروه درآمده است. این تکه تکه شدن البته تصادفی نیست. اول از همه معلول ساختار قدرتی است که به نحو افراطی فقط برای گروه های مشخصی سوگواری کرده و گاه حق سوگواری را از سایرین سلب کرده است. از آن بالاتر، در نظمی نابرابر، باعث شده برخی مرگ‌ها اساساً هیچ گاه امکان سوگواری پیدا نکنند و قصه‌های آنان همراه با خودشان در خاک دفن شود.

✅ انگار یادگرفته‌ایم به رسمیت‌شناختن رنج دیگری مشروط به این است که ببینیم این رنج «مال ما» هست یا نه، اگر نبود «خسارت جانبی» است که در هر آشفتگی ممکن است اتفاق بیفتد. اما اگر «مال ما» بود با همه نیرو و توان آن را عُمق و بُعد می‌دهیم و همه سوگ‌های دیگر را در پرتو آن کم‌اهمیت و حتی بی اعتبار می‌کنیم.
خون به ناحق ریخته شده تنها در صورتی «در زمین فرو نمی‌رود» که متعلق به اردوگاه ما باشد.

علاقه‌ای به نیت خوانی پشت سوگواری‌ها ندارم، ولی اگر فکر می‌کنیم داریم با سوگواری انتخابی در مسیر عدالت قدم برمی‌داریم خیال نکنم فکر درستی باشد. سوگواری اگر با تلاش برای ندیده شدن سوگ‌های دیگر باشد انتخابی اخلاقی نیست.

گرچه ممکن است هریک از ما بنا به باورها و عواطف خود بیشتر سوگوار باشیم برای یک فرد یا گروه، اما حاشا کردن رنج دیگران یا بلند کردن صدای ناله و فریاد تا آن درجه که هیچ صدای دیگری به گوش نرسد، کم از مشارکت در ظلم نیست. هیچ رنجی با بی‌اعتبار کردن رنج دیگران «رنج‌تر» نمی‌شود.

✅ زیر سایه این جنگ فقط جان‌ها نیستند که از دست رفته‌اند که امکان سوگواری مشترک و سوگواری‌های غیرمشترک هم از دست رفته است. به هر طرف نگاه می‌کنی تنها برخی مرگ‌ها «قابل سوگواری» می‌شوند و برخی دیگر، به ویژه آنها که جذابیت کمتری برای رسانه‌ها دارند، در سکوت یا در هیاهوی نفی متقابل، از دایره همدلی بیرون رانده می‌شوند.

به گمان من اگر منتقد ساختاری هستیم که سوگواران و سوگهای‌شان را طبقه‌بندی می‌کند، به طریق اولی امروز نباید اجازه دهیم هیچ سوگی کم‌رنگ و «از دایره همدلی» خارج شود.

@neocritic
❤24👍10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از وقتی این فیلم را دیده‌ام قلبم مچاله‌است. فکر می‌کنم کاش می‌شد این را برای همهٔ آن‌هایی فرستاد که برای ما جنگ خواستند تا با تلفات و مرگِ ما به صبحِ آزادی برسند.

نیروی هلال احمر، دارد مادری را از زیر آوار بیرون‌ می‌کشد. مادر، سراغ بچه‌اش را می‌گیرد. وقتی امدادگر می‌گوید که فرزنش زنده‌ است، مادرانه‌ترین واکنشِ ممکن را نشان می‌دهد.

این ماییم. شریف‌ترین مردمی که درحال مقاومت‌اند و دشمنان‌‌شان، از یک‌سو وطن‌فروشان بی‌هویت‌اند و از سوی دیگر، دو امپراتوری شر.

.

#ما
❤49👎8
اطراف من، قبل از جنگ یک برنامه بزرگ افطاری لغو شد، اغلب مهمانان گفتند ما عزادار کشتگان دی‌ماهیم و تا قبل از چهلم در هیچ مراسمی شرکت نمی‌کنیم. بعد از جنگ یک مراسم عروسی لغو شد، اغلب مهمانان گفتند ما تا قبل از چهلم رهبری در هیچ مراسم سروری شرکت نمی‌کنیم.

به آخرین ساعات آخرین روز ماه رمضان و آخرین ساعات سال ۱۴۰۴ نزدیک می‌شویم... عید فطر و عید نوروز امسال «با عزای دل ما» می‌آیند، درحالیکه جنگ همچنان دامنه دارد و جریان کند زندگی آمیخته با بغض و با دلواپسی است.

وضعیت دشواری است. بر مرزها حماسه در جریان است و درون مرزها تراژدی...حقیقتِ پاره پاره، واقعیت وضع امروز ما را ساخته است. واقعیتی که آماده پذیرش آن نیستیم. تراژدی ماست این.

کاش سال جدید، سرآغاز حرکت ما برای رها شدن از این تراژدی باشد.

@neocritic
👍33👎2
Forwarded from نطقیات
▫️ سلام و درود به همراهان گرامی نطقیات

در این روزهای دشوار، برای همهٔ هموطنان عزیز آرزوی سلامتی و آرامش دارم و امیدوارم سرزمین عزیزمان هرچه زودتر روی آرامش، آزادی و سربلندی را ببیند.

در این پیام مختصری دربارهٔ فعالیت‌های نطقیات، به‌ویژه در سال ۱۴۰۴، توضیح می‌دهم.

پس از قطعی اینترنت دسترسی نداشتم. فقط برای اینکه بتوانم این پیام را در کانال منتشر کنم و دربارهٔ دوره‌ها و فعالیت‌های نطقیات توضیح بدهم، تلاش کردم به هر نحوی یک فیلترشکن یا کانفیگ فعال تهیه کنم. چند بار پرداخت انجام دادم اما بلاک شدم. ظاهراً در این آشفتگی، شیادی تازه‌ای شکل گرفته: دریافت پول برای فیلترشکن و سپس بلاک‌کردن.

در نهایت یکی از دوستان عزیز فرد مطمئنی معرفی کرد و یک کانفیگ ۵۰۰ مگابایتی را به قیمت یک میلیون و دویست هزار تومان تهیه کردم. وضعیت اینترنت ما این‌گونه است؛

روز ششم جنگ، به سه‌چهار متری خانهٔ ما حمله شد. شیشه‌های خانه شکست، بخشی از دیوار تخریب شد و برخی وسایل ازجمله یکی از لپ‌تاپ‌ها آسیب دید. خودم نیز زخمی شدم. ناچار شدیم خانه را ترک کنیم و دو هفته است که آواره و بی‌خانه هستیم.

ادمین محترم نطقیات که پاسخگوی اصلی پیام‌ها بود، روز اول از اکانت خارج شده بود و با شکستن لپ‌تاپ من نیز دسترسی‌ام کاملاً قطع شد. دیروز با همان کانفیگی که توضیح دادم توانستم وصل شوم، اما هنوز به اکانت ادمین دسترسی کامل ندارم. سرعت اینترنت بسیار پایین و همراه با قطعی است و اکانت بالا نمی‌آید. اگر پیام بدهید و نتوانم با اکانت ادمین پاسخ دهم، دلیلش همین است. پوزش می‌خواهم.

در این پست که فعلا تنها راه ارتباطی است، توضیحاتی خدمتتان عرض می‌کنم:

۱) اطلاعات ثبت‌نام تمام دوره‌ها به‌دقت ذخیره شده و هیچ دیتایی از بین نرفته است.

۲) دوره‌ها پس از اینکه اوضاع کمی آرام‌تر شد آغاز خواهد شد. در اطلاع‌رسانی‌های بعدی جزئیات بیشتری ارائه می‌کنم.

۳) مبلغی در صندوق نطقیات ـ که قبلاً توضیح داده بودم ـ باقی مانده است. پس از باز شدن اینترنت، ادامهٔ ثبت‌نام با تخفیف انجام خواهد شد.

۴) خوشبختانه هارد اکسترنال که درسگفتارها و مکتوبات در آن ذخیره بود سالم مانده و امیدوارم آسیب نبیند.

