#محمد_اشرف_غنی
رییس جمهور کشور از کمیسیون مستقل انتخابات خواستار تعجیل در اعلام تاریخ برگزاری انتخابات ریاستجمهوری افغانستان شد.
@online_Herat
رییس جمهور کشور از کمیسیون مستقل انتخابات خواستار تعجیل در اعلام تاریخ برگزاری انتخابات ریاستجمهوری افغانستان شد.
@online_Herat
گلایهی مردِ خندانِ هرات!
از دیر زمانیست که #محمد_ابراهیم_محمدی (آمر عمومی هرات آمبولانس) را میشناسم، شخصی خوش برخورد است با لبانی خندان و دلی بیکینه! امشب مهمان "رادیو تلویزیون زندگی" بود. از چهرهاش غبار خستگی میبارید و هنور لبخندش سِپَرِ مشکلات بود. او را دیدم دَمی گفتیم، خندیدیم و یادی از گذشته کردیم.
در لابهلای گفتههایش از هراتنشینان گلایه میکرد. چنین میگفت: روز جمعه بیش از سه بار به یک نقطهی هرات سرگردان شدیم. با ما تماس میگرفتند که مریضمان در حال مرگ است و زود بیایید. وقتی به محل واقعه حاضر میشدیم، میفهمیدیم که ما را به تمسخر گرفتند.
بهراستی چرا انسانیت در ما مُرده؟ انسانی که در این شرایط بحرانی و حساس، خستگی چهرهاش به چشمانش طعنه میزند، چگونه وجدانی راضی میشود تا او را آزار دهد؟
من از دریچهی همین رُخنامهام میگویم: دستت قابل بوسیدن است محمدی گرامی! شیر مادرت حلالت باد!
یا هو!
از برگه: وحید کامیار
@online_herat
از دیر زمانیست که #محمد_ابراهیم_محمدی (آمر عمومی هرات آمبولانس) را میشناسم، شخصی خوش برخورد است با لبانی خندان و دلی بیکینه! امشب مهمان "رادیو تلویزیون زندگی" بود. از چهرهاش غبار خستگی میبارید و هنور لبخندش سِپَرِ مشکلات بود. او را دیدم دَمی گفتیم، خندیدیم و یادی از گذشته کردیم.
در لابهلای گفتههایش از هراتنشینان گلایه میکرد. چنین میگفت: روز جمعه بیش از سه بار به یک نقطهی هرات سرگردان شدیم. با ما تماس میگرفتند که مریضمان در حال مرگ است و زود بیایید. وقتی به محل واقعه حاضر میشدیم، میفهمیدیم که ما را به تمسخر گرفتند.
بهراستی چرا انسانیت در ما مُرده؟ انسانی که در این شرایط بحرانی و حساس، خستگی چهرهاش به چشمانش طعنه میزند، چگونه وجدانی راضی میشود تا او را آزار دهد؟
من از دریچهی همین رُخنامهام میگویم: دستت قابل بوسیدن است محمدی گرامی! شیر مادرت حلالت باد!
یا هو!
از برگه: وحید کامیار
@online_herat
#خاطره:.
روز یکشنبه ۲۴ اسد یا تیر ماه سال ۱۴۰۰ هجری شمسی:
وقتی از خواب بلند شدم، اخبار مختلفی از سقوط پایتخت کشور به گوشم میرسید.
همه میگفتند خیابان ها را نیرو های مزدور طالب پر کرده.
وقتی از خانه بیرون آمدم، ترس و وحشت را در چشم های همسایهگانم حس میکردم و میدیدم.
خوب به خاطر دارم.
روز ششم ماه محرم بود و شیعیان هم با وحشت به عزاداریشان ادامه میدادند.
نگران بودم.
حس میکردم هیچ چیزی سر جایش نیست.
اندیشه ها نابود شده و فکر ها مرده اند.
بعد از خوردن غذای چاشت یا ناهار، به دوستم تماس گرفتم و جفتمان تصمیم گرفتیم که با هم به خیابان های عمومی رفته و اوضاع را از نزدیک بررسی کنیم.
