Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍🏻
طبقات و تبعات


دوستم قاف، داشته می‌رفته سر کار که موتورسواری به او نزدیک می‌شود، سرعتش را کم می‌کند، آب دهان به صورتش تف می‌کند و به‌سرعت دور می‌شود. قاف هم مثل من زن میان‌سالی است که اعصاب قوی برای رانندگی در این شهر ندارد و مثل جمعیت بزرگی در تهران از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می‌کند. اهل آرایش نیست و موهای‌جوگندمیش چندسانت از آی‌کیوسان بلندتر است. پرسید «به نظرت چون مانتو اداری تن‌ام بود؟»
یکه خوردم از این فکر! اینکه از «عمامه‌پرانی» برسیم به آب دهان انداختن به‌صورت زنی کارمند یعنی دستگاه تولید نفرت جزو دستگاه‌هایی است که کارش را عالی انجام داده.

قاف با مانتومقنعه اداری، منتظر تاکسی، بشود نماد آن چیزی که خانم‌های آرایشگاه می‌گفتند «مردم اینهمه هزینه دادن که بره و نرفت»

مانتو اداری نماد امنیت شغلی هم هست در سونامی رکود و بیکاری و تعدیل مردان. لابد که این زن کارمند اینترنت هم دارد. لابد که جزو همان‌هایی است که درودیوار و خیابان‌های شهر را اشغال کرده و سهمیه و شهریه می‌گیرد...همان‌ها که وقتی صدا می‌زنند «مردم»، جواب می‌دهند، چون همیشه با همان‌ها کار دارند و به همان‌ها توضیح می‌دهند.

در شرایط بحرانی فعلی هیچ‌چیز به اندازه احساس تبعیض و نابرابری سوخت ماشین خشم و نفرت را تامین نمی‌کند. هم عاملان و هم بهرمندان از تبعیض مورد نفرتند.

بدتر اینکه نارضایتی و رنجی که به دمای جوش رسیده می‌بیند گروهی هرشب، در سراسر کشور درحال تخلیه خشم «مقدس» خود هستند و گروه‌های دیگر هیچ راهی برای نشان دادن اعتراض و خشم ندارند. نفرت می‌جوشد و زخم‌های کهنه و نو در آدم‌ها شروع به خون‌ریزی می‌کنند و برای انتقام دنبال «مقصری» دم دست می‌گردند. آن موقع دیگر مهم نیست پیمایش‌های‌ صداوسیما ثابت کرده ۸۰ درصد مردم به آن اعتماد کامل دارند و عملکردش را «خیلی خوب» ارزیابی می‌کنند.

صداوسیما دیگر یگانه «اتاق پژواک» با امکانات فراوان برای جهت‌دهی به افکار عمومی و نشان دادن «مقصر» نیست. اتاق‌های رقیبی اضافه شده‌اند که در نبود دسترسی آزاد به اینترنت تاثیر مضاعف پیدا کرده‌اند و در کار تهییج مردم علیه مردم‌اند.

(باز هرجور خودتان می‌دانید، بدهید مهندس‌ها هی طبقه و نیم‌طبقه بسازند.)

@neocritic
👍42
Forwarded from تمّت
کانال تمت بر روی بله را صرفاً به قصد نقد سیاست کنونی اینترنت راه‌اندازی کرده ام و سعی می‌کنم روزانه با یک استدلال کوتاه آن را بروز کنم.
تا زمانی که دسترسی به اینترنت برای همه مهیا نشود، در آن‌جا می‌نویسم و البته بعد از آن هم آن‌جا را کالمعلقة خواهم کرد.

ble.ir/join/DjCMPhrbUi
👍7
Critic l مریم نصر
✍🏻 طبقات و تبعات دوستم قاف، داشته می‌رفته سر کار که موتورسواری به او نزدیک می‌شود، سرعتش را کم می‌کند، آب دهان به صورتش تف می‌کند و به‌سرعت دور می‌شود. قاف هم مثل من زن میان‌سالی است که اعصاب قوی برای رانندگی در این شهر ندارد و مثل جمعیت بزرگی در تهران…
✍🏻
نفرین آیندگان

داستان معروف انوشیروان و کفشگر در شاهنامه را لابد شنیده‌اید. موزه‌فروش می‌خواست با دادن پول فرزندش را به طبقه دبیران وارد کند و شاه مخالفت کرد. این داستان را معمولاً برای اشاره به ناممکن بودن جابه‌جایی میان طبقات اجتماعی در عهد ساسانی به کار می‌برند، ولی خب کسانی هم هستند که، با اینکه خود انوشیروان می‌گوید اگر رسم و آیین را به‌هم بزنم نفرین آیندگان برای من است، معتقدند این داستان در اصل مربوط به پرهیز از رشوه‌خواری است و انوشیروان دادگر با مترومعیار همه زمان‌ها «دادگر» است.

