🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 23
🔸 اين بود نتيجهی آن فتنهجويى. از اين پس ميدان اميدهاى اوخوس بازتر شده و به پشتيبانى آتوسا اميدوارتر گرديده ولى هنوز از آرياسپيس1 كه پس از او يگانه بازمانده از پسران قانونى پدرش بود و از آرساميس2 كه يكى از پسران ناقانونى پدرش بود بيمناك مىزيست. زيرا آنكه آرياسپيس بود از ديرزمانى ايرانيان او را نامزد پادشاهى برگزيده بودند و اين نه به جهت بزرگترى او از اوخوس بلكه در سايهی نيكنهادى و ستودهخویيهاى او بود. آرساميس نيز در سايهی خرد و دانايى خود براستى شايستهی پادشاهى بود و از آنسوى ارتخشثر او را بسيار دوست مىداشت و اين موضوع بر اوخوس پوشيده نبود. بارى اوخوس بر هر دوى اين جوانان دام گسترده و چون در راه آرزوهاى خود از خونريزى هم باك نداشت كمر بنابودى هر دوى آنان بست. آرساميس را از راه خوانخوارى و آرياسپيس را از راه حيلهانگيزى. دربارهی آرياسپيس خواجهسرايان و نزديكان پدر خود را فريفته بدان واداشت كه خبرهايى پراكنده نمايند بدين مضمون كه پادشاه از آرياسپيس سخت رنجيده و بر آن سر است كه او را با هرگونه شكنجه و سختى بكشد. اينان اين گفتگو را بميان انداختند و هر روز سخنى مىگفتند. چنانكه روزى گفتند بزودى اين كار انجام خواهد گرفت. روز ديگرى خبر آوردند كه زمان كار رسيده و اينك بدان آغاز خواهد شد. اين خبرهاى دروغ كه پياپى بگوش آرياسپيس مىرسيد جوان بيچاره را چندان سراسيمه ساخت كه دل از جان كنده با خوردن درمان زهرآلودى خود را از زندگى بىبهره ساخت. پادشاه چون خبر را شنيد سخت ناليده گريه نمود و شايد علت آن را نيز دانست. ولى اينزمان پيرى او را از توان انداخته ياراى آن را نداشت كه بجستجو و بازپرس برخيزد. از اين پس ناگزير بود كه اميد خود را به آرساميس ببندد و در همهی كارهاى خود با او شور نمايد. ولى اينزمان اوخوس را تاب شكيبايى بازنمانده بيش از اين نمىتوانست كار خود را بتأخير بياندازد و اينبود آرپاتيس3 پسر تريبازوس را پيدا كرده او را بر آن واداشت كه آرساميس را با دست خود كشت. اينزمان ارتخشثر سخت پير شده و جز بهرهی كمى از زندگى نداشت و اينبود كه چون خبر كشته شدن آرساميس را شنيد ديگر تاب نياورده از فشار درد و غم با همهگونه زارى بدرود جان گفت. در اين هنگام سال او نود و چهار زمان پادشاهيش شصت و دو سال بود.4 در زمانهاى آخر او را پادشاه مهربان مىشمارند و از خونريزى دورى مىگزيد. ولى پسر او اوخوس كه پس از وى پادشاهى يافت خونخوارترين و بيباكترين همهی پادشاهان هخامنشى بود.
1ـ Ariaspes
2ـ Arsames پسران ناقانونى آن پسرانى بودند كه از برگزيدگان زاده مىشدند.
3ـ Arpates
4ـ اگر این نوشته راست باشد ارتخشثر کسی است که دیگری از پادشاهان ایران باندازهی او پادشاهی نکرده مگر پادشاهانی که ما نمیشناسیم. ولی این نوشتهی پلوتارخ یقین نیست و دیگران سالهای پادشاهی ارتخشثر را چهل و سه سال نوشتهاند.
6) ارتخشثر ـ تکهی 23
🔸 اين بود نتيجهی آن فتنهجويى. از اين پس ميدان اميدهاى اوخوس بازتر شده و به پشتيبانى آتوسا اميدوارتر گرديده ولى هنوز از آرياسپيس1 كه پس از او يگانه بازمانده از پسران قانونى پدرش بود و از آرساميس2 كه يكى از پسران ناقانونى پدرش بود بيمناك مىزيست. زيرا آنكه آرياسپيس بود از ديرزمانى ايرانيان او را نامزد پادشاهى برگزيده بودند و اين نه به جهت بزرگترى او از اوخوس بلكه در سايهی نيكنهادى و ستودهخویيهاى او بود. آرساميس نيز در سايهی خرد و دانايى خود براستى شايستهی پادشاهى بود و از آنسوى ارتخشثر او را بسيار دوست مىداشت و اين موضوع بر اوخوس پوشيده نبود. بارى اوخوس بر هر دوى اين جوانان دام گسترده و چون در راه آرزوهاى خود از خونريزى هم باك نداشت كمر بنابودى هر دوى آنان بست. آرساميس را از راه خوانخوارى و آرياسپيس را از راه حيلهانگيزى. دربارهی آرياسپيس خواجهسرايان و نزديكان پدر خود را فريفته بدان واداشت كه خبرهايى پراكنده نمايند بدين مضمون كه پادشاه از آرياسپيس سخت رنجيده و بر آن سر است كه او را با هرگونه شكنجه و سختى بكشد. اينان اين گفتگو را بميان انداختند و هر روز سخنى مىگفتند. چنانكه روزى گفتند بزودى اين كار انجام خواهد گرفت. روز ديگرى خبر آوردند كه زمان كار رسيده و اينك بدان آغاز خواهد شد. اين خبرهاى دروغ كه پياپى بگوش آرياسپيس مىرسيد جوان بيچاره را چندان سراسيمه ساخت كه دل از جان كنده با خوردن درمان زهرآلودى خود را از زندگى بىبهره ساخت. پادشاه چون خبر را شنيد سخت ناليده گريه نمود و شايد علت آن را نيز دانست. ولى اينزمان پيرى او را از توان انداخته ياراى آن را نداشت كه بجستجو و بازپرس برخيزد. از اين پس ناگزير بود كه اميد خود را به آرساميس ببندد و در همهی كارهاى خود با او شور نمايد. ولى اينزمان اوخوس را تاب شكيبايى بازنمانده بيش از اين نمىتوانست كار خود را بتأخير بياندازد و اينبود آرپاتيس3 پسر تريبازوس را پيدا كرده او را بر آن واداشت كه آرساميس را با دست خود كشت. اينزمان ارتخشثر سخت پير شده و جز بهرهی كمى از زندگى نداشت و اينبود كه چون خبر كشته شدن آرساميس را شنيد ديگر تاب نياورده از فشار درد و غم با همهگونه زارى بدرود جان گفت. در اين هنگام سال او نود و چهار زمان پادشاهيش شصت و دو سال بود.4 در زمانهاى آخر او را پادشاه مهربان مىشمارند و از خونريزى دورى مىگزيد. ولى پسر او اوخوس كه پس از وى پادشاهى يافت خونخوارترين و بيباكترين همهی پادشاهان هخامنشى بود.
1ـ Ariaspes
2ـ Arsames پسران ناقانونى آن پسرانى بودند كه از برگزيدگان زاده مىشدند.
3ـ Arpates
4ـ اگر این نوشته راست باشد ارتخشثر کسی است که دیگری از پادشاهان ایران باندازهی او پادشاهی نکرده مگر پادشاهانی که ما نمیشناسیم. ولی این نوشتهی پلوتارخ یقین نیست و دیگران سالهای پادشاهی ارتخشثر را چهل و سه سال نوشتهاند.
dar pirãmune 'adabiãt' n1-1.pdf
291.9 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه
(بخش یکم)
نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه
(بخش یکم)
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)
تکهی 5
عليآقا : شما مرا مجبور ميكنيد مفصل صحبت كنم.
اول بگويم قيامت بآن نحوي كه بشما گفتهاند قبول كردني نيست. البته اين راستست آدم كه ميميرد روح او باقيست ، در جهان ديگر مجازات و مكافات اعمال اينجهان را خواهد يافت ، امروز درسخواندهها منكر روحند. آنها ميگويند آدم كه مُرد تمام شد و رفت ، هيچ چيزي از او باقي نميماند. همان آقاي كسروي زحمت بسيار كشيده تا روح را ثابت كرده ما همهمان اعتقاد بآخرت داريم.
ولي قيامت بطوري كه عقيدهي شماست درست نيست. شما عقيده داريد كه خدا روز قيامت براي رسيدگي بحساب مردم خواهد نشست. اين معنايش آنست كه خدا از اعمال مردم آگاه نيست ، تازه يك بيِك بحسابها رسيدگي خواهد كرد.
عجبتر آنست كه ميگوييد ترازوي بزرگي براي كشيدن اعمال مردم نصب خواهند كرد. من نميدانم اعمال را چطور خواهند كشيد؟!. مگر عمل را هم ميشود كشيد؟!. مثلاً شما استا كه دو روز است اينجا كار ميكنيد آيا ما ميتوانيم كار دو روزهي شما را با ترازو بسنجيم؟!.. كشيدن عمل در ترازو مثل آنست كه ماست را با متر ذرع كنند.
بعقيدهي شما پل صراطي هست از مو باريكتر و از تيغ برندهتر و طولش هزارساله راه است ... ببينيد اين را ميشود باور كرد؟!. اين پل براي چيست؟!. مگر خدا با مردم آنقدر دشمن است كه چنان پلي برايشان بسازد؟!. اين تله است پل نيست.
کسي پنجاه سال در اين دنيا عمر ميكند براي دادن حساب آن ، چه صدمهها خواهد كشيد!. از روي پلي خواهد گذشت كه هزارساله راه است. عجب نسبتهايي بخدا ميدهيد.
استا رجبعلي : آقا مگر صراط در قرآن نيست؟.. اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.
حاجي مهدي : صراط در زبان عربي بمعني راه است ، اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ معنايش آن است كه ما را براه راست هدايت كن ، حكايت پل صراط در قرآن نيست.
استا رجبعلي : عجب! پس اين هم دروغ بوده!
عليآقا : آمديم بر سر شفاعت كه اسماعيل شما ميپرسد. اول بايد دانست كه شفاعت در دستگاه عدالت نميشود ، در دستگاه ظلم و جهل ميشود. در زمان قديم پادشاهان مستبد كه بودند احكام آنها از روي جهل يا ظلم بود. بيِك مرد بيگناهي تهمت ميزدند و ميآوردند و پادشاه بدون تحقيق حكم ميكرد ببَرند سرش را ببُرند ، يا كسي يك گناه كوچك كرده بود پادشاه خشمش ميگرفت و ميگفت شكمش را پاره كنند. در برابر آنها شفاعت لازم بوده وزيرها بايستي بخاك افتند و بقبلهي عالم التماس كنند تا بدبختي را از كشته شدن نجات دهند.
