🔶 جوانان بخوانند
بطوری که من در مسافرتهایی که در چند شهر کشور خود منجمله تهران ، اصفهان ، کرمانشاه ، مشهد ، ملایر ، بروجرد ، خوزستان و غیره نمودهام اغلب جوانان تحصیل کرده را دیدهام که بیشتر اوقات خود را در خرابات و خانقاهها با کشیدن افیون و چرس و غیره تلف نموده و فرصت گرانبهایی را که برای خدمت به میهن و کسب روزی و سایر کارهای عامالمنفعه در دست دارند باین طریق از بین برده هم روزانه مبالغی وجه بیهوده که هیچگونه نفعی بحال ملت و مملکت ندارد بیجهت تلف نموده و هم با استعمال افیون و سایر مسکرات بنیهی خود را ضعیف مینمایند.
در این موقع که ستارهی فروزان : پرچم از افق مطبوعات کشور طلوع نموده و دانشمند گرانمایه (آقای کسروی) با یک دانش و بینش مخصوص دردهای ما را یکان یکان شمرده و راه چارهی آن را بما نشان داده و خود پیش از همه در این راه کوشش میکنند و زحمت میکشند و رنج میبرند و گامهای بلندی بسوی مقصود پیش رفته و میروند بطوری که دیگر برای خود راحتی نگزاردهاند خیلی بجا و بموقع خواهد بود ما جوانان که چشم و چراغ میهن هستیم بجای پرداختن باینگونه کارهای خانمانسوز از ایشان پیروی نموده و گفتههای خردپذیرشان را که منظوری جز ترقی و سرافرازی و سعادت و نیکبختی تودهی ایرانی و شرق بلکه همگی جهان ندارند با جان و دل پذیرفته و خود را از قید این زندگی سراسر ننگ و بدبختی نجات و بشاهراه سعادت و ترقی رهبری نماییم.
آبادان ـ خسرو سلیمانیانی
(روزنامهی پرچم ش 229)
بطوری که من در مسافرتهایی که در چند شهر کشور خود منجمله تهران ، اصفهان ، کرمانشاه ، مشهد ، ملایر ، بروجرد ، خوزستان و غیره نمودهام اغلب جوانان تحصیل کرده را دیدهام که بیشتر اوقات خود را در خرابات و خانقاهها با کشیدن افیون و چرس و غیره تلف نموده و فرصت گرانبهایی را که برای خدمت به میهن و کسب روزی و سایر کارهای عامالمنفعه در دست دارند باین طریق از بین برده هم روزانه مبالغی وجه بیهوده که هیچگونه نفعی بحال ملت و مملکت ندارد بیجهت تلف نموده و هم با استعمال افیون و سایر مسکرات بنیهی خود را ضعیف مینمایند.
در این موقع که ستارهی فروزان : پرچم از افق مطبوعات کشور طلوع نموده و دانشمند گرانمایه (آقای کسروی) با یک دانش و بینش مخصوص دردهای ما را یکان یکان شمرده و راه چارهی آن را بما نشان داده و خود پیش از همه در این راه کوشش میکنند و زحمت میکشند و رنج میبرند و گامهای بلندی بسوی مقصود پیش رفته و میروند بطوری که دیگر برای خود راحتی نگزاردهاند خیلی بجا و بموقع خواهد بود ما جوانان که چشم و چراغ میهن هستیم بجای پرداختن باینگونه کارهای خانمانسوز از ایشان پیروی نموده و گفتههای خردپذیرشان را که منظوری جز ترقی و سرافرازی و سعادت و نیکبختی تودهی ایرانی و شرق بلکه همگی جهان ندارند با جان و دل پذیرفته و خود را از قید این زندگی سراسر ننگ و بدبختی نجات و بشاهراه سعادت و ترقی رهبری نماییم.
آبادان ـ خسرو سلیمانیانی
(روزنامهی پرچم ش 229)
در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 6
كوتاهشدهی سخنان ما در آن باره اينست :
آدمي داراي دو گوهر است : جاني و رواني. اكنون اگر بخواهد از روي گوهر جاني زيد ، زندگانيش جز نبرد و كشاكش نخواهد بود. جز همان نخواهد بود كه گرگان و سگان ميدارند و هميشه باهم گلاويزند. و اگر بخواهد از روي روان زيد ، يك زندگاني آدميانه بسيار ستودهاي خواهد داشت و بجاي نبرد و كشاكش ، با يكديگر دلسوزي و دستگيري خواهند داشت.
همهی كوششها در جهان اينست كه آدمي از روي روان زيد و زندگاني آدميانه دارد. نيكخواهان كه برخاستهاند در اين راه كوشيدهاند. قانونها براي اينست. دين براي اينست.
