پاکدینی ـ احمد کسروی
7.62K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
ایران در زمان خوارزمشاهیان
✴️ ارتباط حقایق با اعتماد ـ 10

🖌 احمد کسروی

🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 3

چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!

شاید بگویند مقصود از رمان آنست که چون پند و اندرز تلخ است ما آن را با شیرینی رمان درمی‌آمیزیم تا خوانندگان تلخی آن را درنیافته بهتر و آسانتر بپذیرند. یا اینکه بگویند چون رمان را هر کسی می‌خواند ما پند را بآن می‌آمیزیم که کسان بسیاری از پند بهره‌مند شوند.

ولی در اینجا نیز تیر رماننویسان بخطا می‌رود. چه بیشتر رمانهایی که ما دیده‌ایم آنچه ندارد پند است. بسیاری از آنها جز افسانه‌های بیهوده‌ای نیست. بسیاری هم سرگذشت زنان نابکار و زشتکاریهای آنان است. بویژه در اروپا که چون هر کاری تنها برای پول گرد آوردن است رماننویسان هم این کار را وسیله برای پول اندوختن گرفته‌اند و تا می‌توانند بی‌شرمترین افسانه را می‌بافند که خریدار بیشتر داشته باشند و در همه جا پای زنان نابکار را بمیان می‌کشند و هرگاه مانعی در کارشان نباشد هر سخن زشتی را گفته و هر صورت ننگینی را می‌نمایند.

یکی از رماننویسان معروف آناتول فرانس است. این مرد چه اندرزهایی بجهانیان دارد؟ آیا جز سرسام و یاوه‌بافی از سراسر کتابهای او چیزی بدست می‌آید؟! نادانک چنان قافیه را باخته که هر فصلی از کتابش رنگ دیگری دارد. در یک جا داستان راهِبان صومعه‌نشین را که در بیابان نیل بسر می‌برده‌اند سروده بکرامتهایی که از ایشان نقل شده (کرامتهایی که ما باور نداریم) رنگ حقیقت می‌دهد. در جای دیگر سخن را بانکار خدا و دین می‌رساند. آیا آن کجا و این کجا؟ آیا مقصود این مرد جز رواج بیدینی و نابکاری زنان و مردان چیز دیگریست؟! پس کو اندرزی که او با رمان درآمیخته؟!

الکساندر دوما چه پندهایی بمردم داده؟ آیا جز اینست که او و رفیقش آناتول در سایه‌ی رمانهای خود هزارها بلکه ملیونها زن و مرد را از پاکدامنی محروم ساخته‌اند؟!

دیگر آنکه هر کاری در جهان راهی دارد که اگر بجز از آن راه گزارده شود نتیجه بدست نخواهد آمد. پند هم باید با زبان بُرنده گزارده شود. پندی که با شوخی یا با رمان آمیخته شود دوایی را می‌ماند که با آب انبوه آمیخته باشد و اثر خود را از دست دهد.

این بهانه‌ی رماننویسان بدان می‌ماند که پدری بهنگامی که بفرزندان خود پند می‌آموزد و راه زندگی می‌نماید پیش از شروع بسخن جست و خیزهایی کرده و چند معلقی بزند و در اثنای گفتگو نیز گاهگاهی دست افشانده و پای بکوبد و عذرش آن باشد که پند را با شیرینی ادابازی بهم درمی‌آمیزم تا فرزندانم درست گوش فرادارند و اندرزهایم را باندیشه سپارند.

یا بعبارت بهتر بدان می‌ماند که لوتیِ بندبازی در اثنای بازیهای خود که مردم را سرگرم می‌یابد ناگهان زبان به پند گشاده سخنان حکیمانه بسراید و مقصودش آن باشد که از این راه به پیشه‌ی پست خود رویه‌ی دیگری داده و خویشتن را در شمار بزرگان و ستودگان جهان جای دهد. زهی نادانی! بندباز بندباز است اگرهم صد پند سراید.

