📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 (چهار از چهارده)
کنون گفتار خود را دنبال میکنم : باید دانست که نتچه و باخنر و شوپنهاوِر و دیگر یاران ایشان که بنیادگزاران فلسفهی مادّی هستند با دروغ میجنگیدهاند ولی در جستجوی راستی نبودهاند. با دروغ جنگیدن و در جستجوی راستی بودن دو چیز جداگانهایست. این نکتهی بزرگیست که باید آن را روشن گردانید. بارها کسانی از دروغهایی بستوه آیند و با آنها به نبرد [بر]خیزند و آنها را براندازند ولی راه براستیها نتوانند و درمیانه سرگردان مانند. بویژه آنان که از دروغ سخت برآشوبند و خشم پرده بر جلو چشم ایشان فروهِلَد که از دیدن راستیها بازمانند. میخواهم بگویم جوش و خروش نتچه و یاران او بیهوده نبوده ، لیکن به نتیجهی درستی نرسیدهاند و خود نمیتوانستند رسید.
در تبریز این مثل را آوردم : مردی در بیابانی راه میپیمود و ناگهان با درندهای دچار آمد و همینکه او را دید سراسیمه رو برگردانید و دویدن آغاز کرد. پیداست چنین کسی دربند راه راست نباشد و شتابزده و بیخود دویدن گیرد و چهبسا در آن دویدن بچاهی افتد و یا در لجنزاری فرورود. کمتر باشد که کسی در چنان هنگامی پروای شاهراه کند و جز بسوی فرودگاه (منزل) ندود.
از این روشنتر آنست بگوییم : مردی که از کسی ستمها دیده و بَرو شوریده و به زد و خورد برخاسته آیا با دل پر از دردی که دارد تواند در نیک و بد او دادگرانه داوری کند؟.. بیگمان نتواند و نیکیهای او را با چشم بدی بیند. در اینجاست که باید گفت : خشمناک را خرد آزاد نیست.
نتچه و یاران او با یک رشته زورگوییهایی بنام دین روبرو گردیدند. با خرد آگاه و هوش بیدار که داشتند نتوانستند آنها را بپذیرند و هرچه بیشتر اندیشیدند بیشتر رمیدند ، سخت برآشفتند و رشتهی خودداری را از دست هِشتند و بیتابانه با آنها بجنگ برخاستند و چون عنوان آن زورگوییها داستان آفرینش و آفریدگار بود اینان از آن هم بیزاری نمودند و بیخودانه فریاد زدند : جز مادّه چیزی دیگری نیست و جهان را آفریدگار نمیباشد.
این نه گناه نتچه و یاران او بلکه گناه آن نادانان بیآزرمیست [1] که دین را بازیچهی هوس گرفته و یا راه روزی شماردهاند و آنهمه نادانیهای رسوا را بنام دین پدید آوردهاند و آنهمه پافشاریها نمودهاند و آنهمه آزار و گزند بمردم روا شماردهاند. نتچه و باخنر و شوپنهاور با دشمنی آشکار که با خدا نمودهاند نزد خدا سبکبارتر از کسانی خواهند بود که نام او را سرمایهی زورگوییها و نادانیها گرفتهاند.
🔹 پانوشت :
1ـ آزرم = دربند نیکنامی بودن ، شرف.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 (چهار از چهارده)
کنون گفتار خود را دنبال میکنم : باید دانست که نتچه و باخنر و شوپنهاوِر و دیگر یاران ایشان که بنیادگزاران فلسفهی مادّی هستند با دروغ میجنگیدهاند ولی در جستجوی راستی نبودهاند. با دروغ جنگیدن و در جستجوی راستی بودن دو چیز جداگانهایست. این نکتهی بزرگیست که باید آن را روشن گردانید. بارها کسانی از دروغهایی بستوه آیند و با آنها به نبرد [بر]خیزند و آنها را براندازند ولی راه براستیها نتوانند و درمیانه سرگردان مانند. بویژه آنان که از دروغ سخت برآشوبند و خشم پرده بر جلو چشم ایشان فروهِلَد که از دیدن راستیها بازمانند. میخواهم بگویم جوش و خروش نتچه و یاران او بیهوده نبوده ، لیکن به نتیجهی درستی نرسیدهاند و خود نمیتوانستند رسید.
در تبریز این مثل را آوردم : مردی در بیابانی راه میپیمود و ناگهان با درندهای دچار آمد و همینکه او را دید سراسیمه رو برگردانید و دویدن آغاز کرد. پیداست چنین کسی دربند راه راست نباشد و شتابزده و بیخود دویدن گیرد و چهبسا در آن دویدن بچاهی افتد و یا در لجنزاری فرورود. کمتر باشد که کسی در چنان هنگامی پروای شاهراه کند و جز بسوی فرودگاه (منزل) ندود.
از این روشنتر آنست بگوییم : مردی که از کسی ستمها دیده و بَرو شوریده و به زد و خورد برخاسته آیا با دل پر از دردی که دارد تواند در نیک و بد او دادگرانه داوری کند؟.. بیگمان نتواند و نیکیهای او را با چشم بدی بیند. در اینجاست که باید گفت : خشمناک را خرد آزاد نیست.
نتچه و یاران او با یک رشته زورگوییهایی بنام دین روبرو گردیدند. با خرد آگاه و هوش بیدار که داشتند نتوانستند آنها را بپذیرند و هرچه بیشتر اندیشیدند بیشتر رمیدند ، سخت برآشفتند و رشتهی خودداری را از دست هِشتند و بیتابانه با آنها بجنگ برخاستند و چون عنوان آن زورگوییها داستان آفرینش و آفریدگار بود اینان از آن هم بیزاری نمودند و بیخودانه فریاد زدند : جز مادّه چیزی دیگری نیست و جهان را آفریدگار نمیباشد.
این نه گناه نتچه و یاران او بلکه گناه آن نادانان بیآزرمیست [1] که دین را بازیچهی هوس گرفته و یا راه روزی شماردهاند و آنهمه نادانیهای رسوا را بنام دین پدید آوردهاند و آنهمه پافشاریها نمودهاند و آنهمه آزار و گزند بمردم روا شماردهاند. نتچه و باخنر و شوپنهاور با دشمنی آشکار که با خدا نمودهاند نزد خدا سبکبارتر از کسانی خواهند بود که نام او را سرمایهی زورگوییها و نادانیها گرفتهاند.
🔹 پانوشت :
1ـ آزرم = دربند نیکنامی بودن ، شرف.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍6
📖 کتاب «شیعیگری و شیعی»
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
🔸یادداشتها : آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ 👈 اینجا
🔸یادداشتها : ۱ـ پوزش 👈 تکهی یک ، تکهی دو ، تکهی سه ، تکهی چهار
🔸یادداشتها : ۲ـ متمم 👈 اینجا
💐
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
🔸یادداشتها : آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ 👈 اینجا
🔸یادداشتها : ۱ـ پوزش 👈 تکهی یک ، تکهی دو ، تکهی سه ، تکهی چهار
🔸یادداشتها : ۲ـ متمم 👈 اینجا
💐
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان» (ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»)
🖌 احمد کسروی
🔸آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ (یک از یک)
بسیاری گمان میکنند که مردم بر اختلاف باورها و آراء سرشته شدهاند و پایان دادن به اختلاف میانشان ممکن نیست. اما این از گمانهای…
🖌 احمد کسروی
🔸آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ (یک از یک)
بسیاری گمان میکنند که مردم بر اختلاف باورها و آراء سرشته شدهاند و پایان دادن به اختلاف میانشان ممکن نیست. اما این از گمانهای…
👍4
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸5ـ نخستین چیزی که شیعیگری بدان آلوده شد
چنانکه میبینید شیعیگری در آغاز کار ، جهادی سیاسی بود و شیعیان ، علی ، امام بر حق را یاری میکردند و با معاویه ، نافرمان گناهکار ، میجنگیدند. سپس هنگامی که نزاع میان فرزندان علی و بنیامیه درگرفت و شیعیان از علویان پشتیبانی کردند ، بیشترشان در راه خدا یکرو و راستکار بودند و خواستی جز یاری حق و راستی نداشتند.
زیرا علویان برای خلافت از دیگران شایستهتر بودند و پرهیزگاران در میانشان بیشتر از دیگران بود ، بهویژه اگر با امویان مقایسه شوند که بیشترشان فاسقانی بیبندوبار بودند و به اسلام اعتقادی نداشتند.
اما شیعیگری بر این پاکی خود پایدار نماند. بلکه مردانی از شیعه برخاستند که در دوستی علی غلو میکردند و با ابوبکر و عمر و عثمان دشمنی میورزیدند ، به این ادعا که علی به خلافت از آنان سزاوارتر بود و آنان با پیشی گرفتن بر او ، به او ظلم کردند.
این افراط با گذشت زمان و با مبارزاتی که میان علویان و دیگران جریان داشت ، شدت میگرفت و شیعیگری از جهاد سیاسی به باورهای افراطی تحول مییافت. اینبود گروهی از شیعه ، غیرت و دلیری و جانفشانیِ پیشینیان خود را در راه حق فراموش کردند و آن را با کینه نسبت به مسلمانان غیر شیعه جایگزین نمودند و بر بدگویی از اصحاب پیامبر جرأت یافتند. این نخستین آلودگیای بود که شیعیگری بدان آلوده شد.
