📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 5ـ یگانگی بسته به آنست که اندیشهها یکی باشد (یک از یک)
بارها میبینم یکی گفتاری برای چاپ در پرچم آورده ، و چون باز میکنم و میخوانم میبینم موضوعی را عنوان ساخته ولی تنها بستایشها یا نکوهشهای شاعرانه اکتفا کرده.
مثلاً یکی گفتاری نوشته و آورده دربارهی «اتحاد» ، و تنها بستایش آن بس کرده : «اگر ما میخواهیم از این گرداب فلاکت نجات یابیم باید دست اتحاد بهم دهیم ... دشمنان سنگ تفرقه بمیان ما انداختهاند». سی یا چهل تا از اینگونه جملهها را بهم بافته.
من در شگفتم که از اینگونه گفتارها چه نتیجه تواند بود؟!. از ستاش یگانگی و از نکوهش پراکندگی و مانند اینها چه سودی بدست آید؟!.. این مثل آنست که کسی بالا سر بیماری نشیند و برای او پیاپی تندرستی را ستایش کند و از بیماری و ناتندرستی نکوهش سراید. آیا از این ستایش و نکوهش نتیجه تواند بود؟!. آیا بیمار باختیار خود بیمار گردیده که چون ستایش تندرستی را شنید از بستر بیماری برخیزد و تندرست گردد؟!..
نیکی اتحاد یا یگانگی را هر کسی میداند. ولی یک کار اختیاری نیست که مردم خود توانند آن را داشته باشند. اتحاد یا یگانگی بسته بآنست که اندیشهها یکی باشد ، و یکی بودن اندیشهها بسته بآنست که حقایق بمیان آید و این اندیشههای پراکنده که مغزها را پر کرده از میان برخیزد.
بسیاری از مردم این را نمیدانند و چنین میپندارند که یگانگی یک امر اختیاریست. من بارها میشنوم فلان جوانان یک حزبی ساختهاند یا فلان دسته با فلان دسته اتحاد کردهاند. اینها دلیل است که در این کشور نه معنی حزب دانسته شده و نه معنی اتحاد را میدانند.
چنین فرض کنید که صد تن در یک جایی گرد آمده و میخواهند باهم یگانگی کنند و همدست باشند. این کار بسته بدو چیز است :
نخست آنکه اندیشهها و باورهای اینها یکی باشد. وگرنه یگانگی صورت نخواهد گرفت و دیر یا زود کشاکش و اختلاف درمیان آنان خواهد درگرفت.
دوم باید یک مقصودی را دنبال کنند و در راه آن بکوشش برخاسته گام بگام پیش روند ، وگرنه پس از اندکی سست و دلسرد گردیده پراکنده خواهند شد.
یگانگی در یکجا گرد آمدن نیست. بیست یا سی نفر دست بهم دادن و یک نام حزبی بروی خود گزاردن نیست. اینها به بازیچههای کودکانه شبیهتر است تا بکارهای خردمندانه.
امروز در این کشور صد اختلافی هست. این مردانی که میبینید ، مغزهاشان آکنده از اندیشههای گوناگونست. اساساً در این کشور راه زندگی دانسته نیست. اگر یگانگی میخواهید باید باینها چاره شود. باید یک رشته حقایق روشن شود و یک راهی برای زندگانی باز گردد و یک دسته از مردم در پیرامون آنها دست بهم دهند و یک جمعیت شایندهای باشند و این همان کاریست که ما بآن میکوشیم. کسانی اگر میخواهند بکشور خود نیکی کنند در این راه با ما همراهی نمایند ، این حقایق را که مینویسیم درمیان مردم منتشر گردانند ، با اندیشههای پراکنده نبرد کنند. وگرنه از تلاشهای دیگری کمترین نتیجه نخواهد بود.
در اینجا داستانی هست که باید بنویسم : سه سال پیش یکی از آشنایان از تبریز آمده بود و بارها بنزد من میآمد. یک روز گفتگو میکردیم درمیان سخن چنین گفت : «شما با نوشتههای خود عوام را آزرده میگردانید ، چیزهایی مینویسید که مخالف عقیدهی عوام است. آخر ما با اینها کار داریم. یک روز باید از اینها استفاده کنیم.»
سپس داستانی آغاز کرد که چون پس از کشته شدن [شیخمحمد] خیابانی [1] تشکیلات دمکرات بهم خورده بود ، ما میخواستیم دوباره آن را درست گردانیم ، کسانی میرفتند و سخنانی برخلاف عقیدهی عوام میگفتند و آنان را میرنجانیدند. ولی من با میل عوام رفتار میکردم ، اینبود موفق شدم که به تنهایی سی چهل حوزه [حزبی] برپا کنم.
گفتم پیش از آنکه پاسخ شما را بدهم باید من هم یک داستانی نقل کنم : پانزده سال پیش از این یکی از آشنایان من در تهران روزنامهای بنام «انعکاس» بنیاد نهاد و روزنامهی آبرومندی بود. من آن زمان در زنجان بودم و برای من نیز میآمد. ولی پس از سه ماه دیگر بریده شد و از میان رفت و دانستیم که تعطیل کرده.
پس از چندی که به تهران آمدم با مدیر آن دیدار کردم و گفتگوی روزنامه به میان آمد. گفت : «بکمتر روزنامهای در ایران چنان اقبال کرده بودند. در ماه نخست ما هزار و هفتصد نفر مشترک داشتیم». گفتم : پس چرا تعطیل کردید؟.. گفت : «پول ندادند که ...»
دانسته شد مرد ساده روزنامه را بهمهی آشنایان و دوستانش فرستاده و آنها گرفتهاند و خواندهاند ولی بهنگام مطالبهی پول رو برگردانیدهاند.
این داستان پاسخ شماست. بگو ببینم آن سی و چهل حوزه چه شد؟!.. خندید و گفت : «هیچی پس از مدتی پراکنده شدند و رفتند پی کارشان».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 5ـ یگانگی بسته به آنست که اندیشهها یکی باشد (یک از یک)
بارها میبینم یکی گفتاری برای چاپ در پرچم آورده ، و چون باز میکنم و میخوانم میبینم موضوعی را عنوان ساخته ولی تنها بستایشها یا نکوهشهای شاعرانه اکتفا کرده.
مثلاً یکی گفتاری نوشته و آورده دربارهی «اتحاد» ، و تنها بستایش آن بس کرده : «اگر ما میخواهیم از این گرداب فلاکت نجات یابیم باید دست اتحاد بهم دهیم ... دشمنان سنگ تفرقه بمیان ما انداختهاند». سی یا چهل تا از اینگونه جملهها را بهم بافته.
من در شگفتم که از اینگونه گفتارها چه نتیجه تواند بود؟!. از ستاش یگانگی و از نکوهش پراکندگی و مانند اینها چه سودی بدست آید؟!.. این مثل آنست که کسی بالا سر بیماری نشیند و برای او پیاپی تندرستی را ستایش کند و از بیماری و ناتندرستی نکوهش سراید. آیا از این ستایش و نکوهش نتیجه تواند بود؟!. آیا بیمار باختیار خود بیمار گردیده که چون ستایش تندرستی را شنید از بستر بیماری برخیزد و تندرست گردد؟!..
نیکی اتحاد یا یگانگی را هر کسی میداند. ولی یک کار اختیاری نیست که مردم خود توانند آن را داشته باشند. اتحاد یا یگانگی بسته بآنست که اندیشهها یکی باشد ، و یکی بودن اندیشهها بسته بآنست که حقایق بمیان آید و این اندیشههای پراکنده که مغزها را پر کرده از میان برخیزد.
بسیاری از مردم این را نمیدانند و چنین میپندارند که یگانگی یک امر اختیاریست. من بارها میشنوم فلان جوانان یک حزبی ساختهاند یا فلان دسته با فلان دسته اتحاد کردهاند. اینها دلیل است که در این کشور نه معنی حزب دانسته شده و نه معنی اتحاد را میدانند.
چنین فرض کنید که صد تن در یک جایی گرد آمده و میخواهند باهم یگانگی کنند و همدست باشند. این کار بسته بدو چیز است :
نخست آنکه اندیشهها و باورهای اینها یکی باشد. وگرنه یگانگی صورت نخواهد گرفت و دیر یا زود کشاکش و اختلاف درمیان آنان خواهد درگرفت.
دوم باید یک مقصودی را دنبال کنند و در راه آن بکوشش برخاسته گام بگام پیش روند ، وگرنه پس از اندکی سست و دلسرد گردیده پراکنده خواهند شد.
یگانگی در یکجا گرد آمدن نیست. بیست یا سی نفر دست بهم دادن و یک نام حزبی بروی خود گزاردن نیست. اینها به بازیچههای کودکانه شبیهتر است تا بکارهای خردمندانه.
امروز در این کشور صد اختلافی هست. این مردانی که میبینید ، مغزهاشان آکنده از اندیشههای گوناگونست. اساساً در این کشور راه زندگی دانسته نیست. اگر یگانگی میخواهید باید باینها چاره شود. باید یک رشته حقایق روشن شود و یک راهی برای زندگانی باز گردد و یک دسته از مردم در پیرامون آنها دست بهم دهند و یک جمعیت شایندهای باشند و این همان کاریست که ما بآن میکوشیم. کسانی اگر میخواهند بکشور خود نیکی کنند در این راه با ما همراهی نمایند ، این حقایق را که مینویسیم درمیان مردم منتشر گردانند ، با اندیشههای پراکنده نبرد کنند. وگرنه از تلاشهای دیگری کمترین نتیجه نخواهد بود.