پند بمردم سرودن و آنان را بعیبهای خود راه نمودن افسانه نمی‌خواهد. نابکاریها و کامگزاریهای زن نابکاری را مو بمو بازگفتن خود مردم را بنابکاری خواندن است و پندهایی که در این میانه سروده شود جز اینکه از ارزش پند بکاهد نتیجه‌ی دیگری نخواهد داد. آیا اشعار حکیمانه که مطربان در بزمهای باده‌گساری و کامگزاری می‌سرایند جز اینکه ارزش آن اشعار را کم کند اثر دیگری دارد؟!

هر سخنی را پند نتوان شمرد. پند آنست که از دل پاکی برخیزد و با زبان پاکی گزارده شود.

از همه‌ی این سخنها می‌گذریم : اگر براستی مقصود درآمیختن پند و اندرز با داستان است که خوانندگان بآسانی و آسودگی آن پندها را دریابند ، برای این مقصود کسی چرا بداستانهای راست تاریخی نپردازد که از هر باره بهتر و اثرش فزونتر است؟! اگر کسی آرزومند است که معنی پاکمردی و بزرگواری را بمردم یاد دهد چرا تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام را چنانکه بوده با زبان ساده برشته‌ی نگارش نکشد و در دسترس مردم نگزارد؟! یا اگر آرزومند است که معنی پیشرفت و برتری جهان را بفهماند چرا از چگونگی زندگی در هشت و نه قرن پیش سخن نراند و آن مقصود خود را از بهترین راهی انجام ندهد؟!

اگر کسانی به پیروی اروپاییان شیفته‌ی داستانهای اندوهگین و دلگدازند داستانی دلگدازتر از هجوم چنگیزخان بایران و کشتارهای چهارساله‌ی او و کسانش در خراسان و آن سامانها کو؟ کسی چرا بنگارش داستان آن کشتارها و خونخواریها برنخیزد؟! اگر مقصود سرگذشت دلاور و پهلوانی است که مردم را بدلیری برانگیزد کسی چرا سرگذشت سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه و آن ستیزهای شیردلانه‌ی او را با مغولان ننویسد؟!

هرگاه کسانی جز بداستانهای اروپایی نمی‌پردازند و می‌خواهند زحمت تألیف نکشیده بترجمه برخیزند چرا تاریخ ناپلئون و سرگذشت واشنگتن را ترجمه ننمایند؟!

👇
حوادث شورش مشروطه‌ی ایران با آن ارج تاریخی و آن شیرینی کسی چرا آنها را برشته‌ی نگارش نیاورد تا برای آیندگان یادگاری باشد؟! آخر چه اثری در دروغ و افسانه هست که نگارندگان اینهمه حوادث راست و تاریخی را زیر پا ریخته جز به پیرامون دروغ‌پردازی و رمانبافی نمی‌گردند؟!

———————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
1ـ آناتول فرانس (Anatole France)
2ـ الکساندر دوما (Alexandre Dumas)
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشه‌ی آن»

🖌 احمد کسروی

🔸 34ـ ایرانیان بکوشش بیشتر نیاز دارند تا بخودستایی (سه از سه)


آقای س. ب. در گفتار خود یکی هم نام فرهنگ را می‌برد و در یک جایی می‌گوید : «یکی از آن مللی که دیوارهای باستانیش همیشه پایدار و چراغ تابناک فرهنگش سالهای سال فروزان بوده و خواهد بود ملت ایران است».

من نمی‌دانم ایران در زمان مغول چه فرهنگی داشته (و یا امروز چه فرهنگی دارد)؟! فرهنگ ایران یک رشته‌ی آن ، این شعرهاست که همگی حالش را می‌دانند. باید گفت : خشک و تر هرچه ‌اندیشیده و یا شنیده‌اند برشته‌ی نظم کشیده‌اند. یک نمونه‌ای از آنها بیشرمیهای انوری و دشنامگویی‌های یغما و یاوه‌سراییهای قاآنی است.