لغزش بزرگ فلسفهی مادّي همينست كه ميخواهد مردمان را بزيستن از روي گوهر جاني وادارد. آدميان را بزندگاني جانورانه بازگرداند.
از همينجا نياز به دين روشن خواهد گرديد. دين براي همينست كه كساني بنام دانشمند برنخيزند كه از نافهميهاي خود هودههاي غلطي گيرند و هايهوي بجهان اندازند و مردمان را گمراه گردانيده بسوي پستي و جانوري بازگردانند. دين براي همينست كه از اين گونه نافهميها جلو گيرد.
آن جواناني كه خود را از دين بينياز ميدانند و هنگامي كه نام دين را ميشنوند شانه مياندازند اينها را بشنوند و به نافهميهاي خود پي برند.
٦ـ هودهی ششم فلسفهی مادّي اين بوده كه نيكخواهان جهان را خوار ميگرداند ، زردشت و كنفوسيوس و موسا و عيسا و محمد و ديگران كه به نيكي جهان كوشيده هر يكي در زمان خود گامهايي آن را پيش بردهاند ، از ديدهی فلسفهی مادّي جز سودجوياني نبودهاند.
در اين باره دانشمندان مادّي به دو لغزش بزرگي دچارند : يكي آنكه نيكخواهان را جز سودجوياني نميشناسند. ديگري آنكه جدايي ميانهی آنان با فريبكاراني كه برخاسته و بهوس و يا بآرزوي شكمچراني سخناني گفته دستهاي را پيرو خود گردانيدهاند ، نميگزارند.
چنانكه گفتم در نزد دكتر اراني پيغمبر اسلام با آن كوششهاي مردانه در راه نيكي جهان با حسين منصور حلاج پندارباف هوسباز يكي بوده. آن را سودجويي برانگيخته بوده. اين را نيز سودجويي برانگيخته است. شما از همينجا به كجي انديشههاي مادّي پي توانيد برد.
سرچشمهی اين لغزش نيز همان بوده كه آدمي را نشناخته و از گوهر رواني او ناآگاه بودهاند. ما ميتوانيم به پيروان مادّيگري ايراد گرفته بگوييم : خود را نميشناختهاند. و چون ما در اين باره در هنگام ديگري سخنان گشاده و روشني گفتهايم و آنها چاپ شده1 در اينجا بهمين اندازه بس كرده بسخن ادامه نميدهيم.
در اين نشست ، بيپا بودن هودههاي ششگانهی فلسفهی مادّي را روشن گردانيدم.
1ـ كتاب «دين و جهان»
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 6
كوتاهشدهی سخنان ما در آن باره اينست :
آدمي داراي دو گوهر است : جاني و رواني. اكنون اگر بخواهد از روي گوهر جاني زيد ، زندگانيش جز نبرد و كشاكش نخواهد بود. جز همان نخواهد بود كه گرگان و سگان ميدارند و هميشه باهم گلاويزند. و اگر بخواهد از روي روان زيد ، يك زندگاني آدميانه بسيار ستودهاي خواهد داشت و بجاي نبرد و كشاكش ، با يكديگر دلسوزي و دستگيري خواهند داشت.
همهی كوششها در جهان اينست كه آدمي از روي روان زيد و زندگاني آدميانه دارد. نيكخواهان كه برخاستهاند در اين راه كوشيدهاند. قانونها براي اينست. دين براي اينست.
لغزش بزرگ فلسفهی مادّي همينست كه ميخواهد مردمان را بزيستن از روي گوهر جاني وادارد. آدميان را بزندگاني جانورانه بازگرداند.
از همينجا نياز به دين روشن خواهد گرديد. دين براي همينست كه كساني بنام دانشمند برنخيزند كه از نافهميهاي خود هودههاي غلطي گيرند و هايهوي بجهان اندازند و مردمان را گمراه گردانيده بسوي پستي و جانوري بازگردانند. دين براي همينست كه از اين گونه نافهميها جلو گيرد.
آن جواناني كه خود را از دين بينياز ميدانند و هنگامي كه نام دين را ميشنوند شانه مياندازند اينها را بشنوند و به نافهميهاي خود پي برند.
٦ـ هودهی ششم فلسفهی مادّي اين بوده كه نيكخواهان جهان را خوار ميگرداند ، زردشت و كنفوسيوس و موسا و عيسا و محمد و ديگران كه به نيكي جهان كوشيده هر يكي در زمان خود گامهايي آن را پيش بردهاند ، از ديدهی فلسفهی مادّي جز سودجوياني نبودهاند.
