پاکدینی ـ احمد کسروی
7.71K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
مثلاً آن چیزهایی را که صوفیان برای خود اندیشیده‌اند : به یک خانقاهی خزیدن و با بیکاری و تنهایی بسر بردن و بذکرهای خَفی و جَلّی پرداختن و آواز خواندن و رقص کردن و مانند اینها که عبادت و ریاضت می‌شمارند و مایه‌ی سعادت آنجهان می‌دانند ، چون این کارها بیرون از خرد است و در این زندگانی سودی از آنها نیست در آنجهان نیز جز مایه‌ی سرافکندگی و شرمندگی نخواهد بود.

همچنان عبادتهایی که شیعیان برای خود ساخته‌اند : روضه‌خوانی برپا کردن و دسته‌های سینه‌زن و شاه‌حسینی راه انداختن ، زیارت عاشورا خواندن ، به کربلا و سامرا رفتن ، بمردگانِ هزارساله نفرین فرستادن و این قبیل کارها که مایه‌ی نجات آخرت می‌شناسند ـ اینها نه تنها مایه‌ی نجات نخواهد بود مایه‌ی گرفتاری نیز خواهد بود.

خدا از مردم ایران بازخواست خواهد کرد که من زمین بآن حاصلخیزی را بشما داده بودم چرا آن را آباد نکردید؟!. چرا از آن بهره نجستید؟!. بازخواست خواهد کرد که من بشما فهم و خرد داده بودم چرا نخواستید خرد را راهنما گردانید و راه زندگانی به نیکی پیش گیرید؟!. بازخواست خواهد کرد که بهر چه به کربلا می‌رفتید؟!. بهر چه به سامرا می‌رفتید؟! بهر چه آن پولها را در راه آبادی کشور خود صرف نمی‌کردید؟!. بازخواست خواهد کرد که بهر چه کالاها را دست بدست می‌گردانیدید؟!. بهر چه آنها را بانبار می‌زدید؟!. از زندگانی سراپا بیخردانه که ایرانیان پیش گرفته‌اند و در اینجهان خوار و زبونند ، در آنجهان نیز خوار و زبون و در نزد خدا سرافکنده خواهند بود. اینست آنچه ما درباره‌ی آخرت می‌دانیم.


🔹 پانوشتها :

1ـ در بحارالأنوار ، ج72 ، ص52 ، حاشیه‌ی 72 چنین آمده : اگر دنیا در نزد خدا باندازه‌ی بال پشه‌ای می‌ارزید ، چیزی از آن را به کافر و منافق نمی‌داد.

2ـ معنی : این جهان زندان دیندار (مؤمن) و بهشت بیدین (کافر) است.


🌸
12ـ عروس قاسم
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 7ـ باید از نادانیها جلو گرفت (یک از دو)


ما تاکنون بارها نام «حزبسازی» برده و گله کردیم. ولی هنوز جای گله باز است. هنوز باید گفتارها برانیم. این یک بازیچه‌ی بسیار خنکی گردیده. شش یا هفت تن گرد هم می‌نشینند و یک رشته جمله‌هایی را از اینجا و آنجا دزدیده در یک دفتری می‌نویسند : «وحدت ملی ، ترویج کشاورزی ، اصلاح برنامه‌ی فرهنگ ...» و نامی نیز از فلان و بهمان بروی خود می‌گزارند ، و همین را حزب می‌شمارند و بهمدیگر وعده داده چنین می‌گویند : باید تبلیغات کنیم ، باید بکوشیم ، باید جامعه را اصلاح نماییم ـ بیخردان چنین می‌پندارند که با این چند چیز حزب درست می‌شود. این بازیچه‌ی کودکانه را حزب می‌نامند.

در تبریز حکایتی هست می‌گویند : زنی پسر خود را بدکان مسگر گزاشت که مسگری بیاموزد. پسر سه روز آمد و دیگر نیامد. مسگر به در خانه‌شان رفت و در را زد. زن بیرون آمد. پرسید : پسرت چرا دیگر نمی‌آید؟.. گفت می‌گوید : من مسگری را یاد گرفتم.

مسگر در شگفت شد و گفت : چگونه در سه روز مسگری را یاد گرفته؟! گفت : آری یاد گرفته. می‌گوید : مس را می‌گزارند در آتش می‌شود گرم ، می‌کوبند با چکوچ می‌شود پهن ، اطرافش را برمی‌گردانند می‌شود دیگ. استاد خندید و گفت : ناقلا خودش یاد گرفته هیچی ، که بمادرش هم یاد داده.

درست داستان این بیخردانست. چنین می‌دانند حزب تنها مرامنامه نوشتن و یک نامی ‌بروی خود گزاردن و چند جلسه‌ای دور هم نشستن است ، و این کار را چندان آسان می‌شمارند که جوانان ناآزموده و ناآگاه نیز بآن می‌پردازند.

شما اگر می‌خواهید تهیدستی و ناآگاهی آنان را بدانید بپرسید : چه کار خواهید کرد؟!.. چه کوششی بکار خواهید برد؟!. شما چه چیزها را کوشش می‌نامید؟.. اگر اینها را بپرسید خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند.

برای آنکه ‌اندازه‌ی نادانی این کسان تا اندازه‌ای روشن گردد ناگزیرم یک نکته‌ای را شرح کنم : اساس یک حزب یا یک جمعیت (یا بفارسی گویم یک باهَماد) یگانگی و همدستی می‌باشد. صد تن یا هزار تن هنگامی جمعیت یا حزب نامیده می‌شوند که باهم یگانه گردند. ببینیم یگانگی با چه چیز درست می‌شود؟ جز با یکی بودن اندیشه‌ها و مقصدها درست نمی‌شود. اینست ما اگر می‌خواهیم یک جمعیتی پدید آوریم باید بکوشیم اندیشه‌ها و مقصدها را یکی گردانیم. برای این کار هم یک راه بیشتر نیست ، و آن اینکه از یکسو حقایق زندگانی و همچنین منافع کشور را شرح نموده در دلها جا دهیم و از یکسو با اندیشه‌های گمراه و پراکنده که دلها را پر کرده ، و همچنین با خیانتها و بدخواهی‌هایی که با کشور می‌شود نبرد کنیم. تنها از این راهست که خواهیم توانست اندیشه‌ها و مقصدها را به یک زمینه درآوریم.

آن کسانی که شش تن و هفت تن گرد هم می‌نشینند و حزب می‌سازند اساساً از این نکته ناآگاهند و سبکمغزانه چنین می‌دانند که همینکه صد تن یا دویست تن را بنام فلان حزب باهم مربوط ساختند همان کافیست. همان را یگانگی و همدستی می‌شمارند. از بس ناآگاهند این پراکندگی اندیشه‌ها را که درمیانست و خود بدترین دردی می‌باشد بحساب نمی‌آورند و آن را عیب کار خود نمی‌دانند.

از آنسوی گرفتم که اینها را دانستند و چنین خواستند که چاره‌ای باین پراکندگی اندیشه‌ها نمایند ، آیا چه کار خواهند کرد؟!.. چه چاره بکار خواهند بست؟!.. آیا نبرد کردن با گمراهیها و پراکنده‌اندیشیها از دست هر کس برمی‌آید؟!.. آیا این چیزها تا باین آسانیست؟!..

