پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 1

🔸 ارتخشثر1
ارتخشثر ميانه‌ی همه‌ی پادشاهان پارس‌2 نيكخوترين و پاكنهادترين پادشاه بود و او را «درازدست» مى‌ناميدند چرا كه دست راست او درازتر از دست چپ بود. او پسر خشایارشا است‌3 اما ارتخشثر دوم4 كه من در اينجا داستان وى را مى‌نگارم و او را «پرحافظه»5 لقب داده بودند نوه‌ی ارتخشثر يكم است از دخترش پاروساتيس‌6 ، چه‌ پاروساتيس كه زن داريوش بود7 چهار پسر ازو زاييد. بزرگتر از همه ارتخشثر ، كوچكتر ازو كوروش ، سپس دو كوچك ديگر اوستانيس‌8 و اوخساثرس9 بود. چنانكه گفته‌اند او نیز نام خود را از آفتاب گرفته بود. زيرا آفتاب را در زبان پارسى «كوروش» مى‌نامند.10
به گفته كتسياس‌11 ارتخشثر را نخست آرسيكاس‌12 مى‌ناميدند. دينون13 بجاى آن ‌اوارسيس‌14 گفته ولى اين باور نكردنى است كه كتسياس كه طبيب ارتخشثر بوده و پاسبانى از تندرستى او و تندرستى زن و مادر و فرزندانش مى‌كرده نام درست او را ندانسته باشد. (اگرچه كتسياس كتاب خود را از افسانه‌هاى بى‌پا و درهم پر ساخته است.)


1ـ از روی قاعده‌ای که امروز برای خواندن الفبای هخامنشی در دست ماست این نام را در نوشته‌های هخامنشی «ارتخشثر» میخوانیم و چون گفته‌ایم که هر نامی که شکل درست آن در دست باشد آن شکل را بکار بریم. در اینجا هم باید همان «ارتخشثر» را بکار بریم ولی نباید فراموش کرد که یونانیان آن را Artaxerxes خوانده‏اند و ما امروز «اردشير» مى‏گوييم.
2ـ مقصود خاندان هخامنشى است نه ايران‏.
3ـ پسر داریوش بزرگ و چهارمین پادشاه از هخامنشیان بوده. نام او را در نوشته‌های هخامنشی «خشایارشا» نوشته‌اند که در اینجا هم بکار برده‌ایم. یونانیان آن را Xexes خوانده‏اند و در توريت «احشويروش» آورده شده.
4ـ پسر داريوش دوم و نهمين پادشاه هخامنشى‏
5ـ آنچه ما می‌دانیم لقب این پادشاه «ویهمن» بوده که امروز بهمن گفته می‌شود و ما ویهمن را در پهلوی بمعنی پاکدل و نیک‌اندیش می‌شناسیم نه بمعنی پرحافظه. گويا در ترجمه‌ی كلمه به يونانى اشتباه رویداده و تغييرى بمعنى راه يافته.
6ـ Parysates برخی مؤلفان همزمان ما این نام را در فارسی «پریزاد» می‌نویسند ولی ما بنیادی از علم برای این کار نمی‌شناسیم. بگمان ما این زن همان است که در تاریخهای افسانه‌آمیز ایران «چهر آزاد» خوانده شده که او را دختر اردشیر دانسته نوبت پادشاهی برای او پنداشته‌اند ولی راهی برای روشن ساختن این گمان در پیش نداریم. بهرحال ما از روى قاعده‏ى خود اين نام را با شكل يونانى آن بکار مى‏بريم.
7ـ داريوش دوم هشتمين پادشاه هخامنشى‏.
8ـ Ostanes
9ـ Oxathres
10ـ این یکی از غلطهای یونانیان است که نام «کوروش» را با نام «خور» برای آفتاب از یک رشته پنداشته‌اند در حالى كه گويا چنين نيست. خود مؤلف نيز ترديد داشته كه بعبارت «چنانكه گفته‏اند» نقل نموده.
11ـ Ctesias
12ـ Arsicas یکی از مؤلفان همزمان این نام را در فارسی «اشک» (ارشک) نوشته ولی درست نیست. زیرا یونانیان «ارشک» را Arsaces مى‏نگاشتند با شكل «آرسيكاس» تفاوت دارد.
13ـ Dion یکی از تاریخنگارانی که پلوتارخ از کتاب او نقل می‌نماید. او در زمان اسکندر می‌زیسته و كتابى بنام «تاريخ ايران» نوشته بوده.
14ـ Oarses
barangixtegi cist 1.pdf
140.7 KB
🔶 برانگیختگی چیست؟

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸ما امروز در برابرِ خود ، دانشها و دانشمندان را میداریم ، و در هر سخنی كه میگوییم باید آنها را فراموش نگردانیم. به این معنی كه هر سخنی كه میگوییم باید سازش آن را با دانشها روشن گردانیم.
🔸همگی میدانند كه ما به دانشها ارج بسیار میگزاریم ، (بایستی هم بگزاریم). ما در جستجوی آمیغها (حقایق) هستیم و دانشها بسیاری از آن آمیغها را به ما روشن میگرداند.

🔸آینده‌ی جهان با دانشمندان و خردمندان خواهد بود. این دانشمندان و خردمندان جهانند كه خواهند توانست جهان را به یك راه بهتری اندازند.