در اینجا داستانی هست که باید بنویسم : سه سال پیش یکی از آشنایان از تبریز آمده بود و بارها بنزد من میآمد. یک روز گفتگو میکردیم درمیان سخن چنین گفت : «شما با نوشتههای خود عوام را آزرده میگردانید ، چیزهایی مینویسید که مخالف عقیدهی عوام است. آخر ما با اینها کار داریم. یک روز باید از اینها استفاده کنیم.»
سپس داستانی آغاز کرد که چون پس از کشته شدن [شیخمحمد] خیابانی [1] تشکیلات دمکرات بهم خورده بود ، ما میخواستیم دوباره آن را درست گردانیم ، کسانی میرفتند و سخنانی برخلاف عقیدهی عوام میگفتند و آنان را میرنجانیدند. ولی من با میل عوام رفتار میکردم ، اینبود موفق شدم که به تنهایی سی چهل حوزه [حزبی] برپا کنم.
گفتم پیش از آنکه پاسخ شما را بدهم باید من هم یک داستانی نقل کنم : پانزده سال پیش از این یکی از آشنایان من در تهران روزنامهای بنام «انعکاس» بنیاد نهاد و روزنامهی آبرومندی بود. من آن زمان در زنجان بودم و برای من نیز میآمد. ولی پس از سه ماه دیگر بریده شد و از میان رفت و دانستیم که تعطیل کرده.
پس از چندی که به تهران آمدم با مدیر آن دیدار کردم و گفتگوی روزنامه به میان آمد. گفت : «بکمتر روزنامهای در ایران چنان اقبال کرده بودند. در ماه نخست ما هزار و هفتصد نفر مشترک داشتیم». گفتم : پس چرا تعطیل کردید؟.. گفت : «پول ندادند که ...»
دانسته شد مرد ساده روزنامه را بهمهی آشنایان و دوستانش فرستاده و آنها گرفتهاند و خواندهاند ولی بهنگام مطالبهی پول رو برگردانیدهاند.
این داستان پاسخ شماست. بگو ببینم آن سی و چهل حوزه چه شد؟!.. خندید و گفت : «هیچی پس از مدتی پراکنده شدند و رفتند پی کارشان».
👇
گفتم : خوب شد که خودتان گفتید. تفاوت در اینجاست که شما میخواهید حوزه درست کنید ولی ما میخواهیم یک توده را از گرفتاری و بدبختی رها گردانیم. شما ناگزیرید عوام را نرنجانید ، ولی ما میخواهیم مغز او را از اندیشههای پست بیهوده پاک گردانیم و از رنجیدن و نرنجیدنش باک نداریم. شما به همان گرد آمدن و فراهم نشستن قیمت میدهید ولی ما میدانیم که هیچ سودی ندارد و کمترین نتیجهای از آن نتوان برداشت.
این داستان ازآنِ سه سال پیش است و من میبینم امروز بار دیگر بآن سخنان نیاز افتاده. بیشتری از مردم یگانگی را تنها در یکجا گرد آمدن میشمارند و اینست چنین میدانند که اگر گفتارهایی نویسند و بمردم پند دهند اتحاد بدست خواهد آمد. ولی چنانکه گفتیم این یک اندیشهی بسیار خامیست ، و این دستهبندیها و حزببازیها که شما امروز میبینید درست از ردیف سی و چهل حوزهی آن آشنای تبریزی ماست و هر یکی پس از زمانی پراکنده خواهند شد و از پی کارهای خود خواهند رفت.
ما اگر میکوشیم به یکی گردانیدن اندیشهها میکوشیم ، با گمراهیها و عقیدههای پراکنده نبرد میکنیم. ما پرچم را بنیاد نهادیم که بدستیاری آن یک رشته حقایق را ـ دربارهی کشورداری و زندگانی تودهای ـ نشر نماییم و خود از این راه است که به نتیجه امیدواریم.
(پرچم روزانه شمارهی 40 ، اسفند 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ کسروی از یاران شیخمحمد خیابانی (حزب دمکرات آذربایجان) بود ولی سپس ازو جدا گردید. داستان آن را در کتاب «زندگانی من» توانید خواند.
🌸
این داستان ازآنِ سه سال پیش است و من میبینم امروز بار دیگر بآن سخنان نیاز افتاده. بیشتری از مردم یگانگی را تنها در یکجا گرد آمدن میشمارند و اینست چنین میدانند که اگر گفتارهایی نویسند و بمردم پند دهند اتحاد بدست خواهد آمد. ولی چنانکه گفتیم این یک اندیشهی بسیار خامیست ، و این دستهبندیها و حزببازیها که شما امروز میبینید درست از ردیف سی و چهل حوزهی آن آشنای تبریزی ماست و هر یکی پس از زمانی پراکنده خواهند شد و از پی کارهای خود خواهند رفت.
ما اگر میکوشیم به یکی گردانیدن اندیشهها میکوشیم ، با گمراهیها و عقیدههای پراکنده نبرد میکنیم. ما پرچم را بنیاد نهادیم که بدستیاری آن یک رشته حقایق را ـ دربارهی کشورداری و زندگانی تودهای ـ نشر نماییم و خود از این راه است که به نتیجه امیدواریم.
(پرچم روزانه شمارهی 40 ، اسفند 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ کسروی از یاران شیخمحمد خیابانی (حزب دمکرات آذربایجان) بود ولی سپس ازو جدا گردید. داستان آن را در کتاب «زندگانی من» توانید خواند.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (شش از ده)
در این دو نشست من با شما تنها در موضوع مذهب شیعه سخن راندم و تنها نادانیها و نافهمیهایی را که از آن مذهب برخاسته یاد کردم. در حالی که تنها آن مذهب نیست و مانندهای آن فراوانست. یک رشتهی دیگر نادانیهای صوفیگریست. یک رشتهی دیگر نادانیهای خراباتیگریست. یک رشتهی دیگر نادانیهای بهائیگریست. یک رشتهی دیگر بدآموزیهای مادّیگریست.
اکنون در این کشور چهارده و پانزده رشته بدآموزیها رواج دارد ، که هر یکی به تنهایی مایهی بدبختی یک توده تواند بود. چه رسد بآنکه در این توده همهی آنها در یکجاست و همه باهم درآمیخته است. مایهی بدبختی ایرانیان اینهاست.
ما این را دانستهایم و برای آنکه توده را رها گردانیم به یک رشته کوششهای سختی برخاستهایم. با یکایک این نادانیها نبرد میکنیم. این کوششهای ما بهترین عبادتست ، بزرگترین جهاد است.
شما شنیده بودید که من بمذهب شیعه ایراد میگیرم ، آمدید بنزد من و پرسیدید. من با مذهب شیعه چه دشمنی دارم؟!. ما میبینیم این مذهبها و دیگر بدآموزیها از یکسو گمراهیست و مردمان را از خدا دور میگرداند و از یکسو مایهی بهم خوردن زندگانی و بدبختی توده است. از اینرو با همهی آنها نبرد میکنیم.
من چنانکه دربارهی شیعیگری کتاب نوشته ایراد گرفتهام ، دربارهی رشتههای دیگر نیز نوشته و ایراد گرفتهام.
ببینید : دیوان حافظ کتابیست در این کشور دست بدست میگردد. همان کتاب بدآموزیهای زهرآلود بسیاری ـ با زبان شیوایی ـ دربر میدارد و یکی از علل بدبختیهای ایران آن را باید شمرد. ما دربارهی آن نیز کتابها و گفتارها نوشتیم. کسان بسیاری از وزیران و دیگران با ما دشمنی نمودند و زیانها رسانیدند. ما پروا ننموده پافشاریْ بیشتر گردانیدیم ، و اگر شما داستان کتابسوزان را شنیدهاید ، این دیوان حافظ از کتابهاییست که ما میسوزانیم.
از سخن خود دور نیفتیم : این خود عبادتست که مردمان ، جهان و زندگانی را نیک شناسند و بآیین خردمندانه زیسته جهان را آباد گردانند و از آسایش و خوشی بهرهها یابند.
آری با خدا نیایش هم باید داشت. ما چون خدا را شناختهایم و او را پدیدآورندهی خود میدانیم باید گاهی با او بنیایش پردازیم. فروتنی از خود نماییم ، سپاسها گزاریم. این باید بود برای آنکه مقتضای نجابت و نیکنهادی ماست ، نه آنکه خدا احتیاج دارد ، نه آنکه اگر نکنیم بدوزخ خواهیم رفت.
آ ـ دین باین معنایی که شما میگویید بسیار تازه است. مردم بیجهت نمیگویند شما دین تازه آوردهاید (این را با لبخند میگفت). از این قرار در این دین به پیغمبر و امام احتیاج نیست ، آقای «ج» دربارهی آخرت پرسید. من گمان میبرم بآن هم احتیاج نیست.
د ـ پیش از آنکه به پاسخ حرفتان پردازم باید مقدمهای یاد کنم : صدوپنجاه سال و دویست سال پیش در جهان کشاکشهایی دربارهی حکومت میرفته و در بیشتر کشورها جنگ درمیانهی استبداد و مشروطه رخ میداده. اینست برخی از دانشمندان در آن زمینه بگفتگو پرداخته چنین میپرسیدهاند : «آیا حکومت برای مردمست یا مردم برای حکومت میباشند؟!». مقصودشان از این پرسش آن بود که در حکومت استبدادی مردم برای حکومت میباشند. مثلاً در ایران ناصرالدینشاهی بود ظِلّالله ، سیصد نفر زن داشت ، منیجک داشت ، ببریخان داشت ، شیخ شیپور داشت ، بیستوچهار ساعت با خوشی و کیفرانی بسر میبرد ، درباریان برای آن بودند که چاپلوسیش کنند و دشنامهایش بشنوند ، سرباز و سوار برای آن بود که پاسبان «ذات مقدس ملوکانه»ی او باشند ، بیستملیون رعیت برای آن بود که ستم او را بکشند و مالیات دهند و گنجینهی او را تهی نگزارند. او هیچ مسئولیتی نداشت. ولی دیگران همه در پیشگاه او مسئول توانستندی بود. این ترتیب استبداد بود و دروغ نیست که گفته شود مردم برای حکومت بودند.