ولي در دستگاه عدالت شفاعت معني ندارد. مثلاً امروز در عدليه گناهكاري را ميآورند و تحقيق ميكنند و حكم ميدهند كه اعدام شود ، آيا ممكنست كسي در آنجا شفاعت كند؟!. هيچ تاكنون شده است؟!. مثلاً دربارهي محمود قاتل ، اصغر بروجردي ، پزشك احمدي حكم دادند ، آيا كسي شفاعت كرد؟.. آيا ممكن بود بكند؟.
اين است كه ميگويم : شفاعت در دستگاه ظلم و جهل ميشود ، در دستگاه عدالت نميشود. پس شما كه به شفاعت عقيده داريد معنيش آنست كه دستگاه خدا را دستگاه ظلم و جهل ميشناسيد. معنيش اين است كه بخدا توهين ميكنيد.
بعقيدهي شما روز قيامت ، خدا چون براي رسيدگي بحساب مردم مينشيند ، يكدفعه بغضب ميآيد ، نزديك ميشود كه حكم كند آتش جهنم مانند اژدها ، همه را بكام خود كشد ، مردم بترس ميافتند ، ملائكهها لرزيدن ميگيرند ، پيغمبرها وانفسا ميگويند ـ در چنان هنگامي امامهاي شما پيش ميآيند و بشيعيان خود شفاعت ميكنند. يكي را ميگويند شيعهي ماست ، ديگري را ميگويند زوار ماست ، هر كسي را بعنواني از خشم خدا نجات ميدهند ، اگر در يك جا خدا ايستادگي كرد و كار بسختي كشيد فاطمهي زهرا چنان ناله ميكشد كه عرش و كرسي بلرزه ميافتد ، خدا ناچار ميشود هرچه ميخواهند بدهد. ببينيد چه توهيني بخدا كرديد؟!.
اين معنايش آنست كه امامهاي شما بمردم مهربانتر از خدا بودهاند. خدا خواهد خواست همه را بسوزاند و آنها شفاعت كرده نخواهند گذاشت.
من تعجب ميكنم شما از يك طرف ميگوييد : حساب هست ، كتاب هست. از يك طرف هم ميگوييد شفاعت خواهد بود. اگر حساب و كتاب هست ديگر شفاعت چه معني دارد؟!.
تکهی 5
عليآقا : شما مرا مجبور ميكنيد مفصل صحبت كنم.
اول بگويم قيامت بآن نحوي كه بشما گفتهاند قبول كردني نيست. البته اين راستست آدم كه ميميرد روح او باقيست ، در جهان ديگر مجازات و مكافات اعمال اينجهان را خواهد يافت ، امروز درسخواندهها منكر روحند. آنها ميگويند آدم كه مُرد تمام شد و رفت ، هيچ چيزي از او باقي نميماند. همان آقاي كسروي زحمت بسيار كشيده تا روح را ثابت كرده ما همهمان اعتقاد بآخرت داريم.
ولي قيامت بطوري كه عقيدهي شماست درست نيست. شما عقيده داريد كه خدا روز قيامت براي رسيدگي بحساب مردم خواهد نشست. اين معنايش آنست كه خدا از اعمال مردم آگاه نيست ، تازه يك بيِك بحسابها رسيدگي خواهد كرد.
عجبتر آنست كه ميگوييد ترازوي بزرگي براي كشيدن اعمال مردم نصب خواهند كرد. من نميدانم اعمال را چطور خواهند كشيد؟!. مگر عمل را هم ميشود كشيد؟!. مثلاً شما استا كه دو روز است اينجا كار ميكنيد آيا ما ميتوانيم كار دو روزهي شما را با ترازو بسنجيم؟!.. كشيدن عمل در ترازو مثل آنست كه ماست را با متر ذرع كنند.
بعقيدهي شما پل صراطي هست از مو باريكتر و از تيغ برندهتر و طولش هزارساله راه است ... ببينيد اين را ميشود باور كرد؟!. اين پل براي چيست؟!. مگر خدا با مردم آنقدر دشمن است كه چنان پلي برايشان بسازد؟!. اين تله است پل نيست.
کسي پنجاه سال در اين دنيا عمر ميكند براي دادن حساب آن ، چه صدمهها خواهد كشيد!. از روي پلي خواهد گذشت كه هزارساله راه است. عجب نسبتهايي بخدا ميدهيد.
استا رجبعلي : آقا مگر صراط در قرآن نيست؟.. اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.
حاجي مهدي : صراط در زبان عربي بمعني راه است ، اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ معنايش آن است كه ما را براه راست هدايت كن ، حكايت پل صراط در قرآن نيست.
استا رجبعلي : عجب! پس اين هم دروغ بوده!
عليآقا : آمديم بر سر شفاعت كه اسماعيل شما ميپرسد. اول بايد دانست كه شفاعت در دستگاه عدالت نميشود ، در دستگاه ظلم و جهل ميشود. در زمان قديم پادشاهان مستبد كه بودند احكام آنها از روي جهل يا ظلم بود. بيِك مرد بيگناهي تهمت ميزدند و ميآوردند و پادشاه بدون تحقيق حكم ميكرد ببَرند سرش را ببُرند ، يا كسي يك گناه كوچك كرده بود پادشاه خشمش ميگرفت و ميگفت شكمش را پاره كنند. در برابر آنها شفاعت لازم بوده وزيرها بايستي بخاك افتند و بقبلهي عالم التماس كنند تا بدبختي را از كشته شدن نجات دهند.
ولي در دستگاه عدالت شفاعت معني ندارد. مثلاً امروز در عدليه گناهكاري را ميآورند و تحقيق ميكنند و حكم ميدهند كه اعدام شود ، آيا ممكنست كسي در آنجا شفاعت كند؟!. هيچ تاكنون شده است؟!. مثلاً دربارهي محمود قاتل ، اصغر بروجردي ، پزشك احمدي حكم دادند ، آيا كسي شفاعت كرد؟.. آيا ممكن بود بكند؟.
اين است كه ميگويم : شفاعت در دستگاه ظلم و جهل ميشود ، در دستگاه عدالت نميشود. پس شما كه به شفاعت عقيده داريد معنيش آنست كه دستگاه خدا را دستگاه ظلم و جهل ميشناسيد. معنيش اين است كه بخدا توهين ميكنيد.
بعقيدهي شما روز قيامت ، خدا چون براي رسيدگي بحساب مردم مينشيند ، يكدفعه بغضب ميآيد ، نزديك ميشود كه حكم كند آتش جهنم مانند اژدها ، همه را بكام خود كشد ، مردم بترس ميافتند ، ملائكهها لرزيدن ميگيرند ، پيغمبرها وانفسا ميگويند ـ در چنان هنگامي امامهاي شما پيش ميآيند و بشيعيان خود شفاعت ميكنند. يكي را ميگويند شيعهي ماست ، ديگري را ميگويند زوار ماست ، هر كسي را بعنواني از خشم خدا نجات ميدهند ، اگر در يك جا خدا ايستادگي كرد و كار بسختي كشيد فاطمهي زهرا چنان ناله ميكشد كه عرش و كرسي بلرزه ميافتد ، خدا ناچار ميشود هرچه ميخواهند بدهد. ببينيد چه توهيني بخدا كرديد؟!.
اين معنايش آنست كه امامهاي شما بمردم مهربانتر از خدا بودهاند. خدا خواهد خواست همه را بسوزاند و آنها شفاعت كرده نخواهند گذاشت.
من تعجب ميكنم شما از يك طرف ميگوييد : حساب هست ، كتاب هست. از يك طرف هم ميگوييد شفاعت خواهد بود. اگر حساب و كتاب هست ديگر شفاعت چه معني دارد؟!.
Mawrute cist 1-4.pdf
188.2 KB
🔶 مشروطه چیست؟..
(هر چهار بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(هر چهار بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 1
🔸 آگيسيلاوس1
آرخيداموس2 پسر زيوکسيداموس3 پس از آنكه يك دور پادشاهى پرشكوهى بر لاكيدومونيان راند بدرود جهان گفته از خود دو پسر بازگزاشت. يكى از آنها آگيس پسر بزرگتر و مادر او لامپيدو4 زن بس نجيبى بود. ديگرى آگيسيلاوس پسر كوچكتر و مادر او ايوپوليا5 نام داشت. از روى قانون جانشينى پدر ازآن آگيس بود. از اين جهت آگيسيلاوس كه پنداشته مىشد زندگانى عادى خواهد داشت از روى رسم كشور او را سخت و استوار تربيت مىنمودند و بر شكيبايى و فرمانبردارى از بزرگان آزمودهاش بار مىآوردند. بچگانى كه بايستى پادشاه شوند از اين تربيت توانفرسا بر كنار بودند. ولى آگيسيلاوس كه پسر كوچكتر شاه بود دچار آن تربيت گرديده سپس كه قضا را پادشاهى بدست او افتاد نكوخوترين پادشاه اسپارت گرديد كه نيكنهادى پادشاهى را با ورزيدگى و فروتنى كسان عادى را يكجا داشت.
زمانى كه او كودك بود همچون ديگران در پرورشگاه بچگان كه «گروه» ميناميدند پرورش مىيافت و در همينجا بود كه با لوساندير آميزش نموده و در سايهی آراستگى خود او را بسوى خويش كشيد. يك پاى او كوتاهتر از پاى ديگرش بود ولى اين عيب چندان نمودار نشده از زيبايى جوانى او نمىكاست و چون خويشتن پرواى آن را نكرده چهبسا كه خود او زبان به لطيفهگويى مىگشاد از اينجا ديگران هم پرواى آن را نداشتند. از آنسوى همت مردانهی او و شوقى كه بر پيشرفت و برترى داشت بيشتر از آن بود كه لنگى پا جلوش را بگيرد و او را از پرداختن بکارهاى دليرانه و بزرگ بازدارد. ازو تنديسى يا پيكرهاى در دست نيست زيرا در زندگى بچنين كارى اجازه نداده براى پس از مرگ نيز سخت غدغن نمود. گفتهاند مرد كوچكاندامى بود و ديدارش خوار مىنمود ولى تن صافى داشته چهرهی گشاده و خوى نيكوى او باعث بود كه مردم دوستش دارند. در پيرى نيز بيش از جوانان نكوروى پسنديدهاش مىداشتند. ثئوفراستوس مىنويسد : آرخيداموس چون مادر او را گرفت ايفوران او را به جريمه محكوم ساختند زيرا گفتند زن كوچكاندامى گرفته كه براى ما پادشاهان كوچك خواهد زاييد.6
آگيسيلاوس تازه به پادشاهى رسيده بود كه خبرها از آسيا رسيد دربارهی اينكه پادشاه ايران بيك رشته ساز و برگ دريايى بزرگى دست زده و بر آن سر است كه اسپارتيان را از فرمانروايى و چيرگى در دريا بىبهره گرداند. لوساندير آرزومند گرديد كه به آسيا شتافته در آنجا بدوستان و ياران خود كه هر كدام را بفرمانروايى شهرى گمارده بود ياورى كند. و اين ياران او چون رفتار بيدادگرانه داشتند و بزيردستان سخت مىگرفتند بيشتر ايشان را مردم از شهرها بيرون رانده يا خود كشته بودند. بهرحال او آگيسيلاوس را بر آن واداشت كه سردارى يك لشكرى را به آسيا عهدهدار گردد كه بدينسان جنگ از خاك يونان بخاك ايران بيفتد و پيش از آنكه پادشاه ايران بمقصود دست يابد ازو جلوگيرى شود. نيز او بدوستان خود در آسيا چنين نوشت كه فرستادگانى فرستاده لشكركشى آگيسيلاوس را خواستار گردند. و چون آگيسيلاوس به دارالشورا آمد اين سفر را بآن شرط عهدهدار گرديد كه سى تن اسپارتيان بعنوان سركرده يا براى شور همراه او باشند. نيز دوهزار تن برگزيده از بندگانى كه تازه آزادى يافتهاند و ششهزار از همدستان يونانى همراه او باشند. بارى كوشش لوساندير اثر خود را بخشيده و آگيسيلاوس بدانسان كه او خواسته بود بسفر فرستاده شد و او يكى از سى تن همراهيان آگيسيلاوس برگزيده شد. احترام لوساندير اينزمان در سايهی مهر و دوستى كه با آگيسيلاوس داشت بيشتر از پيش گرديده و آگيسيلاوس از اين كار آخر او بيشتر خرسند بود تا از كوششى كه در زمينهی پادشاهى او پس از مرگ آگيس بکار برده بود.7
1ـ Agesilaus
2ـ Archidamus
3ـ Zeuxidamus
4ـ Lampido
5ـ Eupolia
6ـ پلوتارخ در اينجا شرحي از خيانت الكبياديس به زن آگيس و آنكه پسري ازو زاييده شده و اين پسر را آگيس از خود ندانست و اينبود كه پس از مرگ آگيس در سايهی همراهي لوساندير پادشاهي به آگيسيلاوس رسيد راند كه پيش از اين آن داستان را سروده ما از ترجمهی آن در اينجا چشم پوشيديم.
