پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مي‌نمايند؟
تکه‌ی 2

🔸 يك دسته‌ي ديگر از ستايندگان شاعران تذكره‌نويسان مي‌باشند. آنان از خود شاعران بوده‌اند. من نمي‌‌شناسم كسي را كه تذكره نوشته و خود شاعر نبوده. هرچه هست اينان نيز بآن نافهمي دچار بوده خود شعر را خواستي مي‌شناخته‌اند. سخن‌سرايي را هنري مي‌شمارده‌اند اگر چه بيهوده و بياوه باشد. اينست شاعران را با چنين لقبهايي ستوده‌اند : «استاد سخن ، شهريار اقليم سخن ، سخن‌سنج بزرگ ، سرآمد گويندگان ، پيشرو سخنوران ...» اينها از گذشتگان بوده‌اند. در زمان ما نيز ستايندگان شاعران بچند دسته‌اند كه مي‌بايد هر كدام را جداگانه ياد كنم :
يك دسته شرقشناسان اروپايند كه در ستايش شعر كتابها مي‌نويسند و ديوانهاي شاعران را بچاپ مي‌رسانند و مي‌توان گفت زيان آنها بيش از ديگران بوده است.
درباره‌ي شرقشناسان بگفتگوي بسياري نياز هست و من در اينجا فرصت كم مي‌دارم. پيداست كه شرقشناسي نتيجه‌ي چشم دوختن دولتهاي اروپايي بكشورهاي شرقي بوده. چون خواسته‌اند شرقيان را زيردست گردانند ، خواسته‌اند كردار و رفتارشان از روي بينش باشد و نياز ديده‌اند كه كيشها و زبانهاي توده‌هاي شرقي را بشناسند ، از تاريخهاي ايشان آگاه باشند ، خويها و خيمهاشان بدانند. شرقشناسي از اينجا پديد آمده و خود دستگاهي گرديده كه هم سودها و هم زيانها (براي شرقيان) از آن برخاسته. زيرا از يكسو از جستجوهايي كه درباره‌ی زبان و تاريخ و مانند اينها كرده‌اند دانستنيهاي بسيار ارجداري را بدست آورده‌اند كه شرقيان از آنها بهره مي‌جويند. از يكسو بسياري از آنان از آگاهي و دانش خود سود جسته بفريفتن شرقيان و گمراه گردانيدن آنان كوشيده‌اند.
بسياري از آنان رختهاي خود را ديگر گردانيده و خود را بدروغ مسلمان نشان داده خواسته‌اند از هر راهي كه توانند كار خود را پيش برند. مثلاً ليارد با رخت لري ماهها درميان بختياريان زيسته ، ويمبري با رخت ملايي سفر بخارا و خيوه كرده. براون با رخت ايراني يك سال در ايران زيسته ، گوستاو لوبون با رخت عربي درميان عربها زيسته.
من نمي‌توانم از دلهاي شرقشناسان آگهي دهم و بگويم فلان نيكخواه و بهمان بدخواه مي‌بوده ، و بهتر مي‌دانم كه از كارهاي آنان سخن رانم. در دلهاي آنان هرچه مي‌بوده باشد. برخي از آنان بما سودمند افتاده و برخي زيانمند.
مثلاً ماركوارت و نولدكه از شرقشناسان بسيار دانشمند مي‌بودند ، من از كتابها و نوشته‌هاي آنان جز سود نمي‌شناسم. در تاريخ و زبانشناسي نادانسته‌هاي بسياري را دانسته گردانيده‌اند.
ولي گوستاو لوبون ، كتابي كه بنام «تمدن اسلامي» نوشته هرآينه زيانمند بوده. اين مرد ستايشهاي پرگزافه از عرب مي‌نويسد و در همان حال از تركها كه فرمانروايان جهان عرب مي‌بودند نكوهش دريغ نمي‌دارد. پيداست كه خواستش جز پديد آوردن دشمني درميان عرب و ترك نمي‌بوده. از باردهي خاك سوريا ، از كوشندگي مردم آنجا ، ستايش بسيار كرده مي‌گويد : اگر اينجا در دست يك حكومت دادگر باشد بسيار آباد خواهد شد. خواستش از حكومت دادگر ، حكومت فرانسه است كه از صد سال باز چشم به سوريا دوخته بود و در پايان جنگ جهانگير گذشته بآرزوي خود رسيد و ما ديديم كه چه دادگري از خود نشان داد.
از شرقشناسان انگليس سخن مي‌رانم : يكي از آنها سر جون مالكُم بوده كه در زمان فتحعليشاه با دستيار خود ميجر كينير به ايران آمده و چند سال در ايران مانده‌اند و يك رشته كارهاي سياسي انجام داده‌اند. من از اين كارهاي سياسي ايشان آگاهي نيكي نمي‌دارم و در آن باره سخن نمي‌رانم. ولي از كتابي كه مالكُم در تاريخ و كتابي كه كينير در جغرافي نوشته جز خشنودي و خرسندي نتوان نمود.
يكي از شرقشناسان انگليس سِر هنري راولينسون بوده كه يك كار بزرگ تاريخي را براي ما انجام داده ، و آن اينكه نوشته‌ی بيستون را كه براي ايران سند تاريخي و زبانيِ ارجدار است براي نخست بار ترجمه كرده و در دسترس ما گزارده. در راه خواندن الفباي ميخي پيش از آن رنجها كشيده شده و پيشرفتها رخ داده بود. از اينسو هنوز هم چيزهاي دانسته نشده در آن نوشته بسيار است كه سپس دانسته خواهد شد. با همه‌ي اينها كار سِر هنري راولينسون در زمينه‌ی خود بيمانند و ارجدار بوده. ولي از آنسو ما مي‌بينيم كساني از همشهريان او ـ از مستر آربري و دكتر اسميث و ديگران ـ كوشش بسيار بكار مي‌برند كه بصوفيگري رنگ و روغن زنند و آن را يك چيز پايه‌دار و ارجمند نشان دهند كه هرآينه بسيار زيانمند است.
✴️ ورجاوندْ بنیاد

(بخش سوم ، بند 15)
جزو سه از چهار

🔸 سررشته‌داري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد

يكي از دانستنيها آنست كه يك تن را نسزد كه به دو كار فَهلَد1. مثلاً پزشكي هم از پيشه‌ي خود مزد گيرد و هم سرمايه گزارده از همبازان2 فلان كارخانه يا فلان بازارگاني باشد. چنين كاري نسزاست3. يك پزشك بايد بكار دانشي خود فهلد و از كار سرمايه‌اي بازايستد. يك پزشك اگر از دانش و كوشش خود سود بسيار بتوده رسانيده مزد بسيار گرفته در راه خوشيها بكار برد و بيشتر از ديگران بهره از خوشيها جويد : خانه‌اش آراسته‌تر و ميز شام و ناهارش بهتر و رختهايش پسنديده‌تر باشد. بگردش بيشتر رود. موسيقي بيشتر نيوشد. اينها زياني نخواهد داشت. زيان از آنست كه از پول نيز بسودجويي برخيزد و سامان را بهم زند.