ولی در مشروطه وارونهی آنست. در مشروطه حکومت برای مردم است. در این تشکیلات مقصود اصلی آسایش مردم و آبادی کشور است و حکومتی که پدید میآید ، چه مجلس شورا و چه دولت ، برای انجام آن مقصود میباشند. اینست در پیشگاه توده مسئول میباشند.
این گفتگو دربارهی حکومت بوده است و ما اکنون توانیم آن را در زمینهی دین نیز بمیان آوریم. توانیم بپرسیم : آیا دین برای مردم است یا مردم برای دین میباشند؟.
در مذاهب کنونی مردم برای دین میباشند. مثلاً همان مذهب شیعه چنین برداشت میکند : خدا زمین و آسمانها را بخاطر محمد و آل محمد آفریده. مردم به طفیلی وجود ایشان آفریده شدهاند. اینست باید یکایک ایشان را بشناسند و دوستشان دارند و به نامهاشان صلوات و سلام بفرستند و بدشمنانشان لعنت کنند و بزیارت قبرهاشان بروند و بیاد مصیبتهاشان گریه نمایند ... این کارها را بکنند و مزدشان را در آنجهان دریابند. برداشت آن مذهب اینست و در مذاهب دیگر نزدیک بهمین میباشد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (شش از ده)
در این دو نشست من با شما تنها در موضوع مذهب شیعه سخن راندم و تنها نادانیها و نافهمیهایی را که از آن مذهب برخاسته یاد کردم. در حالی که تنها آن مذهب نیست و مانندهای آن فراوانست. یک رشتهی دیگر نادانیهای صوفیگریست. یک رشتهی دیگر نادانیهای خراباتیگریست. یک رشتهی دیگر نادانیهای بهائیگریست. یک رشتهی دیگر بدآموزیهای مادّیگریست.
اکنون در این کشور چهارده و پانزده رشته بدآموزیها رواج دارد ، که هر یکی به تنهایی مایهی بدبختی یک توده تواند بود. چه رسد بآنکه در این توده همهی آنها در یکجاست و همه باهم درآمیخته است. مایهی بدبختی ایرانیان اینهاست.
ما این را دانستهایم و برای آنکه توده را رها گردانیم به یک رشته کوششهای سختی برخاستهایم. با یکایک این نادانیها نبرد میکنیم. این کوششهای ما بهترین عبادتست ، بزرگترین جهاد است.
شما شنیده بودید که من بمذهب شیعه ایراد میگیرم ، آمدید بنزد من و پرسیدید. من با مذهب شیعه چه دشمنی دارم؟!. ما میبینیم این مذهبها و دیگر بدآموزیها از یکسو گمراهیست و مردمان را از خدا دور میگرداند و از یکسو مایهی بهم خوردن زندگانی و بدبختی توده است. از اینرو با همهی آنها نبرد میکنیم.
من چنانکه دربارهی شیعیگری کتاب نوشته ایراد گرفتهام ، دربارهی رشتههای دیگر نیز نوشته و ایراد گرفتهام.
ببینید : دیوان حافظ کتابیست در این کشور دست بدست میگردد. همان کتاب بدآموزیهای زهرآلود بسیاری ـ با زبان شیوایی ـ دربر میدارد و یکی از علل بدبختیهای ایران آن را باید شمرد. ما دربارهی آن نیز کتابها و گفتارها نوشتیم. کسان بسیاری از وزیران و دیگران با ما دشمنی نمودند و زیانها رسانیدند. ما پروا ننموده پافشاریْ بیشتر گردانیدیم ، و اگر شما داستان کتابسوزان را شنیدهاید ، این دیوان حافظ از کتابهاییست که ما میسوزانیم.
از سخن خود دور نیفتیم : این خود عبادتست که مردمان ، جهان و زندگانی را نیک شناسند و بآیین خردمندانه زیسته جهان را آباد گردانند و از آسایش و خوشی بهرهها یابند.
آری با خدا نیایش هم باید داشت. ما چون خدا را شناختهایم و او را پدیدآورندهی خود میدانیم باید گاهی با او بنیایش پردازیم. فروتنی از خود نماییم ، سپاسها گزاریم. این باید بود برای آنکه مقتضای نجابت و نیکنهادی ماست ، نه آنکه خدا احتیاج دارد ، نه آنکه اگر نکنیم بدوزخ خواهیم رفت.
آ ـ دین باین معنایی که شما میگویید بسیار تازه است. مردم بیجهت نمیگویند شما دین تازه آوردهاید (این را با لبخند میگفت). از این قرار در این دین به پیغمبر و امام احتیاج نیست ، آقای «ج» دربارهی آخرت پرسید. من گمان میبرم بآن هم احتیاج نیست.
د ـ پیش از آنکه به پاسخ حرفتان پردازم باید مقدمهای یاد کنم : صدوپنجاه سال و دویست سال پیش در جهان کشاکشهایی دربارهی حکومت میرفته و در بیشتر کشورها جنگ درمیانهی استبداد و مشروطه رخ میداده. اینست برخی از دانشمندان در آن زمینه بگفتگو پرداخته چنین میپرسیدهاند : «آیا حکومت برای مردمست یا مردم برای حکومت میباشند؟!». مقصودشان از این پرسش آن بود که در حکومت استبدادی مردم برای حکومت میباشند. مثلاً در ایران ناصرالدینشاهی بود ظِلّالله ، سیصد نفر زن داشت ، منیجک داشت ، ببریخان داشت ، شیخ شیپور داشت ، بیستوچهار ساعت با خوشی و کیفرانی بسر میبرد ، درباریان برای آن بودند که چاپلوسیش کنند و دشنامهایش بشنوند ، سرباز و سوار برای آن بود که پاسبان «ذات مقدس ملوکانه»ی او باشند ، بیستملیون رعیت برای آن بود که ستم او را بکشند و مالیات دهند و گنجینهی او را تهی نگزارند. او هیچ مسئولیتی نداشت. ولی دیگران همه در پیشگاه او مسئول توانستندی بود. این ترتیب استبداد بود و دروغ نیست که گفته شود مردم برای حکومت بودند.
ولی در مشروطه وارونهی آنست. در مشروطه حکومت برای مردم است. در این تشکیلات مقصود اصلی آسایش مردم و آبادی کشور است و حکومتی که پدید میآید ، چه مجلس شورا و چه دولت ، برای انجام آن مقصود میباشند. اینست در پیشگاه توده مسئول میباشند.
این گفتگو دربارهی حکومت بوده است و ما اکنون توانیم آن را در زمینهی دین نیز بمیان آوریم. توانیم بپرسیم : آیا دین برای مردم است یا مردم برای دین میباشند؟.
در مذاهب کنونی مردم برای دین میباشند. مثلاً همان مذهب شیعه چنین برداشت میکند : خدا زمین و آسمانها را بخاطر محمد و آل محمد آفریده. مردم به طفیلی وجود ایشان آفریده شدهاند. اینست باید یکایک ایشان را بشناسند و دوستشان دارند و به نامهاشان صلوات و سلام بفرستند و بدشمنانشان لعنت کنند و بزیارت قبرهاشان بروند و بیاد مصیبتهاشان گریه نمایند ... این کارها را بکنند و مزدشان را در آنجهان دریابند. برداشت آن مذهب اینست و در مذاهب دیگر نزدیک بهمین میباشد.
👇
پس در مذاهب مردم برای دین میباشند. دین یک دستگاهیست برای تجلیل چهاردهمعصوم و مردم برای راه بردن آن دستگاه میباشند. لیکن حقیقت وارونهی اینست.
از دیدهی حقیقت ، دین برای مردمست. مردم که در اینجهانند بدستگاهی نیازمندند که بآنان راهنماییها کند و معنی جهان و زندگانی را شرح دهد ، و حقایق را بیاموزد و آیینی (یا بقول شما شریعتی) از روی خرد بنیاد گزارد. دین باید چنین دستگاه راهنمایی باشد و مردمان را بزندگانی آسوده و خوش راه نماید.
در صدوپنجاه سال پیش هنگامی که گفتگوی مشروطه تازه بمیان آمده بود بسیاری از مردم چون آن را میشنیدند تعجب کرده میگفتند : چطور تواند بود که پادشاه بنشیند و فرمان ندهد؟!. چطور تواند بود که مردمان خودشان حکومت کنند؟!. معنی حقیقی حکومت بنظرشان غریب میآمد و ایراد میگرفتند.
اکنون شما نیز چون معنی راست دین را میشنوید بنظرتان غریب میآید و میگویید این چیز تازهایست. آری چیز تازهایست. ولی سراپا راستست.
اما آنکه گفتید پس پیغمبر و امام لازم ندارد ، پاسخش آنست که پیغمبر لازم دارد و امام لازم ندارد. این راستست که هر چند زمان یک بار مردی برخیزد و با گمراهیها و نادانیهای زمان خود بجنگد و آنها را براندازد ، و حقایق زندگانی را بمردم یاد دهد ، و آیین بخردانه برای زندگانی بنیاد گزارد. این چیزیست که بوده است و خواهد بود ، و اگر کسی منکر باشد ما میتوانیم با دلیل باو ثابت کنیم.