ما از دل انوشیروان خبر نداریم، ولی واقعیت است که در ساختارهای اجتماعی سنتی جابه‌جایی میان طبقات اجتماعی به سختی صورت می‌گرفته و از حکما و فیلسوفان تا شاهان و درباریان و حتی ضرب‌المثلهای رایج درمیان عامه مردم بر ضرورت آن تاکید داشته‌اند. عدل و داد اینطور برقرار می‌شده که هرکس صرفا به کاری که برایش مقدر/ مشخص شده بپردازد.

اما زمانه عوض شده. آدم‌های امروزی به‌راحتی نمی‌پذیرند که دست سرنوشت یا رسم روزگار یا عدل الهی، پیشاپیش جا و جایگاه مشخصی برای آنان در این جهان در نظر گرفته باشد. شاید هیچ زمانی به اندازه روزگار ما این باور درمیان ایرانیان رواج نداشته است که رغم همه محدودیت‌ها تحرک اجتماعی «حق» آنهاست. برای همین خویشاوندسالاری میان حاکمان مصداق بارز فساد تلقی می‌شود. (اصلا همین که «داماد» کسی شدن برای آقایان معمولی علاقمند به عرصه سیاست، ولو از پدری کفشگر، تبدیل به یکی از امکان‌های ترقی سیاسی شده است، نشان دهنده تغییرات جدی در مناسبات است.)

این تغییرات البته پیامدهای خودشان را هم دارند که حتما به عقل انوشیروان و سایرین رسیده بوده است: به‌هم‌ریختگی نظم‌های گذشته، خدشه‌دارشدن اطاعت‌پذیری و متولد شدن «حسد اجتماعی».

با این حال دوست داشته باشیم یا نه گذشته‌ها گذشته و جامعه‌ای که علیه استبداد شاهی انقلاب کرده و ادعای برابری دارد ملزم به به‌رسمیت‌شناختن حقوق برابر و توزیع مساوی منابع میان اعضای خود است و هرگونه «گزینش» در آن، باید با توجه به همین اصل قابل توجیه باشد.

حسادت پدیده غریبی نیست، ولی به طور کلی احساس دردناکی است. وقتی «چرا من نه؟» برای افکار عمومی پاسخ قانع کننده‌ای نیابد، حسادت اجتماعی به خصومت اجتماعی منجر می‌شود.

و خصومت اندوه‌باری که در این جنگ میان مردم تجربه کردیم قاعدتاً باید سیاستمداران را نگران و عاقبت‌اندیش‌تر کرده باشد. جامعه جنگ‌زده برای بازسازی محتاج همبستگی و بازیابی پیوندهاست است. پیوندهایی که خصومت‌ها را به حداقل برساند. در شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی شکننده فعلی با مردمی آسیب دیده، باید به سوی فراهم آوردن «آستانه‌ای از توانمندی»(دسترسی به امکانات اساسی برای رشد) برای همه اعضای جامعه حرکت کنیم نه طبقاتی کردن دسترستی ابتدایی برای آگاهی در دنیای امروز...

انوشیروان شاید با معیارهای امروزی دادگر نبوده باشد، ولی دوراندیشی و نگرانی او درباره «نفرین آیندگان» همچنان آموختنی است.

@neocritic
👍14
✍🏻

_ به مرگ گرفتن.
+ مرگ چه کسی؟


چندروز پیش دکترنعمت‌الله فاضلی یادداشتی نوشته بود با عنوان «به مرگ گرفتن» که در آن گزارشی از گفتگوی خود با یکی از حامیان حمله امریکا و اسرائیل به ایران نقل کرده بود.
مخاطب که فردی ریاضی‌خوانده و منطقی بوده و ما اینجا اسمش را علی می‌گذاریم، دربرابراستدلال فاضلی قانع می‌شود که دعوت به تجاوز به میهن به لحاظ عقلی و اخلاقی نادرست است، اما هدف اصلی خودشان را از دعوت به حمله را، زدن تلنگری به «حاکمان» و اعتراض به استبداد می‌داند؛ مصداق«به مرگ گرفتن تا به تب راضی شوند».

دکتر جواد رنجبر درخشیلر در پاسخ به نوشته دکتر فاضلی یادداشتی نوشته با عنوان «مرگ چه کسی؟» و در آن علی را همان «وطن فروش خائن» دانسته که با هیچ توجیهی نمی‌تواند خود را تبرئه کند ... مثال آشنایی می‌زند:

روم به دیوار. انگار متجاوزی وارد خانه شده و زن طرف را اذیت می کند و خانه‌ را به آتش می کشد. مرد گوشه ای ایستاده و می گوید: اگر دست پخت خوبی داشتی حتما کمکت می کردم!


دو مرد روشنفکر از دومنظر متفاوت «حمایت ایرانیانِ داخل کشور از تجاوز خارجی» را نادرست دانسته‌اند. فاضلی منظری مشفقانه و همدلانه دارد و رنجبر موضعی مبتنی بر استدلال منطقی روشن و «اصول»خدشه‌ناپذیر که کاملا با تمثیلی که استفاده کرده همخوانی دارد.