يك كار بزرگ سررشته‌داري كه بايد بآن ارج گزارد آنست كه نياز توده را بديده گيرد كه از كالاها كدام بيشتر و كدام كمتر بايد بود ، و از كِشتها كدام يك بهتر مي‌باشد و كدام يك در كجا بايد بود و در اين باره به بسيجندگان4 كالاها و فروشندگان آنها كه بازارگانانند راه نمايد و دستور دهد. براي اين كار مردان نيكخواه و بافهمي بايد كه گمارده شوند.

كالاهاي هر سرزميني نخست بَهر برخورداري باشندگان آنجاست. نخست بايد برخورداري آنان بديده گرفته شود و اگر فزون ماند بديگر جاها فرستاده گردد. اين نسزاست كه بازارگانان بي‌باك و بي‌پروا كالاها را از اينجا بآنجا كشانند.

با كشورهاي بيگانه نيز همين رفتار را بايد داشت : آنچه هست و نياز نيست بآنها فرستاد و آنچه نيست و نياز هست از آنها خواست.

بهتر آنست كه هر كشوري تا تواند نياز خود را بكشورهاي ديگر كمتر گرداند تا اگر آشوبي در آن كشورها رخ داد و يا شُوند ديگري درميان بود بسختي نيفتد.

1: مشغول شود
2: شرکاء
3: مشروع نیست
4: تولید کنندگان
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ‌ ـ تکه‌ی 12

🔸 آگيسيلاوس ، لوساندير را يكى از سى تن كسانى گرفت كه براى شور و رأى برگزيده و قصد آن را داشت كه آنان دوستان و همنشينان او باشند ولى چون به آسيا رسيدند در آنجا مردم چون آگيسيلاوس را كمتر مى‌شناختند از اين‌ جهت كمتر آمدوشد پيش او مى‌كردند. ولى لوساندير در سايه‌ی كارهايى كه كرده و شهرتى كه يافته بود مردم همگى او را مى‌شناختند و دوستان بنام مهر و دوستى و ديگران بنام ترس و نگهدارى خود پياپى نزد او آمدوشد مى‌نمودند. درست بدان مى‌مانست كه در تياتر كسى كه نوبت يك پيك يا نوكرى را عهده‌دار است‌ مردم توجه باو بيشتر دارند و او بهترين بازيگر است ولى آنكه نوبت يك پادشاه را دارد و با تاج و چوگان پديدار مى‌شود كمتر سخن مى‌گويد و كمتر مردم توجه باو مى‌كنند. بهرحال همه‌ی احترام و نوازش و فرمانروايى بهره‌ی لوساندير بود و پادشاه جز نام را نداشت. آگيسيلاوس مى‌خواست اين حال را تغيير داده لوساندير را بجايگاهى كه بايد داشته باشد برگرداند. اينبود كه همه‌ی نيكيهاى او را درباره‌ی خود كنار گزارده با او بدرفتارى مى‌نمود زيرا او را سركرده‌اى بشمار نياورده و مجال هيچ كارى باو نمى‌داد و هر كسى را كه هوادار يا دوست ‌او مى‌پنداشت تا مى‌توانست خوار مى‌داشت و آنان را اينسو و آنسو مى‌فرستاد ، بدينسان‌ خاموش و آهسته از احترام و نيروى او مى‌كاست.
لوساندير چون ديد در هر كارى بدرفتارى با او مى‌شود و نيز مهرى كه او بدوستان خود مى‌ورزد مايه‌ی آزار آنان مى‌شود ، زيرا آگيسيلاوس بآنان بدگمان گرديده بى‌مهرى مى‌آغازد. از اين جهت از پرداختن بدوستان خوددارى نموده از ايشان خواستار گرديد كه نزد او آمدوشد نكنند و باو احترام ننمايند. بلكه با پادشاه گفتگو كرده كسانى را در كارهاى خود ميانجى گردانند كه بهتر ازو انجام‌ كار مى‌توانند ـ بسياری از ايشان اين شنيده از آمدوشد نزد او خوددارى نمودند ولى احترام ازو دريغ ‌نگفته و بهنگامى كه براى راه رفتن و گردش نمودن بيرون مى‌آمد پاسبانى او را مى‌كردند. قضا را اين كارها بيشتر مايه‌ی رنجش پادشاه گرديد و سرانجام چون به هر يكى از دوستان‌ خود حكمرانى يا فرماندهى مى‌بخشيد لوساندير را خوانسالار1 خود گردانيد و براى نكوهش‌ و ريشخند نام ايونيان را برده میگفت : «اكنون هم بروند و مهر نوازش به خوانسالار من نمايند.» در نتيجه‌ی اين كارها لوساندير بهتر آن ديد خويشتن ديدارى از آگيسيلاوس كرده گفتگويى ‌نمايد و از روى عادتى كه داشتند يك رشته جمله‌هاى كوتاه و پرمعنايى در ميانه گذشت كه‌ مى‌آوريم. لوساندير گفت : «آگيسيلاوس! شما بهتر مى‌دانيد كه چگونه دوستان خود را از پا بياندازيد.» آگيسيلاوس پاسخ داد : «آرى! آن دوستانى را كه بزرگتر از خود من هستند ولى دوستانى كه براى نيرومندى من‌ مى‌كوشند حق ايشان است كه از آن نيرو بهره يابند.» لوساندير دوباره پاسخ داد : «آگيسيلاوس در اين باره شايد شما بيشتر از آن مى‌گوييد كه من كرده‌ام. هرچه هست من از شما خواهشمندم براى جلوگيرى از نگرانى خود مرا بکارى‌ برگماريد كه دلتنگى شما كم باشد و من بهتر بتوانم انجام كارى كنم.»