۵) این روزها زیر بمباران تلاش می‌کردم کارهایی را که نیاز به اینترنت ندارد پیش ببرم؛ از جمله در حال نهایی‌کردن نسخهٔ مکتوب دو درسگفتار هستم. قصد داشتم تا نوروز آماده شود اما نشد، امیدوارم به‌زودی به پایان برسد.

۶) سال گذشته اتفاقات ناگوار پی‌درپی، آسیب‌های جبران‌ناپذیری به همگی ما وارد کرد و نطقیات نیز از این آسیب‌ها بی‌نصیب نماند. متأسفانه تعداد قابل توجهی از عزیزانی که در دوره‌های نطقیات ثبت‌نام کرده بودند مبلغ دوره را پرداخت نکردند و این امر مشکلات مالی جدی برای ما ایجاد کرد؛ ناچار به قرض‌گرفتن شدیم و هنوز نتوانسته‌ایم در موعد مقرر آن‌ها را بازپرداخت کنیم.

تقاضا دارم اگر در دوره‌های نطقیات ثبت‌نام کرده‌اید و هنوز بدهی خود را تسویه نکرده‌اید، در صورت امکان این کار را انجام دهید تا بتوانیم از این وضعیت فوق‌العاده دشوار کمی بیرون بیاییم.

برای تسویه، لطفاً به شماره‌کارت بانک شهر ـ که در ادامه می‌آید ـ واریز کنید. اگر خارج از کشور هستید از طریق حساب پی‌پل نطقیات پرداخت بفرمایید.

حساب بانک سپه نطقیات مسدود شده و دسترسی به آن نداریم؛ بنابراین لطفاً فقط به حساب بانک شهر واریز شود.

۷) برخی دوستان بارها راهی برای حمایت مالی از نطقیات خواسته بودند؛ اگر از روی محبت قصد حمایت دارید، می‌توانید به شماره‌کارت زیر واریز کنید. حساب پی‌پل نیز برای عزیزان خارج از کشور در دسترس است.

البته شخصاً انتظار حمایت مالی ندارم؛ نطقیات انجام وظیفه است، وظیفه‌ای در قبال این سرزمین تا بتوانیم حتی قدمی بسیار کوچک برای آموزش در این کشور عزیز برداریم. خسته و زخمی هستیم ولی حتما با قدرت ادامه خواهیم داد.

تقاضا می‌کنم حتماً فیش واریز را به ادمین نطقیات ارسال کنید تا در اکانت ثبت شود.

🟢شماره کارت بانک شهر (محمد توپچی) برای واریز داخل کشور:

💳 ۵۰۴۷۰۶۱۰۷۴۵۲۴۱۹۶

🟢حساب پی‌پل نطقیات برای واریز خارج از کشور:

💳 Nutqiyyat.philo@gmail.com

ارادتمند، محمد توپچی
❇️

🔮 t.me/nutqiyyat
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3👎1
✍🏻
می‌گوید «تو دیگر چه آدم منزوی و جامعه‌گریزی هستی که روز یکم فروردین دنبال پروکسی گشتی بیایی اینجا و به من اسم کتاب بگویی تا برایت دانلود کنم!»

درست است که من آدم منزوی و مهمانی‌گریزی هستم، ولی لذت صبحانه عید فطر را از دست نمی‌دهم و من هم مثل اغلب ایرانیان ناهار روز اول سال مهمان بودم. حتی صبح دنبال روبانی برای دور سبزه‌ام می‌گشتم که سبزه‌ام را هم ببرم و از دست سبزه‌ها راحت شوم که زنگ زدند و گفتند دیشب منزل یکی از بستگان همسرم، بر اثر حمله، بر سر خودش و خانواده‌اش آوار شده و همراه با همسر و دو طفل خردسالش کشته‌شده‌ است. طفل دیگری در کماست و دیگرانی هم کشته یا راهی بیمارستان شدند.

مردها سرآسیمه راه افتادند به سمت قیامتی که روز اول عید برای خانواده‌ها برپا شده بود.

برای هریک از این ترورهای موفق یا ناموفق شبانه اسرائیل چند خانه با خاک یکسان می‌شود؟ چند کودک، چند زن، چند مرد، چند پیر، چند همسایه، چند رهگذر « ناخواسته»(!) کشته می‌شوند؟ این جمع محافظان که در ترور مقامات شهید می‌شوند چند نفر هستند؟ چند کودک بی‌پدر می‌شوند؟ چرا جان مردم خاورمیانه اینقدر ارزان است؟

همزمان احساسات متناقضی را تجربه کردم و واقعیت این است که ایده‌ای نداشتم چه می‌توانم بکنم. آرامبخش خوردم و یکی از کنسروهای کوله اضطرار را و نشستم سر کار.

داشتم درباره احساسات دردناک می‌خواندم. به گمانم هیچ چیز به اندازه «احساسات دردناک» بر نحوۀ به‌جهان بودن آدم اثر نمی‌گذارد. اصلاً من فکر می‌کنم نحوۀ خاصِ به جهان بودن هر انسانی و هر قومی و هر ملتی را احساسات دردناکی می‌سازد که تجربه می‌کند.

بعدتر اگر ممیزی و دستورالعمل ندهند برای نحوه دردکشیدن و بازنمایی آن، این احساسات دردناک منبع اصلی جوشش خلاقیت می‌شوند؛ ولی بازهم شعر و داستان و فیلم و فلسفه‌اش مثل اصل‌اش درنمی‌آید.

خیلی چیزها که این روزها تجربه می‌کنیم، قبلاً خوانده بودیم، ولی حس نکرده بودیم. مثل مرگ و فقدان که تا وقتی از نزدیک لمس‌اش نکنی، همیشه مرگِ آن فردِ دیگر است.

سقراط در رساله زیبای فایدروس وقتی از معایب نوشتن سخن می‌گوید آن را شبیه به نقاشی‌کردن می‌داند. نقاشی یک انسان هرقدر هم شبیه به او باشد نمی‌تواند سخن بگوید. نوشتار هم مثل نقاشی خاموش است.

به عقیده سقراط، فیلسوف واقعی هرگز حاضر نخواهد شد

که سخن خود را بر آب نقش کند... اندیشه‌های خود را با آن مایع سیاه رنگ که مرکب‌اش می‌نامیم، به وسیله قلم به حروف و کلمه‌هایی بسپارد که نه از خود دفاع می‌توانند کرد و نه حقیقت را به کسی می‌توانند آموخت.
@neocritic
👍25👎3
کرگدن، گذر از اخلاقیات، و قضیه the son of the Shah