کسانی از اینان بنزد من می‌آیند و می‌نشینند و چنین می‌گویند : «ما هم یک حزبی تأسیس کردیم ... مرامنامه نوشته شده. حوزه‌ها هم مرتب است. یک روزنامه هم خواهیم نوشت. امتیازش خواسته شده». بیخرد می‌پندارد حزب خانه است که هر کس یکی بسازد ، یا شرکت تجارتیست که هرچه بیشتر بهتر باشد.

می‌گویم : شما اگر می‌خواستید بکوشید و کارهایی کنید ما که از سالهاست می‌کوشیم و اکنون یک جماعتی هستیم ، چرا نیامدید با ما باشید؟!.. از پاسخ درمی‌ماند و پس از اندکی توقف صدایش را آهسته گردانیده چنین می‌گوید : «ما هم خواستیم خودمان یک حزبی داشته باشیم».

می‌گویم شما معنی حزب را ندانسته‌اید. حزب باغ و باغچه نیست که هر کس آرزو کند خود داشته باشد. اگر چنین باشد هر چند تنی یک حزب دیگری تأسیس خواهند کرد و حزب شما بیش از همان چند تن نخواهد بود.

می‌بینم بدبخت معنی اینها را نمی‌فهمد. در پاسخ من می‌گوید : «بگزار حزب‌مان را تکمیل کنیم می‌آییم با شما «ائتلاف» می‌نماییم».

این یک مایه‌ی رسواییست. یک عنوان بزرگی بدینسان بازیچه‌ی هوسها گردیده. این در این کشور معمول گردیده که هر زمان که یک سختی روی می‌دهد و یا یک مرد چیره‌ای پیدا می‌شود همه خود را کنار می‌کشند و میدان را بچاپلوسان وامی‌گزارند ، و هر زمان که آزادی پیش می‌آید بدینسان حزبسازی آغاز می‌گردد.


👇
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمی‌خاستند ، امروز هم رفتارشان را می‌بینید.

داستان اینان داستان قورباغه‌های یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازه‌خوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیده‌ها ناپدید گردند.


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (هشت از ده)


ج ـ این مطالب همه‌اش تازه است. باید مدتها بگذرد تا ما بتوانیم اینها را در فکر خود تحلیل کنیم. اکنون خواهشمندیم موضوع امام عصر را بفرمایید. معلوم است که شما آن را نیز قبول ندارید. با اینحال می‌خواهیم نظریات شما را بشنویم.

د ـ موضوع امام عصر که ما آن را «امام ناپیدا» می‌نامیم از هر جهت مهم است. شصت و هفتاد ملیون شیعه چشم براه آمدن او می‌دارند. از سوی دیگر علمای شیعه آن دستگاه فرمانروایی را که چیده‌اند و بی‌تاج و تخت پادشاهی می‌کنند و سالانه ملیونها باج و خراج می‌گیرند بنام نیابت از آن امام می‌باشد. گذشته از آنکه تاکنون بارها کسانی بنام آن امام برخاسته‌اند و آشوبها راه انداخته‌اند.

اینست موضوع مهم است و من باآنکه امروز سخن بسیار گفته‌ام و همه‌مان خسته شده‌ایم آن را به تفصیل یاد خواهم کرد.

باید دانست در قضیه‌ی امام ناپیدا دو داستان بهم آمیخته : داستان امامت ، داستان مهدیگری. اینها دو چیز است و من از هر یکی جداگانه سخن خواهم راند.

نخست از مهدیگری سخن می‌رانم : باید دانست این در بسیار مذهبها هست که آمدن کسی را با یک نیروی فوق‌العاده انتظار می‌دارند. مثلاً یهودیان آمدن ماشیا (یا مسیح) را منتظرند. زردشتیان پیدا شدن شاه‌بهرام را انتظار دارند ، مسیحیان چشم براه بازگشتن مسیح می‌باشند. شیعیان و بسیاری از سنیان بآمدن مهدی امید می‌پرورند.

این موضوع از قدیم‌زمان درمیان ایرانیان و یهودیان بوده و دیگران از ایشان گرفته‌اند. آنکه ایرانیانند چون عقیده داشتند که در اداره‌ کردن جهان اهریمن شریک یزدانست و این بدیها در جهان نتیجه‌ی دخالت اهریمن می‌باشد این عقیده هم درمیان ایشان بوده که در زمان آینده‌ای «سااوشیانت [Saoshyant]» پسر زردشت پیدا خواهد شد و اهریمن را مغلوب ساخته دستگاه او را بهم خواهد زد و جهان را پر از نیکی و خوشی خواهد گردانید.

اما یهودیان ، چنانکه می‌دانید این مردم در زمان باستان استقلال داشته‌اند که فلسطین کشور ایشان بوده. سپس پادشاهان کلده و آسور استقلال ایشان را برانداخته و آنان را به ذلت رسانیده‌اند. در آن زمانها یکی از پیغمبران ایشان برای تسلیت یهودیان که بسیار افسرده می‌بودند ، چنین گفته : «خدا مسیحی (که مقصودش پادشاه بوده) درمیان یهودیان خواهد برانگیخت که دوباره استقلال شما را بازگرداند و شما را به عزت رساند.» عیسا پسر مریم بنام همین مسیح برخاست. ولی یهودیان نپذیرفته گفتند : «مسیح باید پادشاه باشد» و هنوز هم یهودیان چشم براهند.

مقصود آنست که این عقیده ، یا بهتر گویم این پندار [=خرافه] ، درمیان ایرانیان و جهودان بوده است و چون اسلام برخاسته و ایران را فتح کرده ایرانیان این عقیده را هم درمیان مسلمانان نشر کرده‌اند. چنانکه گفتم چون یزید پسر معاویه مُرد و اختلال در کار بنی‌امیه پیدا شد ، مختار در کوفه علم افراشت و رشته‌ی حکومت را بدست گرفت و کسانی را به مدینه فرستاده محمدبن‌حنفیه را راضی گردانید که خلافت را بپذیرد. پیروان این مختار ایرانیان می‌بودند. در واقع قیام را ایرانیان کرده و می‌خواستند از عرب و بنی‌امیه انتقام کشند. سردسته‌ی این ایرانیان کَیسان نام می‌بود و این کَیسان هوش بسیار می‌داشت و کارهایی می‌کرد. از جمله می‌گفت : در کتابهای ما خبر داده شده که یک مهدی خروج خواهد کرد و جهان را از ستم و بدبختی رها خواهد گردانید ، و برای پیشرفت کارهای مختار می‌گفت : آن مهدی همین محمدبن‌حنفیه است.

چون مسلمانان از ستم بنی‌امیه بستوه آمده بودند ، این سخن را بآسانی می‌پذیرفتند و آن را خوش می‌داشتند. داستان مهدی درمیان مسلمانان از اینجا پیدا شده.

ب ـ ببخشید ، مگر خود پیغمبر از مهدی خبر نداده بود؟!

د ـ بیگمان نداده بود.

ب ـ پس این خبرها همه‌اش دروغست؟!.

د ـ بیگمان دروغست و من درباره‌ی آنها نیز سخن خواهم راند. محمدبن‌حنیفه نخست کسی بود که درمیان مسلمانان به مهدی شناخته شد ، و چون او کاری نتوانست و مُرد ، کیسانیان از سخن خود بازنگشتند و چنین گفتند : «او نمرده است ، در کوه رضوی است ، خواهد آمد و ظلام را دفع خواهد کرد.»