1ـ مقصود پلوتارخ کسی است که بر سر سفره بایستد و خوراکها را به گرد سفره‌نشینان بخش کند که در زبان انگلیسی Carver می‌نامند ولی چون در فارسی نام خاصی برای آن نیست ما کلمه‌ی خوانسالار را آوردیم که شايد با آن معنى موافق نباشد.
peyqambari cist 1.pdf
145.2 KB
🔶 پیغمبری چیست؟

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸ما هر سخنی كه میگوییم دلیلها برایش یاد میكنیم ـ ما آمیغهایی[حقایق] را روشن میگردانیم كه در استواری همسنگ دانشهاست ، و شما یا هر گروه دیگری ناچارید كه آنها را بپذیرید و نیازی به آنكه عنوان پیغمبری درمیان باشد نیست.

🔸از آنسوی شما معنی پیغمبری را نمیدانید. آن معنایی كه شما شنیده‌اید و در مغزهای خود جا داده‌اید بسیار بیپاست.

🔸پس راه آنست كه نخست به چاره‌ی دردها كوشیم و این گرفتاریها را از این توده دور گردانیم ، و چون این كار را بپایان رساندیم ، آنگاه بازگشته ببینیم معنی پیغمبری چیست
✴️ ورجاوندْ بنیاد

(بخش سوم ، بند 15)
جزو چهار از چهار

🔸 سررشته‌داري بايد مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد

سررشته‌داري بايد نگهباني بكارها و پيشه‌ها و بسامان داشتن آنها را از باياهاي1 بزرگ خود داند و بآن ارج گزارد. بايد بكارهاي ناسزا2 يا بيهوده راه ندهد. از گدايي و مفتخوري و فزونجويي و گرانفروشي جلو گيرد. براي مزدها دادگرانه اندازه هَكانَد3. نياز زندگاني را بديده گرفته به بسيجندگان4 و بازرگانان راه نمايد. هرچه بايد كرد بكند و مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد.
اگر زندگي از راهش باشد كسي بيكار نخواهد بود و كسي بينوا نخواهد ماند.
در روستاها آن بهتر كه انجمني از بوميان نيكخواه و آگاه پديد آيد كه بكار زمين و آب نگهباني ، و بكراد راهنمايي و ياوري كند.

🔸🔸

سررشته‌داري يك توده بايد هرچه بايد كرد بكند و مردم را از بيكاري و درماندگي بازدارد ، چنان كند كه كسي گله از نبودن كار و بسته بودن راه زندگاني نتواند كرد.

اگر زندگي از راهش باشد و آنچه گفته‌ايم بكار بسته شود كسي بيكار نخواهد بود و كسي بينوا نخواهد ماند. هر كسي باندازه‌ي شايايي خود و كوششي كه بكار مي‌برد از داشته‌هاي زندگاني و از خوشيها بهره خواهد يافت.

چون نگهباني بكارها و پيشه‌ها و بسامان داشتن آنها از بغرنجترين باياهای سررشته‌داريست مردم بايد آنچه مي‌توانند از ياوري و راهنمایي در اين باره بازنايستند. بويژه در روستاها كه بخشيدن5 زمين و آب و اينكه چه چيزها بهتر است كاشته شود و از چه راه بآبادي افزوده گردد ، بآگاهيهايي بوميانه نياز دارد. پس آن بهتر كه انجمني از بوميان نيكخواه و آگاه پديد آيد ، كه بكار زمين و آب و كشت نگهباني و بدولت راهنمايي و ياوري كنند.

1: وظایف
2 : نامشروع
3 : تعیین کند
4: تولید کنندگان
5: تقسیم
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 در نتيجه‌ی اين گفتگوها او را بعنوان فرستادگى به هلسپونت فرستادند و او در آنجا با همه‌ی رنجيدگى از آگيسيلاوس از كار خود غفلت ننموده سپثردات‌1 ايرانى را كه مرد دلاورى بود و سپاهى گرد سر داشت ولى از فارنابازوس رنجيده آماده‌ی شورش بود نزد آگيسيلاوس آورد. پس از آن ديگر بکارى گمارده نشد ولى پس از ديرى از آنجا خوار و دل‌آزرده به ‌اسپارت بازگشت و در اين هنگام حكمرانى اسپارت را سخت دشمن مى‌داشت و اينبود خواست درنگ ‌ننموده تا فرصت در دست هست نقشه‌اى را كه گويا از پيش از آن در دل خود داشت بکار ببندد و حكمرانى را تغيير دهد. شرح چگونگى آنكه خاندان هراكليداى كه با دوريان بهم پيوسته و يك تيره شده به‌ پلوپونيوس درآمدند همگى خاندانهاى ايشان حق پادشاهى نداشتند بلكه پادشاهان تنها از دو خاندان برگزيده‌ مى‌شد كه يكى را ايوروپوتيداى‌2 و ديگرى را آگياداى3 مى‌ناميدند. ديگران هر چند از خاندانهاى برگزيده بودند و چه‌بسا كه هنرها مى‌نمودند به پادشاهى‌ نمى‌رسيدند ولى برتبه‌هاى ديگر مى‌توانستند رسيد. لوساندير كه از آن دو خاندان نبوده و از اين سوى در سايه‌ی كارهاى خود بزرگ شده و دوستان بيشمار يافته بود هميشه اين اندوه را داشت كه شهرى را كه او در سايه‌ی كارهاى خود بدان شكوه و بزرگى رسانيده ديگران كه هيچگونه برترى ندارند در آن حكمرانى مى‌كنند. از اين جهت تصميم داشت كه شورش كرده و حكمرانى را از دست آن دو خاندان درآورده از آن پس همه‌ی خاندانهاى هراكليداى را در آن شريك گرداند. بلكه برخى گفته‌اند : مى‌خواست پادشاهى ازآن همه‌ی خاندانهاى اسپارت باشد كه هر كه توانست در سايه‌ی شايستگى‌ خود بآن برسد. بعبارت ديگر پادشاهى پاداشى براى بودن از خاندان هراكليس نباشد بلكه هر كسى كه ‌توانست همچون هراكليس باشد آن پاداش را دريابد و چنين مى‌پنداشت كه اگر چنان قاعده‌اى ‌بگزارد هيچ يك اسپارتى شايسته‌تر ازو نيست و بپادشاهى برگزيده نخواهد شد.
براى اين كار نخست مى‌خواست همشهريان را با خود همدست گرداند و نهانى خطابه‌اى با كليون‌4 نامى آماده ساخت. ولى سپس ديد براى چنان كار بزرگى كه مردم آماده‌ی شنيدن خبر آن هم نيستند چاره‌ی كارگرترى بايد بيانديشد و اينبود كه دست بدامن جادوگرى و وحى زده يك رشته پرسشها با پاسخهاى آنها از خدايان بدانسان كه دلخواه خود او بود درست نمود كه از اين راه دلهاى‌ مردم را بلرزاند و اختيار آنها را از دستشان بگيرد. ايفوروس مى‌گويد : پس از آنكه او به فريفتن وحى اپولو مى‌كوشيد و نتوانست و نيز زن كاهن دودونا5 را آزمود و فريفتن نتوانست ناگزير شده بسوى آمون رفت و در آنجا با پاسبانان پرستشگاه گفتگو كرده خواست آنان را با پول بفريبد ولى آنان از اين كار او رنجيده كسى را به اسپارت ‌فرستادند كه لوساندير با اينهمه هنوز دست از كار برنداشته بچاره‌هاى ديگرى برخاست.‌ چيزى كه هست نتيجه‌اى از اين كارها برنداشته و اندكى پس از آن بمرد.6