مثلاً پیغمبر اسلام برخاست و مردم عرب را که گرفتار بتپرستی و دیگر نادانیها میبودند از آن آلودگیها پاک گردانید ، و حقایق سودمند بسیاری را بآنان یاد داد ، پراکندگی را که درمیان بود برداشت و یک آیین خردمندانه برای زندگانی جهانیان بنیاد نهاد.
ما میتوانیم این را به رخ جهانیان بکشیم و بگوییم : پس چرا دیگران نتوانستند این کار را کنند؟!. پس چرا دیگران زشتی بتپرستی را ندانستند؟!. زیان پراکندگی را درنیافتند؟!. پس چرا دیگران نتوانستند یک آیین خردمندانه بگزارند؟!. اینها را توانیم گفت و سخن خود را پیش توانیم برد.
اما امام بآن معنی که شما میشناسید ـ کسی باشد برگزیده شده از سوی خدا ، زبان جانوران شناسد ، از غیب آگاه باشد ، درسناخوانده همهچیز را بداند ، اختیار کارهای جهان در دست او باشد ، «بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضَ وَ السَّمَاءُ وَ بِیمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَی» [معنی : آرامش زمين و آسمان بسته به بودن يك امامست ، روزي خوردن مردم به پاس هستي او میباشد. ] ـ چنین امامی نبوده است و نبایستی بود. چنین چیزی بیکبار بیپاست. چنانکه گفتیم امام درمیان مسلمانان همان خلیفه میبوده. گاهی نیز آن را بمعنی مطلق پیشوا گرفته ، به فقیه و به پیشنماز نیز امام میگفتهاند.
🌸
از دیدهی حقیقت ، دین برای مردمست. مردم که در اینجهانند بدستگاهی نیازمندند که بآنان راهنماییها کند و معنی جهان و زندگانی را شرح دهد ، و حقایق را بیاموزد و آیینی (یا بقول شما شریعتی) از روی خرد بنیاد گزارد. دین باید چنین دستگاه راهنمایی باشد و مردمان را بزندگانی آسوده و خوش راه نماید.
در صدوپنجاه سال پیش هنگامی که گفتگوی مشروطه تازه بمیان آمده بود بسیاری از مردم چون آن را میشنیدند تعجب کرده میگفتند : چطور تواند بود که پادشاه بنشیند و فرمان ندهد؟!. چطور تواند بود که مردمان خودشان حکومت کنند؟!. معنی حقیقی حکومت بنظرشان غریب میآمد و ایراد میگرفتند.
اکنون شما نیز چون معنی راست دین را میشنوید بنظرتان غریب میآید و میگویید این چیز تازهایست. آری چیز تازهایست. ولی سراپا راستست.
اما آنکه گفتید پس پیغمبر و امام لازم ندارد ، پاسخش آنست که پیغمبر لازم دارد و امام لازم ندارد. این راستست که هر چند زمان یک بار مردی برخیزد و با گمراهیها و نادانیهای زمان خود بجنگد و آنها را براندازد ، و حقایق زندگانی را بمردم یاد دهد ، و آیین بخردانه برای زندگانی بنیاد گزارد. این چیزیست که بوده است و خواهد بود ، و اگر کسی منکر باشد ما میتوانیم با دلیل باو ثابت کنیم.
مثلاً پیغمبر اسلام برخاست و مردم عرب را که گرفتار بتپرستی و دیگر نادانیها میبودند از آن آلودگیها پاک گردانید ، و حقایق سودمند بسیاری را بآنان یاد داد ، پراکندگی را که درمیان بود برداشت و یک آیین خردمندانه برای زندگانی جهانیان بنیاد نهاد.
ما میتوانیم این را به رخ جهانیان بکشیم و بگوییم : پس چرا دیگران نتوانستند این کار را کنند؟!. پس چرا دیگران زشتی بتپرستی را ندانستند؟!. زیان پراکندگی را درنیافتند؟!. پس چرا دیگران نتوانستند یک آیین خردمندانه بگزارند؟!. اینها را توانیم گفت و سخن خود را پیش توانیم برد.
اما امام بآن معنی که شما میشناسید ـ کسی باشد برگزیده شده از سوی خدا ، زبان جانوران شناسد ، از غیب آگاه باشد ، درسناخوانده همهچیز را بداند ، اختیار کارهای جهان در دست او باشد ، «بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضَ وَ السَّمَاءُ وَ بِیمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَی» [معنی : آرامش زمين و آسمان بسته به بودن يك امامست ، روزي خوردن مردم به پاس هستي او میباشد. ] ـ چنین امامی نبوده است و نبایستی بود. چنین چیزی بیکبار بیپاست. چنانکه گفتیم امام درمیان مسلمانان همان خلیفه میبوده. گاهی نیز آن را بمعنی مطلق پیشوا گرفته ، به فقیه و به پیشنماز نیز امام میگفتهاند.
🌸
✴️ آیا کتابسوزان کار بدی است؟
🔶 آیا کسی که کتابهائی را میسوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است؟
«غربیها عادت کردهاند که با هرچه به آلمانِ نازی مربوط بشود دشمنی کنند. در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند.
هزاران فیلم بوسیلهی کمپانیهای غربی ساخته شده که در تمام آنها متفقین پیروزند! چند نفر ، حتی دو سه نفر آمریکائی به یک مرکز عظیم نظامی نازیها حمله میبرند ، و موفق میشوند هدفهای خود در آنجا را محقق کنند. کارها میکنند که انسان انگشت به دهان میماند ، و با خود میگوید این آلمانیها چه مخلوقات ابله و کودنی بودند!! تو گوئی همین آلمانیها نبودند که بیشتر اروپا و بخشی از افریقا را تصرف کردند و بینی تمام این اروپائیها را بخاک مالیدند! این شیوهی عمل آمریکاییان و اروپائیان بیشتر مضحک است. اینان خود را محور و مدار تمام انسانیت ، و فرهنگ خود را در آخرین حد کمال تصور میکنند. این شهوت که خود را خوب ، بلکه عالی و بیعیب و نقص میدانند و اینطور نشان میدهند ، دارد آنها را خفه میکند.
دشمنی غربیان با آلمان نازی مظاهر مختلفی دارد ، از جمله اینکه نازیها را تخطئه میکنند چون کتابسوزان براه انداخته بودند. موضوع این است که آنان ، مطابق با ایدئولوژی خود ، بعضی کتابها را مضر به حال جامعه و باعث عقب ماندگی آن شناخته بودند. ممکن است بگوئیم که ایدئولوژی آنها غلط بود ؛ ممکن است بگوئیم برخی از این کتابها ارزشمند بودند و نمیبایست از میان برداشته شوند ؛ اما نمیتوان گفت : چرا کتابهائی را که مضر تشخیص میدادید سوزاندید؟
اما تکلیف ما در این میان چیست؟
از میان برداشتن کتابهائی که به حال جامعهی ما زیانبارند کاری ضروری است. بسیارند کتابهائی که باعث نکبت و سیه روزی مردم ما شدهاند. کتابهائی که برای ذلیل نگهداشتن ما نوشته ، ترجمه یا تدوین شدهاند ، کتابهائی که جز خفت و خواری و جز اندیشههای پوچ ، و جز تعطیل تفکر و تعقل نتیجهئی نداشتهاند ، البته باید از میان مردم جمع شوند. نه اینکه بزور از آنها گرفته شوند ، باید آن اندازه اندیشهها روشن شوند و خردها بکار بیفتند که مردم خود ، بمیل خویش ، آنها را بدور اندازند. البته اینکه نسخههائی از این کتب ، برای اهل تحقیق ، در کتابخانهها بمانند موضوعی قابل قبول است.
در ایران نیز پیروان زنده یاد احمد کسروی در روزی معین ، کتابهائی را که گمراه کننده تشخیص میدادند ، میسوزاندند. این عمل نمادی بود از بیداری از غفلت و جهالت قرون و نشان دهندهی عزمی راسخ بود برای پیش رفتن به سوی ایرانی نوین با نگرش و جهانبینی نو».
🔸کوشاد تلگرام :
نوشتهی بالا در کانال بینش انتشار یافته بود و ما چون آن را نیکخواهانه یافتیم در اینجا آوردیم.
از نویسندهی بافهم و دلسوز که از هیاهوها باک نکرده ، آنچه را با خرد خود فهمیده و باور کرده به رشتهی نوشتن کشیده سپاسمندیم. چنانکه از اشارهی ایشان توان فهمید ، غربیان با فیلمها و تبلیغات خود بر اندیشههای تودههای جهان تأثیر میگزارند. آنها هر کار آلمانها را در دورهی نازیها تباه و از روی دیوانگی وانمودهاند. یکی از آنها کتابسوزان بوده است.
دانستنی است که متفقین پس از پیروزی بر آلمانها دست به تلاشی همسنگ کتابسوزان نازیها یازیدند ولی نام «نازیزدایی» (Denazification) روی آن گزاردند. در آن تلاش برای آنکه نازیزم را از آلمان ریشهکن کنند به سوزانیدن و نابود گردانیدن همهی نشانههای نازی از کتابها و پوسترها و نوشتهها و پرچمها و همچنین سانسور همهی کتابها و روزنامهها و فیلمهاشان برخاستند.