پس از آن ، کسان بسیاری مهدی نامیده شدند. هر کسی که بدعوای خلافت برمی‌خاست پیروانش برای تشویق مردم می‌گفتند : آن مهدی که گفته شده همینست. یک چیز بدتر این بود که برای پیشرفت سخن خودشان حدیثی هم از زبان پیغمبر یا امام علی‌بن‌ابیطالب ساخته رواج می‌دادند.

شما تعجب خواهید کرد که می‌گویم حدیث می‌ساختند. در آن کشاکشها و کینه‌توزیها که هزاران کسان را در راه مقصود خود می‌کشتند و یا بکشتن می‌دادند آیا دشوار بود که دروغی هم بگویند؟!. در سیاست همیشه دروغ را جایز دانسته‌اند.

همان زید که گفتیم ، چون در کوفه از مردم بیعت می‌گرفت و تهیه‌ی خروج می‌کرد پیروانش او را مهدی نامیدند و حدیثی چنین ساختند : «مهدی ما در پشت کوفه ظاهر خواهد شد.»

👇
سپس که علویان در مدینه جمع شده و به محمد نفس زکیه بیعت کردند او را هم مهدی شناختند. پیروان او نیز حدیثی از زبان پیغمبر بمیان آوردند : مهدی نامش نام من و نام پدرش نام پدر منست. (پدر محمد ، عبدالله بود.)

سپس که بنی‌عباس بکوشش پرداختند و ابومسلم در خراسان برای ایشان می‌کوشید اینان هم از افسانه‌ی مهدی استفاده کردند و اینان هم حدیثی پراکندند : هنگامی که دیدید بیرقهای سیاه از سوی خراسان می‌آید ، بخود مژده دهید که مهدی ما ظهور کرده. (بیرقهای ابومسلم سیاه بود.)

سپس که امام شما جعفر الصادق آن بنیاد را گزاشت ، خود او چون خانه‌نشین می‌بود عنوان مهدی بیجا بود. ولی او هم وعده می‌داد که مهدی از ما خواهد بود. این شعر عربی را در کتابها بنام او نوشته‌اند :

لکل أناس دولة یرقبونها و دولتنا فی آخر الدهر یظهر

معنایش آنست : «هر گروهی دولتی دارند که انتظارش می‌کشند. دولت ما نیز در آخر زمان ظاهر خواهد شد».

از آنسو پسر آن امام ، اسماعیل که گفتیم پیش از خود او مرد ، پیروانی می‌داشت و آنان مرگ او را نپذیرفته گفتند نمرده است و غایب شده و به هر حال گرد پسران اسماعیل را گرفتند و یک دسته‌ی دیگری را بنام اسماعیلیه یا باطنیان پدید آوردند که داستان بسیار درازی دارند ، و اینان هم از موضوع مهدی استفاده کردند و یکی از ایشان بود که بهمین نام مهدی در آفریکا خروج کرد و پادشاهی بزرگی را که در تاریخ بنام «فاطمیین» شناخته شده‌اند بنیاد نهاد.

همین اسماعیلیه تا زمان ما هستند و اکنون در محلات ایران و در هندوستان و دیگر جاها گروه انبوهی می‌باشند. آقاخان محلاتی که در زمان محمدشاه خروج کرد و مغلوب شد و از ایران به هندوستان رفت امام این گروه بود. اکنون نوه‌ی او «سِر آقاخانست» که در اروپاست و شما بارها نامش را شنیده‌اید.

این داستان مهدیگری بود که باید در اینجا بگزارم و بموضوع امامت پردازم :

چنانکه گفتم جعفربن‌محمد الصادق دعوای خلافت و امامت داشت و انبوهی از شیعیان بر سر او می‌بودند. پس از او پسرش موسی‌الکاظم جانشین او شد که شیعیان امام هفتم می‌شمارند. پس ازو پسرش علی‌الرضا بود که داستانش را می‌دانید. پس ازو پسرش محمد التقی بود. پس ازو پسرش علی‌النقی بود. پس ازو پسرش الحسن العسکری بود. بدینسان یکی پس از دیگری بوده‌اند و شیعیان ایشان را به امامت شناخته‌اند. اینان نخست در مدینه می‌بودند. ولی در زمانهای آخر به بغداد و سامرا انتقال یافتند.

حسن‌العسکری هنگامی که مُرد چون از او فرزندی شناخته نمی‌بود ، بمیان شیعیان اختلاف افتاد. یک دسته گفتند : امامت پایان پذیرفت و دیگر کسی نخواهد بود. یک دسته جعفربن‌علی برادر امام مرده را که شما او را بنام «جعفر کذّاب» می‌شناسید به امامت شناختند و بر سر او گرد آمدند. یک دسته‌ی دیگر بسخن شگفتی برخاستند. باین‌معنی که گفتند : آن امام را فرزندی هست پنج‌ساله که در سرداب نهانست و جانشین پدرش او می‌باشد.

گوینده‌ی این سخن عثمان‌بن‌سعید نامی بود که می‌گفت : آن امام سرداب‌نشین مرا میانه‌ی خود و شما میانجی (بگفته‌ی خودش باب) گردانیده. شما هر سخنی دارید بگویید باو برسانم و اگر پول خواهید پرداخت بدهید باو بفرستم.

چنانکه گفتم این سخن بسیار شگفت بود. اولاً : چگونه توانستی بود که کسی را فرزندی زاییده شود و پنج‌ سال بماند و هیچ کس از آن آگاه نگردد؟!. ثانیاً : چرا پنهان شده بود؟!. می‌گویند : از دشمنانش می‌ترسید. می‌گویم چرا می‌ترسید؟!. دشمنان باو چه کار خواستندی کرد؟!. به پدرش و جدش چه کرده بودند که باو بکنند؟!. ثالثاً : امام پنهان چه معنی توانستی داشت؟!. به چه کاری توانستی خورد؟!. امام در اصل بمعنی خلیفه بود و کسی را می‌گفتند که دارای اقتدار باشد و عالم اسلام را راه برد. شیعیان آن را از معنی خود بیرون آورده کسان خانه‌نشین را امام می‌گفتند. اکنون هم یک گام دورتر رفته امام ناپیدا نیز درست می‌کردند. من از شما می‌پرسم : امام ناپیدا چه سودی تواند داشت؟!.

اینها بیکبار از خرد دور است. ولی در تشیع چون از نخست به خرد دخالت نداده بودند و آنگاه با آن جدایی که از سنیان پیدا کرده بودند دیگر نمی‌توانستند بازگردند و بآنان پیوندند و از آنسوی نمی‌خواستند بی‌امام بمانند (چه این مخالف مذهب ایشان بود) دسته‌ی بزرگی سخن عثمان‌بن‌سعید را پذیرفتند و بآن امام ناپیدا گردن گزاردند. عثمان نیز در کار خود استاد بود و هر چندگاه یک بار «تُوقیع» (نامه) از آن امام بیرون می‌آورد و نمی‌گزاشت شیعیان دلشکسته و نومید گردند و اگر کسی پرسشی می‌کرد پاسخی برایش از «ناحیه‌ی مقدسه» می‌گرفت و می‌رسانید و پولهایی را که می‌دادند در توی «خیک روغن!» بخانه‌ی امام می‌فرستاد.