شاید هیچ چیز در زندگی آدم دردناک‌تر از این نباشد که ببیند هر روز یکی از دوستان و نزدیکانش مسخ می‌شود! مثل نمایش‌نامهٔ کرگدن اوژن یونسکو که در آن هر روز چند تن از اهالی شهر مبدل به کرگدن می‌شوند. در آن نمایش‌نامه ابتدا عده‌ای تلاش می‌کنند تا مانع از مسخ نفرت‌آور مردمان شهرشان بشوند، اما بعد به تدریج حتی خود همان افراد هم پوستشان کلفت می‌شود و نهایتاً به شکل کرگدن در می‌آیند. در پایان تنها یک نفر باقی می‌ماند که دچار چنین استحالهٔ نفرت‌آوری نمی‌شود، اما او هم گریه می‌کند که چرا نمی‌تواند کرگدن بشود!
اما پایان داستان ما چنین نفرت‌آور و غریب نخواهد بود!
مسخ شدن در زمانهٔ ما عبارت است از باور داشتن به این تصور کودکانه که جرثومه‌ای چون «the son of the Shah» (به قول ترامپ) قرار است ناجی ایران باشد! یا این شعار که «بگذار ایران را بمب‌باران کنند تا مردم انقلاب کنند و آزاد شوند!». من اسم این مرض یا مسخِ مسری را می‌گذارم تب اسراییلی! باید از طرفداران «این پسر شاه» پرسید که چه مدت باید ایران بمب‌باران بشود تا مردم انقلاب بکنند؟ و اصلا این چه انقلابی است که باید به زور تهدید خارجی‌ها و با نابود کردن زیرساخت‌های کشور صورت بپذیرد؟ یا اصلاً این زیرساخت‌ها مال حکومت است یا مال مردم ایران؟ اگر ترامپ دو روز دیگر برق مملکت را قطع کند، حکومت لطمه می‌خورد یا ملت ایران؟ آن نابغه‌ای که در ایران نشسته و عاشق شروع شدن جنگ بود حالا باید بگوید جز اضافه شدن مشکلات جنگ به مشکلات قبلی، چه چیز دیگری عایدش شده است؟ این جنگ حتی اگر همین امروز هم تمام بشود به این معناست که مردم ما حدود سه هفته نه به مدرسه رفته‌اند، نه سر کلاس دانشگاه حاضر شده‌اند، نه سر کار رفته‌اند... و به این همه اضافه کن آن همه ساختمان‌ها و تأسیسات و امکانات و جان‌های بی‌گناهی را که تاکنون از دست داده‌ایم! ما از دست دادیم، ما مردم ایران، جناب نابغه!
طرفداران «این پسر شاه» نمی‌خواهند بپذیرند که هدف نیروهای خارجی از این جنگ نه اصلاح امور داخل، و نه سرنگونی حکومت، بلکه قبل از هرچیز نابودی خود ایران بوده است، که حالا در این فلات مقدس گرفتار شده‌اند و برای خلاص خودشان دست به هر جنایتی می‌زنند.
آخر‌ چطور ممکن است کسی از بمب‌باران شدن آب و خاک خودش و از نابودی کشور خودش شاد بشود؟ این نامی جز مسخ و مبدل شدن به موجودی بدون هرگونه خرد و اخلاقیات ندارد.
دیری نمی‌گذرد که این تب اسراییلی، این همه‌گیری نفرت‌آور به پایان می‌رسد! ایران بلاهایی بسیار عظیم‌تر از نتانیاهو و ترامپ را پشت سر گذاشته است!
👍43👎7
Forwarded from عین‌القضات همدانی (Nilufar Bahramzadeh)
هرچه می‌نویسم، پنداری دلم در آن خوش نیست.
و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از نانبشتنش
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی

چون احوال عاشقان نویسم نشاید
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید
و هرچه نویسم هم نشاید
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید
و اگر گویم نشاید
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید
و اگر نگویم هم نشاید
و اگر خاموش شوم هم نشاید!

عین‌القضات همدانی، نامه‌ها

#جملات_عین‌القضات

@Ein_al_Qozat
👍23
✍🏻خاموشان

سر سال تحویل شبکه‌های تلویزیون را عوض می‌کردم که جایی متوقف شدم. پسر ده یازده‌ساله‌ای بر صدر مجلس نشسته بود و پایین‌تر، یک طرف مجری و طرف دیگر مادرش. پسر با لحنی پرشور و حماسی از ایران می‌گفت و مهارت خوبی در سخنوری داشت...جایی مجری از او پرسید «آیا در این ایام از احوال دوستانش باخبر است؟» چهره‌اش تغییر کرد. با دلخوری گفت هیچ خبری از هیچ‌یک ندارد، ولی آرزو می‌کند خوب باشند.
شاید اشتباه کنم، ولی از حالت چهره‌اش به‌نظرم رسید، شور و شعارهای او آنقدر که برای آنتن زنده جذابیت دارد برای دوستانش جذاب نیست.

غریب هم نیست. شنبه جهنمی آغاز جنگ، در مترو، دختر جوانی که هنوز بیست‌سال نداشت درحالیکه می‌لرزید گفت «کاش بزننشون. راحتمون کنند.» با تعجب نگاهش کردم. گفت «یا ما رو بزنند راحت شیم. بخدا که من حاضرم». گفتم «دور از جونت». کمی آرام شد و همان حرف‌هایی را زد که خیلی از مردم می‌زنند.
همان حرف‌های «وحدت شکن» که می‌گویند الان وقت گفتنش نیست؛ انگار که قبلا وقتی برایش بوده.

این‌روزها برخی روشنفکران و متفکران و دانشگاهیان و فعالان مجازی، حتی زندانیان سیاسی را مواخذه می‌کنند که «چرا ساکتید؟» و لابد که «خائن‌اید» و حتما «بی‌شرفید» و «وطن فروشید» و مردم عامی خیلی بیشتر از شما می‌فهمند. (همان‌طور که آن پسربچه خوش‌صحبت یازده‌ساله).

علیه‌ آنها که ساکتند فحش جور می‌کنیم و شعر می‌سراییم و جک می‌سازیم و ده‌ها متن ادبی و تاریخی و استدلالی ردیف می‌کنیم و شاید ته دلمان تخم نفرت را آب می‌دهیم: «تصمیم گرفتی ساکت باشی، پس برای من مرده‌ای».

دعوت می‌کنیم تاریخ مناسبات ایران و امریکا و سرگذشت نجاتبخشی‌های ارتش امریکا و تاریخ اسرائیل و خاورمیانه را بخوانند و درنظربگیرند، ولی حاضر نیستم بستر تاریخی آنچه بر منتقدانِ مصلحِ وطن‌دوست رفته و امروز خاموششان کرده مرور کنیم. بله، الان وقتش نیست!

می‌دانیم کسی با جوسازی و تهدید و تحقیر و فحش متنبه یا مشتاق موضع‌گیری نخواهد شد؛ که اگر می‌شد تلویزیون ایران بخش بزرگی از مخاطبانش را نفرستاده بودی پای اینترنشنال تا شاید آنجا ردی از درشمارآمدن پیدا کنند.
معمولاً هدفِ بیشترِ بازجویی‌ها و تندی‌ها و خط‌کشی‌ها، حذف و محو و ارعاب است (وحدت کلمه با متکلم وحده بودن) وگرنه که هیچ وقت مجال ندادیم «او» حرف بزند. اغلب می‌دانیم اگر «او» حرف بزند معلوم می‌شود قضیه آنقدرها هم که ما می‌نمایانیم «ساده» نیست. همینکه «او» شروع به سخن‌گفتن کند قالب پیش‌ساخته و تحقیرآمیز ما ترک می‌خورد.

شاید توقع داشته باشیم حالا که پای «ایران ما» درمیان است آدم‌ها کدورتها را فراموش کنند. بارها این اتفاق افتاده، چرا این بار نه؟ اینترنت قطع است که باشد. مگر اینهمه آدم نیستند که چه پول‌ها نمی‌دهند که اینترنت بخرند و چند جمله در رثای وطن بنویسند؟ شبکه خبر که حتی سروش را هم پخش می‌کند! چرا این‌بار برخی حتی خوشحالند که قطعی اینترنت معذورشان داشته؟ چرا دهان‌ها دوخته و قلب‌ها سنگ شده‌اند؟

حقیقت اینکه ما آدم‌ها بیش از آنکه تحت تاثیر استدلال انتخاب کنیم تابع عواطفیم و عواطف همیشه ناموجه نیستند. حتی اگر باشد از زیر سنگ هم شده «استدلالی» برای خودشان دست‌وپا می‌کنند تا سکوت و حتی کشتار بی‌گناهان را پذیرفتنی کنند. خود ما گاهی همینطور نبوده‌ایم؟

هیوم می‌گفت «عقل برده عواطف است». امروزی‌ها می‌گویند می‌شود رابطه «آبرومندانه‌تری» میان عقل و عاطفه برقرار باشد اگر به نقش اصلی عواطف در باورهای خودمان و دیگران اعتراف کنیم و دست از ساده‌سازی برداریم. جای ساختن تصویری کاریکاتوری یا شیطانی از کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند سعی کنیم بفهمیم «او» دنیا را چطور می‌بیند و چه خواسته‌ها و چه احساساتی دارد. جای فحاشی و طلبکاری و محاکمه و اعلام برائت و هیزم ریختن بر آتش خشم نفرت و حق‌به‌جانبی گوش کنیم و نشان بدهیم که اراده داریم برای فهمیدن و کنارآمدن باهم. رجزخوانی و روضه خوانی مربوط به تبلیغات جنگ با دشمن خارجی است. اختلاف درون جامعه طبیعی است و مخالف و متفاوت دشمن نیستند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.