در اين باره دانشمندان مادّي به دو لغزش بزرگي دچارند : يكي آنكه نيكخواهان را جز سودجوياني نميشناسند. ديگري آنكه جدايي ميانهی آنان با فريبكاراني كه برخاسته و بهوس و يا بآرزوي شكمچراني سخناني گفته دستهاي را پيرو خود گردانيدهاند ، نميگزارند.
چنانكه گفتم در نزد دكتر اراني پيغمبر اسلام با آن كوششهاي مردانه در راه نيكي جهان با حسين منصور حلاج پندارباف هوسباز يكي بوده. آن را سودجويي برانگيخته بوده. اين را نيز سودجويي برانگيخته است. شما از همينجا به كجي انديشههاي مادّي پي توانيد برد.
سرچشمهی اين لغزش نيز همان بوده كه آدمي را نشناخته و از گوهر رواني او ناآگاه بودهاند. ما ميتوانيم به پيروان مادّيگري ايراد گرفته بگوييم : خود را نميشناختهاند. و چون ما در اين باره در هنگام ديگري سخنان گشاده و روشني گفتهايم و آنها چاپ شده1 در اينجا بهمين اندازه بس كرده بسخن ادامه نميدهيم.
در اين نشست ، بيپا بودن هودههاي ششگانهی فلسفهی مادّي را روشن گردانيدم.
1ـ كتاب «دين و جهان»
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 9
🔸 اين كار الكساندر كه از دورانديشي بر كنار بود براي او سخت گران بسر آمد. زيرا يك دستهی مردمي دلير و از جان گذشته تا توانستند ايستادگي كردند و از سپاهيان الكساندر در برابر اين يك دسته بيشتر كشته گرديد تا در جنگ پيش از آن ، گذشته از زخمياني كه بفراواني بودند. باري در اين جنگ از ايرانيان بيستهزار پياده و دو هزار و پانصد تن سواره كشته گرديدند. اما از سپاه الكساندر ، آريستوبولوس1 ميگويد : بيش از سي و چهار تن نابود نگرديد2 كه نه تن از ايشان از پيادگان بودند و الكساندر بياد آنان پيكرهايي (مجسمه) از برنج ساختهی دست لوسيپوس3 برپا گردانيد. براي آنكه يونانيان هم از اين فيروزي بهره داشته باشند الكساندر بخشي از مال تاراجي را براي آنان به يونان فرستاد. بويژه براي مردم آتن كه سيصد سپر فرستاده فرمان داد بر روي آنها نوشتند : «الكساندر پسر فيليپوس بهمدستي يونانيان كه لاكيدومونيان ميان ايشان نبودند اينها را از دست مردم آسيا درآوردند.» نيز هرچه ظرف سيمينه و زرينه و رختهاي ارغواني و ديگر اينگونه چيزها بدست آوردهاند اندكي را براي خود نگهداشته بازماندهی آن را براي مادرش فرستاد.»
اين فيروزي تغيير بسياري در چگونگيها داده كار را بر الكساندر آسان گردانيد. زيرا ساردس4 كه پايتخت سرزمين كنار دريا و نشيمن سپاه ايران بود و نيز شهرهاي بزرگ ديگر باو واگزارده شد. تنها هاليكارناسوس5 و ميلتوس6 ايستادگي كرد كه هر دوي آنها را نيز با شمشير گشاده و گزند از مردم آنها دريغ نساخت. پس از اين الكساندر دودل گرديده نميدانست كدام راهي را پيش گيرد. گاهي ميانديشيد كه بر سر داريوش رفته هرچه زودتر كار را با او يكسره سازد. گاهي ميپنداشت كه به پيراستن شهرهاي كنار دريا كوشيده تا از كار آنها اطمينان پيدا نكند در جستجوي دشمن نباشد. سرانجام انديشهی نخست را بهتر دانسته آهنگ كيليكيا و فنيقيا كرد و سپاه خود را از كنار دريا بگزارند و از جاهايي كه دست بر آنها يافت يكي فاسيليس7 و ديگري لادرس8 بود. نيز پسيديان9 را كه بدشمني او برخاسته بودند زبون ساخته بسرزمين فروگيان10 درآمد و بشهر بزرگ آنان بنام گورديوم11 چيره گرديد. از آنجا آهنگ پافلاگونيا12 و كاپودوكيا13 كرده بهمهی آنها دست يافت و در اينجا بود كه خبر مرگ ممنون14 را شنيد و او بهترين سركردهی داريوش در شهرهاي كنار دريا بود كه هرگاه نميمرد بيشك مانع بزرگي در برابر پيشرفت الكساندر ميشد و اينبود از اين خبر بر دليري افزوده در شتافتن بميانهی آسيا ترديدي برايش بازنماند.