اولین کاری را که کردیم، دیدن مراکز پلیس بود که برخلاف تصور، نیرو های امنیتی را دیدیم و با خوشحالی تمام با دوستم میگفتیم و آهسته آهسته لبخند واقعی داشت روی لبان مان نقش میبست.
بلاخره با نوشیدن یک پیاله چای سبز به سمت خانه آمدیم.
خانواده میپرسیدند.
محمد حسین! چه خبر؟
میگفتم چیز مهمی نیست.
خیالتان راحت.
میگفتم اصلا طالبان نیامده و اوضاع تحت کنترلست.
پیامی از رییس جمهور فراری مان را در گوشیم دیدم و خیالم کاملا راحت شد.
آقای فراری گفته بود، اوضاع خوبست.
تدابیر امنیتی را شدیدتر کردیم.
ملت افغانستان کاملا راحت باشید.
کابُل تحت کنترل نیروهای امنیتی میباشد.
بعدا در یکی از مراکز قرآنی رفتم.
دخترانی را دیدم که میگفتند ما به زور آمدیم.
خانواده های ما اجازه نمیدادند.
میپرسیدم. چرا؟ میگفتند بخاطر اوضاع طالبانی.
با لبخند گفتم راحت باشید.
همه چی خوبست.
ولی بعد از این که مرکز قرآنی را به مقصد خانه ترک گفتم، در مسیر راه وارد کانال های خبری شدم.
اصلا باورم نمیشد.
رییس جمهور فرار کرده.
رهبر طالبان به نیرو های کثیف شان دستور ورود به کابُل را داده است.
ترسیدم.
آری! ترسیدم.
یعنی درس و تحصیل ما چه خواهد شد؟
آیا دخترانمان باید با برقع همهجا را طی کنند؟
آیا نباید به اصلاح مو های مان فکر کنیم؟
بلاخره شب فرا رسید و من دست را روی دست گذاشته و از تشویش زیاد سرم درد گرفت.
طالبان وارد کابُل شدند.
به هرجایی که پرچمشان را نصب میکردند، دست به شلیک هوایی میزدند.
ناگاه صدای شلیک گلوله به گوشمان رسید.
کودک خردسال خانه ی ما با وحشت و گریه در بغلم پرید.
میگفت هوایی میزند و مرا میکُشد.
هیچچیزی دردناکتر از این لحظه برایم نبود و با مشکل خودم را کنترل کرده و بچه را روی پا هایم با خواندن لالایی خواب دادم.
بعد دوباره با همان دوستم چت کردم و صدای جفتمان غم داشت.
آن شب بدترین شب عمرم شاید باشد و هرگز یادم نمیرود مخصوصا لحظه ای که بچه ترسیده و گریه میکرد.
نمیدانم.
اگر این حکومت ظلمانی دوام کند، یقینا قحطی علم و دانش را تجربه خواهیم کرد.
قحطی رنگ در قلم هرگز جبران نمیشود.
#زنده_باد #آزادی
#زنده_باد #انسانیت.
#مرگ_بر_ #جهالت.
#محمد_حسین_مهریار.
@online_herat
روز یکشنبه ۲۴ اسد یا تیر ماه سال ۱۴۰۰ هجری شمسی:
وقتی از خواب بلند شدم، اخبار مختلفی از سقوط پایتخت کشور به گوشم میرسید.
همه میگفتند خیابان ها را نیرو های مزدور طالب پر کرده.
وقتی از خانه بیرون آمدم، ترس و وحشت را در چشم های همسایهگانم حس میکردم و میدیدم.
خوب به خاطر دارم.
روز ششم ماه محرم بود و شیعیان هم با وحشت به عزاداریشان ادامه میدادند.
نگران بودم.
حس میکردم هیچ چیزی سر جایش نیست.
اندیشه ها نابود شده و فکر ها مرده اند.
بعد از خوردن غذای چاشت یا ناهار، به دوستم تماس گرفتم و جفتمان تصمیم گرفتیم که با هم به خیابان های عمومی رفته و اوضاع را از نزدیک بررسی کنیم.
اولین کاری را که کردیم، دیدن مراکز پلیس بود که برخلاف تصور، نیرو های امنیتی را دیدیم و با خوشحالی تمام با دوستم میگفتیم و آهسته آهسته لبخند واقعی داشت روی لبان مان نقش میبست.