درعین حال، آدم بودن و این زمین که امانتدار آنیم و زمانی که برای زیستن داریم را باهم شریکیم. تلاش برای فهمیدن قصه غصه هم‌وطن و هم‌سرنوشت وظیفه اخلاقی و انسانی دشوار امروز زیر صدای انفجار و بمب و موشک است.

ازقضا در همین برهه حساس کنونی، هرکجای این طیف که ایستاده‌ایم، با زخم‌های کهنه و تازه، باید نیش کلمات و کنایه‌ها را بکشیم و یک قدم به سمت فهم دنیای دیگری و عواطف، اخلاقیات، رنج‌ها، نگرانی‌ها و ارزش‌های حاکم بر دنیای او پیش برویم. ایران در خیال «او» چه شکلی است؟ اگر از در تواضع وارد شویم در دل اختلاف نظرها چیزهای زیادی برای یادگرفتن هست که ما را نسبت به هم روادارتر کند.
که در عمل و نظر تایید کند ایران تو، ایران من هم هست.


@neocritic
👍40👎5
✍🏻
زندگی روز به روز

تقریباً یکماه از شروع جنگ گذشته، همچنان تهرانیم و مگر صبح‌هایی که با صدای انفجار از خواب پریدم‌ایم، هر صبح چند ثانبه طول می‌کشد تا بیاد بیاورم جنگ است... چراغ را روشن کنم با این اضطراب که آیا برق هست؟
کتری را آب کنم که آیا آب هست؟
زیر گاز را روشن کنم که آیا گاز هست؟
نفس راحتی بکشم و جرات کنم سراغ پیامرسان «بله» بروم که ببینم چه می‌توانم بفهمم...

این چای که دم می‌کشد همان چای یکماه قبل نیست.

از خواب بیدار شدن تقریبا هربار حرف‌های هایدگر را بیادم می‌آورد در مورد «بیداری» که با از دست خارج شدن چیزهای دردسترس برای آدم حاصل می‌شود... مجبور می‌شویم نسبت‌‌هایمان را مجدداً وارسی کنیم.

بعضی روزها این یادآوری با رنگ تازه‌ای که به جهان می‌دهد حالم را بهتر می‌کند. سعی می‌کنم تماشا کنم. بعضی روزها واقعا بدحال می‌شوم. احوالم را می‌نویسم، ولی نوشتن در حین فاجعه مثل همان چای است که همان چای نیست. پاره پاره و گنگ و بلاتکلیف است: شجاع و ترسیده... گر گرفته و رنگ‌پریده ... بی‌اعتنا و نگران ...تماشاچی همزمان کمدی و تراژدی...رقیق برای همدلی و خشمگین برای وحشیگری... شبیه توفان شن است.

درعین حال نحوی بیدارباش وجودی است. اول بدن خودم را بیاد می‌آورم و بعد اینکه چرا کنج دیوار خوابیده‌ایم و بعد نسبت خودم با اشیا و انرژی‌ها را وارسی می‌کنم و بعد ارتباط با بقیه آدمها و جهان.فکر می‌کنم داریم سطح دیگری از در جهان بودن را تجربه می‌کنیم... بعد از این چه بر سر روابط ما خواهد آمد؟ «ما(ها)» از پشت کدام عینک به «آن(ها)» نگاه خواهیم کرد؟ آنها «ما» را نمونه بررسی کدام کتاب اخلاق، سیاست یا اقتصاد خواهند کرد؟ چقدر صادق خواهند بود؟
و بعد خودم را بابت دغدغه‌هایم سرزنش می‌کنم ...
میلیون‌‌ها حسرت معلق مانده در هوا به چشمانم هجوم می‌آورند؛

حسرت ابدی ده‌ها مادر برای یکبار دیگر بغل کردن فرزندشان.

حسرت ابدی ده‌ها کودک برای یکبار دیگر پدر/مادر را دیدن.

حسرت برگشتن به هزاران خانه‌ای که خراب شده و خوابیدن در امنیتی که سوخته.

فیلم بیرون آوردن حلمای گریان از زیر آوار را بیاد می‌آورم و صدای امدادگر آذری‌زبان که «قربون چشمهات بشم عمو» و صدای نورا را می‌شنوم که «خاله آخه دلم تنگ میشه... من مدرسه را دوست دارم» و صدای بهاره که «رفتم اداره وسایلم را بردارم و موقع قفل کردن در دفتر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...هق هق گریه کردم» و صدای فروشنده که «دیگه هرچی هست همین‌هاست تا...» و پیام آن فروشنده ماگ‌های دست‌ساز و آن مدرس دوره‌های آزاد و آن ناشر و ...

چند ماه پیش حرف از «حسرت یک زندگی معمولی» و تلاش برای رسیدن به آن بود... حالا اصل زندگی از ما ربوده شده است. پتوی چهل‌تکه‌ای که خودمان را در آن می‌پیچیدیم شکافته.

سایه‌های مانده از همان زندگی که بود و حالا نیست، مثل کالایی تجملی که از «پس زمینه» کنده شده، جلو می‌آید، چشم در چشم می‌ایستد و لجوجانه خودش را تحمیل می‌کند...مثلا همین چای که هنوز دم می‌کشد و می‌چسبد، یا بهار که باران و شکوفه آورده و لب را به تبسم محوی باز می‌کند.


@neocritic
👍32👎3
شاید هرگونه اتصال سخت‌تر شود از این که هست

آدرس این کانال در پیام‌رسان بله:

«مریم نصر / Critic»

شناسه:
https://ble.ir/neocritic

@neocritic
👍8👎7
✍🏻آن قدمی که برنمی‌داریم

مدیر کافه‌ای در تهران تعریف می‌کرد؛ مدتی پیش یکی از بچه‌ها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایست‌بازرسی آمده‌اند و کاپوچینو می‌خواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری این‌طور برخورد کرده‌ایم؟ خواستند بدهند، ندادند هم که هیچ.»
می‌گفت گرچه ته ذهن خودم خارخاری بود…
اما مامورها قهوه‌هایشان را حساب کردند و رفتند.
چند روز بعد، که سرد شد و طوفان، یکی از بچه‌ها سینی چای تازه‌دمی برایشان برد. گفت «بالاخره این‌ها برای حفظ امنیت ما اینجا ایستاده‌اند»

🔸 این همان قدمی است که به‌سوی هم برنمی‌داریم. به‌جایش علیه هم شکوائیه می‌نویسیم، شکایت تنظیم می‌کنیم، بی‌اعتنا به التهاب فضا، دست در زخم می‌چرخانیم. گاهی حتی در موقعیت‌های بالاتر، فرصت قدرت‌نمایی را از دست نمی‌دهیم_به‌ویژه حالا که فضا امنیتی‌تر است، خیابان در تصرف ماست، بلندگو و بیلبورد هم که به‌وفور، فجازی هم تعطیل...

ضمن اینکه حالا اتهام‌ها بُرنده‌تر شده‌اند و بسیاری، به ملاحظه‌ وضعیت، همراهی/ سکوت کرده‌اند تا بار اضافه ایجاد نکنند. دقیقاً همین‌جاها میزان صداقت در «اهمیت دادن» به چیزی فراتر از منفعت شخصی/ دسته‌ای خودش را نشان می‌دهد.

درعین حال، در مقابلِ این قسم کین‌توزی بی‌امان دسته‌ای و رسانه‌ای چیزی هست که در آن کافه رخ داد: معجزه‌ مراوده چهره‌به‌چهره. وقتی آدم‌ها بی‌واسطه با هم روبه‌رو می‌شوند. نه نماینده‌ یک دسته‌اند، نه حامل برچسب. نه دنبال فرصتی برای تلافی‌اند، نه در پی اثبات برتری. فقط انسان‌اند، هم‌وطن، که زیر یک آسمان ایستاده‌اند، که بمب و بارانش یکسان بر سرشان می‌بارد.