🔸این یكی از رازهای كار ماست كه به دانشها ارج گزارده به آن میكوشیم كه با دین (یا بهتر گویم : با راهنماییهای خرد) توأم گردد.
Sa'di rã bozorg dãrim.pdf
169.6 KB
✴️ امروز را روز بزرگداشت سعدی گفته‌اند. نخست ببینیم آیا سعدی را بزرگ توان شمرد؟! بلکه پیش از آن آیا بهتر نیست این بدانیم که شعر و شاعری چه دردی را از دردهای ما چاره تواند کرد؟!
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 2

🔸 كوروش از آغاز جوانى درشتى و خودسرى از خود مى‌نمود ليكن از آنسوى اردشير همواره نرمى نشان داده در هر كارى بآسانى رام می‌گردید. او يك زن زيبا و هنرمندى داشت كه بدلخواه پدر و مادر خود او را گرفته ولى برخلاف ‌دلخواه ايشان او را نگاهداشته بود. زيرا (پس از زناشويى ايشان بود) كه داريوش برادر آن زن را كشته خواست او را هم نزد برادر بفرستند. ولى آرسيكاس خود را بپاى مادرش انداخته چندان اشك ريخته و لابه نمود كه او را به ترحم آورد تا از سر خون زن گذشته اجازه دادند كه آرسيكاس او را طلاق ندهد. اما كوروش مادرش او را بسيار گرامى داشته هميشه مى‌كوشيد كه پس از داريوش اين پسر او بر تخت نشيند. از اين جهت زمانى كه داريوش بر بستر بيمارى بود و كوروش را از دريا1 بدربار فرستادند او بدين اميد روانه گرديد كه به پشتيبانى مادر خود تخت پادشاهى را بدست ‌خواهد آورد. چه پاروساتيس در اين باره دليل خاصى داشت دليلى كه پيش از آن خشایارشا بآموزگارى ديماراتوس2 بکار برده و نتيجه بدست آورده بود و آن اينكه ارتخشثر هنگامى ‌زاييده شده كه پدرش زيردستى بيش نبوده ولى كوروش هنگامى بجهان آمده كه پدرش ‌پادشاه بوده. با اينهمه پاروساتيس بر داريوش چيرگى نتوانست و برخلاف دلخواه او به آرسيكاس ‌پادشاهى داده شده و نام او تغيير يافته «ارتخشثر» گرديد. كوروش همچنان شهرپاون‌3 لوديا و فرمانده شهرهاى كنار دريا بازماند.
اندكى پس از مرگ داريوش بود كه جانشين او ارتخشثر به پاسارگادا رفت براى انجام ‌آيينى كه بايستى بهنگام تخت‌نشينى با دست مؤبدان انجام گيرد. در آنجا ستايشگاهى است ‌بنام خداى مادينه‌ی جنگ‌دوستى كه مى‌توان آن را ماننده‌ی منيروا4 دانست و در اين پرستشگاه ‌است كه كسى كه نامزد تخت‌وتاج است رخت خود را كنده رختى را كه داريوش يكم پيش از پادشاهى بر تن خود داشته مى‌پوشد و سپس يك زنبيل انجير خورده از روى آن قدرى ميوه‌ خورده و يك فنجان شير ترش مى‌نوشد. گذشته از اين آيينهاى ديگرى هست كه تا كسى نبيند با شنيدن نخواهد دريافت. هنگامى كه ‌ارتخشثر بسيج آن آيين مى‌ديد ناگهان تيسافرنيس‌5 نزد او آمده مؤبدى را همراه آورد. اين ‌مؤبد آموزگار كوروش بوده از روى رسم دربار ايران باو ياد فلسفه‌ی مجوسى داده بود و همه‌ مى‌پنداشتند كه او هواخواه شاگرد خود و از پادشاهى نيافتن او دلتنگ است. اينبود كه نسبتى ‌را كه به كوروش داد كسى در راستگويى او شك نكرده حاجت بجستجو نديدند. مؤبد گفت كوروش مى‌خواهد در پرستشگاه كمين كرده هنگامى كه پادشاه بآنجا درآمده رخت خود را مى‌كند ناگهان برو جسته و او را بكشد. برخى نيز گفته‌اند كوروش را بهنگام حمله به پادشاه دستگير نمودند ، هم كسانى گفته‌اند كه چون او به پرستشگاه درآمده در آنجا پنهان شده بود مؤبد او را پيدا كرد. بهرحال چون خواستند او را بكشند مادرش او را ميان دو دست گرفته و گيسوهاى خود را برو پيچيد و گردن خود را بگردن او چسبانيد و با گريه‌هاى تلخ و لابه‌هايى كه به ارتخشثر نمود او را از مرگ رهايى بخشيد. كوروش را بار ديگر بحكمرانى دريا و آن پيرامونها فرستادند ولى اين پیشامد او را بيش از چند هنگامی آرام نگاه نداشت. چه او رهايى خود را از مرگ چندان ياد نمى‌آورد كه آن گرفتارى و ترس را و از اينجا كينه‌ی او بيشتر كرده بيشتر از زمانهاى پيش آرزوى پادشاهى مى‌كرد.