1ـ همان كلمه است كه امروز بايد «سپهرداد» خواند.
2ـ Eurypontidae
3ـ Agiadae
4ـ Cleon
5ـ Dodona
6ـ پلوتارخ شرحی در زمینه‌ی آن کارهای لوساندیر آورده که چون عنوان تاریخی نداشت ما از ترجمه‌ی آنها چشم پوشيده‏‌ايم.
peyqambari cist 2.pdf
150.7 KB
🔶 پیغمبری چیست؟

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸شما معنی دین را نمیدانید ، معنی زندگی را نمی‌شناسید ، ... زیر پای دیگران لگدمال می‌گردید. شما چندان درمانده‌اید كه دیگران شما را می‌فریبند و دست می‌اندازند. همینكه یك شرقشناسی برمیخیزد و ستایشهایی از خیام یا از حافظ یا از صوفیگری مینویسد شما بیچارگان بی‌آنكه بدانید خواستشان چیست ، در اینجا به تكان می‌آیید و هایهوی راه می‌اندازید و نام شاعران یاوه‌گو را كه ننگ جهان آدمیگری بوده‌اند «مفاخر ملی» میگزارید و كتابهای آنها را كه سراپا زیانست پیاپی چاپ كرده بدست جوانان میدهید كه باید گفت : با دست خود گور خود را میكَنید.
🔸هر كسی كه اندك فهمی دارد اگر شعرهای خیام یا حافظ را بخواند آشكاره خواهد دید این شاعران مردم را به جبریگری میخوانند ، درس تنبلی و بیغیرتی میدهند ، آشكاره كوشش را مینكوهند. آشكاره خواهد دید كه این كتابها درمیان یك توده مایه‌ی بدبختی ایشانست. ولی شما بیچارگان اینها را نمی‌فهمید.
در چنین حالی ، ما برخاسته یكایك بدبختیها و گمراهیها را شمرده مایه و سرچشمه‌ی هر یكی را بازمی‌نماییم و یك شاهراه بسیار روشنی به شما نشان میدهیم ، و شما ..
✴️دانستن اندیشه‌های پاکدینی به هر ایرانی حقیقت‌پرستی که میخواهد به ماهیت و ریشه‌ی گرفتاریهای کشورش پی برد لازم و واجبست.

آنان که برای بهبود توده و کشور بسیار کوشیده و بهره‌ای نیافته‌اند باید بدانند که دشواری در شیوه‌ی انجام کارشان ‌نیست بلکه در خود راهیست که برگزیده‌اند.

✴️اصلاحات سرمایه می‌خواهد و آموزاکهای پاکدینی درست همان سرمایه‌ایست که کشور به آن نیاز دارد. اساساً کوشندگان سیاسی به این سرمایه‌ی بیهمتا ، به پاکدینی ، بیپروایی بسیار کرده‌اند.

توده‌ی ایرانی نیز بهای گزافی برای این بیپروایی پرداخته است.اکنون باید دست از ستیزگی و خودسریها کشید و به مطالعه‌ی جدی آن پرداخت.

کتابها و نوشته‌های کسروی در اینترنت در دسترس گزاشته شده و همچون گذشته نیست که یافتن آنها دشوار یا ناشدنی باشد. دیگر خود را به ناشنیدن و نادیدن زدن و در برابر چنان بررسیهای دانشمندانه‌ای بخاموشی گراییدن دوره‌اش سپری گردیده.

✴️ از میان کسانی که ایران آشفته‌حال را بررسی کرده بر بیماری او «تشخیص» گزارده‌اند ، کسروی جداست.

زیرا تشخیصش با ازآنِ دیگران بیکباره جداست. دیگران سیاست بیگانگان و پادشاهان ناشایا را مسئول بیماری و دردهای او نشان میدادند.برخی نیز دست بروی معلول گزارده اقتصاد و نداری را علت میدانستند.

کسروی یگانه کسی بود که ریشه‌ی درد را «درونی» و آن را برخاسته از اندیشه‌های زیانمند و پراکنده دانست.

✴️ بیشتر آن کسان شیفته‌ی غرب و در این زمینه دنباله‌رو تئوریهای ایشان بوده از خود پژوهشی نکرده‌اند. چون در جامعه‌شناسی اروپایی‌ سرچشمه‌ی تحولات ، بیش از همه اقتصاد و شیوه‌ی تولید و ابزارهای آن نشان داده می‌شود اینان به تشخیص کسروی و راه چاره‌ای که نشان میدهد سردی نشان داده آن را با صفاتی همچون «روبنایی» ، «غیر اساسی» یا «موضوعات فرعی» میخوانند.

✴️ امروز بطلان دیگر تشخیصها روشن گردیده. زیرا رفته رفته کسان بیشتری در بررسیهاشان ریشه‌ی دردها را درونی دانسته و بر این نکته پا فشرده‌اند که چاره جز آن نیست که مردم از این حال بیرون آیند و دیگر گردند.