سپس هم شرحي از چگونگي رفتار آگيسيلاوس با خويشان خود و با بزرگان اسپارت آورده كه چون جنبهی تاريخي نداشت از آن هم چشم پوشيدم بعبارت ديگر از آغاز سرگذشت آگيسيلاوس تا اينجا در ترجمه به اختصار گراييدهايم. همچنين در بخشهاي آينده برخي داستانهاي مكرر را انداختهايم.
7ـ در اينجا داستان كشاكش آگيسيلاوس با لوساندير و اينكه لوساندير به هلسپونت فرستاده شد مينگارد ولي چون اين داستان در جاي ديگري آورده شده ما از ترجمه چشم پوشيديم.
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 1
🔸 آگيسيلاوس1
آرخيداموس2 پسر زيوکسيداموس3 پس از آنكه يك دور پادشاهى پرشكوهى بر لاكيدومونيان راند بدرود جهان گفته از خود دو پسر بازگزاشت. يكى از آنها آگيس پسر بزرگتر و مادر او لامپيدو4 زن بس نجيبى بود. ديگرى آگيسيلاوس پسر كوچكتر و مادر او ايوپوليا5 نام داشت. از روى قانون جانشينى پدر ازآن آگيس بود. از اين جهت آگيسيلاوس كه پنداشته مىشد زندگانى عادى خواهد داشت از روى رسم كشور او را سخت و استوار تربيت مىنمودند و بر شكيبايى و فرمانبردارى از بزرگان آزمودهاش بار مىآوردند. بچگانى كه بايستى پادشاه شوند از اين تربيت توانفرسا بر كنار بودند. ولى آگيسيلاوس كه پسر كوچكتر شاه بود دچار آن تربيت گرديده سپس كه قضا را پادشاهى بدست او افتاد نكوخوترين پادشاه اسپارت گرديد كه نيكنهادى پادشاهى را با ورزيدگى و فروتنى كسان عادى را يكجا داشت.
زمانى كه او كودك بود همچون ديگران در پرورشگاه بچگان كه «گروه» ميناميدند پرورش مىيافت و در همينجا بود كه با لوساندير آميزش نموده و در سايهی آراستگى خود او را بسوى خويش كشيد. يك پاى او كوتاهتر از پاى ديگرش بود ولى اين عيب چندان نمودار نشده از زيبايى جوانى او نمىكاست و چون خويشتن پرواى آن را نكرده چهبسا كه خود او زبان به لطيفهگويى مىگشاد از اينجا ديگران هم پرواى آن را نداشتند. از آنسوى همت مردانهی او و شوقى كه بر پيشرفت و برترى داشت بيشتر از آن بود كه لنگى پا جلوش را بگيرد و او را از پرداختن بکارهاى دليرانه و بزرگ بازدارد. ازو تنديسى يا پيكرهاى در دست نيست زيرا در زندگى بچنين كارى اجازه نداده براى پس از مرگ نيز سخت غدغن نمود. گفتهاند مرد كوچكاندامى بود و ديدارش خوار مىنمود ولى تن صافى داشته چهرهی گشاده و خوى نيكوى او باعث بود كه مردم دوستش دارند. در پيرى نيز بيش از جوانان نكوروى پسنديدهاش مىداشتند. ثئوفراستوس مىنويسد : آرخيداموس چون مادر او را گرفت ايفوران او را به جريمه محكوم ساختند زيرا گفتند زن كوچكاندامى گرفته كه براى ما پادشاهان كوچك خواهد زاييد.6
آگيسيلاوس تازه به پادشاهى رسيده بود كه خبرها از آسيا رسيد دربارهی اينكه پادشاه ايران بيك رشته ساز و برگ دريايى بزرگى دست زده و بر آن سر است كه اسپارتيان را از فرمانروايى و چيرگى در دريا بىبهره گرداند. لوساندير آرزومند گرديد كه به آسيا شتافته در آنجا بدوستان و ياران خود كه هر كدام را بفرمانروايى شهرى گمارده بود ياورى كند. و اين ياران او چون رفتار بيدادگرانه داشتند و بزيردستان سخت مىگرفتند بيشتر ايشان را مردم از شهرها بيرون رانده يا خود كشته بودند. بهرحال او آگيسيلاوس را بر آن واداشت كه سردارى يك لشكرى را به آسيا عهدهدار گردد كه بدينسان جنگ از خاك يونان بخاك ايران بيفتد و پيش از آنكه پادشاه ايران بمقصود دست يابد ازو جلوگيرى شود. نيز او بدوستان خود در آسيا چنين نوشت كه فرستادگانى فرستاده لشكركشى آگيسيلاوس را خواستار گردند. و چون آگيسيلاوس به دارالشورا آمد اين سفر را بآن شرط عهدهدار گرديد كه سى تن اسپارتيان بعنوان سركرده يا براى شور همراه او باشند. نيز دوهزار تن برگزيده از بندگانى كه تازه آزادى يافتهاند و ششهزار از همدستان يونانى همراه او باشند. بارى كوشش لوساندير اثر خود را بخشيده و آگيسيلاوس بدانسان كه او خواسته بود بسفر فرستاده شد و او يكى از سى تن همراهيان آگيسيلاوس برگزيده شد. احترام لوساندير اينزمان در سايهی مهر و دوستى كه با آگيسيلاوس داشت بيشتر از پيش گرديده و آگيسيلاوس از اين كار آخر او بيشتر خرسند بود تا از كوششى كه در زمينهی پادشاهى او پس از مرگ آگيس بکار برده بود.7
1ـ Agesilaus
2ـ Archidamus
3ـ Zeuxidamus
4ـ Lampido
5ـ Eupolia
6ـ پلوتارخ در اينجا شرحي از خيانت الكبياديس به زن آگيس و آنكه پسري ازو زاييده شده و اين پسر را آگيس از خود ندانست و اينبود كه پس از مرگ آگيس در سايهی همراهي لوساندير پادشاهي به آگيسيلاوس رسيد راند كه پيش از اين آن داستان را سروده ما از ترجمهی آن در اينجا چشم پوشيديم.
سپس هم شرحي از چگونگي رفتار آگيسيلاوس با خويشان خود و با بزرگان اسپارت آورده كه چون جنبهی تاريخي نداشت از آن هم چشم پوشيدم بعبارت ديگر از آغاز سرگذشت آگيسيلاوس تا اينجا در ترجمه به اختصار گراييدهايم. همچنين در بخشهاي آينده برخي داستانهاي مكرر را انداختهايم.
7ـ در اينجا داستان كشاكش آگيسيلاوس با لوساندير و اينكه لوساندير به هلسپونت فرستاده شد مينگارد ولي چون اين داستان در جاي ديگري آورده شده ما از ترجمه چشم پوشيديم.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی چهارم
🔸از اينگونه چندانست كه با گفتن بجايي نرسد. همان دكتر رعدي كه نامش را بردم چيزي نوشته و بنام «رستاخيز ادبي» بچاپ رسانيده. كساني كه خواندهاند ميگويند از آغاز تا انجام سخنان پوچ و بيمعناييست ، و تنها چيزي كه گفته و معنايي ميدارد آنست كه ايراد بشاعران و شعرهاي آنها در اروپا نيز بوده. يكي دو شعر بيفرهنگانه نيز درميان سخنانش آورده.
اين هم پاسخ ديگري از ايشانست. ما بدآموزيهاي زهر آلود شاعران را يكايك نشان داده شعرهاي آنان را برخشان ميكشيم و آنان در پاسخ ، خود را بنافهمي زده چنين بهانههايي ميآورند. چون بشاعران در اروپا نيز ايراد گرفتهاند پس ايرادهاي ما هيچيست.
ببينيد چه پاسخ استواري داده آقاي دكتر!.. چنين پاسخي را جز او كه توانستي داد؟!. ببينيد يك تودهاي را فداي هوسهاي پست خود ميگردانند و در داوري بِچه سخنان پرتي ميپردازند.
يكي بگويد : آقاي دكتر ما بدآموزيهاي سعدي و خيام و حافظ را دربارهی جبريگري و نكوهش جهان برخ شما كشيديم و يكايك شعرهاي آنان را ياد كرديم. اكنون اگر شما درپي پاسخ دادن ميباشيد بايد بگوييد فلسفهی جبري غلطست ، نكوهش از جهان غلطست ، بچهبازي زشتست ، بگوييد سعدي و حافظ و خيام نفهميده بودهاند ، ما نيز كه هواداران آنها ميبوديم نفهميده بوديم ـ بايد يا اين را بگوييد و از در پشيماني و آمرزشخواهي درآييد و يا از جبريگري و نكوهش جهان و بچهبازي و بيناموسي آشكاره هواداري كنيد و بگوييد اينها غلط نيست ، بد نيست ، ما نيز دست بهم دادهايم كه آنها را درميان تودهی ايران رواج دهيم ، دست بهم دادهايم كه سراسر اين كشور را با آنها آلوده گردانيم ـ بايد يا آن را بگويي يا اين را ، وگرنه سخنان پوچ و بافندگيهاي بيمعني هيچ سودي نتواند داد.