1ـ مقصود آسياى كوچك است كه كوروش حكمران آنجا بود.
2ـ Demaratus یکی از پادشاهان اسپارت بود که از آنجا گریخته و بدربار داریوش بزرگ پناه آورده بود و چون میانه‌ی پسران داریوش بر سر ولیعهدی کشاکش بود دیماراتوس بهواداری خشایارشا برخاسته باو ياد داد كه زاييده شدن خود را در زمان پادشاهى پدر دليل ديگر شايستگى خود سازد.
3ـ همین کلمه است که یونانیان «ساتراپ» ساخته‌اند و ما در نگارشهای هخامنشی «خشثرپاون» مى‏خوانيم.
4ـ Minerva خداى مادينه‌ی روميان براى خرد و جنگ و هنر.
5ـ Tisaphernes این مرد که نام او را بارها در این کتاب خوانده‌ایم یکی از درباریان هخامنشی است که ديرزمانى حكمران آسياى كوچك بوده و در تاريخ معروف گرديده.
barangixtegi cist 2.pdf
137.5 KB
🔶 برانگیختگی چیست؟

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸این رفتار برخی از ایرانیان كه در برابر ما ایستاده پیاپی داستان برانگیختگی را به رخ ما میكشند و پیاپی دنبال میكنند نمونه‌ایست كه چگونه این مردم از آلودگیها و گرفتاریهای خود ناآگاهند ، و چگونه درمیان آن آلودگیها و گرفتاریها خود را پاكیزه و آسوده می‌شمارند و به جستارهای بسیار دوری می‌پردازند.

🔸ما میكوشیم كه آنان را هوشیار آلودگیهاشان گردانیم و به چاره‌جویی واداریم ، و آنان فشار می‌آورند كه ما را نیز از راه برده به دلخواه خود سرگرم جستارهای دوری گردانند.

🔸ما به ایشان معنی دین را روشن میگردانیم ، معنی تمدن را می‌فهمانیم ، معنی داد و ستد و بازرگانی و كار و پیشه را بازمی‌نماییم ، راه زندگی را نشان میدهیم ، صدها آمیغ را روشن میكنیم ، از یكایك گمراهیها سخن رانده به كندن ریشه‌ی آنها میكوشیم ـ آنان همه‌ی اینها را كنار گزارده تنها سخن از پیغمبری یا برانگیختگی بمیان می‌آورند.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 5