1ـ Aristiobulus يكي از تاريخنگاران
2ـ اين گونه خبرها را چگونه ميتوان باور كرد؟! مگر ايرانيان دست بسته بودند يا شمشير نداشتند؟!
3ـ Lysippus يكي از نقاشان ماهر است كه در جاي ديگر نيز نام او را برده.
4ـ Sardis
5ـ Halicarnassus شهري در آسياي كوچك كه يونانيان نشيمن داشتند.
6ـ Miletus شهري يوناني در آسياي كوچك
7ـ Phaselis
8ـ Ladders
9ـ Pcidia
10ـ Phrygia كورهاي از آسياي كوچك
11ـ Gordium
12ـ Paphlagonia جايي در آسياي كوچك در غرب رود هالوس (قزل ايزماق امروزه)
13ـ Cappadocia جايي در آسياي كوچك كه نام آن در تاريخها بسيار آمده.
14ـ Memnon
8) الکساندر ـ تکهی 9
🔸 اين كار الكساندر كه از دورانديشي بر كنار بود براي او سخت گران بسر آمد. زيرا يك دستهی مردمي دلير و از جان گذشته تا توانستند ايستادگي كردند و از سپاهيان الكساندر در برابر اين يك دسته بيشتر كشته گرديد تا در جنگ پيش از آن ، گذشته از زخمياني كه بفراواني بودند. باري در اين جنگ از ايرانيان بيستهزار پياده و دو هزار و پانصد تن سواره كشته گرديدند. اما از سپاه الكساندر ، آريستوبولوس1 ميگويد : بيش از سي و چهار تن نابود نگرديد2 كه نه تن از ايشان از پيادگان بودند و الكساندر بياد آنان پيكرهايي (مجسمه) از برنج ساختهی دست لوسيپوس3 برپا گردانيد. براي آنكه يونانيان هم از اين فيروزي بهره داشته باشند الكساندر بخشي از مال تاراجي را براي آنان به يونان فرستاد. بويژه براي مردم آتن كه سيصد سپر فرستاده فرمان داد بر روي آنها نوشتند : «الكساندر پسر فيليپوس بهمدستي يونانيان كه لاكيدومونيان ميان ايشان نبودند اينها را از دست مردم آسيا درآوردند.» نيز هرچه ظرف سيمينه و زرينه و رختهاي ارغواني و ديگر اينگونه چيزها بدست آوردهاند اندكي را براي خود نگهداشته بازماندهی آن را براي مادرش فرستاد.»
اين فيروزي تغيير بسياري در چگونگيها داده كار را بر الكساندر آسان گردانيد. زيرا ساردس4 كه پايتخت سرزمين كنار دريا و نشيمن سپاه ايران بود و نيز شهرهاي بزرگ ديگر باو واگزارده شد. تنها هاليكارناسوس5 و ميلتوس6 ايستادگي كرد كه هر دوي آنها را نيز با شمشير گشاده و گزند از مردم آنها دريغ نساخت. پس از اين الكساندر دودل گرديده نميدانست كدام راهي را پيش گيرد. گاهي ميانديشيد كه بر سر داريوش رفته هرچه زودتر كار را با او يكسره سازد. گاهي ميپنداشت كه به پيراستن شهرهاي كنار دريا كوشيده تا از كار آنها اطمينان پيدا نكند در جستجوي دشمن نباشد. سرانجام انديشهی نخست را بهتر دانسته آهنگ كيليكيا و فنيقيا كرد و سپاه خود را از كنار دريا بگزارند و از جاهايي كه دست بر آنها يافت يكي فاسيليس7 و ديگري لادرس8 بود. نيز پسيديان9 را كه بدشمني او برخاسته بودند زبون ساخته بسرزمين فروگيان10 درآمد و بشهر بزرگ آنان بنام گورديوم11 چيره گرديد. از آنجا آهنگ پافلاگونيا12 و كاپودوكيا13 كرده بهمهی آنها دست يافت و در اينجا بود كه خبر مرگ ممنون14 را شنيد و او بهترين سركردهی داريوش در شهرهاي كنار دريا بود كه هرگاه نميمرد بيشك مانع بزرگي در برابر پيشرفت الكساندر ميشد و اينبود از اين خبر بر دليري افزوده در شتافتن بميانهی آسيا ترديدي برايش بازنماند.
1ـ Aristiobulus يكي از تاريخنگاران
2ـ اين گونه خبرها را چگونه ميتوان باور كرد؟! مگر ايرانيان دست بسته بودند يا شمشير نداشتند؟!
3ـ Lysippus يكي از نقاشان ماهر است كه در جاي ديگر نيز نام او را برده.
4ـ Sardis
5ـ Halicarnassus شهري در آسياي كوچك كه يونانيان نشيمن داشتند.
