پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️دولت بما پاسخ دهد

🔸چنانکه خوانندگان آگاهند ، در زمان فرمانروایی رضاشاه در چند زمینه جلو ملایان یا بهتر گوییم ارتجاع گرفته شده بود.

نخست از روی قانون یکسانی رخت (لباس متحدالشکل) تنها شمار کمی از ملایان میتوانستند رخت ملایی بتن کنند. همچنین دادگستری (عدلیه) و دفترهای اسناد رسمی از دست ایشان گرفته شد. با بنیادگزاری مدرسه‌های تازه‌ ، مکتبها که پیشتر در دست ملایان بود رفته رفته برچیده گردید. اوقاف از دستشان بیرون درآمد و چادر برداشته شد. نمایشهای بیخردانه‌ی محرم ممنوع گردید. اینها چند جلوگیر در کار ارتجاع پدید آورد.

🔸باید دانست که عیب این اصلاحات آن بود که چون با زور انجام گرفت (جز از مدرسه‌ها) و بمردم حقایق زندگانی و زیانمندی کیش شیعی و در نتیجه ملایان یاد داده نمی‌شد ، همراهی مردم با دولت از روی باور و فداکاری نبود و در نتیجه همینکه پیشامدهای شهریور 1320 رخ داد و رضاشاه برافتاد ، «کمپانی خیانت» کوشید آب رفته ز جوی (یا همان ارتجاع) را بازگرداند و برای این کار به چند کوششی دست زد که از جمله‌ کارآمدترین آنها میدان دادن بملایان بود. در برابر این کارها از مردم نیرویی فراهم نگردیده بود که بتوانند نقشه‌های خائنانه را بهم زنند و در برابر آنها بایستند.

🔸ملایان که امروز حکومت را بدست دارند و تاریخ را بدلخواه خود میگردانند ، چنان وامی‌نمایند که در زمان رضاشاه همچون فنر فشرده‌ای بودند که چون او رفت بیکبار باز شد. اینها دروغهاییست که ما را بیاد «امدادهای غیبی» می‌اندازد که پیاپی ادعا میکردند در دوره‌ی جنگ با عراق یا در داستان توفان شن در طبس به ایشان رسیده.

🔸در حالی که نه برافتادن رضاشاه بلکه نقشه‌های کمپانی خیانت بود که «امداد غیبی» بشمار می‌آید و ملایان را به میدان بازگردانید.

🔸پیش از آن دسته‌ی بزرگی از ملایان «روحانیت را خاتمه یافته»‌دانسته رخت از تن بدر آورده بودند.

باین جستار در کتاب دادگاه و برخی گفتارهای پرچم اشاره‌هایی و در پیشگفتار کتاب «انکیزیسیون در ایران» شرحهایی داده‌ شده و اسنادی در این زمینه آمده است.

🔸 این نقشه‌ها به رُویه‌ی سیاسی و نظامی خود از همان روز سوم شهریور 1320 و برویه‌ی اجتماعی ـ یا همان بازگردانیدن کارهای نیک زمان رضاشاه ـ از کمابیش یک ماه دیگر آغاز گردید.

🔸بدینسان دیده می‌شد که چادر و روبند و سینه‌زنی و زنجیرزنی در کار بازگردیدنست و ملایان و گلِ مولاها رو بفزونی داشته و همچون مردم عشایر و دیگران با رختهای ممنوع به خیابانها درمی‌آیند.

🔸اینها یکایک میدان دادن به ارتجاع می‌بود که به بهانه‌ی دمکراسی و آزادی و مخالفت با «دیکتاتوری» جلوگیری نمی‌شد.

🔸نقشه‌ها تا تابستان سال 1322 همچنان پیش رفت تا زمینه‌ی آورده شدن آقا حسین رضوی (سپس : آیت‌الله حسین قمی») از نجف به ایران آماده گردید. این در کابینه‌ی سهیلی بود که آن ملا چند درخواستی کرد و کابینه‌ی او هم پاسخهای همدلانه داده به درخواستهای او جنبه‌ی رسمیت داد. از جمله درخواستهای او اینها بود :
🔸 آزاد گزاردن زنان در روگیری و بازگردانیدن اوقاف به ملایان.

🔸پس از آنکه کابینه‌ی سهیلی با پذیرش درخواستهای آقا حسین رضوی یا همان آرزوی کمپانی خیانت ، گلوله‌ی دیگری بر تن نیمه‌جان آزادیخواهی در ایران شلیک کرد ، بازار ملایان با تندی بیشتری رو به گرمی رفت.

🔸یک سال بعد در پاییز 1323 کسروی کتاب «دادگاه» را برای جلوگیری از نقشه‌های کمپانی نوشت و برای نخستین بار در ایران از چنان دسته‌ی شوم خیانتکاری پرده برداشت. آن کتاب خیانتهای چندین نخست‌وزیر ، وزیر ، استاندار ، تیمسار و مسئولان وزارتخانه‌ها را آشکار میگرداند. این کتاب کوبنده همچون بمب ترکید.

در زمستان همان سال که کابینه‌ی ساعد رفته و بیات نخست‌وزیر گردیده بود ، دو کتاب بنامهای «دولت بما پاسخ دهد» و «افسران ما» نوشت و سخنان کتاب دادگاه را در آنها دنبال کرد و از بدخواهیهای دیگری پرده برداشت.

تا این هنگام کسروی سخنانی بدین اندازه بیپرده نمی‌نوشت. در این کتابها بود که از دستهای سیاست بدخواهانه‌ای سخن بمیان آورد که زیر بغل ارتجاع را میگرفت تا بتواند بروی پای خود بایستد.

