* «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.»
*
حسین شقاقی
امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیتهای بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامضترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.
ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمیتوان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانوادهای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.
ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگیهای رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد میکند که چطور شخصی با این ایدههای فلسفی سرد و ریاضیوار میتواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفهای ملی میدید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟
در یادداشتهایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهنپرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولتهای طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمیتوان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر میرسد برای ویتگنشتاین انگیزههایی عمیقتر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگیهای جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.
یادداشتهای او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا میدهد.در یادداشتهای روزانهاش مینویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر میگوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون میگوید که «میخواهم انسان شایستهای بشوم.»
او مینویسد: «من فقط میتوانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمیتوانم تغییر دهم. اما خودم را میتوانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت میدید.
در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین میگوید «در باب آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی میدانند مقصود از آنچه میتوان درباره آن سخن گفت، واقعیتهای جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمیتوان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنیاند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده میشوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشانگر شخصیت اخلاقی است.
اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده میشوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمیگرفتیم). این وضع میتواند هر روز به شکلی وحشتناکتر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان میشود.
انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیتهای مرزی اخلاقی قرار میگیرد و در مییابد که تا چه حد دغدغهاش از بقای خودش فراتر میرود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیتهایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان میشود. شاید این یکی از عریانترین عرصهها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.
متن کامل در ایبنا
@neocritic
*
حسین شقاقی
امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیتهای بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامضترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.
ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمیتوان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانوادهای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.
ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگیهای رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد میکند که چطور شخصی با این ایدههای فلسفی سرد و ریاضیوار میتواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفهای ملی میدید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟
در یادداشتهایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهنپرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولتهای طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمیتوان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر میرسد برای ویتگنشتاین انگیزههایی عمیقتر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگیهای جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.
یادداشتهای او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا میدهد.در یادداشتهای روزانهاش مینویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر میگوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون میگوید که «میخواهم انسان شایستهای بشوم.»
او مینویسد: «من فقط میتوانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمیتوانم تغییر دهم. اما خودم را میتوانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت میدید.
در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین میگوید «در باب آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی میدانند مقصود از آنچه میتوان درباره آن سخن گفت، واقعیتهای جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمیتوان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنیاند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده میشوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشانگر شخصیت اخلاقی است.
اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده میشوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمیگرفتیم). این وضع میتواند هر روز به شکلی وحشتناکتر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان میشود.
انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیتهای مرزی اخلاقی قرار میگیرد و در مییابد که تا چه حد دغدغهاش از بقای خودش فراتر میرود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیتهایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان میشود. شاید این یکی از عریانترین عرصهها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.
متن کامل در ایبنا
@neocritic
👍9
وسط ـ باز!
حسین شیخ رضایی
گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.
اگر نگاه جایگاهی را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "میانهروی" معنا پیدا میکند. میانهرو کسی است که در جایی میانه طیف ایستاده است، و فیالمثل تفکراتش نه خیلی به چپ افراطی نزدیک است و نه به راست افراطی. مشخص است که میانهروی در این معنا بهخودیخود امری مثبت و فضیلت به حساب نمیآید. از قضا، چهبسا کسی استدلال کند در فلان موضوع خاص، داشتن نگاهی نزدیک به انتهای طیف درستتر است تا موضعی میانه.
اما دومین شیوه در تقسیمبندی نیروهای سیاسی، نه نگاه به محتوای حرف آنها، بلکه نگاه به روش آنها در حفظ باورهایشان و دفاع از آنها، روش آنها در حل مسائل سیاسی، و رویکردشان در کنار آمدن با شرایط دائما متغیر جهان سیاست است. طبق این تقسیمبندی، ممکن است دو گروه که کاملا به لحاظ محتوای باورهای سیاسی خود مخالف هستند، هر دو شیوهای واحد در حل مسائل سیاسی داشته باشند. یا به عکس، دو گروهی که به لحاظ محتوای فکری نزدیکاند، بهلحاظ شیوه حل مسائل سیاسی بسیار دور از هم باشند.
اگر این نگاه معطوف به روش را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "اعتدال" معنا پیدا میکند. نیروی سیاسی معتدل، فارغ از اینکه راست، میانه یا چپ باشد، اهل "تعدیل" است. و تعدیل در این معنای فنی یعنی نوعی سبک سیاستورزی که در آن، حداکثر تلاش صورت میگیرد تا میان منافع، گروهها و قدرتهای مختلف تعادل برقرار شود.
نیروی سیاسی معتدل، برخلاف نیروی سیاسی افراطی و متعصب، تکبعدی نیست؛ همواره به مجموعه عوامل دخیل نگاهی چندبعدی دارد؛ و میکوشد با رویکردی کثرتگرایانه تعادل را میان ایدهها، منافع و نیروهای اجتماعی برقرار کند. نیروی سیاسی معتدل از دادن و گرفتن امتیاز، از مصالحه و مذاکره، و از خاکستری دیدن امور ترسی ندارد. او امور را به خیر و شر مطلق تقسیم نمیکند، و با اینکه آرمان و هدفی سیاسی دارد و حاضر است برای رسیدن به آن هزینه دهد، چانهزنی بر سر امور و یافتن بهترین و کمهزینهترین راه را با کسب بیشترین اجماع گناه نمیشمارد.
برخلاف میانهروی که در فضیلت بودن آن تردید وجود دارد، اعتدال از نظر بسیاری از متفکران سیاسی فضیلت است.
در ماهها و سالهای پیش از جنگ اخیر، وقتی با انواع و اقسام راههای شناختی و تبلیغاتی و سیاسی راه رسیدن به جنگ در اذهان شهروندان در حال هموارسازی بود، گروهی از فعالان و تحلیلگران داخلی و خارجی هر نوع اعتدالی را در صحنه سیاسی هدف قرار دادند. آنان با پیش کشیدن مفهوم "وسطباز" (کسی که بهنحوی موضعگیری میکند که هر کدام از دو طرف ماجرا پیروز شد، سر او بیکلاه نماند) تلاش کردند هر کسی را که رویکردی افراطی و دوقطبی به موضوعات ندارد وسطباز معرفی کنند و بعد او را با انواع برچسبها از صحنه به در کنند.
از مدتها پیش در گفتار سیاسی چنین جا افتاد که اعتدالگرایی همان اصلاحطلبی است و چون طبق شعار "اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، داستان اصلاحطلبی سیاسی به انتها رسیده است، پس اعتدالگرایی هم محلی از اعراب ندارد.
در این خط تبلیغی و فکری، گویی فرض بر این است که هر نیروی فعال داخلی، از زندانی سیاسی گرفته تا هنرمند و کنشگر مرزی و ...، بهصرف اینکه موضعی افراطی ندارد، لکهدار و معیوب و وسطباز است و تنها گزینه قابلدفاع افراطگرایی است. این خط تبلیغاتی و شناختی سبب شد صحنه بیش از پیش به دست افراطگرایان بیفتد. طبیعی است که در چنین محیط قطبیشدهای، احتمال رخ دادن جنگ و کینهجویی بیشتر میشود.
هدفگیری و ترور برخی نیروهای معتدل در خلال جنگ اخیر نیز نشان داد که امریکا و اسرائیل آگاهانه سعی در خالی کردن صحنه از نیروهای معتدل دارند. در غیاب نیروهای معتدل، مذاکره و مصالحه و یافتن راهحلهای سیاسی که در کنار مقاومت نظامی لازمه برونرفت از وضعیت فعلی است، در حکم زیر پا گذاشتن ارزشها تلقی خواهد شد.
از اصلاحطلبی در مقام گرایشی سیاسی در ایران راضی باشیم یا ناراضی، و آن را شکستخورده بدانیم یا نه، یکی دانستن اعتدالگرایی با اصلاحطلبی خلطی مهم است. میتوان چپ معتدل، راست معتدل، اصلاحطلب معتدل یا محافظهکار معتدل بود. تقویت رویکرد اعتدالی در فضای سیاسی جامعه نه تنها تعارضی با دفاع نظامی ندارد، بلکه میتواند مکمل آن باشد و به کشور اجازه دهد در لحظه درست از داشتههایش در عرصه نظامی بیشترین بهرهبرداری سیاسی را انجام دهد.
از ایبنا
@neocritic
حسین شیخ رضایی
گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.
اگر نگاه جایگاهی را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "میانهروی" معنا پیدا میکند. میانهرو کسی است که در جایی میانه طیف ایستاده است، و فیالمثل تفکراتش نه خیلی به چپ افراطی نزدیک است و نه به راست افراطی. مشخص است که میانهروی در این معنا بهخودیخود امری مثبت و فضیلت به حساب نمیآید. از قضا، چهبسا کسی استدلال کند در فلان موضوع خاص، داشتن نگاهی نزدیک به انتهای طیف درستتر است تا موضعی میانه.
اما دومین شیوه در تقسیمبندی نیروهای سیاسی، نه نگاه به محتوای حرف آنها، بلکه نگاه به روش آنها در حفظ باورهایشان و دفاع از آنها، روش آنها در حل مسائل سیاسی، و رویکردشان در کنار آمدن با شرایط دائما متغیر جهان سیاست است. طبق این تقسیمبندی، ممکن است دو گروه که کاملا به لحاظ محتوای باورهای سیاسی خود مخالف هستند، هر دو شیوهای واحد در حل مسائل سیاسی داشته باشند. یا به عکس، دو گروهی که به لحاظ محتوای فکری نزدیکاند، بهلحاظ شیوه حل مسائل سیاسی بسیار دور از هم باشند.
اگر این نگاه معطوف به روش را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "اعتدال" معنا پیدا میکند. نیروی سیاسی معتدل، فارغ از اینکه راست، میانه یا چپ باشد، اهل "تعدیل" است. و تعدیل در این معنای فنی یعنی نوعی سبک سیاستورزی که در آن، حداکثر تلاش صورت میگیرد تا میان منافع، گروهها و قدرتهای مختلف تعادل برقرار شود.