دو نگاه کاملا متفاوت که البته آشتی‌ناپذیر نیستند، اما همیشه باهم در تنش‌اند و معمولاً آن که بُرّنده‌تراست برنده می‌شود.

نوشته فاضلی برای ایجاد شفقت از یک انسان مشخص حرف می‌زند. اطلاعاتی درباره جنسیت و سن و ظاهر و تحصیلاتش به ما می‌دهد. با زمینی کردن تصویر علی زمینه ایجاد همدلی را فراهم می‌کند. ضمن اینکه جز استفاده از برچسب «عمو ترامپی» در سایر زمینه‌ها سعی می‌کند شمایل محترم و معقولی از آن مرد ارائه دهد که انتقاداتش را نه فقط فاضلی و رنجبر که میلیون‌ها ایرانی وارد می‌دانند، اما راه حلی که در اوج احساس تبعیض و انسداد به ذهنش آمده «معقول و اخلاقی» نیست و خودش هم نهایتاً پذیرفته.

رنجبر اما از ابتدا شمشیر برهنه را بالا می‌برد. از تمسخر شروع می‌کند و از تک تک اطلاعاتی که فاضلی به ما داده برای کنایه زدن و دادن احساس «شرم» استفاده می‌کند.
از مصائب جنگ می‌گوید و ضمن نقد جنگ‌طلبی برخی حامیان حکومت، به اینجا می‌رساند که «بنابراین دفاع از ایران دفاع از اعتبار و هویت و اقتدار ایران است. آن را با دلخوری‌های سیاسی تاخت زدن انصاف نیست.»

فاضلی در یادداشت خود می‌گوید که برای جوان حامی جنگ استدلال کرده و او قانع شده. احتمالاً شامل بسیاری از استدلال‌های رنجبر هم بوده. فاضلی استدلالها را برای ما بازگو نمی‌کند. کاری که می‌کند تلاش برای انگ‌زدایی است. بازگرداندن چهره انسانی به هم‌وطن هم‌سرنوشتی که تخصصی هم در علوم انسانی ندارد، ولی آدم عدالتجو و دغدغه‌مندی است و مثل خیلی‌های دیگر تجاوز نظامی را راه‌حل ممکن و مطلوبی برای خروج از انسداد دیده.

رنجبر اما پر از خشم(ولو قابل درک) است. او با عصبانیت علی را دور می‌اندازد. کلیشه «کسی وارد خانه شده و زنت را آزار می‌دهد» واجد تمام پیش‌فرض‌هایی پدرسالار و اقتدارگرایی است که مانع می‌شود دیگری را و خودمان را، انسانی صاحب فهم، اما جایزالخطا بدانیم که ازسر استیصال به استنتاجی غلط دست پیدا کرده.
فاضلی گرچه با کنایه «عمو ترامپی» شروع می‌کند و شخصیت عاقل ماجراست، اما دنبال اثبات برتری اخلاقی و عقلانی خودش نیست. همه تلاشش را می‌کند تا ما با همدلی و شفقت علی را درک کنیم و در دل همه خسارت‌ها، امیدی برای یادگیری از همدیگر و اصلاح پیدا کنیم.

رنجبر اما خشم را به تحقیر و تحقیر را به نفرت و نفرت را به طرد پیوند می‌زند تا علی را خرد کند و ثابت کند او بهتر می‌فهمد/ دیگران نمی‌فهمند.

@neocritic
👍21👎4
Critic l مریم نصر
✍🏻 _ به مرگ گرفتن. + مرگ چه کسی؟ چندروز پیش دکترنعمت‌الله فاضلی یادداشتی نوشته بود با عنوان «به مرگ گرفتن» که در آن گزارشی از گفتگوی خود با یکی از حامیان حمله امریکا و اسرائیل به ایران نقل کرده بود. مخاطب که فردی ریاضی‌خوانده و منطقی بوده و ما…
طرد نیست، درمان است!