🔸 بهتر است چند سخني هم از خداشناسي سعدي برانم تا دانسته شود او چه خدايي را مي‌شناخته و چه عشقي باو مي‌داشته. من از شعرهاي سعدي كم خوانده‌ام. ولي دو شعري ازو درباره‌ی خدا بياد مي‌دارم كه براي گفتگو بس است :
به تهديد اگر بركشد تيغ حكم
بمانند كروبيان صم و بكم
و گر دردهد يك صلای كرم
عزازيل گويد نصيبي برم
شما شنيده‌ايد كه پادشاهان خودكامه گاهي «روز خشم» داشتندي. باين معني كه براي ترسانيدن چشمها و لرزانيدن دلها روزي شاه رخت سرخ پوشيدي و بيرون آمدي و آنروز آدمها كشتي و خشمها راندي و هر كسي از پيرامونيان بخود ترسيدي. در برابر آن گاهي هم روز نوازش و دهش بودي. روزي كه شاه خوشدل بودي با روي خندان بيرون آمدي و به هر كسي از پيرامونيان پولها و كالاها دادي و نوازشها كردي. شاعري را با زر كشيدی ، دلخكي را بتوانگري رسانيدي.
سعدي اينها را از پادشاهان زمان خود ديده بوده ، و چون اين شاعران (و همچنان ديگران) ، خدا را همچون پادشاهي خودكامه شناختندي ، اينست از «روز خشم» و از «روز دهش» خدا سخن رانده مي‌گويد :
اگر روزي براي ترسانيدن مردم تيغ كشد فرشتگان نزديك هم از ترس گنگ و كر مانند و لب جنباندن نيارَند ، و اگر روزي آوازه‌ی دهش اندازد شيطان نيز باميد افتاده گويد : من نيز بهره‌اي خواهم برد.
اين هم نمونه‌اي از خداشناسي سعديست. چنين كسي عشقش با خدا چه توانستي بود؟!.
آنگاه من نمي‌دانم سعدي چه كرده كه «عشق بخدا» ناميده شود؟!. چه كارهايي از او ديده شده؟!. چنانكه گفتم : «عشق بخدا» كه پلوتينوس گفته جز با نيكوكاري نتوانستي بود. پلوتينوس گفته كسي بايد خواهاي نيكيها باشد و به نيكيها كوشد تا سپس بعشق خدا رسد. من نمي‌دانم از سعدي چه كارهاي نيكي سر زده؟!. نمي‌دانم كسي با آن بيكاري ، ياوه‌گويي ، مفتخواري ، چاپلوسي ، دروغسازي ، بچه‌بازي چه عشقي بخدا مي‌داشته؟! سعدي آن تيره‌روان و بيدرديست كه چنانكه گفتم داستان دلگداز مغول را از نزديك ديده و آن ناله‌ها را با گوش شنيده و كمترين سَهِشي در شعرها و نوشته‌هاي خود نشان نداده ، چنين مردي چه عشقي با خدا توانستي داشت؟!. از اين سخنان درمي‌گذريم ولي مي‌بايد دو نكته را روشن گردانم :
نخست درباره‌ی سعدي گفتم : «نامردانه با پسران عشق ورزيده». واژه‌ی «نامردانه» در اينجا بمعني ريشه‌اي خود مي‌باشد. نمي‌دانم دانشمندان اروپايي درباره‌ي گرايش مردان و زنان بهم چه سخناني گفته‌اند ، آنچه من فهميده‌ام و با زبان ساده‌ی همه‌فهم توانم گفت آنست كه در تنهاي مردان (بويژه در برخي از اندامهاي ايشان) ذراتي هست كه مي‌توان «نرينه» ناميد و در تنهاي زنان (بويژه برخي از اندامهاي ايشان) ذراتي هست كه مي‌توان آنها را «مادينه» خواند و اين ذرات است كه باهم كشش دارند و از برخورد با هم لذت و خوشي پديد مي‌آورند. اينكه زنان بدكاره زود پژمرده مي‌گردند پزشكان سخنان ديگر مي‌گويند. ولي آنچه من مي‌دانم شُوند آن بكار رفتن بي‌اندازه‌ی ذرات مادينه است. اين سخني با زبان ساده است و اگرهم دانشها اين را با زبان ديگري بازنمودند بمن نخواهد برخورد.
به هر حال خواستم اينست كه گرايش يك مرد (يك مرد درست) جز بزن نتواند بود. آنان كه به پسران مي‌گرايند و خودداري نتوانسته پي آنان مي‌روند ، همان مردان نادرستي مي‌باشند كه مي‌بايد گفت : بسرشت آنان ذرات مادينه درآميخته. از اينجاست كه مردان آنچناني بسيار پست و بي‌ارج باشند. زيرا نه مرد باشند و نه زن ، از داراكهاي ستوده‌ی هر دو جنس بي‌بهره باشند. واژه «نامردانه» در آن جمله براي فهمانيدن اين معنيست.
چيزي كه بايد دانست اين زشتكاري (يا اين مهر ناپاك) در ايران بيش از اندازه خود رواج يافته. يك دسته گرفتار آن نامردي بوده‌اند. گروهي نيز از خواندن شعرهاي سعدي و ديگران برانگيخته شده‌اند. مي‌گويند : رو گرفتن زنان و اينكه مردها نمي‌توانسته‌اند همسران خود را بسفر برند برواج اين زشتكاري افزوده. اين سخن هم دور نيست. هرچه هست كار بس زشتي مي‌باشد و بايد تا توان بكندن ريشه‌ي آن كوشيد. اينكه ما ديوانهاي شاعران را بآتش مي‌كشيم و سعدي و حافظ را پست مي‌شماريم يكي از انگيزه‌هايش همين مي‌باشد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 3