یک رشته‌ی دیگر بافندگیهای باطنیان و صوفیان و خراباتیان است که سراپا بیپا و سراپا گمراهی است. یک رشته‌ی دیگر این کتابهای تاریخست ، از قبیل جهانگشای جوینی ، ظفرنامه‌ی علی یزدی ، تاریخ وصاف ، تاریخ معجم و مانند اینها که ما نمی‌دانیم آنها را چاپلوسـ[یـ]نامه بنامیم یا کتابهای تاریخی. بدبختان چندان چاپلوسی و یاوه‌گویی بسخنان خود افزوده‌اند که تاریخ درمیان آن گم شده. یک رشته‌ی دیگر کتابهای پندی است که یک نمونه‌ی نیکی از آنها گلستان سعدی ، و یک نمونه‌ی نیکی از این داستان قاضی همدانست.

باین فرهنگهاست که می‌نازید؟!.. باین فرهنگهاست که پشتگرمی نشان داده می‌گویید : «سالهای سال فروزان بوده و خواهد بود»؟!.. دریغا که پرده‌ی غفلت بروی چشمهای شما فروهشته شده! دریغا که از حقایق بسیار دورید!

یک نمونه‌ای از فرهنگ ایران در زمان مغول و از نتیجه‌ی آن بشما نشان دهم : همان ابوبکر رازی که دیروز گفتیم آمدن یمه و سوتای را شنیده شبانه با چند تن درویش لخت و پخت بگریخت ، و زنان و فرزندان خود را بی‌سرپرست گزاشت که خودش می‌نویسد مغولان چون به ری رسیدند همگی را از تیغ گذرانیدند ، چنین مرد پست بیغیرتی در همان مرصاد‌العباد که همین داستان را در دیباچه‌ی آن نوشته به یک رشته تحقیقات صوفیانه‌ی شگفتی پرداخته که روی نادانی و کودنی را سفید گردانیده. از جمله یک عبارت عربی هست : «خمرت طینة آدم بیدی اربعین صباحا» (من گِل آدم را با دست خود چهل روز سرشتم) که می‌گویند «حدیث قدسی» است و راستی آنست که خود صوفیان ساخته‌اند.

به هر حال آقای ابوبکر رازی این جمله را عنوان کرده و هشت صفحه بیهوده‌گوییهای شگفتی کرده.

اینان چنین می‌پنداشته‌اند که چنانکه کوزه و لولهنگ را از گِل می‌سازند خدا نیز آدم را از گل ساخته. بدینسان که گلی از خاک درست کرده و از آن کالبدی پدید آورده و سپس جانی یا روانی به وی دمیده. این اندیشه‌ی همگی آنان درباره‌ی آفرینش آدمی ‌بوده. آنوقت ابوبکر رازی بتحقیقات پرداخته می‌گوید خدا کالبد آدم را از گل درست کرده و درمیانه‌ی مکه و طائف بروی زمین افکنده چهل‌هزار سال بساختن آن می‌پرداخت. فرشته‌ها که از آنجا می‌گذشتند از اینهمه اهتمام خدا باین یک آفریده‌ی گلی در شگفت می‌شدند و از همدیگر می‌پرسیدند : مگر می‌خواهد چه بسازد که اینهمه بآن اهتمام می‌ورزد؟!. در دلهای خود بآدم رشک می‌بردند و از ارجمندی آن در نزد خدا دلتنگ می‌گردیدند. روزی شیطان بآنجا می‌گذشت آن کالبد را دید و خیره ماند ، و گفت این تو تهیست من می‌توانم بدرون آن بروم و از راز کار ، آگاه گردم. این گفت و از سوراخ بینی بدرون آدم رفت و همه جا را گردید. ولی به یک جا رسید که در آن را بسته یافت و بدرون آن رفتن نتوانست. آن یک جا دل بود. آری دل مخزن اسرار الهیست و شیطان را بآن راه نیست ... هفت یا هشت صفحه را با این سخنان یاوه پر کرده است.