چون بررسیهای اخیر تأیید نتیجه‌گیریهای کسروی می‌باشد همین دلیل است که دانستن اندیشه‌های او به هر ایرانی حقیقت‌پرستی که میخواهد به ماهیت و ریشه‌ی گرفتاریهای کشورش پی برد لازم و واجبست ...
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 3

🔸 روزي يكي از آشنايان اين شعر حافظ را با يك لذتي خواند :
بعزم مرحله‌ی عشق پيش نِه قدمي كه سودها بري ار اين سفر تواني كرد
گفتم : «عشق چيست؟.» در شگفت شده گفت : «مگر شما معني عشق را نمي‌دانيد؟!.» گفتم : «چرا مي‌دانم. عشق دل باختن بكسي يا بچيزيست. عشق آنست كه شما بزن خوشرويي دل بازيد و در مهر او بيتاب گرديد. اين معني ستوده‌ايست كه از عشق توان فهميد. ولي شاعران به پسران نيز عاشق مي‌شده‌اند. صوفيان با خدا هم عشقبازي مي‌كرده‌اند. اينهاست معنيهايي كه ما از عشق مي‌شناسيم. شما در اين شعر كه خوانديد كدام يكي از اين معنيها را مي‌فهميد؟!.»
چون پاسخي نتوانست و درماند ، خودم دنباله‌ی سخن را گرفته گفتم : «اگر بگوييد معني نخست (عشق به زن) را مي‌فهمم كه بيجاست. زيرا عشق به يك زن كاري اختياري نيست تا كسي بگويد : «بعزم مرحله‌ی عشق پيش نِه قدمی». آنگاه از آن عشق سودي هم چشم نتوان داشت. حاليست كه بي‌اختيار گريبانگير آدمي گردد و بيتابش گرداند و از كارش بازدارد و چاره جز آن نيست كه زن را بگيرد و همسر خود گرداند و از رنج و سوزش بازرهد. آمديم بر سر معني دوم (عشق به پسر). نخست آن عشق طبيعي نيست و جز كسان بيمار بآن دچار نگردند. آنگاه كاري ناپاكست. پس از همه‌ی اينها اختياري نيست. آنگاه آن هم سودي ندارد ، بلكه زيان بسيار دارد.
اگر بگوييد كه معني سوم (عشق بخدا) خواسته شده در آنحال ايرادهاي ديگر پيش خواهد آمد. نخست تو كه صوفي نيستي تا از انديشه هاي صوفيانه لذت بري. دوم حافظ صوفي نبوده كه آن معني را بخواهد. آنگاه در همان غزل پيش از آن بيت مي‌گويد :
بسر جام آنگه نظر تواني كرد كه خاك ميكده كحل البصر تواني كرد
در پشت سر آن مي‌گويد :
مباش بي‌مِي و مطرب كه زير چرخ كبود
كز اين ترانه غم از دل برون تواني كرد
آيا با اين شعرها معنا مي‌دارد كه بگوييم خواستش عشق بخداست؟!. من مي‌خواستم آن بدانم كه شما از اين واژه‌ی عشق چه معنايي در انديشه داريد؟ چه چيزي به پيش چشم مي‌آوريد كه بدانسان لذت مي‌بريد؟!. پرسش من از شما اينست.
با لبخندي گفت. «راستش آنست كه من معناي روشني از اين بيت در انديشه نداشتم. اين شرحي كه شما داديد هيچگاه بانديشه‌ی من نيامده بود. ما عادت كرده‌ايم كه اين شعرها را بخوانيم و يك معناي نارونشي بفهميم و لذت بريم. من اقرار مي‌كنم كه عشق در شعرهاي ما يك كلمه‌ی مبهمي است. ما نيز به همان ابهامش قانع شده شعر را مي‌خوانيم».
گفتم : راستش گفتي. درد اينجاست كه اين تنها درباره‌ی عشق نيست. در ديگر عنوانها نيز چنانست. مثلاً : واژه‌هاي تمدن ، اخلاق ، دين ، سياست ، فرهنگ (يا تربيت) چيزهاييست كه بزبانها افتاده و همه‌ی آنها اين حال را مي‌دارد. از هيچ كدام معني روشني در دلها نيست. ما آزموديم هنگامي كه از كسي مي‌پرسيم : تمدن يا دين يا اخلاق چيست درمي‌ماند و پاسخي نمي‌تواند. بارها ديده شده كسي درباره‌ی «اخلاق» گفتار نوشته و آورده كه ما بچاپ رسانيم و چون پرسيده‌ايم «اخلاق چيست؟!.» پاسخ درستي نتوانسته و درمانده. بي‌شُوند نيست كه هميشه مي‌گوييم : اين مردم گيجسر شده‌اند ، بي‌شُوند نيست كه هميشه از گيجسري مردم گله‌ها مي‌نويسيم.
شما نيك انديشيد كه مردمي با چنين گرفتاري كارشان بكجا تواند رسيد؟!. مثلاً مي‌گويم : مردمي كه معني راست تمدن را نمي‌دانند ، در شاهراه تمدن چه پيشرفتي توانند داشت؟!. مردمي كه معني اخلاق را نمي‌دانند ، چگونه خيمهاي خود را نيك توانند گردانيد؟!. مردمي كه معني راست «فرهنگ» را نمي‌دانند آيا جز اين تواند بود كه بدخواهاني بميان افتند و دستگاه بزرگي چينند و بنام فرهنگ به آشفته گردانيدن مغزهاي جوانان كوشند؟!
اينها سخناني بود كه با آن آشنا راندم. دانستنيست كه در هايهوي اخير كه بدخواهان در پيرامون ادبيات برانگيخته‌اند ، يكي هم كوشيده شده كه از واژه‌ي عشق و از معني پستي كه شاعران بآن داده‌اند سود جسته. بارها ديده مي‌شود : فلان نويسنده گفتاري درباره‌ی حافظ يا سعدي نوشته است و از جمله چنين مي‌گويد : «در عشق بيانات بسيار عالي دارد» : بارها ديده مي‌شود بهمان مرد در سخن راندن از ادبيات ، سخن از عشق بميان آورده است و چنين مي‌نويسد : «يكي از مزاياي ادبيات ايران بيانات بسيار دقيق و پرشوري است كه شعراي بزرگ در زمينه‌ی عشق داشته‌اند ...»
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ‌ ـ تکه‌ی 14