🔸 برخى گفته‌اند كه او بر برادر خود نشوريد مگر از اين جهت كه درآمد او باندازه‌ی خرج‌ روزانه‌اش نبود. ولى اين سخن هيچ باوركردنى نيست زيرا كوروش اگر هيچى نداشت بارى مادرى داشت ‌كه مى‌توانست خرج او را به هر اندازه كه بخواهد بپردازد. بگفته‌ی کسینفون‌1 كوروش بدستيارى دوستان و بستگان خود دسته‌هاى انبوهى از سپاهيان‌ بيگانه را از اينجا و آنجا مزدور گرفته براى انجام مقصود خود نگاه مى‌داشت و اين خود بهترين دليل بر توانگرى و بى‌نيازى اوست. تا ديرزمانى اين سپاهيان را در يكجا گرد نمى‌آورد تا مقصود در پرده بماند ولى ‌كاركنان او بدستاويزهاى گوناگونى سپاهيان از بيگانه گرفته نامه‌هاى ايشان را مى‌نوشتند. در همين زمان پاروساتيس در دربار سخت مواظبت داشت كه مبادا گمان بدى بکارهاى‌كوروش برده شود. خود كوروش هم پياپى نامه‌هايى فروتنانه نوشته گاهى خواهش مهر و نوازش نموده گاهى از تيسافرنيس شكايت مى‌كرد كه با او حسد و دشمنى بخرج داده. گذشته از اينها خود پادشاه در كارها سست‌نهاد بود اگرچه كسانى اين سستى او را از نكوخويى و از روى مهربانى و آمرزش مى‌پنداشتند. راستى هم در آغاز پادشاهيش ازو نكوخوييهاى اردشير يكم پيدا بود. هر كسى مى‌توانست پيش او بيايد و بهمه كس جوانمردى نموده نوازش دريغ نمى‌ساخت. در كيفر دادن بگناه نيز دشنامى نداده كينه از خود نشان نمى‌داد. كسانى كه هديه پيش او مى‌آوردند از چگونگى پذيرفتن آن سخت خوشدل مى‌گرديدند. همچنين كسانى كه بخشش ازو درمى‌يافتند از مهربانى و خوشروييش لذت فراوان‌ مى‌بردند. هرچه باو داده مى‌شد اگرچه بسيار بى‌ارج بود با خوشرويى مى‌گرفت. هنگامى‌ اومسيس2‌ نامى يك انار بسيار بزرگى باو هديه داد. پادشاه آن را گرفته گفت : «به مهر سوگند اگر شهرها بدست اين مرد سپرده شود شهر كوچكى را بسيار بزرگ‌ مى‌گرداند.»
هنگامى راه مى‌رفت كسانى هديه‌هايى پيش مى‌داشتند. كارگر بى‌نوايى كه به هيچى دسترس ‌نداشت به جویى كه در كنار راه بود دويده دو كيف خود را پر آب ساخته بعنوان هديه پيش‌ پادشاه آورد. ارتخشثر از اين كار او چندان خرسند گرديد كه يك قدح زرين و يكهزار دَريك پول‌ براى او فرستاد. ايوكليداس‌3 لاكيدومونـی كه در پشت سر او سخنان درشت و گستاخانه مى‌گفت ‌ارتخشثر بدستيارى يكى دو تن از سركردگان خود پيام باو داد : «تو خود را آزاد مى‌شمارى كه آنچه دلخواه تست از من بگویى. فراموش مكن كه من آزادم هر آنچه دلخواهم است از تو بگويم و بر تو بكنم.» روزى در شكار تريبازوس‌4 باو نزديك شده خاطر نشان كرد كه جامه‌ی شاهانه او پاره ‌شده. پادشاه پرسيد : «مى‌خواهيد با اين جامه چه كنم؟» تريبازوس پاسخ داد : «اگر خواسته باشيد جامه‌ی ديگرى بر تن كرده اين يكى را به من ببخشيد.» پادشاه جامه را از تن خود درآورده باو بخشيد. ولى گفت : «شرط مى‌كنم كه آن را بر تن خود نكنى.» ليكن تريبازوس كه مرد سبكسر و بى‌پروايى بود همینکه آن جامه را گرفت بيدرنگ بر تن‌ خود كرده و آنگاه گردنبند پادشاهى را بگردن آويخته و خويشتن را با آرايشهاى زنان ‌بياراست. اين كار او كه پاك مخالف قانون بود و همه را بگفتگو برانگيخت پادشاه خشم از آن نگرفت بلكه خنديده چنين گفت : «تو از من اجازه دارى كه خود را همچون زنى بيارايى و جامه‌ی پادشاهى را همچون احمقى بر تن خود كنى.» هميشه رسم بر آن بود كه بر سر خوان پادشاه جز مادر و زن عقدى او نمى‌نشست (آن يكى ‌بالادست شاه و اين يكى زيردست او.) ولى ارتخشثر دو برادر كوچك خود اوستانيس و اوكساثريس را نيز بر سر خوان خويش ‌مى‌نشاند. آنچه بيش از همه مايه‌ی شگفت و خرسندى همه‌ی ايرانيان بود داستان گردونه‌ی (عرابه) زن او استاتيرا5 بود كه هميشه چون در بيرون پيدا مى‌شد پرده‌هاى آن را پايين مى‌آوردند و بهمه‌ی زنان ايرانى اجازه مى‌دادند كه نزديك آن آمده به بانوى كشور خود درود بگويند و از اينجا مردم آن زن را سخت دوست مى‌داشتند.


1ـ Xenophon سردار معروف يونانى كه كتاب «بازگشت ده‌هزار» را نوشته‏.
2ـ Omises
3ـ Euclidas
4ـ Teribazus يكى از بزرگان دربار هخامنشى كه داستان او خواهد آمد.
5ـ Statira
barangixtegi cist 3.pdf
147.1 KB
🔶 برانگیختگی چیست؟

(بخش سوم ـ پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸دانشمندان مادّی اروپا به آن زورگوییها و نادانیهای كشیشان و دیگران شوریده و هرچه گفته‌اند بیش از همه در برابر آن زورگوییها بوده ، نه آنكه با هر آمیغی نبرد كنند و از هر كه نام خدا شنیدند با آن بخندند ـ تندترین مادّیان به چنین كاری نپرداخته‌اند.

🔸 آنان هیچگاه در این زمینه نبوده‌اند كه به گفته‌های استوار با دلیل نیز گوش ندهند. چنین رفتاری جز از بیدانشان سر نتواند زد.

🔸اگر خوانندگان فراموش نكرده‌اند در این آخرها دیده شد كه همان كسانی كه در ایران دم از بیدینی و خداناشناسی میزنند ، در نتیجه‌ی هایهویی كه در پیرامون یك ملایی برانگیخته شد اینان نیز هم آواز گردیدند و ستایشها از «آیت‌الله» نوشتند.
گلستانی که فروغی برایش دیباچه نوشته است.
گلستان : کتاب درسی دبیرستانها
پیشگفتار گلستان به خامه‌ی محمدعلی فروغی
✴️روز بزرگداشت سعدی؟!