این است نمونه‌ای از فرهنگ ایران در زمان مغول که هر کس باید بخواند و از شرمندگی سر پایین اندازد ، نه آنکه ببالد و بنازد و بخودستایی پردازد؟!.. این بسود دشمنان ایران است که ایرانیان باین چیزهای مفت و بیهوده بنازند و آنها را هر زمان تازه گردانند و غفلت را تا بآنجا رسانند که بگویند ما چون تمدن و فرهنگ داریم همیشه پایدار خواهیم ماند.

دوباره تکرار می‌کنم : ایرانیان بکوشش بیشتری نیاز دارند تا بخودستایی.

این چیزها که از گذشته بایران رسیده و یادگار زمانهای زبونی و درماندگیست باید کوشید و همه را از میان برد و نشانی بازنگزاشت. این کتابهای سراپا گمراهی و نادانی که از زمان مغول بازمانده باید همه را بآتش کشید و مردم را از زیان آنها بازداشت. اگر ایرانیان در آرزوی فرهنگ می‌باشند باید بکوشند و حقایق زندگی را یاد گیرند و دارای یک فرهنگ بسیار ارجدار گرانمایه‌ای گردند.

(پرچم روزانه شماره‌های 193 ، 194 ، 195)


——————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
✴️ ارتباط حقایق با اعتماد ـ 11

🖌 احمد کسروی

🔶 سومین جُستار : رُمان ـ 4

چرا دانا دروغ پردازد یا بخواندن دروغ عمر خود را تباه سازد؟!

این شگفتتر که اگر کسانی از رماننویسان بحوادث تاریخی می‌پردازند تغییرها در آن داده بشکل رمانش درمی‌آورند ، چنانکه بسیاری از داستانهای تاریخی را باین حال انداخته‌‌اند. این کار از یکسوی بسیار بیخردانه و از سوی دیگر بسیار زیان‌آور است و خود بدان می‌ماند که کسی دیده‌ی بی‌عیب و بینای خود را کنده شیشه بجای آن بگزارد یا پای درست و توانای خود را بریده پایی از چوب بجایش بربندد. یا بدان می‌ماند که کسی باغی خریده درختهای سبز و بارور آن را برانداخته چوبهای خشک در عوض آنها بنشاند یا در بوستان گلهای شاداب و خندان را نپسندیده و آنها را پایمال کرده گلهای کاغذی بجای آن برچیند.

در حادثه‌ای که روی می‌دهد هر کس تلاش می‌کند که چگونگی آن را هرچه درستتر بدست بیاورد و بدیگران هم درستتر بازگوید. این تنها آقای رماننویس است که اگرهم چگونگی درست حادثه‌ای بدستش افتاد با سلیقه‌ی کج خود آن را تغییر داده و مشت مشت دروغ بدان درآمیخته بدست خوانندگان می‌دهد.

آخر این کار برای چیست؟! برای چیست که آقای رماننگار راست یک داستانی را دوست نداشته بدروغِ آن می‌گراید؟! لذت یک داستان در راست بودن آنست. چگونه است که یکمشت رماننویس و رمانخوان از چگونگی راست یک حادثه‌ای لذت نبرده کج‌شده‌ی آن را برمی‌گزینند؟!

خب آقای رماننویس! این تاریخ و افسانه را که تو بهم درآمیخته‌ای خواننده از کجا بداند راست کدام است و دروغ کدام؟! اگر مقصود تو اینست که راست و دروغ همه را به یک دیده دیده و همه را در یکجا بیاد خود بسپارد بارک‌الله بانصاف تو. اگر چنین کاری رواست پس اینهمه زحمت که درباره‌ی شناختن تاریخ کشیده می‌شود برای چیست؟! چرا در هر کجا دروغ‌پردازانی را از جنس تو در پشت میزی ننشانند که تاریخ برای مردم بپردازند و کارِ دشوار را آسان سازند؟!