شماها اگر ميپنداريد كه با اين پوچگوييها مردم را خواهيد فريبيد و آن دستگاه بدخواهي را چنانكه تاكنون بوده خواهيد داشت اميد بسيار بيجايي ميبنديد. با اين جنبشي كه ما با گفتههاي خود درميان ايرانيان ـ بويژه جوانان ـ پديد آوردهايم و روزبروز نيرومندتر ميگردد بسيار نزديك است آن روزي كه بگريبان شما بچسبند و بدادگاهتان بكشانند و كيفر اين فريبكاري و بدخواهيتان بدهند.
گاهي كساني چنين ميگويند : «آن گفتههاي شاعران و صوفيان كه شما آنها را بدآموزي ميناميد و زيانمند ميشماريد ، ما نشاني از زيان آنها درميان توده نميبينيم. مثلاً شما ميگوييد : سعدي و حافظ و ديگران از جهان و زندگاني نكوهش سرودهاند و اين را زيانمند ميشماريد. در حالي كه ما نشاني از زيان آنها درميان توده نميبينيم. چه ما ميبينيم ايرانيان در دلبستگي بجهان و زندگاني كمتر از ديگران نيستند».
🔸ميگويم نخست جاي شگفتست كه كساني هنايش بدآموزي را نپذيرند. اگر چنانست كه بدآموزي نهنايد پس بايد نيكآموزي نيز نهنايد و در آن حال بايد كسي پندي ندهد و اندرزي نگويد ، بايد فرهنگ (يا تربيت) بيكبار از ميان رود. چيزيست بسيار آشكار كه سخن ، چه نيك و چه بد ، در آدمي ميهنايد. اين را گذشته از آزمايش دانشها نيز نشان ميدهد.
🔸دوم : گفتههاي سعدي و حافظ و ديگران بد است ، چه در مردم بهنايد و چه نهنايد. نكوهش ما از آنها بسيار بجاست. آنان بدي خود را كردهاند. اگرهم نتيجه ندهد از گناه آنان نخواهد كاست.
🔸سوم : شما بسيار پرت افتادهايد ، همان بدآموزيها در ايرانيان بسيار هناييده ، بلكه آتش بريشهی آنها زده. شما از يك نكته ناآگاهيد. شما اين نميدانيد كه هنايش بدآموزيها هنگامي آشكار گردد كه كاري نه بدلخواه آدمي باشد. راستست ايرانيان در دلبستگي بزندگاني كمتر از ديگران نيستند و آزمندي در اين توده كم نميباشد. آن نكوهشهاي شاعران و صوفيان دربارهی جهان اين نيرو را نداشته كه جلو آزها را بگيرد. ولي اگر شما همان آزمندان را بكارهاي بزرگي بخوانيد ـ مثلاً بآن بخوانيد كه بياييد شركت بزرگي پديد آوريم و ديههاي ويرانهی فلان شهرستان را آباد گردانيم و كشتزارهاي بزرگ پديد آوريم ـ در آنجاست كه خواهيد ديد سستي مينمايند. در آنجاست كه خواهيد ديد زهر بدآموزيها تا چه اندازه كارگر افتاده. در آنجاست كه خواهيد ديد هر كدام بهانهی ديگري ميآورد. يكي ميگويد : «اي بابا مگر ما چقدر عمر خواهيم كرد كه باين كارهاي بزرگ پردازيم؟!.» ديگري ميگويد : «اينها كارهاي دولتست كارهاي ما نيست».
🔸همان گفتههاي سعدي و حافظ جلو آزمندان را نتوانسته بگيرد. ولي دستاويز بدست تنبلان داده ، كه چون كوشش و كار را بزيان خود مييابند همانها را بهانه گرفته ميگويند : «اين دنيا فانيست. ما بايد در فكر آخرت باشيم» ، و با همين بهانه بيكبار مينشينند و با فريبكاري و نيرنگبازي ، بلكه با گدايي و پستي نيز ، زندگاني بسر ميبرند.
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی چهارم
🔸از اينگونه چندانست كه با گفتن بجايي نرسد. همان دكتر رعدي كه نامش را بردم چيزي نوشته و بنام «رستاخيز ادبي» بچاپ رسانيده. كساني كه خواندهاند ميگويند از آغاز تا انجام سخنان پوچ و بيمعناييست ، و تنها چيزي كه گفته و معنايي ميدارد آنست كه ايراد بشاعران و شعرهاي آنها در اروپا نيز بوده. يكي دو شعر بيفرهنگانه نيز درميان سخنانش آورده.
اين هم پاسخ ديگري از ايشانست. ما بدآموزيهاي زهر آلود شاعران را يكايك نشان داده شعرهاي آنان را برخشان ميكشيم و آنان در پاسخ ، خود را بنافهمي زده چنين بهانههايي ميآورند. چون بشاعران در اروپا نيز ايراد گرفتهاند پس ايرادهاي ما هيچيست.
ببينيد چه پاسخ استواري داده آقاي دكتر!.. چنين پاسخي را جز او كه توانستي داد؟!. ببينيد يك تودهاي را فداي هوسهاي پست خود ميگردانند و در داوري بِچه سخنان پرتي ميپردازند.
يكي بگويد : آقاي دكتر ما بدآموزيهاي سعدي و خيام و حافظ را دربارهی جبريگري و نكوهش جهان برخ شما كشيديم و يكايك شعرهاي آنان را ياد كرديم. اكنون اگر شما درپي پاسخ دادن ميباشيد بايد بگوييد فلسفهی جبري غلطست ، نكوهش از جهان غلطست ، بچهبازي زشتست ، بگوييد سعدي و حافظ و خيام نفهميده بودهاند ، ما نيز كه هواداران آنها ميبوديم نفهميده بوديم ـ بايد يا اين را بگوييد و از در پشيماني و آمرزشخواهي درآييد و يا از جبريگري و نكوهش جهان و بچهبازي و بيناموسي آشكاره هواداري كنيد و بگوييد اينها غلط نيست ، بد نيست ، ما نيز دست بهم دادهايم كه آنها را درميان تودهی ايران رواج دهيم ، دست بهم دادهايم كه سراسر اين كشور را با آنها آلوده گردانيم ـ بايد يا آن را بگويي يا اين را ، وگرنه سخنان پوچ و بافندگيهاي بيمعني هيچ سودي نتواند داد.
شماها اگر ميپنداريد كه با اين پوچگوييها مردم را خواهيد فريبيد و آن دستگاه بدخواهي را چنانكه تاكنون بوده خواهيد داشت اميد بسيار بيجايي ميبنديد. با اين جنبشي كه ما با گفتههاي خود درميان ايرانيان ـ بويژه جوانان ـ پديد آوردهايم و روزبروز نيرومندتر ميگردد بسيار نزديك است آن روزي كه بگريبان شما بچسبند و بدادگاهتان بكشانند و كيفر اين فريبكاري و بدخواهيتان بدهند.
گاهي كساني چنين ميگويند : «آن گفتههاي شاعران و صوفيان كه شما آنها را بدآموزي ميناميد و زيانمند ميشماريد ، ما نشاني از زيان آنها درميان توده نميبينيم. مثلاً شما ميگوييد : سعدي و حافظ و ديگران از جهان و زندگاني نكوهش سرودهاند و اين را زيانمند ميشماريد. در حالي كه ما نشاني از زيان آنها درميان توده نميبينيم. چه ما ميبينيم ايرانيان در دلبستگي بجهان و زندگاني كمتر از ديگران نيستند».
🔸ميگويم نخست جاي شگفتست كه كساني هنايش بدآموزي را نپذيرند. اگر چنانست كه بدآموزي نهنايد پس بايد نيكآموزي نيز نهنايد و در آن حال بايد كسي پندي ندهد و اندرزي نگويد ، بايد فرهنگ (يا تربيت) بيكبار از ميان رود. چيزيست بسيار آشكار كه سخن ، چه نيك و چه بد ، در آدمي ميهنايد. اين را گذشته از آزمايش دانشها نيز نشان ميدهد.
🔸دوم : گفتههاي سعدي و حافظ و ديگران بد است ، چه در مردم بهنايد و چه نهنايد. نكوهش ما از آنها بسيار بجاست. آنان بدي خود را كردهاند. اگرهم نتيجه ندهد از گناه آنان نخواهد كاست.
🔸سوم : شما بسيار پرت افتادهايد ، همان بدآموزيها در ايرانيان بسيار هناييده ، بلكه آتش بريشهی آنها زده. شما از يك نكته ناآگاهيد. شما اين نميدانيد كه هنايش بدآموزيها هنگامي آشكار گردد كه كاري نه بدلخواه آدمي باشد. راستست ايرانيان در دلبستگي بزندگاني كمتر از ديگران نيستند و آزمندي در اين توده كم نميباشد. آن نكوهشهاي شاعران و صوفيان دربارهی جهان اين نيرو را نداشته كه جلو آزها را بگيرد. ولي اگر شما همان آزمندان را بكارهاي بزرگي بخوانيد ـ مثلاً بآن بخوانيد كه بياييد شركت بزرگي پديد آوريم و ديههاي ويرانهی فلان شهرستان را آباد گردانيم و كشتزارهاي بزرگ پديد آوريم ـ در آنجاست كه خواهيد ديد سستي مينمايند. در آنجاست كه خواهيد ديد زهر بدآموزيها تا چه اندازه كارگر افتاده. در آنجاست كه خواهيد ديد هر كدام بهانهی ديگري ميآورد. يكي ميگويد : «اي بابا مگر ما چقدر عمر خواهيم كرد كه باين كارهاي بزرگ پردازيم؟!.» ديگري ميگويد : «اينها كارهاي دولتست كارهاي ما نيست».
🔸همان گفتههاي سعدي و حافظ جلو آزمندان را نتوانسته بگيرد. ولي دستاويز بدست تنبلان داده ، كه چون كوشش و كار را بزيان خود مييابند همانها را بهانه گرفته ميگويند : «اين دنيا فانيست. ما بايد در فكر آخرت باشيم» ، و با همين بهانه بيكبار مينشينند و با فريبكاري و نيرنگبازي ، بلكه با گدايي و پستي نيز ، زندگاني بسر ميبرند.
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)
تکهی 6
استا رجبعلي بكلي مستأصل شده ماله را بديوار ميكشد و زود زود ميگويد : لا اله الا الله ، لا اله الا الله.
حاجي مهدي از حرفهاي پسر خود خوشحال و بفكر فرورفته.
پس از چند دقيقه استا رجبعلي سر خود را بلند كرده آهي از دل كشيده بعليآقا ميگويد :
... : خب آقا ، چهل سال عمر كرده بوديم اميدمان بشفاعت ائمه بود ، آن هم از دستمان گرفتي. پس تكليف ما روسياهان در نزد خدا چيست؟. من بدبخت امسال دويست تومان پول روضهخواني دادم. هر سالي چند روز بامامزاده داوود رفته گوسفند سر ميبريدم ...
عليآقا : استا ، شما اگر حرفهاي آقاي كسروي را شنيده بوديد اين حرفها را نميزديد. شما چرا روسياه باشيد؟. روسياه آن روضهخوان مفتخور است كه پي كسب و كار نميرود و ميآيد و با حرفهاي دروغ شماها را فريب ميدهد.