👇
جعفربن‌علی ، برادر حسن عسکری از این ادعای او بخشم آمد و با او طرف گردیده گفت : برادر من پسری نداشت. ولی عثمان استادانه او را از میدان بدر برد و نام او را «کذّاب» نهاد که هزار سالست بگناه گفتن یک سخن راست با این نام خوانده می‌شود.

یک چیز شنیدنی آن بود که کسانی از سران شیعیان از شَلمَغانی و دیگران به عثمان‌بن‌سعید حسد بردند و با او به طرفیت پرداخته هر یکی مدعی شدند که امام مرا باب خود گردانیده. ولی عثمان «تُوقیع» از «ناحیه‌ی مقدسه» در تکذیب و تکفیر ایشان بیرون آورده و همه را از میدان دور راند.

پس از عثمان پسرش محمد جای او را گرفت. این نیز استادانه رفتار می‌کرد. پس ازو حسین نوبخت که از ایرانیان بود جانشین گردید. پس ازو نوبت به محمد‌بن‌علی سِیمَری که او نیز ایرانی بود رسید. در زمان اینها نیز کسانی به منازعه برخاستند و هر یکی دعوای «بابی» کردند. ولی کاری از پیش نبردند و با چماق «تُوقیع» از میدان دررفتند.

آن «نواب اربعه» یا «نایبان خاص امام» که شنیده‌اید اینها بودند. هفتاد سال کمابیش اینها شیعیان را راه می‌بردند ، و در این هفتاد سال بوده که از داستان مهدیگری نیز استفاده کرده‌اند. باین‌معنی آن امام را مهدی نیز خوانده‌اند و اوصافی را که مهدی بایستی داشت باو منسوب ساخته و کارهایی را که مهدی بایستی کند بظهور او نوید داده‌اند. بلکه پیرایه‌های بسیاری بآن افزوده‌اند. مهدی در نزد دیگران آن شکوه و جلال را نمی‌داشت که در نزد اینان داشته است.

«مهدی» یا «امام غایب» روزی که ظهور خواهد کرد آفتاب برگشته از مغرب طلوع خواهد نمود ، صدایی از میان آسمان و زمین شنیده خواهد شد که مهدی ظهور کرده ، یاوران امام که سیصدوسیزده تن خواهند بود از طالقان و قم و سبزوار و دیگر جاها با «طَیّ‌الارض» خود را به مکه خواهند رسانید ، امام شمشیر کشیده بکشتار خواهد پرداخت. از اینگونه چندانست که اگر بشماریم بسیار دراز خواهد شد.

این داستان امام عصر شما از نظر تاریخست که با ایرادهایی که می‌توان گرفت یاد کردم.


🌸
13ـ آقاخان محلاتی (آقاخان یکم)
👍1
14ـ سِر آقاخان سوم
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 7ـ باید از نادانیها جلو گرفت (دو از دو)


کسانی می‌گویند : این حزبهای بیمایه و بیپایی که هستند اثری ندارند و مردم پروایی به آنها نمی‌نمایند ، و آنگاه هر کدام پس از یکی دو هفته عمر از میان می‌روند. پس چه نیاز دارد که شما از آنها بد نویسید؟!..

می‌گویم : چرا کسانی به یک کارهای بیهوده‌ای برخیزند که پس از دو سه هفته از میان رود؟!.. اینان اگر دشمنان ما بودند می‌گفتیم بگزار عمر خود را با کارهای بیهوده هدر گردانند. ولی دشمنان ما نیستند و ما باید بجلوگیری کوشیم. اینها همه نتیجه‌ی نادانستن است و ما چون بنویسیم و بدانند بسیاری از آنان بازخواهند گردید.

اینها زیانش تنها بخود آن کسان نیست که ما بتوانیم خاموش باشیم. اینها زیانش بیش از همه بکشور و توده است که آبروی آن را می‌برد. امروز هر کس از خودی و بیگانه این کارها را بشنود باین توده با دیده‌ی توهین خواهد نگریست. در کشوری که این بازیچه‌های خنک رخ می‌دهد و جلوگیری یا اعتراض نمی‌شود هر کس حق دارد بآن کشور بدبین باشد.

این رفتار چندین نادانی را دربر دارد ، از چندین نادانی ترکیب یافته است.

1) این کار جز نتیجه‌ی خودخواهی نیست. آن خوی پست خودخواهیست که آنان را باین کار واداشته. وگرنه برای چیست که ما از سالهاست می‌کوشیم و خود یک جمعیتی هستیم بما نمی‌پیوندند و خودشان رفته آن بازیچه را درست می‌کنند؟!.

این یکی از دانستنیهاست که یک مردمی هرچه بیشتر پایین افتند و بیشتر خوار گردند خوی پلید خودخواهی درمیان آنان بیشتر نیرو گیرد. امروز در این مردم آن خوی ناستوده بسیار نیرومند است و این در نتیجه‌ی همانست که از همدستی با یکدیگر عارشان می‌آید و هر کسی می‌خواهد خود پیشوا باشد و بنیادگزار یک حزب شمرده شود.

این کار زشت را می‌کنند و آنوقت بهانه‌های شگفتی می‌آورند. مثلاً می‌پرسیم : شما اگر براستی می‌خواهید یک جمعیتی باشید چرا نباید با ما همدست گردید؟!.. در پاسخ درمی‌مانند و بهانه آورده چنین می‌گویند : «چون شما از شعرا بد گفته‌اید جوانان از شما رنجیده‌اند و بشما نزدیک نمی‌آیند». [1]

پاسخ را تماشا کنید! خوب ای بیخردان ، ما اگر از شعرا بد نوشته‌ایم برای آنست که آنها را بد می‌دانیم و شعرهای آنها را بزیان این توده و این کشور می‌شناسیم. ما جمعیت را برای این می‌خواهیم که دست بهم داده باین آلودگیها چاره کنیم برای پلو خوردن نمی‌خواهیم. ما اگر از شعرا بد نوشته‌ایم دلیلهایش هم یاد کرده‌ایم. جوانان اگر نمی‌پسندند ایرادهاشان بنویسند. بنویسند تا بدانیم چه عذری برای آن پستیهای شعرا می‌آورند. و آنگاه کدام جوانانند که از ما رنجیده‌اند؟!.. جز یک چند تنی هوسباز که از یاوه‌بافی لذت می‌برند و نمی‌خواهند از آن دست بردارند کدامها از ما رنجیده‌اند؟!..

آن نوشته‌های ما درباره‌ی شعر این اثر را داد که صدها کسانی از جوانان بافهم و خرد از بیهوده‌گویی توبه کردند و سروده‌های خود را از میان بردند. تنها دسته‌ی کوچکی از پیر و جوان عناد بخرج دادند و دست از بیهوده‌گویی نکشیدند.

گذشته از همه‌ی اینها ، مگر ما باید از رنجش این کس و آن کس بترسیم؟!.. شما اگر گرفتار خودخواهی نیستید بایستی با ما همدست گردید و بآن جوانان نیز پاسخ دهید. نه اینکه بخاطر رنجش آنان خود را کنار گیرید و یک دسته‌ی دیگری باشید.