آیا این پستی جهان نیست که روز روشن کسانی دست در تاریخ برده و دروغهایی از پندار خود بر آنها می‌افزایند و باین کار خود می‌بالند کسی هم بر آنان ایراد نمی‌گیرد بلکه آن نگارشهای ایشان را هر کسی خوانده عمر خود تباه می‌سازد؟! پستی بدتر از این چه باشد؟! نادانی و بیخردی بیشتر از این چه باشد؟!

دریغا ! که تولستوی که در قرنهای اخیر تنها مردی از اروپاست نیز آلوده‌ی این نادانی گردیده. جرجی زیدان معروف مصر که مرد آزموده‌ی دانشمندی بود هم پایش لغزیده و تا گلو در این لجنزار فرورفته. صدها خردمندان هم فریب رماننویسی اروپا را خورده و دانش و خرد خود را فدای نادانی اروپاییان ساخته‌اند.

کتابهایی که جرجی زیدان بنام «سلسله تواریخ الاسلام» نگاشته و در همه‌ی آنها افسانه را با تاریخ درهم آمیخته خود ننگی بر اسلام و ننگی بر زبان عربی است. مرا حیرت می‌گیرد که این مرد چگونه شبهای دراز را بیدار مانده و هوش خود گداخته داستانهای تاریخی را از کتابها درآورده و به هر کدام دروغهایی از پندار خود می‌افزوده؟! چگونه دانش و خرد جلو او را نمی‌گرفته است؟! چگونه او زشتی این کار خود را درنمی‌یافته است؟!

این شگفتتر که این مرد مصری عذری بگناه خود تراشیده می‌گوید : «اینکه ما تاریخ و افسانه را بهم می‌آمیزیم و خوانندگان نخواهند دانست که تاریخ کدام است و افسانه کدام ، همین کار باعث خواهد بود که ایشان بکتابهای تاریخی پرداخته و از کاوش در آنها راست و دروغ رمان ما را از هم بازشناسند».

چه عذر بیخردانه‌ای! چرا این مرد نیندیشیده که خوانندگان رمان از ده تن یکی آن جُربُزه[=استعداد] و مجال را ندارد که بتاریخها پرداخته و از آن راه بتواند دروغهای شما را از راستتان بازشناسد. همانا که کسانی بتاریخ پرداخته آن دروغها را از راست جدا کردند ، آیا بنقشی که از آن دروغها در دلهای ایشان جا گرفته و بآسانی محو نخواهد شد چه چاره خواهند کرد؟!

آیا این کار ماننده‌ی آن نیست که مردی خوراکهای زیان‌آور بفرزندان خود بخوراند و آنان را رنجور و ناتندرست گرداند و عذرش آن باشد که می‌خواهم فرزندانم ناگزیر گردیده علم طب یاد بگیرند تا چاره‌ی رنجوری خود بکنند؟! اگر مردی چنین کاری کرد و فرزندان خود را رنجور ساخت ما او را بیخرد و دیوانه نمی‌شماریم؟!

راستی اینست که هر زمان در جهان نادانی‌ای پیدا می‌شود که چون کسی ایراد نمی‌گیرد و بچاره‌ی آن برنمی‌خیزد سالها بلکه قرنها مردم گرفتار آن می‌گردند و چه‌بسا دانایان که آلوده‌ی آن نادانی می‌شوند تا هنگامی که بخودی خود از اثر بیفتد یا پاکمردی بکندن ریشه‌ی آن برخیزد. بر این گفته مثالهای فراوانی از تاریخ داریم که از جمله یکی را در اینجا یاد می‌کنیم.