🔸 مرگ او پيش از برگشتن آگيسيلاوس از آسيا در نتيجه‌ی جنگهاى پيش آمده يا بعبارت بهتر خود او پيش آورده بود.1 زيرا روايت بر دو گونه است و كسانى او را باعث آن جنگها دانسته و كسانى مردم ثبيس را گناهكار شمرده‌اند و برخى نيز هر دو را گناهكار مى‌دانند. بر مردم ثبيس اين نسبت را مى‌دهند كه پولى بدستيارى اندروكليديس‌2 و آمفيتيوس3 از پادشاه ايران گرفته كه جنگهايى در يونان پديد آورده اسپارتيان را خفه گردانند. اينست آنان بر فوكيس هجوم برده آنجا را ويرانه گردانيدند. از آنسوى گفته‌اند : چون‌ مردم بيش از دهيك براى خود رسد مى‌خواستند از اينجا لوساندير بدشمنى آنان برخاست ‌زيرا ديگران كه در آن جنگها همدست او بودند چنين شكايتى را نمى‌كردند. نيز آنان پولهايى ‌را كه لوساندير به اسپارت فرستاد عنوان كرده بدگويى ازو مى‌نمودند. ليكن آنچه بيش از همه ‌مايه‌ی دل‌آزردگى لوساندير از مردم بيش ثبیس! بود اينكه بدستيارى ايشان آتنيان بر پيدا كردن ‌آزادى خود مى‌كوشيدند. زيرا سى تن بيدادگر كه لوساندير بر آتنيان برگمارده بود چنين ‌اعلان داده بودند كه همه‌ی گناهكاران سياسى آتنى در هر شهرى كه هست بايد بند كرده شود و هر شهرى كه آنان را پناه دهد از پيمان همدستى يونانيان بيرون خواهد بود. در پاسخ اين اعلان ايشان مردم ثبيس هم اعلانى بيرون دادند كه خود نمونه‌اى از خون و غيرت هركوليس و باخوس بود و آن اينكه همه‌ی شهرها و خانه‌هاى بويوتيا درهاى آنها بروى4‌ گريختگان آتنى باز است و هر كس كه يك گريخته‌اى را گرفتار ببيند و بيارى او نشتابد يك تالنت جريمه خواهد داد. نيز كسانى كه با ابزار جنگ از بويوتيا براى جنگ و دشمنى با بيدادگران آتن به آتيكا مى‌روند كسى نبايد خبر آنان را برساند. اين قانون را كه گزاردند خود ايشان هم بکار برخاسته با آتنيانى كه فولى‌5 را گرفته بودند با سپاه و پول همه‌گونه يارى و پشتيبانى نمودند. اينبود علتهايى كه لوساندير را از مردم بيش دل‌آزرده مى‌ساخت و چون اين هنگام او سخت درشتخو گرديده بود و پيرى سختى و تندى او را هرچه بيشتر گردانيده بود ايفوران ‌را ناگزير ساخت كه بايد سپاهيانى را بپاسدارى در پيش گزاشت و خود او عنوان سردارى را گرفته با دسته‌اى از سپاه روى بآنجا نهاد. پس ازو پااوسانياس هم با دسته‌ی ديگرى فرستاده شد. پااوسانياس بايستى از راه سثايرون‌6 چرخ زده به بويوتيا براند و لوساندير نيز با دسته‌ی اندكى ‌از سپاه از راه فوكيس روانه شده باو بپيوندد. لوساندير شهر اورخومنياى‌7 كه خودشان بسوى او گردانيده بودند برگرفته و لباديا8 را تاراج نمود. نيز نامه‌ها براى پااوسانياس فرستاده‌ دستور داد كه از پلاتایا حركت كرده و به هاليارتوس‌9 بيايد. زيرا خود او بدميدن آفتاب در پشت ديوارهاى آنجا حاضر خواهد بود ولى پيكى كه اين نامه‌ها را مى‌برد بدست ديده‌بانان ‌ثبيس افتاده او را بنزد مردم آن شهر آوردند و نامه‌ها بدست آنان افتاد. اينبود كه ياورى از آتنيان خواسته و شهر خود را به پاسبانى آنان سپرده خودشان شبانه روانه‌ی هاليارتوس گرديدند و اندكى پيش از آنكه لوساندير بآنجا برسد اينان برسيدند و دسته‌اى از ايشان بدرون شهر دررفتند. لوساندير پيش از همه اين تصميم را گرفت كه سپاه خود را بر روى پشته‌اى جاى داده بانتظار پااوسانياس بنشيند. ولى چون آفتاب برخاست ديگر ايستادگى نتوانست و بسپاهيان و همدستان خود دلداريها داده و همگى را يك ستون قرار داده از شاهراه حمله بشهر آورد. آن دسته از مردم ثبيس كه در بيرون مانده بودند شهر را در دست راست گزارده از كنار چشمه‌اى كه گيوسيا10 ناميده مى‌شد پشت سر دشمن را برگرفتند. از آنسوى دسته‌ی مردم ثبيس كه بدرون شهر رفته بودند با بوميان شهر دسته‌ها آراستند و منتظر حمله‌ی لوساندير بودند و چون ديدند سپاهيان او بشهر نزديك مى‌شوند بيكبار در را باز كرده و خود را بر روى آن سپاهيان انداختند و خود لوساندير را با يك پيشینگويى كه در پهلوى او بود و با كسان ديگرى بكشتند. ولى بازمانده بيدرنگ برگشته خود را بدسته‌هاى ‌سپاه رسانيدند.


1ـ مقصود یک رشته جنگهائیست که میانه‌ی اسپارت دشمن آغاز شده بود و خود یکی از داستانهای مهم تاريخ يونان است.
2ـ Androclides
3ـ Amphitheus
4ـ اصل : برون. ـ و
5ـ Phyle جائی بر سر راه آتن که دسته‌ای از آتنیان استوار ساخته با سی تن دادگران بدشمنی برخاسته بودند.
6ـ Cithaeron
7ـ Orchomenia
8ـ Lebadea
9ـ Haliartus
10ـ Cissusa
peyqambari cist 3.pdf
127.9 KB
🔶 پیغمبری چیست؟

(بخش سوم ـ پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸پیروان اسلام امروز در توی گمراهیهای گوناگون دست و پا میزنند. اگر در زمان پیغمبر اسلام یك گمراهی بت‌پرستی بوده امروزه ده گمراهی توان شمرد.

🔸ما را امروز آن بهتر كه گمراهیها را از میان برداریم و حقایق را روشن گردانیم و به این بدبختیها كه درمیانست چاره كنیم ، و پس از آن خواهیم دانست عنوان این كوششها چیست؟!. چه نامی باید به رویش گزاشت؟..
✴️ نادانی مردم بیش از آنست كه پنداشته می‌شد

در این مدت كه من در اینجا هستم چند نفر را با راستیها آشنا نموده‌ام. این مردان با وجودی كه همه باسواد و كارهای خوبی هم عهده‌دار هستند مثلاً یكی بخشدار و دیگری فرمانده‌ی گروهان و دیگری فرمانده‌ی پادگان و مانند اینها می‌باشند نه تنها نام راستیها را نشنیده بودند نام آقای كسروی را هم نمیدانستند. نمیدانم چه انگیزه دارد كه این دانشمند بزرگ مدت ده سال است كه به این كار برخاسته و در این مدت پرده از روی راستیها برداشته و با تمام نادانیها نبرد میكند هنوز بسیاری این دانشمند را نمی‌شناسند.