ما در کتابهای تاریخ داستانی مییابیم که بدخلقی و فساد عقیدهی این دستهی غالی را برای ما روشن میکند. ذکر کردهاند که هنگامی که زیدبنعلی به کوفه آمد ، شیعیان بر او گرد آمدند و به او اصرار کردند که بیعت را بپذیرد و علیه بنیمروان قیام کند. زید درخواستشان را پذیرفت و چهلهزار تن (چنانکه گفته شده) از آنان با او بیعت کردند. اما هنگامی که زمان آن فرارسید و زید خواست امر را آشکار کند ، گروهی از سرانشان نزد او آمدند و گفتند : «خدا تو را رحمت کند. نظرت دربارهی ابوبکر و عمر چیست؟». زید گفت : «خدا آن دو را رحمت کند و بیامرزد. از هیچیک از اهل بیتم نشنیدهام که از آن دو تبرا جوید یا دربارهشان جز به نیکی سخن گوید». سپس به آنان گفت : «شدیدترین چیزی که دربارهی آنچه ذکر کردید میگویم اینست که ما به سلطنت رسول خدا از همگان سزاوارتر بودیم و آن قوم بر ما استیلا یافتند و ما را از آن بیبهره گذاشتند. اما این کارشان به حدی نبود که ما آنان را کافر بدانیم. آنان حکومت کردند و در میان مردم به دادگری رفتار نمودند و به کتاب و سنت عمل کردند». این پاسخها آنان را خوش نیامد ، پس بیعت را شکستند و او را رد (رفض) کردند. زید گفت : «در سختترین لحظهی نیاز مرا ترک کردید». پس از آن زمان [بود که این دسته] ، «روافض» [=رافضیان] نامیده شدند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸5ـ نخستین چیزی که شیعیگری بدان آلوده شد
چنانکه میبینید شیعیگری در آغاز کار ، جهادی سیاسی بود و شیعیان ، علی ، امام بر حق را یاری میکردند و با معاویه ، نافرمان گناهکار ، میجنگیدند. سپس هنگامی که نزاع میان فرزندان علی و بنیامیه درگرفت و شیعیان از علویان پشتیبانی کردند ، بیشترشان در راه خدا یکرو و راستکار بودند و خواستی جز یاری حق و راستی نداشتند.
زیرا علویان برای خلافت از دیگران شایستهتر بودند و پرهیزگاران در میانشان بیشتر از دیگران بود ، بهویژه اگر با امویان مقایسه شوند که بیشترشان فاسقانی بیبندوبار بودند و به اسلام اعتقادی نداشتند.
اما شیعیگری بر این پاکی خود پایدار نماند. بلکه مردانی از شیعه برخاستند که در دوستی علی غلو میکردند و با ابوبکر و عمر و عثمان دشمنی میورزیدند ، به این ادعا که علی به خلافت از آنان سزاوارتر بود و آنان با پیشی گرفتن بر او ، به او ظلم کردند.
این افراط با گذشت زمان و با مبارزاتی که میان علویان و دیگران جریان داشت ، شدت میگرفت و شیعیگری از جهاد سیاسی به باورهای افراطی تحول مییافت. اینبود گروهی از شیعه ، غیرت و دلیری و جانفشانیِ پیشینیان خود را در راه حق فراموش کردند و آن را با کینه نسبت به مسلمانان غیر شیعه جایگزین نمودند و بر بدگویی از اصحاب پیامبر جرأت یافتند. این نخستین آلودگیای بود که شیعیگری بدان آلوده شد.
ما در کتابهای تاریخ داستانی مییابیم که بدخلقی و فساد عقیدهی این دستهی غالی را برای ما روشن میکند. ذکر کردهاند که هنگامی که زیدبنعلی به کوفه آمد ، شیعیان بر او گرد آمدند و به او اصرار کردند که بیعت را بپذیرد و علیه بنیمروان قیام کند. زید درخواستشان را پذیرفت و چهلهزار تن (چنانکه گفته شده) از آنان با او بیعت کردند. اما هنگامی که زمان آن فرارسید و زید خواست امر را آشکار کند ، گروهی از سرانشان نزد او آمدند و گفتند : «خدا تو را رحمت کند. نظرت دربارهی ابوبکر و عمر چیست؟». زید گفت : «خدا آن دو را رحمت کند و بیامرزد. از هیچیک از اهل بیتم نشنیدهام که از آن دو تبرا جوید یا دربارهشان جز به نیکی سخن گوید». سپس به آنان گفت : «شدیدترین چیزی که دربارهی آنچه ذکر کردید میگویم اینست که ما به سلطنت رسول خدا از همگان سزاوارتر بودیم و آن قوم بر ما استیلا یافتند و ما را از آن بیبهره گذاشتند. اما این کارشان به حدی نبود که ما آنان را کافر بدانیم. آنان حکومت کردند و در میان مردم به دادگری رفتار نمودند و به کتاب و سنت عمل کردند». این پاسخها آنان را خوش نیامد ، پس بیعت را شکستند و او را رد (رفض) کردند. زید گفت : «در سختترین لحظهی نیاز مرا ترک کردید». پس از آن زمان [بود که این دسته] ، «روافض» [=رافضیان] نامیده شدند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍9
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 (پنج از چهارده)
ما بارها از کیشهای پراکندهی بیخردانه نکوهش نوشتیم و این را بازنمودیم که روگردانی مردم از خدا جز نتیجهی اینها نیست. آنان که بر روی پندارهای بیخردانه ایستادگی مینمایند بدترین دشمنی را با خدا میکنند و مردمان را از شاهراه رستگاری میرَمانند.
مرا سخت شگفت افتاد که در چند سال پیش شنیدم دستههایی از دارندگان این کیشها کنگرهای در آمریکا پدید آوردند و برآن شدند که دست یکی کرده با بیدینی نبرد نمایند و بچارهی آن کوشند و این ندانستند که بیدینی جز میوهی کیشهای بیپای ایشان نیست. این ندانستند که خود ایشان در گمراهی کمتر از بیدینان نمیباشند.
نمیدانم کسانی که نمیتوانستند درمیانهی خود سخن یکی گردانند و کشاکش بیجا را گزارند چگونه امیدوار بودند دیگران بگفتههای ایشان گرایند؟. وآنگاه با آنهمه کیشهای گوناگون که داشتند و هر دستهای جز خود را رستگار نمیشناخت بیدینان را بکدام یکی از آنها میخواندند؟!
نتچه و یاران او در گریختن از این زورگوییها رستگارند ولی در آن که با بنیاد دین دشمنی نموده و آفریدگار و داستان آفرینش را نپذیرفتهاند و جهان را همه مادّه شناختهاند سخت گمراه میباشند. ما اینک گفتههایی را از ایشان میآوریم و کمکم پیش میرویم.
شوپنهاوِر میگوید : سرچشمهی همهی جنبشها در جهان «خودخواهی» (1) (حبالذات) است. هر زندهای تنها خویش را میخواهد و همه چیز را از بهر خویش میخواهد و در این راه است که میجنبد و میکوشد. این است زندگانی جز نبرد زندگان نمیباشد و در جهان جز کشاکش چیز دیگری نیست.
این عنوان خودخواهی پایهی سترگی در فلسفهی مادّی بشمار میرود و بنیاد بسیاری از گفتهها بَروست. ازوست که آدمی را از جانوران جدا نمیشمارند. ازوست که به خرد ارجی بیش از هوس نمیگزارند. ازوست که جهان را جز میدان کشاکش نمیانگارند.
بنیاد فلسفه از نخست بر این بوده که آدمی را از دیگر جانداران جدا نگیرد و او را با همهی جانوران و رُستنیها (نباتات) به یک رشته کشد. مانندگیای که میانهی آدمیان با دیگر جاندارانست سنگ راه فهمها شده. از افلاطون و ارسطو گرفته تا داروین و نتچه و باخنر ، همه را فریب داده. چیزی که هست فیلسوفان پیشین باین روشنی سخن نمیسرودند. وآنگاه بسیاری از فیلسوفان که به دین گرایشی داشتند و یا از ترس مردم گرایشی مینمودند چندان پافشاری در آن زمینه نکردهاند و گاهی سخنان دورنگی سرودهاند.
هرچه هست این بیگفتگوست که فلسفهی باستان یونانی نیز آدمی را با دیگر جانداران و رُستنیان به یک رشته میکشیده و این یکی از جداییهای بزرگ میانهی دین و فلسفه میباشد که دین آدمی را برگزیدهی آفرینش میشمارد ولی فلسفه او را با دیگر چیزها یکسان میگیرد. اگرچه در دین تاکنون زبان دانش بکار نرفته و این را چنانکه میباید روشن نساختهاند و این نخستین بار است که ما برآن برخاستهایم ، لیکن برداشت از نخست بر این بوده.
🔹 پانوشت :
1ـ کلمهی خودخواهی که در اینجا بکار میرود جز از این کلمهایست که در گفتگو از خویها بکار میرود. هر یکی معنای دیگری دارد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 (پنج از چهارده)
ما بارها از کیشهای پراکندهی بیخردانه نکوهش نوشتیم و این را بازنمودیم که روگردانی مردم از خدا جز نتیجهی اینها نیست. آنان که بر روی پندارهای بیخردانه ایستادگی مینمایند بدترین دشمنی را با خدا میکنند و مردمان را از شاهراه رستگاری میرَمانند.