نیروی سیاسی معتدل، برخلاف نیروی سیاسی افراطی و متعصب، تکبعدی نیست؛ همواره به مجموعه عوامل دخیل نگاهی چندبعدی دارد؛ و میکوشد با رویکردی کثرتگرایانه تعادل را میان ایدهها، منافع و نیروهای اجتماعی برقرار کند. نیروی سیاسی معتدل از دادن و گرفتن امتیاز، از مصالحه و مذاکره، و از خاکستری دیدن امور ترسی ندارد. او امور را به خیر و شر مطلق تقسیم نمیکند، و با اینکه آرمان و هدفی سیاسی دارد و حاضر است برای رسیدن به آن هزینه دهد، چانهزنی بر سر امور و یافتن بهترین و کمهزینهترین راه را با کسب بیشترین اجماع گناه نمیشمارد.
برخلاف میانهروی که در فضیلت بودن آن تردید وجود دارد، اعتدال از نظر بسیاری از متفکران سیاسی فضیلت است.
در ماهها و سالهای پیش از جنگ اخیر، وقتی با انواع و اقسام راههای شناختی و تبلیغاتی و سیاسی راه رسیدن به جنگ در اذهان شهروندان در حال هموارسازی بود، گروهی از فعالان و تحلیلگران داخلی و خارجی هر نوع اعتدالی را در صحنه سیاسی هدف قرار دادند. آنان با پیش کشیدن مفهوم "وسطباز" (کسی که بهنحوی موضعگیری میکند که هر کدام از دو طرف ماجرا پیروز شد، سر او بیکلاه نماند) تلاش کردند هر کسی را که رویکردی افراطی و دوقطبی به موضوعات ندارد وسطباز معرفی کنند و بعد او را با انواع برچسبها از صحنه به در کنند.
از مدتها پیش در گفتار سیاسی چنین جا افتاد که اعتدالگرایی همان اصلاحطلبی است و چون طبق شعار "اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، داستان اصلاحطلبی سیاسی به انتها رسیده است، پس اعتدالگرایی هم محلی از اعراب ندارد.
در این خط تبلیغی و فکری، گویی فرض بر این است که هر نیروی فعال داخلی، از زندانی سیاسی گرفته تا هنرمند و کنشگر مرزی و ...، بهصرف اینکه موضعی افراطی ندارد، لکهدار و معیوب و وسطباز است و تنها گزینه قابلدفاع افراطگرایی است. این خط تبلیغاتی و شناختی سبب شد صحنه بیش از پیش به دست افراطگرایان بیفتد. طبیعی است که در چنین محیط قطبیشدهای، احتمال رخ دادن جنگ و کینهجویی بیشتر میشود.
هدفگیری و ترور برخی نیروهای معتدل در خلال جنگ اخیر نیز نشان داد که امریکا و اسرائیل آگاهانه سعی در خالی کردن صحنه از نیروهای معتدل دارند. در غیاب نیروهای معتدل، مذاکره و مصالحه و یافتن راهحلهای سیاسی که در کنار مقاومت نظامی لازمه برونرفت از وضعیت فعلی است، در حکم زیر پا گذاشتن ارزشها تلقی خواهد شد.
از اصلاحطلبی در مقام گرایشی سیاسی در ایران راضی باشیم یا ناراضی، و آن را شکستخورده بدانیم یا نه، یکی دانستن اعتدالگرایی با اصلاحطلبی خلطی مهم است. میتوان چپ معتدل، راست معتدل، اصلاحطلب معتدل یا محافظهکار معتدل بود. تقویت رویکرد اعتدالی در فضای سیاسی جامعه نه تنها تعارضی با دفاع نظامی ندارد، بلکه میتواند مکمل آن باشد و به کشور اجازه دهد در لحظه درست از داشتههایش در عرصه نظامی بیشترین بهرهبرداری سیاسی را انجام دهد.
از ایبنا
@neocritic
👍7
Critic l مریم نصر
وسط ـ باز! حسین شیخ رضایی گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.…
به تفکیک میانهروی از اعتدال در کتاب افراطگرایی؛ تحلیلی فلسفی، نوشته قاسم کسام، ترجمه حسین شیخرضایی، نشر کرگدن، ۱۴۰۴ اشاره شده است.
@neocritic
@neocritic
👍3
✍🏻
سلاح کشتارجمعی
باتری لپتاپم دیماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار.
صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خوابآلود لپتاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایلها شدم و خیلی سریع...دیدهاید چطور ناگهان باتری آدم خالی میکند و خاموش میشود؟
نمیشود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتابها را بررسی کنم. به کتابهای جدید نیاز دارم. خیلی توهینآمیز است برای فلسفه و کتابها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگطلبی که خارج از ایران شبها خوب میخوابند و روزها سر کارند پشت لپتاپهای باتریدارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده.
فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغهای رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمیکنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما میفروختند و دل میسوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده باشند.
(نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات)
جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدمها میکند که بمب اتم با بدنها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است.
در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گستردهای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگشان را پر کرده است.
صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشمها را کور و گوشها را کر میکند.
پژوهش درباره گاندی هم نمیتواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمیتواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانوادهات موضوع تحقیر رسانهها شدید، ولی بهوقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجیهای قربانی تنگنظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورتهای ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که میخواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوعالکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبهنامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانیکه زن و بچهاش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حسابهای بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیتاش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر...
احتمالا از عظمت آنکه رغم همه اینها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده.
ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطبنما وطن است» نیست که با استدلال و حماسهسرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدمها با هم متفاوت است... دلبستگیها و دلبریدگیهایشان هم.
دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آیندهای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟
چای سرد شد...
@neoritic
سلاح کشتارجمعی
باتری لپتاپم دیماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار.
صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خوابآلود لپتاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایلها شدم و خیلی سریع...دیدهاید چطور ناگهان باتری آدم خالی میکند و خاموش میشود؟
نمیشود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتابها را بررسی کنم. به کتابهای جدید نیاز دارم. خیلی توهینآمیز است برای فلسفه و کتابها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگطلبی که خارج از ایران شبها خوب میخوابند و روزها سر کارند پشت لپتاپهای باتریدارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده.
فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغهای رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمیکنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما میفروختند و دل میسوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده باشند.
(نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات)
جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدمها میکند که بمب اتم با بدنها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است.
در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گستردهای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگشان را پر کرده است.
صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشمها را کور و گوشها را کر میکند.
پژوهش درباره گاندی هم نمیتواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمیتواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانوادهات موضوع تحقیر رسانهها شدید، ولی بهوقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجیهای قربانی تنگنظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورتهای ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که میخواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوعالکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبهنامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانیکه زن و بچهاش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حسابهای بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیتاش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر...
احتمالا از عظمت آنکه رغم همه اینها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده.
ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطبنما وطن است» نیست که با استدلال و حماسهسرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدمها با هم متفاوت است... دلبستگیها و دلبریدگیهایشان هم.
دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آیندهای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟
چای سرد شد...
@neoritic
👍32👎4
✍🏻
شما اگر اهل نوشتن باشید، بهویژه در شبکههای اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحتتر تشخیص میدهید اگر نویسنده داشته گریه میکرده موقع نوشتن متن.
کلمات برخی از تحلیلهایی که این چند روز میخوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.
میبینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیشتر میرود از زبان رسمی فاصله میگیرد، کلماتش از رسمیت میافتند و میغلتد به قربانصدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.
قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابانها و خانههایش، قربان صدقه کتابهای سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطیهای باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستونهای چهلستون ... پیداست اشکها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.
@neocritic
شما اگر اهل نوشتن باشید، بهویژه در شبکههای اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحتتر تشخیص میدهید اگر نویسنده داشته گریه میکرده موقع نوشتن متن.
کلمات برخی از تحلیلهایی که این چند روز میخوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.
میبینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیشتر میرود از زبان رسمی فاصله میگیرد، کلماتش از رسمیت میافتند و میغلتد به قربانصدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.
قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابانها و خانههایش، قربان صدقه کتابهای سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطیهای باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستونهای چهلستون ... پیداست اشکها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.
@neocritic
👍54👎3
.
سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده
@neocritic
[ایده] اسرائیل نفرینی است بر دوش جهان... گویی طرحی درکار بوده باشد، همه چیز آلوده و پلید میگردد، تا به روشنی تمام نشان داده شود که: بنگرید! اینک شر!
سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده
@neocritic
👍37👎5
✍🏻
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
کیف بقا
دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزلشان را زده بودند و شیشهها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بیپناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیههایی را تکرار کردم که داشت دست به دست میشد: بنزین بزن، آب بردار، گوشیها و لپتاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیتنامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.
تا نیمه شب خبر میدیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.
[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]
فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم میداد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نهها. «کیف بقا» که باید در محکمترین و دم دستترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمکهای اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی میآید زیر آوار!
صبحِ بعد از آتشبس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و میگذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از ارادههای ما بر قلب زندگیهای مان مینشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روانمان را با عیان کردن بیقدرتی شکنجه میکرد.
انگار وصیت آن دوست یا خردهریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانیمان بود. حتی اصرار به دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.
مقاومت ارادههای انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و ارادههای بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.
@neocritic
👍35
✍🏻
دیروز بعد از چهل روز، از پلهها که پایین میرفتم لرز خفیفی داشتم. آخرین خاطرهام از مترو مربوط به ۹ اسفند و هروله آدمها بود برای رسیدن به عزیزانشان در شهری که از ترافیک قفل شده و در واگنهایی که تراکم و هجوم جمعیت اجازه نمیداد درهایش بسته شود و قطار حرکت کند.