میگویند موقعی كه داروین نتیجه‌ی افكار خود را منتشر نمود (با اینكه در چند جا لغزش داشت) در یك روز تمام نوشته‌های او به فروش رسید و در مدت كمی تمام انگلستان یا تمام اروپا آن دانشمند را بشناختند.

با اینكه این دانشمند شرقی لغزشهای آن دانشمند غربی را با دلیل روشن نموده[1] و راه زندگانی را به روی جهانیان بازنموده چه انگیزه دارد كه بسیاری از مردان این كشور او را نشناخته‌اند؟.

تفاوت این مردم با آن مردم چیست؟!.

برخی از اشخاص باسواد این كشور هم كه نام آقای كسروی را شنیده‌اند بدون اینكه نوشته‌های آن دانشمند را بخوانند و بدانند كه چه میگوید ، تا با ما روبرو می‌شوند از بدزبانی بازنمی‌ایستند. بیش از این درماندگی نباشد. بیش از این گمراهی نیست.

بُستان مدیر گمرك ـ بوستانی

🔸پرچم : این نوشته تكه‌ایست از نامه‌ای كه آقای بوستانی مدیر گمرك بستان به آقای برهانی (در بوشهر) نوشته است.

باید گفت : توده‌ی ایرانی با حال امروزی با توده‌های اروپایی درخور سنجش نیست. این بدیها كه ما از ایرانیها می‌بینیم تنها یك معنی میدارد ، و آن اینكه آلودگی این توده بیش از آنست كه پنداشته می‌شد ، و ما نیز باید كوشش را بیشتر گردانیم.

🔸آری توده‌ی بدبخت ایران بسیار آلوده است ولی خدا را سپاس كه راه چاره بسته نشده ، خدا را سپاس كه درمیان همان توده یافته می‌شوند كسانی كه در راه رهایی مردم پاكدلانه بكوشند و بدینسان از دور و نزدیك دست به هم دهند. اگر آلودگی ایرانیها بسیار است نیروی این كوششهای پاكدلانه ، و این همدستیهای آزادمردانه نیز بسیار می‌باشد.
(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی هشتم)

[1] : اشاره‌ی نویسنده به جستار «جان و روان» است که کسروی به آن پرداخته و در آن میان لغزش دانشمند بزرگ داروین را بازنموده. دلبستگان به این جستار میتوانند کتاب «در پیرامون روان» را بخوانند.
تا این اندیشه‌های پست و پراكنده درمیانست این توده روی رستگاری نخواهد دید.

(پرچم روزانه ش ۹۱)

بارها گفته‌ایم : این پراكندگی اندیشه‌ها كه شما گرفتارش هستید چاره‌ای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.

(پرچم روزانه شماره‌ی ۱۹۲)

این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكنده‌اند و بهم مربوط نمیباشند.

هر یكی به تنهایی در آتش درد می‌سوزند ، هر یكی به تنهایی می‌اندیشند و چاره‌ای نمی‌توانند.

ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم.

بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :

بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هم‌اندیشه باشیم و بچاره‌ی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این توده‌ی گرفتار را رها گردانیم.

رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید.

باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید.

(پرچم روزانه شماره‌ی ۷۱)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
5) لوساندير ‌ ـ تکه‌ی 15

🔸 چيزى كه هست مردم ثبيس مجال نداده از دنبال آن دسته‌ها رفتند و آنان همگى روى ‌برگردانيده بسوى پشته‌ها گريختند. هزار تن از آنان كشته گرديد. از ثبيس هم سيصد تن نابود شد كه چون دشمن را تا پايه‌ی كوهستان سخت دنبال كردند در آنجا كشته شدند. چون خبر اين حادثه به پااوسانياس رسيد كه راه خود را از پلاتاى پيش گرفته بود بيدرنگ ‌سپاه را بصف گزارده روانه‌ی آنجا گرديد و از آنسوى آتنيان نيز بيارى مردم ثبيس بيامدند.
پااوسانياس مى‌خواست پيشنهاد صلح كرده جنازه‌هاى مردگان را به صلح بازگيرد. ولى ‌بزرگان اسپارت رضايت ندادند و از خشمناكى چنين مى‌گفتند : بايد بر سر جنازه‌ی لوساندير با دشمن جنگ كرده با شمشير آن را بدست آورد. ولى ‌پااوسانياس چون مى‌ديد با اين ‌حال دست يافتن بر دشمن سخت دشوار است وآنگاه جنازه‌ی لوساندير در نزديكیهاى ديوار شهر مى‌باشد از اين جهت جارچى فرستاده و با پيمان جنازه ‌را برگرفت و سپاه را برداشته از آنجا دور گرديد و چون از خاك بويوتيا بيرون رفته بآغاز خاك دوستان خود رسيدند آن جنازه را در آنجا بخاك سپردند كه هنوز هم گور او در آنجا پيداست. كه چون از دلفى به خايروناى مى‌روى بر سر راه ديده مى‌شود.
كشته شدن لوساندير با اين‌ حال بر اسپارتيان چندان گران آمد كه پادشاه را آسوده نگزارده‌ بمحاكمه خواستند و او ايستادگى نتوانسته به تيگاى‌1 گريخت و در آنجا زندگانى خود را با پرستارى خانه‌ی مينروا بسر مى‌داد و چون بیچیزى لوساندير پيدا گرديد بيش از همه مايه‌ی اندوه مردم شد. زيرا با همه‌ی پولهاى گزاف و گنجينه‌هايى كه بنام ارمغان نزد او فرستاده شده يا پادشاه ايران بدست او سپرده بود و با همه‌ی توانايى و چيرگى كه داشت چيزى براى خود اندوخته نكرده بود و اين علت ديگر بر بزرگى او نزد مردم گرديد. اينست داستان لوساندير كه بدست ما رسيده است.


1ـ Tegae
warq qarb womãl jonub 1-2.pdf
186 KB
🔶 شمال ، جنوب ، شرق ،‌ غرب

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸آیا ایرانیان در زبان خود برای چهار سو چه نامهایی داشته‌اند؟!

