magar fahmo dãnew ãzãd nist 2.pdf
80.2 KB
🔶مگر فهم و دانش آزاد نیست؟!
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
pãyehãi ke barãye niko bad gozãrde wavad 1-3.pdf
104.1 KB
🔶 پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
مایهی بدبختی ایران (بلكه مایهی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشههای كج و پراكنده است. ...
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد : زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ، از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی ۶۹)
این كشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یك فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
(پرچم روزانه شمارهی ۲۸)
اتحاد یا یگانگی بسته بآنست كه اندیشهها یكی باشد ، و یكی بودن اندیشهها بسته بآنست كه حقایق بمیان آید و این اندیشههای پراكنده كه مغزها را پر كرده از میان برخیزد.
(پرچم روزانه ش ۴۰)
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد : زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ، از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی ۶۹)
این كشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یك فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
(پرچم روزانه شمارهی ۲۸)
اتحاد یا یگانگی بسته بآنست كه اندیشهها یكی باشد ، و یكی بودن اندیشهها بسته بآنست كه حقایق بمیان آید و این اندیشههای پراكنده كه مغزها را پر كرده از میان برخیزد.
(پرچم روزانه ش ۴۰)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 3
🔸 «مَعْن اندر باز گشتن مردمان بُست را همه مصادره كرد و اينجا بسيستان آمد و همان عادت را فروگرفت كه با مردمان هميداشت. مردمان سيستان شوريده گشتند. عبدالله بن العلا بشكايت سوي منصور يكي نامه نبشت. نامه براه اندر بگرفتند سوي معن آوردند و عبدالله بن العلا را بخواند وز آن حال پرسيد. انكار كرد. سرش فرمود تا برهنه كردند و چهارصد تازيانه بزد او را و آن گروه را كه با او در آن بودند فرمود كه گردن بزنيد تا خويشتن بازخريدند و مال عظيم از ايشان بستد و چهل مرد گرفت از خوارج و بند برنهاد و به بُست فرستاد كه كارشان فرمايند و تا مرا آنجا سراي بنا كنند و برايشان در كار كردن شتاب كنيد و هر جای تمام شدی نامه کردی که جای دیگر نیز چنین و چنین کنید و مال بسيار هميبخشيد چندان كه از عدد و احصاء اندر گذشت. باز روزي مروان ابن ابي حفصه اندر آمد پيش او و مروان شاعر او بود و روزي چند بود تا معن او را نديده بود. گفتا كجا بودي؟. گفت : بندهزاده آمده بود و بنده بحديث او مشغول بود. گفتا چه نام كردي؟ گفت (شعر) :
سميت معنا بمعن ثم قلت له هذا سمي عقيده المجد و الجود1
گفتا يا غلام هزار دينار ده او را و يا مروان بيت ديگر بگوي. گفت (ايضاً) :
انت الجواد و منك الجواد اوله و ان هلكت فما جود بموجود2
باز گفت : يا غلام هزار دينار ديگر بده و تو بيتي ديگري بگوي. (تا شش بيت همچنان پيش ميرود). غلام گفت دينار نيز نماند اندر خزينه. معن گفت بخداي تعالا كه اگر مرا دينار بودي و تو همچنين تا هزار بيت هميگفتي هر بيتي را هزار دينار هميدادمي. هميشه همچنين بود و مال بجور ستدي و بجود هميدادي تا بتبذير كردن مال و بتدبير كردن بد دل بخردان ازو بَرا شد و از جور كه هميكرد ، گروهي از خوارج بيعت كردند بكشتن او بمكابره ...»
اين داستان نمونهي نيكيست كه آن دهندگان پول را چگونه گرفتندي و بشاعران چگونه دادندي. معن با ستم و تاراجگري و نامردي داراك[=مال] مردم را از دستشان ميگرفته و بهوس و بيباكي بشاعر در برابر هر بيت شعر ، هزار دينار (كه هر ديناري چهارده نخود3 بيشتر زر ميداشته و بحساب امروز نزديك به دويست ريال ميبوده) ميپرداخته. آنگاه آرزو ميداشته كه پول دارد و تا هزار بيت همچنان پول پردازد. چنين كسي بكارهايش جز نافهمي و تيرهدروني چه معنايي توان داد؟
يك داستان شيرينتر از آن از شاه عباس است كه چون بيادم آمده ميبايد ياد كنم : شاني نام شاعري ، شعرهايي در ستايش امام علي بي ابيطالب گفته بوده براي شاه عباس ميخواند. يك بيتش اين بوده :
اگر دشمن كشد ساغر و گر دوست بياد ابروي مردانهي اوست
شاه از اين بيت بياندازه خشنود گرديده دستور ميدهد كيسههاي زر ميآورند و شاعر را در كفهی ترازو گزارده باندازهی سنگيني خودش زر باو ميدهد. شاعران بَرو رشك ميبرند و هر يكي بآرزوي چنان صلهاي شعرها ميگويد. از جمله عجزي نام شعرهايي ميگويد و روزي كه شاه عباس به اصطبل رفته بوده خود را بآنجا رسانده شعرهايش ميخواند و گله ميكند كه به شاني چنان دهشي رفته و با زر كشيده شده. شاه ميگويد : چون در اصطبل هستيم بهتر است تو را هم با سرگين بكشيم.
اين نمونهي ديگري از هوسبازيهاي پادشاهان شعردوست بوده. در يك جا از يك بيت خوشش آمده شاعر را با زر ميكشد ، و در يك جا ميخواسته شاعري را با سرگين كشد. در جايي كه رشتهي كار در دست هوس بود بهتر از اين نتواند بود.
داستان شيرين ديگري هم از كريمخانست. كريمخان از ديگران خردمندتر ميبوده. ميگويند : شاعري بنزد كريمخان آمد و قصيدهاي كه در ستايش او گفته و چاپلوسيها نموده بود خواند و بپايان رسانيد. كريمخان آواز داد : «كُره ، صد تومان باين شاعر بدهيد». شاعر خشنود گرديده سري فرود آورد و بيرون آمد. ولي پيش هر كس رفت پولي گيرد نتيجه نديد. بنزد كريمخان بازگشته گله كرد كه كسي پول نداد. كريمخان گفت : «كُره ، تو دروغهايي گفته بودي و خواندي و ما خوشمان آمد. ما هم دروغي گفتيم كه تو خوشت بيآيد ، ديگر پول چيست؟!.»
1ـ معن را معن ناميدم و گفتم تو همنام هم پيمان بزرگي و رادي هستي.
2ـ تو رادي و از تست آغاز رادي. اگر تو نابود شوي ديگر رادي درميان نخواهد بود.