اولاً اين كسبي كه شما داريد ، براي مردم خانه ميسازيد ، ويرانهها را آباد ميگردانيد ، زحمت كشيده از دسترنج خود نان ميخوريد ـ اگر درستكاري بخرج دهيد ، در كار خود تقلب نكنيد ، همين خودش عبادت است ، مايهي خشنودي خدا خواهد بود. ثانياً اگر ميخواهيد نيكوكاريها كنيد و خدا را بيشتر خشنود گردانيد ، درميان همسايگان و خويشان خود دست بينوايان را بگير ، اگر كسي بمساعدت نياز دارد مساعدت مضايقه نكن. بمملكت خود علاقهمند بوده اگر كوششهايي در راه مملكت ميكنند همراهي نشان ده. اين كارها را كه بكني مرد نيكوكاري هستي و در نزد خدا روسفيد خواهي بود. احتياج بشفاعت هم نداري.
بشما چنان حالي كردهاند كه خدا مثل پادشاهان خودرأي بداخلاقست كه بيجهت خشم ميگيرد. بيجهت مردم را بآتش ميكشد. از يكسو باين ترتيب شما را ترسانيدهاند ، و از يكسو درهاي امام حسن و امام حسين را پناهگاه نشانتان دادهاند.
ولي اينها تمام بيمعني است. خدا بيجهت خشم نميگيرد ، بيجهت مردم را نميسوزاند. خدا ما را آفريده و اينجهان را بدست ما سپرده ، و از ما چنين خواسته كه بهم مهربان باشيم ، درستكاري كنيم ، دروغ نگوييم ، كسي را نيازاريم ، دست بينوايان گيريم ، زمين را آباد سازيم ، از نعمتهاي خدا بهرهمند گرديم ، خوش باشيم ـ خدا از ما اينها را خواسته است ، و ما چون بكنيم خشنود خواهد بود. بسيار غلطست تصور كنيم كه ما نزد خدا روسياهيم ، بسيار غلطست كه بخدا بدگمان باشيم و جستجوي واسطه كنيم.
استا رجبعلي : باز اين حرفهاتان مايهي اميدواري است. ببينيم حاجيآقا چه ميگويد :
اين را گفته چشمش را بروي حاجي مهدي ميدوزد.
حاجي مهدي : اين حرفها راست است. من هم مثل شما تازه ميشنوم ، ولي همهاش از روي عقل است و بايد قبول كرد.
استا رجبعلي : خوب اين آقاي كسروي در كجاست؟.. ما هم برويم ببينيم.
عليآقا : آقاي كسروي ديدنش احتياج نيست. من هم تا حالا نديدهام. بايد كتابهايش را خواند و حرفهايش را شنيد. من از كتابهاي او براي شما ميآورم.
استا رجبعلي : من بدبخت سواد درستي ندارم كه كتابهاي او را بخوانم.
عليآقا : پسر يا كسي را نداري كه باسواد باشد؟.
استا رجبعلي : پسري دارم كه امسال كلاس شش است ، اسمش پرويز است. آقا كه ميآمد روضه بخواند لج ميكرد كه اسم او را عوض كن. اسم امامان بگذار. اينها بهمه چيز ما كار دارند. اگر او بتواند ميدهم بخواند.
عليآقا : البته كه ميتواند. اين كتابها سخت نيست. اساساً مطالب تمام از روي عقل است. شما وقتي كه بشنويد مثل اينست كه از پيش ميدانستيد ، بآساني خواهيد فهميد.
استا رجبعلي رو بحاجي مهدي گردانيده ميگويد : خانهي شما آباد ، اين دو روزه اينجا مدرسه بود ما خيلي چيزها ياد گرفتيم. حاجي مهدي خشنودي نموده ميگويد : من هم مثل شما ، من هم خيلي چيزها ياد گرفتم. جوانان اين دوره بپدرانشان درس ميدهند.
پایان
تکهی 6
استا رجبعلي بكلي مستأصل شده ماله را بديوار ميكشد و زود زود ميگويد : لا اله الا الله ، لا اله الا الله.
حاجي مهدي از حرفهاي پسر خود خوشحال و بفكر فرورفته.
پس از چند دقيقه استا رجبعلي سر خود را بلند كرده آهي از دل كشيده بعليآقا ميگويد :
... : خب آقا ، چهل سال عمر كرده بوديم اميدمان بشفاعت ائمه بود ، آن هم از دستمان گرفتي. پس تكليف ما روسياهان در نزد خدا چيست؟. من بدبخت امسال دويست تومان پول روضهخواني دادم. هر سالي چند روز بامامزاده داوود رفته گوسفند سر ميبريدم ...
عليآقا : استا ، شما اگر حرفهاي آقاي كسروي را شنيده بوديد اين حرفها را نميزديد. شما چرا روسياه باشيد؟. روسياه آن روضهخوان مفتخور است كه پي كسب و كار نميرود و ميآيد و با حرفهاي دروغ شماها را فريب ميدهد.
اولاً اين كسبي كه شما داريد ، براي مردم خانه ميسازيد ، ويرانهها را آباد ميگردانيد ، زحمت كشيده از دسترنج خود نان ميخوريد ـ اگر درستكاري بخرج دهيد ، در كار خود تقلب نكنيد ، همين خودش عبادت است ، مايهي خشنودي خدا خواهد بود. ثانياً اگر ميخواهيد نيكوكاريها كنيد و خدا را بيشتر خشنود گردانيد ، درميان همسايگان و خويشان خود دست بينوايان را بگير ، اگر كسي بمساعدت نياز دارد مساعدت مضايقه نكن. بمملكت خود علاقهمند بوده اگر كوششهايي در راه مملكت ميكنند همراهي نشان ده. اين كارها را كه بكني مرد نيكوكاري هستي و در نزد خدا روسفيد خواهي بود. احتياج بشفاعت هم نداري.
بشما چنان حالي كردهاند كه خدا مثل پادشاهان خودرأي بداخلاقست كه بيجهت خشم ميگيرد. بيجهت مردم را بآتش ميكشد. از يكسو باين ترتيب شما را ترسانيدهاند ، و از يكسو درهاي امام حسن و امام حسين را پناهگاه نشانتان دادهاند.
ولي اينها تمام بيمعني است. خدا بيجهت خشم نميگيرد ، بيجهت مردم را نميسوزاند. خدا ما را آفريده و اينجهان را بدست ما سپرده ، و از ما چنين خواسته كه بهم مهربان باشيم ، درستكاري كنيم ، دروغ نگوييم ، كسي را نيازاريم ، دست بينوايان گيريم ، زمين را آباد سازيم ، از نعمتهاي خدا بهرهمند گرديم ، خوش باشيم ـ خدا از ما اينها را خواسته است ، و ما چون بكنيم خشنود خواهد بود. بسيار غلطست تصور كنيم كه ما نزد خدا روسياهيم ، بسيار غلطست كه بخدا بدگمان باشيم و جستجوي واسطه كنيم.
استا رجبعلي : باز اين حرفهاتان مايهي اميدواري است. ببينيم حاجيآقا چه ميگويد :
اين را گفته چشمش را بروي حاجي مهدي ميدوزد.
حاجي مهدي : اين حرفها راست است. من هم مثل شما تازه ميشنوم ، ولي همهاش از روي عقل است و بايد قبول كرد.
استا رجبعلي : خوب اين آقاي كسروي در كجاست؟.. ما هم برويم ببينيم.
عليآقا : آقاي كسروي ديدنش احتياج نيست. من هم تا حالا نديدهام. بايد كتابهايش را خواند و حرفهايش را شنيد. من از كتابهاي او براي شما ميآورم.
استا رجبعلي : من بدبخت سواد درستي ندارم كه كتابهاي او را بخوانم.
عليآقا : پسر يا كسي را نداري كه باسواد باشد؟.
استا رجبعلي : پسري دارم كه امسال كلاس شش است ، اسمش پرويز است. آقا كه ميآمد روضه بخواند لج ميكرد كه اسم او را عوض كن. اسم امامان بگذار. اينها بهمه چيز ما كار دارند. اگر او بتواند ميدهم بخواند.
عليآقا : البته كه ميتواند. اين كتابها سخت نيست. اساساً مطالب تمام از روي عقل است. شما وقتي كه بشنويد مثل اينست كه از پيش ميدانستيد ، بآساني خواهيد فهميد.
استا رجبعلي رو بحاجي مهدي گردانيده ميگويد : خانهي شما آباد ، اين دو روزه اينجا مدرسه بود ما خيلي چيزها ياد گرفتيم. حاجي مهدي خشنودي نموده ميگويد : من هم مثل شما ، من هم خيلي چيزها ياد گرفتم. جوانان اين دوره بپدرانشان درس ميدهند.
پایان
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 2
🔸 تيسافرنيس نخست از آگيسيلاوس انديشه كرده اين را پذيرفت كه شهرهاى يونانى را در آزادى خودشان بازگزارد ولى چون سپس بسيج نيرو بيشتر نمود بقصد جنگ افتاد.
آگيسيلاوس هم اندوهى از آن نداشت زير اميدى كه بلشكركشى خود مىبست بسيار بيش از آن بود و چنين مىانديشيد در جايى كه کسنفون با دههزار تن از دل آسيا راه برگرفته و در همه جا بر ايرانيان چيره درآمده چگونه سزاست كه او با لشكر اسپارتيان كه امروز خداوندان دريا و خشكى هر دو هستند سفرى به آسيا كند و كارى انجام نداده بازگردد؟ از اين جهت بود كه هنوز پيش از خود تيسافرنيس اين پيمان آشتى را او بهم زد و در اين ميان يك تدبير جنگى خوبى بکار بست ، بدينسان كه شهرت داد عزيمت كاريا خواهد كرد و با اين تدبير تيسافرنيس و سپاه او را به بيرون رفتن از آنجا ناگزير ساخت ولى همینکه اين كار شد از نيمهی راه برگشته ناگهان به فروگيا درآمد و شهرهايى در آنجا بگرفت و از اين راه بهمدستان خود فهمانيد كه اگر پيمانشكنى با همدستان خيانت بخدايان مىباشد نيرنگ دشمن را با نيرنگ پاداش دادن جز نيكى نيست.
و چون از جهت نداشتن سواره ناتوان بود وآنگاه از قربانيها فالهاى بد روى مىداد به ايفيسوس بازگشت نموده و در آنجا به تهيه كردن سواره پرداخت. بدينسان كه توانگرانى كه نمىخواستند خودشان در جنگ كار كنند از هر كدام يك سواره خواست كه اسب و سپاهى هر دو را تهيه كنند و چون بسيار كسان آرزومند اين كار بودند در اندك زمانى لشكرگاه پر از سواره گرديد. و اينان نه كسانى بودند كه از ناچارى بسپاهيگرى درآيند بلكه مردان دلاور جنگجويى بودند. زيرا هر كسى كه ورزيدهی جنگ يا خواهان آن نبود هر كدام دلير جنگجويى را بجاى خود كرايه مىكرد. اين خود پيروى از كاراگاممنون بود زيرا او هم يك ماديان خوب و گرانبها را از يك مرد ترسوى توانگرى پيشكش پذيرفته خود آن مرد را از سپاهيگرى بركنار داشت.