ما از فردا کتاب دولت بما پاسخ دهد را تکه تکه در کانال خواهیم آورد تا خوانندگان بدانند ریشه‌ی بدبختیهایی که ما از رهگذر ملایان امروز می‌کشیم از کجاها بوده است.

این دیباچه را برای روشن گردانیدن زمینه‌ی تاریخی آن کتاب در اینجا آوردیم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 2

🔸 در همه‌ى فراز و نشيبهاى توده‌ی يونانى او يك حال را داشت و اين پايدارى او براستى ‌شايسته‌ی آفرين بود. زيرا نه از پيشرفت كار و نوازشهاى مردم غرور برو دست مى‌يافت و نه از حوادث ناگوار و سختيهايى كه پيش مى‌آمد زبونى مى‌نمود. چنين عقيده داشت كه بايد بپيشرفت كار كشور و ميهن خود بكوشد و جانسپارى دريغ نسازد بى‌آنكه مزدى يا پاداشى چشم داشته باشد نه‌ اينكه پول و خواسته چشم نداشت درپى شهرت و نيكنامى نيز نبود. از اينجاست كه هنگامى‌ كه در تياتر اين شعرهاى آيسخولوس را مى‌خواندند :
«او نه تنها دادگر مى‌نمايد براستى دادگر است. او بنيكى مى‌كوشد و از زمين دل او جز تخمهاى خردمندى و راهنمايى بخردانه نمى‌رويد.»
همه‌ی تماشاييان بسوى او بازگشته و نگاه كردند باين قصد كه معنى درست اين شعرها همانا اوست.
او براستى بهترين هوادار دادگرى بود و نه تنها با هوسهاى دوستبازى و هوادارى از خويشان نبرد مى‌نمود بلكه از خشم و كينه‌توزى هم سخت پرهيز مى‌جست. گفته‌اند : هنگامى كسى را بمحاكمه كشيده بودند كه دشمن او بود و قاضيان بى‌آنكه دفاع ‌آن مرد را بشنوند مى‌خواستند به رأى مبادرت نمايند آريستيديس بیدرنگ از كرسى ‌قضاوت برخاسته پهلوى متهم نشست و با او در اين باره همزبان گرديد كه مهلت دفاع به وى‌ داده سپس به رأى پردازند. بهنگام ديگرى كه او در ميان دو تن قضاوت مى‌نمود يكى از ايشان چنين گفت : اين مدعى من هميشه از شما بدگويى مى‌كند. آريستيديس روى باو گردانيده گفت : «اين بگو كه بشما چه بدى كرده؟ زيرا در اينجا محاكمه‌ی شماست نه محاكمه‌ی من.» هنگامى كه او را بعهده‌دارى مالياتها برگزيده بودند بحسابها پرداخته چنين دريافت كه‌ بسيارى از كسانى كه رشته‌ی كارهاى توده را در دست دارند و يا پيش از آن داشته‌اند پول توده‌ را بگزاف خرج كرده‌اند ، بويژه ثميستوكليس كه بيش از ديگران زيان بتوده رسانيده و اين ‌دريافت خود را آشكار ساخته بدهانها انداخت. از اين جهت ثميستوكليس كسانى را با خود همدست ساخت و آن هنگام كه آريستيديس ‌مى‌خواست حسابهاى خود را بدهد او را متهم بخيانت ساختند. اين داستان را ادومنيوس‌1 نقل مى‌كند. ولى چون مردان آبرومند و نيكوكار شهر همه‌ هواى او را داشتند از اين جهت تهمت پيشرفت نكرد و او را نه اينكه از جريمه كه بايستى ‌بپردازد آزاد نمودند ، بلكه دوباره همان سمت راست را بدست اختيار او سپردند. اين بار او را چنين وامی‌نمود كه از رفتار گذشته‌ی خود پشيمان است و از اين جهت با نرمى ‌بسيار رفتار مى‌نمود و از آن كسانى كه گزافه‌كارى در پول توده مى‌نمودند حساب ‌نمى‌خواست و اينبود كه اين كسان خرسندى ازو مى‌نمودند و باين بسنده نكرده آتنيان را برمى‌انگيختند كه بار ديگر او را بعهده‌دارى ماليات برگزينند. ولى چون زمان برگزيدن فرارسيد خود او زبان بنكوهش مردم باز نموده چنين گفت : «آنزمان كه من كار خود را بدرستى و پاكدلى انجام مى‌دادم شما مرا متهم كرده آبرويم‌ را ريختيد. اينزمان كه درستى از خود ننموده و دزدانِ مال توده را در كارهاى خودشان آسوده‌ گزاردم بدينسان مرا مى‌نوازيد و آفرينها مى‌خوانيد. ولى من از نوازش و آفرين اينزمان ‌بيشتر شرمناكم تا آن تهمت و آبروريزى آنزمان. من دلم باين حال شما مى‌سوزد كه ‌پاس دلخواه دزدان و بدكاران را نگاهداشتن نزد شما بيشتر قدر دارد تا دلسوزى بگنجينه‌ی توده.» اين بگفته پا بجلو گزاشت تا خيانتهايى را كه در اين بار عهده‌دارى خود بکار ماليات كرده يكايك نشان دهد و بدينسان دهانها را كه بآفرين‌گويى باز شده بود بسته و آن برگزيدن ‌و رأى دادن را ناانجام گزاشت. ليكن از همين راه ارج و بهاى ديگرى پيش دسته‌هاى آبرومند و نيكوكار پيدا نمود.