مرا سخت شگفت افتاد که در چند سال پیش شنیدم دستههایی از دارندگان این کیشها کنگرهای در آمریکا پدید آوردند و برآن شدند که دست یکی کرده با بیدینی نبرد نمایند و بچارهی آن کوشند و این ندانستند که بیدینی جز میوهی کیشهای بیپای ایشان نیست. این ندانستند که خود ایشان در گمراهی کمتر از بیدینان نمیباشند.
نمیدانم کسانی که نمیتوانستند درمیانهی خود سخن یکی گردانند و کشاکش بیجا را گزارند چگونه امیدوار بودند دیگران بگفتههای ایشان گرایند؟. وآنگاه با آنهمه کیشهای گوناگون که داشتند و هر دستهای جز خود را رستگار نمیشناخت بیدینان را بکدام یکی از آنها میخواندند؟!
نتچه و یاران او در گریختن از این زورگوییها رستگارند ولی در آن که با بنیاد دین دشمنی نموده و آفریدگار و داستان آفرینش را نپذیرفتهاند و جهان را همه مادّه شناختهاند سخت گمراه میباشند. ما اینک گفتههایی را از ایشان میآوریم و کمکم پیش میرویم.
شوپنهاوِر میگوید : سرچشمهی همهی جنبشها در جهان «خودخواهی» (1) (حبالذات) است. هر زندهای تنها خویش را میخواهد و همه چیز را از بهر خویش میخواهد و در این راه است که میجنبد و میکوشد. این است زندگانی جز نبرد زندگان نمیباشد و در جهان جز کشاکش چیز دیگری نیست.
این عنوان خودخواهی پایهی سترگی در فلسفهی مادّی بشمار میرود و بنیاد بسیاری از گفتهها بَروست. ازوست که آدمی را از جانوران جدا نمیشمارند. ازوست که به خرد ارجی بیش از هوس نمیگزارند. ازوست که جهان را جز میدان کشاکش نمیانگارند.
بنیاد فلسفه از نخست بر این بوده که آدمی را از دیگر جانداران جدا نگیرد و او را با همهی جانوران و رُستنیها (نباتات) به یک رشته کشد. مانندگیای که میانهی آدمیان با دیگر جاندارانست سنگ راه فهمها شده. از افلاطون و ارسطو گرفته تا داروین و نتچه و باخنر ، همه را فریب داده. چیزی که هست فیلسوفان پیشین باین روشنی سخن نمیسرودند. وآنگاه بسیاری از فیلسوفان که به دین گرایشی داشتند و یا از ترس مردم گرایشی مینمودند چندان پافشاری در آن زمینه نکردهاند و گاهی سخنان دورنگی سرودهاند.
هرچه هست این بیگفتگوست که فلسفهی باستان یونانی نیز آدمی را با دیگر جانداران و رُستنیان به یک رشته میکشیده و این یکی از جداییهای بزرگ میانهی دین و فلسفه میباشد که دین آدمی را برگزیدهی آفرینش میشمارد ولی فلسفه او را با دیگر چیزها یکسان میگیرد. اگرچه در دین تاکنون زبان دانش بکار نرفته و این را چنانکه میباید روشن نساختهاند و این نخستین بار است که ما برآن برخاستهایم ، لیکن برداشت از نخست بر این بوده.
🔹 پانوشت :
1ـ کلمهی خودخواهی که در اینجا بکار میرود جز از این کلمهایست که در گفتگو از خویها بکار میرود. هر یکی معنای دیگری دارد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍6
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸6ـ جعفر بن محمد
در آن ایام مردی از علویان ظهور کرد که میدانست چگونه از این غلات رافضی بهره ببرد و آنان را در راه خواستهای خود به کار گیرد ، و او جعفربنمحمدبنعلیبنالحسینبنعلی بود. این مرد شیعیگری را در قالبی دیگر ریخت و بدعتهای بسیاری در آن پدید آورد. بلکه راستی آنست که شیعیگری در معنای مذهبیاش ، چیزی جز از بدعتهای او نیست ، و اینک بیان آن :
بیشک هنگامی که حسینبنعلی از بیعت با یزید خودداری کرد و با شمشیر جنگید و با تعدادی از خانواده و یارانش کشته شد ، این پیشامد در شیعیان تأثیر بسیاری گذاشت و باعث شد آنان پسرش علی[زینالعابدین] را بیش از سایر علویان بزرگ بدارند. این بزرگداشت پس از مرگ علی افزایش یافت زیرا پسر و جانشینش ، محمد باقر ، از اصحاب حدیث و فقه بود. اینبود شیعیان او را امام خود (به معنای لغوی) میشمردند و در او چیزی میدیدند که در دیگر علویان نمیدیدند.
سپس هنگامی که محمد باقر درگذشت ، پسرش جعفر از او فقیهتر بود. پس اقبال شیعه به او و تمسک به دامانش افزون گشت. آن مرد مغرور شد و چنین پنداشت که خدا او را برای ارشاد بندگانش برگزیده و او حجت خدا بر آفریدگانش است ، او را برانگیخته تا به وسیلهی او بر آنان احتجاج کند. او را برانگیخته تا هر که نابود میشود از روی دلیل روشن نابود شود و هر که زنده میماند از روی دلیل روشن زنده بماند. از سخنان او بود :
گفته شد : «مردم چگونه از [امام] غایب و پنهان بهره میبرند؟».
گفت : «همانگونه که از خورشید هنگامی که ابر آن را میپوشاند ، بهره میبرند».
و برای تکمیل این بدعت خود ، ادعا کرد که وارث پیامبران است. از اینرو میگفت :
و شروع به ادعای علم غیب کرد و از سخنانش اینها بود :
چون از تفسیر این سخنان پرسش شد ، گفت :
چنانکه میبینید آن مرد از اطرافیان غالی خود گوشهای شنوا و دلهای پذیرا یافته بود ، از اینرو هر خواست و غرضی به دلش میافتاد ، بر زبان میآورد ، و برای آنکه آنان را در غلوشان استوار کند و بر گمراهیشان بیفزاید ، گاهی آنان را میترساند و میگفت : «همانا امر ما سخت و دشوار است ، جز فرشتهی مقرب یا نبی مرسل یا مؤمنی که خدا قلبش را برای ایمان آزموده ، آن را تحمل نمیکند». و گاهی آنان را تحریک میکرد و میگفت : «ما از نور خدا آفریده شدهایم و شیعیان ما از فزونی نور ما آفریده شدهاند». و برای آنکه دیگران بر گزافهگوییهایش آگاه نشوند ، اصحابش را به کتمان و «تقیه» امر میکرد.
———————————-
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸6ـ جعفر بن محمد
در آن ایام مردی از علویان ظهور کرد که میدانست چگونه از این غلات رافضی بهره ببرد و آنان را در راه خواستهای خود به کار گیرد ، و او جعفربنمحمدبنعلیبنالحسینبنعلی بود. این مرد شیعیگری را در قالبی دیگر ریخت و بدعتهای بسیاری در آن پدید آورد. بلکه راستی آنست که شیعیگری در معنای مذهبیاش ، چیزی جز از بدعتهای او نیست ، و اینک بیان آن :
بیشک هنگامی که حسینبنعلی از بیعت با یزید خودداری کرد و با شمشیر جنگید و با تعدادی از خانواده و یارانش کشته شد ، این پیشامد در شیعیان تأثیر بسیاری گذاشت و باعث شد آنان پسرش علی[زینالعابدین] را بیش از سایر علویان بزرگ بدارند. این بزرگداشت پس از مرگ علی افزایش یافت زیرا پسر و جانشینش ، محمد باقر ، از اصحاب حدیث و فقه بود. اینبود شیعیان او را امام خود (به معنای لغوی) میشمردند و در او چیزی میدیدند که در دیگر علویان نمیدیدند.
سپس هنگامی که محمد باقر درگذشت ، پسرش جعفر از او فقیهتر بود. پس اقبال شیعه به او و تمسک به دامانش افزون گشت. آن مرد مغرور شد و چنین پنداشت که خدا او را برای ارشاد بندگانش برگزیده و او حجت خدا بر آفریدگانش است ، او را برانگیخته تا به وسیلهی او بر آنان احتجاج کند. او را برانگیخته تا هر که نابود میشود از روی دلیل روشن نابود شود و هر که زنده میماند از روی دلیل روشن زنده بماند. از سخنان او بود :
«زمین از زمان خلقت آدم بدست خدا ، از حجتی برای او خالی نبوده است ، یا [حجتی] ظاهر و شناخته یا غایب و پنهان ، و تا قیامت نیز خالی نخواهد ماند».
گفته شد : «مردم چگونه از [امام] غایب و پنهان بهره میبرند؟».
گفت : «همانگونه که از خورشید هنگامی که ابر آن را میپوشاند ، بهره میبرند».