3ـ يك نخود = 0.2 گرم. هر دینار کمابیش به اندازهی یک سکهی «تمام» زر داشته. - و
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 3
🔸 «مَعْن اندر باز گشتن مردمان بُست را همه مصادره كرد و اينجا بسيستان آمد و همان عادت را فروگرفت كه با مردمان هميداشت. مردمان سيستان شوريده گشتند. عبدالله بن العلا بشكايت سوي منصور يكي نامه نبشت. نامه براه اندر بگرفتند سوي معن آوردند و عبدالله بن العلا را بخواند وز آن حال پرسيد. انكار كرد. سرش فرمود تا برهنه كردند و چهارصد تازيانه بزد او را و آن گروه را كه با او در آن بودند فرمود كه گردن بزنيد تا خويشتن بازخريدند و مال عظيم از ايشان بستد و چهل مرد گرفت از خوارج و بند برنهاد و به بُست فرستاد كه كارشان فرمايند و تا مرا آنجا سراي بنا كنند و برايشان در كار كردن شتاب كنيد و هر جای تمام شدی نامه کردی که جای دیگر نیز چنین و چنین کنید و مال بسيار هميبخشيد چندان كه از عدد و احصاء اندر گذشت. باز روزي مروان ابن ابي حفصه اندر آمد پيش او و مروان شاعر او بود و روزي چند بود تا معن او را نديده بود. گفتا كجا بودي؟. گفت : بندهزاده آمده بود و بنده بحديث او مشغول بود. گفتا چه نام كردي؟ گفت (شعر) :
سميت معنا بمعن ثم قلت له هذا سمي عقيده المجد و الجود1
گفتا يا غلام هزار دينار ده او را و يا مروان بيت ديگر بگوي. گفت (ايضاً) :
انت الجواد و منك الجواد اوله و ان هلكت فما جود بموجود2
باز گفت : يا غلام هزار دينار ديگر بده و تو بيتي ديگري بگوي. (تا شش بيت همچنان پيش ميرود). غلام گفت دينار نيز نماند اندر خزينه. معن گفت بخداي تعالا كه اگر مرا دينار بودي و تو همچنين تا هزار بيت هميگفتي هر بيتي را هزار دينار هميدادمي. هميشه همچنين بود و مال بجور ستدي و بجود هميدادي تا بتبذير كردن مال و بتدبير كردن بد دل بخردان ازو بَرا شد و از جور كه هميكرد ، گروهي از خوارج بيعت كردند بكشتن او بمكابره ...»
اين داستان نمونهي نيكيست كه آن دهندگان پول را چگونه گرفتندي و بشاعران چگونه دادندي. معن با ستم و تاراجگري و نامردي داراك[=مال] مردم را از دستشان ميگرفته و بهوس و بيباكي بشاعر در برابر هر بيت شعر ، هزار دينار (كه هر ديناري چهارده نخود3 بيشتر زر ميداشته و بحساب امروز نزديك به دويست ريال ميبوده) ميپرداخته. آنگاه آرزو ميداشته كه پول دارد و تا هزار بيت همچنان پول پردازد. چنين كسي بكارهايش جز نافهمي و تيرهدروني چه معنايي توان داد؟
يك داستان شيرينتر از آن از شاه عباس است كه چون بيادم آمده ميبايد ياد كنم : شاني نام شاعري ، شعرهايي در ستايش امام علي بي ابيطالب گفته بوده براي شاه عباس ميخواند. يك بيتش اين بوده :
اگر دشمن كشد ساغر و گر دوست بياد ابروي مردانهي اوست
شاه از اين بيت بياندازه خشنود گرديده دستور ميدهد كيسههاي زر ميآورند و شاعر را در كفهی ترازو گزارده باندازهی سنگيني خودش زر باو ميدهد. شاعران بَرو رشك ميبرند و هر يكي بآرزوي چنان صلهاي شعرها ميگويد. از جمله عجزي نام شعرهايي ميگويد و روزي كه شاه عباس به اصطبل رفته بوده خود را بآنجا رسانده شعرهايش ميخواند و گله ميكند كه به شاني چنان دهشي رفته و با زر كشيده شده. شاه ميگويد : چون در اصطبل هستيم بهتر است تو را هم با سرگين بكشيم.
اين نمونهي ديگري از هوسبازيهاي پادشاهان شعردوست بوده. در يك جا از يك بيت خوشش آمده شاعر را با زر ميكشد ، و در يك جا ميخواسته شاعري را با سرگين كشد. در جايي كه رشتهي كار در دست هوس بود بهتر از اين نتواند بود.
داستان شيرين ديگري هم از كريمخانست. كريمخان از ديگران خردمندتر ميبوده. ميگويند : شاعري بنزد كريمخان آمد و قصيدهاي كه در ستايش او گفته و چاپلوسيها نموده بود خواند و بپايان رسانيد. كريمخان آواز داد : «كُره ، صد تومان باين شاعر بدهيد». شاعر خشنود گرديده سري فرود آورد و بيرون آمد. ولي پيش هر كس رفت پولي گيرد نتيجه نديد. بنزد كريمخان بازگشته گله كرد كه كسي پول نداد. كريمخان گفت : «كُره ، تو دروغهايي گفته بودي و خواندي و ما خوشمان آمد. ما هم دروغي گفتيم كه تو خوشت بيآيد ، ديگر پول چيست؟!.»
1ـ معن را معن ناميدم و گفتم تو همنام هم پيمان بزرگي و رادي هستي.
2ـ تو رادي و از تست آغاز رادي. اگر تو نابود شوي ديگر رادي درميان نخواهد بود.
3ـ يك نخود = 0.2 گرم. هر دینار کمابیش به اندازهی یک سکهی «تمام» زر داشته. - و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 19 (پایان این داستان)
🔸 ولى چون مصر بشورش برخاست و يونانيان بهمراهى آنان برخاسته كشتيهاى آتن در سراسر دريا تا قبرس و كيليكيا بگردش پرداختند و كيمون خود را خداوند درياها مىشناخت پادشاه توجه خود را باينسوى گردانيده خواست نخست جلو يونانيان را بگيرد تا بزرگتر و نيرومندتر از آن نگردند و از اين جهت لشكرها بر سر آنان مىفرستاد و سركردگان روانه مىساخت. در اين هنگام بود كه فرستادگانى نزد ثميستوكليس فرستاده وعدههاى او را يادآورى نمود و ازو درخواست كه از روى آن وعدهها كوششى در برابر يونانيان بكند. ولى اين پيامها او را بکارى برنيانگيخت با آنكه اگر بکار برمىخاست يكى از فرماندهان بزرگ و نيرومند جنگ او بود. چه هرگز ميلى در خود بكوشش و تلاش نمىديد و اين شايد از اين جهت بود كه از نتيجه نوميدى داشت زيرا يونانيان اينزمان سركردگان كاردانى داشتند و از جمله كيمون پيشرفتهاى بسيارى در كار جنگجويى پيدا كرده هميشه فيروزى مىيافت. وآنگاه براى او شرمآور بود كه آن كارهاى سرفرازانهی پيشين خود و نيكناميها كه يافته بود از اين راه لكهدار گرداند و اينبود بر آن سر شد كه زندگانى خود را بپايان برساند و نيكنامى خود را از دست ندهد. روزى براى خدايان قربانيها گزارد و دوستان خود را بميهمانى خوانده و پس از پذيرايى و دست فشردن با يكديگر با نوشيدن خون گاو زندگانى خود را بپايان رسانيد. اين سخن مشهوریست كه در اين باره نوشتهاند. كسانى هم نوشتهاند كه او زهر خورده بیدرنگ بمرد. روزهاى آخرين او در شهر ماگنیسيا مىگذشت و عمر او شصت و پنج سال بود كه بيشتر آن را در جنگ و در كارهاى سياسى و در حكمرانى بسر داده بود. اين خبر چون بپادشاه رسيد از آنگونه خودكشى او بيشتر در شگفت شده و بزرگى او را بيش از پيش بشناخت و همچنان نوازش از بازماندگان و دوستان او دريغ نمىساخت.