دیروز هم مترو شلوغ بود. بیشتر جمعیت زنان چادری بودند با کودکانشان، پرچم و پوستر و تسبیح به دست. جمعیت بزرگی که چون اغلب جلوی چشم ما نیستند خیال میکنیم کماند. زنهایی که چه شاغل و چه خانهدار عموماً خودشان را وقف خانواده و کارهای فرهنگی در حلقههای همفکر کردهاند. معمولا تفریحاتشان خانوادگی است و دورهمیهایشان به بهانههای مذهبی. حضور پررنگ عمومی آنها عموماً در انتخابات دیده میشود و مراسم مذهبی و تجمعات حکومتی. میشنیدمشان. در جریان اخبار بودند و تحلیلهای منسجمی هم داشتند. نگرانی محوری تاثیر «آتشبس» بود و اختلاف نظرشان تاثیر آن بر انسجام نیروهای انقلاب.
یکی بلند درخواست صلوات بلند کرد. جز همان خانمها کسی اجابتش نکرد. ماسک بهصورت داشت، ولی از حالت چشمانش به نظرم رسید دلسرد شد.
۰۰۰
به دوستانم رسیدم. دوستم درباره «کیف بقا» پرسید و اینکه بهت نمیاد مقید باشی به «انواع کیف». برایش تعریف کردم صبح روز دوم جنگ صدای جیغهای جانخراشی ما را از جا پراند. کسی همه زنگهای ساختمان را پشت سرهم فشار میداد، بارها و بارها. وسط کوچه جیغ میکشید و کلمات نامفهومی برزبان میآورد و دوباره زنگ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید خانه را تخلیه کنیم و خودم را سرزنش کردم چرا کیفی نبستم برای خروج اضطراری. این بود که انواع کیفها مهم شد.
(آیفون را که برداشتم متوجه شدم ناسزا میگوید. مدتی که گذشت و خبری نشد روی پشتبام رفتم و جمعیت زنان و مردان سیاهپوشی را دیدم که سمت مترو میروند. حدس زدم کسی از پنجره یکی از ساختمانها اهانتی کرده که چنان واکنشی داشته است.)
...
خیابانهای مرکز شهر شلوغ بود. آدمها و ماشینها و عکسها و پرچمها. زنی با حجاب اختیاری کنار ما ایستاده بود. بلند پشت تلفن گفت «باز صدای عرعر اینا بلند شد... صدات نمیاد». به دوستم گفتم «عجیبه فراگیری استفاده از لفظ «عر عر» برای تجمعات خیابانی». پوزخند زد. گفت «معلومه اینترنشنال نمیبینیا. کاری که صداوسیما برای اونها میکنه اینترنشنال برای اینا انجام میده. از ایجاد اولویت تا ساخت سریع توجیه تا ساختن کلمه و ترکیبات تازه! میلیونها آدم هم این وسط گرفتار جنگ و عذاب و تناقض و اختلاف خانوادگی و...»
...
ظاهراً رسالت اصلی رسانهها شده توسعه «فرهنگ نفرت» در دو جامعه موازی در ایران. اینترنت هم که نیست، دانشگاهیان مستقل هم که پیشاپیش در هردوجبهه نامعتبر شدهاند؛ با خیال آسوده دیگریسازی، سادهسازی، کلیشهسازی، عادیسازی و جاری کردن نفرت و خشونت در کلمات و رفتارهای زندگی روزمره میان میلیونها مردمی که ناگزیر و در هر صورت باید باهم و درکنار هم زندگی کنند.
@neocritic
دیروز بعد از چهل روز، از پلهها که پایین میرفتم لرز خفیفی داشتم. آخرین خاطرهام از مترو مربوط به ۹ اسفند و هروله آدمها بود برای رسیدن به عزیزانشان در شهری که از ترافیک قفل شده و در واگنهایی که تراکم و هجوم جمعیت اجازه نمیداد درهایش بسته شود و قطار حرکت کند.
دیروز هم مترو شلوغ بود. بیشتر جمعیت زنان چادری بودند با کودکانشان، پرچم و پوستر و تسبیح به دست. جمعیت بزرگی که چون اغلب جلوی چشم ما نیستند خیال میکنیم کماند. زنهایی که چه شاغل و چه خانهدار عموماً خودشان را وقف خانواده و کارهای فرهنگی در حلقههای همفکر کردهاند. معمولا تفریحاتشان خانوادگی است و دورهمیهایشان به بهانههای مذهبی. حضور پررنگ عمومی آنها عموماً در انتخابات دیده میشود و مراسم مذهبی و تجمعات حکومتی. میشنیدمشان. در جریان اخبار بودند و تحلیلهای منسجمی هم داشتند. نگرانی محوری تاثیر «آتشبس» بود و اختلاف نظرشان تاثیر آن بر انسجام نیروهای انقلاب.
یکی بلند درخواست صلوات بلند کرد. جز همان خانمها کسی اجابتش نکرد. ماسک بهصورت داشت، ولی از حالت چشمانش به نظرم رسید دلسرد شد.
۰۰۰
به دوستانم رسیدم. دوستم درباره «کیف بقا» پرسید و اینکه بهت نمیاد مقید باشی به «انواع کیف». برایش تعریف کردم صبح روز دوم جنگ صدای جیغهای جانخراشی ما را از جا پراند. کسی همه زنگهای ساختمان را پشت سرهم فشار میداد، بارها و بارها. وسط کوچه جیغ میکشید و کلمات نامفهومی برزبان میآورد و دوباره زنگ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید خانه را تخلیه کنیم و خودم را سرزنش کردم چرا کیفی نبستم برای خروج اضطراری. این بود که انواع کیفها مهم شد.
(آیفون را که برداشتم متوجه شدم ناسزا میگوید. مدتی که گذشت و خبری نشد روی پشتبام رفتم و جمعیت زنان و مردان سیاهپوشی را دیدم که سمت مترو میروند. حدس زدم کسی از پنجره یکی از ساختمانها اهانتی کرده که چنان واکنشی داشته است.)
...
خیابانهای مرکز شهر شلوغ بود. آدمها و ماشینها و عکسها و پرچمها. زنی با حجاب اختیاری کنار ما ایستاده بود. بلند پشت تلفن گفت «باز صدای عرعر اینا بلند شد... صدات نمیاد». به دوستم گفتم «عجیبه فراگیری استفاده از لفظ «عر عر» برای تجمعات خیابانی». پوزخند زد. گفت «معلومه اینترنشنال نمیبینیا. کاری که صداوسیما برای اونها میکنه اینترنشنال برای اینا انجام میده. از ایجاد اولویت تا ساخت سریع توجیه تا ساختن کلمه و ترکیبات تازه! میلیونها آدم هم این وسط گرفتار جنگ و عذاب و تناقض و اختلاف خانوادگی و...»
...
ظاهراً رسالت اصلی رسانهها شده توسعه «فرهنگ نفرت» در دو جامعه موازی در ایران. اینترنت هم که نیست، دانشگاهیان مستقل هم که پیشاپیش در هردوجبهه نامعتبر شدهاند؛ با خیال آسوده دیگریسازی، سادهسازی، کلیشهسازی، عادیسازی و جاری کردن نفرت و خشونت در کلمات و رفتارهای زندگی روزمره میان میلیونها مردمی که ناگزیر و در هر صورت باید باهم و درکنار هم زندگی کنند.
@neocritic
👍25
✍🏻
نجات
یکی از دوستانم یادداشتی برایم فرستاد از نویسندهای خارج از کشور که با توجه به خسارات و تلفات سنگین جنگ از ایرانیان خارج از کشور خواسته بود به شیوههایی جز جنگ برای «نجات ایران» بیاندیشند.
سالهاست متهم میشوم به قطبیسازی میان داخلنشین و خارج نشین. پس همین ابتدا بگویم شمار خوبی ایرانی موفق خارج از کشور میشناسم که افتخار میکنم بگویم ایران را در ایدهها و اندیشههایی که بیانشان اینجا با محدودیت مواجه است، در قالب اندیشه و ادب و هنر، پرورانده و پاس داشتهاند. آنها به چشم من امتداد و اعتبار ایراناند در هر نقطه جهان که باشند.
ولی درمورد نسخههای «نجات» آدمهای رسانهای، بعد از همه آنچه در مسیر این جنگ خانمان برانداز بر ما میگذرد، هولی که درپیش است و حجم ویرانی که به برکت قطعی اینترنت حتی خبرش هم به شما نرسید...خودتان کلاهتان را قاضی کنید.
میخواهید از راه دور ما را «نجات» بدهید؟ چطور؟ پیشنهادهای خشونتپرهیز آن نوشته همه از مسیر سیاه کردن چهره کشور نزد رسانهها و دولتهای خارجی میگذشت.
ما که از شما تقاضای نجات نکردیم و اگر بمب و موشک بگذارد، مایوس و امیدوار داریم در مسیری که فکر میکنیم درست است پیش میرویم، ولی آیا این خود شما نیستید که مدام شکایت میکنید غربیان خیال میکنند ما بیابانگرد و شتر سواریم؟ بپذیریم بخشی از این نگاه محصول تلاشهای مشابه برای نجات ماست.
شما نیستید که هر بار شکایت میکنید چرا هنر، ورزش و بالاتر از همه دانش و دانشگاه سیاسی شده؟ صرف نظر از اینکه چه چیزی سیاسی است و چه چیزی سیاسی نیست، فکر نمیکنید بخشی از بدبینیهای شدید نسبت به هر حرکت فراملی در حوزههای غیر سیاسی، هم در داخل کشور و هم بیرون از آن مرهون همین طرحهای «نجاتبخش» خارجی است؟ مشکلات و محرومیتهای داخلی بهکنار، طرحهای نجاتبخش روز به روز امکان تحرک و تحصیل و پژوهش ایرانیان در داخل و خارج از کشور را محدودتر کرده است.
نجاتِ شما همه پلهایی که خودتان از آن عبور کردهاید تا «نجات» پیدا کنید خراب کرده برای بقیه.