و برای تکمیل این بدعت خود ، ادعا کرد که وارث پیامبران است. از اینرو میگفت :
«نزد من پرچم پیروزمند رسول خدا هست و همانا نزد من زره ، جوشن و کلاهخود اوست و نزد من الواح موسی و عصای اوست و نزد من انگشتر سلیمانبنداوود هست و نزد من تشتی هست که موسی با آن قربانی را نزدیک میکرد و نزد من اسمی هست که رسول خدا آن را میان مشرکان و مسلمانان قرار داد [که] تیری از مشرکان به مسلمانان نرسید و نزد من مانند آن چیزی است که فرشتگان آوردند و مثل سلاح در میان ما مانند تابوت در بنیاسرائیل است ؛ بنیاسرائیل در هر خانهای که تابوت بر درهایشان یافت میشد ، نبوت به آنان داده میشد و هر کس از ما که سلاح به او برسد ، امامت به او داده میشود».
و شروع به ادعای علم غیب کرد و از سخنانش اینها بود :
«علم ما (غابر مزبور) [در کتابی] نوشته شده است و [علم آینده با] نقطهگذاری در دلها و کوبیدن [صدا] در گوشها [به ما میرسد] و نزد ما جَفر سرخ و جفر سفید و مصحفِ فاطمه است و نزد ما جامعه است که در آن همهی آنچه مردم به آن نیاز دارند ، وجود دارد».
چون از تفسیر این سخنان پرسش شد ، گفت :
«اما "غابر" علم به آنچه بوده است و اما "مزبور" علم به آنچه خواهد بود و اما "نکت فی القلوب" (نقطهگذاری در دلها) همان الهام است و اما "نقر فی الاسماع" (کوبیدن در گوشها) سخن فرشتگان است که سخنشان را میشنویم و خودشان را نمیبینیم و اما "جفر احمر" (جفر سرخ) ظرفی است که در آن سلاح رسول خدا هست و خارج نخواهد شد تا "قائم" ما اهل بیت قیام کند و اما "جفر ابیض" (جفر سفید) ظرفی است که در آن تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داوود و کتب نخستین خدا هست و اما "مصحف فاطمه" در آن هر حادثهای که رخ خواهد داد و نام فرمانروایان تا روز قیامت [ثبت شده] هست. و اما "جامعه" کتابی است به طول هفتاد ذِراع که رسول خدا از دهان خود املا کرده و امیرالمؤمنین با دست خود نوشته است و به خدا قسم در آن همهی آنچه مردم تا روز قیامت به آن نیاز دارند ، وجود دارد ، [حتی] دیهی خراش و تازیانه و نیمتازیانه».
چنانکه میبینید آن مرد از اطرافیان غالی خود گوشهای شنوا و دلهای پذیرا یافته بود ، از اینرو هر خواست و غرضی به دلش میافتاد ، بر زبان میآورد ، و برای آنکه آنان را در غلوشان استوار کند و بر گمراهیشان بیفزاید ، گاهی آنان را میترساند و میگفت : «همانا امر ما سخت و دشوار است ، جز فرشتهی مقرب یا نبی مرسل یا مؤمنی که خدا قلبش را برای ایمان آزموده ، آن را تحمل نمیکند». و گاهی آنان را تحریک میکرد و میگفت : «ما از نور خدا آفریده شدهایم و شیعیان ما از فزونی نور ما آفریده شدهاند». و برای آنکه دیگران بر گزافهگوییهایش آگاه نشوند ، اصحابش را به کتمان و «تقیه» امر میکرد.
———————————-
👍8
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍6
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 (شش از چهارده)
باری ما را در پیرامون «خودخواهی» که بنیاد این گفتههاست سخنانی هست و پیش از آنکه ببخشهای دیگر مادّیگری پردازیم این بخش را دنبال میکنیم : عنوان خودخواهی بدانسان که شوپنهاور و یاران او میگویند دربارهی جانوران درست است. یک گوسفند و یک اسب و یک شیر همه خویش را میخواهد و همه از بهر خویش میکوشد. اگر جفت خویش را دوست میدارد از بهر خویشتن است. اگر بچهی خود را میپرورد از بهر خویشتن است. هرچه میکند بسود خود میکند. اینست زندگانی آنها جز کشاکش نیست.
ولی آدمی نه چنانست. ما در آدمی دریافتهایی را از گونهی دیگر سراغ داریم و یک رشته از کارهای او را از «خودخواهی» برکنار مییابیم و اینک آن را روشن میسازیم : ما همیشه دیدهایم گوسفندی را که سر میبرند دیگری در پهلوی آن آسوده میچرد. اسبی که لغزیده و پایش میشکند اسبی که همراه ا[و]ست هیچ پروایی نمیکند. مرغی که به بند افتاده به ناله میپردازد مرغان بسراغ او نمیآیند. چرا که هر یکی جز خویش را نمیخواهد و گرفتاری دیگری او را تکان نمیدهد.
لیکن آدمیان آیا توانند از درد یکدیگر ناآگاهی کنند و بیپروایی نمایند؟!. ما بدیده میبینیم چون یک آدمی بیمار میگردد دیگران ناآرام میشوند. چون یکی گرسنه میشود همه را دل باو سوخته نان برایش میبرند. اینها با خودخواهی چه سازش دارد؟!..
یک آدمی چون همراه خویش را گرسنه دید دلش بَرو میسوزد و خود را گرسنه گزارده نانش را باو میدهد و چون او میخورد و سیر میشود از سیری او خرسند میگردد ـ در این یک کار سه شگفتی درمیان است : از بهر چه بر گرسنگی دیگری دلش سوخت؟! چگونه خود را گرسنه گزارده نان باو داد؟! چگونه از سیری او خرسند گردید؟..
اینها با خودخواهی چه سازشی دارد؟!. آیا فلسفهی مادّی پاسخ این را چه میدهد؟!.
شوپنهاور میگوید : این که مرد زن خویش را دوست دارد از بهر خوشیهاییست که از زیست با وی دارد. میگویم : راست است. لیکن همهی کارهای آدمی از اینگونه نیست. پس چرا بکارهای دیگرش نمیپردازید؟!..
آنکه از بهر رهایی دیگری تن بسیلاب میسپارد و او را بکناری میرساند و خود را آب از سر میگذرد او را در این کار چه خوشی تواند بود؟!. (1)
ما اینها را روشن ساختهایم : آدمی را دو سرشت است : 1) سرشت تن و جان 2) سرشت روان. از سرشت تن و جان با دیگر جانداران یکسانست و کارهایش نیز از روی [2] این سرشت همه عنوان خودخواهی را دارد ولی از سرشت روانْ پاک[=کاملاً] جداست و کارهایش از روی این سرشت است که با خودخواهی درست نیاید و ما در اینجا یادآوری میکنیم و آن میخواهیم که بگوییم عنوان خودخواهی در همه جا نیست.
این گفتهها از یکسو جدایی آدمی را از جانوران روشن میگرداند و از سوی دیگری یک پایهی سترگی از فلسفهی مادّی را که عنوان خودخواهی باشد برمیاندازد. (3)
ما چون پارسال این گفتگو را دربارهی جان و روان نگاشتیم کسانی بزبان آمدند که پیمان از یکسو فلسفه را نکوهش میکند و از یکسو خود آن فلسفه مینگارد. ولی این سخن بسیار نابجاست. زیرا ما این گفتگو را از فلسفه برنداشتهایم. در هیچ جای فلسفه چنین چیزی نگارش نرفته است. (4)
از آنسوی نکوهشی که ما از فلسفه نوشتیم از روی دشمنی نبود و چنین نمیخواستیم که هرآنچه نام فلسفه دارد بیهوده است. ما آن سخنانی را نکوهش کردیم که از روی گمان و پندار رانده شده. این سخنها که ما دربارهی روان و کارهای آن مینگاریم و آن را از جان جدا میسازیم روشنترین دلیلها را همراه خود دارد. شما نامش را فلسفه یا هرچه میخواهید بگزارید.
اینها از یکسو بسیار ساده است که هر کسی آن را فهمد و از یکسو بسیار استوار است که درخورد هیچ ایرادی نیست.
🔹 پانوشتها :
1ـ اشاره بداستانیست که در گفتار «جان و روان» در شمارهی نهم پارسال آورده شده.
2ـ اصل : «آزادی» (غلط چاپی بجای «روی»).
3ـ اگر خوانندگان زمینه را روشنتر ازین میخواهند بشمارههای نهم و یازدهم[اصل : دهم] پارسال گفتارهایی که در پیرامون جان و روان نگارش یافته بازگردند.
4ـ از شناختهترین کتابها در این باره یکی از خواجه نصیرالدین توسی است که در مصر چاپ شده. کسانی آن را با نگارشهای ما باهم بسنجند و آن زمان خواهند دانست نگارشهای ما تا چه اندازه ساده و استوار است ، نیز خواهند دانست این راه بروی دیگران باز نبوده.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 (شش از چهارده)
باری ما را در پیرامون «خودخواهی» که بنیاد این گفتههاست سخنانی هست و پیش از آنکه ببخشهای دیگر مادّیگری پردازیم این بخش را دنبال میکنیم : عنوان خودخواهی بدانسان که شوپنهاور و یاران او میگویند دربارهی جانوران درست است. یک گوسفند و یک اسب و یک شیر همه خویش را میخواهد و همه از بهر خویش میکوشد. اگر جفت خویش را دوست میدارد از بهر خویشتن است. اگر بچهی خود را میپرورد از بهر خویشتن است. هرچه میکند بسود خود میکند. اینست زندگانی آنها جز کشاکش نیست.