ثميستوكليس را از آرخيپى1 دختر لوساندر از مردم الويكى سه پسر بود : آرخپتوليس2 ، پولئوكتوس3 ،كلئوفانتوس4. افلاطون فيلسوف از اين پسر آخرى گفتگو كرده او را در اسبسوارى ماهرترين كس ولى خود مرد بىمعنايى مىستايد. گذشته از اينان دو پسر بزرگتر او يكى را بنام ديوكليس5 و ديگرى بنام نيوكليس6 بود. نيوكليس در جوانى مرد. ديوكليس را هم پدربزرگ او لوساندير بفرزندى برداشت. دختران او بسيار بودند و يكى از آنان بنام منیسپتوليما را كه از زن دومين او بود آرخپتوليس برادرش كه از مادر جدا بودند بزنى گرفت. ايتاليا7 را پانثويدس8 بزنى گرفت كه از مردم جزيرهی خيوس بود. نيز سوباريس9 را نيكوميديس10 آتنى بزنى گرفت پس از مرگ ثميستوكليس برادرزادهی (يا خواهرزادهی) او فراسيكليس11 به ماگنیسيا رفته دختر ديگر او نيكوماخى12 را برضايت برادر او بزنى گرفت و خرج خواهر او آسيا13 را كه كوچكترين آن فرزندان بود عهدهدار شد.
مردم ماگنیسيا يك گور زيبا و پرشكوهى از ثميستوكليس در شهر خود در ميان بازار دارند. اما سخنى كه اندوكسيديس در خطابهی خود براى ياران خويش بزبان مىآورد در زمينهی اينكه چگونه آتنيان گور او را تاراج نموده خاكستر او را بباد دادند درخور باور كردن نيست. زيرا يقين است كه مقصود او برانگيختن هواداران اولیگارشى بدشمنى مردمان مىباشد و باين مقصود آن سخن را پديد آورده است.
1ـ Archippe
2ـ Archeptolis
3ـ Poleuctus
4ـ Cleophantus
5ـ Diocles
6ـ Neocles
7ـ Italia
8ـ Panthoides
9ـ Sybaris
10ـ Nicomedes
11ـ Phrasicles
12ـ Nicomache
13ـ Asia
«پایان این بخش»
1) ثميستوكليس ـ تکهی 19 (پایان این داستان)
🔸 ولى چون مصر بشورش برخاست و يونانيان بهمراهى آنان برخاسته كشتيهاى آتن در سراسر دريا تا قبرس و كيليكيا بگردش پرداختند و كيمون خود را خداوند درياها مىشناخت پادشاه توجه خود را باينسوى گردانيده خواست نخست جلو يونانيان را بگيرد تا بزرگتر و نيرومندتر از آن نگردند و از اين جهت لشكرها بر سر آنان مىفرستاد و سركردگان روانه مىساخت. در اين هنگام بود كه فرستادگانى نزد ثميستوكليس فرستاده وعدههاى او را يادآورى نمود و ازو درخواست كه از روى آن وعدهها كوششى در برابر يونانيان بكند. ولى اين پيامها او را بکارى برنيانگيخت با آنكه اگر بکار برمىخاست يكى از فرماندهان بزرگ و نيرومند جنگ او بود. چه هرگز ميلى در خود بكوشش و تلاش نمىديد و اين شايد از اين جهت بود كه از نتيجه نوميدى داشت زيرا يونانيان اينزمان سركردگان كاردانى داشتند و از جمله كيمون پيشرفتهاى بسيارى در كار جنگجويى پيدا كرده هميشه فيروزى مىيافت. وآنگاه براى او شرمآور بود كه آن كارهاى سرفرازانهی پيشين خود و نيكناميها كه يافته بود از اين راه لكهدار گرداند و اينبود بر آن سر شد كه زندگانى خود را بپايان برساند و نيكنامى خود را از دست ندهد. روزى براى خدايان قربانيها گزارد و دوستان خود را بميهمانى خوانده و پس از پذيرايى و دست فشردن با يكديگر با نوشيدن خون گاو زندگانى خود را بپايان رسانيد. اين سخن مشهوریست كه در اين باره نوشتهاند. كسانى هم نوشتهاند كه او زهر خورده بیدرنگ بمرد. روزهاى آخرين او در شهر ماگنیسيا مىگذشت و عمر او شصت و پنج سال بود كه بيشتر آن را در جنگ و در كارهاى سياسى و در حكمرانى بسر داده بود. اين خبر چون بپادشاه رسيد از آنگونه خودكشى او بيشتر در شگفت شده و بزرگى او را بيش از پيش بشناخت و همچنان نوازش از بازماندگان و دوستان او دريغ نمىساخت.
ثميستوكليس را از آرخيپى1 دختر لوساندر از مردم الويكى سه پسر بود : آرخپتوليس2 ، پولئوكتوس3 ،كلئوفانتوس4. افلاطون فيلسوف از اين پسر آخرى گفتگو كرده او را در اسبسوارى ماهرترين كس ولى خود مرد بىمعنايى مىستايد. گذشته از اينان دو پسر بزرگتر او يكى را بنام ديوكليس5 و ديگرى بنام نيوكليس6 بود. نيوكليس در جوانى مرد. ديوكليس را هم پدربزرگ او لوساندير بفرزندى برداشت. دختران او بسيار بودند و يكى از آنان بنام منیسپتوليما را كه از زن دومين او بود آرخپتوليس برادرش كه از مادر جدا بودند بزنى گرفت. ايتاليا7 را پانثويدس8 بزنى گرفت كه از مردم جزيرهی خيوس بود. نيز سوباريس9 را نيكوميديس10 آتنى بزنى گرفت پس از مرگ ثميستوكليس برادرزادهی (يا خواهرزادهی) او فراسيكليس11 به ماگنیسيا رفته دختر ديگر او نيكوماخى12 را برضايت برادر او بزنى گرفت و خرج خواهر او آسيا13 را كه كوچكترين آن فرزندان بود عهدهدار شد.
مردم ماگنیسيا يك گور زيبا و پرشكوهى از ثميستوكليس در شهر خود در ميان بازار دارند. اما سخنى كه اندوكسيديس در خطابهی خود براى ياران خويش بزبان مىآورد در زمينهی اينكه چگونه آتنيان گور او را تاراج نموده خاكستر او را بباد دادند درخور باور كردن نيست. زيرا يقين است كه مقصود او برانگيختن هواداران اولیگارشى بدشمنى مردمان مىباشد و باين مقصود آن سخن را پديد آورده است.
1ـ Archippe
2ـ Archeptolis
3ـ Poleuctus
4ـ Cleophantus
5ـ Diocles
6ـ Neocles
7ـ Italia
8ـ Panthoides
9ـ Sybaris
10ـ Nicomedes
11ـ Phrasicles
12ـ Nicomache
13ـ Asia
«پایان این بخش»
🔶 یكی از دشواریهای قرآن
🔸از ملایان بپرس كه با آنكه پیغمبر اسلام در قرآن آشكاره و در چند جا از «معجزه» ناتوانی مینماید و بیزاری نشان میدهد شما چگونه آن همه داستانها را در كتابهاتان به نام «معجزه» نوشتهاید؟!.. شما چگونه آن آیههای قرآن را نفهمیدهاید؟!.. در جایی كه آیههایی را به آن آشكاری نفهمید دیگر چیزها را چه سان خواهید فهمید؟!..
🔸داستان پیغمبر اسلام هرچه بوده است بوده است. امروز ما را كارهای بسیار بزرگتر از آن در پیش است.
🔸از ملایان بپرس كه با آنكه پیغمبر اسلام در قرآن آشكاره و در چند جا از «معجزه» ناتوانی مینماید و بیزاری نشان میدهد شما چگونه آن همه داستانها را در كتابهاتان به نام «معجزه» نوشتهاید؟!.. شما چگونه آن آیههای قرآن را نفهمیدهاید؟!.. در جایی كه آیههایی را به آن آشكاری نفهمید دیگر چیزها را چه سان خواهید فهمید؟!..