از تلاش برای تشدید تحریمهای بینالمللی تا به خطر انداختن ماحصل بسیاری از تلاشهای مدنی در ایران تا همین جنگ اخیر همگی مراحلی از همین طرح «نجات» نبوده است؟ چند دهه است فشار را بیشتر و بیشتر خواستهای بدون اینکه حساب کنید استخوان چه کسانی درحال خردشدن است. فکر نمیکنید بعد از اینهمه کمک به مردم ایران، شاید بد نباشد پیش از اندیشیدن به هر طرح جایگزین برای «نجات» ما، نفسی بکشید، آبی بخورید و درباره جایگاه و اعتبار خودتان و امکان «نجات» از راه دور تردید کنید؟
@neocritic
نجات
یکی از دوستانم یادداشتی برایم فرستاد از نویسندهای خارج از کشور که با توجه به خسارات و تلفات سنگین جنگ از ایرانیان خارج از کشور خواسته بود به شیوههایی جز جنگ برای «نجات ایران» بیاندیشند.
سالهاست متهم میشوم به قطبیسازی میان داخلنشین و خارج نشین. پس همین ابتدا بگویم شمار خوبی ایرانی موفق خارج از کشور میشناسم که افتخار میکنم بگویم ایران را در ایدهها و اندیشههایی که بیانشان اینجا با محدودیت مواجه است، در قالب اندیشه و ادب و هنر، پرورانده و پاس داشتهاند. آنها به چشم من امتداد و اعتبار ایراناند در هر نقطه جهان که باشند.
ولی درمورد نسخههای «نجات» آدمهای رسانهای، بعد از همه آنچه در مسیر این جنگ خانمان برانداز بر ما میگذرد، هولی که درپیش است و حجم ویرانی که به برکت قطعی اینترنت حتی خبرش هم به شما نرسید...خودتان کلاهتان را قاضی کنید.
میخواهید از راه دور ما را «نجات» بدهید؟ چطور؟ پیشنهادهای خشونتپرهیز آن نوشته همه از مسیر سیاه کردن چهره کشور نزد رسانهها و دولتهای خارجی میگذشت.
ما که از شما تقاضای نجات نکردیم و اگر بمب و موشک بگذارد، مایوس و امیدوار داریم در مسیری که فکر میکنیم درست است پیش میرویم، ولی آیا این خود شما نیستید که مدام شکایت میکنید غربیان خیال میکنند ما بیابانگرد و شتر سواریم؟ بپذیریم بخشی از این نگاه محصول تلاشهای مشابه برای نجات ماست.
شما نیستید که هر بار شکایت میکنید چرا هنر، ورزش و بالاتر از همه دانش و دانشگاه سیاسی شده؟ صرف نظر از اینکه چه چیزی سیاسی است و چه چیزی سیاسی نیست، فکر نمیکنید بخشی از بدبینیهای شدید نسبت به هر حرکت فراملی در حوزههای غیر سیاسی، هم در داخل کشور و هم بیرون از آن مرهون همین طرحهای «نجاتبخش» خارجی است؟ مشکلات و محرومیتهای داخلی بهکنار، طرحهای نجاتبخش روز به روز امکان تحرک و تحصیل و پژوهش ایرانیان در داخل و خارج از کشور را محدودتر کرده است.
نجاتِ شما همه پلهایی که خودتان از آن عبور کردهاید تا «نجات» پیدا کنید خراب کرده برای بقیه.
از تلاش برای تشدید تحریمهای بینالمللی تا به خطر انداختن ماحصل بسیاری از تلاشهای مدنی در ایران تا همین جنگ اخیر همگی مراحلی از همین طرح «نجات» نبوده است؟ چند دهه است فشار را بیشتر و بیشتر خواستهای بدون اینکه حساب کنید استخوان چه کسانی درحال خردشدن است. فکر نمیکنید بعد از اینهمه کمک به مردم ایران، شاید بد نباشد پیش از اندیشیدن به هر طرح جایگزین برای «نجات» ما، نفسی بکشید، آبی بخورید و درباره جایگاه و اعتبار خودتان و امکان «نجات» از راه دور تردید کنید؟
@neocritic
👍28👎5
✍🏻
شما تا بحال فروشندگی کردهاید؟ فکر میکنم همه باید فروشندگی را تجربه کنیم. من هم کتاب فروختهام هم لباس. برای همین شدت خستگی فروشندههای مترو، بعد از تلاششان برای با حوصله ماندن، تکرار کردن، توضیح دادن و فروش نداشتن را از لرزش گوشه لبهایشان میفهمم. قبل از اینکه یکیشان بگوید از شش صبح سر پا هستم و فروشی نداشتم. قبل از اینکه ببینم یکی زیر گوش آن یکی زمزمه میکند «مگه نگفتند ۵۰ درصد برن سر کار پس کو؟». قبل از اینکه دختری که گلهای مصنوعیاش را بقیمت تابستان میفروشد دستهای ۱۵۰ تومان، بغض کند از درخواست تخفیف.
...
دم مترو از جوان صاحب چرخدستی که همیشه سبزی میخرم پرسیدم «چرا فلفل نداری؟» گفت «تا تکلیف معلوم نشه هیچی جز سبزی روز نمیارم، نه گوجه گیلاسی، نه سیر، نه فلفل... اون شنبه که جنگ شد دوازده میلیون سرمایهام گندید.» گمانم از قیافهام فکر کرد جدی نگرفتم. با آشفتگی و شمرده تکرار کرد «دوازده میلیونها...از سرمایه...گندید»
...
پسر جوان راننده اسنپ که موهای فرفریاش را گوجه بسته بود صبح بیمقدمه گفت «این مملکت دیگه به جوانی من مملکت نمیشه... اسرائیل نمیگذاره... حتی اگه توافق کنیم هم تا همینها را بسازیم بشیم یکماه پیش من پیر شدم... با تحریم...اسرائیل نمیگذاره ما مملکت بشیم...»
...
میگویند آدمها، اقوام و ملتهایی که حیثیت و هویت خودشان را به چیزهایی گره بزنند که مستقل از اراده آنهاست خیلی بیشتر خشمگین میشوند و هزینه میدهند/ میتراشند بابت این خشم.
بالا نگاه داشتن پرچم استکبارستیزی، در کنار شرف و عزت ملی آرمان مهمی است، ولی این سکه روی دیگری هم دارد که قیمتیاش میکند و آن محافظت از امکان زندگی معمولی با عزت برای آدمهای عادی روزمزدی است که هر ساعت مضطربند اصل سرمایهشان بگندد در جوانی.
چرا این را نوشتم؟
دیدم شعار «مرگ بر قالیباف» هم به «مرگ بر ظریف» و «مرگ بر اسرائیل» اضافه شده. فکر کردم احتمالا آنها که دارند فهرست شعارها را بلندتر میکنند هیچ وقت فروشندگی نکردهاند.
@neocritic
شما تا بحال فروشندگی کردهاید؟ فکر میکنم همه باید فروشندگی را تجربه کنیم. من هم کتاب فروختهام هم لباس. برای همین شدت خستگی فروشندههای مترو، بعد از تلاششان برای با حوصله ماندن، تکرار کردن، توضیح دادن و فروش نداشتن را از لرزش گوشه لبهایشان میفهمم. قبل از اینکه یکیشان بگوید از شش صبح سر پا هستم و فروشی نداشتم. قبل از اینکه ببینم یکی زیر گوش آن یکی زمزمه میکند «مگه نگفتند ۵۰ درصد برن سر کار پس کو؟». قبل از اینکه دختری که گلهای مصنوعیاش را بقیمت تابستان میفروشد دستهای ۱۵۰ تومان، بغض کند از درخواست تخفیف.
...
دم مترو از جوان صاحب چرخدستی که همیشه سبزی میخرم پرسیدم «چرا فلفل نداری؟» گفت «تا تکلیف معلوم نشه هیچی جز سبزی روز نمیارم، نه گوجه گیلاسی، نه سیر، نه فلفل... اون شنبه که جنگ شد دوازده میلیون سرمایهام گندید.» گمانم از قیافهام فکر کرد جدی نگرفتم. با آشفتگی و شمرده تکرار کرد «دوازده میلیونها...از سرمایه...گندید»
...
پسر جوان راننده اسنپ که موهای فرفریاش را گوجه بسته بود صبح بیمقدمه گفت «این مملکت دیگه به جوانی من مملکت نمیشه... اسرائیل نمیگذاره... حتی اگه توافق کنیم هم تا همینها را بسازیم بشیم یکماه پیش من پیر شدم... با تحریم...اسرائیل نمیگذاره ما مملکت بشیم...»
...
میگویند آدمها، اقوام و ملتهایی که حیثیت و هویت خودشان را به چیزهایی گره بزنند که مستقل از اراده آنهاست خیلی بیشتر خشمگین میشوند و هزینه میدهند/ میتراشند بابت این خشم.
بالا نگاه داشتن پرچم استکبارستیزی، در کنار شرف و عزت ملی آرمان مهمی است، ولی این سکه روی دیگری هم دارد که قیمتیاش میکند و آن محافظت از امکان زندگی معمولی با عزت برای آدمهای عادی روزمزدی است که هر ساعت مضطربند اصل سرمایهشان بگندد در جوانی.
چرا این را نوشتم؟
دیدم شعار «مرگ بر قالیباف» هم به «مرگ بر ظریف» و «مرگ بر اسرائیل» اضافه شده. فکر کردم احتمالا آنها که دارند فهرست شعارها را بلندتر میکنند هیچ وقت فروشندگی نکردهاند.
@neocritic
👍35
Critic l مریم نصر
. [ایده] اسرائیل نفرینی است بر دوش جهان... گویی طرحی درکار بوده باشد، همه چیز آلوده و پلید میگردد، تا به روشنی تمام نشان داده شود که: بنگرید! اینک شر! سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده @neocritic
✍🏻
توصیه میکنند برای محافظت از سلامت روان خودتان در شرایط اضطرار سعی کنید به روال (روتین) روزانه پایبند بمانید. از خواب و بیداری گرفته تا کار و مطالعه و ورزش و خودمراقبتی. با این کار ذهن پیام امنیت دریافت میکند و بدن میشنود که «همه چیز تحت کنترل است».