و چون دستگيرانى را كه از فروگيا گرفته بودند بفرمان آگيسيلاوس مىفروختند چنين دستور داد كه رختهاى آنان را كنده لخت بفروشند. و چون اين كار را كردند رختها خريداران بسيارى داشت. از آنسوى تنهاى آن كسان كه پيدا مىشد از جهت ورزش نكردن و تن خود را پوشيده داشتن همگى سفيد و نازكپوست مىنمودند كه ريشخند كرده مىخنديدند. آگيسيلاوس كه در آنجا ايستاده بود به پيرامونيان خود مىگفت : «اينان آن كسانىاند شما بجنگ ايشان آمدهايد و اينها چيزهايى است كه شما بدست خواهيد آورد.»1
1ـ چنانكه در تاريخها شرح دادهاند مقصود او اين بود كه ناتواني و كمزوري مردان آسيا را به يونانيان نشان داده آنان را دلير و شيرگير گرداند و اينبود آن تدبير را بكار برد. آسياييان رخت دراز ميپوشيدند و ورزش هم نميكردند ، از اين جهت تنهاي ايشان سفيد و پوستشان نازك بود ولي يونانيان رخت كوتاه پوشيده ورزش ميكردند و اينبود تنهاي ايشان سیاه و پوستشان كلفت ميگرديد.
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 2
🔸 تيسافرنيس نخست از آگيسيلاوس انديشه كرده اين را پذيرفت كه شهرهاى يونانى را در آزادى خودشان بازگزارد ولى چون سپس بسيج نيرو بيشتر نمود بقصد جنگ افتاد.
آگيسيلاوس هم اندوهى از آن نداشت زير اميدى كه بلشكركشى خود مىبست بسيار بيش از آن بود و چنين مىانديشيد در جايى كه کسنفون با دههزار تن از دل آسيا راه برگرفته و در همه جا بر ايرانيان چيره درآمده چگونه سزاست كه او با لشكر اسپارتيان كه امروز خداوندان دريا و خشكى هر دو هستند سفرى به آسيا كند و كارى انجام نداده بازگردد؟ از اين جهت بود كه هنوز پيش از خود تيسافرنيس اين پيمان آشتى را او بهم زد و در اين ميان يك تدبير جنگى خوبى بکار بست ، بدينسان كه شهرت داد عزيمت كاريا خواهد كرد و با اين تدبير تيسافرنيس و سپاه او را به بيرون رفتن از آنجا ناگزير ساخت ولى همینکه اين كار شد از نيمهی راه برگشته ناگهان به فروگيا درآمد و شهرهايى در آنجا بگرفت و از اين راه بهمدستان خود فهمانيد كه اگر پيمانشكنى با همدستان خيانت بخدايان مىباشد نيرنگ دشمن را با نيرنگ پاداش دادن جز نيكى نيست.
و چون از جهت نداشتن سواره ناتوان بود وآنگاه از قربانيها فالهاى بد روى مىداد به ايفيسوس بازگشت نموده و در آنجا به تهيه كردن سواره پرداخت. بدينسان كه توانگرانى كه نمىخواستند خودشان در جنگ كار كنند از هر كدام يك سواره خواست كه اسب و سپاهى هر دو را تهيه كنند و چون بسيار كسان آرزومند اين كار بودند در اندك زمانى لشكرگاه پر از سواره گرديد. و اينان نه كسانى بودند كه از ناچارى بسپاهيگرى درآيند بلكه مردان دلاور جنگجويى بودند. زيرا هر كسى كه ورزيدهی جنگ يا خواهان آن نبود هر كدام دلير جنگجويى را بجاى خود كرايه مىكرد. اين خود پيروى از كاراگاممنون بود زيرا او هم يك ماديان خوب و گرانبها را از يك مرد ترسوى توانگرى پيشكش پذيرفته خود آن مرد را از سپاهيگرى بركنار داشت.
و چون دستگيرانى را كه از فروگيا گرفته بودند بفرمان آگيسيلاوس مىفروختند چنين دستور داد كه رختهاى آنان را كنده لخت بفروشند. و چون اين كار را كردند رختها خريداران بسيارى داشت. از آنسوى تنهاى آن كسان كه پيدا مىشد از جهت ورزش نكردن و تن خود را پوشيده داشتن همگى سفيد و نازكپوست مىنمودند كه ريشخند كرده مىخنديدند. آگيسيلاوس كه در آنجا ايستاده بود به پيرامونيان خود مىگفت : «اينان آن كسانىاند شما بجنگ ايشان آمدهايد و اينها چيزهايى است كه شما بدست خواهيد آورد.»1
1ـ چنانكه در تاريخها شرح دادهاند مقصود او اين بود كه ناتواني و كمزوري مردان آسيا را به يونانيان نشان داده آنان را دلير و شيرگير گرداند و اينبود آن تدبير را بكار برد. آسياييان رخت دراز ميپوشيدند و ورزش هم نميكردند ، از اين جهت تنهاي ايشان سفيد و پوستشان نازك بود ولي يونانيان رخت كوتاه پوشيده ورزش ميكردند و اينبود تنهاي ايشان سیاه و پوستشان كلفت ميگرديد.
dar pirãmune 'adabiãt' n1-2.pdf
422.4 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه
(بخش دوم)
نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه
(بخش دوم)
✴️ حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
تکهی یکم
بنام پاكْ آفرندهی جهان
[سال 1324 است] ، در خانهی یكی از تاجرها كه از سفر مكه بازگشته میهمانی بوده ، شب گفتگوهایی در میان چهار نفر رخ داده كه ما آن چهار نفر را احمد ، علی ، جعفر ، باقر نامیده گفتههای آنها را در این دفتر مینویسیم.
🔸🔸🔸
شب ، پیش از شام روضهخوانی روضه خوانده درمیان سخنان خود میگوید : «یك مذهب تازه پیدا شده : پاكدینی! یك نفر پیدا شده اسمش كسروی است ، مذهبی آورده ...». با این عنوان بسخنان پوچی میپردازد. پس از شام كه دیگران میروند ، این چهار تن چون سه نفرشان اعضاء تجارتخانهی صاحبخانه هستند و یك نفرشان (كه احمد باشد) قوم و خویش اوست میمانند كه شب را در آنجا بخوابند. پیش از خوابیدن این گفتگوها درمیان آنها بمیان میآید.
🔸🔸🔸
جعفر : این كسروی دیگر چه میگوید؟..
باقر : دلم میخواهد یك روز بروم بخانهاش ببینم حرفش چیست؟..
علی : راستی بیایید یك روز برویم ببینیم چه میگوید؟..
احمد : میخواهید بروید چه كار كنید؟.. آیا معقولانه حرف بپرسید یا جر و بحث كنید؟..
جعفر : با او كه نباید معقولانه حرف زد ، مگر حرفهای او معقولانه است؟..
احمد : شما او را دیدهاید؟..
جعفر : ندیدهام .
احمد : كتابهایش را خواندهاید؟..
جعفر : نخواندهام .
احمد : پس از كجا دانستید حرفهایش معقولانه نیست؟!.
باقر : مگر نشنیدید روضهخوان چه میگفت؟!..
احمد : حرفهای روضهخوان چه سندیت دارد؟!. آیا این عیب شما نیست كه با حرف یك روضهخوان نافهم و بیدانش تحریك شدهاید و میخواهید بروید با كسی كه تاكنون ندیده و گفتههایش نشنیدهاید جر و بحث كنید؟!.
علی : حرفهای آقا احمد حسابیست. ما اگر خواستیم برویم باید برویم و معقولانه سئوالهایی كنیم و مطلبی بفهمیم.
احمد : اگر مقصود شما از رفتن آنست كه معقولانه سئوالهایی كنید و مطلبی بفهمید من حاضرم در همینجا شما هرچه پرسیدید از طرف آقای كسروی جواب بدهم.
علی : مگر شما از مطالب او اطلاع دارید؟..
احمد : آری من كتابهای او را خواندهام و مطالب او را میدانم و شما هرچه سئوال كنید حاضرم جواب بدهم. ولی با شما یك شرط دارم.
علی : چه شرط؟.
احمد : وقتی یك فرنگی بایران آمده بود میگفت : ایرانیها بدبختند. خدا نعمتهایی باینها داده كه نمیتوانند استفاده كنند. اینقدر معدنها زیر خاك میخوابد نمیتوانند آنها را استخراج كنند ، اینقدر زمینهای حاصلخیز بیكاره افتاده نمیخواهند در آنها زراعت كنند. میگفت : من در خوزستان بودم. چند رود بزرگ از آنجا میگذرد و بدریا میریزد و آبش هدر میشود و زمینهای طلاخیز خوزستان خشك و خالی افتاده كه انگار بیابان عربستانست.
اینها حرفهای آن فرنگی بود. من میگویم بدبختی ایرانیها بیشتر از اینهاست. خیلی نعمتهایی خدا باینها داده كه قدرش را نمیدانند و استفاده نمیكنند. یكی از نعمتهای بزرگ خدا فكر و اندیشه است. آدم باید هر مطلبی كه میشنود ، هر كاری كه میخواهد بكند قدری در اطراف آن بیندیشد. ولی ایرانیها انگار كه هیچ نمیدانند فكر چیست. مطلبی كه میشنوند نافهمیده و نااندیشیده جواب میدهند و جر و بحث میكنند. اینست میبینی در فلان مجلس دو ساعت سه ساعت نشستهاند و گفتگو كردهاند و نتیجهاش شده كه هر یكی از دیگری رنجیدگی پیدا كرده.
اینست من با شما شرط میكنم هر مطلبی كه میشنوید كمی بیندیشید و بفهمید و بعد جواب بدهید. نافهمیده و نااندیشیده جواب ندهید.
علی (با لبخند) : شرط شما را پذیرفتم آقای احمد.
احمد : پس سؤال كنید تا جواب بدهم.
تکهی یکم
بنام پاكْ آفرندهی جهان
[سال 1324 است] ، در خانهی یكی از تاجرها كه از سفر مكه بازگشته میهمانی بوده ، شب گفتگوهایی در میان چهار نفر رخ داده كه ما آن چهار نفر را احمد ، علی ، جعفر ، باقر نامیده گفتههای آنها را در این دفتر مینویسیم.
🔸🔸🔸
شب ، پیش از شام روضهخوانی روضه خوانده درمیان سخنان خود میگوید : «یك مذهب تازه پیدا شده : پاكدینی! یك نفر پیدا شده اسمش كسروی است ، مذهبی آورده ...». با این عنوان بسخنان پوچی میپردازد. پس از شام كه دیگران میروند ، این چهار تن چون سه نفرشان اعضاء تجارتخانهی صاحبخانه هستند و یك نفرشان (كه احمد باشد) قوم و خویش اوست میمانند كه شب را در آنجا بخوابند. پیش از خوابیدن این گفتگوها درمیان آنها بمیان میآید.
🔸🔸🔸
جعفر : این كسروی دیگر چه میگوید؟..