1ـ Idomeneus
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی یکم)

این نوشته جداگانه به چاپ رسیده بآقای نخست‌وزیر و به برخی از نمایندگان و وزیران و همچنان باداره‌های روزنامه‌ها فرستاده شده و چون با داستان كتابسوزان همبستگی دارد در اینجا بچاپ می‌رسد تا همه آگاه گردند.
دفتر پرچم

🔸جناب آقای بیات نخست‌وزیر ایران

هنگامی كه برنامه‌ی كابینه‌ی جنابعالی در مجلس شورا در زیر گفتگو می‌بود آقای دشتی [1] درمیان راهنماییهای خود به دولت از جمله چنین گفتند :
«... تمام چیزهایی كه باید به شهوات مردم دهنه بزند از بین رفته است. یك مثل كوچكی در این موضوع گرچه مربوط به ادبیات است عرض كنم. آقایانی كه به ادبیات آشنایی و شناسایی دارند می‌دانند كه سعدی در زبان فارسی بمنزله‌ی قرآن زبان عربی است. یعنی از حیث فصاحت بحد اعجاز است. حافظ بآن بلندنظری باعث فخر و مباهات ایران است. یعنی اگر در یك ملتی فقط حافظ باشد می‌توانند بآن ببالند. مولوی كتابی دارد كه حقیقتاً در دنیا كتابی بآن بزرگی شاید نیست.[2] بدبختانه امروز در این كشور دسته‌ای پیدا شده‌اند كه می‌گویند اینها را باید سوزاند. اینها همگی علامت عصیان است.
مذهب جعفری مذهب رسمی است و قانون اساسی هم آن را تصریح نموده است. عده‌ی پیروان این مذهب هم در دنیا زیاد است حالا یك عده‌ای پیدا شده‌اند كه بر ضد این مذهب چیز می‌نویسند و انتشاراتی می‌دهند. تمام اینها علائم آنارشی و هرج و مرج است باید ما بدانیم كه آیا نباید این روح تمرد و عصیان كه در همه چیز پیدا شده بمأمور دولت یك كامیون قند می‌دهند كه بفرستد مازندران می‌برد بازار می‌فروشد ، خاتمه داد».

🔸پیداست كه بازگشت این سخنان بماست ـ ما كه دسته‌ای هستیم و بنام آزادگان یا پاكدینان شناخته شده‌ایم. آن كسانی كه كتابها را می‌سوزانند ماییم.

🔸آقای دشتی درمیان نمایندگان از سردستگان سیاسیست و جای گفتگو نیست كه گفته‌های ایشان در اندیشه‌ی جنابعالی جا برای خود باز كرده. بویژه كه كتابسوزان و شكایتهای بسیاری كه از آن كرده شده پرونده‌ی بزرگی در دفتر نخست‌وزیری پیدا كرده كه ناچار از آن آگاه شده‌اید.

🔸آنگاه كمتر گمان می‌رود كه در این چند هفته كه جنابعالی نخست‌وزیر می‌باشید ملایان بنزدتان نیامده و زبان بگله و دادخواهی باز نكرده باشند یا از وزارتخانه‌ها بازگشتی در این زمینه نشده باشد.

🔸روی‌هم‌رفته جای گفتگو نیست كه جنابعالی می‌خواهید بدانید پاكدینان كیستند و چه می‌گویند و این كتابسوزان چیست. چرا كتابها را می‌سوزانند. من می‌خواهم خودم پیش افتاده جنابعالی را آگاه گردانم.
گمان نمی‌كنم جنابعالی از كتابهای ما خوانده‌اید و جای افسوست كه امروز هم فرصت خواندن نخواهید داشت. تنها یك راهست ، و آن اینكه یكی از فرزندان یا خویشان خود را كه به فهم و خرد او باور می‌دارید وادارید كه كتابهای ما را ـ از ورجاوند بنیاد ، دین و جهان ، در پیرامون خرد ، داوری ، دادگاه ، و برخی دیگر بخواند و جنابعالی را آگاه گرداند.

ما سخنان بسیار می‌گوییم و در هر رشته گفتنیها می‌داریم و چیزی كه هست ما هر سخنی كه می‌گوییم از روی دلیلست و یك سخن بی‌دلیل نگفته‌ایم. راه ما همان راه دانشهاست. در دانشها به هر زمینه‌ای دلیل یاد می‌كنند. ما نیز به هر گفته‌ی خود دلیلی یاد كرده‌ایم.

به هر حال دولت باید با ما از راه منطق یا از راه قانون پیش آید. از دو حال بیرون نیست : یا دولت می‌خواهد كه باین گفتگو و كشاكش كه برخاسته از راهش چاره كند و آن را فرونشاند و یا نمی‌خواهد.

اگر می‌خواهد باید از راه منطق پیش آید و سخنان ما را بشنود و بفهمد ، و اگر نمی‌خواهد باید ما را بقانون بسپارد و در كار خود آزاد گزارد. جز این دو ، راهی نیست. كسانی می‌پندارند دولت باید با زور از كوششهای ما جلو گیرد. اینان نمی‌دانند كه دولت را زوری نیست.
🔸نیروی دولت همان نیروی قانونست كه چون از آن پا بیرون گزاشت بیكبار بی‌نیروست ، بیكبار ناتوانست. آنگاه چنین چیزهایی را با زور از میان نتوان برد. كشاكش زور و آمیغ[=حقیقت] داستانیست آزموده. از این كشاكش همیشه زور شكست خورده بیرون آمده.
🔸اگر زور توانستی جلو آمیغ را گیرد امپراتوران و پادشاهان اروپا توانستندی مشروطه را از پیشرفت بازدارند. اگر زور توانستی جلو آمیغ را گیرد خانواده‌ی رمانوف توانستی سیل سوسیالیزم را بازگرداند. در همین ایران كشاكش مشروطه و دربار فراموش نگردیده و نتیجه‌ی آن را همه می‌دانیم.