چهره‌ها هرچه دورتر می‌شوند جزئیات کمتری از آنها پیداست. هرچه این فاصله بیشتر ‌شود، قدرتِ تحمیل تصویر ساختگی به چهره‌ها بیشتر می‌شود. مواجه رخ در رخ، اما، معادله را به‌هم می‌زند. می‌گویند «چشم‌ها پنجره روح هستند». لابد برای همین چشم در چشم شدن مساوی می‌شود با مکث، با تردید، با تعلیق قضاوت که مرزها را جابجا می‌کند. مرزهابی که از هرطرف تلاش می‌شود ما را درون خودش نگاه دارد، در دورترین فاصله ممکن از هم.

مواجه رخ به رخ دیگری را از پیله «آن شخص مجهول» خارج و به پروانه «توی معلوم و آشنا» تبدیل می‌کند. آن زمان تشخیص پیوندهای عمیقی که بین «من» و «تو» وجود دارد دشوار نیست.

(متوجه هستم که در شرایط جنگی براحتی نمی‌توان بر این موضع ایستاد. در شرایط «دفاع» از سرزمین، به اقتضای اوضاع فاصله‌ها عمداً ساخته و نگه داشته می‌شوند. آنچه در اغلب این یادداشت‌ها می‌خواهم بر آن پافشاری کنم تلاش برای زنده‌نگاه داشتن اقلی مقاومت اخلاقی و انسانی است، دست کم در حق هم‌وطنان‌مان. «نه» گفتن به ماهیگیران از آب خون‌آلود است.
تمنا و تلاش برای دعوت به ایجاد چتری انسانی و ارتباطی است که شاید بتواند همبستگی زخم‌خورده ما را التیام دهد یا حداقل گروه‌هایی از ما را از گزند مضاعف رساندن به هم‌وطنان و دمیدن بر اتش تفرقه منصرف کند.)

@neoceitic
👍33👎21
Forwarded from DEEPA.research
Critic l مریم نصر
✍🏻آن قدمی که برنمی‌داریم مدیر کافه‌ای در تهران تعریف می‌کرد؛ مدتی پیش یکی از بچه‌ها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایست‌بازرسی آمده‌اند و کاپوچینو می‌خواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری این‌طور برخورد کرده‌ایم؟ خواستند…
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته است در نقد را لااقل بین خودمان گشوده نگه بداریم. اما بخشی از واقعیت وضعیت موجود همین هست که شما میتوانید این مطلب ر منتشر کنید اما کسی مثل من لااقل جرئت ندارد و بزدل تر از آن هست که در نقد چیزی که نوشتید و منتشر کردید با شما وارد گفت و گوی جدی انتقادی بشود و آن را منتشر هم بکند. پس به همین اندازه که در برابر نوشته شما سکوت نکنم اکتفا می کنم که:

می‌توان ایده‌ی متن شما را حفظ کرد، اما آن را دقیق‌تر و مسئولانه‌تر بازفرموله کرد:
بله، انسانیت در سطح فردی مهم است،
بله، اهریمنی‌سازی کامل دیگری خطرناک است.

اما در عین حال:

انسانیتِ واقعی در شرایط اقتدارگرایانه، فقط در مهربانیِ بین‌فردی خلاصه نمی‌شود؛
بلکه شامل حساسیت به ساختار قدرت، امتناع از نرمال‌سازی ظلم، و حفظ فاصله‌ی اخلاقی آگاهانه نیز هست.

مواجهه‌ی چهره‌به‌چهره فقط زمانی می‌تواند اخلاقاً معنا داشته باشد که طرفین در وضعیتی نسبتاً برابر، امن و عاری از ترس از پیامدها باشند.

متن شما با زبانی بسیار شاعرانه، «هم‌وطن بودن زیر یک آسمان» را تصویر می‌کند. اما این تصویر ممکن است تضادهای واقعی، دردناک و نابرابر را به طرزی زیباشناسانه نرم و توجیه کند. در حالی که در واقعیت: همه زیر یک آسمان‌اند، اما همه به یک شکل آن چیزی که بر روی زمین رخ می دهد را تجربه و تحمل و معنا و دریافت نمی کنند.
👍23👎6
DEEPA.research
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته…
✍🏻

یادگرفته‌ایم بین سطور را بخوانیم و اغلب ما، مگر معدودی، پر از «زخم‌هایی که نشمرده‌ایم».

اگر اشتباه نکنم هانا آرنت است که می‌گوید فکر کردن در شرایط بحرانی فکر کردن بدون نرده است. تاریک است و انگار می‌خواهی از پله بالا بروی، ولی نرده‌ای نیست که دستت را به آن بگیری. همه جا مه‌آلود، اخبار و اطلاعات نادقیق و تو هم که جاکَن‌شده. مثل شرایط عادی نیست که حداقل توی ذهن خودت تکلیف‌ات روشن باشد. به‌شیوه سقراط بدون اینکه مخاطبی داشته باشی با خودت گفتگو می‌کنی و مچ خودت را می‌گیری که چه شد «برای...» و به‌سوی...؟

در تاریک‌ترین ساعات شب‌ که خواب نیست و ذهن دوبار هوشیارتر است به برکت شرایط جنگی، باز هم به‌قول آرنت، تلاش می‌کنی ذهنیت خودت را چندان توسعه بدهی که قابلیت درک همدلانه (و نه الزاما موافقت با) چشم‌اندازهای متفاوت برای حفظ «ما» را پیدا کند و دوباره از اول می‌پرسی که در این زمانۀ بلا و عزا «برایِ...» چطور معنا می‌شود؟ آن هم با عواطفی چنین جوشیده و بخار شده که حتی اجازه نمی‌دهد تماس تلفنی دوست دغدغه‌مندت را جواب بدهی. ( به چشم من در این شرایط عواطف نه فقط برای من که برای او که چرخیده، سکوت کرده یا روگردانده هم نیروی اول و اصلی است. باید به آن گوش کرد و با آن حرف زد.)

باز، تجربه مشترک خیلی از ماست بار درد را زمین گذاشتن و دوباره بلند شدن و « برایِ...» را دنبال کردن. که اگر به محاسبه بود، اگر هر قاعده‌ای جز عشق به تحقق رویاهای مشترک داشت، هیچ کدام بعد از بار دوم بلند نمی‌شدیم. همه تا الان گم شده بودیم.

ولی اگر «بودن»‌مان را «برای...» معنا می‌بخشد، با علم به پس‌زده شدن، دوباره که ده‌باره باید ارزیابی کرد «بودن برای» را...اگر وطن است، اگر اخلاق است، اگر حق تعیین سرنوشت است، اگر کرامت انسان(ها) است، اگر برابری و حرمت است، اگر رواداری است، اگر تکثر است، اگر خودآیینی و آزادی است ...اگر «برای دانش‌آموزا برای آینده» است... باید هربار جای ایستادن کنارِ و برایِ اینها را در نسبت‌های نو به نو به‌هم‌پیچیده و برزمین پاشیده پیدا کرد، با انتخابِ نحوه بودنِ خود.

به «خود» یادآوری کرد که «برای زندگی» ایستادن یعنی مخالفت دربرابر هر «ظلمی» و هر «قلدری و خشونتی». یعنی مقاومت دربرابر کین‌توزی و نفرت و حذف و ریختن خون بی‌گناهان.