🔸باختر بمعنی شمال میبوده و آن را از معنی خود دور ساخته با خاور هم‌لنگه گردانیده‌اند ، در بكار بردن این دو تا نیز ، در معنی شرق و غرب نابسامانیهایی رخ داده ، و نافهمی آخری از فرهنگستان سرزده كه خاور را كه بمعنی غرب میبوده بمعنی شرق گردانیده.

🔸همان فردوسیِ دانشمند در همه‌ی آن لغزشها و خلطها همراه دیگران بوده است
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 4

🔸 نمي‌دانم گلستاني را كه وزارت فرهنگ با كاغذ و خط بسيار خوب بچاپ رسانيده و بدست شاگردان دبيرستانها مي‌دهند ديده‌ايد؟.. نمي‌دانم ديباچه‌ای را كه فروغي بآن نوشته است خوانده‌ايد؟. آن گلستان اكنون در دست منست و اينك مي‌خواهم براي گواه سخن خود جمله‌هايي را از همان ديباچه برايتان بخوانم. در اين ديباچه ستايشهاي گزافه‌آميز بسياري از سعدي رفته كه من بآنها نمي‌پردازم. گواه سخن من از اين جمله‌هاست :
«همه‌ی اين مزايا كه براي سعدي برشمرديم اگر در يك كفه‌ی ترازو بگزاريد كفه‌ی ديگر كه با او برابري مي‌كند جنبه‌ی عاشقي اوست. وجود سعدي را از عشق و محبت سرشته‌اند. همه‌ی مطالب را به بهترين وجه ادا مي‌كند اما چون بعشق مي‌رسد شور ديگري درمي‌يابد. هيچ كس عالم عشق را نه مانند سعدي درك كرده و نه به بيان آورده است. عشق سعدي بازيچه و هوا و هوس نيست. امري بسيار جدي است. عشق پاك و عشق تمامي است كه براي مطلوب از وجود خود مي‌گذرد و خود را براي او مي‌خواهد نه او را براي خود. عشق او از مخلوق آغاز ميكند اما سرانجام بخالق مي‌رسد و از اينروست كه مي‌فرمايد عشق را آغاز هست انجام نيست. در گلستان و بوستان از عشق بياني كرده است. اما آنجا كه داد سخن داده در غزلياتست و آن از موضوع كلام ما بيرونست.
از آنجا كه وجود سعدي بعشق سرشته شده احساساتش در نهايت لطافت است. هر قسم زيبايي را خواه صوري و خواه معنوي بشدت حس مي‌كند و دوست دارد. سرّ رقت قلب و مهرباني او همين است و از اينست كه هر كس با سعدي مأنوس مي‌شود ناچار بمحبت او گرايد.»
ببينيد در كتابي كه براي جوانان نورس نوشته شده ، از عشق ، عشق سعدي چنين ستايشهايي مي‌رود. اكنون من اين جمله را بشكافم و بزندم : سعدي را همه مي‌شناسيم ، خودش خود را شناسانيده. اين مرد عشق ناپاكي مي‌داشته و در درون آن ناپاكي ديگري از خود نشان مي‌داده. در گلستانش بابي درباره‌ی عشق است و نيك مي‌نمايد كه او چه مي‌بوده و چه رفتاري مي‌داشته. يك داستانش را در نشست پيشتر ياد كرديم : خودش مي‌گويد كه بشاهد پسري عشق مي‌ورزيده و «سَري و سِرّي مي‌داشته». سپس ازو رنجيده و دامن دركشيده ... آن پسر سفر كرده كه عاشقان ديگري پيدا كند. سعدي پشيمان و پريشان گرديده تا آنجا كه آرزوي مرگ كرده :
باز آي و مرا بكش كه پيشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن
پس از زماني آن پس بازگشته و چون موي برويش دميده بوده سعدي باو رو نداده ، بلكه روگرداني نشان داده و زبان بريشخندها باز كرده و گفته :
پيش كسي رو كه طلبكار تست
ناز بر آن كن كه خريدار تست

تو پار برفته‌اي چو آهو
امسال بيامدي چو يوزي
اين نمونه‌اي از عشق سعديست. اين شيوه‌ی او مي‌بوده كه بجاي دختران دلربا و زنان خوشرو ، «نامردانه» با پسران عشق ورزد و آنان را دنبال كند و نازشان كشد تا بدامشان اندازد و «سَري و سِرّي» پيدا كند. با اين ناپاكي و پستي بسر برد تا هنگامي كه مو بروي پسر دمد و در آن هنگام ناپاكي و پستي ديگري از خود نشان داده ، رو گرداند و ريشخندها كند و او را «يوز» خواند.
اين رفتار سعدي بسيار پستتر از آنست كه فلان جوان بدنهاد دختري را بنام عشق دنبال مي‌كند و چاپلوسيها مي‌كند و خيره‌روييها نشان مي‌دهد و با نويد آنكه ترا خواهم گرفت بدام مي‌اندازد ، ولي چون كامها راند و سير شد رها مي‌كند و بشهر نو مي‌فرستد ، و اگر كسي بگويد «چرا بزني نگرفتي؟.» پُررويانه پاسخ مي‌دهد : «من با چنان دختري ازدواج كنم؟.. من بايد زن باعصمتي بگيرم.»
سعدي در همان باب پنجم گلستان شعري مي‌گويد :
تتري گر كشد مخنث را
تتري را دگر نبايد كشت
مخنث كه مي‌بوده؟!. مخنث همان شاهد پسر ديروزي مي‌بوده كه چون ريش نمي‌داشته سعدي «سَر و سِرّي» مي‌داشته و غزلها برايش مي‌ساخته و ستايشها مي‌سروده. ولي چون ريش درآورده و «بلعنت شده» نامش مخنث گرديده و سعدي آرزو مي‌كرده كه يك مغولي او را كشته باشد. ولي ايكاش يك مغولي سعدي را كشته بودي كه آوازش بريده شدي و اينهمه سخنان ناپاك از خود بيادگار نگزاردي.
من ننگم مي‌آيد كه از داستانهاي سعدي بيش از اين سخن رانم. اينها نمونه‌هايي از عشق او بوده. پس چه بيشرمست كسي كه بگويد : «عشق سعدي بازيچه‌ی هوا و هوس نيست ... عشق پاك و عشق تمامي است». چه بيشرميست كسي كه بگويد : «عشق او از مخلوق آغاز مي‌كند اما سرانجام بخالق ميرسد».