6ـ Miletus شهري يوناني در آسياي كوچك
7ـ Phaselis
8ـ Ladders
9ـ Pcidia
10ـ Phrygia كورهاي از آسياي كوچك
11ـ Gordium
12ـ Paphlagonia جايي در آسياي كوچك در غرب رود هالوس (قزل ايزماق امروزه)
13ـ Cappadocia جايي در آسياي كوچك كه نام آن در تاريخها بسيار آمده.
14ـ Memnon
gofto wenid (1).pdf
448.7 KB
✴️ گفت و شنید (1)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔹گفتاری از پیمان سال ششم
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔹گفتاری از پیمان سال ششم
Ravan N3.pdf
244.7 KB
📘 در پیرامون روان
🖌 احمد کسروی
🔹نشست سوم (در یکجا)
هودههای مادیگری همه بیپاست
🖌 احمد کسروی
🔹نشست سوم (در یکجا)
هودههای مادیگری همه بیپاست
🔶 در پیرامون روان
نشست چهارم : چه گزارشهايي ميكنند؟.
تکهی 1
🔸سخنان ما دربارهی روان كه انتشار يافته برخي درسخواندگان به ايرادهايي برخاستهاند. از جمله يكي از جوانان در پايان نشست گذشته بسخناني پرداخت كه من پاسخش را باين نشست واگزاردم.
آن جوان گفت : «كارهاي نيكخواهانه و دلسوزانه كه شما از آدمي ميشماريد و دليل هستي روان ميگيريد ، پيروان فلسفهی مادّي پاسخ داده ميگويند : اينها نيز از خودخواهيست. ميگويند كسي كه بينوايي را در سرما لخت ميبيند و دلش ميسوزد و رخت خود را درآورده باو ميپوشاند ، از آنروست كه ميگويد مبادا من هم بچنين روزي افتم. بياد درماندگي خودش رختش را باو ميپوشاند.»
اين را من از ديگران نيز شنيده بودم. اينست به پاسخش ميپردازم :
نخست ميبايد بآنان بگويم : اين رفتار دانشمندانه نيست. سخني را همانكه شنيدهايد به پاسخ برخاستهايد. اين رفتار ملايانست كه همانكه سخني شنيدند و با دانستههاي خودشان ناسازگار يافتند ، نافهميده و ناانديشيده به پاسخ ميپردازند.
اين سخنان ما تازه است. شما بايستي آنها را بينديشيد و بسنجيد ، پس از زماني به پاسخي برخيزيد. اين سخنان بآن آساني كه ميپنداريد نيست و بيگمان تكاني از راه اينها در روانشناسي پديد خواهد آمد.
دوم اين گزارش (تأويل) است. چيزي را از معني سادهی خود بيرون بردنست. چه دليلي ميداريد كه كسي كه بينوايي را ميبيند و دست او را ميگيرد ، بياد بينوايي خودش ميباشد؟. ما كه ميبينيم دلش باو سوخته و نشاني از آنچه شما ميگوييد درميان نميبينيم. پس شما آن را از كجا درمييابيد؟!. آيا هر چيزي از روي دليلي نبايد بود؟!.
اين رفتار هم دانشمندانه نيست. اگر با اين گزارشها باشد راه دانشها بسته خواهد شد.
داستان شما داستان كسيست كه نشسته بود و از يكي از دوستان گله ميكرد و ميگفت : «متقلب است. ديروز از من وامي گرفته كه امروز بياورد و نياورده». درميان همين سخن ، آن دوستش رسيده پول را پرداخت و سپاس گزارده راه افتاد. ولي آن مرد بسخن خود دامنه داده چنين گفت : «اين هم از تقلبش است. ميخواهد خود را خوشحساب وانمود كند». شنوندگان ناچار شدند ايراد گرفته بگويند : پس ميخواستي چه كار كند؟!. ميپنداشتي نخواهد آورد و ميگفتي متقلب است. اكنون كه آورده باز ميگويي متقلب است؟!.
شما نيز همان رفتار را ميكنيد. بگفتهی يكي از ياران : «اگر كلاهش را از سرش برميدارم ميگويند از خودخواهيست. اگر كلاه خود را بسرش ميگزارم ، باز ميگويند از خودخواهيست. پس چه كار كنم كه از خودخواهي نباشد؟!».
شما كه مغز آدمي را نشكافته خودخواهي را در درون آن با چشم خود نديدهايد. آدمي را ديدهايد كه در كارهايي كه ميكند تنها خود را بديده ميگيرد و تنها خوشي خود را ميخواهد. از آنجا پي بردهايد كه درو چنان خيمي هست. اكنون كه ما كارهايي را بآخشيج آنها نشان ميدهيم ، بايد پي بريد كه خيمي هم بآخشيج آن خودخواهي درو ميباشد. ديگر پا فشاردن باينكه همهی اينها از خودخواهيست كار بيجاييست.