در ایران کسانی با داعیهی دانشمندی و فهم به جنبش کتابسوزانِ پاکدینان ایراد گرفته و میگیرند. ولی یکی (آری ، حتا یکی) آن نکرده که دلیلهای ما را بخواند و به آنها پاسخ دهد. تنها کاری که کردهاند که براستی مایهی افسوس است آنکه رنجش نشان دادهاند ، بدگویی کردهاند ، مغالطه کردهاند و خواستهاند جنبشی به این گرانمایگی را که پایَندان (ضامن) رهایی کشور از اندیشههای غلط و ویرانگر است باطل جلوه دهند. از این دانشمندان باید پرسید : «آیا پاسخ دلیل جز دلیل است؟!».
ما چون در این کانال چندین بار سخنان و دلیلهای کسروی را در این باره آورده و خود نیز بارها به گوشه و کنار این جنبش به گشادی پرداخته و کوشیدهایم آنچه میبایست دلیل آوریم و به بهانهها و خردهگیریها پاسخ دهیم ، اینست در اینجا بیش از این به سخن نمیپردازیم و خوانندگان را به خواندن آن نوشتارها راه مینماییم.
یک نکتهای در سخنان نویسندهی گرامی نوشتار بالا هست که میباید بازنماییم. ایشان از یاران و همباوران آن یگانه مرد با عنوان «پیروان زندهیاد احمد کسروی» یاد کردهاند.
پیرامونیان کسروی و کسانی که به پاکدینی گرویدند نه «پیرو» بلکه یار و همباور کسروی بودهاند. کسروی نیز خود هرگز درپی مرید و پیرو پروری نبود :
🔶 آیا کسی که کتابهائی را میسوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است؟
«غربیها عادت کردهاند که با هرچه به آلمانِ نازی مربوط بشود دشمنی کنند. در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند.
هزاران فیلم بوسیلهی کمپانیهای غربی ساخته شده که در تمام آنها متفقین پیروزند! چند نفر ، حتی دو سه نفر آمریکائی به یک مرکز عظیم نظامی نازیها حمله میبرند ، و موفق میشوند هدفهای خود در آنجا را محقق کنند. کارها میکنند که انسان انگشت به دهان میماند ، و با خود میگوید این آلمانیها چه مخلوقات ابله و کودنی بودند!! تو گوئی همین آلمانیها نبودند که بیشتر اروپا و بخشی از افریقا را تصرف کردند و بینی تمام این اروپائیها را بخاک مالیدند! این شیوهی عمل آمریکاییان و اروپائیان بیشتر مضحک است. اینان خود را محور و مدار تمام انسانیت ، و فرهنگ خود را در آخرین حد کمال تصور میکنند. این شهوت که خود را خوب ، بلکه عالی و بیعیب و نقص میدانند و اینطور نشان میدهند ، دارد آنها را خفه میکند.
دشمنی غربیان با آلمان نازی مظاهر مختلفی دارد ، از جمله اینکه نازیها را تخطئه میکنند چون کتابسوزان براه انداخته بودند. موضوع این است که آنان ، مطابق با ایدئولوژی خود ، بعضی کتابها را مضر به حال جامعه و باعث عقب ماندگی آن شناخته بودند. ممکن است بگوئیم که ایدئولوژی آنها غلط بود ؛ ممکن است بگوئیم برخی از این کتابها ارزشمند بودند و نمیبایست از میان برداشته شوند ؛ اما نمیتوان گفت : چرا کتابهائی را که مضر تشخیص میدادید سوزاندید؟
اما تکلیف ما در این میان چیست؟
از میان برداشتن کتابهائی که به حال جامعهی ما زیانبارند کاری ضروری است. بسیارند کتابهائی که باعث نکبت و سیه روزی مردم ما شدهاند. کتابهائی که برای ذلیل نگهداشتن ما نوشته ، ترجمه یا تدوین شدهاند ، کتابهائی که جز خفت و خواری و جز اندیشههای پوچ ، و جز تعطیل تفکر و تعقل نتیجهئی نداشتهاند ، البته باید از میان مردم جمع شوند. نه اینکه بزور از آنها گرفته شوند ، باید آن اندازه اندیشهها روشن شوند و خردها بکار بیفتند که مردم خود ، بمیل خویش ، آنها را بدور اندازند. البته اینکه نسخههائی از این کتب ، برای اهل تحقیق ، در کتابخانهها بمانند موضوعی قابل قبول است.
در ایران نیز پیروان زنده یاد احمد کسروی در روزی معین ، کتابهائی را که گمراه کننده تشخیص میدادند ، میسوزاندند. این عمل نمادی بود از بیداری از غفلت و جهالت قرون و نشان دهندهی عزمی راسخ بود برای پیش رفتن به سوی ایرانی نوین با نگرش و جهانبینی نو».
🔸کوشاد تلگرام :
نوشتهی بالا در کانال بینش انتشار یافته بود و ما چون آن را نیکخواهانه یافتیم در اینجا آوردیم.
از نویسندهی بافهم و دلسوز که از هیاهوها باک نکرده ، آنچه را با خرد خود فهمیده و باور کرده به رشتهی نوشتن کشیده سپاسمندیم. چنانکه از اشارهی ایشان توان فهمید ، غربیان با فیلمها و تبلیغات خود بر اندیشههای تودههای جهان تأثیر میگزارند. آنها هر کار آلمانها را در دورهی نازیها تباه و از روی دیوانگی وانمودهاند. یکی از آنها کتابسوزان بوده است.
دانستنی است که متفقین پس از پیروزی بر آلمانها دست به تلاشی همسنگ کتابسوزان نازیها یازیدند ولی نام «نازیزدایی» (Denazification) روی آن گزاردند. در آن تلاش برای آنکه نازیزم را از آلمان ریشهکن کنند به سوزانیدن و نابود گردانیدن همهی نشانههای نازی از کتابها و پوسترها و نوشتهها و پرچمها و همچنین سانسور همهی کتابها و روزنامهها و فیلمهاشان برخاستند.
در ایران کسانی با داعیهی دانشمندی و فهم به جنبش کتابسوزانِ پاکدینان ایراد گرفته و میگیرند. ولی یکی (آری ، حتا یکی) آن نکرده که دلیلهای ما را بخواند و به آنها پاسخ دهد. تنها کاری که کردهاند که براستی مایهی افسوس است آنکه رنجش نشان دادهاند ، بدگویی کردهاند ، مغالطه کردهاند و خواستهاند جنبشی به این گرانمایگی را که پایَندان (ضامن) رهایی کشور از اندیشههای غلط و ویرانگر است باطل جلوه دهند. از این دانشمندان باید پرسید : «آیا پاسخ دلیل جز دلیل است؟!».
ما چون در این کانال چندین بار سخنان و دلیلهای کسروی را در این باره آورده و خود نیز بارها به گوشه و کنار این جنبش به گشادی پرداخته و کوشیدهایم آنچه میبایست دلیل آوریم و به بهانهها و خردهگیریها پاسخ دهیم ، اینست در اینجا بیش از این به سخن نمیپردازیم و خوانندگان را به خواندن آن نوشتارها راه مینماییم.
یک نکتهای در سخنان نویسندهی گرامی نوشتار بالا هست که میباید بازنماییم. ایشان از یاران و همباوران آن یگانه مرد با عنوان «پیروان زندهیاد احمد کسروی» یاد کردهاند.
پیرامونیان کسروی و کسانی که به پاکدینی گرویدند نه «پیرو» بلکه یار و همباور کسروی بودهاند. کسروی نیز خود هرگز درپی مرید و پیرو پروری نبود :
«ما نمیخواهیم شما را پیرو اندیشهی خود گردانیم ، بلکه میخواهیم پیرو راستیها گردانیم ، پیرو خرد گردانیم ، شما از خرد خود پیروی نمایید». (پیمان سال ششم ، شمارهی دهم ، ص582 ، 1319)
Telegram
#بینش
🔴 آیا #کتابسوزان کار بدی است ؟
🔴 آیا کسی که کتابهائی را میسوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است ؟
غربیها عادت کرده اند که با هرچه به #آلمان_نازی مربوط بشود دشمنی کنند . در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند .
هزاران فیلم…
🔴 آیا کسی که کتابهائی را میسوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است ؟
غربیها عادت کرده اند که با هرچه به #آلمان_نازی مربوط بشود دشمنی کنند . در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند .
هزاران فیلم…
کتابسوزان متفقین پس از شکست آلمان که نام Denazification روی آن گزاردند.
خیام شاعر و خیام دانشمند.pdf
308.8 KB
🔶 خیام شاعر و خیام دانشمند
✍️ نویساد تلگرام
🔹 کتابخانهی پاکدینی
🛎 این گفتار از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
(یک نظرپرسی در اینجا آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
✍️ نویساد تلگرام
🔹 کتابخانهی پاکدینی
🛎 این گفتار از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
(یک نظرپرسی در اینجا آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.)
(خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 6ـ «احزاب سیاسی» یا چند دسته هوسمندان (یک از یک)
در شمارهی دیروز پرچم گفتاری را که آقای فهیمی استاندار آذربایجان فرستاده بودند بچاپ رسانیدیم. گفتاری پر از حقایق بود. امروز باید بیش از همه در بند ایمنی بود و رشتهی آسایش را از هم نگسست.
در کشوری همچون ایران که در هر گوشهی آن تاراجگران خوابیدهاند بهترین هواداری از رنجبران و روستاییان این است که رشتهی ایمنی از هم گسیخته نگردد و میدان برای تاراجگران و خونریزان باز نشود.