از قول پروست میخواندم عادتها باعث شده ما «واقعیت زندگی» را فراموش کنیم. برای همین رمان میخوانیم. قصهها باعث میشوند در تماس با تجربه زندگی و خلافآمد عادتهایش باشیم. خودِ زندگی را تجربه کنیم: عشق، فقدان، سوگ، رستگاری، شکست، جنگ، مرگ...قصه، ولو برای چند ساعت علیه فراموشی روزمره مقاومت میکند.
اولین درس کلاس داستاننویسی آقای جزینی همین بود: به طور کلاسیک داستان از روایت عادی عادتها شروع میشود (تعادل اولیه)، به چالشی میخورد (اوج داستان) و با بازگشت به عادتها تمام میشود (تعادل ثانویه). عادتها و آدمهایی که بعد از عبور از «حادثه» همان آدمها و عادتها نیستند و مسیرشان در افق متفاوتی پیش خواهد رفت. چیزهایی اضافه و کم شده به تجربه زندگی که باعث میشود تعادل ثانویه همان تعادل اولیه نباشد.
ما در این محدوده از کره زمین زیاد تعادل را تجربه نمیکنیم. فراموشی با غلبه عادت نمیآید، حاصل موج بعدی حوادث است. ریتم داستانمان تند است. از اوجی به اوج دیگر. مدام در حال «شدن» هستیم. زمین و زمان اجازه عادت کردن و عادی شدن نمیدهد. گرچه امیدوارم بالاخره برسد آن تعادل ثانویه که ماهم فرصت کنیم خودِ دنیادیده و تثبیتشدهمان را با نسخه قبل از خودمان بسنجیم. قبل از پهلوی، قبل از انقلاب، قبل از جنگ، قبل از هفتاد و شش، قبل از هفتاد و هشت، قبل از هشتادوهشت، قبل از نودوهشت، قبل از حرونا، قبل از چهارصد و یک، قبل ازجنگ دوازده روزه چهارصدوچهار، قبل از دیماه چهارصدوچهار، قبل از این جنگ...
اینبار داریم در یک رئالیسم جادویی خشن زندگی میکنیم. در رئالیسم جادویی همه چیز طبیعی به نظر میرسد جز یک چیز، ولی هیچ یک از آدمهای قصه از آن «یک چیز» متعجب نیستند. همه آدمهای داستان جوری رفتار میکنند که انگار آن چیز «عجیب» کاملاً طبیعی است. جادوی سیاه، طبیعیِ غیرطبیعی داستان ما اسرائیل است. تکرار عادت کشتار عامدانه و بیرحمانه انبوه غیرنظامیان توسط اسرائیل چیزی را در جهان تکان نمیدهد. دست کم مادامیکه قربانیان اهل خاورمیانه باشند فقط عدداند.
سیمون وی در نقدی که بر «ایدۀ اسرائیل» نوشت اشاره میکند به داستان کُشتیگرفتن یعقوب با خدا و شکست خداوند از او. به عقیده وی این داستان نمود بارز تکبری است که ایده اسرائیل (قوم برگزیده) به نمایش میگذارد
@neocritic
توصیه میکنند برای محافظت از سلامت روان خودتان در شرایط اضطرار سعی کنید به روال (روتین) روزانه پایبند بمانید. از خواب و بیداری گرفته تا کار و مطالعه و ورزش و خودمراقبتی. با این کار ذهن پیام امنیت دریافت میکند و بدن میشنود که «همه چیز تحت کنترل است».
از قول پروست میخواندم عادتها باعث شده ما «واقعیت زندگی» را فراموش کنیم. برای همین رمان میخوانیم. قصهها باعث میشوند در تماس با تجربه زندگی و خلافآمد عادتهایش باشیم. خودِ زندگی را تجربه کنیم: عشق، فقدان، سوگ، رستگاری، شکست، جنگ، مرگ...قصه، ولو برای چند ساعت علیه فراموشی روزمره مقاومت میکند.
اولین درس کلاس داستاننویسی آقای جزینی همین بود: به طور کلاسیک داستان از روایت عادی عادتها شروع میشود (تعادل اولیه)، به چالشی میخورد (اوج داستان) و با بازگشت به عادتها تمام میشود (تعادل ثانویه). عادتها و آدمهایی که بعد از عبور از «حادثه» همان آدمها و عادتها نیستند و مسیرشان در افق متفاوتی پیش خواهد رفت. چیزهایی اضافه و کم شده به تجربه زندگی که باعث میشود تعادل ثانویه همان تعادل اولیه نباشد.
ما در این محدوده از کره زمین زیاد تعادل را تجربه نمیکنیم. فراموشی با غلبه عادت نمیآید، حاصل موج بعدی حوادث است. ریتم داستانمان تند است. از اوجی به اوج دیگر. مدام در حال «شدن» هستیم. زمین و زمان اجازه عادت کردن و عادی شدن نمیدهد. گرچه امیدوارم بالاخره برسد آن تعادل ثانویه که ماهم فرصت کنیم خودِ دنیادیده و تثبیتشدهمان را با نسخه قبل از خودمان بسنجیم. قبل از پهلوی، قبل از انقلاب، قبل از جنگ، قبل از هفتاد و شش، قبل از هفتاد و هشت، قبل از هشتادوهشت، قبل از نودوهشت، قبل از حرونا، قبل از چهارصد و یک، قبل ازجنگ دوازده روزه چهارصدوچهار، قبل از دیماه چهارصدوچهار، قبل از این جنگ...
اینبار داریم در یک رئالیسم جادویی خشن زندگی میکنیم. در رئالیسم جادویی همه چیز طبیعی به نظر میرسد جز یک چیز، ولی هیچ یک از آدمهای قصه از آن «یک چیز» متعجب نیستند. همه آدمهای داستان جوری رفتار میکنند که انگار آن چیز «عجیب» کاملاً طبیعی است. جادوی سیاه، طبیعیِ غیرطبیعی داستان ما اسرائیل است. تکرار عادت کشتار عامدانه و بیرحمانه انبوه غیرنظامیان توسط اسرائیل چیزی را در جهان تکان نمیدهد. دست کم مادامیکه قربانیان اهل خاورمیانه باشند فقط عدداند.
سیمون وی در نقدی که بر «ایدۀ اسرائیل» نوشت اشاره میکند به داستان کُشتیگرفتن یعقوب با خدا و شکست خداوند از او. به عقیده وی این داستان نمود بارز تکبری است که ایده اسرائیل (قوم برگزیده) به نمایش میگذارد
آیا تراژدی بزرگ همین نیست، با خدا جنگیدن و مغلوب نشدن؟
@neocritic
👍18👎1
Critic l مریم نصر
✍🏻 دیروز بعد از چهل روز، از پلهها که پایین میرفتم لرز خفیفی داشتم. آخرین خاطرهام از مترو مربوط به ۹ اسفند و هروله آدمها بود برای رسیدن به عزیزانشان در شهری که از ترافیک قفل شده و در واگنهایی که تراکم و هجوم جمعیت اجازه نمیداد درهایش بسته شود و قطار…
✍🏻
صدای مدیر ساختمان را شنیدم که در راهرو میگفت: «آب قطعه... دوباره شبها قطع میشه». این را با چنان ذوقی میگفت که انگار دارد خبر خوشی میدهد؛ «مردم برگشتند. شهر دوباره شلوغ شده...باید پمپ را روشن کنیم...». یاد ندارم هیچ وقت کسی از شلوغ شدن تهران بعد از عید ذوق کرده باشد. هرسال غرولند تکراری «کاش دیگه برنگردن، بمونن همون ولایت خودشون». هر سال برای خودشان میخواستند تهران تمیز و خلوت و آب دار را که کوههای برف گرفتهاش پیدا بود با دیوارهای آراسته به بوتههای رز آبشار طلا و درختهای پر از گل گلیسین.
امسال فرق کرده. امسال «دیگری» عزیز شده. حضورش زحمت و مزاحمت نیست. اعتماد است و امنیت. سکوت و خلوتی شهر را میشکند و احساس میکنی کمتر بیپناه و تنهایی. چطور بگویم، گم نشدهای وسط سروصدا و دود و چند میلیون آدم، پیدا شدهای که چقدر زیادید. بودن و ماندن دیگری به جریان افتادن زندگی و رونق کسب و کار است. خواندم تجمعات شبانه هم شلوغتر شده و عکسهای بیشتری از تنوع در پوشش شرکتکنندگان منتشر میشود.
معمولا از یاد میبریم بودنمان چقدر وابسته به حضور دیگری است. در شرایط عادی حضور دیگری وقتی به چشم میآمد که احساس رقابت کنیم، بخواهیم برای خودمان قبیله بسازیم یا دنبال مقصر دم دستی برای همه مشکلات و کمبودها بگردیم.
حالا در این شرایط تاریک با همه هول و وحشتی که دارد، حضور/ غیاب دیگری بینشهایی هم ساخته. وقتی تلاش میکنیم در تاریکی ببینیم، مجبوریم از همه حواس و عواطف استفاده کنیم، جدا از قالبهای پیشساخته. یواش یواش میبینی پنجرههای تازهای در فهمات از «دیگری» باز شد. فهم زندهتری از امتداد حیات خودمان در دیگری، ضرورت وجود دیگری و خوبیهای زندگی با حضور دیگری.
(در شرایط دشوار، حداقل مغز من، شروع به رویاپردازی میکند. رویاپردازی درباره ادامه یافتن همبستگی و بازسازی «ما»ی متکثر، معقول، منعطف و آماده برای استقبال از همه ظرفیتها به نفع مصلحت و خیر عمومی...نشده هیچ بار، ولی نشدنی نیست)
@neocritic
صدای مدیر ساختمان را شنیدم که در راهرو میگفت: «آب قطعه... دوباره شبها قطع میشه». این را با چنان ذوقی میگفت که انگار دارد خبر خوشی میدهد؛ «مردم برگشتند. شهر دوباره شلوغ شده...باید پمپ را روشن کنیم...». یاد ندارم هیچ وقت کسی از شلوغ شدن تهران بعد از عید ذوق کرده باشد. هرسال غرولند تکراری «کاش دیگه برنگردن، بمونن همون ولایت خودشون». هر سال برای خودشان میخواستند تهران تمیز و خلوت و آب دار را که کوههای برف گرفتهاش پیدا بود با دیوارهای آراسته به بوتههای رز آبشار طلا و درختهای پر از گل گلیسین.