بيادم ميافتد روزي در تبريز بكتابخانهاي رفتم. كساني از غزالي سخن رانده ستايشها ميسرودند. من كتاب «نصيحةالملوك» او را كه تازه چاپ شده و درآنجا ميبود گرفته ، جاهايي را كه سخنان بسيار بيخردانه نوشته نشان دادم. چون خواندند گفتند : «اينها از غزالي نيست. اينها را باو بستهاند». گفتم : شما كه غزالي را نديده بوديد تا خود او را بشناسيد ، كتابهايي از او مانده است و همانها مايهی شناختگي او گرديده ، شما نيز شنيده دربارهاش خوشگمان بودهايد. اكنون كه همان كتابها را نيك ميخوانيد و ميبينيد سخنانش بيخردانه است ، بايد از آن خوشگماني بازگرديد و بدانيد كه مرد سبكمغزي بيش نبوده. اين جدايي انداختن ميانهی خود غزالي و كتابهايش بسيار بيجاست.
باينان نيز همان را بايد گفت. اينان درس خواندهاند و از كتابهاي دانشمندان بهره جستهاند. ولي رفتارشان جز رفتار آخوندانه يا عاميانه نيست. ميخواهند چيزي را كه شنيدهاند و ياد گرفتهاند رها نكنند و در برابر دليل ايستادگي نموده به پاسخهاي پرت ميپردازند.
نشست چهارم : چه گزارشهايي ميكنند؟.
تکهی 1
🔸سخنان ما دربارهی روان كه انتشار يافته برخي درسخواندگان به ايرادهايي برخاستهاند. از جمله يكي از جوانان در پايان نشست گذشته بسخناني پرداخت كه من پاسخش را باين نشست واگزاردم.
آن جوان گفت : «كارهاي نيكخواهانه و دلسوزانه كه شما از آدمي ميشماريد و دليل هستي روان ميگيريد ، پيروان فلسفهی مادّي پاسخ داده ميگويند : اينها نيز از خودخواهيست. ميگويند كسي كه بينوايي را در سرما لخت ميبيند و دلش ميسوزد و رخت خود را درآورده باو ميپوشاند ، از آنروست كه ميگويد مبادا من هم بچنين روزي افتم. بياد درماندگي خودش رختش را باو ميپوشاند.»
اين را من از ديگران نيز شنيده بودم. اينست به پاسخش ميپردازم :
نخست ميبايد بآنان بگويم : اين رفتار دانشمندانه نيست. سخني را همانكه شنيدهايد به پاسخ برخاستهايد. اين رفتار ملايانست كه همانكه سخني شنيدند و با دانستههاي خودشان ناسازگار يافتند ، نافهميده و ناانديشيده به پاسخ ميپردازند.
اين سخنان ما تازه است. شما بايستي آنها را بينديشيد و بسنجيد ، پس از زماني به پاسخي برخيزيد. اين سخنان بآن آساني كه ميپنداريد نيست و بيگمان تكاني از راه اينها در روانشناسي پديد خواهد آمد.
دوم اين گزارش (تأويل) است. چيزي را از معني سادهی خود بيرون بردنست. چه دليلي ميداريد كه كسي كه بينوايي را ميبيند و دست او را ميگيرد ، بياد بينوايي خودش ميباشد؟. ما كه ميبينيم دلش باو سوخته و نشاني از آنچه شما ميگوييد درميان نميبينيم. پس شما آن را از كجا درمييابيد؟!. آيا هر چيزي از روي دليلي نبايد بود؟!.
اين رفتار هم دانشمندانه نيست. اگر با اين گزارشها باشد راه دانشها بسته خواهد شد.
داستان شما داستان كسيست كه نشسته بود و از يكي از دوستان گله ميكرد و ميگفت : «متقلب است. ديروز از من وامي گرفته كه امروز بياورد و نياورده». درميان همين سخن ، آن دوستش رسيده پول را پرداخت و سپاس گزارده راه افتاد. ولي آن مرد بسخن خود دامنه داده چنين گفت : «اين هم از تقلبش است. ميخواهد خود را خوشحساب وانمود كند». شنوندگان ناچار شدند ايراد گرفته بگويند : پس ميخواستي چه كار كند؟!. ميپنداشتي نخواهد آورد و ميگفتي متقلب است. اكنون كه آورده باز ميگويي متقلب است؟!.