«عشق یعنی تو [هم] باشی»


@neocritic
👍12👎6
✍🏻
موشک‌هایی که به مدرسه میناب اصابت کرد تفاوتی میان دختران و پسران ما قائل نشد. کشتار کودکان دبستانی و پیش‌دبستانی سوگنامه مطلق است. وقتی رسانه تنها بر یک گروه تمرکز می‌کند، ناخودآگاه رنجِ گروه دیگر را «کم‌اهمیت‌تر» جلوه می‌دهد. نادیده گرفتنِ پسران خردسال در روایت‌های رسانه‌ای، با هر نیتی، پاک کردنِ بخشی از حقیقتِ این جنایت و غفلت از داغ سنگین خانواده‌های آن‌هاست.
چه نیازی به بازتولید کلیشه‌های جنسیتی در بازنمایی سوگی چنین جانخراش؟

@neocritic
👍36
Forwarded from مشق نو
📝📝📝پس از هابرماس

🔺یورگن هابرماس را چگونه می‌توان توصیف کرد؟

✍️نانسی فریزر | فیلسوف


🖊...جهان در حال تغییر بود. همان‌طور که «آسیب‌شناسی‌های حقوقی‌شدن» جای خود را به هرج‌ومرجِ نئولیبرال‌سازی می‌داد، نقد نیز باید تغییر مسیر می‌داد. به‌ویژه، نقدِ بحران نیاز به احیاء داشت. در غیر این صورت، چگونه می‌توان «ناکارآمدی‌های» نظام‌مند آشکاری مانند همه‌گیری‌های جهانی و گرمایش سیاره، بدهی‌های سرسام‌آور و سقوط دستمزدها، کاهش خدمات عمومی و زیرساخت‌های رو به زوال، مرزهای سخت‌گیرانه و قربانی‌کردن‌های آزارگرانه، دموکراسی‌زدایی و نظامی‌گری، نسل‌کشی و جنگ گرم را درک کرد– و چگونه می‌توان آن‌ها را نه به‌عنوان «بدی‌های» تصادفی، بلکه به‌عنوان پیامدهای غیرتصادفیِ منطق درونی سرمایه‌داری فهمید؟

🖊در جستجوی شکل‌های غیراقتصادیِ نظریه‌ی بحران، بار دیگر به سراغ هابرماس رفتم. بحران مشروعیت این شایستگی بزرگ را داشت که چرخش نسل من به سمت ارزش‌های «پسا-مادی» را در دگرگونی‌های ساختاری-نهادیِ جامعه‌ی سرمایه‌داری ریشه‌یابی کند. اما دو مورد از تزهای اصلیِ آن چندان درست به نظر نمی‌رسیدند. من نه متقاعد شده بودم که بحران سیاسیِ مشروعیت، جایگزین بحران اقتصادیِ انباشت شده است، و نه بر این باور بودم که شهروندان دموکراتیک باید جایگزین فرودستانِ تحت‌ستم به‌عنوان عاملان اصلیِ دگرگونی شوند.

🖊من به جاهایی دیگر رو آوردم: به گرامشی در باب هژمونی و ضدهژمونی؛ به آلتوسر درباره‌ی ایدئولوژی؛ به نظریه‌پردازان فمینیست درباره‌ی بازتولید اجتماعی؛ به اکو-مارکسیست‌ها در مورد «طبیعت‌های» سرمایه؛ به دانیل بل و لوک بولتانسکی پیرامون فرهنگ‌های آن؛ به رزا لوکزامبورگ و دیو بویس در باب امپریالیسم نژادپرستانه؛ به ادوارد سعید و رشید خالدی در خصوص استعمار شهرک‌نشین؛ به کارل پولانی در مورد کالایی‌سازیِ موهوم و مبارزه‌ی اجتماعی؛ به دیوید هاروی درباره‌ی نئولیبرالیسم؛ و به خود مارکس در باب منطق سرمایه. با این وجود، احساس می‌کردم که هابرماس به‌نوعی در هر قدم با من همراه است.

🖊این هابرماس بود که در ابتدا مسیر مرا به‌عنوان نظریه‌پرداز انتقادی روشن ساخت. من عمیقاً از این بابت سپاسگزارم. اما با گذشت سال‌ها، نوری که او می‌تاباند سوسو زد و کمرنگ شد– تا اینکه، با موضع‌گیری‌اش درباره‌ی غزه، گویی کاملاً خاموش شد. مورخان در نهایت تصمیم خواهند گرفت که آیا این موضع‌گیری استثناء بود، یا نقطه‌ی اوج فرآیند طولانی‌ای که در آن نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت به شکلی از لیبرالیسم تبدیل شد که اغلب با امپریالیسم آمریکا همدست بوده است.

🖊من تمایل دارم در کنار کسانی قرار بگیرم که معتقدند هابرماس در ابتدا نظریه‌ی انتقادی را احیاء کرد، اما در نهایت به آن پایان داد. حتی اگر چنین باشد، او با حضور فوق‌العاده و غنای تفکرش، الهام‌بخش بسیاری از کسانی شد که همچنان به «نظریه‌پردازی انتقادی با نیت رهایی‌بخشی» و آرمان‌های سوسیالیستِ دموکراتیک مرتبط با آن متعهد مانده‌اند. شاید برخی از ما دیگر هابرماسی نباشیم، اما ما از او، همراه با او و در تقابل با او آموختیم که وفادار ماندن به مفهوم نقد به چه معناست.

🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید
mashghenow.com/?p=6367

#نانسی_فریزر #یورگن_هابرماس #ترجمه

🔸نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
👍3👎2
Forwarded from فرنوشت (Fatemeh Farnaz Hosseini)
عجب روزی بود.

تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، خانمی هم‌سن و سال مادرم اون ورتر نشسته بود. ساعت رو ازم پرسید. گفتم. پرسید «چقدر طول می کشه تا اتوبوس بیاید»، گفتم «پنج دقیقه»، اما دوباره ساعت رو نگاه کردم و گفتم « نه، سه دقیقه دیگر». با خنده گفت «اینطوری میگی که خیال من رو راحت کنی؟» گفتم «نه، واقعیتش اینه که فقط میشه امیدوار باشیم تاخیر نداشته باشه و سه دقیقه دیگه اینجا باشه.» لبخند بی‌رمقی زد، انگار خسته‌ترین آدم عالم بود. به خنده گفتم «همیشه یه امیدی هست!»
خیلی جدی رو کرد به من و گفت « واقعا اینطور فکر می کنی؟» گفتم «آره.» سرش رو تکان داد و گفت «نه، گاهی هیچ امیدی نیست. من حالم خیلی بده!» (اونهایی که آلمانی‌ها رو می‌شناسن، می‌دونن احتمال شنیدن چنین جمله‌ای از یک غریبه در خیابون چقدر کمه). گفت «دنیا خیلی بد شده. این جنگ و این بدبختیها، و من اینجام و باید شکرگزار این امنیت و آرامش باشم، اما نمیتونم، دیگه هیچ امیدی نیست.» گفتم « میدونی من دارم کجا میرم؟ دارم میرم وسط تظاهرات آمریکاییهای مخالف ترامپ برای اعتراض به جنگ ایران. همین خودش مایه امیده که میشه کنار آدمایی که کشورشون به کشورت حمله کرده وایستی و با همونا داد بزنی که ترامپ باید این جنگ رو تموم کنه.» حرف کشید به ایرانی بودن من و نفرت و ترس اون از ترامپی که چون پول داره ـ و دائم رو این تاکید می‌کرد ـ داره دنیا رو نابود می‌کنه. وسط صحبتاش چند بار گفت آدمیزاد که چیز زیادی برای زندگی کردن نمی‌خواد اما اینها دائم بیشتر و بیشتر میخوان! بغض کرده بود...