امسال فرق کرده. امسال «دیگری» عزیز شده. حضورش زحمت و مزاحمت نیست. اعتماد است و امنیت. سکوت و خلوتی شهر را میشکند و احساس میکنی کمتر بیپناه و تنهایی. چطور بگویم، گم نشدهای وسط سروصدا و دود و چند میلیون آدم، پیدا شدهای که چقدر زیادید. بودن و ماندن دیگری به جریان افتادن زندگی و رونق کسب و کار است. خواندم تجمعات شبانه هم شلوغتر شده و عکسهای بیشتری از تنوع در پوشش شرکتکنندگان منتشر میشود.
معمولا از یاد میبریم بودنمان چقدر وابسته به حضور دیگری است. در شرایط عادی حضور دیگری وقتی به چشم میآمد که احساس رقابت کنیم، بخواهیم برای خودمان قبیله بسازیم یا دنبال مقصر دم دستی برای همه مشکلات و کمبودها بگردیم.
حالا در این شرایط تاریک با همه هول و وحشتی که دارد، حضور/ غیاب دیگری بینشهایی هم ساخته. وقتی تلاش میکنیم در تاریکی ببینیم، مجبوریم از همه حواس و عواطف استفاده کنیم، جدا از قالبهای پیشساخته. یواش یواش میبینی پنجرههای تازهای در فهمات از «دیگری» باز شد. فهم زندهتری از امتداد حیات خودمان در دیگری، ضرورت وجود دیگری و خوبیهای زندگی با حضور دیگری.
(در شرایط دشوار، حداقل مغز من، شروع به رویاپردازی میکند. رویاپردازی درباره ادامه یافتن همبستگی و بازسازی «ما»ی متکثر، معقول، منعطف و آماده برای استقبال از همه ظرفیتها به نفع مصلحت و خیر عمومی...نشده هیچ بار، ولی نشدنی نیست)
@neocritic
👍29
Forwarded from نطقیات
خیلی خیلی تلاش کردم نطقیات را نگه دارم؛ نطقیاتی که تنها ثمرهٔ زندگی خودم میدانم. نطقیاتی که برای سال جدید، سال ۱۴۰۵، کلی برنامه و پروژهٔ تازه تعریف کرده بودم، با چند نفر مفصل مشورت کرده بودم، نوشته بودم و پیشنویس طرحهایش را آماده کرده بودم. حداقل سه پروژهٔ جدید تعریف کرده بودم که هر یک را برای تسهیل آموزش فلسفه بسیار مفید میدانستم.
ساعتها برنامههای آموزشی دانشگاههای معتبر دنیا را خوانده بودم، ساعتها در مورد کاستیهایی آموزش فلسفه، هم برای مخاطب حرفهای و هم مخاطب عمومی علاقهمند، فکر کرده بودم و با خیلی از دوستان خوشفکر مشورت کرده بودم. اکثر صفحات مجازی را بهدقت دیده بودم و تمام وقتم را صرف شناسایی کاستیها و پیداکردن راهحل و برداشتن قدم کوچک صرف کرده بودم. هر جا کتابی در خصوص آموزش فلسفه پیدا میکردم تهیه میکردم و سعی میکردم بخوانم. تقریبا راه را پیدا کرده بودم و بدون توقع داشتیم کار میکردیم. استقلالمان را بدون دریافت ریالی حفظ کرده بودیم و برای این افتخار میکردم. امیدوارم روزی فرصتی بشود تا حداقل این طرحها را بگویم!
تنها دغدغهٔ من عدالت آموزشی و تسهیل آموزش فلسفه و معرفی منابع جدید است که علاقهمندان در ایران فلسفه را با روشها و منابع جدید یاد بگیرند. اگر هشتگ #معرفی_کتاب را بزنید میبینید بسیاری از این کتابها تازه منتشر شده، تهیهٔ این کتابها دشواریهایی را داشت، خرید از واسطهها با مبالغی که بعضاً زیاد بود، هدف این بود که از این طریق خودمان با پژوهشهای جدید فلسفی آشنا بشویم!
فکر میکردم میشود کار کرد، زهی خیال باطل!
بعد از جنگ اول همهچیز به هم خورد. بیش از ۷۰ نفر بدهیهای خود را پرداخت نکردند؛ بدهیهایی بین یک تا چهار میلیون تومان! در پاییز ۱۴۰۴ شبانهروز تلاش میکردم به هر نحوی شده بار بدهی را سبک کنم، اما با بیمهری همان هفتاد و چند نفر، شکست دیگری خوردیم.
دیماه اینترنت دوباره قطع شد؛ باز نزدیک ۲۰ روز قطعی اینترنت و ضربهٔ بزرگ دیگر. دیگر نمیدانستم چه باید کرد. نه شرکتکنندگان دورهها بدهیهای خود را پرداخت میکردند، نه اینترنت و شرایط کشور به وضعیت عادی برمیگشت که بتوانیم کاری پیش ببریم.
وقتی در بهمن اینترنت باز شد، دوباره تلاش کردم نطقیات را احیا کنم. من و نطقیات تنها قربانیان نبودیم؛ همهٔ مخاطبان آسیب دیده بودند. دوستان دیگر هم همین را میگفتند: مخاطبانشان کم شده و تقریباً همه داشتیم نابود میشدیم.
بالاخره گفتیم از صندوق نطقیات — که تقریباً سه سال آن را خردخُرد جمع کرده بودیم — استفاده کنیم. چند نفر از عزیزان و مخاطبان همیشگی هم لطف کردند و مبالغی به صندوق افزودند.
در دی و بهمن فقط حدود یکچهارم درآمد قبل را داشتیم. تصور کنید وضعی را که ماههای قبل داشتم و توضیح میدادم، و بعد در این دو ماه درآمدمان یکچهارم همان هم شد! دیگر واقعاً نمیدانستم چه باید کرد.
جنگ دوم شروع شد و دوباره قطعی اینترنت. این بار بیشترین قطعی اینترنت بود. دیگر چیزی از ما و خیلیهای دیگر باقی نمانده بود.
داشتم فکر میکردم چقدر راحت با اینترنت بازی میکنند؛ چقدر راحت دست نحسشان را روی دکمهٔ قطع اینترنت میگذارند و زندگی میلیونها شهروند را نابود میکنند!
نمیدانم امکانش را خواهم داشت که نطقیات را به شرایط قبل برگردانم یا نه. اما اگر بخواهم خلاصه بگویم: متاسفانه اینجا هیچ کاری نمیشود کرد، هیچ قدمی نمیشود برداشت!
میدانم شنوندهای نیست و کار از این حرفها گذشته، اما باز هم بهعنوان آخرین فریادها میگویم:
شرکتها و کسبوکارهای وابسته به اینترنت نابود شدند، بسیاری، مثل من، که درآمدشان از طریق تدریس در فضای مجازی بود نابود شدند!
ما ماندیم و نرفتیم، چون میخواهیم در این بستر کار کنیم، چون وظیفهٔ خودمان میدانیم بمانیم و کار کنیم، میخواهیم قدمی برای افزایش آگاهی خودمان و مخاطبان عزیز و علاقهمندمان برداریم. میخواهیم یاد بگیریم و یاد بدهیم. فقط میخواهیم نفس بکشیم و زندگی کنیم.
اینترنت را باز کنید؛ ما نابود شدیم.
پاینده ایران، سربلند باد ایرانی!
ارادتمند، محمد توپچی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍16
✍🏻
اشمئزاز
از قدیم رایج بوده که برای نقدِ کوبنده از عبارات و تمثیلهایی استفاده کنند که نحوی حالت «چندش» در مخاطب ایجاد کند. مثل «عرزشی» یا «سطلی» یا «اسهالطلب». دوستی دارم که تکیه کلامش در اشاره به دیاسپورای ایرانی «چاه فاضلاب» است.
اینها فقط توهین نیستند، بلکه بر یک سازوکار عاطفی عمیقتر سوارند. ایجاد حالت «اشمئزاز» در مخاطب از آن پدیدههایی است که پژوهشگران عواطف توجه ویژه به آن نشان دادهاند. در همه فرهنگها کمابیش کار کرده و یکی از ابزارهای موثر در ایجاد فاصله و نفرت بوده است. (مثلاً کاربرد آن درباره زنان جهانی است و چنان فهرست مفصلی را دربرمیگیرد که در هر فرهنگی دائرهالمعارف خاص خودش را دارد. مثل آن جمله که «زنان حیوانات دراز موی و کوتاه عقل...»)
اینکه چرا حالت اشمئزاز در مواجهه با پدیدههای جسمانی و ابعاد حیوانی وجود ما اینطور قدرتمند است، ریشه در چه ترسهای انسانی دارد و تاریخاش به کجاها میرسد، بحث جداگانهای است. آنچه میخواهم به آن اشاره کنم استفاده از «اشمئزاز» در سیاست است.
برای فاصله گذاشتن میان خودمان و دیگران از ایجاد اشمئزاز استفاده میکنیم: «خانه ما را موش گرفته». ما که طبعاً جزو موشها نیستیم و مقصر موشگرفتگی هم که ما نیستیم. این نگاه کمک میکند راحتتر خودمان را جدا کنیم؛ به آن آفتی که مرز روشنی با آن داریم نفرت بورزیم و برای تمیزی طالب محو کامل آن «آلودگی» باشیم.