باقر : دلم میخواهد یك روز بروم بخانهاش ببینم حرفش چیست؟..
علی : راستی بیایید یك روز برویم ببینیم چه میگوید؟..
احمد : میخواهید بروید چه كار كنید؟.. آیا معقولانه حرف بپرسید یا جر و بحث كنید؟..
جعفر : با او كه نباید معقولانه حرف زد ، مگر حرفهای او معقولانه است؟..
احمد : شما او را دیدهاید؟..
جعفر : ندیدهام .
احمد : كتابهایش را خواندهاید؟..
جعفر : نخواندهام .
احمد : پس از كجا دانستید حرفهایش معقولانه نیست؟!.
باقر : مگر نشنیدید روضهخوان چه میگفت؟!..
احمد : حرفهای روضهخوان چه سندیت دارد؟!. آیا این عیب شما نیست كه با حرف یك روضهخوان نافهم و بیدانش تحریك شدهاید و میخواهید بروید با كسی كه تاكنون ندیده و گفتههایش نشنیدهاید جر و بحث كنید؟!.
علی : حرفهای آقا احمد حسابیست. ما اگر خواستیم برویم باید برویم و معقولانه سئوالهایی كنیم و مطلبی بفهمیم.
احمد : اگر مقصود شما از رفتن آنست كه معقولانه سئوالهایی كنید و مطلبی بفهمید من حاضرم در همینجا شما هرچه پرسیدید از طرف آقای كسروی جواب بدهم.
علی : مگر شما از مطالب او اطلاع دارید؟..
احمد : آری من كتابهای او را خواندهام و مطالب او را میدانم و شما هرچه سئوال كنید حاضرم جواب بدهم. ولی با شما یك شرط دارم.
علی : چه شرط؟.
احمد : وقتی یك فرنگی بایران آمده بود میگفت : ایرانیها بدبختند. خدا نعمتهایی باینها داده كه نمیتوانند استفاده كنند. اینقدر معدنها زیر خاك میخوابد نمیتوانند آنها را استخراج كنند ، اینقدر زمینهای حاصلخیز بیكاره افتاده نمیخواهند در آنها زراعت كنند. میگفت : من در خوزستان بودم. چند رود بزرگ از آنجا میگذرد و بدریا میریزد و آبش هدر میشود و زمینهای طلاخیز خوزستان خشك و خالی افتاده كه انگار بیابان عربستانست.
اینها حرفهای آن فرنگی بود. من میگویم بدبختی ایرانیها بیشتر از اینهاست. خیلی نعمتهایی خدا باینها داده كه قدرش را نمیدانند و استفاده نمیكنند. یكی از نعمتهای بزرگ خدا فكر و اندیشه است. آدم باید هر مطلبی كه میشنود ، هر كاری كه میخواهد بكند قدری در اطراف آن بیندیشد. ولی ایرانیها انگار كه هیچ نمیدانند فكر چیست. مطلبی كه میشنوند نافهمیده و نااندیشیده جواب میدهند و جر و بحث میكنند. اینست میبینی در فلان مجلس دو ساعت سه ساعت نشستهاند و گفتگو كردهاند و نتیجهاش شده كه هر یكی از دیگری رنجیدگی پیدا كرده.
اینست من با شما شرط میكنم هر مطلبی كه میشنوید كمی بیندیشید و بفهمید و بعد جواب بدهید. نافهمیده و نااندیشیده جواب ندهید.
علی (با لبخند) : شرط شما را پذیرفتم آقای احمد.
احمد : پس سؤال كنید تا جواب بدهم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 3
🔸 و چون زمستان بانجام رسيده هنگام لشكركشى رسيد آگيسيلاوس دليرانه اعلان داد كه لشكر بر سر لوديا خواهد برد. ولى تيسافرنيس كه نيرنگ پيشين او را ديده بود اين اعلان را نيز نيرنگى پنداشت و چنين باور مىكرد كه آگيسيلاوس كاريا را براى جنگ با او خواهد برگزيد. چرا كه آنجا سرزمين ناهمواريست و براى تاخت سوارگان كه در ميان يونانيان كمتر بودند سازگار نمىباشد و اينبود كه با سپاه روانهی آنجا گرديد. ولى سپس چون دانست كه آگيسيلاوس بدانسان كه گفته بود لشكر بسوى سارديس كشيد اينبود با شتاب از دنبال او روانه گرديد و در سايهی چابكى سوارگان خود بزودى به يونانيان رسيده آن دستهاى را كه از دنبال لشكر افتاده بتاراج و ويرانى مىپرداختند دريافته كشتار نمود. آگيسيلاوس دريافت كه سوارگان دشمن از پيادگان جلوتر افتاده است ولى خود او همهی سپاه را از پياده و سواره در يكجا داشت ، اينبود با شتاب بازگشته و آمادهی جنگ گرديد و پيادگان سبكابزار را كه سپر در دست مىگرفتند با سوارگان بهم درآميخته و بآنان دستور داد كه با شتاب روانه گرديده جنگ را آغاز كنند و خود او همراه دستههاى سنگينابزار از پشت سر روانه گرديد. اين نقشهی او نتيجهی درستى داد كه ايرانيان شكست يافته روى گردانيدند و يونانيان از دنبال ايشان تاخته بر لشكرگاه آنان دست يافتند و بسيارى از آنان را بكشتند. نتيجهی اين فيروزى بسيار گرانبها بود زيرا گذشته از آنكه يونانيان آزاد گرديده بگرد آوردن آذوقه و بتاراج و غارت شهرها و آباديها پرداختند خود تيسافرنيس هم ستمهايى را كه به يونانـیان كرده و خود را بدشمنى آنان شهره ساخته بود اينزمان سزاى نيكى يافت. زيرا پادشاه ايران تيثرايوستس1 را فرستاد كه سر او را از تنش جدا گردانید. سپس خود او با آگيسيلاوس از در دوستى درآمده قصد آن كرد كه او را ببازگشت خرسند گرداند و نمايندگان نزد او فرستاد كه پول گزافى پيشنهاد كنند. آگيسيلاوس پاسخ گفت كه اختيار صلح در دست لاكيدومونيان است نه در دست او. دربارهی پول نيز بيشتر اختيار در دست سپاهيان مىباشد زيرا يونانيان هميشه مىخواهند كه جنگ كرده خود را با مالهاى تاراجى توانگر گردانند نه با پول رشوه كه از دشمن دريابند و جنگ را رها كنند. ولى بهرحال او آرزومند احترام تيثرايوستس مىباشد. زيرا او بدشمن يونان كه تيسافرنيس باشد سزاى دادگرانه داده است و بنام اين احترام مىتواند لشكرگاه خود را تا فروگيا پس ببرد. براى اين كار هم سى تالنت خرج دريافت. و چون از آنجا حركت كرد در ميان راه تومارى از حكمرانى اسپارتا باو رسيد كه او را گذشته از سردارى در خشكى بفرماندهى دريا نيز برگزيده بودند. چنين احترامى دربارهی كسى جز او كرده نشده بود. خود او اينزمان برگزيدهترين مرد بشمار مىرفت و چنانكه ثئوپومپوس2 گفته اين احترام و پايگاه را در سايهی شايستگى و برازندگى خود مىيافت نه در نتيجهی زور و نيرو. ولى او خطايى را مرتكب شد و آن اينكه پيساندير3 را بفرماندهى كشتيها برگماشت. با آنكه كسان ديگرى فراوان بودند که ازو بزرگسالتر و در کار جنگ ورزیدهتر بودند و در اين كار او نه سود توده را بلكه رابطهی خويشاوندى خود را رعايت مىكرد و بيش از همه دل زن خود را مىجست كه خواهر پيساندير بود.
1ـ Tithraustes حاكم آسياي كوچك كه بجاي تيسافرنيس آمده بود.
2ـ Theopompus
3ـ Pisander
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 3
🔸 و چون زمستان بانجام رسيده هنگام لشكركشى رسيد آگيسيلاوس دليرانه اعلان داد كه لشكر بر سر لوديا خواهد برد. ولى تيسافرنيس كه نيرنگ پيشين او را ديده بود اين اعلان را نيز نيرنگى پنداشت و چنين باور مىكرد كه آگيسيلاوس كاريا را براى جنگ با او خواهد برگزيد. چرا كه آنجا سرزمين ناهمواريست و براى تاخت سوارگان كه در ميان يونانيان كمتر بودند سازگار نمىباشد و اينبود كه با سپاه روانهی آنجا گرديد. ولى سپس چون دانست كه آگيسيلاوس بدانسان كه گفته بود لشكر بسوى سارديس كشيد اينبود با شتاب از دنبال او روانه گرديد و در سايهی چابكى سوارگان خود بزودى به يونانيان رسيده آن دستهاى را كه از دنبال لشكر افتاده بتاراج و ويرانى مىپرداختند دريافته كشتار نمود. آگيسيلاوس دريافت كه سوارگان دشمن از پيادگان جلوتر افتاده است ولى خود او همهی سپاه را از پياده و سواره در يكجا داشت ، اينبود با شتاب بازگشته و آمادهی جنگ گرديد و پيادگان سبكابزار را كه سپر در دست مىگرفتند با سوارگان بهم درآميخته و بآنان دستور داد كه با شتاب روانه گرديده جنگ را آغاز كنند و خود او همراه دستههاى سنگينابزار از پشت سر روانه گرديد. اين نقشهی او نتيجهی درستى داد كه ايرانيان شكست يافته روى گردانيدند و يونانيان از دنبال ايشان تاخته بر لشكرگاه آنان دست يافتند و بسيارى از آنان را بكشتند. نتيجهی اين فيروزى بسيار گرانبها بود زيرا گذشته از آنكه يونانيان آزاد گرديده بگرد آوردن آذوقه و بتاراج و غارت شهرها و آباديها پرداختند خود تيسافرنيس هم ستمهايى را كه به يونانـیان كرده و خود را بدشمنى آنان شهره ساخته بود اينزمان سزاى نيكى يافت. زيرا پادشاه ايران تيثرايوستس1 را فرستاد كه سر او را از تنش جدا گردانید. سپس خود او با آگيسيلاوس از در دوستى درآمده قصد آن كرد كه او را ببازگشت خرسند گرداند و نمايندگان نزد او فرستاد كه پول گزافى پيشنهاد كنند. آگيسيلاوس پاسخ گفت كه اختيار صلح در دست لاكيدومونيان است نه در دست او. دربارهی پول نيز بيشتر اختيار در دست سپاهيان مىباشد زيرا يونانيان هميشه مىخواهند كه جنگ كرده خود را با مالهاى تاراجى توانگر گردانند نه با پول رشوه كه از دشمن دريابند و جنگ را رها كنند. ولى بهرحال او آرزومند احترام تيثرايوستس مىباشد. زيرا او بدشمن يونان كه تيسافرنيس باشد سزاى دادگرانه داده است و بنام اين احترام مىتواند لشكرگاه خود را تا فروگيا پس ببرد. براى اين كار هم سى تالنت خرج دريافت. و چون از آنجا حركت كرد در ميان راه تومارى از حكمرانى اسپارتا باو رسيد كه او را گذشته از سردارى در خشكى بفرماندهى دريا نيز برگزيده بودند. چنين احترامى دربارهی كسى جز او كرده نشده بود. خود او اينزمان برگزيدهترين مرد بشمار مىرفت و چنانكه ثئوپومپوس2 گفته اين احترام و پايگاه را در سايهی شايستگى و برازندگى خود مىيافت نه در نتيجهی زور و نيرو. ولى او خطايى را مرتكب شد و آن اينكه پيساندير3 را بفرماندهى كشتيها برگماشت. با آنكه كسان ديگرى فراوان بودند که ازو بزرگسالتر و در کار جنگ ورزیدهتر بودند و در اين كار او نه سود توده را بلكه رابطهی خويشاوندى خود را رعايت مىكرد و بيش از همه دل زن خود را مىجست كه خواهر پيساندير بود.