مثل هر روز شنبه، مرکز شهر دیروز هم پذیرای تجمعهای اعتراضی و فرهنگی جورواجور بود. پلیس هم در میانه حاضر و ناظر که کار به بی‌نظمی و برخورد و خشونت و نکشه. از دور سبز پرچم ایران رو دیدم و بعد شیر و خورشیدش رو. اما قرار ما کنار حوض نپتون، خدای یونانی آب‌ها، بود. بارون شدیدی می بارید، به محل قرار که رسیدم هیچ پرچم آمریکایی نبود، فقط پلاکاردهایی با نقش یک تاج و ضربدری روش : No kings! شاه بی‌ شاه!
اول از مسوول تجمع اجازه گرفتم که پرچم ایران رو بلند کنم و بعد پرچم سه رنگ رو از کیفم درآوردم و بلند کردم. همون موقع یه صدای سلام آشنا شنیدم. سر برگردوندم و یه آشنای ایرانی رو دیدم. فکر کردم که اون هم برای همین تجمع اینجاست که گفت داره میره تظاهرات اون ور میدون: همون‌جایی که پرچم شیر و خورشید رو دیده بودم و با پلاکارد بزرگ جشن نوروز سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی رو اعلام کرده بودند. گفتم من با آمریکایی‌ها می‌مونم. تظاهراتNo kings ریشه در سنت آزادیخواهی و دموکراسی آمریکایی داره که مشخصا الان ترامپ اون رو به خطر انداخته چون هر روز داره مستبدانه‌تر و شاه‌مآبانه‌تر و فاشیستی‌تر رفتار می‌کنه.
دوست ایرانیمون رو هم دعوت کرده بودند که چند دقیقه درباره تجاوز آمریکا به ایران صحبت کنه که صحبتهاش درباره بچه‌های میناب و حمله به زیرساختها و تروریستی نامیدن هر مقاومتی علیه امپریالیسم و زایونیسم در غرب، استقبال حاضران رو به همراه داشت.
تجمع با سرود Die Gedanken sind frei (فکر کردن آزاد است) که یه سرود قدیمی آلمانی درباره آزادی اندیشه است و معمولا جزء ثابت تجمعات ضدجنگ آلمانه به پایان رسید.
صدای موسیقی شاد ایرانی از پشت سرمون، از اون طرف میدون میومد، زنانی رو از دور با لباس‌های محلی ایرانی می‌دیدم. کمی نزدیکتر که رفتیم، پرچم اسراییلشون هم نمایان شد! پرچم آمریکا دستشون ندیدم، شاید می‌دونستند اون طرف میدان خود آمریکاییها علیه ترامپ و سیاستهای داخلی و خارجی‌اش تجمع کرده‌اند و تشکر از دولت آمریکا به خاطر حمله به ایران در حضور این جمع آمریکایی اصلا «به صلاح» نیست!

با دو دوست دیگر ایرانی به سرعت از کنارشون رد شدیم و از فرط سرما به کافه‌ای پناه بردیم. کافه چنان شلوغ بود که به زحمت جایی پیدا کردیم، اون هم سر میز چهار نفره‌ای که آقایی قبل از ما اونجا نشسته بود. اجازه گرفتیم و نشستیم و فارسی حرف زدنمون شروع شد.
آقای صاحب میز با احتیاط پرسید اهل کجایین؟ گفتم ایران. چهره‌اش شکفت و گفت: «من لبنانی‌ام. همین دیروز خونه‌پدریم در جنوب لبنان تو بمباران اسراییل ویران شد، اما خونواده‌ام سالمند، شکر خدا خونه رو از قبل ترک کرده بودند. خونواده‌هاتون تو ایران چطورن؟» این جمله‌ها را چنان راحت گفت که من مات و مبهوت موندم. گفت «ما به جنگ عادت داریم، سال ۲۰۰۶ تو بمباران مجروح شدم، همه ما لبنانی‌ها به نوعی مجروح جنگیم!» و این آغاز یکی دو ساعت مکالمه بود. مستقیم و صریح و کنجکاو اما بسیار مودب سوال می‌پرسید. از مکالماتش با اسراییلیها و برداشتش از شرایط گفت و اینکه به محض اینکه تخصصش در جراحی پلاستیک ترمیمی رو بگیره بر‌می‌گرده لبنان.
دیروز انگار مرزها رو زبان مشترک انسانیت تعیین کرده بود نه جغرافیا ...
فاطمه حسینی
۱۴۰۵/۱/۹
@far_newesht
👍21👎3
✍🏻


بچه که بودم بعد از سال‌تحویل، عیددیدنی را از گلزار شهدای اصفهان شروع می‌کردیم. هنوز سواد نداشتم. عکس‌ها را به‌خاطر می‌سپردم. می‌دانستم به خانه‌هایی سر خواهیم زد که در هر کدام عکس‌های بزرگی از یک یا دونفر از این آدم‌ها را قاب گرفته‌اند. فرزندشان بود، پدرشان بود، برادرشان بود، عزیزشان بود.
هنوز هیچ گروه و دسته‌ای مالک فضای گلزارهای شهدا و این جان‌های جوان نشده بود و با اسم‌شان منویات خودش را تبلیغ نمی‌کرد.

بزرگ‌تر که شدم چندسالی در مدرسه شاهد درس خواندم. آنجا بیش از هرجای دیگر به آسیب جنگ نزدیک بودم. بچه‌های بدون پدر، گاهی با ناپدری، برخی دور از مادر تحت سرپرستی عمو یا پدربزرگ... حسرت و کمبود و اندوه متحرک بودند که نمی‌شد زیاد بهشان نزدیک شد. شکننده بودند. گاهی حتی اشاره به امنیت خانه یا «پدر» باعث خشم‌شان بود.

(بعدتر در رقابت‌های نفس‌گیر برای درس و کار درمیان دهه شصتی‌ها فاصله با این بچه‌ها بیشتر شد. آن‌ها که بدون زحمت به همه چیزهایی می‌رسیدند که برای ما آرزو بود و برایش تلاش می‌کردیم. آن‌ها که برچسب «سهمیه‌ای» بخشی از زندگی و هویت‌ حرفه‌ای‌شان شد و بارها شنیدند «اگه بابات زنده بود یک دهم این را هم نمی‌تونست برات جور کنه» و زخمی‌تر شدند. از آن همه دوست و هم‌درس انگشت‌شمار توانستند با زخم‌هایشان که کهنه نمی‌شد، کنار بیایند و زندگی معمولی داشته باشند.)

دیروز بعد از سال‌ها دوباره به گلزار شهدای اصفهان سر زدیم. عکس‌ها را در خاطر داشتم، آفتاب رنگشان را پرانده بود، ولی جوانی ابدی‌شان دست‌نخورده بود. ۱۸ ساله، ۱۹ ساله، ۲۰ ساله...

زخم‌های تازه و عکس‌های پررنگ کم نبود. قطعه شهدای جنگ دوازده‌روزه جدا بود. قربانیان دی‌ماه را در آرامستان دیگر شهر دفن کرده بودند. به قطعه شهدای جنگ اخیر سر زدیم... این‌همه جان عزیز. این همه جان جوان.
تعداد کودکان بی‌هیچ کلمه اضافه بس بود برای اینکه بغض راه خودش را پیدا کند.

ظاهر خانواده‌ها متنوع بود. آشکارا قصه‌هایشان فرق داشت، ولی تصاویر درودیوار و تبلیغات همه یک حرف را تکرار می‌کردند. از جنسی که فعالانه فصل و فاصله می‌اندازد.

(حرص می‌خورم. فکر می‌کنم کاش این بزرگواران که امور تبلیغاتی جنگ را در دست دارند، کمی روان‌شناسی اجتماعی و روان‌شناسی سیاسی می‌خواندند. خیلی‌ از کتاب‌های مرجع‌اش به فارسی ترجمه شده.)

@neocritic
👍16
✍🏻
بی‌طرف نمی‌توان بود در قطاری که به‌طرفی می‌رود*

این روزها که جسم و روح همزمان دچار تهوع است نمی‌توانم از رای‌دهندگان امریکایی عصبانی نباشم و منقلب نشوم از خواندن کتابی در فلسفه اخلاق از فیلسوفی امریکایی، یا دیدن فیلم انتقادی و انسانی درباره جنگ‌های امریکا که در امریکا تولید شده!
قبلا اینقدر اهمیت نمی‌‌دادم به ملیت نویسنده کتابی که می‌خوانم، یا سازنده فیلمی که می‌بینم. می‌دانم مهم است، ولی حتما مهم‌ترین ویژگی نیست.

بعد از فجایع دی‌ماه از بحران الهیاتی‌ نوشته بودم. امروز احساس می‌کنم بیش از هر زمان دیگر دچار بحران‌های معرفتی هستیم.