2) اینان معنی حزب و جمعیت را نفهمیده‌اند و آن را بیش از این نمی‌دانند که یک نامی ‌بروی خود گزارند و چند جمله‌ای را بهم بافته مرامنامه خوانند و چند جلسه گرد هم نشینند. حزب را همین می‌دانند و بس. چنانکه دیروز گفتیم این همان داستان شاگرد مسگر و مسگری یاد گرفتن اوست.

اینان هیچ نمی‌دانند که یک دسته از چه راه باهم یگانه می‌گردند. نمی‌دانند که اساس یگانگی چیست؟!.. اگر شما بپرسید پاسخ درستی نخواهید شنید. اینان می‌پندارند همینکه از دوستان و رفقای خود خواهش کنند که بیایید و با ما باشید و آنها نیز بپذیرند همین کافیست ، یا تصور می‌کنند که مردم را به هر نامی که بدور خود گرد آورند نتیجه خواهد داد.

یکی از اینان با من می‌گفت : شما اگر در مرامنامه قید کنید : «کار پیدا کردن برای بیکاران» یا «سعی باضافه حقوق کارمندان دولت» پیشرفت بسیاری خواهد کرد و یک دسته‌هایی از بیکاران و یا از کارمندان دولت بسر شما گرد خواهند آمد. دیگری می‌گفت : من یک فکری کرده‌ام و آن اینکه بمستخدمین دون‌اِشِل ادارات وعده‌ی حمایت دهیم و آنها را بسر خود گرد آوریم.

👇
در تبریز با یکی از آنان که حزب ساخته‌اند گفتگو می‌کردیم. من گفتم : اساس بدبختی ایران پراکندگی اندیشه‌هاست. امروز در این کشور اساس حکومت دانسته نیست. زیرا قانون اساسی بروی دمکراسیست در حالی که دسته‌های بسیاری بعنوان‌های گوناگون آن را نمی‌پسندند و ایرادهایی می‌گیرند و هر دسته یک نوع دیگری از حکومت را آرزو می‌نمایند. مقصودم این بود که باید نخست تکلیف این اختلاف و مانندهای آن را روشن گردانیم تا اندیشه‌ها یکی گردد و یگانگی درمیان باشد.

ولی شنونده چنین گفت : «ما امروز باید همه را بر سر خود گرد آوریم و باین اختلافها کاری نداشته باشیم». در دل خود گفتم : اندازه‌ی دانش شما دانسته شد.

اینها نمونه‌هایی از اندیشه‌های آنهاست و خود دلالت می‌کند که معنی درست حزب را نمی‌دانند و از سِرّ یگانگی آگاه نیستند. اینها تنها مربوط شدن صد تن یا کمتر یا بیشتر را بهمدیگر یگانگی می‌شناسند. در حالی که آن یگانگی نیست و خود سودی ندارد. زیرا یک دسته‌ای که با آن ترتیب بهم مربوط شوند و درمیان ایشان اشتراکی در اندیشه و باور و آرزو نباشد با یک پیشامدی پراکنده گردند و اساساً از چنین دسته‌ای کاری ساخته نگردد.

از تاریخ دلیلهای بسیار برای این گفته پیدا توان کرد. در آغاز مشروطه روزنامه‌ها پیاپی مردم را به «اتحاد و اتفاق» دعوت می‌کردند. هر روز گفتارها بود که در این زمینه نوشته می‌شد. نویسندگان بجای آنکه معنی درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقایق را شرح داده تصرف در اندیشه‌های آنان کنند و از این راه «یگانگی و همدستی» درمیان ایشان پدید آورند هر روز فشار آورده بمردم می‌گفتند : «اتحاد کنید» و «دست برادری بهم دهید» و «اَعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» [2]  و مانند اینها. آنوقت داستانها از یگانگی و همدستی توده‌های اروپایی می‌سرودند.

در نتیجه‌ی این کار ، مردم در تهران و دیگر جاها بتکان آمده آرزو می‌کردند که همدستی نمایند. ولی چه می‌کردند؟... مثلاً در یک مسجدی پانصد تن گرد می‌آمدند و یکی پا می‌شد و ستایش از «اتحاد» می‌کرد و بالاخره همگی پیمان می‌بستند که «متحد» باشند و باهم برادری نمایند ، و سپس برداشته بتهران یا بشهرهای دیگر تلگرافهای گزافه‌آمیز می‌کردند که ما مردم فلان شهر ده‌هزار نفر متحد شده‌ایم و پیمان برادری بسته‌ایم.

در حالی که دلهای آنها پر از اندیشه‌های گوناگون بود و در نهان کمترین وسیله برای همدستی و یگانگی باهم نداشتند ، و اینبود پس از چند ماهی همینکه در تهران حاجی‌شیخ فضل‌الله نوری و در نجف سید کاظم یزدی با مشروطه مخالفت نمودند همان کسان بمیانشان دوتیرگی افتاده و دسته‌ی انبوهی از آنان که دیروز بنام مشروطه‌خواهی اتحاد کرده بودند امروز مشروطه‌خواهان را بیدین شناختند و در تبریز و برخی شهرهای دیگر تفنگهای خود را برداشته بکشتن مشروطه‌خواهان برخاستند. این بود پایان آن پیمانهای اتحاد که باهم می‌بستند.

(پرچم روزانه شماره‌های 67 و 68 ، فروردین 1321)


🔹 پانوشتها :

1ـ کسروی در سال 1312 مهنامه‌ی پیمان را بنیاد گزارد. از سال دوم که شعرسرایی و توجه به «ادبیات» به بهانه‌ی هزاره‌ی فردوسی رُویه‌ی دیوانگی و سرسام بخود گرفت به موضوع شعر و ادبیات پرداخت. پیمان نه با شعر به معنی درست آن بلکه با یاوه‌گویی ، بیهوده‌گویی و پستیهایی که در شعرها بکار رفته نبردها کرد.

    این نبرد هیاهوی بزرگی برانگیخت و به کینه‌توزیها و دشمنیهایی انجامید و کسروی را دشمن شعر شناسانیدند. لیکن چون به دلیلهای او پاسخی نبود ، و از آنسو کسروی در انجمن ادبی تهران سخنرانی بیمانندی کرد و به خرده‌گیری شاعران و هوادارانشان پاسخهای بُرنده داد ، اینبود هیاهو رفته‌رفته خوابید.

    پیمان در هر سال زمینه‌ای را دنبال می‌کرد و با انتشار حقایق با گمراهیها و آلودگیهای توده نبرد کرده راه را برای پیشرفت توده می‌گشاد. پیمان تا زمستان 1321 یعنی نزدیک به یک سال پس از آغاز پرچم هم منتشر می‌شد و می‌باید آن را در نبرد با ناراستیها و پندارها پیشگام دانست.

    درست است که نوشته‌های پیمان دشمنان زخم‌خورده‌ای بجا گزارد ولی از آنسو هواداران پافشاری را نیز بر سر خود گرد آورد. نشستهای هواداران پیمان در تهران در خانه‌ی دارنده‌ی آن و شبهای آدینه‌ی هر هفته تا آخرین هفته‌ی زندگانی او برگزار می‌گردید.