قبول دارم فرایندهای گزینشهای حاکمیتی و حذفها و طردها کاملاً در خدمت تقویت چنین تصویری قرار داشته، به نحوی که بخش بزرگی از مردم را از دایره «مردم» خارج کرده است. با اینحال، مرزبندیهای قاطع و نفرتساز مثل همین «موشگرفتگی» مشارکت همه ما در قوام این وضعیت را نادیده میگیرد.
این مشارکتها گاه سلبی بوده و گاه ایجابی، ولی گمانم باید بپذیریم ما آنطور که دوست داریم خیال کنیم قربانیان منفعل «کثافتی که به همه خانه زده» نیستیم. کافیست بخواهید به روندهای نادرست و فسادآور در یک کارگاه، کارخانه، اداره، سازمان یا نهاد پایان دهید تا ببینید مقاومتهای ریز و درشت از کجا برمیخیزد و بازوهای پروندهساز طرد و حذف چطور از آستینها بیرون میآید.
@neocritic
اشمئزاز
خانه ما ایران را موش گرفته. کثافتی که به همه جای خانه زده...
از قدیم رایج بوده که برای نقدِ کوبنده از عبارات و تمثیلهایی استفاده کنند که نحوی حالت «چندش» در مخاطب ایجاد کند. مثل «عرزشی» یا «سطلی» یا «اسهالطلب». دوستی دارم که تکیه کلامش در اشاره به دیاسپورای ایرانی «چاه فاضلاب» است.
اینها فقط توهین نیستند، بلکه بر یک سازوکار عاطفی عمیقتر سوارند. ایجاد حالت «اشمئزاز» در مخاطب از آن پدیدههایی است که پژوهشگران عواطف توجه ویژه به آن نشان دادهاند. در همه فرهنگها کمابیش کار کرده و یکی از ابزارهای موثر در ایجاد فاصله و نفرت بوده است. (مثلاً کاربرد آن درباره زنان جهانی است و چنان فهرست مفصلی را دربرمیگیرد که در هر فرهنگی دائرهالمعارف خاص خودش را دارد. مثل آن جمله که «زنان حیوانات دراز موی و کوتاه عقل...»)
اینکه چرا حالت اشمئزاز در مواجهه با پدیدههای جسمانی و ابعاد حیوانی وجود ما اینطور قدرتمند است، ریشه در چه ترسهای انسانی دارد و تاریخاش به کجاها میرسد، بحث جداگانهای است. آنچه میخواهم به آن اشاره کنم استفاده از «اشمئزاز» در سیاست است.
برای فاصله گذاشتن میان خودمان و دیگران از ایجاد اشمئزاز استفاده میکنیم: «خانه ما را موش گرفته». ما که طبعاً جزو موشها نیستیم و مقصر موشگرفتگی هم که ما نیستیم. این نگاه کمک میکند راحتتر خودمان را جدا کنیم؛ به آن آفتی که مرز روشنی با آن داریم نفرت بورزیم و برای تمیزی طالب محو کامل آن «آلودگی» باشیم.
قبول دارم فرایندهای گزینشهای حاکمیتی و حذفها و طردها کاملاً در خدمت تقویت چنین تصویری قرار داشته، به نحوی که بخش بزرگی از مردم را از دایره «مردم» خارج کرده است. با اینحال، مرزبندیهای قاطع و نفرتساز مثل همین «موشگرفتگی» مشارکت همه ما در قوام این وضعیت را نادیده میگیرد.
این مشارکتها گاه سلبی بوده و گاه ایجابی، ولی گمانم باید بپذیریم ما آنطور که دوست داریم خیال کنیم قربانیان منفعل «کثافتی که به همه خانه زده» نیستیم. کافیست بخواهید به روندهای نادرست و فسادآور در یک کارگاه، کارخانه، اداره، سازمان یا نهاد پایان دهید تا ببینید مقاومتهای ریز و درشت از کجا برمیخیزد و بازوهای پروندهساز طرد و حذف چطور از آستینها بیرون میآید.
@neocritic
👍22👎1
✍🏻
فریاد دردمندان لال است
به چشم من احوال، چهره و نگاه آدمهای معمولی در زندگی روزمره خیلی فاصله دارد با تصاویری که رسانهها منعکس میکنند. همین که زمزمه جنگ دوباره بلند شده سایه افتاده روی صورت آدمها. نه آن آدمهایی که شبها در میادین شعار میدهند و تصاویرشان درودیوار شهر و برنامههای تلویزیون را پر کرده. نه آن آدمهایی که با هر ضرب و زور راهی به شبکههای اجتماعی پیدا کرده و مینویسند...نه... منظورم آدمهایی که وارد بحث نمیشوند. آدمهایی که خیالمان راحت است اگر بحثی پیش بیاید، جزو هر دار و دستهای که باشیم، بعد از دوسه تا «استدلال» ما به لکنت میافتند.
آدمهایی که آنقدر «محکم» و «منسجم» نیستند که ما به خودمان زحمت بدهیم با فصاحت و بلاغتی که بلدیم انعکاس بدهیم حرفهایشان را.
آدمهایی که هر گروه بنا به «مصالحی» تشخیص میدهد صدا و فضا به آنان ندهد. آدمهایی که «حساب» نیستند. آنها که دغدغههایشان جزو مقدسات هیچ گروهی نیست.
دغدغهشان جنسهای فروش نرفته، قرض و قسط و اجاره است و برای آموزش و کنترل بچهها در خانه پریشان و مستاصلاند و اینترنت را شاید فقط برای سرگرمی و رها شدن از هجوم اطلاعات مدیریتشده رسانهها بخواهند.
در میانه جنگ و منازعه احتمالا کمتر از هر زمان دیگری «افراد» و رنجهای فردیِ جمعیشان مهم است. گروهها مهم هستند و شورها و شعارها... خشم و نفرت است که مبادله میشود. علاوه بر صدا و سیما و میادین شهر، تمام دیوارهای تهران «دفتر شعار نویسی» شدهاند. توپخانه دشمن هم از طرف دیگر بهراه است و تلویزیونهای خارجی بیوقفه درکارند. روشنفکران هم در این میانه یک، دو، سه اصل، فرع و ...
در میانه این جدیت هولناک، درخواست «توجه» به رنجهای پیشپا افتاده مردم مستاصل مضحک و احساسی به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه تکثر رسانهها هم نتوانسته به رنج صدا دهد. تجربه سالی که گذشت واضحتر از همیشه نشان داد افراد عمدتاً مقهور و مرعوب صداهای بلند میشوند. به ویژه که تامینکننده مالی، کلمات کافی، لنزهای گرانقیمت و شعارهای دهانپرکن هم ندارند. روح این مردم معمولی بدون هیچ صدای قابل اعتنایی زیر چرخدنده دردی که هیچ کنترلی بر آن ندارند له میشود. به قول سیمون وی شنیدن صدای دردمندان نیازمند توجه کامل و سخاتمندانه در سکوت و همدلی است، وگرنه همیشه فریاد دردمندان لال است.
@neocritic
فریاد دردمندان لال است
به چشم من احوال، چهره و نگاه آدمهای معمولی در زندگی روزمره خیلی فاصله دارد با تصاویری که رسانهها منعکس میکنند. همین که زمزمه جنگ دوباره بلند شده سایه افتاده روی صورت آدمها. نه آن آدمهایی که شبها در میادین شعار میدهند و تصاویرشان درودیوار شهر و برنامههای تلویزیون را پر کرده. نه آن آدمهایی که با هر ضرب و زور راهی به شبکههای اجتماعی پیدا کرده و مینویسند...نه... منظورم آدمهایی که وارد بحث نمیشوند. آدمهایی که خیالمان راحت است اگر بحثی پیش بیاید، جزو هر دار و دستهای که باشیم، بعد از دوسه تا «استدلال» ما به لکنت میافتند.
آدمهایی که آنقدر «محکم» و «منسجم» نیستند که ما به خودمان زحمت بدهیم با فصاحت و بلاغتی که بلدیم انعکاس بدهیم حرفهایشان را.
آدمهایی که هر گروه بنا به «مصالحی» تشخیص میدهد صدا و فضا به آنان ندهد. آدمهایی که «حساب» نیستند. آنها که دغدغههایشان جزو مقدسات هیچ گروهی نیست.
دغدغهشان جنسهای فروش نرفته، قرض و قسط و اجاره است و برای آموزش و کنترل بچهها در خانه پریشان و مستاصلاند و اینترنت را شاید فقط برای سرگرمی و رها شدن از هجوم اطلاعات مدیریتشده رسانهها بخواهند.
در میانه جنگ و منازعه احتمالا کمتر از هر زمان دیگری «افراد» و رنجهای فردیِ جمعیشان مهم است. گروهها مهم هستند و شورها و شعارها... خشم و نفرت است که مبادله میشود. علاوه بر صدا و سیما و میادین شهر، تمام دیوارهای تهران «دفتر شعار نویسی» شدهاند. توپخانه دشمن هم از طرف دیگر بهراه است و تلویزیونهای خارجی بیوقفه درکارند. روشنفکران هم در این میانه یک، دو، سه اصل، فرع و ...
در میانه این جدیت هولناک، درخواست «توجه» به رنجهای پیشپا افتاده مردم مستاصل مضحک و احساسی به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه تکثر رسانهها هم نتوانسته به رنج صدا دهد. تجربه سالی که گذشت واضحتر از همیشه نشان داد افراد عمدتاً مقهور و مرعوب صداهای بلند میشوند. به ویژه که تامینکننده مالی، کلمات کافی، لنزهای گرانقیمت و شعارهای دهانپرکن هم ندارند. روح این مردم معمولی بدون هیچ صدای قابل اعتنایی زیر چرخدنده دردی که هیچ کنترلی بر آن ندارند له میشود. به قول سیمون وی شنیدن صدای دردمندان نیازمند توجه کامل و سخاتمندانه در سکوت و همدلی است، وگرنه همیشه فریاد دردمندان لال است.
@neocritic
👍28
Forwarded from نجواگـــر اسبها
تقول: متى نلتقي؟
أقول: بعد عامٍ و حرب.