جواد رنجبر درخشیلر

خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو‌ یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من‌ را نقد کرده اند.
نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم:
همان طور که خانم دکتر نوشته اند یادداشت من «استدلال منطقی روشن و اصول خدشه‌ناپذیر» دارد. امر ملی برای من قطعی است و درباره ی آن هیچ سستی یا مماشات یا معامله ای را درست نمی دانم.
تفاوت نگاه من و دکتر فاضلی هر چند من شاگردم و ایشان استاد، در روش هاست. ایشان جامعه شناسانه و انسان شناسانه در سازگاری می کوشند و من بر مبنای دانش بسیار کوچکم در علوم سیاسی و شاهنامه پژوهی، تصور می کنم مماشات آینده ی خوبی نخواهد داشت و اوضاع را بدتر خواهد کرد. باید صریح و آشکار سخن گفت. آن که برای «نفهیدنش پول می گیرد» که توجهی نخواهد کرد. آن که نادانسته یا مبتنی بر تحلیل های ضعیف دچار اشتباه شده وقت رویارویی با استدلال های روشن دست کم دچار تردید خواهد شد. مثل پزشکی که صریحا به روی بیمار می آورد که مشکلش جدی است و باید درمانی سخت را آغاز کند. تردید ندارم که جز اندکی، طرفداران بمباران و اجنبی، به دلیل راه دادن به احساسات و در نظر نگرفتن مبانی پیچیده ی تاریخی و اندیشه ای ماجرا گرفتار آمده اند، و سخن گفتن با آن ها صفشان را جدا می کند.
دادن احساس شرم را درست فرمودید. کسی که منتظر است از ویرانه ی بمب ها گلستان بروید باید شرم کند. این شرم عمیق هیچ ربطی به طرفداری از حکومت یا مخالفت با آن ندارد. کسانی که این دو‌ را یکی می دانند واقعا دارند بین دو امر کاملا بی ربط پیوندی غیرممکن برقرار می کنند.
گفتنی است که در میانه ی «حق» و «تکلیف» نمی توان بنا به مثل معروف «شترمرغ» بود. نمی توان در حق جدید بود و در تکلیف قدیم. یا رعیتیم و حاکم شبان است و ما جز تکلیف نداریم و یا شهروندیم و جدیدیم و حاکم نماینده ی موقت ما. گام اول در راه اندیشه ی جدید تحقق اراده ی ملی است. بی تردید اراده ی ملی و شهروندی با درخواست بمب و موشک محقق نمی شود. شفقت با انسانی که از موشک شهروندی می جوید، هم ستم بر اوست که هرگز روی آگاهی نمی بیند و هم ستم بر دیگرانی است که ممکن است راه او را پیش گیرند.
برای مرگ یا تب دادن به حکومت نخست باید ملی بود و امر ملی را پاسداری کرد. بیرون از میدان جاذبه ی امر ملی سیاست جز احساسات یا راه های ناتمام و ناموفق نیست. بنابراین از منظر عقلانیت سیاسی هم دفاع از ایران نتیجه بخش تر است تا همکاری با دشمن.

کانال ملی گرایی ایرانی
ble.ir/join/GLyyHkZcuG
👍7👎3
چقدر خوب...برویم همدیگر را ببینیم و بشنویم ⬇️
Forwarded from شَک (شَک)
در این گفت‌وگوی جمعی این پرسش‌ها را به بحث می‌گذاریم؛

- چه کارهایی برای زنده‌ماندن در جنگ کردیم؟
- چه شکلی از ارتباط‌ها، پیوندها و دارایی‌های را برای محافظت از خودمان به‌جریان انداختیم؟
- نسبت میان مردم و سازمان‌های غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟
- این تجربیات راهی برای تخیل آینده‌ای متفاوت می‌گشاید؟
- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت‌ خود می‌توانستیم انجام دهیم؟

حضور در این نشست برای عموم آزاد است.
به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.

آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
👍3
Critic l مریم نصر
طرد نیست، درمان است! جواد رنجبر درخشیلر خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو‌ یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من‌ را نقد کرده اند. نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم: همان طور که خانم دکتر نوشته…
✍🏻
*میهن‌دوستی انتقادی!*

متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر می‌رسد. میهن‌پرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بی‌قیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را می‌ترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهن‌دوستی پدیده‌ای پیچیده با تاثیرهای مثبت و منفی است.

از طرفی ایده ملت «قصه‌ مشترکی» است که آدم‌ها را دورهم جمع می‌کند و انگیزه‌های لازم برای خروش جمعی را فراهم می‌کند؛ نیروی عظیمی که کمک می‌کند از مرز منافع فردی عبور کنیم و به نفع خیر جمعی، دست کم در جغرافیایی مشخص، پیش برویم. اما از طرف دیگر، می‌تواند به انواعی از تعصبات و رذائل اخلاقی دامن بزند و تنفر نژادی و قومی و دینی را فعال کند. مثلاً فقط گروه‌های مشخصی را «ایرانی» بداند و سوخت تفکری بشود که از آن، هم «هرکی ناراحته جمع کنه بره» درمی‌آید و هم «ایران را عرب‌ها اشغال کرده‌اند باید با بمب آزادش کنیم».

باورهای میهن‌دوستانه را آتش می‌دانند که هم گرم می‌کند و هم می‌سوزاند و درعین حال، دست کم در جهان امروز، گریزی از آن نیست.

گفته‌های ارنست رنان مشهور است که ایده ملت «یک اصل معنوی» است، درحال ساخته شدن، که در آن هم گذشته مهم است و هم حال حاضر. هم افتخارات مشترک مهم است و هم رنج‌های مشترک و هم آنچه به‌طور مشترک تصمیم می‌گیریم فراموش کنیم.