    در زمینه‌ی «ادبیات» تأثیر پیمان بسیار برجسته و چشمگیر بوده است. چنانکه از هیاهویی که بدخواهان در پیرامون «ادبیات» برپا کرده بودند و یک نیم از جوانان را به شعر خواندن و سرودن و به کار شعرا پرداختن واداشته بودند بسیار کاست و تیر ایشان به سنگ خورد (در این باره کتاب در پیرامون «ادبیات» و گفتار بعدی «ما بکار از راهش درآمده‌ایم» دیده شود). با اینهمه دسته‌ای از آن کار بیهوده دست نکشیدند و همچنان هم هستند. اشاره‌ی بهانه‌جو به رنجش جوانانی از آن دسته است.


2ـ سوره‌ی آل عمران ، آغاز آیه‌ی 103 : بریسمان خدا چنگ بزنید. (به یک راه آیید.)


🌸
31ـ حاجی شیخ فضل‌الله نوری
32ـ سید محمدکاظم طباطبایی یزدی
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (نه از ده)


اما از نظر دین و ایرادهایی که از آن راه وارد است : باید دانست که ما در دین چنانکه خدا را می‌شناسیم باید آیین او را نیز بشناسیم. باین‌معنی باید بشناسیم که خدا جهان را چگونه راه می‌برد ، آیین او درباره‌ی راه بردن جهان چیست. این خود بسیار مهمست. آنهمه خطاهای ملایان شما و نادانیهایی که از خود نشان می‌دهند بیش از همه نتیجه‌ی نشناختن آیین خداست. آیین خدا را نمی‌شناسند و از پیش خود برای کارهای خدا دستوری درست می‌کنند. مثلاً مردم را وامی‌دارند که در بیماری بنزد پزشک نرفته شفای خود را از دعا و قرآن بخواهند و این را دلیل قوت ایمان و اعتقاد می‌شمارند. آنگاه بگفته‌های ما نیز ایراد گرفته می‌گویند : «پس کارها در دست خدا نیست؟!.» از نادانی این نمی‌دانند که کارها در دست خداست. ولی همان خدا برای جریان کارها آیینی گزارده. این را خدا گزارده که بیمار شفای خود را از درمان و چاره بخواهد ، خدا گزارده که از دعا و قرآن نتیجه‌ای نباشد.

یکی از نادانیهایی که ما از ملایان شما و از پیروانشان دیده‌ایم و می‌بینیم آنست که باین جهان با این آیین و سامان[=نظم] خدایی ارج نمی‌گزارند و تو گویی اینها را از خدا نمی‌شمارند ، و اینست همیشه درپی کارهای بیرون از آیین می‌باشند. در این باره ملایان با عوام در یک درجه‌اند. زیرا عوام نیز جز کارهای فوق‌العاده‌ی‌ شگفت‌آور را از خدا نمی‌شناسند و اهمیت نمی‌دهند.

مثلاً درخت که در بهار سبز می‌گردد و گلهای سرخ و سفید می‌دهد سراپا شگفتیست. سراپا نشان قدرتست. این برگها و گلها در کجا بوده؟!. اینها از کجا پدید می‌آید؟!. اگر همه‌ی مردمان گرد آیند ماننده‌ی یکی از آن درختها را نمی‌توانند ساخت.

با اینحال عوام بآنها قیمت نمی‌دهند و از دیدن آن بیاد خدا و تواناییش نمی‌افتند. ولی همینکه درختی در پاییز گل کرد که یک کار فوق‌العاده است در آن هنگامست که بیاد خدا می‌افتند و می‌بینید چنین می‌گویند : «قدرت خدا را تماشا کن!.»

این شب و روز که می‌آید و می‌رود در پیش آنان هیچی نیست. ولی اگر بشنوند جایی در روی زمین هست که شش‌ماه شب و شش‌ماه روز است بشگفت افتاده چنین می‌گویند : «ای پروردگار قدرت‌نما !.»

این رفتار عوامست و ملایان نیز پیروی از ایشان دارند. آنان نیز آیین خدا را بکنار گزارده همیشه می‌خواهند کارهای بیرون از آیین بخدا نسبت دهند و آنگونه کارهاست که از خدا می‌دانند.

مثلاً یک برخاسته که برمی‌خیزد و با همه‌ی گمراهیها و نادانیها بنبرد می‌پردازد و حقایق زندگانی را شرح می‌دهد و خردها را بتکان می‌آورد که همینها دلیل برانگیختگی او از سوی خداست ، ملایان باینها اهمیت نمی‌دهند و اینها را دلیل نمی‌دانند. بلکه او را ملزم می‌دانند که بکارهای بیرون از آیین برخیزد. با سوسمار حرف بزند ، ماه را دو نیم گرداند ، آفتاب را پس از غروب بازگرداند ، از سنگ شتر دربیاورد ، از این قبیل کارها کند. اینهاست که دلیل راستگویی او می‌شمارند. تصور می‌کنند این کارهاست که باید از خدا دانست.

درباره‌ی پیدایش امام عصر نیز همان رفتار را کرده‌اند و بیکبار آیین خدا را فراموش کرده صدها کارهای بیرون از آیین در آن داستان گنجانیده‌اند.

مثلاً می‌گویند : امام عصر هزاروهفتاد و هشتاد سالست که زنده است. ما می‌گوییم : این نمی‌تواند بود. کسی هزار سال زنده نتواند ماند. می‌گویند : از قدرت خدا چه بعید است؟!. می‌گوییم : مگر قدرت خدا در دست شماست؟!. خدا برای اداره کردن اینجهان آیینی گزارده. این را خدا گزارده است که یک کسی بیش از مثلاً می‌گویند : امام عصر هزاروهفتاد و هشتاد سالست که زنده است. صد سال و صدوسی سال زنده نماند.

در این باره ایراد بزرگ آنست که بهر چه خدا کسی را بیافریند و آنگاه غایبش گرداند و در این سرداب و آن چاه پنهانش دارد و هزار سال بیشتر همچنان بگذرد تنها برای آنکه روزی او را بیرون خواهد آورد و براهنمایی مردم واخواهد داشت؟!. مگر خدا نمی‌توانست در همان زمان که او را ظاهر خواهد گردانید بیافریند؟!.

می‌گویند : روزی که امام ظهور خواهد کرد آفتاب برگشته از مغرب طلوع می‌کند ، آوازی از میان آسمان و زمین شنیده می‌شود ، یاران آن امام با طی‌الارض در نزد او حاضر می‌شوند ، امام با آن دسته‌ی کم شروع بآدمکشی می‌کند و بهمه‌ی جهان چیره می‌گردد.

می‌گوییم : اینها نیز تمام دروغست. اینها کارهاییست که بیرون از آیین خداست. امام عصر ، چه راست و چه دروغ ، بالاتر از پیغمبر اسلام نیست. پس چرا این کارها در پیدایش آن پیغمبر رخ نداد؟!.

👇
ما نیک می‌دانیم که آیین خدا در برانگیختن راهنمایان چیست : کسی را از میان مردم برمی‌انگیزد و او با ناتوانی و تنهایی با گمراهیها نبرد می‌آغازد و مردان غیرتمند او را بی‌غرض و راستگو دیده به یاریش برمی‌خیزند و از همین راه کار او پیش می‌رود. همیشه ترتیب این بوده. هیچگاه نیاز بآن عجایب و غرایب نبوده. خدا اگر راهنما می‌فرستد دیگر چه نیاز هست که آفتاب را از مشرق خود بازگرداند؟!. چه نیاز هست که دستگاه خود را بهم زند؟!. اینها دروغهای بسیار ناشیانه‌ایست که ساخته‌اند.