🔸داستان پیغمبر اسلام هرچه بوده است بوده است. امروز ما را كارهای بسیار بزرگتر از آن در پیش است.
yeki az dowvãrihãye Qor'ãn.pdf
83 KB
🔶یکی از دشواریهای قرآن
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
wenãxtane niko bad kãre ãsãni nist 1-2.pdf
88.3 KB
🔶 شناختن نیک و بد کار آسانی نیست
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
کسانی نیکی را تنها از بهر گفتن میخواهند
كسانی هستند كه چون در جایی نشستند و یا بكسی رسیدند از بدیها نكوهش میكنند و چون پایش بیفتد خودشان از آنها پرهیز نمیجویند.
اینان آن نادانانیند كه نیكی را تنها گفتن میدانند. آن بیخردانیند كه نمیدانند نیكی بكردار است نه بگفتار.
اگر دیگران بد باشند اینان بدترند. باید اینان را خوار داشت و پستیشان را برخشان كشید تا گستاختر نگردند.
برخی نیز چنین وامینمایند كه چون دیگران بد میباشند آنان را از بدیها گریزی نیست ولی این بهانه هرگز پذیرفتنی نیست. از كجا داستان باژگونه نباشد؟! ما اگر این بهانه را بپذیریم هر كس آن را دستاویز خواهد داشت.
اینان میخواهند از یكسو در شمار نیكان باشند و از سوی دیگر از بدیها بهره بردارند و این آرزوییست كه هرگز پیش نخواهد رفت.
تو هرچه میخواهی بگوی. تا نیكی نكنی نیك نخواهی بودن.
(پیمان ، سال چهارم ، شمارهی ۲ ، ص ۹۵)
كسانی هستند كه چون در جایی نشستند و یا بكسی رسیدند از بدیها نكوهش میكنند و چون پایش بیفتد خودشان از آنها پرهیز نمیجویند.
اینان آن نادانانیند كه نیكی را تنها گفتن میدانند. آن بیخردانیند كه نمیدانند نیكی بكردار است نه بگفتار.
اگر دیگران بد باشند اینان بدترند. باید اینان را خوار داشت و پستیشان را برخشان كشید تا گستاختر نگردند.
برخی نیز چنین وامینمایند كه چون دیگران بد میباشند آنان را از بدیها گریزی نیست ولی این بهانه هرگز پذیرفتنی نیست. از كجا داستان باژگونه نباشد؟! ما اگر این بهانه را بپذیریم هر كس آن را دستاویز خواهد داشت.
اینان میخواهند از یكسو در شمار نیكان باشند و از سوی دیگر از بدیها بهره بردارند و این آرزوییست كه هرگز پیش نخواهد رفت.
تو هرچه میخواهی بگوی. تا نیكی نكنی نیك نخواهی بودن.
(پیمان ، سال چهارم ، شمارهی ۲ ، ص ۹۵)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 4
🔸 چون سخن از پادشاهان رفت يادي هم از فتحعليشاه كنيم. در زمان اين شاه شعر در ايران برواج خود افزود. ولي نه از آن راه كه مردم بآن ارج گزاردهاند. بلكه از اينرو كه خود آن پادشاه و پسرانش خود شاعر ميبودهاند و شعر ميسرودهاند.
بسيار شنيدنيست كه فتحعليشاه كه هشتصد و نهصد زن در حرمخانه و چند صد فرزند بزرگ و كوچك در سراسر كشور را ميداشته و ميبايسته بهمهی آنها رسيدگي كند و از آنسو كشوري درميان همسايگاني همچون روس و انگليس راه برد ـ با همهی آنها فرصت بدست آورده و انديشه بكار برده قافيهبافي و شعرسازي ميكرده است كه ديواني از خود بنام «ديوان خاقان» يادگار گزارده است.
از زمينهي خود دور نيفتيم. سخن از بيارجي شعر و سخنبازي درميان ايرانيان ميبود. در آن باره يكدليل ديگر شعرهاي خود شاعرانست.
بيشتر آنان دچار تنگدستي و ناداني بوده زندگي با سختي بسر ميبردهاند. با همهی چاپلوسيها كه ميكردهاند ، زبان باز كرده گدايانه از اين و از آن صله ميطلبيدهاند ، بسياري نيز «هجو» و دشنام را افزار كار خود گرفته بستايشكردگان خود پيام ميفرستادهاند :
سه شعر رسم بود شاعران طامع را يكي مديح و دوم قطعهی تقاضايي
اگر بداد سوم شكر ور نداد هجا از اين سه من دو بگفتم دگر چه فرمايي
با همهی اينها زندگيشان با سختي ميگذشته و چون نميخواستهاند بدي را از خود بدانند ، جهان را گناهكار ميشناختهاند و از روزگار غدار ، چرخ سفلهپرور ، سپهر واژگون ، زمانهي بيوفا ، بگلهها و نالهها ميپرداختهاند. شعرهاي ايشان پر از اين گونه نكوهشهاست :
فلك بمردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس
گاهي هم «شعر» را گناهكار گرفته نكوهش كردهاند. بجاي آنكه دست بكشند بگله از آن پرداختهاند :
يا رب اين قاعدهی شعر بگيتي كه نهاد كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
گفتنش كندن جانست نوشتن غم دل زحمت خواندنش آن به كه ازو نايد ياد
تنها كسي كه ميبينيم بدي كار خود و بيهوده بودن شاعري را به پيش چشم آورده گناه را بگردن خود گرفته انوري بوده كه ميگويد :
ليك از كناس ناكس در ممالك چاره نيست حاش لله تا ندايي اين سخن را سرسري
زانكه گر حاجت فتد تا فضله را گم كني ناقلي بايد تو نتواني كه خود بيرون بري
كار خالد جز بجعفر كي شود هرگز تمام زان يكي جولاهكي داند دگر برزيگري
باز اگر شاعر نباشد هيچ نقصان اوفتد در نظام عالم از روي خرد گربنگري
آدمي را چون مؤنت شرط كار شركتست نان ز كناسي خوري بهتر بود کز شاعري
تا پيش از زمان مشروطه در ايران شاعران جز درميان درباريان بازاري نداشتندي و خرندگان براي كالاي خود نيافتندي. در بيرون اگر شاعراني بودندي بايستي شعر را براي خود گويند. از توده كمكساني پروا كردندي و ارجي بشعرهاي او نهادندي.
من خود بياد ميدارم پيش از زمان مشروطه در تبريز جز «رونق» نامي بشاعري شناخته نميبود. اين نيز جز ستايش سرودن بفلان حاجي از حج بازگشته و تاريخ گفتن بفرزند نوزاد فلان اعيان كاري نداشتي. چند تن هم ميبودند كه براي دستههاي سينهزني «نوحه» ساختندي. جز اينها من كسي را نميشناختم.
در آغاز مشروطه ، در آن جنبشها نيز با همهي زمينه كه آماده شده بود شاعران هنري از خود ـ چندان كه بيوسيده1 ميشد ـ نتوانستند نمود و به هر حال مشروطهخواهان نيز ارج بسياري بشاعران نگزاردند.
ولي پس از چند سال از آغاز مشروطه ، در ايران تكاني بنام «ادبيات» و شعر پديد آمد و يك رشته كوششهايي در راه افزودن برواج شاعري و سخنبازي آغاز يافت و واژهی «ادبيات» معني خود را عوض كرده عنوان ديگري پيدا و خود افزاري بُرنده در دست بدخواهان شد. چون در اين زمينه نيرنگي هم بكار رفته و خود داستانيست كه كمتر كسي آن را ميداند من بگشادي سخن رانده و چگونگي را باز خواهم نمود :
1ـ بيوسيدن (همچون نيوشيدن) = انتظار داشتن ـ و
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 4
🔸 چون سخن از پادشاهان رفت يادي هم از فتحعليشاه كنيم. در زمان اين شاه شعر در ايران برواج خود افزود. ولي نه از آن راه كه مردم بآن ارج گزاردهاند. بلكه از اينرو كه خود آن پادشاه و پسرانش خود شاعر ميبودهاند و شعر ميسرودهاند.