رنج‌های مشترک ایرانیان که نمود پررنگ آن را در سرودهای میهنی می‌بینیم یکی از بارز‌ترین نمونه‌هایی هستند که نشان می‌دهند عبور از «رنج مشترک» تاثیر جدی داشته در ساخته شدن احساسات میهن‌دوستانه ما

گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت در دل نپرورم

ماه‌هاست آتش می‌بارد و درحال زیستن در رنج تازه‌ای هستیم که دارد «ما»ی ما را از خلال رنج مشترک جدیدی باز می‌سازد و به باور من ممانعت از مشارکت «اندیشه انتقادی» در این بازسازی اشتباه است. میهن‌پرستان افراطی با اصول خیلی روشنِ مذاکره‌ناپذیر، هر سر این طیف که باشند، رسمی و غیر رسمی و داخلی و خارجی، تفکر انتقادی را خوش ندارند.
بازنمایی تصویر واقعیت داستان آنها را خراب می‌کند. پس با برچسب «وطن‌فروش» از انحراف خط داستان جلوگیری می‌کنیم: با حمله به هر روایتی از این واقعیت متکثر، با بستن اینترنت یا نادیده‌گرفتن دیگری‌های منتقد.

واقعیت متکثر و پر از اختلاف نظر که نگاه‌های متفاوتی دارد و گاهی آنقدرها که ما بازنمایی می‌کنیم ساده‌لوحانه و فاقد ریشه‌های عمیق در دردهای کهنه نیست. گاهی مثل مورد »درخواست حمله نظامی خارجی» بر سرنوشت همه ما موثر است.

«میهن دوستی انتقادی» دنبال ترمیم روایتی از آن «اصل معنوی» یعنی ملت است که همه خودشان را در آن پیدا کنند. جدی‌گرفته شدن همه نقدها و نگاه‌های متفاوتی که هم‌زمان که در رنجی که می‌کشیم سهیم است، صرف نظر از درستی و غلطی و ضعف و قوت تحلیل یا تشخیص راه‌های رسیدن، خواهان توجه به اصولی بالاتر از میهن پرستی است.
مثلاً خواهان برابری و مساوات است و خواهان عدالت است و خواهان به‌رسمیت‌شناخته شدن حقوق و آزادی‌های فردی است آنگونه که در جهان امروز فهمیده می‌شود، نه آنگونه که گاهی در اندیشکده‌های ما بازسازی می‌شوند و قلب ماهیت پیدا می‌کنند.

یکی از شگفت‌انگیزترین پدیده‌های این جنگ که توجه جهانی را به خود جلب کرده انیمیشن‌های لگویی ساخته شده به نفع ایران با شعر و موسیقی انگیسی است. انیمیشن‌هایی که صرف‌نظر از ساخت بسیار باکیفیت، ایده‌هایی چنان روزآمد در خود دارند که ترامپ و اصحابش باید پای آن تلمذ کنند! آدم انگشت به دهان می‌ماند و فکر می‌کند فعالیت‌های اندیشکده‌ها، دست کم برای مخاطب خارجی، چقدر پیشرو و خلاقانه است!
در این اشعار از خیابان‌های تهران تا غزه و دی‌سی رنج مردم (زن‌ها، مردها، بچه‌ها، مادرها، سربازها، مسلمانان، مسیحیان، ایرانیان، عرب‌ها، امریکایی‌ها...) است که مهم می‌شود. همه ملت‌ها محترم هستند. خواننده می‌خواند من «عاشق روح امریکا» هستم و عروسک سفیدپوست با سیاهپوست دست می‌دهد. آنچه نقد می‌کند دوگانگی حرف و عمل است، رنج غیرضروری مردم و سربازان ایرانی و امریکایی است. از راهپیمایی‌های اعتراضی مردمی در امریکا، از موسیقی امریکایی و از سینمایش تمجید می‌کند و دشمن را نه مردم یا فرهنگ امریکا، که سلطه‌جویی سیاستمداران طماعی می‌داند که نه فقط رنج مردم جهان که حتی رنج مردم کشور خودشان برایشان بی‌اهمیت است.

به نظرم یکی از جالب‌ترین نمودهای ایده «میهن‌دوستی انتقادی» در این ساخته‌ها پیداست. از روح ملت‌ها که در دستاوردها و رنج‌های مردم تجلی یافته با احترام یاد می‌شود (گرچه انتقاداتی هم دارد). هیچ قصدی برای برچسب‌زنی، تحقیر، برتری جویی یا نفی و طرد و بیگانه‌هراسی در کار نیست و سوءاستفاده از قدرت برای تحمیل جنگ و کسب ثروت است که نقد می‌شود.

کاش عمر ما کفاف بدهد چنین نگاهی را در سیاست داخلی هم شاهد باشیم.


*مفهوم «میهن‌دوستی انتقادی» از نوسباوم است.