از آقايان طرفداران شعراي زمان مغول خواهشمند است اشعار زيرين را مطالعه و اگر توانستند آنها را بهم وفق دهند آنوقت گوينده‌ی آنها را از بزرگان بشمارند و الا حق ندارند هر هوسمندي را جزو بزرگان ايران بشمارند. آن دو شعر اينهاست :
نخست :
بني‌آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بيغمي نشايد كه نامت نهند آدمي
دوم :
در آن مدت كه ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

توضيح اينست كه گوينده‌ی اين شعرها كه سعدي است در زمان هجوم مغول مي‌زيسته ، مغولان چهل و چند سال اين كشور را مورد تاخت قرار داده پياپي آدم كشتند ، دخترها باسارت بردند ، خاندانها برانداختند.
از سال 615 كه خود چنگيزخان به ماوراءالنهر و خراسان آمد تا سال 618 قصابي مي‌كرد و هنگامي كه بازگشت مليونها دختران را با خود برد.
سپس تا ده سال ديگر ايران در زير پاي مغولان لگدمال مي‌شد كه هر زمان دسته‌ی ديگري مي‌آمدند و در يك جايي مي‌كشتند و آتش مي‌زدند و تاراج ميكردند و اسير مي‌بردند.
سپس نيز جرماغون نويين از طرف اُكتاي قاآن بحكمراني اين كشور آمد كه يك رشته خونريزيهاي بيحسابي نيز در آن هنگام رخ داد. سپس هم در سال 648 هلاكو بايران آمد كه بار ديگر خونريزيهاي بسياري شد و سال 656 كه سعدي آن را سال خوشي خود شمارده سال قتل عام بغداد است ساليست كه بيش از يك مليون خون بيگناهان ريخته شده ساليست كه صدهزارها خاندان در سوگواري بوده‌اند.

آقاي سعدي با همه‌ی اين فجايع چهل ساله معاصر بوده و شما در يكجايي از شعرها و كتابهاي او نتوانيد يافت كه تأثري از خود نشان داده باشد و چنانكه مي‌بينيد سال كشتار بغداد را سال خوشي خود گرفته

در اينجاست كه من مي‌پرسم آن شعرهاي نخست كجا و اين كجا؟!.

در اينجاست كه ميخواهم هواداران اين شاعر و مانندهاي آن پاسخ دهند.

در اينجاست كه شعر را بخود شاعر برگردانيده مي‌گويم : آقاي سعدي :
تو كز محنت ديگران بيغمي نشايد كه نامت نهند آدمي

از تبريز محمد ملك‌نژاد

(پرچم روزانه شماره‌ی 191)
نتیجه‌ی اینگونه سرگرمیها که کسانی از شرقشناسان اروپا و آمریکا و همدستانشان در ایران به رواج و استواریش میکوشند چنین تواند بود :

🔸 شما ایرانیان همیشه درپی یاوه‌بافی باشید و ما درپی دانشها و هنرها. ما همیشه سازنده و بی‌هماورد باشیم و شما همیشه خریدار و زیردست.
به هر سو راندیم به همان سو روان باشید.

بیگانگان و همدستانشان ،

🔸ما را با این بیهوده‌کاریها سرگرم گردانیده و به فریبخواری و نادانی ایرانیان در دل می‌خندند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 4

🔸 با اينهمه ستودگيهاى ارتخشثر كسانى كه هميشه بانديشه‌هاى ساختگى مى‌پردازند و همواره از تغيير اوضاع لذت مى‌برند مدعى اين انديشه بودند كه زمانه پادشاهى كوروش را خواستار است چرا كه او مردى والاهمت و جنگجويى زبردست است و هميشه نگهدارى از هواداران خود مى‌كند. پادشاهى هخامنشى را با آن پهناورى نيازمند پادشاهى چون كوروش مى‌پنداشتند. از اينجا بود كه كوروش گذشته از اميدى كه بشهرهاى زيردست خود در كنار دريا داشت ‌بر هوادارى بسيارى از شهرهاى درون ايران و نزديك پايتخت هم اميد مى‌بست و باين پشتگرميها دست بکار شوريدن زده بود. او نامه نزد لاكيدومونيان نوشته آنان را بيارى خوانده بود كه پشتيبان سپاه او باشند و اميدواريها داده بود كه آنانكه بيارى بيايند هر كه پياده است اسب بدو خواهد بخشيد و هركه اسب دارد او را بر گردونه (عرابه) خواهد نشانيد. هر كه داراى كشتزار است او را خداوند ديه گردانيده ، خداوندان ديه را دارندگان شهر خواهد ساخت. هر كه در شمار سپاهيان او درآيد مزد خود را نه با شمردن بلكه با سنجيدن خواهد دريافت. هم ستايشهاى گزافى از خود نموده از جمله نوشته بود : من روانم از آنِ برادرم استوارتر است. من از برادرم فيلسوف‌تر و بآئين مجوسى داناتر مى‌باشم. باده را بيشتر از او گساريده بهتر ازو تاب مستى مى‌آورم. هم درباره‌ی برادرش مدعى شده بود : او چندان ترسناك و چندان فرومايه است كه روز شكار بر اسب نشستن نمى‌تواند و روز بيم بر تخت پادشاهى. لاكيدومونيان نامه‌ی او را خوانده دسته‌ی سركردگانى نزد كليارخوس‌1 فرستاده باو دستور دادند كه فرمانبردارى از كوروش نمايد. بدينسان كوروش بسيج كار كرده آهنگ ارتخشثر نمود. همراهان او گروه بس انبوهى از مردم آسيا و سيزده‌هزار تن اندكى كم از يونانيان مزدور بود. هر روز علت ديگرى براى جنبش خود ياد مى‌كرد. ولى ديرى نگذشت كه علت راستين آن از پرده بيرون افتاد و تيسافرنيس خويشتن نزد پادشاه رفته چگونگى را باو بازگفت. در سراسر دربار تكان و آشوبى پديد آمده همگى مادر شاه را از جهت آن پیشامد نكوهش مى‌كردند و بكسان او بدگمان شده زبان به تهمت ايشان باز مى‌داشتند. بيش از همه استاتيرا او را بخشم وامى‌داشت. چرا كه از پیشامد گله نموده با آه و درد مى‌پرسيد : كجاست آن ضمانت و ميانجيگرى‌ای كه كوروش را از مرگ آزاد ساخت و براى اين جنگ و لشكركشى زنده نگاهداشت؟! مى‌گفت : «هميشه او ما را گرفتار جنگ و رنج خواهد داشت!» پاروساتيس كه استاتيرا را دشمن مى‌داشت و خود زن كينه‌توزى بود كه در خشمناكى خود را نگاهدارى نمى‌توانست از شنيدن اين سخنان دل بنابودى او بست. دينون مى‌گويد در همين زمان جنگ بود كه او اين قصد خود را انجام داده. ولى كتسياس مى‌گويد پس از زمان جنگ چنين كارى كرده شد. ما نيز داستان آن را بجايى كه كتسياس نشان داده نگاه مى‌داريم. زيرا اين نشدنى است كه كسى كه خودش در آنجا بوده نداند فلان داستان كى رويداده. جهتى هم نيست كه او از روى قصد جاى داستان را تغيير داده باشد. اگرچه از كتسياس بارها رويداده كه در نگارش تاريخ رشته‌ی راستى را از دست هشته و بسرودن افسانه‌ها و داستانهاى بى‌بنياد پرداخته است.