بلاخره با نوشیدن یک پیاله چای سبز به سمت خانه آمدیم.
خانواده میپرسیدند.
محمد حسین! چه خبر؟
میگفتم چیز مهمی نیست.
خیالتان راحت.
میگفتم اصلا طالبان نیامده و اوضاع تحت کنترلست.
پیامی از رییس جمهور فراری مان را در گوشیم دیدم و خیالم کاملا راحت شد.
آقای فراری گفته بود، اوضاع خوبست.
تدابیر امنیتی را شدیدتر کردیم.
ملت افغانستان کاملا راحت باشید.
کابُل تحت کنترل نیروهای امنیتی میباشد.
بعدا در یکی از مراکز قرآنی رفتم.
دخترانی را دیدم که میگفتند ما به زور آمدیم.
خانواده های ما اجازه نمیدادند.
میپرسیدم. چرا؟ میگفتند بخاطر اوضاع طالبانی.
با لبخند گفتم راحت باشید.
همه چی خوبست.
ولی بعد از این که مرکز قرآنی را به مقصد خانه ترک گفتم، در مسیر راه وارد کانال های خبری شدم.
اصلا باورم نمیشد.
رییس جمهور فرار کرده.
رهبر طالبان به نیرو های کثیف شان دستور ورود به کابُل را داده است.
ترسیدم.
آری! ترسیدم.
یعنی درس و تحصیل ما چه خواهد شد؟
آیا دخترانمان باید با برقع همهجا را طی کنند؟
آیا نباید به اصلاح مو های مان فکر کنیم؟
بلاخره شب فرا رسید و من دست را روی دست گذاشته و از تشویش زیاد سرم درد گرفت.
طالبان وارد کابُل شدند.
به هرجایی که پرچمشان را نصب میکردند، دست به شلیک هوایی میزدند.
ناگاه صدای شلیک گلوله به گوشمان رسید.
کودک خردسال خانه ی ما با وحشت و گریه در بغلم پرید.
میگفت هوایی میزند و مرا میکُشد.
هیچچیزی دردناکتر از این لحظه برایم نبود و با مشکل خودم را کنترل کرده و بچه را روی پا هایم با خواندن لالایی خواب دادم.
بعد دوباره با همان دوستم چت کردم و صدای جفتمان غم داشت.
آن شب بدترین شب عمرم شاید باشد و هرگز یادم نمیرود مخصوصا لحظه ای که بچه ترسیده و گریه میکرد.
نمیدانم.
اگر این حکومت ظلمانی دوام کند، یقینا قحطی علم و دانش را تجربه خواهیم کرد.
قحطی رنگ در قلم هرگز جبران نمیشود.
#زنده_باد #آزادی
#زنده_باد #انسانیت.
#مرگ_بر_ #جهالت.
#محمد_حسین_مهریار.
@online_herat
👍27😢12❤5😁3👎1
دین مقدس اسلام ، بر عفت و پاک دامنی زنان مسلمان و حساسیت ورزیدن مردان در قبال نوامیس شان تأکید فروان دارد ؛
ولی سیاست تجرید کامل جنسیتی که در طالبان در مورد زنان اعمال می شود و زنان از حق مشارکت اجتماعی و سیاسی به طور کامل محروم هستند
برخاسته از فرهنگ قبیله ای در این خصوص است ؛ تا آموزه های اسلامی
✍ #محمد_مجاهد
@online_herat
ولی سیاست تجرید کامل جنسیتی که در طالبان در مورد زنان اعمال می شود و زنان از حق مشارکت اجتماعی و سیاسی به طور کامل محروم هستند
برخاسته از فرهنگ قبیله ای در این خصوص است ؛ تا آموزه های اسلامی
✍ #محمد_مجاهد
@online_herat
👍28🤮12🤔2👎1😢1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#سرزمین_من.
زمزمه جوان نابینا #محمد_حسین_مهریار
شهیدان دانایی! ما راه تان را ادامه میدهیم.
@online_herat
زمزمه جوان نابینا #محمد_حسین_مهریار
شهیدان دانایی! ما راه تان را ادامه میدهیم.
@online_herat
👍15😁2