@neocritic
👍7👎2
Forwarded from تمّت
📨علیه غیر تشریفاتی بودن📨
مدت‌ها بود قصد داشتم، نقدی در کلیت جنبش/شورش اخیر بنویسم (فارغ از جزئیات سؤال‌برانگیزی که بسیاری از دلدادگان این قضیه ترجیح می‌دهند خود را در برابر آن‌ها به ندیدن بزنند یا بدتر توجیهشان کنند یا بسیار بدتر، تمجیدشان کنند) اما به دلیل یکی از شواهدی که می‌ترسیدم ذکرش رافع مانعی ذهنی برای بی‌احترامی به دانشگاه شود، منتظر سپری شدن ۱۶ آذر بودم؛ اما همین که ۱۶ آذر گذشت با خبری مواجه شدم که باز هم آن نقد را به تأخیر انداخت.

و امّا بعد؛ قانون امری است شکلی. آن‌چه حقوق‌دانان بدان می‌پردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئله‌ای فرهنگی است که از طریق سازکارهای تصمیم‌گیری جمعی دربارهٔ آن توافق می‌شود؛ اگر این چنین هم نبود، گو نباش، اگر صرفاً تشریفات قانونی در کار باشد، هدف قانون محقق می‌شود. محتوای قانون یا هنجارها از منطقه‌ای تا منطقهٔ دیگر؛ از فرهنگی تا فرهنگ دیگر، از قلمروی تا قلمرو دیگر و از زمانی تا زمان دیگر متفاوت می‌شود و این محتوا اهمیت چندانی ندارد؛ بر خلاف آن‌چه عموم مردم تصور می‌کنند، کیفیت قانون امری راجع به ایدئولوژی و عقیده نیست؛ بلکه عمدتاً راجع به تشریفات و شکل است.

قانونی‌سازی هنجارها نیز چیزی جز تحلیل امور انتزاعی و ذهنی به عناصری عینی نیست. همه چیز به شکل فروکاسته می‌شود. پیچیدگی حقوق، شناخت معماری پیچیده‌ای از فرم‌هاست که در موقعیت‌های مختلف بر یکدیگر حاکم می‌شوند. نظام حقوقی به ناچار تنها بر اجتهادهای آدمیان -با هزار هزار خلقت متمایز- و اعتمادها مبتنی است، تنها با ارزیابی شکلی می‌توان قانونی بودن را ارزید. دیوان عالی کشور با آن طمطراق، عموماً راجع به اجتهادهای قضات تالی و محتوای پرونده نظر نمی‌دهد؛ بلکه آن را از حیث رعایت شکل‌های قانونی برمی‌رسد. آیا فاصلهٔ زمانی بین ابلاغ و جلسهٔ دادگاه رعایت شد؟ آیا طرفین پرونده فرصت ابراز ادلهٔ‌شان را یافتند؟ آیا قاضی آداب جلسهٔ رسیدگی را به جا آورد؟ اگر نگویم مطلقاً، تقریباً پرونده‌ها در دیوان عالی کشور از این حیث بررسی نمی‌شوند که این استدلال چه طور بود یا آن استدلال وجهی داشت یا نه، بلکه قضاتش به همین امور تشریفاتی و شکلی می‌پردازند و مو از ماست می‌کشند.

در وجدان عمومی ایران، تشریفات اموری بی‌اهمیت، دردسرآفرین، بی‌فایده و هزینه‌زا تلقی می‌شوند. امّا، قضات تنها در عالی‌ترین درجات فضل و تجربه، شایستگی تمحّض در بررسی شکلی پرونده‌ها را می‌یابند. هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست: در همین امور بی‌اهمیت، همین مواعد، همین کیفیت ابلاغ‌ها، همین مدت رسیدگی، همین آداب و رسوم بررسی. بله، بدون خواندن کامل یک پرونده نمی‌توان قضاوت کرد، امّا گاهی نادرستی حکم از متن آن پیداست. شاید برای حقوق‌نخوانده‌ها عجیب باشد، امّا گاهی حتّی طول زمان رسیدگی تا اجرای حکم نیز زمینهٔ ارزیابی می‌شود. این خصلت تشریفات است که رویه‌ها و سوابق مبتنی بر آن نیز یک‌شکل می‌شوند.

لذا سرعت‌های سرسام‌آور در رسیدگی و اجرای حکم پرونده‌هایی با مجازات غیر قابل برگشت، هر حقوق‌خوانده‌ای را دچار تن‌رعشه و دلهره می‌کند. در مجرم بودن قمه‌کش حرفی نیست، اما آیا تشریفات رسیدگی حسب سوابق و رویه‌های چنین اتهامی مراعات شده اند؟ بماند که احدی نمی‌تواند فقه خوانده باشد یا حقوق بداند و از نسبت دادن شدیدترین مجازات موجود به عملی با آسیب جانی مادون اتلاف نفس و نقص عضو متعجب نشود.