1ـ Clearchus
beMakke miravid 1-2.pdf
146.3 KB
🔶 به مکه میروید؟!..

(هر دو بخش در یکجا)

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
اینها [کسانی که هر گونه گرد آمدن مردم بسر خود را اتحاد می‌پندارند] تنها مربوط شدن صد تن یا كمتر یا بیشتر را بهمدیگر یگانگی[=اتحاد] می‌شناسند.

در حالی كه آن یگانگی نیست و خود سودی ندارد. زیرا یك دسته‌ای كه با آن ترتیب بهم مربوط شوند و درمیان ایشان اشتراكی در اندیشه و باور و آرزو نباشد با یك پیشامدی پراكنده گردند و اساساً از چنین دسته‌ای كاری ساخته نگردد.

از تاریخ دلیلهای بسیار برای این گفته پیدا توان كرد.

در آغاز مشروطه روزنامه‌ها پیاپی مردم را به «اتحاد و اتفاق» دعوت میكردند. هر روز گفتارها بود كه در این زمینه نوشته می‌شد.

نویسندگان بجای آنكه معنی درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقایق را شرح داده تصرف در اندیشه‌های آنان كنند و از این راه «یگانگی و همدستی» در میان ایشان پدید آورند ، هر روز فشار آورده بمردم میگفتند : «اتحاد كنید» و «دست برادری بهم دهید» و «اعتصموا بحبل الله» و مانند اینها. آن وقت داستانها از یگانگی و همدستی توده‌های اروپایی می‌سرودند.

در نتیجه‌ی این كار مردم در تهران و دیگر جاها بتكان آمده آرزو میكردند كه همدستی نمایند. ولی چه می‌كردند؟... مثلاً در یك مسجدی پانصد تن گرد می‌آمدند و یكی پا می‌شد و ستایش از «اتحاد» میكرد و بالاخره همگی پیمان می‌بستند كه «متحد» باشند و باهم برادری نمایند ، و سپس برداشته بتهران یا بشهرهای دیگر تلگرافهای گزافه‌آمیز می‌كردند كه ما مردم فلان شهر ده هزار نفر متحد شده‌ایم و پیمان برادری بسته‌ایم.

در حالی كه دلهای آنها پر از اندیشه‌های گوناگون بود و در نهان كمترین وسیله برای همدستی و یگانگی باهم نداشتند ،

و این بود پس از چند ماهی همینكه در تهران حاجی شیخ فضل الله نوری و در نجف سیدكاظم یزدی با مشروطه مخالفت نمودند همان كسان بمیانشان دوتیرگی افتاده و دسته‌ی انبوهی از آنان كه دیروز بنام مشروطه‌خواهی اتحاد كرده بودند امروز مشروطه‌خواهان را بیدین شناختند و در تبریز و برخی شهرهای دیگر تفنگهای خود را برداشته بكشتن مشروطه‌خواهان برخاستند.