[1] : علی دشتی نویسنده‌ی بنام در آن زمان نماینده‌ی مجلس و راهبر حزب عدالت بود. ـ و
[2] : چنانکه تاکنون چند بار یادآوری کرده‌ایم ، سخنان کسروی در زمینه‌ی ادبیات و شعر چنان دهانها را بسته بود که در مدت زمان میان سال 1313 که این گفته‌ها نخست بار در پیمان چاپ گردید تا کشته شدنش در 1324، از میان ادیبان نامور آن زمان که هر یک «ستاره‌ای در آسمان ادب ایران» بوده‌ یکی پیدا نشد که با دلیل (نه هایهوی) بتواند در برابر سخنان پرمغز او ایستادگی کند. این سخنان دشتی ، نویسنده‌ی چیره‌دست ، خود گواهست که در برابر آن سخنان جز آنکه به این رو آورند که سعدی و حافظ و خیام و مولوی بزرگ بوده‌ و چنان و چنین بوده‌اند و «مفاخر» ما می‌باشند و سخنانی از اینگونه که دیوانشان به منزله‌ی قرآن است ... سرمایه‌ی دیگری نداشتند که پیش آورند. ـ و
🔶 چرا با حقایق نبرد میكنند

🔸كسانی كه سالیان دراز به بیكاری ، مفتخواری ، ستایشگری ، چاپلوسی ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ نان خورده‌اند و هرچه به خیالشان رسیده به نظم كشیده‌اند عقاید پوچِ خانه‌برانداز جبریگری ، خراباتیگری ، باده و ساده‌پرستی ، صوفیگری ، مادیگری ، تعلیمات ضد وطن‌پرستی و... را بین توده انتشار داده‌اند حال به آنها بگویند اینها بیهوده است و یك قسمت از ناتوانی ایران از شماست.
پیداست گریبان چاك میكنند و داد و فریاد نموده و چون حرف حسابی ندارند به بیهوده‌گویی برمیخیزند.

🔸شگفتا در این كشور تاكنون راه تنقید هم شناخته نبوده. هركه میخواسته به گفته‌ی دیگری تنقید كند یكباره به ناسزاگویی برمیخاسته بدون اینكه در گفتارش كوچكترین دلیلی وجود داشته باشد.
cerã bã haqãyeq nabard mikonand.pdf
86.8 KB
🔶 چرا با حقایق نبرد میكنند

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
تا این اندیشه‌های پست و پراكنده درمیانست این توده روی رستگاری نخواهد دید.

(پرچم روزانه ش ۹۱)

بارها گفته‌ایم : این پراكندگی اندیشه‌ها كه شما گرفتارش هستید چاره‌ای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.

(پرچم روزانه شماره‌ی ۱۹۲)

این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكنده‌اند و بهم مربوط نمیباشند.

هر یكی به تنهایی در آتش درد می‌سوزند ، هر یكی به تنهایی می‌اندیشند و چاره‌ای نمی‌توانند.

ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم.

بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :

بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هم‌اندیشه باشیم و بچاره‌ی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این توده‌ی گرفتار را رها گردانیم.

رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید.

باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید.

(پرچم روزانه شماره‌ی ۷۱)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچه‌ي آن واژه
تکه‌ی 6