آری قانون ابزار سیاست است و در خدمت سیاست‌مداران، اما همان‌گونه که در فرستهٔ قبلی گفتم چنان‌چه سیاست‌مداران خود حرمت این امامزاده را پاس بدارند. این فراستی است که از پس سال‌ها شناخت واقع‌گرایانه مناسبات سیاسی بر زبان مارتین لاگلین جاری می‌شود که «قیود می‌توانند قدرت بیشتری تولید کنند». قاضیان حکیمان درگاه قدرتند؛ آن‌ها نباید تسلیم و مطیع مجریان و سیاست‌مداران باشند بلکه باید چون پیران فرتوت که هیچ شمشیری در دستشان جنبیدن نمی‌گیرد، بر آتش احساسات عوام و خواص آب بریزند که هر چیزی را تشریفات و آدابی است و این آداب با سرعت و بی‌مبالاتی سازگار نیست.

لازم نیست با حرف حکمرانی نو و صبوری برای آغاز اصلاح حکمرانی کام مردم را شیرین کرد، حتّی لازم نیست سیاست‌مداران را عوض کرد. تنها پایندی به همان چیزی که حقوق‌دانان پس از هزاران سال تجربه دریافته اند، کفایت می‌کند: به شکل‌ها، به فرم‌ها، به تشریفاتی که همین نظم موجود لازم می‌‌آورد، به شکل رسیدگی، به شکل اعتراض، به شکل آزادی، به شکل استقلال قاضی، به شکل حق انتخاب وکیل. این‌ها همه شکلی اند، فارغ از محتوا و محملشان. کاش من هم به شکل قضایا پایبند بودم و اخبار این رسیدگی‌ها را جدی‌تر می‌گرفتم و زودتر چیزی می‌نوشتم.
@tammat1

https://virgool.io/tammat/formalism-zww90mmbpwtl
👍14
Forwarded from آن‌سو | AnSoo
در این ماه‌های سخت و بد، در میانهٔ آوارِ اخبار و هجومِ وحشت‌های بی‌نام، مرغِ یاکریمی در کنجِ خانهٔ ما لانه کرد. پیشِ چشمِ ما خاشاک آورد، جوجه‌هایش را زایید و حالا چنان با طمأنینه مراقب‌شان است که گویی امن‌ترین نقطهٔ جهان را یافته است.
می‌گویند در تاریخِ هزاران‌سالهٔ بشر، روی‌هم‌رفته ۲۶۸ سال بوده که جنگی در کار نبوده!...
پیداست که سهمِ من و ما از زندگی، قرار نیست در همان معدود سال‌های آرام بگذرد.
در مقالات شمس آمده است که یک‌بار موسی نزد خدا رفت و پرسید: «یا رب، فایده چه باشد چون فرعون قبول نخواهد کردن؟» خداوند در پاسخ گفت: «تو از آنِ خود فرو مگذار، بگو.»
به گمان من، تمامِ معنای زندگی همین «به‌رغمِ همه‌چیز زیستن» است. همین‌که به موازاتِ هزارویک مصیبتِ کوچک و بزرگ، تو از آنِ خود فرو نگذاری و کارِ خودت را بکنی.
همین‌که پدافند بزند، موشک بترکاند، یاکریم بزاید، ما وصلت کنیم و دکان‌دارِ سرِ کوچه میوه‌هایش را دستمال بکشد.
به‌رغمِ تمامِ آن‌چه بر ما رفته و تمام دردهایی که در سال‌ها و ماه‌های پیشِ رو آبستنِ آنیم، به جوجه‌های کنجِ خانه نگاه می‌کنم و زادن، ساختن و حتی در «شور و شعف» ماندن را با خودم مرور می‌کنم.
بیش از هر زمانی برایم پررنگ است که زیستن در این روزگار را با تعابیر پرطمطراقی مانندِ دهن‌کجی به آشوبِ هستی یا کنشی شجاعانه و آنارشیستیک آغشته نکنم و رنج‌های این دوران را هم رنج‌هایی منحصربه‌فرد نپندارم.

به رسمیت شناختنِ سادگی و عمقِ «معمولی بودن»، بزرگ‌ترین درسِ زندگیِ من تا این سن و سال بوده است.
@AnSoo
کمال طیبی
👍16👎1
خانم ذاکری
خانم رنجبر
خانم رسولی
خانم نیستانی
خانم رنجبر
خانم کریمی
خانم کمالی
خانم کریمی