تقول: و متى تنتهي الحرب؟
أقول: حين نلتقي.
✍🏻: محمود درویش
• چه زمان دیدار خواهیم کرد؟
~ پس از یک سال و یک جنگ.
• و جنگ کِی تمام میشود؟
~ آن هنگام که دیدار کنیم.
۳۰ فروردین ۰۵
•روز پنجاهویکم جنگ
#بند_سرگردان
أقول: بعد عامٍ و حرب.
تقول: و متى تنتهي الحرب؟
أقول: حين نلتقي.
✍🏻: محمود درویش
• چه زمان دیدار خواهیم کرد؟
~ پس از یک سال و یک جنگ.
• و جنگ کِی تمام میشود؟
~ آن هنگام که دیدار کنیم.
۳۰ فروردین ۰۵
•روز پنجاهویکم جنگ
#بند_سرگردان
👍15👎1
✍🏻
جنگ است دیگر!
پیامبران، فیلسوفان، مصلحان و متفکران اغلب بر این نکته توافق دارند که انسان اگر بناست «انسان» باقی بماند باید از «خودش» بیرون بیاید. بیرون بیاید به سمت چیزهای فراتر از خودش، مثلاً چیزهای غیرمادی مثل خداوند یا عقلانیت و یا به سمت سایر انسانها و حتی سایر موجودات روی زمین به طور کلیتر.
بیرون آمدن سخت است و خلاف بسیاری از سائقهای طبیعی و زیستی ما، پس لازم است که انسانها با وعده و وعید «اغوا» شوند.
حتی صادقانهترین و بشردوستانهترین دعوتها برای فرارفتن از خود نیازمند اغواست. شبیه به همین که امروزیها به آن «روایتسازی» یا «قصهگویی» میگویند.
دو قصه بزرگ ما، که در این سالها به نحو بنیادین در برابرهم تعریف شدهاند، و به قول کارشناسان صداوسیما «جنگ روایت» ساختهاند، یکی داستان بزرگی است که هدف نهاییاش تعالی و فرارفتن به سوی عالم معناست. و دیگری روبهسوی بهروزی انسانهای عادی در زندگی روزمره و مادی دارد. اولی ریشههای محکمی در فکر و فرهنگ و باورهای دینی ما دارد. دومی طفلی نوپاست که از دل خستگی مردم جهان بعد از کشتار میلیونی آدمها در جنگهای عالمگیر و درمقابل برترجویی و ستیز دائمی انسان با انسان زاده شده است. ستیزی که به نام «خدا» یا «پیشرفت و عقلانیت» و کام ثروتمندان و قدرتمندان جهان پیش رفته؛ با هزینه جان و مال و زیست مردم عادی.
جنگهای پرهزینه از پی وعدههای زیبا که حتی نزدیک هم نشده به آن خیر و خوبی و حقوق بشر و عدالتی که وعده داده بود.
هر دو روایت با نیتهای مختلف در دست بازیگران قدرت قرار گرفته و دستمایه قانعکردن حامیان و بسیج مردم میشوند. هیچ کدام از این روایتها صرفاً جعلی نیستند. هیچ کدام خالی از آنچه انسان را «انسان» میکند نیستند، ولی مادامیکه در تنازع باهم قرار دارند و به رسمیت شناخته شدن خود را منوط به نفی دیگری میدانند براحتی ابزار دست جنگطلبان میشوند. (اسم یک گروه میشود «متوهمان آخرالزمانی» که تراپی لازم دارند و باید فرستادشان تیمارستان و اسم گروه دیگر «حامیان زندگی حیوانی» که باید فرستادشان طویله.)
برای همین صدا و سیمای رسمی که از بودجه عمومی تغذیه میکند، علیرغم همه انتقادات دلسوزان، حاضر نیست هیچ صدا یا تصویری خلاف داستان ساده خودش نشان دهد مبادا روایت خطیای که ساخته را خراب کند. تازگی بدتر هم شده که چون «جنگ است دیگر!»
از آن طرف «جنگ مرحمتی» شازده و دوستان را درنظر بگیرید. مگر میشود به اسم زندگیخواهی و برای دفاع از زندگی معمولی خواهان جنگ شد؟ برای تجاوز و کشتار و ترور رقصید؟
دمودستگاه اغوای «بشردوستانه» چنان کرد که شد.
همان رویکردی که در داخل کشور سرکوب شده و نگران بهروزی زندگی روزمره مردم معمولی است و میخواست اشتیاق عشق را از آسمان به سمت زمین بگرداند و مخالف اعدام و کشتار است، همان که میخواهد زیبایی هنر و آزادیهای مدنی را درمیان مردم ترویج کند تا همزیستی محترمانه ممکن شود...
همان در دست وکلای خودخوانده که میخواهند با موشکباران ما را به بهشت ببرند (این بار بهشت زمینی) خیلی راحت در برابر بمباران مدرسه و بیمارستان و دانشگاه و زیرساخت و مراکز تحقیقاتی و ترورهای وحشیانه سیاستمداران و نظامیان همراه با خانوادهها و فامیل و همسایههایشان، قانع و ساکت شد که «خب جنگ است دیگر!».
درعین حال بیوقفه ادامه میدهد و دغدغه «زندگی معمولی» را با اعتراض به تورم هولناک، نقض مالکیت خصوصی، قطعی اینترنت و فضای امنیتی کشور با چنان هیاهویی دنبال میکند توگویی «جنگ نیست دیگر!»
@neocritic
جنگ است دیگر!
پیامبران، فیلسوفان، مصلحان و متفکران اغلب بر این نکته توافق دارند که انسان اگر بناست «انسان» باقی بماند باید از «خودش» بیرون بیاید. بیرون بیاید به سمت چیزهای فراتر از خودش، مثلاً چیزهای غیرمادی مثل خداوند یا عقلانیت و یا به سمت سایر انسانها و حتی سایر موجودات روی زمین به طور کلیتر.
بیرون آمدن سخت است و خلاف بسیاری از سائقهای طبیعی و زیستی ما، پس لازم است که انسانها با وعده و وعید «اغوا» شوند.
حتی صادقانهترین و بشردوستانهترین دعوتها برای فرارفتن از خود نیازمند اغواست. شبیه به همین که امروزیها به آن «روایتسازی» یا «قصهگویی» میگویند.
دو قصه بزرگ ما، که در این سالها به نحو بنیادین در برابرهم تعریف شدهاند، و به قول کارشناسان صداوسیما «جنگ روایت» ساختهاند، یکی داستان بزرگی است که هدف نهاییاش تعالی و فرارفتن به سوی عالم معناست. و دیگری روبهسوی بهروزی انسانهای عادی در زندگی روزمره و مادی دارد. اولی ریشههای محکمی در فکر و فرهنگ و باورهای دینی ما دارد. دومی طفلی نوپاست که از دل خستگی مردم جهان بعد از کشتار میلیونی آدمها در جنگهای عالمگیر و درمقابل برترجویی و ستیز دائمی انسان با انسان زاده شده است. ستیزی که به نام «خدا» یا «پیشرفت و عقلانیت» و کام ثروتمندان و قدرتمندان جهان پیش رفته؛ با هزینه جان و مال و زیست مردم عادی.
جنگهای پرهزینه از پی وعدههای زیبا که حتی نزدیک هم نشده به آن خیر و خوبی و حقوق بشر و عدالتی که وعده داده بود.
هر دو روایت با نیتهای مختلف در دست بازیگران قدرت قرار گرفته و دستمایه قانعکردن حامیان و بسیج مردم میشوند. هیچ کدام از این روایتها صرفاً جعلی نیستند. هیچ کدام خالی از آنچه انسان را «انسان» میکند نیستند، ولی مادامیکه در تنازع باهم قرار دارند و به رسمیت شناخته شدن خود را منوط به نفی دیگری میدانند براحتی ابزار دست جنگطلبان میشوند. (اسم یک گروه میشود «متوهمان آخرالزمانی» که تراپی لازم دارند و باید فرستادشان تیمارستان و اسم گروه دیگر «حامیان زندگی حیوانی» که باید فرستادشان طویله.)
برای همین صدا و سیمای رسمی که از بودجه عمومی تغذیه میکند، علیرغم همه انتقادات دلسوزان، حاضر نیست هیچ صدا یا تصویری خلاف داستان ساده خودش نشان دهد مبادا روایت خطیای که ساخته را خراب کند. تازگی بدتر هم شده که چون «جنگ است دیگر!»
از آن طرف «جنگ مرحمتی» شازده و دوستان را درنظر بگیرید. مگر میشود به اسم زندگیخواهی و برای دفاع از زندگی معمولی خواهان جنگ شد؟ برای تجاوز و کشتار و ترور رقصید؟
دمودستگاه اغوای «بشردوستانه» چنان کرد که شد.
همان رویکردی که در داخل کشور سرکوب شده و نگران بهروزی زندگی روزمره مردم معمولی است و میخواست اشتیاق عشق را از آسمان به سمت زمین بگرداند و مخالف اعدام و کشتار است، همان که میخواهد زیبایی هنر و آزادیهای مدنی را درمیان مردم ترویج کند تا همزیستی محترمانه ممکن شود...
همان در دست وکلای خودخوانده که میخواهند با موشکباران ما را به بهشت ببرند (این بار بهشت زمینی) خیلی راحت در برابر بمباران مدرسه و بیمارستان و دانشگاه و زیرساخت و مراکز تحقیقاتی و ترورهای وحشیانه سیاستمداران و نظامیان همراه با خانوادهها و فامیل و همسایههایشان، قانع و ساکت شد که «خب جنگ است دیگر!».
درعین حال بیوقفه ادامه میدهد و دغدغه «زندگی معمولی» را با اعتراض به تورم هولناک، نقض مالکیت خصوصی، قطعی اینترنت و فضای امنیتی کشور با چنان هیاهویی دنبال میکند توگویی «جنگ نیست دیگر!»
@neocritic
👍20👎3