بسيار شنيدنيست كه فتحعليشاه كه هشتصد و نهصد زن در حرمخانه و چند صد فرزند بزرگ و كوچك در سراسر كشور را ميداشته و ميبايسته بهمهی آنها رسيدگي كند و از آنسو كشوري درميان همسايگاني همچون روس و انگليس راه برد ـ با همهی آنها فرصت بدست آورده و انديشه بكار برده قافيهبافي و شعرسازي ميكرده است كه ديواني از خود بنام «ديوان خاقان» يادگار گزارده است.
از زمينهي خود دور نيفتيم. سخن از بيارجي شعر و سخنبازي درميان ايرانيان ميبود. در آن باره يكدليل ديگر شعرهاي خود شاعرانست.
بيشتر آنان دچار تنگدستي و ناداني بوده زندگي با سختي بسر ميبردهاند. با همهی چاپلوسيها كه ميكردهاند ، زبان باز كرده گدايانه از اين و از آن صله ميطلبيدهاند ، بسياري نيز «هجو» و دشنام را افزار كار خود گرفته بستايشكردگان خود پيام ميفرستادهاند :
سه شعر رسم بود شاعران طامع را يكي مديح و دوم قطعهی تقاضايي
اگر بداد سوم شكر ور نداد هجا از اين سه من دو بگفتم دگر چه فرمايي
با همهی اينها زندگيشان با سختي ميگذشته و چون نميخواستهاند بدي را از خود بدانند ، جهان را گناهكار ميشناختهاند و از روزگار غدار ، چرخ سفلهپرور ، سپهر واژگون ، زمانهي بيوفا ، بگلهها و نالهها ميپرداختهاند. شعرهاي ايشان پر از اين گونه نكوهشهاست :
فلك بمردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس
گاهي هم «شعر» را گناهكار گرفته نكوهش كردهاند. بجاي آنكه دست بكشند بگله از آن پرداختهاند :
يا رب اين قاعدهی شعر بگيتي كه نهاد كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
گفتنش كندن جانست نوشتن غم دل زحمت خواندنش آن به كه ازو نايد ياد
تنها كسي كه ميبينيم بدي كار خود و بيهوده بودن شاعري را به پيش چشم آورده گناه را بگردن خود گرفته انوري بوده كه ميگويد :
ليك از كناس ناكس در ممالك چاره نيست حاش لله تا ندايي اين سخن را سرسري
زانكه گر حاجت فتد تا فضله را گم كني ناقلي بايد تو نتواني كه خود بيرون بري
كار خالد جز بجعفر كي شود هرگز تمام زان يكي جولاهكي داند دگر برزيگري
باز اگر شاعر نباشد هيچ نقصان اوفتد در نظام عالم از روي خرد گربنگري
آدمي را چون مؤنت شرط كار شركتست نان ز كناسي خوري بهتر بود کز شاعري
تا پيش از زمان مشروطه در ايران شاعران جز درميان درباريان بازاري نداشتندي و خرندگان براي كالاي خود نيافتندي. در بيرون اگر شاعراني بودندي بايستي شعر را براي خود گويند. از توده كمكساني پروا كردندي و ارجي بشعرهاي او نهادندي.
من خود بياد ميدارم پيش از زمان مشروطه در تبريز جز «رونق» نامي بشاعري شناخته نميبود. اين نيز جز ستايش سرودن بفلان حاجي از حج بازگشته و تاريخ گفتن بفرزند نوزاد فلان اعيان كاري نداشتي. چند تن هم ميبودند كه براي دستههاي سينهزني «نوحه» ساختندي. جز اينها من كسي را نميشناختم.
در آغاز مشروطه ، در آن جنبشها نيز با همهي زمينه كه آماده شده بود شاعران هنري از خود ـ چندان كه بيوسيده1 ميشد ـ نتوانستند نمود و به هر حال مشروطهخواهان نيز ارج بسياري بشاعران نگزاردند.
ولي پس از چند سال از آغاز مشروطه ، در ايران تكاني بنام «ادبيات» و شعر پديد آمد و يك رشته كوششهايي در راه افزودن برواج شاعري و سخنبازي آغاز يافت و واژهی «ادبيات» معني خود را عوض كرده عنوان ديگري پيدا و خود افزاري بُرنده در دست بدخواهان شد. چون در اين زمينه نيرنگي هم بكار رفته و خود داستانيست كه كمتر كسي آن را ميداند من بگشادي سخن رانده و چگونگي را باز خواهم نمود :
1ـ بيوسيدن (همچون نيوشيدن) = انتظار داشتن ـ و
بخش دهم (پایانی ) کتاب دردها و درمانها آماده گردیده و در کتابخانهی پاکدینی گزارده گردید.
https://t.me/kasravi_ahmad/573
https://t.me/kasravi_ahmad/573
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 1
🔸 آريستيديس1
آريستيديس پسر لوسيماخوس از تيرهى انتيوخيس2 از شهر آلوپيكى3 بود. دربارهى دارايى او سخنهاى گوناگون رانده شده. برخى مىگويند او زندگى خود را با تنگدستى بسر داد و چون پس از مرگش دو دختر بازگزاشت اينان از ندارى مدتهاى درازى بىشوهر بودند و كسى خواستار آنان نمىشد. ولى ديمتريوس فاليرى برخلاف اين سخن در كتاب خود كه دربارهی سقراط نوشته چنين مىگويد كه زمينى در فاليروم بنام آريستيديس معروف بود كه هم در آنجا بزير خاك رفت و براى اثبات اينكه آريستيديس مرد توانگرى بوده دليلهايى ياد مىكند4.
آريستيديس با آنكه همدست و دوست كليسثينس5 بود و او كسى است كه پس از بيرون كردن بيدادگران بنياد فرمانروايى گزارد. همچنين او لوكورگوس لاكيدومینى6 را پسنديده و هميشه در رفتار و كردار پيروى ازو نشان مىداد و او را بر ديگر سياستگران و كشورداران برترى مىنهاد. با اين حال خود او هوادار آيين آريستوكراسى بود و از اين جهت ثميستوكليس پسر نئوكليس با او در زمينهى سياست حكمرانى مخالف بود. كسانى گفتهاند : اين دو تن چون از كودكى با هم بزرگ شده بودند از اين جهت هميشه با يكديگر چه در گفتار و چه در رفتار مخالفت داشتند. ولى از همان زمان ديرين سرشت و خوى هر يكى جداگانه مىنمود. آن يكى چابك و دلير و حيلهساز و به هر كارى هوسناك و اين يكى آرام و پابرجا و دادگر و از دروغ و حيله بيزار بود و با اين تفاوت آشكار با هم بزرگ مىشدند. آريستون خيوسى مىگويد آن دشمنى كه در میانهی اين دو تن برپا بود و كارش بدانسان بالا گرفت همانا مايهى آن يك داستان دلدادگى بود. بدينسان كه هر دوى ايشان دل به زن زيباى جوانى بنام استسيلااوس7 از مردم كئوس8 باخته و بىاندازه او را دوست مىداشتند و بنام همچشمى با هم دشمنى مىنمودند. سپس با آنكه زيبايى آن زن كه مايهی اين دشمنى بود از ميان رفت دشمنى اينان همچنان بازماند و در كارهاى كشورى نيز دخالت پيدا نمود.