———————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
3ـ لئو تولستوی
4ـ جرجی زیدان
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشه‌ی آن»

🖌 احمد کسروی

🔸 35ـ درباره‌ی صوفیان و درویشان (یک از چهار)


چند روز پیش در پرچم گفتاری درباره‌ی صوفیگری بخامه‌ی آقای رحیمی چاپ کردیم و اینک می‌خواهیم در آن زمینه به یک رشته گفتارهای دیگری پردازیم. این نیز همچون شعر باید دنبال گردد.

اگر ایرانیان توده‌ای بودند که نیک و بد شناسند و سود و زیان بفهمند ما درباره‌ی صوفیان بهیچ گفتاری نیاز پیدا نمی‌کردیم. مگر درویشها و گلِ‌مولاها که تا پانزده سال پیش در ایران بفراوانی یافت می‌شدند و با آن ریخت «بُلعجایب» و رخت چرک‌آلود در جلو چشمهای خودی و بیگانه نمودار می‌گردیدند فراموش شده‌اند؟!.. ، مگر آموزاکهایی که نتیجه‌اش این هیکلهای شوم بوده نیاز بگفتگو دارد؟!.. راستی را باید گفت : این مردم چشم دارند و نمی‌بینند ، و گوش دارند و نمی‌شنوند ، و مغز دارند و نمی‌فهمند.

من می‌پرسم : آیا درویشان گدایی می‌کنند یا نه؟.. همه می‌دانیم که می‌کنند. یا گدایی می‌کنند ، یا ماربازی ، یا حقه‌بازی. باز می‌پرسم : آیا گدایی بد است یا نه؟!. همه می‌دانیم که بد است و شرم و آزرم آدمی را از میان می‌برد. پس دیگر جای چه گفتگوست؟!.. چرا صالح‌علی‌شاهها و مست‌علی‌شاهها و قطب‌علی‌شاه‌ها از میدان درنمی‌روند؟!..

چند روز پیش در میدان توپخانه سوار اتوبوس می‌شدم دیدم یک مردی با ریش توپی و گیسوان حنایی دراز و سرِ باز نیز سوار گردید. دانستم درویش است ، گلِ‌مولاست ، پیر است ، مرشد است ، قطب است ، ولیست ، عارفست. از دیدنش متأثر شده بیاد زمان پیش [1] افتادم که این چرکین‌کاریها از میان رفته بود.

اتوبوس راه افتاد و چون از جلو باغ ملی درگذشت شاگردشوفر بگرفتن پول پرداخت و چون نوبت بدرویش رسید با یک خیره‌چشمی گفت : از من پول نمی‌گیرند. شاگردشوفر با زمختی گفت : اتوبوس گداخانه نیست پول درآر ، این را گفت و ایستادگی نشان داد. درویش ناگزیر شد و از کشکول خود ده‌شاهی درآورد و باو داد. ولی سپس درویش رو بمردم گردانیده گفت : این مرا نمی‌شناسد ، وگرنه در هیچ جا از من پول نمی‌گیرند. این را گفت بی‌آنکه ‌اندک‌شرمی‌ کند. سپس چون اتوبوس بمیدان شاپور رسید و درویش می‌خواست پیاده شود شاگرد‌شوفر جلوش را گرفته گفت : ده‌شاهی دیگر! باز درویش بروی او خیره شده با یک خشمی چنین گفت : دست از سر من بردار ، این کاری که تو کردی تاکنون کسی نکرده. این را گفت و بی‌آنکه پولی دهد پایین رفت و راه خود را پیش گرفت. بدبخت سالها رنج برده ، ریاضت کشیده ، جهاد اکبر کرده ، سیر در نفْس نموده ، ذکر جَلی خوانده ، ذکر خفی خوانده ، چله‌ها بسر داده ، مقامات پیموده ، و آخرین نتیجه‌اش این شده که اتوبوس سوار شود و پول ندهد و هیچ نیندیشد که برای چه؟!..