ما از داستان آقایوف و مانندهای آن آگاهی نداشتهایم. [1] ولی در همین پرچم این موضوع را دو بار تکرار کردهایم که شورانیدن روستاییان به هر نامی که باشد جز تولید ناایمنی نتیجهای نتواند داد. جز خانه خرابی سودی برای روستایی نتواند داشت.
گفتهایم : نیکیها باید از شهرها آغاز گردد. ما برای نیک شدن نیازمند تغییرات در همهی رشتههای زندگی میباشیم : باید اندیشهها دیگر گردد ، حقایق زندگی روشن شود ، این باورها و پندارهای پوچ و پراکنده که مغزها را آکنده از میان برود. قانونها عوض شود. خویهای ستوده رواج یابد ـ صد گونه تغییرات روی دهد و یکی از آنها نیز اصلاح حال روستاییان باشد.
اینست راه نیک گردیدن توده. نه آنکه کسانی همه چیز را فراموش کنند ، و حتا باستقلال کشور که اساس همهی نیکیهاست پشت پا زنند ، و یگانه شاهکارشان شورانیدن روستاییان و برانگیزانیدن آقایوفها و مانندگان آنها باشد. چنین رفتاری جز از روی هوس و نادانی نتواند بود. چنین کسانی جز درپی خودنمایی نمیباشند.
ما از جناب استاندار گلهمندیم که باینان نام «احزاب سیاسی» میدهند. این نام بچنان کسانی چه سزاست؟!.. کدام حزب؟!.. کدام سیاست؟!.. مگر همینکه کسانی چند تنی دور هم نشستند و یک نامی بروی خود گزارده و چند جملهای را بنام مرامنامه بهم بافتند حزب میباشند؟!. مگر همینکه چند روزی فرصت یافته بخودنمایی بدخواهانه پرداختند «سیاسی» شمرده گردند؟!..
من نمیخواهم در اینجا از آن دستهها که در همه جا فراوانند سخن رانم. در فرصت دیگر ، از این زمینه گفتگوی بسیار خواهیم کرد. در اینجا دو نکته را یادآوری مینمایم :
نخست : این کسان دیروز در کجا بودند؟!.. پس چرا نمیکوشیدند؟!.. پس چرا اندیشهی چاره نمیکردند؟!. کسی که علاقه بتوده یا کشور یا به یک مسلکی دارد هیچگاه بیکار ننشیند و هر زمان باقتضای آن راهی پیدا کرده بکوشد. اینها دیروز در زمان رضاشاه کجا بودند؟!.. چه کوششی میکردند؟!.. آیا جز از آنست که بخاموشی گراییده با صد بیپروایی درپی کارهای شخصی خود بودند؟!.
آیا این دلیل بیحسی و بیدردی آنان نیست؟!.. آیا این نمیرساند که این جنب و جوشهایی که امروز مینمایند تنها برای خودنمایی و یا از روی شیادی و بدنهادیست؟!.. آیا نمیرساند که اگر بار دیگر یک شاهی پیدا شد همگی بخاموشی خواهند گرایید و همچون موشانی که سر گربهای را ببینند و یا آواز پایی بشنوند هر یکی بسوراخ دیگری خواهند خزید؟!..
آیا چنین کسان بیعزم و ارادهای را «احزاب سیاسی» تواند نامید؟!.. اینان کجا و چنین نامی کجا؟!..
دوم : اینان کارهاشان جز تقلیدهای خنک و بیجایی از حزبهای اروپایی نیست. چون در اروپا بسیاری از حزبها را کارگران پدید آوردهاند و آنان گاهی «گرو» [Grève = اعتصاب] میکنند اینان در ایران هم تنها چیزی که بخاطرشان میرسد آنست که یک اعتصابی یا گروی پدید آورده یک تقلیدی از حزبهای اروپا نمایش دهند.
اینان نمیدانند که هر تودهای گرفتاریهایش چیز دیگر است و در هر کشوری باید از روی مقتضیات آنجا بکوششهایی پرداخت. در اروپا یکی از گرفتاریهای بزرگ داستان کارگر و کارخانهدار است در حالی که ما در ایران آن را هیچ نداریم. ما در ایران بجای آن ، گرفتاریهای پراکندگی اندیشه و رواج پندارها و پستی خویها و مانند اینها را داریم که باید از راهش چاره کنیم.
ولی آنان از نادانی میکوشند که در ایران گام بگام حزبهای اروپا راه روند و چون در اینجا کارخانههای بزرگی که هر یکی دارای هزارها کارگر باشد نیست ناگزیر میچسبند بنانواییها و مانند آنها و برای آنکه مسمایی بعمل آورند آنان را به اعتصاب وامیدارند. این نمونهی دیگری از کوتاهی اندیشههای ایشانست.
در ده و چند سال پیش که تازه نام هیتلر پیشوای آلمان به ایران میرسید کسانی در اینجا باندیشه افتاده میخواستهاند یک حزبی از روی ناسیونال سوسیالیست پدید آورند و چون میخواستهاند از هر باره تقلید بآنان نمایند گفتگو از بیرون کردن یهودیها بمیان آوردهاند. یکی هم میگفته در ایران یهودی بسیار نیست ، ما باید بجای آنها سیدها را بیرون کنیم. اینست نمونهی فهم و اندیشهی این کودکان هوسباز چهلساله. بچنین کسانی و بدستهبندیهای آنان نام «احزاب سیاسی» نتوان داد. اینان جز هوسمندانی نیستند که بیخردانه با آزادی و استقلال کشور بازی میکنند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 6ـ «احزاب سیاسی» یا چند دسته هوسمندان (یک از یک)
در شمارهی دیروز پرچم گفتاری را که آقای فهیمی استاندار آذربایجان فرستاده بودند بچاپ رسانیدیم. گفتاری پر از حقایق بود. امروز باید بیش از همه در بند ایمنی بود و رشتهی آسایش را از هم نگسست.
در کشوری همچون ایران که در هر گوشهی آن تاراجگران خوابیدهاند بهترین هواداری از رنجبران و روستاییان این است که رشتهی ایمنی از هم گسیخته نگردد و میدان برای تاراجگران و خونریزان باز نشود.
ما از داستان آقایوف و مانندهای آن آگاهی نداشتهایم. [1] ولی در همین پرچم این موضوع را دو بار تکرار کردهایم که شورانیدن روستاییان به هر نامی که باشد جز تولید ناایمنی نتیجهای نتواند داد. جز خانه خرابی سودی برای روستایی نتواند داشت.
گفتهایم : نیکیها باید از شهرها آغاز گردد. ما برای نیک شدن نیازمند تغییرات در همهی رشتههای زندگی میباشیم : باید اندیشهها دیگر گردد ، حقایق زندگی روشن شود ، این باورها و پندارهای پوچ و پراکنده که مغزها را آکنده از میان برود. قانونها عوض شود. خویهای ستوده رواج یابد ـ صد گونه تغییرات روی دهد و یکی از آنها نیز اصلاح حال روستاییان باشد.
اینست راه نیک گردیدن توده. نه آنکه کسانی همه چیز را فراموش کنند ، و حتا باستقلال کشور که اساس همهی نیکیهاست پشت پا زنند ، و یگانه شاهکارشان شورانیدن روستاییان و برانگیزانیدن آقایوفها و مانندگان آنها باشد. چنین رفتاری جز از روی هوس و نادانی نتواند بود. چنین کسانی جز درپی خودنمایی نمیباشند.
ما از جناب استاندار گلهمندیم که باینان نام «احزاب سیاسی» میدهند. این نام بچنان کسانی چه سزاست؟!.. کدام حزب؟!.. کدام سیاست؟!.. مگر همینکه کسانی چند تنی دور هم نشستند و یک نامی بروی خود گزارده و چند جملهای را بنام مرامنامه بهم بافتند حزب میباشند؟!. مگر همینکه چند روزی فرصت یافته بخودنمایی بدخواهانه پرداختند «سیاسی» شمرده گردند؟!..
من نمیخواهم در اینجا از آن دستهها که در همه جا فراوانند سخن رانم. در فرصت دیگر ، از این زمینه گفتگوی بسیار خواهیم کرد. در اینجا دو نکته را یادآوری مینمایم :
نخست : این کسان دیروز در کجا بودند؟!.. پس چرا نمیکوشیدند؟!.. پس چرا اندیشهی چاره نمیکردند؟!. کسی که علاقه بتوده یا کشور یا به یک مسلکی دارد هیچگاه بیکار ننشیند و هر زمان باقتضای آن راهی پیدا کرده بکوشد. اینها دیروز در زمان رضاشاه کجا بودند؟!.. چه کوششی میکردند؟!.. آیا جز از آنست که بخاموشی گراییده با صد بیپروایی درپی کارهای شخصی خود بودند؟!.
آیا این دلیل بیحسی و بیدردی آنان نیست؟!.. آیا این نمیرساند که این جنب و جوشهایی که امروز مینمایند تنها برای خودنمایی و یا از روی شیادی و بدنهادیست؟!.. آیا نمیرساند که اگر بار دیگر یک شاهی پیدا شد همگی بخاموشی خواهند گرایید و همچون موشانی که سر گربهای را ببینند و یا آواز پایی بشنوند هر یکی بسوراخ دیگری خواهند خزید؟!..
آیا چنین کسان بیعزم و ارادهای را «احزاب سیاسی» تواند نامید؟!.. اینان کجا و چنین نامی کجا؟!..