ثميستوكليس دستهی هواخواهانى را گرد سر آورده خود را نيرومند گردانيده بود و چندان تعصب مىورزيد كه چون يكى باو گفت : اگر شما هوادارى را رها مىكرديد بهترين داور بشمار بوديد. او در پاسخ گفت : «من مىخواهم هرگز در محكمهاى نباشم كه دوستان من در آنجا برترى بر ديگران نخواهند داشت.» ولى آريستيديس را بايد بگوييم راه خود را در زمينهی سياست و زندگى به تنهايى مىپيمود و بيش از همه خواستار اين بود كه با همراهان خود در بديهايى كه دارند همراهى ننمايد و نيز از راه پسند و خرسندى آنان را بکارهاى ناستوده دلير نگرداند. زيرا هميشه بر اين عقيده بود كه تنها پاكيزگى گفتار و رفتار اوست كه مىتواند مايهی راهنمايى مردم برستگارى باشد.
ولى چون ثميستوكليس ايستادگى بىاندازه در برابر او داشت و پياپى تغييرهايى داده كارهاى او را ناانجام مىگزاشت ، آريستيديس خود را ناگزير مىديد كه او نيز با هر كار ثميستوكليس مخالفت نمايد و اين رفتار را گاهى بقصد نگهدارى خود پيش مىگرفت و زمانى آن قصد را داشت كه از بزرگى روزافزون ثميستوكليس و گروندگى مردم باو جلوگيرى كند. چنين مىپنداشت كه اندك سودهايى را ازآن توده كه از دست دهد بهتر از آنست كه ثميستوكليس را در آن راه پيشرفت آزاد بگزارد. سرانجام روزى در يك موضوع كه بسود مردم بود ولی او بدشمنى ثميستوكليس ايستادگى نموده كار خود را پيش برد از انصاف نگذشته چنين گفت : تا شما مرا و ثميستوكليس را از شهر بيرون نفرستيد آتن آسوده نخواهد بود. هنگام ديگرى پيشنهادى كرده بود و با آنكه انبوهى مخالف آن بودند او پيشنهاد را پيش برد ولى چون رئيس انجمن مىخواست موضوع را به رأى بگزارد خود او چون از گفتگوهايى كه شده بود از پيشنهاد پشيمان گرديد از اين جهت آن را از تصويب بازداشت. نيز او چهبسا كه انديشههاى خود را با دست ديگر كسان بميان مىگزاشت و اين براى آن مىكرد كه ثميستوكليس آن را ازو شناخته مخالفت ننمايد و از اين راه زيان بتوده نرسد.
1ـ Aristides
2ـ Antiochis
3ـ Alopece
4ـ اين دليلها را پلوتارخ نقل نموده و يكايك پاسخ گفته ولى ما از ترجمهی آنها واگذشتيم.
5ـ Clisthenes
6ـ Lycurgus
7ـ Stesilaus
8ـ Ceos
2) آريستيديس ـ تکهی 1
🔸 آريستيديس1
آريستيديس پسر لوسيماخوس از تيرهى انتيوخيس2 از شهر آلوپيكى3 بود. دربارهى دارايى او سخنهاى گوناگون رانده شده. برخى مىگويند او زندگى خود را با تنگدستى بسر داد و چون پس از مرگش دو دختر بازگزاشت اينان از ندارى مدتهاى درازى بىشوهر بودند و كسى خواستار آنان نمىشد. ولى ديمتريوس فاليرى برخلاف اين سخن در كتاب خود كه دربارهی سقراط نوشته چنين مىگويد كه زمينى در فاليروم بنام آريستيديس معروف بود كه هم در آنجا بزير خاك رفت و براى اثبات اينكه آريستيديس مرد توانگرى بوده دليلهايى ياد مىكند4.
آريستيديس با آنكه همدست و دوست كليسثينس5 بود و او كسى است كه پس از بيرون كردن بيدادگران بنياد فرمانروايى گزارد. همچنين او لوكورگوس لاكيدومینى6 را پسنديده و هميشه در رفتار و كردار پيروى ازو نشان مىداد و او را بر ديگر سياستگران و كشورداران برترى مىنهاد. با اين حال خود او هوادار آيين آريستوكراسى بود و از اين جهت ثميستوكليس پسر نئوكليس با او در زمينهى سياست حكمرانى مخالف بود. كسانى گفتهاند : اين دو تن چون از كودكى با هم بزرگ شده بودند از اين جهت هميشه با يكديگر چه در گفتار و چه در رفتار مخالفت داشتند. ولى از همان زمان ديرين سرشت و خوى هر يكى جداگانه مىنمود. آن يكى چابك و دلير و حيلهساز و به هر كارى هوسناك و اين يكى آرام و پابرجا و دادگر و از دروغ و حيله بيزار بود و با اين تفاوت آشكار با هم بزرگ مىشدند. آريستون خيوسى مىگويد آن دشمنى كه در میانهی اين دو تن برپا بود و كارش بدانسان بالا گرفت همانا مايهى آن يك داستان دلدادگى بود. بدينسان كه هر دوى ايشان دل به زن زيباى جوانى بنام استسيلااوس7 از مردم كئوس8 باخته و بىاندازه او را دوست مىداشتند و بنام همچشمى با هم دشمنى مىنمودند. سپس با آنكه زيبايى آن زن كه مايهی اين دشمنى بود از ميان رفت دشمنى اينان همچنان بازماند و در كارهاى كشورى نيز دخالت پيدا نمود.
ثميستوكليس دستهی هواخواهانى را گرد سر آورده خود را نيرومند گردانيده بود و چندان تعصب مىورزيد كه چون يكى باو گفت : اگر شما هوادارى را رها مىكرديد بهترين داور بشمار بوديد. او در پاسخ گفت : «من مىخواهم هرگز در محكمهاى نباشم كه دوستان من در آنجا برترى بر ديگران نخواهند داشت.» ولى آريستيديس را بايد بگوييم راه خود را در زمينهی سياست و زندگى به تنهايى مىپيمود و بيش از همه خواستار اين بود كه با همراهان خود در بديهايى كه دارند همراهى ننمايد و نيز از راه پسند و خرسندى آنان را بکارهاى ناستوده دلير نگرداند. زيرا هميشه بر اين عقيده بود كه تنها پاكيزگى گفتار و رفتار اوست كه مىتواند مايهی راهنمايى مردم برستگارى باشد.
ولى چون ثميستوكليس ايستادگى بىاندازه در برابر او داشت و پياپى تغييرهايى داده كارهاى او را ناانجام مىگزاشت ، آريستيديس خود را ناگزير مىديد كه او نيز با هر كار ثميستوكليس مخالفت نمايد و اين رفتار را گاهى بقصد نگهدارى خود پيش مىگرفت و زمانى آن قصد را داشت كه از بزرگى روزافزون ثميستوكليس و گروندگى مردم باو جلوگيرى كند. چنين مىپنداشت كه اندك سودهايى را ازآن توده كه از دست دهد بهتر از آنست كه ثميستوكليس را در آن راه پيشرفت آزاد بگزارد. سرانجام روزى در يك موضوع كه بسود مردم بود ولی او بدشمنى ثميستوكليس ايستادگى نموده كار خود را پيش برد از انصاف نگذشته چنين گفت : تا شما مرا و ثميستوكليس را از شهر بيرون نفرستيد آتن آسوده نخواهد بود. هنگام ديگرى پيشنهادى كرده بود و با آنكه انبوهى مخالف آن بودند او پيشنهاد را پيش برد ولى چون رئيس انجمن مىخواست موضوع را به رأى بگزارد خود او چون از گفتگوهايى كه شده بود از پيشنهاد پشيمان گرديد از اين جهت آن را از تصويب بازداشت. نيز او چهبسا كه انديشههاى خود را با دست ديگر كسان بميان مىگزاشت و اين براى آن مىكرد كه ثميستوكليس آن را ازو شناخته مخالفت ننمايد و از اين راه زيان بتوده نرسد.