ولی آدمی نه چنانست. ما در آدمی دریافتهایی را از گونهی دیگر سراغ داریم و یک رشته از کارهای او را از «خودخواهی» برکنار مییابیم و اینک آن را روشن میسازیم : ما همیشه دیدهایم گوسفندی را که سر میبرند دیگری در پهلوی آن آسوده میچرد. اسبی که لغزیده و پایش میشکند اسبی که همراه ا[و]ست هیچ پروایی نمیکند. مرغی که به بند افتاده به ناله میپردازد مرغان بسراغ او نمیآیند. چرا که هر یکی جز خویش را نمیخواهد و گرفتاری دیگری او را تکان نمیدهد.
لیکن آدمیان آیا توانند از درد یکدیگر ناآگاهی کنند و بیپروایی نمایند؟!. ما بدیده میبینیم چون یک آدمی بیمار میگردد دیگران ناآرام میشوند. چون یکی گرسنه میشود همه را دل باو سوخته نان برایش میبرند. اینها با خودخواهی چه سازش دارد؟!..
یک آدمی چون همراه خویش را گرسنه دید دلش بَرو میسوزد و خود را گرسنه گزارده نانش را باو میدهد و چون او میخورد و سیر میشود از سیری او خرسند میگردد ـ در این یک کار سه شگفتی درمیان است : از بهر چه بر گرسنگی دیگری دلش سوخت؟! چگونه خود را گرسنه گزارده نان باو داد؟! چگونه از سیری او خرسند گردید؟..
اینها با خودخواهی چه سازشی دارد؟!. آیا فلسفهی مادّی پاسخ این را چه میدهد؟!.
شوپنهاور میگوید : این که مرد زن خویش را دوست دارد از بهر خوشیهاییست که از زیست با وی دارد. میگویم : راست است. لیکن همهی کارهای آدمی از اینگونه نیست. پس چرا بکارهای دیگرش نمیپردازید؟!..
آنکه از بهر رهایی دیگری تن بسیلاب میسپارد و او را بکناری میرساند و خود را آب از سر میگذرد او را در این کار چه خوشی تواند بود؟!. (1)
ما اینها را روشن ساختهایم : آدمی را دو سرشت است : 1) سرشت تن و جان 2) سرشت روان. از سرشت تن و جان با دیگر جانداران یکسانست و کارهایش نیز از روی [2] این سرشت همه عنوان خودخواهی را دارد ولی از سرشت روانْ پاک[=کاملاً] جداست و کارهایش از روی این سرشت است که با خودخواهی درست نیاید و ما در اینجا یادآوری میکنیم و آن میخواهیم که بگوییم عنوان خودخواهی در همه جا نیست.
این گفتهها از یکسو جدایی آدمی را از جانوران روشن میگرداند و از سوی دیگری یک پایهی سترگی از فلسفهی مادّی را که عنوان خودخواهی باشد برمیاندازد. (3)
ما چون پارسال این گفتگو را دربارهی جان و روان نگاشتیم کسانی بزبان آمدند که پیمان از یکسو فلسفه را نکوهش میکند و از یکسو خود آن فلسفه مینگارد. ولی این سخن بسیار نابجاست. زیرا ما این گفتگو را از فلسفه برنداشتهایم. در هیچ جای فلسفه چنین چیزی نگارش نرفته است. (4)
از آنسوی نکوهشی که ما از فلسفه نوشتیم از روی دشمنی نبود و چنین نمیخواستیم که هرآنچه نام فلسفه دارد بیهوده است. ما آن سخنانی را نکوهش کردیم که از روی گمان و پندار رانده شده. این سخنها که ما دربارهی روان و کارهای آن مینگاریم و آن را از جان جدا میسازیم روشنترین دلیلها را همراه خود دارد. شما نامش را فلسفه یا هرچه میخواهید بگزارید.
اینها از یکسو بسیار ساده است که هر کسی آن را فهمد و از یکسو بسیار استوار است که درخورد هیچ ایرادی نیست.
🔹 پانوشتها :
1ـ اشاره بداستانیست که در گفتار «جان و روان» در شمارهی نهم پارسال آورده شده.
2ـ اصل : «آزادی» (غلط چاپی بجای «روی»).
3ـ اگر خوانندگان زمینه را روشنتر ازین میخواهند بشمارههای نهم و یازدهم[اصل : دهم] پارسال گفتارهایی که در پیرامون جان و روان نگارش یافته بازگردند.
4ـ از شناختهترین کتابها در این باره یکی از خواجه نصیرالدین توسی است که در مصر چاپ شده. کسانی آن را با نگارشهای ما باهم بسنجند و آن زمان خواهند دانست نگارشهای ما تا چه اندازه ساده و استوار است ، نیز خواهند دانست این راه بروی دیگران باز نبوده.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍8
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
چنین شاعری را از «مفاخر ملی» مینامند و برایش روز «بزرگداشت» تعیین میکنند و میکوشند با هیاهو و جنجال اندیشههای پستش را در مغزها جایگزین گردانند. افسوس از این نادانی ، افسوس.
👇👇
گفتار «سعدی را بهتر بشناسیم»
.
👇👇
گفتار «سعدی را بهتر بشناسیم»
.
👍8👎4
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️ درس بی غیرتی که سعدی میدهد
به این ابیات توجه کنید :
چون زَهره ی شیران بدرد نعره ی کوس
بر باد مده جان گرامی به فسوس
با آن که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که به دندان نتوان برد ببوس
هر کس مصراع اول را بخواند با خودش میگوید لابد پس از آن خواهد آمد :
ترس به خود راه مده ؛ جان تو در مقابل شرافتت هیچ ارزشی ندارد ؛ با تمام نیرو به قلب دشمن حمله ور شو ؛ تا میتوانی با ظالم و با کسی که شأن و منزلت تو را به بازی گرفته بجنگ ؛ تا میتوانی با دشمن ستمگر مبارزه کن ؛ زندگی در پستی و حقارت به هیچ نمی ارزد ، و ...
اما در عوض ، سعدی درس زبونی ، بی غیرتی ، فرومایگی ، حقارت و ذلت میدهد . میگوید تا صدای طبلهای جنگ بلند شد فرار کن . تو را چه به جنگ و مبارزه ؟ اگر کسی از تو قویتر بود در برابرش سر خم کن ؛ دستش را ببوس ؛ خود را خوار و زبون کن ؛ به شرافت فکر مکن ؛ همین مقدار که زنده باشی کافی است .
اینها هستند تعلیماتی که سعدی و امثال او ، از شاعران گذشته به ما داده اند ( من فردوسی را استثنا میکنم ، گرچه به او هم در بسیاری از موارد انتقاد وارد است ) . بدبختانه کسانی هم پیوسته کوشیده اند که آنها را در نظر ما بزرگ جلوه دهند تا به داشتن چنین معلمان ( ؟! ) و مربیان ( ؟! ) فخر کنیم و از آنها دنباله روی نمائیم .
از یاران عزیز تقاضا دارم یک غزل ، فقط یک غزل از دیوان حافظ بیاورند که در آن درس بزرگ منشی ، شرافت ، فداکاری ، از جان گذشتگی ، نبرد در راه آرمان خود ، دفاع از مردم دردمند و مبارزه با بیداد آمده باشد . اگر یافتید ، بنویسید تا من هم به اشتباه خودم پی ببرم . در عوض ، هرچه هست سخن از عشق است .
عشق پدیده ئی بسیار مهم در زندگی است ( مقصودم عشق به جنس مخالف است ، نه هر عشقی ) ؛ عشق از مهمترین عواطف بشری است . عشق اگر نباشد آدمها چیزی کم دارند بخشی از وجودشان تهی مانده است . اما آیا تنها امر مهم در زندگی عشق به جنس مخالف است ؟ چقدر باید به عشق پرداخت ؟ ( بگذریم که شاعران قدیم ما ، هنگامی که از عشق سخن میگفتند ، در اکثر موارد مقصودشان عشق به جنس موافق ، و بخصوص به پسر بچه ها —"شاهد" ، "غلام بچه" ، " تُرک"— بود . فساد اخلاقی تا عمق جامعه نفوذ کرده بود و شاعران هم در این تباهی غرق بودند و با بی آبروئی تمام ، بدون آنکه کمترین شرمی از خود نشان دهند ، بطور علنی از این تمایل نفرت انگیز خود سخن گفته اند. )
آیا مسائل دیگر در زندگی بشر وجود ندارد ؟ آیا زندگی آدمها پر از دردها و رنجها و کمبودها و کاستیها نیست ؟ آیا مردم در آن زمان ( ایام حملات وحشتناک مغولان) کم ستم میکشیدند ؟ به اینها نمیبایست پرداخت ؟
در کتب این شاعران اگر یک نکته ی درست و مثبت باشد ، در مقابلش هزار غلط و دروغ و گمراهی هست . باید از اینها عبور کرد . ما به شاعرانی دیگر ، با افکار دیگر و به اشعاری با مضامین دیگر نیاز داریم .