دوم : اینان کارهاشان جز تقلیدهای خنک و بیجایی از حزبهای اروپایی نیست. چون در اروپا بسیاری از حزبها را کارگران پدید آوردهاند و آنان گاهی «گرو» [Grève = اعتصاب] میکنند اینان در ایران هم تنها چیزی که بخاطرشان میرسد آنست که یک اعتصابی یا گروی پدید آورده یک تقلیدی از حزبهای اروپا نمایش دهند.
اینان نمیدانند که هر تودهای گرفتاریهایش چیز دیگر است و در هر کشوری باید از روی مقتضیات آنجا بکوششهایی پرداخت. در اروپا یکی از گرفتاریهای بزرگ داستان کارگر و کارخانهدار است در حالی که ما در ایران آن را هیچ نداریم. ما در ایران بجای آن ، گرفتاریهای پراکندگی اندیشه و رواج پندارها و پستی خویها و مانند اینها را داریم که باید از راهش چاره کنیم.
ولی آنان از نادانی میکوشند که در ایران گام بگام حزبهای اروپا راه روند و چون در اینجا کارخانههای بزرگی که هر یکی دارای هزارها کارگر باشد نیست ناگزیر میچسبند بنانواییها و مانند آنها و برای آنکه مسمایی بعمل آورند آنان را به اعتصاب وامیدارند. این نمونهی دیگری از کوتاهی اندیشههای ایشانست.
در ده و چند سال پیش که تازه نام هیتلر پیشوای آلمان به ایران میرسید کسانی در اینجا باندیشه افتاده میخواستهاند یک حزبی از روی ناسیونال سوسیالیست پدید آورند و چون میخواستهاند از هر باره تقلید بآنان نمایند گفتگو از بیرون کردن یهودیها بمیان آوردهاند. یکی هم میگفته در ایران یهودی بسیار نیست ، ما باید بجای آنها سیدها را بیرون کنیم. اینست نمونهی فهم و اندیشهی این کودکان هوسباز چهلساله. بچنین کسانی و بدستهبندیهای آنان نام «احزاب سیاسی» نتوان داد. اینان جز هوسمندانی نیستند که بیخردانه با آزادی و استقلال کشور بازی میکنند.
👇
(پرچم روزانه شمارهی 49 ، اسفند 1320)
🔹 پانوشت :
1ـ ما از خیانت وزیران و سران ستاد و بیآبرو گردانیدن و فروپاشانیدن آرتش در شهریور 1320 که یکی از نتیجههایش هموار گردانیدن راه اشغال ایران بدست انگلیس و روس بود ، برافتادن رضاشاه و جانشینی محمدرضاشاه و آشوبهایی که در سراسر کشور برخاست و حال کابینههای پس از شهریور 20 در گفتارهامان نوشتهایم و خوانندگانمان میدانند.
یکی از جاهایی که آشوبهایی برخاست روستاهای آذربایجان بود. این آشوبها جز از خیزش فرقهی دمکراتِ آذربایجان برهبری پیشهوری در 1324 است ولی میتوان گفت نامردیهای یک مشت سرجنبانان و برانگیزندگان اشرار در آذربایجان و خیانت و پستی وزیران و سران آرتش که بجای کوبیدن سر اشرار با آنان شیوهی نرمخویی و میداندهی در پیش گرفتند زمینه را برای آشوبگریهای دیگری در سال 24 فراهم کرد.
گفتارهایی که روزنامهی پرچم از همان آغاز بکار نوشت و بدینسان رشتهی اندیشههای مردم آذربایجان را بدست گرفته دولت را واداشت تا پس از بارها گوشزد سرانجام سپاه به آنجا بَرَد و دست اشرار را کوتاه گرداند از سرفرازیهای این روزنامه میباشد.
خلیل فهیمی استاندار آذربایجان در گفتاری که روز پیش نوشته و در پرچم چاپ شده از جنایتهای دستهای بسرکردگی آقایوفنامی پرده برمیدارد که از کنار ارس تا مرند روستاها را غارت کرده و کسانی را کشته سپس گمرک را نیز غارت کرده به قفقاز گریختهاند.
فهیمی از دستههای دیگری نیز یاد میکند که آنان نیز جنایتهایی مانند آقایوف کردهاند و در همان حال خود را به مردم ، کوشندهی سیاسی و آزادیخواه و از بستگان دولت شوروی شناسانیدهاند. ولی به نوشتهی فهیمی مأموران شوروی از جنایتهایی که اینان کردهاند بیزاری نمودهاند.
باید دانست که اینان نیز خود بازیچهی یک مشت «کوشندگان بدنام سیاسی» بودند و این جنایتها را به انگیزش آنان میکردند.
گلهمندی پرچم از فهیمی در این گفتار از آنجاست که آنان را «احزاب سیاسی» نامیده است.
🌸
🔹 پانوشت :
1ـ ما از خیانت وزیران و سران ستاد و بیآبرو گردانیدن و فروپاشانیدن آرتش در شهریور 1320 که یکی از نتیجههایش هموار گردانیدن راه اشغال ایران بدست انگلیس و روس بود ، برافتادن رضاشاه و جانشینی محمدرضاشاه و آشوبهایی که در سراسر کشور برخاست و حال کابینههای پس از شهریور 20 در گفتارهامان نوشتهایم و خوانندگانمان میدانند.
یکی از جاهایی که آشوبهایی برخاست روستاهای آذربایجان بود. این آشوبها جز از خیزش فرقهی دمکراتِ آذربایجان برهبری پیشهوری در 1324 است ولی میتوان گفت نامردیهای یک مشت سرجنبانان و برانگیزندگان اشرار در آذربایجان و خیانت و پستی وزیران و سران آرتش که بجای کوبیدن سر اشرار با آنان شیوهی نرمخویی و میداندهی در پیش گرفتند زمینه را برای آشوبگریهای دیگری در سال 24 فراهم کرد.
گفتارهایی که روزنامهی پرچم از همان آغاز بکار نوشت و بدینسان رشتهی اندیشههای مردم آذربایجان را بدست گرفته دولت را واداشت تا پس از بارها گوشزد سرانجام سپاه به آنجا بَرَد و دست اشرار را کوتاه گرداند از سرفرازیهای این روزنامه میباشد.
خلیل فهیمی استاندار آذربایجان در گفتاری که روز پیش نوشته و در پرچم چاپ شده از جنایتهای دستهای بسرکردگی آقایوفنامی پرده برمیدارد که از کنار ارس تا مرند روستاها را غارت کرده و کسانی را کشته سپس گمرک را نیز غارت کرده به قفقاز گریختهاند.
فهیمی از دستههای دیگری نیز یاد میکند که آنان نیز جنایتهایی مانند آقایوف کردهاند و در همان حال خود را به مردم ، کوشندهی سیاسی و آزادیخواه و از بستگان دولت شوروی شناسانیدهاند. ولی به نوشتهی فهیمی مأموران شوروی از جنایتهایی که اینان کردهاند بیزاری نمودهاند.
باید دانست که اینان نیز خود بازیچهی یک مشت «کوشندگان بدنام سیاسی» بودند و این جنایتها را به انگیزش آنان میکردند.
گلهمندی پرچم از فهیمی در این گفتار از آنجاست که آنان را «احزاب سیاسی» نامیده است.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (هفت از ده)
اما آخرت که پرسیده شد آن نیز باید بود. این یقینست که آدمی چون میمیرد و تن او از هم پاشیده و نابود میگردد روان او میماند. امروز دستههای انبوهی آن را منکرند. زیرا میگویند : کالبد آدمی همینست که هست و ما اثری از روان (یا روح) در آن نمیبینیم. آنچه زیست آدمیست نتیجهی گردش خونست که تا میگردد آدمی زنده است و چون از گردش افتاد آدمی میمیرد. آنچه فهمیدن و دانستن و اینگونه کارهاست نتیجهی مغز میباشد. پس چه کار میماند که بگوییم از روان آدمیست؟!. با این دلیل ، بودن روح را رد میکنند. علمای شما نیز پاسخی باین نداده بودند و نمیتوانستند بدهند. ولی ما پاسخ این را داده و ثابت کردهایم که در همان کالبد آدمی گوهری بنام روان (یا روح) هست و آن جز از تن و جانست و با نابودی تن و جان نابود نمیگردد. ثابت کردهایم که در پشت سر این زندگانی ، زندگانی دیگری خواهد بود.
چیزی که هست دربارهی آخرت نیز در مذهب شما گمراهیهایی هست. شما تصور میکنید آدم چون میمیرد و زیر خاکش میسپارند ، دو فرشتهای بنام نکیر و منکر با گرزهای آتشین بر سر او میآیند و ازو پرسشهایی میکنند. اینست ملایی را در بالای سر او میگمارید که تلقین دهد و یا بفارسی بگوییم : دین یادش دهد. ببینید در یک عقیده چند اشتباه میکنید :
اولاً : کسی که میمیرد تن او لاشهای بیش نیست که پس از چند روزی از هم پاشیده خواهد بود. هر کاری که هست با روان آدمی خواهد بود نه با تنش. ولی شما میپندارید کار با تنست و پوسیدن و از میان رفتن که با دیده میبینید از غفلت خارج نمیشوید.
ثانیاً : کسی اگر در زندگانی خود دین داشته و خدا را میشناخته خودش خواهد توانست پاسخ فرشتهها را بدهد و بیاد دادن نیاز نخواهد بود ، و اگر دین نداشته از این یاد دادن نتیجهای نخواهد بود. مگر آنکه برای فریفتن نکیر و منکر باشد.
ثالثاً : مگر هر کسی که مرد فوری زبانش برمیگردد و عربی میشود که شما با عربی تلقین میدهید؟!. فلان کُرد و بَهمان تُرک که یک جملهی عربی نمیدانسته از این تلقین عربی چه خواهد فهمید؟!.