1ـ Aristides
2ـ Antiochis
3ـ Alopece
4ـ اين دليلها را پلوتارخ نقل نموده و يكايك پاسخ گفته ولى ما از ترجمهی آنها واگذشتيم.
5ـ Clisthenes
6ـ Lycurgus
7ـ Stesilaus
8ـ Ceos
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 5
🔸 چنانكه در تاريخ مشروطه بازنمودهام در ايران دبستانها بشيوهی اروپايي پيش از مشروطه بنياد گزارده شد و بنيادگزاران آنها آزاديخواهان ميبودند ولي پس از مشروطه وزارت فرهنگ يا بهتر گويم ـ يك دسته از بدخواهان كه براي راه بردن فرهنگ ايران و زهرآلود گردانيدن آن برگزيده شده بودند ـ دست بروي آن دبستانها گزاردند كه چيزها بآنها افزودند و چيزها كاستند.
از جمله اينان چون برنامههاي فرانسهاي را ترجمه ميكردند در برابر واژهی «ليتراتور» واژهی «ادبيات» را گزاردند. در حالي كه در زبان فرانسه و ديگر زبانهاي اروپايي ، «ليتراتور» بمعني ديگريست و در زبان فارسي «ادبيات» بمعني ديگري.
ليتراتور در زبانهاي اروپايي بمعني همهي «چيزهاي نوشته» است و در برنامههاي آموزشگاهها همانا آن را در برابر دانشها گزارده و بچيزهايي كه جز از دانشهاست ولي بايد بشاگردان آموخته شود ـ از تاريخ و جغرافي و گرامر و زبان و شعر و مانند اينها ـ گفتهاند. به هر حال ليتراتور بمعني بسيار بزرگتريست و تنها بمعني شعر نيست.
ليكن ادبيات در فارسي تنها بمعني شعر و چيزهاي بسته بشعر است.
آنگاه در اروپا شعر هم باين معني كه در ايران ميبوده نيست. در آنجا بياوه قافيه بافتن و با سخن بازي كردن شناخته نبوده.
اين يك غلطكاري در ترجمه ميبود. ولي از كجا كه آن را دانسته و فهميده نكردهاند؟ ما چنين ميفهميم كه دانسته و فهميده غلط كردهاند و دو نتيجهی خاينانه از اين يك غلط گرفتهاند :
نخست به همان دستاويز ، شعر يا قافيهبافي و سخنبازي را درميان درسهاي دبستانها جا دادهاند و براي آن ارجي درميان توده پديد آوردهاند. اگر فراموش نشده پيش از آنكه ما «پيمان» را آغاز كنيم و آن گفتارهاي پياپي را دربارهی بدي شعر بنويسيم بخش بزرگي از درسهاي شعر و ادبيات ميبود. از جمله «تاريخالشعرا» در برنامه نوشته شده و در همهی كلاسها يك درس از آن ميبود.
دوم از همان راه همهي ستايشهايي كه در زبانهاي اروپايي دربارهی «ليتراتور» ميبود بر سر «ادبيات» آوردند و يك چيز كوچک بيمغز را بزرگ و مغزدار نشان دادند.
در زبانهاي اروپايي ستايشهايي دربارهی ليتراتور هست. مثلاً گفتهاند : «ليتراتور زبان توده است». اين سخن دور نيست. زيرا آنچه حال يك توده را ميرساند ، بيش از همه ، نوشته و كتابهاي ايشانست ولي اين سخن دربارهی ادبيات ايران كه همان شعر و سخنبازيست راست نيست. مثلاً دربارهی ادبيات ايران كه همان شعر و سخنبازيست راست نيست. مثلاً در زمان مغول مردم ايران همه گزند ديده و سوگوار ميبودند. مليونها مردان كشته شده و هزارها دختران و زنان ببردگي افتاده از همهی دلها آه و ناله سر ميزد. ولي شاعران در همان زمان كمترين اندوهي از خود نشان ندادهاند و با آنهمه گرفتاري مردم آنان پروايي نكرده همه سخن از باده و مستي گفته «يار ، يار» سرودهاند. يكي از شاعران آن زمان سعديست. آيا شعرها و نوشتههاي او زبان توده است؟!. سعدي سال 656 را كه سال كشتار عراق و بغداد است سال خوشي خود شمارده است.
همچنان گفتهاند : «ليتراتور نمايندهی انديشههاي يك توده است». اين هم دور نيست. شما اگر ميخواهيد از بلندي يا از پستي انديشههاي يك مردم آگاه شويد يكي از راههايش آنست كه كتابها و نوشتههاي ايشان را بخوانيد. ليكن اين هم دربارهی ادبيات ايران راست نيست. آيا كسي از «مقامات حميدي» و شعرهاي انوري پي بانديشههاي مردم آن زمان تواند برد؟!.
ولي چون «ليتراتور» با «ادبيات» ترجمه شده بود همهی آن ستايشها بهرهي اين ميگرديد و همين در انديشهها جا باز ميكرد : مثلاً اگر شما ميخواستيد با يكي از جوانهاي درسخوانده بسخن پرداخته بگوييد : «آخر اين شعرها و تاريخ شعرا كه بشاگردان ميآموزند چيست؟!. چه سودي از آنها خواهد بود؟!.» میدیدی دلسوزانه پاسخ داده و گفت : «په آقا چه میفرمایید؟!.. اينها ادبيات است. شما كتابهاي اروپا را بخوانيد تا ببينيد از ادبيات چه ستايشها ميكنند.» بيچاره جوان نميدانست چه فريبي خورده است.
اين بود داستان نيرنگي كه گفتم. بدخواهان چنين نيرنگي را زدند و بآن بس نكرده براي رويانيدن تخمهايي كه كاشته بودند به يك كوشش ديگري برخاستند ، و آن اينكه در روزنامهها و درميان جوانان هايهويي بنام شعر و ادبيات برپا گردانيدند و در اين كار دست برخي از شرقشناسان نيز درميان ميبود.
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 5
🔸 چنانكه در تاريخ مشروطه بازنمودهام در ايران دبستانها بشيوهی اروپايي پيش از مشروطه بنياد گزارده شد و بنيادگزاران آنها آزاديخواهان ميبودند ولي پس از مشروطه وزارت فرهنگ يا بهتر گويم ـ يك دسته از بدخواهان كه براي راه بردن فرهنگ ايران و زهرآلود گردانيدن آن برگزيده شده بودند ـ دست بروي آن دبستانها گزاردند كه چيزها بآنها افزودند و چيزها كاستند.
از جمله اينان چون برنامههاي فرانسهاي را ترجمه ميكردند در برابر واژهی «ليتراتور» واژهی «ادبيات» را گزاردند. در حالي كه در زبان فرانسه و ديگر زبانهاي اروپايي ، «ليتراتور» بمعني ديگريست و در زبان فارسي «ادبيات» بمعني ديگري.
ليتراتور در زبانهاي اروپايي بمعني همهي «چيزهاي نوشته» است و در برنامههاي آموزشگاهها همانا آن را در برابر دانشها گزارده و بچيزهايي كه جز از دانشهاست ولي بايد بشاگردان آموخته شود ـ از تاريخ و جغرافي و گرامر و زبان و شعر و مانند اينها ـ گفتهاند. به هر حال ليتراتور بمعني بسيار بزرگتريست و تنها بمعني شعر نيست.
ليكن ادبيات در فارسي تنها بمعني شعر و چيزهاي بسته بشعر است.
آنگاه در اروپا شعر هم باين معني كه در ايران ميبوده نيست. در آنجا بياوه قافيه بافتن و با سخن بازي كردن شناخته نبوده.