عجیب‌تر اینست که در اخبار خبر داده‌اند که امام‌زمان با شمشیر جنگ خواهد کرد ، و چون سپس توپ و تفنگ پیدا شده و اکنون هم تانک و بمب و صد افزار دیگر بآنها افزوده شده ، شیعیان که در هیچ مورد اظهار عجز نمی‌کنند در اینجا هم عاجز نمانده چنین گفته‌اند : در ظهور امام توپ و تفنگ از کار خواهد افتاد و جنگها جز با شمشیر نخواهد بود. آدم نمی‌داند باینها چه بگوید!.

یک داستان شنیدنی اینست که حسینقلی‌خان برادر فتحعلی‌شاه که ببرادرش یاغی شد و سرانجام کورَش گردانیدند یک شمشیر با یک سپر و با یک زره جواهرنشان مطلا بنام امام‌زمان وقف کرده که اکنون در موزه‌ی قم برای تماشا گزارده شده. در زمان حسینقلی‌خان توپ و تفنگ رواج می‌داشت و سپر و زره از کار افتاده بود ولی حسینقلی‌خان چون معتقد بود که جنگهای امام‌زمان جز با شمشیر نخواهد بود آنها را وقف او گردانیده است.

می‌گویند : امام عصر چون بحکومت خواهد پرداخت ریشه‌ی ظلم را برانداخته جهان را پر از عدل خواهد گردانید. گرگ با گوسفند در یکجا خواهد چرید ، اختلافات مذهبی از میان خواهد رفت ، زمین گنجینه‌های خود را بیرون خواهد ریخت.

ما می‌گوییم : اینها نیز با آیین خدا ناسازگار است. آری جهان رو به پیشرفتست ، و اگر رویهم‌رفته را گیریم آدمیان همیشه رو به نیکی می‌روند. اکنون هم جای آنست که جهان بسیار بهتر از این گردد.

ولی آنگونه نیکی که شیعیان از ظهور امام‌زمان امید می‌دارند نشدنیست. گرگ با گوسفند هیچگاه در یکجا نتواند چرید. شگفتتر آنکه شیعیان در این اندازه‌ها نایستاده‌اند و یک داستان دیگری هم بنام «رجعت» بآن افزوده‌اند. امام عصرتان مدتی حکومت کرده با دست زنی ریشدار کشته خواهد شد. پس از آن یکایک امامان زنده شده و باین جهان بازگشته بپادشاهی خواهند برخاست و هر کسی از ایشان دشمنان خود را زنده گردانیده و برای آنکه کینه جویند دوباره خواهد کشت.

خلاصه آنکه این مذهب در همه ‌جا موهون بوده و مورد ایراد واقع شده.

بدتر از همه آنکه شیعیان معتقدند که نیکیها جز بدست امام‌زمان نباید بود و هر نیکی که رخ می‌دهد آن را نمی‌پذیرند. مثلاً از ده سال بیشتر است که ما بکوشش پرداخته‌ایم. با ده گونه گمراهی نبرد می‌کنیم. ریشه‌ی نادانیها را برمی‌اندازیم. هنگامی که ما بکوشش برخاستیم نام دین چندان خوار شده بود که بردن نام آن را بما ایراد می‌گرفتند. مثلاً می‌گفتند : «دیگر دین چیست که باز نامش می‌برید؟!.» در چنین زمانی ما بیرق دینداری و خداشناسی افراشتیم و برای دین یک بنیاد بسیار استواری گزاردیم که امروز هیچ کس نمی‌تواند زبان بایراد گشاید. ما بهمه ایراد می‌گیریم کسی نمی‌تواند بما ایراد بگیرد. کتابهای «راه رستگاری» و «دین و جهان» و «آیین» که ما نوشته بچاپ رسانیده‌ایم اگر همه‌ی علمای شما گرد آمدندی یکی را نمی‌توانستند نوشت. از آنسو ما برای آنکه همه‌ی مذهبها را براندازیم و همه‌ی مردم را به یک راه بیاوریم ، همه‌ی گمراهیها را دنبال کرده درباره‌ی هر کدام ـ از صوفیگری ، شیعیگری ، خراباتیگری ، مادّیگری ، بهائیگری ، فلسفه‌ی یونان و مانند اینها ـ کتاب یا گفتارها نوشته‌ایم.

چنین کوششهایی که تاکنون در جهان مانند نداشته شیعیان نه تنها خشنود نیستند ، بسیار ناخشنود هم هستند. زیرا این کارها را بایستی امام‌‌زمان کند. ما که کرده‌ایم بسیار بد شده. بیچارگان در توی آتش بدبختی می‌سوزند و تنها پرواشان بآنست که مبادا آنکه دستگاه امامانشان بهم خورد.

روزی با یکی بسخن پرداخته بودیم. چون می‌گفت : امام‌زمان که ظهور کند تمام دینها یکی خواهد شد و با یک شادمانی آن را بزبان می‌آورد. گفتم : آیا امام‌زمان این کار را با معجزه و نیروی فوق‌العاده خواهد کرد یا از راه عادی؟ چون نفهمید گفتم : آیا چنین خواهد بود که مردم شب بخوابند و فردا که برخاستند همه‌شان در یک دین باشند و آن مذاهب خود بخود از میان رفته باشد ، یا اینکه امام با آن مذاهب به نبرد پرداخته و با دلیلهای روشن مردم را از آنها بیزار گردانیده عموم را بشاهراه حق خواهد آورد؟ کدام یکی از اینهاست؟.

👇
چون پاسخی نمی‌توانست من خودم بپاسخ پرداخته گفتم : آن اولی که نتواند بود. زیرا بر خلاف آیین خداست. خدا چنان نیرویی را بکسی نداده است و نخواهد داد. پیغمبر اسلام بسیار بزرگتر از امام‌زمان بود و ما می‌دانیم که چنین نیرویی نداشت و سالها رنج برد و جنگها کرد تا توانست عرب را از بت‌پرستی بیرون آورد.

مسلم است که دومی باید بود. باین‌معنی که امام‌زمان باید با دلیلها و کوششها مردمان را از کیشهای گوناگون بیرون آورد و همه را دارای یک دین گرداند. چنین نیست؟.

گفت : البته همین خواهد بود.

گفتم : در آن صورت ما که اکنون همان کار را از راه بسیار بهتری انجام می‌دهیم پس چرا شما شادمانی نمی‌کنید؟! چرا بما یاوری نمی‌نمایید؟!. بدبخت بجای آنکه باین پرسش پاسخ دهد چنین گفت : پس شما دعوای امام‌زمانی (مهدویت) می‌کنید؟!!.. این بود پاسخی که بمن داد.

من سخنم در اینجا پایان می‌پذیرد. چیزی که باید بشما بگویم آنست که اگر می‌خواهید معنی راست دین را بشناسید کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را که بزبان آسان نیز چاپ شده بخوانید.