1ـ Tithraustes حاكم آسياي كوچك كه بجاي تيسافرنيس آمده بود.
2ـ Theopompus
3ـ Pisander
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی پنجم
دربارهی بدآموزيهاي شاعران و ديگران ما آزمايشهاي بسيار و داستانهاي شنيدني ميداريم. ولي در اينجا فرصت كمست. تنها يك دليل ياد ميكنم :
🔸در ايران درسناخواندگان ، رويهمرفته ، از درسخواندگان بهتر و بزندگاني شايندهترند. در ايران هر روز سختي كه رسيده و پاي آزمايش بميان آمده ، درسناخواندگان بهتري و شايندگي خود را نشان دادهاند.
بهتر از همه داستان مشروطه ميبود. در ايران چون مشروطه آغاز يافت و شور و تكان درميان ميبود ، بيشتر سرجنبانان از درسخواندگان ـ يا بهتر گويم : از ادبا و فضلا ـ ميبودند. اينان در همه جا گفتار ميراندند و شور و سهش از خود نشان ميدادند. شعرها ميخواندند. آقاي تقوي كه اكنون زنده است در مجلس «لايحه» ميخواند : «ما پيمان با خون بستهايم ، سر ميرود و دست از مشروطه برنميداريم». «حماسهی عربي» ميخواند :
هما خطتا اما اسار و منة و اما دم و الموت بالحر اجدر
ما دليلي نميداريم كه بگوييم اينها دروغ ميبود و بهر فريب مردم خوانده ميشد. بلكه بايد باور كنيم كه اينها راست ميبود. يك دسته بآزاديخواهي برخاسته ميكوشيدند و شوري در آنان پديد آمده بود. داستان شورشيان [1] فرانسه را خوانده بسيار ميخواستند كه همچون آنان بكارهاي بزرگي برخيزند و نامي از خود در تاريخ بيادگار گزارند. چيزي كه هست اين شور و سهش در دلهاي آنان ريشهی استوار نميداشت. ريشههاي آنها را بدآموزيها پوسانيده و از هم گسلانيده بود. از اينرو تا ميدان تهي ميبود شور و سهش نشان ميدادند. ولي روزي رسيد كه در ميدان چيزهاي ديگري ديده شد ، و محمدعليميرزا بباغشاه رفت و توپها را بالاي بلنديها كشيد و سرهاي آنها را بسوي مجلس گردانيد. در آنجا چون پاي ترس بميان آمد ، اين سهشهاي بيريشه از كار افتاد. در آن روز چيزهاي ديگري جای سهشها را گرفت.
همان آقاي تقوي آموختههايش تنها آن شعر حماسي يا مانندهاي آن نميبود ، بلكه آموختههاي ديگري بسيار ميداشت : «الأمور مرهونة بأوقاتها» ، «عرفت الله بفسخ العزايم» ، «عبدي تريد و اريد و ما يكون الا ما اريد» ، «الفرار مما يطاق من سنن المرسلين» ، «هرچه خدا خواست همان ميشود» ، «اين نيز بگذرد» ،
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند کز اثر صبر نوبت ظفر آيد
در آن روز ترسآور اينها از ته دل سر برآورد و جلو آقاي تقوي را گرفت و اينبود آن پيماني كه با خون بسته بود فراموش گرديد و خود را بيكبار كنار كشيد. [2]
اين حال و رفتار همهی «ادبا و فضلا» بود. آقاي تقوي را مثل زدم. ولي بيسوادان و شعرندانان ، از ستارخان و باقرخان و اسدآقا و حيدر عمواُغلي و يارمحمدخان و يِفرِمخان و ديگران ، سهشها و شورهاشان ريشهی استواري ميداشت ، و اينبود چون ترس رخ نمود از شور و سهش نيفتادند و انديشهي ديگري به دل نياوردند. بلكه بشُوند همان پيشامد سهشهاشان تندتر گرديد. اينبود مردانه دست برآوردند و با محمدعليميرزا بجنگ برخاستند.
[1] : شورش = انقلاب ، اين واژه را گاهي بغلط بمعني آشوب ميآورند. ـ و
[2] : كاش (حاجسيدنصرالله) تقوي تنها از مشروطهخواهي دست ميكشيد. افسوس که او بعدها بهمدستي محمدعلي فروغي لژ فراماسونري «بيداري ايران» را بنياد گزاردند. (از كارهاي وزارت فرهنگ كه بيشتر در دست فروغي و همدست او حكمت بوده ميتوان فهميد كه خواست ايشان از «بيداري» چهها بوده!).
سيد حسن تقيزاده همچون تقوي يكي دیگر از درسخواندگان و پیش افتادگان این توده و از سرجنبانان جنبش مشروطه و نمايندهي مجلس بود و شور بسيار از خود مينمود. پيش از بتوپ بسته شدن مجلس ، نمايندگان را بايستادگي و جنگ با محمدعليميرزا ميخواند ولي روز جنگ ، رو نهان كرد و راه سفارت انگليس را در پيش گرفته سر از اروپا درآورد. بفراماسونري پيوست و يكي از افزارهاي كارآمد «كمپاني خيانت» گرديد. قلم اين «علامهي شهير» نيز بيشتر آغشتهي سياست «مغزآشوبي» فروغيها بوده. ـ و
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی پنجم
دربارهی بدآموزيهاي شاعران و ديگران ما آزمايشهاي بسيار و داستانهاي شنيدني ميداريم. ولي در اينجا فرصت كمست. تنها يك دليل ياد ميكنم :
🔸در ايران درسناخواندگان ، رويهمرفته ، از درسخواندگان بهتر و بزندگاني شايندهترند. در ايران هر روز سختي كه رسيده و پاي آزمايش بميان آمده ، درسناخواندگان بهتري و شايندگي خود را نشان دادهاند.
بهتر از همه داستان مشروطه ميبود. در ايران چون مشروطه آغاز يافت و شور و تكان درميان ميبود ، بيشتر سرجنبانان از درسخواندگان ـ يا بهتر گويم : از ادبا و فضلا ـ ميبودند. اينان در همه جا گفتار ميراندند و شور و سهش از خود نشان ميدادند. شعرها ميخواندند. آقاي تقوي كه اكنون زنده است در مجلس «لايحه» ميخواند : «ما پيمان با خون بستهايم ، سر ميرود و دست از مشروطه برنميداريم». «حماسهی عربي» ميخواند :
هما خطتا اما اسار و منة و اما دم و الموت بالحر اجدر
ما دليلي نميداريم كه بگوييم اينها دروغ ميبود و بهر فريب مردم خوانده ميشد. بلكه بايد باور كنيم كه اينها راست ميبود. يك دسته بآزاديخواهي برخاسته ميكوشيدند و شوري در آنان پديد آمده بود. داستان شورشيان [1] فرانسه را خوانده بسيار ميخواستند كه همچون آنان بكارهاي بزرگي برخيزند و نامي از خود در تاريخ بيادگار گزارند. چيزي كه هست اين شور و سهش در دلهاي آنان ريشهی استوار نميداشت. ريشههاي آنها را بدآموزيها پوسانيده و از هم گسلانيده بود. از اينرو تا ميدان تهي ميبود شور و سهش نشان ميدادند. ولي روزي رسيد كه در ميدان چيزهاي ديگري ديده شد ، و محمدعليميرزا بباغشاه رفت و توپها را بالاي بلنديها كشيد و سرهاي آنها را بسوي مجلس گردانيد. در آنجا چون پاي ترس بميان آمد ، اين سهشهاي بيريشه از كار افتاد. در آن روز چيزهاي ديگري جای سهشها را گرفت.
همان آقاي تقوي آموختههايش تنها آن شعر حماسي يا مانندهاي آن نميبود ، بلكه آموختههاي ديگري بسيار ميداشت : «الأمور مرهونة بأوقاتها» ، «عرفت الله بفسخ العزايم» ، «عبدي تريد و اريد و ما يكون الا ما اريد» ، «الفرار مما يطاق من سنن المرسلين» ، «هرچه خدا خواست همان ميشود» ، «اين نيز بگذرد» ،
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند کز اثر صبر نوبت ظفر آيد
در آن روز ترسآور اينها از ته دل سر برآورد و جلو آقاي تقوي را گرفت و اينبود آن پيماني كه با خون بسته بود فراموش گرديد و خود را بيكبار كنار كشيد. [2]
اين حال و رفتار همهی «ادبا و فضلا» بود. آقاي تقوي را مثل زدم. ولي بيسوادان و شعرندانان ، از ستارخان و باقرخان و اسدآقا و حيدر عمواُغلي و يارمحمدخان و يِفرِمخان و ديگران ، سهشها و شورهاشان ريشهی استواري ميداشت ، و اينبود چون ترس رخ نمود از شور و سهش نيفتادند و انديشهي ديگري به دل نياوردند. بلكه بشُوند همان پيشامد سهشهاشان تندتر گرديد. اينبود مردانه دست برآوردند و با محمدعليميرزا بجنگ برخاستند.
[1] : شورش = انقلاب ، اين واژه را گاهي بغلط بمعني آشوب ميآورند. ـ و
[2] : كاش (حاجسيدنصرالله) تقوي تنها از مشروطهخواهي دست ميكشيد. افسوس که او بعدها بهمدستي محمدعلي فروغي لژ فراماسونري «بيداري ايران» را بنياد گزاردند. (از كارهاي وزارت فرهنگ كه بيشتر در دست فروغي و همدست او حكمت بوده ميتوان فهميد كه خواست ايشان از «بيداري» چهها بوده!).
سيد حسن تقيزاده همچون تقوي يكي دیگر از درسخواندگان و پیش افتادگان این توده و از سرجنبانان جنبش مشروطه و نمايندهي مجلس بود و شور بسيار از خود مينمود. پيش از بتوپ بسته شدن مجلس ، نمايندگان را بايستادگي و جنگ با محمدعليميرزا ميخواند ولي روز جنگ ، رو نهان كرد و راه سفارت انگليس را در پيش گرفته سر از اروپا درآورد. بفراماسونري پيوست و يكي از افزارهاي كارآمد «كمپاني خيانت» گرديد. قلم اين «علامهي شهير» نيز بيشتر آغشتهي سياست «مغزآشوبي» فروغيها بوده. ـ و