شما نيز همان رفتار را ميكنيد. بگفتهی يكي از ياران : «اگر كلاهش را از سرش برميدارم ميگويند از خودخواهيست. اگر كلاه خود را بسرش ميگزارم ، باز ميگويند از خودخواهيست. پس چه كار كنم كه از خودخواهي نباشد؟!».
شما كه مغز آدمي را نشكافته خودخواهي را در درون آن با چشم خود نديدهايد. آدمي را ديدهايد كه در كارهايي كه ميكند تنها خود را بديده ميگيرد و تنها خوشي خود را ميخواهد. از آنجا پي بردهايد كه درو چنان خيمي هست. اكنون كه ما كارهايي را بآخشيج آنها نشان ميدهيم ، بايد پي بريد كه خيمي هم بآخشيج آن خودخواهي درو ميباشد. ديگر پا فشاردن باينكه همهی اينها از خودخواهيست كار بيجاييست.
بيادم ميافتد روزي در تبريز بكتابخانهاي رفتم. كساني از غزالي سخن رانده ستايشها ميسرودند. من كتاب «نصيحةالملوك» او را كه تازه چاپ شده و درآنجا ميبود گرفته ، جاهايي را كه سخنان بسيار بيخردانه نوشته نشان دادم. چون خواندند گفتند : «اينها از غزالي نيست. اينها را باو بستهاند». گفتم : شما كه غزالي را نديده بوديد تا خود او را بشناسيد ، كتابهايي از او مانده است و همانها مايهی شناختگي او گرديده ، شما نيز شنيده دربارهاش خوشگمان بودهايد. اكنون كه همان كتابها را نيك ميخوانيد و ميبينيد سخنانش بيخردانه است ، بايد از آن خوشگماني بازگرديد و بدانيد كه مرد سبكمغزي بيش نبوده. اين جدايي انداختن ميانهی خود غزالي و كتابهايش بسيار بيجاست.
باينان نيز همان را بايد گفت. اينان درس خواندهاند و از كتابهاي دانشمندان بهره جستهاند. ولي رفتارشان جز رفتار آخوندانه يا عاميانه نيست. ميخواهند چيزي را كه شنيدهاند و ياد گرفتهاند رها نكنند و در برابر دليل ايستادگي نموده به پاسخهاي پرت ميپردازند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 10
🔸 داريوش اينزمان از شوش درآمده بسوي الكساندر راه برگرفته بود و بسپاه انبوه خود كه به ششصدهزار تن ميرسيد پشتگرمي فراوان داشت. و چون درنگ الكساندر در كيليكيا بيش از اندازه شد داريوش باعث آن را ترس پنداشته پشتگرميش بيشتر گرديد. ولي باعث درنگ الكساندر بيماري او بود كه برخي ميگويند در نتيجهی فرسودگيهاي راه پيش آمد. برخي ديگر مينويسند چون در رود كودنوس1 شستوشو كرد و آب آن رود بسيار سرد است از آنجا ناتندرست گرديد. بهرحال چون او بيمار گرديد هيچ يك از اطبايش جسارت نميكرد كه بمعالجه پردازد زيرا بيماري او را سخت ميديدند و از آنسوي ترس داشتند كه اگر از معالجهی ايشان بهبودي رخ ندهد ماكدونيان گزند از جان ايشان دريغ نخواهند داشت و اينبود كه بمعالجه نميپرداختند. ولي فيليپوس آكارناني2 چون ديد هنگام باريكي فرارسيده آرام ننشسته بپشتگرمي شهرتي كه در دوستاري الكساندر داشت بمعالجه پرداخت و خود زندگي و آسودگي خويش را در راه زندگي و آسودگي الكساندر بخطر انداخت و درماني كه درست كرده نزد او آورده چنين گفت كه اگر در آرزوي تندرستي هستيد كه جنگ را فيروزمندانه بسر دهيد اين درمان را بكار بريد. قضا را در همان زمان نامهاي از پارمينو از لشكرگاه رسيده و در آنجا چنين نوشته بود كه از فيليپوس غافل نباشند زيرا داريوش پول گزافي به رشوه نزد او فرستاده و او را برگمارده كه شما را بكشد. نيز به پاداش اين كار دختر خود را وعده داده كه به زني به فيليپوس بسپارد. الكساندر نامه را خوانده و بيآنكه بكسي از دوستان نشان بدهد آن را زير بالين خود نهاده در اين هنگام فيليپوس با درماني كه ساخته بود نزد وي رسيد. الكساندر درمان را با چهرهی شادمان و آرام بدست گرفته در همان دم نامهی پارمنيو را بدست طبيب داد. راستي ديدني بود كه چون فيليپوس نامه را خواند و سر بلند كرده بروي الكساندر نگاه كرد اين دو تن چه حالي داشتند و چگونه آن يكي چهرهی باز و شادمان خود را تغيير نداده با همان حال آرامي كه داشت پايدار ماند تا اندازهی دلبستگي و اطمينان خويش را به طبيب نمايان گرداند و اين ديگري سراپا ترس و سراسيمگي گرديد. گاهي دستهاي خود را بآسمان برداشته خدايان را بياري ميخواست كه به بيگناهي او در آن باره گواهي دهند و گاهي خود را در پهلوي رختخواب بيمار بزمين ماليده به لابه ازو درخواست مينمود كه ترس نكرده آن درمان بنوشد تا بهبودي پيدا كند و نيز پاكدامني او از آن تهمت آشكار گردد. باري الكساندر آن را نوشيد و آن درمان چندان كارگر بود كه تا ديري همگي نيروهاي زندگي را از بيرون بدرون كشيد و اينبود كه بيمار غش كرده بيهوش افتاد ، ولي ديري نگذشت كه در سايهی كوشش فيليپوس همه بيماري رفع شده و الكساندر بهبودي يافته بيرون آمد و ماكيدونيان كه از نديدن او به بيم و اندوه افتاده بودند او را دوباره پيش خود ديده شادمان و دلآرام گرديدند.