🔸 اين كار هم تاريخچه‌اي مي‌دارد كه مي‌بايد بگويم اگرچه سخن بدرازي خواهد انجامد ، اين رازها بايد بيرون ريخته شود.
اگر تاريخ هجده‌ساله را خوانده‌ايد در سال 1289 (1329) دولت خودكامه‌ی روس به ايران التيماتوم داد. بيرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهاي مستر شوستر آمريكايي بخشم آمده و بما فشار آورده سه چيز ميخواست : 1) شوستر را بيرون كنيم. 2) ديگر كاركني از بيگانگان بي‌خشنودي دول روس و انگليس نياوريم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه به ايران آمده بود بپردازيم. ولي از درون خواسته مي‌شد دستگاه مشروطه و آزاديخواهي از ايران برافتد ، و در اين كار دست بدخواهان خودمان در كار مي‌بود. باين معني بايستي بخش بيشتر نقشه با دست اينان انجام گيرد.
اينبود دولت نكولايي التماتومش را داد و وزيران نيز رُلهاي خود را بازي كردند و كار بجنگ كشيد و مجاهدان و آزاديخواهان توسريهاي سخت از مشت آهنين دولت روس خوردند و از ميان رفتند. اين زمان دولت گامي بالاتر گزاشت و مجلس را نيز بست. در التماتوم اين را نخواسته بودند. ولي در نقشه‌ی نهاني اين نيز مي‌بوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولي يك كار ديگر بازمي‌ماند. توده‌اي كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُرداني از ميان آن همچون ستارخان و يِفرِمخان و حيدر عمواغلي و ديگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن و پراكندن مجاهدان پايان نيافتي. بيش از همه بايستي انديشه‌هاي آزادي خواهانه را از مغزها بيرون كنند. بايستي مردم را از آن شور پايين آورند. خونها را از جوش اندازند. بايستي ريشه‌ها را بسوزانند ، از بريدن شاخه‌ها سودي نتوانستي بود.
اين كار مي‌بايست با دست خانواده‌ی فروغي و همدستانشان از ايران و پرفسور براون1 و همراهان او از اروپا انجام گيرد ، مي‌بايست اینان بكوششهايي كه درباره‌ی رواج شعر و ادبيات مي‌داشتند بيفزايند و تكان بزرگي پديد آورند. مي‌بايست مردم را سرگرم گردانند. برخي را شاعر سازند ، برخي را شعردوست گردانند ، شعرهاي زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، براي انديشه‌هاي جوانان ميدان تازه‌اي باز كنند.
براي اين كار خود عنواني نيز پيدا كرده بودند. زيرا مي‌گفتند : «ما كه نخواهيم توانست در برابر ديگران با قوه و قدرت عرض اندام كنيم. براي ما يك راه باز است ، و آن اينكه ادبيات و تمدن قديم خودمان را بگوش دنيا برسانيم و جلب احترام براي خود كنيم. در اروپا ما را با سعدي و حافظ و خيام و فردوسي مي‌شناسند. بايد ما نيز هرچه مي‌توانيم باينها اهميت دهيم».
اينها سخناني بوده كه پرفسور صديق بيست و چند سال پيش هنگامي كه از اروپا بازمي‌گشت در تبريز در سالن دبيرستان دولتي بزبان آورده و چنين گفته بود » «بهمين جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست مي‌بودم و به نشر ادبيات ايران مي‌كوشيديم». يك بار هم من اين سخن را از زبان فروغي شنيدم.
پيداست توده‌اي را كه خواستند فريب دهند اين گونه سخنان دلسوزانه هم پيدا كنند. به هر حال از همان سال 1290 تكاني در ايران در زمينه شعر و ادبيات پديد آورده شد. از اروپا براون «تاريخ ادبيات ايران» مي‌فرستاد ، كتابها چاپ مي‌كرد ، «انجمن خيام» باياي خود را انجام مي‌داد. در ايران گفتارها درباره‌ی شاعران نوشته مي‌شد ، كتابها بچاپ مي‌رسيد ، جستجو از تاريخچه‌ی زندگي شاعران مي‌رفت ، ساتها[صفحه] سياه مي‌گرديد درباره‌ي آنكه سال زاييده شدن شاعري بدست آيد ، مهنامه‌هاي ادبي پراكنده مي‌شد ، در شهرها انجمنهاي ادبي برپا مي‌گرديد ، چَخِشها2 مي‌رفت درباره‌ی آنكه فلان شاعر از كدام شهرست ، در دبيرستانها و دانشكده‌ها بيشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها شعر مي‌گفتند ، خيابانها بنام شاعران ناميده مي‌شد ، به سعدي و حافظ و خيام و فردوسي نام «مفاخر ملي» داده شده كتابهاشان پياپي بچاپ مي‌رسيد ، در شهرستانها بروي گورهاي شاعران گنبدها افراشته مي‌شد ، هر شهري براي خود شاعري با چنان گنبدي مي‌خواست. كم‌كم كار بالا گرفته گفته مي‌شد : «شعر وحي است». آشكاره مي‌نوشتند : «شاعر هنگامي كه بشعر گفتن مي‌پردازد روح او بعوالم ديگري ارتباط پيدا مي‌كند ...». كساني از اين اندازه هم گذشته گفتگو مي‌داشتند كه كتاب يكي از چهار شاعر بزرگ را كه فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي باشند ، بجاي قرآن برگزينند و آن را «كتاب مقدس» ايرانيان يا «قرآن فارسي» گردانند و سخن در آن مي‌بود كه كدام يكي را برگزينند. هايهويي مي‌بود كه نمي‌دانم چه نامي دهم. در آن ميان داستانهاي خنده‌آوري نيز رخ مي‌داد كه يكي چون در ياد منست در اينجا می‌گويم :


1ـ Edward Granville Brown
2ـ چخيدن = (همچون جهيدن) = مجادله كردن ؛ چخش (همچون جهش) = مجادله ـ و
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خاطره‌ای از فریدون جنیدی از شیفتگی پرفسور صدیق به غرب
دو پرفسور : ادوارد براون و عیسای صدیق اعلم
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 3