کوشاد تلگرام : نوشتار بالا را از کانال بینش به نشانی زیر آوردیم.
https://t.me/knowledge_insight/18347
نویسنده با سخنان شیرین خود ضربه هایی چند بر بتهای ایرانی قرنهای گذشته و کنونی وارد کرده است.
چنین اندیشه های روشنی در این سرزمین هرچه بیشتر باد.
🌸
به این ابیات توجه کنید :
چون زَهره ی شیران بدرد نعره ی کوس
بر باد مده جان گرامی به فسوس
با آن که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که به دندان نتوان برد ببوس
هر کس مصراع اول را بخواند با خودش میگوید لابد پس از آن خواهد آمد :
ترس به خود راه مده ؛ جان تو در مقابل شرافتت هیچ ارزشی ندارد ؛ با تمام نیرو به قلب دشمن حمله ور شو ؛ تا میتوانی با ظالم و با کسی که شأن و منزلت تو را به بازی گرفته بجنگ ؛ تا میتوانی با دشمن ستمگر مبارزه کن ؛ زندگی در پستی و حقارت به هیچ نمی ارزد ، و ...
اما در عوض ، سعدی درس زبونی ، بی غیرتی ، فرومایگی ، حقارت و ذلت میدهد . میگوید تا صدای طبلهای جنگ بلند شد فرار کن . تو را چه به جنگ و مبارزه ؟ اگر کسی از تو قویتر بود در برابرش سر خم کن ؛ دستش را ببوس ؛ خود را خوار و زبون کن ؛ به شرافت فکر مکن ؛ همین مقدار که زنده باشی کافی است .
اینها هستند تعلیماتی که سعدی و امثال او ، از شاعران گذشته به ما داده اند ( من فردوسی را استثنا میکنم ، گرچه به او هم در بسیاری از موارد انتقاد وارد است ) . بدبختانه کسانی هم پیوسته کوشیده اند که آنها را در نظر ما بزرگ جلوه دهند تا به داشتن چنین معلمان ( ؟! ) و مربیان ( ؟! ) فخر کنیم و از آنها دنباله روی نمائیم .
از یاران عزیز تقاضا دارم یک غزل ، فقط یک غزل از دیوان حافظ بیاورند که در آن درس بزرگ منشی ، شرافت ، فداکاری ، از جان گذشتگی ، نبرد در راه آرمان خود ، دفاع از مردم دردمند و مبارزه با بیداد آمده باشد . اگر یافتید ، بنویسید تا من هم به اشتباه خودم پی ببرم . در عوض ، هرچه هست سخن از عشق است .
عشق پدیده ئی بسیار مهم در زندگی است ( مقصودم عشق به جنس مخالف است ، نه هر عشقی ) ؛ عشق از مهمترین عواطف بشری است . عشق اگر نباشد آدمها چیزی کم دارند بخشی از وجودشان تهی مانده است . اما آیا تنها امر مهم در زندگی عشق به جنس مخالف است ؟ چقدر باید به عشق پرداخت ؟ ( بگذریم که شاعران قدیم ما ، هنگامی که از عشق سخن میگفتند ، در اکثر موارد مقصودشان عشق به جنس موافق ، و بخصوص به پسر بچه ها —"شاهد" ، "غلام بچه" ، " تُرک"— بود . فساد اخلاقی تا عمق جامعه نفوذ کرده بود و شاعران هم در این تباهی غرق بودند و با بی آبروئی تمام ، بدون آنکه کمترین شرمی از خود نشان دهند ، بطور علنی از این تمایل نفرت انگیز خود سخن گفته اند. )
آیا مسائل دیگر در زندگی بشر وجود ندارد ؟ آیا زندگی آدمها پر از دردها و رنجها و کمبودها و کاستیها نیست ؟ آیا مردم در آن زمان ( ایام حملات وحشتناک مغولان) کم ستم میکشیدند ؟ به اینها نمیبایست پرداخت ؟
در کتب این شاعران اگر یک نکته ی درست و مثبت باشد ، در مقابلش هزار غلط و دروغ و گمراهی هست . باید از اینها عبور کرد . ما به شاعرانی دیگر ، با افکار دیگر و به اشعاری با مضامین دیگر نیاز داریم .
کوشاد تلگرام : نوشتار بالا را از کانال بینش به نشانی زیر آوردیم.
https://t.me/knowledge_insight/18347
نویسنده با سخنان شیرین خود ضربه هایی چند بر بتهای ایرانی قرنهای گذشته و کنونی وارد کرده است.
چنین اندیشه های روشنی در این سرزمین هرچه بیشتر باد.
🌸
👍17👎8✍1
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸7ـ شیعیگری و خلافت
این کاری بود که جعفربنمحمد در آغاز کارش انجام داد (و شاید برخی از این ادعاها را پدرش پیش از او مطرح کرده بود). سپس هنگامی که کار بنیمروان در اواخر دورانشان سست شد و طمع به خلافت ، کسان بسیاری را از علویان و عباسیان به حرکت واداشت (چنانکه یاد کردیم) ، این مرد از کسانی بود که به خلافت طمع داشت و به دیگر طالبان آن حسد میورزید. اما او راهی را پیمود که هیچکس پیش از او نپیموده بود.
زیرا دیگران ، هر طالبی یا مدعیای مردم را برمیانگیخت و آنان را به بیعت با خود دعوت میکرد و کاری را آغاز نمیکرد مگر پس از آنکه از آنان اطمینان مییافت و خود را خلیفه نمینامید مگر پس از آنکه با رقبایش بحث و مجادله میکرد و مقداری قدرت در اختیار داشت. اما این [مرد] ، همهی اینها را غیرضروری شمرد و ادعا کرد که خلیفه باید توسط خدا انتخاب شود و کسی که خدا او را انتخاب کند ، او حقیقتاً خلیفه است ، خواه دستش باز و زمام امور را در دست داشته باشد یا دستش بسته و از تودهی مردم کناره گرفته باشد. و ادعا کرد که علی را خدا برای خلافت پس از پیامبر برگزیده بود و پیامبر پیش از مرگش به او (سخن) آشکار (نص) گفته بود ، و علی بر پسرش حسن ، و حسن بر حسین [1] ، و به همین ترتیب تا به خودش رسید. و ادعا کرد که ابوبکر و عمر و عثمان ستمگرانی بودند که حق علی را غصب کردند. و اینکه هنگامی که پیامبر درگذشت ، مردم (چون با علی بیعت نکردند) مرتد شدند ، مگر چهار نفر از آنان ، و لعن بر اصحاب پیامبر و تبرّا جستن از آنان را جایز شمرد.
بدین ترتیب ، پسر باقر به آنچه از خلافت میخواست ، دست یافت. و حقیقت این است که آن مرد آرزوی خلافت داشت (بلکه شیفتهی آن بود) اما از جهاد در راه آن بیزار بود. برای همین چنین نظری بمیان آورد و دلیلهایی که میآورد توجیه آرزوهایش بود. این دومین بدعت او بود.
روشن است که این سخنان ، گروه غالی شیعه را به شگفت میآورد و آنان را راضی میکرد. زیرا درهای غلو را برایشان پهناورتر از آنچه بود میگشود و آنان را در آنچه بر آن بودند ، از نکوهش و عیبجویی اصحاب پیامبر ، توجیه میکرد و آنان را بر فجایعی همچون دشنام و لعن که از جانب خود جرأت آن را نداشتند ، جرأت میبخشید.
دیگر اینکه شیعیان در آن هنگام قومی مقهور و ناامید بودند که بارها قیام کرده و به آنچه میخواستند نرسیده بودند ، پس از تلاش و جهاد خسته شده بودند. از آنسو ، بنیعباس پس از آنکه به خلافت رسیدند ، نسبت به علویان از در ناشناختن درآمدند و شروع به آزار و اذیت آنان و پیروانشان نمودند.
روشن است که گروهی اینچنین ، به آرائی نیاز دارند که با آن خود را تسلی دهند و کدورتها را از دلهایشان بزدایند. اینبود سخنان جعفر بموقع افتاد. زیرا شیعیان را تسلی میداد و دلهایشان را خوش میکرد و آنان را پیروز نشان میداد پس از آنکه خود را مقهور میپنداشتند و آنان را از هرگونه تلاش و جهاد آسوده میساخت و برایشان میدانی پهناور برای مجادلهی زبانی و پنهان کردن خشم در دلها و غلو در حب و بغض میگشود ، و این چیزی بود که شیعه همچون تشنه به آب ، بدان نیاز داشت. پس شگفت نیست که این آراء رواج یافت و بیشتر شیعیان به آن روی آوردند ، با وجود آنکه مخالفت صریح با قرآن و سیرهی مسلمانان داشت.
پس از همهی اینها جعفر به شیعیان وعده میداد و آنان را به قیام قائمی از میانشان (مهدی) امیدوار میکرد که زمین را مالک شود و از بنیامیه و بنیعباس انتقام بگیرد. از سخنان او بود :
و این شعر را بسیار میخواند :
لکل أناس دولة یرقبونها
ودولتنا فی آخر الدهر تظهر [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ اصل (به غلط) : حسن.