روزتان مبارک

عکس‌ها از اینجاست
@neocritic
👍29
✍🏻

تهران که انگار آدم باشد

بعضی‌ها ‌گفتند دلش را نداشتیم تهران را تنها بگذاریم و اگر برگشتیم ببینیم وقتی ما نبودیم خراب شده. این خیلی عاشقانه است. انگار که تهران آدم باشد. از میان استدلال‌هایشان صدای سقراط در رساله کریتون را می‌شد شنید در رثای آتن و اینکه چرا حاضر نیست بعد از صدور حکم مرگ از آتن فرار کند. من این را می‌فهمم. تهران تقریباً تنها شهریست در ایران که علی رغم همه مصیبتهایش حقِ زندگی مدرن و متفاوت را برای جمعیت بزرگی از ایرانیانِ مهیا کرده. از همه جای ایران در تهران زندگی و کار می‌کنند و دانشگاههایش علاوه بر دانش و اندیشه‌های نو، محمل عشق زنان و مردان زیادی از گوشه‌ گوشه ایران بوده است. شهری پر از خیابانهایی با بوسه‌های یواشکی.
حتی یکی دو نفر که می‌شناختم از آن سر دنیا، زمینی خودشان را رساندند که «تهران» باشند و ایران، اگر بتوانند کاری کنند وگرنه همین‌جا خاک شوند. ادا نیست. دست خودشان نیست حتی...ما که مثل سقراط با «شهر» پیمان نبستیم و عاشق قوانین آتن نیستیم و شهروندی برابر و دادگاه با هیئت منصفه هم... ولی عشق غریب به خاک و آب و آفتاب و کوه و آجر و سرزمین لابد یک ارتباطی به اجداد کشاورز هفتادهشتاد درصد از ما دارد.

***

بقیه شهرها را نمی‌دانم، ولی درودیوارهای تهران پر شده از شعارنویسی. کاربری در ایکس نوشته


حالا اینا برای چی رو در و دیوار خونه‌ها شعارنویسی میکنن؟ تریبون ندارن؟ صدا و سیما ندارن؟ بهشون مجوز تجمع نمیدن؟ بیلبوردهای شهر در اختیارشون نیست؟ رسانه و روزنامه و سایت خبری ندارن؟ بلندگو و منبر ندارن؟


مشخص است که این‌ها را دارند، ولی تصمیم‌گرفته‌اند حداکثر استفاده را از همه امکانات ببرند برای بازسازی و مهندسی.

نه بازسازی پیوندها و مناسبات در جامعه‌ای فرسوده از فشار، دل‌شکسته از داخل و زخم‌خورده از خارج، که بازسازی نسخه پالایش ‌شده از گذشته‌ مطلوب که مردم در مجموع نزدیکتر بودند به‌هم و به حاکمیت. شنیدم در آتلیه‌های پردیس هنرهای دانشگاه تهران سبزی پاک می‌کنند و آش می‌پزند و سردر دانشگاه هم...شاید در ظاهر برای بیدار کردن «احساسات دهه شصت» باشد، ولی «انقلابیگری» رسمی و فرمایشی تنها چیزی که می‌آفریند احساس فتح است همراه با خودشیفتگی و رعب همراه با نفرت. کاملاً آگاهند.

***

این مدت از چند دوست متفاوت شنیده‌ام که وقتی با زحمت زیاد توانسته‌اند به اینستاگرام و «دنیای آزاد» وصل شوند از موضع‌گیری‌ها و فرسته‌های رقصان و دست‌افشان دوستان‌شان خارج از ایران عصبانی شده‌اند. دروغ چرا؟ خودم هم اپلیکشن اینستاگرام را پاک کردم تا حتی هوس نکنم به آن سر بزنم... فرق است بین همدلی و خالی‌کردن دق‌دلی.

***

دوروز پیش در گفت‌وگوی جمعی درباره تجربه جنگ، تعداد زیادی از گسست در پیوندها و مراودات بین دوستان و دلخراش‌تر، بین اعضای دور و نزدیک خانواده‌ گفتند. گفتگو ناپذیری که همزمان با تعطیلی دانشگاه و معلق شدن حلقه‌های مجازی، که در آن احساس امنیت کنند، باعث شده تنهاتر شوند.

احساسات و عشق به خاک همیشه سازمایه خوبی برای ایجاد هم‌بستگی و «تعهد مدنی» بوده است، ما هم به‌وقتش موقتا از آن استفاده می‌کنیم، ولی حکومتی که عاشق «مهندسی» همه چیز است می‌خواهد احساسات را هم مهندسی کند و خوب می‌دانیم نتیجه مهندسی احساسات که مستلزم توقف تفکر انتقادی است چیست. مهندسی که پیوندهای ارگانیک میان انسانها را قطع می‌کند و می‌خواهد برای هرکاری حتی وطن دوستی لباس متحدالشکل بدوزد.

محصول مهندسی عواطف در الگوهایی که هوش مصنوعی در شبکه‌های اجتماعی ساخته به روشنی پیداست. محاصره شده درمیان حلقه تاییدگران و بازخورد بسیار زیاد به محتواهای پرخاشگرانه و فحاشی. نتیجه: طایفه‌سازی و قبیله‌بازی، ایجاد فاصله، ایجاد گسست، منتفی شدن امکان گفتگو، احساس رهاشدگی، تنهایی، خفگی و خاموش شدن عواطف و تعهدات مدنی.

چیزی که در فاصله میان دوجنگ آغاز و پایان سال ۱۴۰۴ نمود واضحی داشت.

@neocritic
👍22👎4