اين يك غلطكاري در ترجمه ميبود. ولي از كجا كه آن را دانسته و فهميده نكردهاند؟ ما چنين ميفهميم كه دانسته و فهميده غلط كردهاند و دو نتيجهی خاينانه از اين يك غلط گرفتهاند :
نخست به همان دستاويز ، شعر يا قافيهبافي و سخنبازي را درميان درسهاي دبستانها جا دادهاند و براي آن ارجي درميان توده پديد آوردهاند. اگر فراموش نشده پيش از آنكه ما «پيمان» را آغاز كنيم و آن گفتارهاي پياپي را دربارهی بدي شعر بنويسيم بخش بزرگي از درسهاي شعر و ادبيات ميبود. از جمله «تاريخالشعرا» در برنامه نوشته شده و در همهی كلاسها يك درس از آن ميبود.
دوم از همان راه همهي ستايشهايي كه در زبانهاي اروپايي دربارهی «ليتراتور» ميبود بر سر «ادبيات» آوردند و يك چيز كوچک بيمغز را بزرگ و مغزدار نشان دادند.
در زبانهاي اروپايي ستايشهايي دربارهی ليتراتور هست. مثلاً گفتهاند : «ليتراتور زبان توده است». اين سخن دور نيست. زيرا آنچه حال يك توده را ميرساند ، بيش از همه ، نوشته و كتابهاي ايشانست ولي اين سخن دربارهی ادبيات ايران كه همان شعر و سخنبازيست راست نيست. مثلاً دربارهی ادبيات ايران كه همان شعر و سخنبازيست راست نيست. مثلاً در زمان مغول مردم ايران همه گزند ديده و سوگوار ميبودند. مليونها مردان كشته شده و هزارها دختران و زنان ببردگي افتاده از همهی دلها آه و ناله سر ميزد. ولي شاعران در همان زمان كمترين اندوهي از خود نشان ندادهاند و با آنهمه گرفتاري مردم آنان پروايي نكرده همه سخن از باده و مستي گفته «يار ، يار» سرودهاند. يكي از شاعران آن زمان سعديست. آيا شعرها و نوشتههاي او زبان توده است؟!. سعدي سال 656 را كه سال كشتار عراق و بغداد است سال خوشي خود شمارده است.
همچنان گفتهاند : «ليتراتور نمايندهی انديشههاي يك توده است». اين هم دور نيست. شما اگر ميخواهيد از بلندي يا از پستي انديشههاي يك مردم آگاه شويد يكي از راههايش آنست كه كتابها و نوشتههاي ايشان را بخوانيد. ليكن اين هم دربارهی ادبيات ايران راست نيست. آيا كسي از «مقامات حميدي» و شعرهاي انوري پي بانديشههاي مردم آن زمان تواند برد؟!.
ولي چون «ليتراتور» با «ادبيات» ترجمه شده بود همهی آن ستايشها بهرهي اين ميگرديد و همين در انديشهها جا باز ميكرد : مثلاً اگر شما ميخواستيد با يكي از جوانهاي درسخوانده بسخن پرداخته بگوييد : «آخر اين شعرها و تاريخ شعرا كه بشاگردان ميآموزند چيست؟!. چه سودي از آنها خواهد بود؟!.» میدیدی دلسوزانه پاسخ داده و گفت : «په آقا چه میفرمایید؟!.. اينها ادبيات است. شما كتابهاي اروپا را بخوانيد تا ببينيد از ادبيات چه ستايشها ميكنند.» بيچاره جوان نميدانست چه فريبي خورده است.
اين بود داستان نيرنگي كه گفتم. بدخواهان چنين نيرنگي را زدند و بآن بس نكرده براي رويانيدن تخمهايي كه كاشته بودند به يك كوشش ديگري برخاستند ، و آن اينكه در روزنامهها و درميان جوانان هايهويي بنام شعر و ادبيات برپا گردانيدند و در اين كار دست برخي از شرقشناسان نيز درميان ميبود.
🔶 با كلاه و كراوات میروند ، با عمامه و عبا برمیگردند
🔸به كجا؟.. به كربلا میروند ، برای چه؟ میروند تا لباس خود را عوض كنند ، میروند كه دیانت خود را به مردم بنمایانند ، میروند كه معتمد مردم شوند و استفاده نمایند
🔸مردم گناهكار نیستند. گناهكار پیشوایان و ملایاناند. اینان معنی راست دین را نمیدانند و زیارت رفتن و نذر كردن و قربانی كشتن و عقیده به امام ناپیدا داشتن را دین میدانند و بس.
🔸هیچ فردی را نرسد كه پیش از پیراستن و آراستن خود سخن از دیگران به میان آرد ـ برادر : پیمان را بخوانید نه برای اینكه به دارندهاش سر سپارید. دارندهی پیمان میگوید من آفریدهی ناچیزی بیش نیستم و هیچگاه مریدی یا ستایشی از كسی نخواسته و نمیخواهد.
🔸به كجا؟.. به كربلا میروند ، برای چه؟ میروند تا لباس خود را عوض كنند ، میروند كه دیانت خود را به مردم بنمایانند ، میروند كه معتمد مردم شوند و استفاده نمایند
🔸مردم گناهكار نیستند. گناهكار پیشوایان و ملایاناند. اینان معنی راست دین را نمیدانند و زیارت رفتن و نذر كردن و قربانی كشتن و عقیده به امام ناپیدا داشتن را دین میدانند و بس.
🔸هیچ فردی را نرسد كه پیش از پیراستن و آراستن خود سخن از دیگران به میان آرد ـ برادر : پیمان را بخوانید نه برای اینكه به دارندهاش سر سپارید. دارندهی پیمان میگوید من آفریدهی ناچیزی بیش نیستم و هیچگاه مریدی یا ستایشی از كسی نخواسته و نمیخواهد.
bã kolãho krãvãt miravand.pdf
98.8 KB
🔶 با كلاه و كراوات میروند ، با عمامه و عبا برمیگردند
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
اندیشههای متضاد مغزها را از كار انداخته.
(پرچم روزانه ش 89)
راه رهایی برای این كشور جز مبارزه با پندارهای پراكنده و نشر حقایق نیست.
آن جانفشانی كه دیگران در جنگها بكار میبرند ما باید در راه اینها بكار بریم.
دشمن بزرگ ما این گمراهیهاست. باید با همهی توانایی خود با آنها بجنگیم.
(پرچم روزانه ش 91)
آن مردمی كه خود را در پذیرفتن دلیل آزاد شمارند و در برابر حقایق بهیاهوی پردازند سرنوشتشان همین باشد كه در میان بیست ملیون ، ده تن با یك اندیشه و باور پیدا نشود و در سختترین روزی نیز همدستی نتوانند ،
و اینست همیشه در برابر حوادث شكست خورند و لگدمال دیگران گردند.
(پرچم روزانه شمارهی 192)
(پرچم روزانه ش 89)
راه رهایی برای این كشور جز مبارزه با پندارهای پراكنده و نشر حقایق نیست.
آن جانفشانی كه دیگران در جنگها بكار میبرند ما باید در راه اینها بكار بریم.
دشمن بزرگ ما این گمراهیهاست. باید با همهی توانایی خود با آنها بجنگیم.
(پرچم روزانه ش 91)
آن مردمی كه خود را در پذیرفتن دلیل آزاد شمارند و در برابر حقایق بهیاهوی پردازند سرنوشتشان همین باشد كه در میان بیست ملیون ، ده تن با یك اندیشه و باور پیدا نشود و در سختترین روزی نیز همدستی نتوانند ،
و اینست همیشه در برابر حوادث شكست خورند و لگدمال دیگران گردند.
(پرچم روزانه شمارهی 192)