از طرفی نگاه منفی به غرب و آنچه با عنوان «تمدن» از آن دم می‌زند جان مضاعف گرفته است و کدام‌یک از ماست که به آسیب نگاه‌های افراطی غرب‌ستیز آشنا نباشد؟

طرف دیگر انواع توجیهات «اخلاقی» است از جانب سلطنت‌طلبان دانشگاهیِ جنگ‌طلب ذیل عناوینی مثل «دعوت برای مداخله بشردوستانه» یا «پیامدگرایی اخلاقی» یا «صهیونیسم ایرانی». متخصصانی که بدون اینکه وجدان‌شان اذیت شود، با تاکید بر معادل انگلیسی اصطلاحاتی که برای مستند کردن توجیهاتشان آورده‌اند، این ظن را تقویت می‌کنند که نسبت محکمی با «حقیقت» دارند.

ساده‌سازی امور، کاشتن تخم نفرت و آبیاری بذر تفرقه از آن دسته راهبردهایی است که از جمع‌های خُرد تا جوامع کلان، در سراسر تاریخ بشر جواب داده و تلاش شمار بزرگی از فیلسوفان برای صلح جهانی را ناکام گذاشته است.

روانشناسان اخلاق اجتماعی می‌گویند گریزی از آن نیست. گرچه ساختن «ما» به ایجاد انسجام در گروه‌های کوچک کمک می‌کند، اما وسعت دادن به این «ما» به‌نحوی که همه انسان‌ها را دربربگیرد خلاف ویژگی‌های زیستی ماست. قدرت، اراده و رشد اخلاقی جمعی زیادی می‌طلبد که با منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ثروتمندان و زورمندان جور نیست.

هایت* می‌گوید ذهن ما طوری طراحی شده که بیش از آنکه «حق جو» باشد «حق‌به جانب» است. برای همین همیشه وکیل‌مدافعان «نفرت» بازار داغی پیدا می‌کنند. آنان که انفجار بمب در شهری که در کوچه پس‌کوچه‌های آن شیطنت و عاشقی کرده‌ و در مدارس‌اش تحصیل و در پارک‌هایش بازی کرده‌اند، تکان‌شان نمی‌دهد. آنان که حمله به دانشگاهی که در آن درس خوانده‌ یا درس داده‌اند، ویرانی بیمارستانی که زمانی از ناخوشی نجاتشان داده، یا حتی ادعای «به عصر حجر فرستادن» ایران خلاق‌ترشان کرده است در توجیه‌تراشی!

این روزها سعی می‌کنم میل ذاتی به قبیله‌گرایی را به سطح خودآگاه فهم خودم بیاورم و مخاطب تحلیلگران و رسانه‌هایی که منبر «یقین» هستند نباشم. با این حال، به قول هاوارد زین «بی‌طرفی» عین بی‌اخلاقی است در جهانی/ قطاری که همیشه «به‌ طرفی می‌رود». حتی سکوت هم صرفا یک کنش خنثی نیست. نوعی طرف‌داری یا دادن زمام بدست تندروهاست با نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های واقعیت. برای همین به خشمم اجازه می‌دهم باشد و بماند در کنار رنج، همان‌طور که در ۱۴۰۱ بود و در دی‌ماه بود.

خشمگین باشد از توجیه‌گران نابودی امکاناتی که متعلق به همه فرزندان ایران است و خودشان تا در ایران بودند از آن بهرمند شدند. آن‌ها که با تفسیر دلبخواه و انتخابی معانی، توجیه‌گران مرگ، خانه‌خرابی، بمباران و تجاوز شده‌اند. نوبه‌نو به مخاطبانشان وعده می‌دهند که درثانیه جلوس شازده «بهترش را می‌سازیم»، مبادا وجدانشان معذب شود یا احساس مسئولیت کنند برای دامن زدن به تبلیغ و جوسازی به‌نفع تجاوز نظامی.

متاسفم در این شرایط مردمی که رنج را تجربه می‌کنند و اهل نظر و قلم به اینترنت بین‌الملل دسترسی ندارند (مگر با هزینه بسیار زیاد) و خودخواسته میدان امنی برای جولان توجیه‌گران تجاوز و انسانیت‌زدایی از ایرانیان و ویرانی ایران فراهم شده است. (کاری که سالهاست در عرصه رسانه رسمی هم انجام داده‌ایم و نمی‌دانم چه اتفاق دیگری باید بیفتد تا اشتباه بودن آن را بپذیریم و در آن بازنگری کنیم.)


اطلاعات بیشتر در

* نام کتابی از هاوارد زین با ترجمه مرتضی میبدی، نشر همان.

*Jonathan Haidt, The Righteous Mind

@neocritic
👍20👎4
🪶
توییت‌ها گیر می‌کنند در گلو!

نه خودم به توئیتر دسترسی دارم و نه اغلب دوستانم.

مثلاً باید امروز می‌نوشتم که اگر امکانش را دارید، و به‌ویژه اگر تهران هستید، لطفا خرید کنید از مغازه‌های محل. خیلی‌ها تازه امروز باز کرده‌اند یا امروز طور خاصی چشم به‌راهند تا سال جدید را شروع کنند.

سال سختی تمام شده و سال سخت‌تری درپیش است. حتما نیازمند سیاست‌گذاری‌های ویژه در حوزه اقتصادیم، ولی کاری که از ما برمی‌آید احتمالاً همین خریدهای کوچک و سال نو مبارک و چه خبر؟ چه خوب که سلامتید و هستید و...

امروز مغازه‌های محل فقط مغازه نیستند، یک‌جورهایی پایگاه‌های اجتماعی‌اند برای کمک به تاب‌آوری کاروکسب‌های خرد و غریبه‌های آشنا در روزهای سخت‌.

@neocritic
👍26👎3
Forwarded from آسیمگی
رویکرد تجویز جنگ به‌عنوان راه‌حلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح می‌شود نه‌تنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و به‌ویژه ما را با این پرسش روبرو می‌کند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسی‌ـ‌اجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.

با وام‌گیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح می‌کند می‌توان صورت‌بندی تأمل‌برانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخله‌جویانه (یا راه‌حلِ پرخطری) که هزینه‌ و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.

از نظر او، اینجا با نوعی عدم‌تقارنِ ریسک مواجهیم، به‌این معنا که:

پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار می‌گیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.

این عدم‌تقارن، صرفا نشانه‌ی یک بی‌عدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر می‌دهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیم‌ها، تجویزها و نسخه‌هایی که می‌پیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسک‌های بزرگ‌تر افزایش پیدا می‌کند.

به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن می‌زند: توهمِ کنترل

جوامع انسانی سیستم‌هایی پیچیده‌اند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمی‌شود،
بلکه اغلب زنجیره‌ای از پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر ایجاد می‌کند که می‌تواند از وضع اولیه هم مخرب‌تر باشد.

تحلیل‌گری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل ساده‌شده کار می‌کند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف به‌وسیله‌ی جنگ راه‌حل خوبی است، و نتیجه‌ی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.

اما آنچه در واقعیت رخ می‌دهد برهم‌‌کنش و انفجار شبکه‌ای از نیروها، منافع و واکنش‌های غیرخطی است که در هیچ نسخه‌ی انتزاعی جا نمی‌گیرد و بنابراین نادیده می‌ماند.

نکته‌ی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل می‌کند.

در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری می‌کند اما وقتی هزینه‌ای در کار نیست خطا تکرار می‌شود بدون آن‌که اصلاحی در کار باشد.

به همین دلیل است که برخی از رادیکال‌ترین نسخه‌ها دقیقاً از سوی کسانی مطرح می‌شود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.

در نهایت، مسئله دامن‌گیر اخلاق هم می‌شود.

شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.

اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت می‌کند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برون‌سپاریِ خطر یا ریسک است.

از این منظر، دفاع از حمله‌‌ی نظامی و مداخله‌ از طریق بمباران‌های هوایی خصوصا وقتی از موضعی بی‌هزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت می‌گیرد، نه‌تنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.

علی مسعودی | آسیمگی
👍16👎2