🔸 هنگامى كه داريوش داتيس‌1 را فرستاد كه بكيفر آتشى كه آتنيان به سارديس‌2 زده بودند گوش آنان را بمالد و خود مى‌خواست بدين دستاويز دست به يونان پيدا كند و يونانيان را زيردست خود گرداند و داتيس به يونان آمده در ماراثون لشكرگاه زد و بويران كردن كشور پرداخت. آتنيان ده تن سردار برگزيدند كه بجنگ او بفرستند. از اين ده تن مشهورتر از همه ‌ملتياديس بوده. پس از آن آريستيديس شهرت داشت و نيروى او نيز در مرتبه‌ی دوم از ملتياديس بود. هر يكى از اين ده تن در روز نوبت خود سردار همگى لشكر بود و همه‌ی اختيار را داشت‌. ولى آريستيديس چون نوبت سردارى باو رسيد بدلخواه و آرزو اختيار را به ملتياديس ‌واگزارده بدينسان بآن ديگران هم فهمانيد كه كهترى از خود نمودن در برابر مردان كاردان و بزرگ نه تنها از ارج يك كسى نمى‌كاهد بلكه خود خردمندى و پاكدلى او را مى‌رساند. و با اين رفتار خود همچشمى را از ميان آنان برداشته و همه را قانع گردانيد كه اختيار سپاه را يكجا بدست ملتياديس بسپارند و او را به هر كارى دست و بال گشاده گردانند. زيرا از آن ‌پس نوبت سردارى به هر يكى كه مى‌رسيد فرمانهاى ملتياديس را بکار مى‌بست. در گرماگرم ‌جنگ چون سپاه ايران بيش از همه در برابر تيره‌هاى لئونتيس‌3 و آنتيوخيس ايستادگى‌ مى‌نمودند ، از اين جهت ثميستوكليس و آريستيديس دست بهم داده سخت تلاش نمودند. زيرا يكى از ايشان از تيره‌ی لئونتيس و ديگرى از تيره‌ی آنتيوخيس بودند. سپس كه ايرانيان را شكست دادند و بكشتيها پس راندند چون چنين دريافتند كه آنان بسوى جزيره‌ها رهسپار نشده‌اند بلكه در نتيجه‌ی جلوگيرى سپاهيان يونانى در دريا و مخالفت باد ناگزير شده بسوى آتيكا روانه گرديده‌اند و ترسيدند كه مبادا بشهر آتن كه تهى از جنگجو و بى‌نگاهدار است حمله ببرند از جهت نه تيره بدان سوى شتافتند و همان روز بشهر رسيدند. ولى آريستيديس را با تيره‌ى خود در ماراثون گزاردند كه مالهاى تاراجى و دستگيران را پاسبانى كند و او باين كار برخاسته و با آنكه نقره و زر و رختهاى گرانبها كه بگفتن نيايد بفراوانى در ميان چادرها ريخته و كنون در دست اينان بود آريستيديس نه تنها خويشتن هيچگونه دستى بآنها نزد و نزديك نرفت بلكه ديگران را هم نگزاشت كه نزديك‌ رفته يا دستى بآنها بزنند مگر آنكه كسانى بدزدى چيزهايى برده باشند و او آگاه نشده باشد ، چنانكه اين كار را كالياس‌4 مشعل‌بردار كرد. زيرا يكى از ايرانيان كه گويا او را ديده و از مويها و نشانيها كه بر سرش بوده او را پادشاه پنداشته بود ، از اين جهت در برابر او بخاك ‌افتاده سپس دست او را گرفته و گودالى را كه در آنجا مقدار گزافى زر نهان ساخته بود نشان داد و كالياس كه مرد بسيار ستمگر و ناپاكى بوده آن زر را برگرفته هم آن مرد را كشت تا كسى‌ ديگر از موضوع آگاه نباشد. از اين جهت در شعرهايى كه براى خنده سروده‌اند بخاندان او نام «لاكوپلوتى»5 داده‌اند كه ‌معنى آن توانگرى يافته از گودال مى‌باشد ، پس از اين پيشامدها اندكى نگذشت كه ‌آريستيديس «آرخون»‌6 برگزيده شد. اگرچه ديمتريوس فاليرى چنين مى‌گويد كه اين سمت او اندكى پيش از مرگش بود كه پس ‌از جنگ پلاتايا رویداد و كسانثيپديس‌7 كه جنگ پلاتاى در سال آرخونى او رویداد. در سالنامه‌ها كه جانشينان او را شمرده‌اند ما هرگز نام آريستيديس را نمى‌يابيم. ولى فاينپوس‌8 كه‌ جنگ ماراثون در سال آرخونى او رويداد ما پشت سر او نام آريستيديس را مى‌يابيم كه ياد كرده شده.
1ـ Datis
2ـ Sardis پايتخت لودياى باستانى كه اينزمان پايتخت آسياى كوچك بود و شهرپان (ساتراپ) ايرانى كه براى آسياى كوچك فرستاده مى‌شد در آنجا مى‌نشست.
3ـ Leontis
4ـ Callias
5ـ Laccopluti
6ـ Archon
7ـ Xanthippides از گفته‌ی خود پلوتارخ پيداست كه يكى از حكمرانان آتن بوده.
8ـ Phaenippus
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچه‌ي آن واژه
تکه‌ی 7