این بود پایان آن پیمانهای اتحاد كه باهم می‌بستند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 68)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 6

🔸 نكته دوم ، فروغي آن ديباچه را بگلستان ـ گلستاني كه براي شاگردان دبيرستان مي‌بوده ـ چرا نوشته؟. آنگاه از عشق سعدي چرا سخن رانده؟!. آيا نمي‌توان گمان برد كه خواسته شده جوانان آلوده‌ی آن پستي سعدي گردند؟!.. من با آگاهيهايي كه از رفتار و كردار دسته‌ی بدخواهان ميدارم بخود ناسزا نمي‌شمارم كه چنان گماني برم. در جايي كه ما مي‌بينيم براي رسوا گردانيدن اين توده قمه‌زني و زنجيرزني را پس از رفتن بازمي‌گردانند ، مي‌بينيم براي رواج گدايي و مفتخواري ، نخست‌وزير نوشته بدست نره سيد گدا مي‌دهد1 ، مي‌بينيم براي بهم زدن ايمني كشور و پديد آوردن سركشان به محمد رشيد سركش فرمانداري شهري را با ماهي بيست‌هزار تومان باج سبيل مي‌دهند ـ با اين حال چه جاي آنست كه خوش گمان باشيم و خود را از بدگماني بازداريم؟!.
كساني كه بيرون آراسته‌ی فروغي را ديده بودند اين را بآساني نخواهند پذيرفت. آن كسان بياد آورند كه ساعد مراغه‌اي نيز بيرونش آراسته است. ولي ما ديديم كه با صد بي‌شرمي و بي‌آزرمي نوشته‌ی دولتي بدست گدا داد. آنگاه پس از آنكه ما داستان شهريور 1320 را ديده و تماشاگر چنان خيانت بزرگي از اين دسته‌ی بدخواهان بوده‌ايم بايد گمان هر گونه خيانت بآنان برده دور نشماريم.
آنگاه دليلها هست. خود همان نوشته بهترين دليل است. آيا فروغي چندان نافهم مي‌بوده كه زشتكاري سعدي را نداند؟!. چندان نافهم مي‌بوده كه بچه‌بازي سعدي را «عشق پاك» شناسد؟!. به سعدي اگر هر دروغ را توان بست دروغ «عشق پاك» را نتوان بست. اگر آن نوشته‌ی فروغي راه بدخواهي نبوده پس از چه راهي بوده؟!.
از اين گذشته من داستاني از فروغي مي‌دارم كه دليل ديگري تواند بود : در سال 1314 كه من بانجمن ادبي رفتم و گفتاري راندم ، آن گفتار را در دو بخش در شماره‌هاي پيمان بچاپ رسانيدم. چون بخش يكم (در شماره‌ی نهم سال دوم مهنامه) بيرون آمد ، فروغي كه نخست‌وزير مي‌بوده آن را خوانده بشهرباني دستور داده بود كه بخش دوم را نگزارند پراكنده شود. اينبود شهرباني شماره‌ي ديگر مهنامه را در چاپخانه بازداشت. من در شگفت شدم كه در آن گفتار جز خرده‌گيري نبوده. بهر چه بازمي‌دارند؟! بر آن شدم كه فروغي را ديده گفتگو كنم.
روزي رفتم بكاخ ابيض. سخنان بسياري رفت. مي‌گفت : در اروپا ايران را با سعدي و حافظ و مولوي و خيام مي‌شناسند. گفتم : چنين نيست. چرا ايران را با تاريخ باستانش نشناسند؟!. چرا با شاه عباس و نادرشاه نشناسند؟!. آنگاه آيا اين دليلست كه ما بدآموزيهاي سراپا زيان سعدي و ديگران را بفرزندان خود ياد دهيم؟!. اين چه سزاست كه گلستان با آن باب پنجمش بشاگران دبيرستان درس گفته شود؟!. گفت : از سالهاست كه سپرده شده باب پنجم را درس ندهند. گفتم ما از چنان سفارشي آگاه نمي‌باشيم و نشاني از آن در دبيرستانها نمي‌بينيم. آنگاه گرفتم كه آن باب را درس ندادند ، در جايي كه كتاب در دست جوانانست آن را هم خواهند خواند.
ديدم پاسخي نتوانست و اين بار از راه پنددهي آمد : «كسي كه مي‌خواهد با سعدي و حافظ مبارزه كند بايد قوه‌ی بزرگي داشته باشد». من باينها پاسخي ندادم. چون پيش از كوششهاي ما بارها در روزنامه‌ها شعرهاي زشت بچه‌بازي چاپ مي‌شدي من پنج روزنامه را گرد آورده همراه برده بودم. آنها را نشان دادم و گفتم : نتيجه‌ي هواداري شما از سعدي و حافظ رواج اين پستيهاست. من خواهشمندم باري از اينجا جلو گيرید. روزنامه‌ها را از من گرفت و نويد جلوگيري داد. ولي دروغ بود. گفتار من بازداشت شد. ولي شعرهاي بچه‌بازي همچنان آزاد مي‌بود. تا پس از چند ماهي كه فروغي برافتاد و جم نخست‌وزير شد ، من خواهش كردم و او دستور بشهرباني داد كه از آن گونه شعرها جلو گيرند. من از همان هنگام فروغي را شناختم.


1ـ اشاره‌ايست به «سفارشنامه‌ي» ساعد نخست‌وزير كه بدست يك سيد گدا داده تا او به «گدايي رسمي» بپردازد. از ساعد خيانتهاي ديگري نيز ديده شده كه زند آنها را در دفتر «دولت به ما پاسخ دهد» توانيد خواند. ـ و