من تا سالیان دراز این را باور نمی‌کردم که گدایی جزو آداب صوفیگری بوده و با دستور مرشد است که درویشان این کار را می‌کنند. می‌گفتم : چنانکه از دیگر فرقه‌ها گدا برمی‌خیزد از اینان هم برخاسته است. ولی در شگفت بودم که چرا از اینان بیشتر از دیگران گدا برمی‌خیزد؟.. این بود باور من در سالیان دراز. ولی سپس چون کتابهای ایشان را خواندم دیدم برخی از بزرگانشان همین کار را می‌کرده‌اند ، و این را یک راهی از ریاضت و تهذیب نفس می‌شناخته‌اند ، و چون این را دانستم بدی آن گروه در اندیشه‌ام هرچه بیشتر نمودار شد ، و برای آنکه گواهی بگفته‌های خود بیاورم عبارتهای پایین را از کتاب «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» بازمی‌آورم. چون این کتاب با یک زبان ساده نوشته شده در این رشته گفتار ، بیشترِ گواهیها از آن آورده خواهد شد.

از زبان شیخ ابوسعید داستان آغاز کار او را نقل می‌کند : «از جهت درویشان بسئوال مشغول شدیم که هیچ سختتر از این ندیدیم بر نفس هر که ما را می‌دید بابتدا دیناری می‌داد. چون مدتی برآمد کمتر می‌شد تا بدانگی بازآمد و فروتر می‌آمد تا به یک مویز و یک جوز بازآمد. چنان شد که بیش از این نمی‌دادند تا چنان شد که این نیز نمی‌دادند. پس روزی جمعی بودند و هیچ چیز گشاده نمی‌شد. ما دستارکی بر سر داشتیم در راه ایشان نهادیم و بعد از آن کفش بفروختیم پس آستر جبه خرج کردیم پس ابره پس پنبه. پدر ما را روزی بدید سر برهنه و پای برهنه او را طاقت نماند و گفت ای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تو مدان میهنگی» [2] .

خوانندگان این داستان را نیک بیندیشند. ابوسعید برای شکم درویشان بیکاره و مفتخوار گدایی کرده و سپس چون از گدایی چیزی بدست نمی‌آمده دستار خود را فروخته ، کفش خود را فروخته ، آستر و ابره‌ی جبه‌اش را فروخته ، و این را یک کار بزرگ و نیکی دانسته که بدینسان بازمی‌گوید و بخود می‌بالد.

👇
این کتاب اسرارالتوحید خواندنی است. شیخ ابوسعید از بزرگان صوفیان بوده و هشتاد سال عمر کرده که پنجاه سال با خانقاه‌داری گذرانیده که همیشه دسته‌ای از درویشان گردن‌کلفت در خانقاه او بوده‌اند و او با درخواست و التماس و تهدید از مردم پول بدست آورده شکمهای ایشان را سیر می‌ساخته. بلکه گاهی کار بگدایی رسمی می‌کشیده. یک داستانی در آن کتاب هست که ابوسعید به یک زنی می‌گوید باید بدرویشان طعامی بدهی. می‌گوید ندارم. می‌گوید گدایی بکن و وسایلی فراهم آور. شیخ بزرگ یک عمر با این رذالت بسر می‌برده و مفتخوار می‌پرورانده و بجان توده می‌انداخته و با اینحال خود را نه تالی پیغمبران ، بلکه بالاتر از ایشان می‌شمارده و بعادت همه‌ی مرشدان صوفی دعوای خدایی (یا بهتر گویم پیوستن بخدا) می‌کرده است. آن کتاب را بخوانید تا اسرار صوفیان را بفهمید.


🔹 پانوشتها :

1ـ اشاره به زمان فرمانروایی رضاشاه است.

2ـ میهنه شهرکی بوده میان ابیورد و سرخس (فرهنگ دهخدا) ، زادگاه ابوسعید. میهنگی = اهل میهنه.


——————————

📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشته‌شان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.

🌸
چند تن از درویشان روزگار قاجار