🔸 شنیده‌ايد كه در ايران شاعري هم بنام «طرزي» ميبوده. اين شاعر براي بازي كردن با سخن راه تازه‌اي پيدا كرده بوده ، و آن اينكه «كارواژه»هاي ساخته بياورد. اينها نمونه‌اي از شعرهاي اوست :
مبادا كه از من ملوليده باشي
حديث حسودان قبوليده باشي
چو درس محبت نخواندي چه سود ار فروعيده باشي اصوليده باشي
برو طرزيا زلف خوبان بدستت
در آن دم بيفتد كه پوليده باشي
درآن هياهو يكي از كارها اين ميبود كه تاريخچه‌ی زندگاني شاعر و خويها و خيمهاي او را از شعرهايش بدست آورند. اينكار كه مفت و بيهوده ميبود راهش نيز غلطست. زيرا چنانكه ميدانيم ، شاعران هيچگاه دربند حال خود نبوده درپي راستي نميگشته‌اند. براي «مضمون» تن به هر دروغي ميداده‌اند.
هرچه هست يكي در ارومي ديوان طرزي را بچاپ رسانيده و از همان شعرهاي او تاريخچه‌ی زندگاني شاعر را نوشته بود. از جمله شعري را چنين نوشته :
شعبان رمضان كرب بلادم چه تعجب بي‌آش جماديدم و بي‌نان رجبيدم
گفته بود : «طرزي بكربلا هم رفته».
يادم نيست من آن را در كجا خواندم. ديدم شعر را غلط چاپ كرده و غلط خوانده و غلط نتيجه گرفته. از خود شعر پيداست كه خواست شاعر از اين شعر ياوه چيست. اگر باور كنيم كه شعر از براي بازگفتن حالي و داستاني بوده ميبايد بگوييم : شاعر كه طلبه ميبوده در ماههاي شعبان و رمضان كه «احسانها» داده شدي و سفره‌ها گسترده گرديدي بميهمانيها رفته و پلوها خورده ، و چون در ماههاي ديگر گرسنگي كشيده آنها را بياد آورده ميگويد :
شعبان رمضان گر بپلاوم چه تعجب بي‌آش جماديدم و بي‌نان رجبيدم
چون يك زمينه‌ی شوخي‌آور مي‌بود وآنگاه خامي آن گونه تاريخچه‌نويسي را نيك ميرسانيد چيزي در آن باره نوشته پاسخ دادم : «بكربلا نرفته ، پلو خورده». فرستادم گويا در مهنامه‌ی «آينده» چاپ شد.
آخرين كوشش كه درباره‌ی افزودن بآن هايهوي ادبيات از دسته‌ی بدخواهان1 سر زد برپا گردانيدن «هزاره‌ی فردوسي» و آواز انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشه‌ي آن را كشيده و بسيج[=تدارک] كار را ديده بودند و آنچه توانستند در آن ميان باد بآتش هايهوي زدند و آن را تا باندازه‌ی ديوانگي رسانيدند.
پس از آن جشنهايي بنام هر يكي از سعدي و حافظ و خيام خواستندي گرفت و نقشه‌ها كشيده شده بود. ولي چون ما پشت سر هزاره آواز بلند كرده نبرد خود را با آن هياهو آغاز كرديم ، نقشه‌ها ناانجام ماند. آقاي علي‌اصغر حكمت بنام شيرازي بودن نتوانست از جشن هفتصدساله سعدي درگذرد و آن را گرفت. ولي گفته‌هاي ما كار خود را كرده بود و اين جشن رونقي پيدا نكرد.
تا اينجا بود آنچه ميخواستم درپيرامون معني «ادبيات» و تاريخچه‌ي شگفت آن واژه بگويم و نيرنگي كه بكار رفته بازنمايم. آنچه ميبايد در پايان نشست بگويم آنست كه چون در سال 1313 ما گفتارهايي درپيرامون شعر و ادبيات آغاز كرديم هايهوي بزرگی در برابر ما پدید آوردند و داستانهای بسیاری رفت. عنوان هایهوی اين ميبود كه ميگفتند : «دشمن ادبياتست» من چون ميدانستم كه معناي روشني از ادبيات در مغزهاي آنان نيست ، ميدانستم كه گيجسرانه چيزهايي ياد گرفته‌اند و بزبان مي‌آورند ، اينبود براي خاموش گردانيدن آنان در پيمان گفتار نوشته از انجمن ادبي و از هايهوي‌كنندگان در آنجا پرسيدم «ادبيات چيست؟». و خواهش كردم كه معني آن را براي ما روشن گردانند. شنيدنيست كه پاسخي نتوانستند و همان پرسش از هايهوي بسيار كاست. نتيجه آن شد كه خواهش كردند كه خودم بانجمن ادبي روم و گفتارها رانم كه رفتم و راندم و ادبيات را معني كردم و آن گفتار درپيمان بچاپ رسيده كه بسياري از شماها خوانده‌ايد.
كوتاهشده‌ی سخن در اين نشست چند چيز است :
1) «ادب» درميان عرب ، سخن آراسته گفتن مي‌بوده و آن چيز بدي نيست. اين نيكست كه كسي بگفته‌هاي خود پروا كند و جمله‌هاي شيوا و آراسته بزبان آورد.
2) كساني «ادب» را در سادگي خود نگزارده سخن‌آرايي را از اندازه بيرون گردانيده فنوني براي آن از معاني و بيان و بديع و مانند اينها پديد آورده‌اند. همچنان آن را از معني خود بيرون برده «سخنبازي» گردانيده‌اند. اينها بسيار بد و دور از خرد است.
3) «ادب» در همين معني بيخردانه‌ی دومش بايران آمده و رواج گرفته و دسته‌هاي «سخنبازان» پديد آورده.
4) در سالهاي نخست مشروطه ، دسته‌ي بدخواهان يا خاينان كشور از واژه «ادبيات» بسودجويي برخاسته آن را بجاي «ليتراتور» فرانسه در برنامه‌ی فرهنگ گنجانيده و از همان راه برواج سخنبازي و ياوه‌گويي در ايران كوشيده‌اند ، در حالي كه «ليتراتور» معنايش ديگر ميبوده.
5) همان بدخواهان بهمدستي برخي شرقشناسان هايهويي در ايران بنام «ادبيات» برانگيخته رواج شعر و ياوه‌گويي را بالا برده مردم را بسوي كتابهاي شاعران و ديگران كشانيده‌اند.
1ـ بنگرید بکتاب «دادگاه» ـ و
🔶كمونیستی در ایران
(بخش یکم)

🔸چه كمونیستی چه دموكراتی چه هر راه دیگری بسته به فهمیدن و باور كردن و پذیرفتن و بكار بستن است. به این معنی یك كسی هنگامی كمونیست یا دموكرات باشد كه گفته‌های كمونیستها یا دموكراتها را بفهمد و باور كند و بپذیرد و بكار بندد و در راه رواج و پیشرفت آن به كوشش پردازد.

🔸دسته‌ی بزرگی در این كشور زندگانی را جز شكم‌چرانی و هوسبازی نمیدانند و در آن راه به هر كار ننگ‌آلودی برمیخیزند.
komonisti dar Irãn 1.pdf
80.6 KB
🔶 کمونیستی در ایران

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی دوم)

🔸پس از همه‌ی اینها به زور چه نیاز است؟!... ما بیگانه‌ی این كشور نیستیم. از جای دیگر به اینجا نیامده‌ایم. ما از این توده‌ایم و نیكی آن را می‌خواهیم. ما در بسیاری از خواستها با دولت همراهیم. ما استقلال كشور را می‌خواهیم. به آرامش كشور و آسایش مردم دلبستگی می‌داریم. در این چند سال ما همیشه به دولت هواخواهی نموده‌ایم و باز می‌نماییم.

🔸سه سال پیش در پیشامد آذربایجان [1] ما به دولت یاوری بسیار بجایی كردیم كه از داستان آن جنابان سهیلی و آقای فهیمی نیك آگاهند.