سپس شما تصور میکنید روز قیامت خدا برای کشیدن حساب مردم خواهد نشست. پیغمبران از اینور و از آنور خواهند ایستاد. علی «لواءالحمد» را که یک سرش در مشرقست و یک سرش در مغرب بدست خواهد گرفت. خدا از فزونی گناهان فرزندان آدم بخشم آمده تندی خواهد کرد. دوزخ زبانهها خواهد کشید. خورشید ببالا سر مردم آمده سوزندهترین گرمای خود را بیرون خواهد داد. از مردمان فریادِ وانفسا بلند خواهد شد. پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین و فاطمه و امامان و امامزادگان پای شفاعت را بمیان گزارده شیعیان را دستهدسته روانهی بهشت خواهند گردانید. حوریان چشمشان از دیدار مشهدیقنبرها و کربلاییرستمها روشن خواهد گردید.
اینها همه افسانههای خنکیست که برایتان بافتهاند. خدا مگر از نیک و بد هر کسی آگاه نیست که بحساب بنشیند؟!. آنگاه خشم گرفتن و تندی کردن به چه معنیست؟!. شما خدا را چه پنداشتهاید که چنین نسبتهایی باو میدهید؟!. چنانکه گفتم شفاعت جز در دستگاه ظلم و جهل نتواند بود. در دستگاه خدا شفاعت چه معنی تواند داشت؟!.
بالای سر مرده میایستید و میگویید : «المیزان حق ، الصراط حق ...» میزان چیست؟!. مگر ثواب و گناه ماست است که با ترازو بکشند؟!. آیا خندهآور نیست که چنین باوری را در دل جا دادهاید؟!.
آمدیم بر سر «صراط» : افسانهای بوده درمیان زردشتیان. میگفتند : مردهها باید از روی پل باریکی بگذرند که نامش «چنرت» است. شما آن را گرفته «چنرت» را «صراط» گردانیده و خود پل را باریکتر از مو و برندهتر از شمشیر ساختهاید. این هم داستان صراط شماست. روی دروغسازان سیاه باد!!
یک گمراهی بزرگ دیگر دربارهی آخرت اینست که میپندارند اینجهان و آنجهان نقیض یکدیگرند و کسانی که باین جهان میپردازند آخرتشان آباد نخواهد بود و برای خشنودی خدا و آبادی آخرت باید باین جهان قیمت نگزاشت و خوارش گرفت. این خود گمراهی ریشهداریست که در همهی مذهبها جا برای خود باز کرده. تو گویی اینجهان را شیطان آفریده که خدا دشمنش میدارد یا خودش آفریده و پشیمان گردیده. اینست میگویند : این دنیا باندازهی بال مگس در نزد خدا قیمت ندارد [1] . «اَلدُّنیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ». [2]
دوباره میگویم : این گمراهی و نادانیست. اینجهان را خدا آفریده و هیچگاه آن را دشمن نمیدارد. اینجهان منزل اول زندگانیست. باید نیکی را از همینجا آغاز کرد.
ما میگوییم : اینجهان و آنجهان بهم پیوسته است. کسانی که در اینجهان خرد را راهنما گردانند و یک زندگانی نیک و سرفرازانه پیش گیرند ، در جهان دیگر نیز خشنود و سرافراز خواهند بود ، وگرنه از زندگانی بد و آلودهی اینجهان ، در آنجهان نیز ناخرسند و سرافکنده خواهند بود و با پشیمانی بسر خواهند برد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش دوم (هفت از ده)
اما آخرت که پرسیده شد آن نیز باید بود. این یقینست که آدمی چون میمیرد و تن او از هم پاشیده و نابود میگردد روان او میماند. امروز دستههای انبوهی آن را منکرند. زیرا میگویند : کالبد آدمی همینست که هست و ما اثری از روان (یا روح) در آن نمیبینیم. آنچه زیست آدمیست نتیجهی گردش خونست که تا میگردد آدمی زنده است و چون از گردش افتاد آدمی میمیرد. آنچه فهمیدن و دانستن و اینگونه کارهاست نتیجهی مغز میباشد. پس چه کار میماند که بگوییم از روان آدمیست؟!. با این دلیل ، بودن روح را رد میکنند. علمای شما نیز پاسخی باین نداده بودند و نمیتوانستند بدهند. ولی ما پاسخ این را داده و ثابت کردهایم که در همان کالبد آدمی گوهری بنام روان (یا روح) هست و آن جز از تن و جانست و با نابودی تن و جان نابود نمیگردد. ثابت کردهایم که در پشت سر این زندگانی ، زندگانی دیگری خواهد بود.
چیزی که هست دربارهی آخرت نیز در مذهب شما گمراهیهایی هست. شما تصور میکنید آدم چون میمیرد و زیر خاکش میسپارند ، دو فرشتهای بنام نکیر و منکر با گرزهای آتشین بر سر او میآیند و ازو پرسشهایی میکنند. اینست ملایی را در بالای سر او میگمارید که تلقین دهد و یا بفارسی بگوییم : دین یادش دهد. ببینید در یک عقیده چند اشتباه میکنید :
اولاً : کسی که میمیرد تن او لاشهای بیش نیست که پس از چند روزی از هم پاشیده خواهد بود. هر کاری که هست با روان آدمی خواهد بود نه با تنش. ولی شما میپندارید کار با تنست و پوسیدن و از میان رفتن که با دیده میبینید از غفلت خارج نمیشوید.
ثانیاً : کسی اگر در زندگانی خود دین داشته و خدا را میشناخته خودش خواهد توانست پاسخ فرشتهها را بدهد و بیاد دادن نیاز نخواهد بود ، و اگر دین نداشته از این یاد دادن نتیجهای نخواهد بود. مگر آنکه برای فریفتن نکیر و منکر باشد.
ثالثاً : مگر هر کسی که مرد فوری زبانش برمیگردد و عربی میشود که شما با عربی تلقین میدهید؟!. فلان کُرد و بَهمان تُرک که یک جملهی عربی نمیدانسته از این تلقین عربی چه خواهد فهمید؟!.
سپس شما تصور میکنید روز قیامت خدا برای کشیدن حساب مردم خواهد نشست. پیغمبران از اینور و از آنور خواهند ایستاد. علی «لواءالحمد» را که یک سرش در مشرقست و یک سرش در مغرب بدست خواهد گرفت. خدا از فزونی گناهان فرزندان آدم بخشم آمده تندی خواهد کرد. دوزخ زبانهها خواهد کشید. خورشید ببالا سر مردم آمده سوزندهترین گرمای خود را بیرون خواهد داد. از مردمان فریادِ وانفسا بلند خواهد شد. پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین و فاطمه و امامان و امامزادگان پای شفاعت را بمیان گزارده شیعیان را دستهدسته روانهی بهشت خواهند گردانید. حوریان چشمشان از دیدار مشهدیقنبرها و کربلاییرستمها روشن خواهد گردید.
اینها همه افسانههای خنکیست که برایتان بافتهاند. خدا مگر از نیک و بد هر کسی آگاه نیست که بحساب بنشیند؟!. آنگاه خشم گرفتن و تندی کردن به چه معنیست؟!. شما خدا را چه پنداشتهاید که چنین نسبتهایی باو میدهید؟!. چنانکه گفتم شفاعت جز در دستگاه ظلم و جهل نتواند بود. در دستگاه خدا شفاعت چه معنی تواند داشت؟!.
بالای سر مرده میایستید و میگویید : «المیزان حق ، الصراط حق ...» میزان چیست؟!. مگر ثواب و گناه ماست است که با ترازو بکشند؟!. آیا خندهآور نیست که چنین باوری را در دل جا دادهاید؟!.
آمدیم بر سر «صراط» : افسانهای بوده درمیان زردشتیان. میگفتند : مردهها باید از روی پل باریکی بگذرند که نامش «چنرت» است. شما آن را گرفته «چنرت» را «صراط» گردانیده و خود پل را باریکتر از مو و برندهتر از شمشیر ساختهاید. این هم داستان صراط شماست. روی دروغسازان سیاه باد!!
یک گمراهی بزرگ دیگر دربارهی آخرت اینست که میپندارند اینجهان و آنجهان نقیض یکدیگرند و کسانی که باین جهان میپردازند آخرتشان آباد نخواهد بود و برای خشنودی خدا و آبادی آخرت باید باین جهان قیمت نگزاشت و خوارش گرفت. این خود گمراهی ریشهداریست که در همهی مذهبها جا برای خود باز کرده. تو گویی اینجهان را شیطان آفریده که خدا دشمنش میدارد یا خودش آفریده و پشیمان گردیده. اینست میگویند : این دنیا باندازهی بال مگس در نزد خدا قیمت ندارد [1] . «اَلدُّنیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ». [2]
دوباره میگویم : این گمراهی و نادانیست. اینجهان را خدا آفریده و هیچگاه آن را دشمن نمیدارد. اینجهان منزل اول زندگانیست. باید نیکی را از همینجا آغاز کرد.
ما میگوییم : اینجهان و آنجهان بهم پیوسته است. کسانی که در اینجهان خرد را راهنما گردانند و یک زندگانی نیک و سرفرازانه پیش گیرند ، در جهان دیگر نیز خشنود و سرافراز خواهند بود ، وگرنه از زندگانی بد و آلودهی اینجهان ، در آنجهان نیز ناخرسند و سرافکنده خواهند بود و با پشیمانی بسر خواهند برد.
👇