🌸
15ـ کشته‌ی قاسم و حجله‌ی دامادی او
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 8ـ ما بکار از راهش درآمده‌ایم (یک از سه)


می‌دانم کسانی خواهند گفت : در جایی که از دیگران بد می‌نویسید پس چگونه خودتان حزبی بنیاد گزارده‌اید؟!.. می‌گویم : ما حزبی بآن معنی که فهمیده‌ی دیگرانست بنیاد نگزارده‌ایم. ما از چنان بازیچه‌های خنک بیزاریم.

کسانی اگر تاریخچه‌ی جمعیت ما را بخواهند از نه سال پیش آغاز گردیده. در زمان شاه گذشته[رضاشاه] که یک دسته کارشان چاپلوسی کردن و بهره‌ها بردن بود ، و دسته‌های دیگر نیز دست روی دست گزارده تنها بگله و بدگویی بس می‌‌کردند من و یارانم یک راه بسیار مهمی را پیش گرفته می‌کوشیدیم. این جمعیت ما از سال 1312 آغاز شده.

از آنسوی ما این نکردیم که چند جمله‌ای را بهم ببافیم و آن را «مرامنامه» خوانیم و به همان بس کرده پی خوشیهای خود رویم. ما بکار از راهش درآمدیم. در اینجا همه‌ی سخنها را نمی‌توان نوشت. همین اندازه می‌گویم : ما کوشش را با یک بینش بیمانندی آغاز کردیم.

ما نیک می‌دانستیم که مایه‌ی بدبختی ایران (بلکه مایه‌ی بدبختی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشه‌های کج و پراکنده است. در ایران درمیان بیست‌ملیون مردم شما ده تنی پیدا نمی‌کردید که دارای یک اندیشه و یک راه باشند.

نیک می‌دانستیم که این اندیشه‌های پراکنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد : زیرا از یکسو مردم را از هم می‌پراکند و پریشانی بمیان ایشان می‌اندازد ، از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و کجیست مردم را کوتاه‌اندیش می‌گرداند و خویهاشان پست و ناستوده می‌سازد.

نیک می‌دانستیم که باید پیش از همه باینها چاره کرد و چاره هم جز آن نیست که «حقایق» را منتشر گردانیم و در دلها جا دهیم و بدستیاری آنها این اندیشه‌های پراکنده و پوچ را از دلها بیرون سازیم.

پس از همه نیک می‌دانستیم که چون حقایق را بنویسیم یک ‌هایهویی خواهد برخاست و مردم بدو دسته خواهند بود : یک دسته آنان که این حقایق را بپذیرند و یک دسته آنان که بدشمنی و کارشکنی برخیزند.

در نتیجه‌ی این دانستنها بود که من بی‌آنکه کسی را دعوت کنم و یا از دوستان خود خواهشی نمایم بنشر حقایق پرداختم. نخست گفتارهایی در شفق سرخ نوشتم که در اینجا چون پایش افتاده باید از دارنده‌ی آن (آقای مایل تویسرکانی) سپاس گزارم. سپس هم مهنامه‌ی پیمان را بنیاد گزاردم که سال بسال تاکنون انتشار یافته است.

چنانکه پیش‌بینی کرده بودیم انتشار حقایق به یک هیاهوی سختی برخورد : پیمان در هر سال خود یک زمینه‌ای را دنبال می‌کرد : در سال نخست اروپاییگری ، در سال دوم شعرها و کتابهای زمان مغول ، از سال سوم کیشهای پراکنده. ما در هر زمینه‌ای بکشاکش و هیاهوی سختی برخوردیم. ولی در آن میان از دور و نزدیک مردان پاکدرون حقایق را پذیرفتند و کم‌کم با ما رابطه و آشنایی پیدا کردند و بسیاری از آنان به پشتیبانی از پیمان برخاستند و مردانگیها نمودند. بدینسان یک جمعیتی پدید آمد که امروز در همه‌ی شهرهای ایران هستند و در این کوششها که می‌نماییم از دور و نزدیک همدستی می‌کنند.

راست است که ما در این نه سال رنج بسیار کشیده‌ایم و اکنون نتیجه‌ی کمی در دست داریم. پس از نه سال کوشش هنوز انبوهی از مردم نام پیمان را نشنیده‌اند. اگر رنجهای خود را با این نتیجه در ترازو گزاریم بی‌تناسب بنظر خواهد آمد. ولی ما به یک زمینه‌ی سختی درآمده بودیم و از سوی دیگر کارشکنیهایی می‌دیدیم و با آن حال بیشتر از این پیشرفت نمی‌توانستیم. داستان ما داستان کسی بود که بخواهد سنگ را بشکافد و جویی پدید آورد و افزار کارش جز یک کلنگی نباشد. ما می‌بایست با چند رشته در نبرد باشیم و با چند دسته بکوشیم و با اینحال پیش رویم و پیداست که این پیشرفت گام بگام بایستی بود.

من اگر تاریخچه‌ی پیمان را بنویسم بسیار دراز خواهد بود. برای آن یک کتابی جداگانه باید. یک روزی بود جناب آقای فروغی نخست‌وزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشته‌ی ایران می‌نمودند و در راه رواج آنها کوشش بی‌اندازه نشان می‌دادند. در همان روزها «کنگره‌ی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجه‌ی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بی‌اندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا می‌کردند. روزنامه‌ها پیاپی شعر و غزل بچاپ می‌رسانیدند.

در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهوده‌گویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.

ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را درباره‌ی شعر بارها نوشته‌ام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهوده‌گویی شاعران دشمنی می‌نمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دوره‌ی زبونی ایران بوده) زیان‌آور می‌دانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.

👇
به هر حال نوشته‌های ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامه‌ها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بی‌ادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما می‌نوشتند باز کردند.

از آنسوی آقایان نخست‌وزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا می‌نویسم [1] : در آن روزها من در دانشکده‌ی معقول و منقول درس مختصری داشتم [2] و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رساله‌ای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سه‌هزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بی‌مقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشته‌های خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهره‌های آن چشم پوشیدم.

کسانی بمن ایراد می‌گیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز می‌ایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.

در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان می‌دادند و چرا من آن مخالفت را می‌کردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا می‌نمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم می‌آمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیق‌تر از اینست که در بیرون دیده می‌شود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [3]


🔹 پانوشتها :

1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) درگذشت ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.

2ـ درس تاریخ ایران.

3ـ این سخن جای اندیشه‌ی فراوان دارد و به آسانی نمی‌توان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخست‌وزیر ‌بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخست‌وزیر محمدرضاشاه و از یک ماه پیش از این گفتار وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک می‌شناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامه‌های پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را به دفاع از خود و رفع آن اتهام می‌خواند. ولی آنها چه می‌کنند؟ آیا از اینکه کسروی به ایشان «اتهام» بسته شکایت می‌کنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره می‌شوند؟! آیا در روزنامه‌ها و یا در کتابی از خود دفاع می‌کنند؟!. نه! هیچ یک نبوده‌ است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهم‌‌رفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخست‌وزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخست‌وزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!

باید دانست این نخستین حمله‌ی مستقیم کسروی به اعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانسته‌های خود را به آشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن می‌راند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشته‌ی نوشتن می‌کشد.


🌸
33ـ آن که از دست راست نشسته شادروان یدالله مایل تویسرکانی است.