2ـ معنی : هر مردمی دولتی را دارند که چشم براهش میباشند و دولت ما در زمانهای آخر پدید خواهد آمد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری ، (14 تکه)
🔸7ـ شیعیگری و خلافت
این کاری بود که جعفربنمحمد در آغاز کارش انجام داد (و شاید برخی از این ادعاها را پدرش پیش از او مطرح کرده بود). سپس هنگامی که کار بنیمروان در اواخر دورانشان سست شد و طمع به خلافت ، کسان بسیاری را از علویان و عباسیان به حرکت واداشت (چنانکه یاد کردیم) ، این مرد از کسانی بود که به خلافت طمع داشت و به دیگر طالبان آن حسد میورزید. اما او راهی را پیمود که هیچکس پیش از او نپیموده بود.
زیرا دیگران ، هر طالبی یا مدعیای مردم را برمیانگیخت و آنان را به بیعت با خود دعوت میکرد و کاری را آغاز نمیکرد مگر پس از آنکه از آنان اطمینان مییافت و خود را خلیفه نمینامید مگر پس از آنکه با رقبایش بحث و مجادله میکرد و مقداری قدرت در اختیار داشت. اما این [مرد] ، همهی اینها را غیرضروری شمرد و ادعا کرد که خلیفه باید توسط خدا انتخاب شود و کسی که خدا او را انتخاب کند ، او حقیقتاً خلیفه است ، خواه دستش باز و زمام امور را در دست داشته باشد یا دستش بسته و از تودهی مردم کناره گرفته باشد. و ادعا کرد که علی را خدا برای خلافت پس از پیامبر برگزیده بود و پیامبر پیش از مرگش به او (سخن) آشکار (نص) گفته بود ، و علی بر پسرش حسن ، و حسن بر حسین [1] ، و به همین ترتیب تا به خودش رسید. و ادعا کرد که ابوبکر و عمر و عثمان ستمگرانی بودند که حق علی را غصب کردند. و اینکه هنگامی که پیامبر درگذشت ، مردم (چون با علی بیعت نکردند) مرتد شدند ، مگر چهار نفر از آنان ، و لعن بر اصحاب پیامبر و تبرّا جستن از آنان را جایز شمرد.
بدین ترتیب ، پسر باقر به آنچه از خلافت میخواست ، دست یافت. و حقیقت این است که آن مرد آرزوی خلافت داشت (بلکه شیفتهی آن بود) اما از جهاد در راه آن بیزار بود. برای همین چنین نظری بمیان آورد و دلیلهایی که میآورد توجیه آرزوهایش بود. این دومین بدعت او بود.
روشن است که این سخنان ، گروه غالی شیعه را به شگفت میآورد و آنان را راضی میکرد. زیرا درهای غلو را برایشان پهناورتر از آنچه بود میگشود و آنان را در آنچه بر آن بودند ، از نکوهش و عیبجویی اصحاب پیامبر ، توجیه میکرد و آنان را بر فجایعی همچون دشنام و لعن که از جانب خود جرأت آن را نداشتند ، جرأت میبخشید.
دیگر اینکه شیعیان در آن هنگام قومی مقهور و ناامید بودند که بارها قیام کرده و به آنچه میخواستند نرسیده بودند ، پس از تلاش و جهاد خسته شده بودند. از آنسو ، بنیعباس پس از آنکه به خلافت رسیدند ، نسبت به علویان از در ناشناختن درآمدند و شروع به آزار و اذیت آنان و پیروانشان نمودند.
روشن است که گروهی اینچنین ، به آرائی نیاز دارند که با آن خود را تسلی دهند و کدورتها را از دلهایشان بزدایند. اینبود سخنان جعفر بموقع افتاد. زیرا شیعیان را تسلی میداد و دلهایشان را خوش میکرد و آنان را پیروز نشان میداد پس از آنکه خود را مقهور میپنداشتند و آنان را از هرگونه تلاش و جهاد آسوده میساخت و برایشان میدانی پهناور برای مجادلهی زبانی و پنهان کردن خشم در دلها و غلو در حب و بغض میگشود ، و این چیزی بود که شیعه همچون تشنه به آب ، بدان نیاز داشت. پس شگفت نیست که این آراء رواج یافت و بیشتر شیعیان به آن روی آوردند ، با وجود آنکه مخالفت صریح با قرآن و سیرهی مسلمانان داشت.
پس از همهی اینها جعفر به شیعیان وعده میداد و آنان را به قیام قائمی از میانشان (مهدی) امیدوار میکرد که زمین را مالک شود و از بنیامیه و بنیعباس انتقام بگیرد. از سخنان او بود :
«دولت ما آخرین دولتهاست و هیچ خاندانی نیست که دولتی داشته باشند مگر پیش از ما تا چون روش ما را دیدند [بتوانند] بگویند : اگر ما حکومت میکردیم مانند روش اینان رفتار میکردیم ، و این گفتهی خدای عزوجل است : عاقبت ازآنِ پرهیزگاران است».
و این شعر را بسیار میخواند :
لکل أناس دولة یرقبونها
ودولتنا فی آخر الدهر تظهر [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ اصل (به غلط) : حسن.
2ـ معنی : هر مردمی دولتی را دارند که چشم براهش میباشند و دولت ما در زمانهای آخر پدید خواهد آمد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍10👎1
📖 دفتر «در پیرامون مادیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 (هفت از چهارده)
فلسفهی مادّی میگوید : جهان جز مادّه و نمایشهای آن نیست و سرچشمهی همهی جنبشها خودخواهی است. ما میگوییم : همین یکی درست نیست. ما در آدمی و در یک رشته کارهای او جز این را مییابیم.
راست گفتهاند : «آدمی جهان کوچکی است». ما میتوانیم از شناختن این پی بشناختن جهان بزرگ بریم. این در بسیار جا[ها]ست که از شناختن کوچک پی بشناختن بزرگ میبرند. آن که گفته : «خودت را بشناس تا خدایت را شناسی» بیجا نگفته. گام نخست ، شناختن خویشتن میباشد. بیهوده نیست ما نیز آدمی و کارهای او را به رخ پیروان فلسفهی مادّی میکشیم و چنین میخواهیم بیراهی آنان بازنماییم.
اگرچه این اندازه بس نیست و باید از خود جهان بزرگ گفتگو کرد و آخرین نتیجه را دربارهی آن گرفت. ما نیز باین اندازه بسنده نخواهیم کرد و در اینجا آن میخواهیم که رخنه به بنیاد فلسفهی مادّی انداخته و با یک دلیل بس سادهای یک گوشهی آن را ویران سازیم و با این کار بخوانندگان دل دهیم. این سخنان که سالهاست در جهان پراکنده شده در بسیاری از دلها سخت جایگیر گردیده و کسانی آنها را گفتههای بس استواری میپندارند و باندیشهی دیگری دلیری نمیکنند.
ما میگوییم اینان داستان خودخواهی را که شوپنهاور و دیگران دستاویز گفتههای خود دارند نیک بیندیشند و نگارشهای ما را در این باره به دل سپارند و جداییای که ما میانهی جان و روان میگزاریم درست بسنجند و معنایی را که به خرد میدهیم نیک دریابند. اگر گفتههای ما را میپذیرند باید خَستُوان باشند که فلسفهی مادّی بسیار بیراه رفته است و خود را آماده سازند که در زمینهی جهان بزرگ نیز بیراهی اینان را دریابند. اگر گفتههای ما را نمیپذیرند بگویند چه ایرادی توانند گرفت؟!..
ما در نگارشهای خود تنها بآن بسنده نمیکنیم که چیزهایی بنگاریم و درگذریم و براین میکوشیم که با خوانندگان همراهی نموده گام بگام پیش رویم. ما همیخواهیم این اندیشههای پراکندهی بیراه که دلها را فراگرفته همه را بشکافیم و برکنار رانیم و از میان آنها راهی بسوی راستیها باز کنیم و برآنیم که این راه را همپای خوانندگان گام بگام پیماییم. ما بیش از همه با دلها کار داریم و برآنیم که آنها را تکان دهیم.
ما میدانیم این گفتهها بر کسانی دلنشین نخواهد بود. یک سخن در آغازِ شنیدن درست روشن نگردد و بفهمها آشنا ننماید. ولی شنونده چون بیندیشد و با خردِ آزاد داوری کند آن زمانست که نیک آشنا گردد و در دل جایش دهد. با این کسانست که ما گفتگو داریم.
ما کسانی را میشناسیم هر سخنی را که میشنوند ناسنجیده و نافهمیده بپاسخ برخیزند و خردهگیری نمایند. اینان آن نادانان خودفروشند که ما بارها از آنان گِله نوشتهایم و همیشه از ایشان بیزاریم. اینان را سزا آن بس که با درد خود بمانند و روی چاره نبینند. درماندگانی که به هر زمینهای درآیند درمانند و سرگشتگانی که خودشان هم نمیدانند چه میخواهند و درپی چه هستند. بیبهرگانی که جز خودنمایی و سخنبافی در اینجا و آنجا بهره از خوشیهای زندگی ندارند. اینانند که چون چهار تن در یک جا گرد آیند به هر گفتگویی که پردازند کشاکش کنند و پیکار نمایند.