آنچه هیچ نیاز نیست زور است. زور نه تواند بود و نه نیازی به آن می‌باشد. ما را با دولت دو چیز درمیانست : یكی كتابسوزان ، دیگری كیش شیعی كه هر كدام را با آسانی بسیار بپایان توان رسانید.

🔸(١) درباره‌ی كتابسوزان : چنانكه بارها گفته‌ایم ما باین كار بهوس برنخاسته‌ایم. با كسی دشمنی نمی‌داریم. ما را اندیشه باین كار برانگیخته. ما بازماندن این كتابهای را بزیان توده می‌شناسیم و اینست می‌خواهیم از میان برداریم. اكنون از دو حال بیرون نیست : اندیشه‌ی ما یا راستست یا راست نیست. اگر راست نیست دولت ما را از اشتباه بیرون آورد. اگر راستست پس چه جای ایراد است؟!... چه جای گله‌مندیست؟!....

🔸جای بسیار خشنودیست كه آقای دشتی قد برافراشته و در این كشاكش پا بمیان گزارده. آقای دشتی نویسنده‌ی زبردستیست. اكنون ما خواهش می‌كنیم ایشان سخن ما را بشنوند و پاسخهایی بما دهند.
آقای دشتی در سخنان خود سه كتاب (دیوان حافظ و كلیات سعدی و مثنوی مولوی) را عنوان كرده‌اند. ما نیز از همان سه كتاب سخن می‌رانیم و از پیرامون آنها درنمی‌گذریم.
این كتابها هر یكی در زمینه‌ی دیگریست. ولی رویهم‌رفته دارای چند رشته بدآموزیهای بسیار زیانمند است كه اینك من فهرست‌وار بیادآوری می‌پردازم :
🔸١) نكوهش از جهان و زندگانی و خوار نشان دادن آن : در این زمینه هر سه همراهند. مولوی كه صوفی بوده بنیاد صوفیگری بر آنست كه جهان را خوار دارند و دامن از خوشیهای آن درچینند ، و پی كاری نروند ، و در گوشه‌ای نشسته به پر كردن شكم اگرچه از راه گدایی باشد بس كنند. حافظ كه خراباتی بوده فلسفه‌ی خراباتی نیز بنیادش هیچ و پوچ دانستن جهان و بی‌پروایی بزندگانی و دربند گذشته و آینده نبودنست. سعدی با آنكه مسلمان بوده چون برای یاوه‌گوییهای خود در پی مضمون می‌گشته هرچه به دستش افتاده از صوفیان و خراباتیان و دیگران برشته‌ی شعر كشیده. در اندیشه‌ی او خوار داشتن جهان نشان بزرگی آدمی می‌بوده.
من اگر بخواهم در اینجا همه‌ی شعرهای آنان را در این زمینه بنویسم باید ده صفحه بیشتر را پر گردانم. اینست تنها بیكی دو نمونه از هر كدام بس می‌كنم :
سعدی می‌گوید :
جهان بر آب نهاده است آدمی بر باد
غلام همت آنم كه دل بر او ننهاد
حافظ می‌گوید :
جهان و هرچه درو هست هیچ در هیچست
هزار بار من این نكته كرده ام تحقیق
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت رندان بیسر و پایم
كه هر دو كون نیرزد به پیششان یك كاه
مولوی می‌گوید :
اهل دنیا از كهین و مهین لعنت الله علیهم اجمعین
در جای دیگری او افسانه‌ی بسیار پست و زشتی سروده می‌گوید :
همچنین جمله نعیم اینجهان بس خوشست از دور پیش از امتحان
می‌نماید در نظر از دور آب چون رَوی نزدیك آن باشد سراب
گنده پیر است او و از بس چاپلوس خویش را جلوه دهد چون نوعروس
هین مشو مغرور این گلگونه‌اش نیش نوش آلوده‌ی او را مچش
🔸٢) جبریگری و اینكه «بودنیها بوده» و ما را در زندگانی اختیاری نیست. این خود پایه‌ای از فلسفه‌ی خراباتیانست. حافظ و خیام در آن باره پافشاری نشانداده‌اند. حافظ تو گفتیی بایای خود می‌دانسته كه این بدآموزی را بمردم یاد دهد. سعدی نیز كه در پی مضمون می‌گشته این را هم گرفته و پیاپی بمیان آورده.
خیام می‌گوید :
زین پیش نشان بودنیها بودست
پیوسته قلم ز نیك و بد ناسودست
تقدیر ترا هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و كوشیدن ما بیهوده است.
سعدی می‌گوید :
گنه نبود و اطاعت نبود و بر سر خلق
نوشته بود كه این مقبلست و آن مردود
ــــــــــــــــــــــــــــ
گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی
ــــــــــــــــــــــــــــ
بخت و دولت به كاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست
ــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه تیر از كمان همی‌گذرد از كماندار بیند اهل خرد
حافظ می‌گوید :
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
كه بر من و تو در اختیار نگشادند
ــــــــــــــــــــــــــــ
نصیب من چو خرابات كرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بر عمل تكیه مكن خواجه كه در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع بنامت چه نوشت

مكن بچشم حقارت نگاه بر من مست
كه نیست معصیت و زهد بی‌مشیت او

[1] : خواست آشوبهای اشراریست که پس از شهریور 1320 با بهانه گرفتن زبان ترکی ، آذربایجان را به خاک و خون کشیده بودند و در آن هنگام روزنامه‌ی پرچم پاسخهای بُرنده به یاوه‌گوییهای ایشان میداد. دسته‌ای از خود آذربایجان در برابر آرزوهای اشرار ایستادگی کردند و پرچم نیز آرتش و استانداری را به سرکوب ایشان برمی‌انگیخت. برای آگاهیهای بیشتر نخستین شماره‌های پرچم روزانه دیده شود. ـ و