یک دسته نیز این بیراهی را پیش گرفتهاند که آنچه را از نوشتههای ما بسود خود مییابند با شور و شادی میگیرند و در اینجا و آنجا میخوانند و بخود میبالند و در راه خود دلیرتر میگردند و آنچه را که نه بسود خود میبینند نادیده میانگارند و یا از در ستیزه درمیآیند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 (هفت از چهارده)
فلسفهی مادّی میگوید : جهان جز مادّه و نمایشهای آن نیست و سرچشمهی همهی جنبشها خودخواهی است. ما میگوییم : همین یکی درست نیست. ما در آدمی و در یک رشته کارهای او جز این را مییابیم.
راست گفتهاند : «آدمی جهان کوچکی است». ما میتوانیم از شناختن این پی بشناختن جهان بزرگ بریم. این در بسیار جا[ها]ست که از شناختن کوچک پی بشناختن بزرگ میبرند. آن که گفته : «خودت را بشناس تا خدایت را شناسی» بیجا نگفته. گام نخست ، شناختن خویشتن میباشد. بیهوده نیست ما نیز آدمی و کارهای او را به رخ پیروان فلسفهی مادّی میکشیم و چنین میخواهیم بیراهی آنان بازنماییم.
اگرچه این اندازه بس نیست و باید از خود جهان بزرگ گفتگو کرد و آخرین نتیجه را دربارهی آن گرفت. ما نیز باین اندازه بسنده نخواهیم کرد و در اینجا آن میخواهیم که رخنه به بنیاد فلسفهی مادّی انداخته و با یک دلیل بس سادهای یک گوشهی آن را ویران سازیم و با این کار بخوانندگان دل دهیم. این سخنان که سالهاست در جهان پراکنده شده در بسیاری از دلها سخت جایگیر گردیده و کسانی آنها را گفتههای بس استواری میپندارند و باندیشهی دیگری دلیری نمیکنند.
ما میگوییم اینان داستان خودخواهی را که شوپنهاور و دیگران دستاویز گفتههای خود دارند نیک بیندیشند و نگارشهای ما را در این باره به دل سپارند و جداییای که ما میانهی جان و روان میگزاریم درست بسنجند و معنایی را که به خرد میدهیم نیک دریابند. اگر گفتههای ما را میپذیرند باید خَستُوان باشند که فلسفهی مادّی بسیار بیراه رفته است و خود را آماده سازند که در زمینهی جهان بزرگ نیز بیراهی اینان را دریابند. اگر گفتههای ما را نمیپذیرند بگویند چه ایرادی توانند گرفت؟!..
ما در نگارشهای خود تنها بآن بسنده نمیکنیم که چیزهایی بنگاریم و درگذریم و براین میکوشیم که با خوانندگان همراهی نموده گام بگام پیش رویم. ما همیخواهیم این اندیشههای پراکندهی بیراه که دلها را فراگرفته همه را بشکافیم و برکنار رانیم و از میان آنها راهی بسوی راستیها باز کنیم و برآنیم که این راه را همپای خوانندگان گام بگام پیماییم. ما بیش از همه با دلها کار داریم و برآنیم که آنها را تکان دهیم.
ما میدانیم این گفتهها بر کسانی دلنشین نخواهد بود. یک سخن در آغازِ شنیدن درست روشن نگردد و بفهمها آشنا ننماید. ولی شنونده چون بیندیشد و با خردِ آزاد داوری کند آن زمانست که نیک آشنا گردد و در دل جایش دهد. با این کسانست که ما گفتگو داریم.
ما کسانی را میشناسیم هر سخنی را که میشنوند ناسنجیده و نافهمیده بپاسخ برخیزند و خردهگیری نمایند. اینان آن نادانان خودفروشند که ما بارها از آنان گِله نوشتهایم و همیشه از ایشان بیزاریم. اینان را سزا آن بس که با درد خود بمانند و روی چاره نبینند. درماندگانی که به هر زمینهای درآیند درمانند و سرگشتگانی که خودشان هم نمیدانند چه میخواهند و درپی چه هستند. بیبهرگانی که جز خودنمایی و سخنبافی در اینجا و آنجا بهره از خوشیهای زندگی ندارند. اینانند که چون چهار تن در یک جا گرد آیند به هر گفتگویی که پردازند کشاکش کنند و پیکار نمایند.
یک دسته نیز این بیراهی را پیش گرفتهاند که آنچه را از نوشتههای ما بسود خود مییابند با شور و شادی میگیرند و در اینجا و آنجا میخوانند و بخود میبالند و در راه خود دلیرتر میگردند و آنچه را که نه بسود خود میبینند نادیده میانگارند و یا از در ستیزه درمیآیند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
🌸
👍6👎3
🔹 خودتان داوری کنید
📣 داوری توده (35)
از آقایان طرفداران شعرای زمان مغول خواهشمند است اشعار زیرین را مطالعه و اگر توانستند آنها را بهم وفق دهند آن وقت گویندهی آنها را از بزرگان بشمارند و الاّ حق ندارند هر هوسمندی را جزو بزرگان ایران بشمارند. آن دو شعر اینهاست :
نخست :
بنیآدم اعضاء یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
دوم :
در آن مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصدوپنجاهوشش بود
توضیح اینست که گویندهی این شعرها که سعدی است در زمان هجوم مغول میزیسته ، مغولان چهل و چند سال این کشور را مورد تاخت قرار داده پیاپی آدم کشتند ، دخترها باسارت بردند ، خاندانها برانداختند. از سال 615 که خود چنگیزخان به ماوراءالنهر و خراسان آمد تا سال 618 قصابی میکرد و هنگامی که بازگشت ملیونها دختران را با خود برد.
سپس تا ده سال دیگر ایران در زیر پای مغولان لگدمال میشد که هر زمان دستهی دیگری میآمدند و در یک جایی میکشتند و آتش میزدند و تاراج میکردند و اسیر میبردند.
سپس نیز جُرماغون نویین از طرف اُکتای قاآن بحکمرانی این کشور آمد که یک رشته خونریزیهای بیحسابی نیز در آن هنگام رخ داد. سپس هم در سال 648 هلاکو به ایران آمد که بار دیگر خونریزیهای بسیاری شد و سال 656 که سعدی آن را سال خوشی خود شمارده سال قتل عام بغداد است. سالیست که بیش از یک ملیون خون بیگناهان ریخته شده سالیست که صدهزارها خاندان در سوگواری بودهاند.
آقای سعدی با همهی این فجایعِ چهلساله معاصر بوده و شما در یکجایی از شعرها و کتابهای او نتوانید یافت که تأثری از خود نشان داده باشد و چنانکه میبینید سال کشتار بغداد را سال خوشی خود گرفته در اینجاست که من میپرسم آن شعرهای نخست کجا و این کجا؟!. در اینجاست که میخواهم هواداران این شاعر و مانندهای آن پاسخ دهند. در اینجاست که شعر را بخود شاعر برگردانیده میگویم : آقای سعدی :
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
از تبریز محمد ملکنژاد
پرچم روزانه ، ش 191
.
📣 داوری توده (35)
از آقایان طرفداران شعرای زمان مغول خواهشمند است اشعار زیرین را مطالعه و اگر توانستند آنها را بهم وفق دهند آن وقت گویندهی آنها را از بزرگان بشمارند و الاّ حق ندارند هر هوسمندی را جزو بزرگان ایران بشمارند. آن دو شعر اینهاست :
نخست :
بنیآدم اعضاء یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
دوم :
در آن مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصدوپنجاهوشش بود
توضیح اینست که گویندهی این شعرها که سعدی است در زمان هجوم مغول میزیسته ، مغولان چهل و چند سال این کشور را مورد تاخت قرار داده پیاپی آدم کشتند ، دخترها باسارت بردند ، خاندانها برانداختند. از سال 615 که خود چنگیزخان به ماوراءالنهر و خراسان آمد تا سال 618 قصابی میکرد و هنگامی که بازگشت ملیونها دختران را با خود برد.
سپس تا ده سال دیگر ایران در زیر پای مغولان لگدمال میشد که هر زمان دستهی دیگری میآمدند و در یک جایی میکشتند و آتش میزدند و تاراج میکردند و اسیر میبردند.
سپس نیز جُرماغون نویین از طرف اُکتای قاآن بحکمرانی این کشور آمد که یک رشته خونریزیهای بیحسابی نیز در آن هنگام رخ داد. سپس هم در سال 648 هلاکو به ایران آمد که بار دیگر خونریزیهای بسیاری شد و سال 656 که سعدی آن را سال خوشی خود شمارده سال قتل عام بغداد است. سالیست که بیش از یک ملیون خون بیگناهان ریخته شده سالیست که صدهزارها خاندان در سوگواری بودهاند.
آقای سعدی با همهی این فجایعِ چهلساله معاصر بوده و شما در یکجایی از شعرها و کتابهای او نتوانید یافت که تأثری از خود نشان داده باشد و چنانکه میبینید سال کشتار بغداد را سال خوشی خود گرفته در اینجاست که من میپرسم آن شعرهای نخست کجا و این کجا؟!. در اینجاست که میخواهم هواداران این شاعر و مانندهای آن پاسخ دهند. در اینجاست که شعر را بخود شاعر برگردانیده میگویم : آقای سعدی :
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
از تبریز محمد ملکنژاد
پرچم روزانه ، ش 191
.
👍11👎9