1ـ Cydnus
2ـ Acarnani
8) الکساندر ـ تکهی 10
🔸 داريوش اينزمان از شوش درآمده بسوي الكساندر راه برگرفته بود و بسپاه انبوه خود كه به ششصدهزار تن ميرسيد پشتگرمي فراوان داشت. و چون درنگ الكساندر در كيليكيا بيش از اندازه شد داريوش باعث آن را ترس پنداشته پشتگرميش بيشتر گرديد. ولي باعث درنگ الكساندر بيماري او بود كه برخي ميگويند در نتيجهی فرسودگيهاي راه پيش آمد. برخي ديگر مينويسند چون در رود كودنوس1 شستوشو كرد و آب آن رود بسيار سرد است از آنجا ناتندرست گرديد. بهرحال چون او بيمار گرديد هيچ يك از اطبايش جسارت نميكرد كه بمعالجه پردازد زيرا بيماري او را سخت ميديدند و از آنسوي ترس داشتند كه اگر از معالجهی ايشان بهبودي رخ ندهد ماكدونيان گزند از جان ايشان دريغ نخواهند داشت و اينبود كه بمعالجه نميپرداختند. ولي فيليپوس آكارناني2 چون ديد هنگام باريكي فرارسيده آرام ننشسته بپشتگرمي شهرتي كه در دوستاري الكساندر داشت بمعالجه پرداخت و خود زندگي و آسودگي خويش را در راه زندگي و آسودگي الكساندر بخطر انداخت و درماني كه درست كرده نزد او آورده چنين گفت كه اگر در آرزوي تندرستي هستيد كه جنگ را فيروزمندانه بسر دهيد اين درمان را بكار بريد. قضا را در همان زمان نامهاي از پارمينو از لشكرگاه رسيده و در آنجا چنين نوشته بود كه از فيليپوس غافل نباشند زيرا داريوش پول گزافي به رشوه نزد او فرستاده و او را برگمارده كه شما را بكشد. نيز به پاداش اين كار دختر خود را وعده داده كه به زني به فيليپوس بسپارد. الكساندر نامه را خوانده و بيآنكه بكسي از دوستان نشان بدهد آن را زير بالين خود نهاده در اين هنگام فيليپوس با درماني كه ساخته بود نزد وي رسيد. الكساندر درمان را با چهرهی شادمان و آرام بدست گرفته در همان دم نامهی پارمنيو را بدست طبيب داد. راستي ديدني بود كه چون فيليپوس نامه را خواند و سر بلند كرده بروي الكساندر نگاه كرد اين دو تن چه حالي داشتند و چگونه آن يكي چهرهی باز و شادمان خود را تغيير نداده با همان حال آرامي كه داشت پايدار ماند تا اندازهی دلبستگي و اطمينان خويش را به طبيب نمايان گرداند و اين ديگري سراپا ترس و سراسيمگي گرديد. گاهي دستهاي خود را بآسمان برداشته خدايان را بياري ميخواست كه به بيگناهي او در آن باره گواهي دهند و گاهي خود را در پهلوي رختخواب بيمار بزمين ماليده به لابه ازو درخواست مينمود كه ترس نكرده آن درمان بنوشد تا بهبودي پيدا كند و نيز پاكدامني او از آن تهمت آشكار گردد. باري الكساندر آن را نوشيد و آن درمان چندان كارگر بود كه تا ديري همگي نيروهاي زندگي را از بيرون بدرون كشيد و اينبود كه بيمار غش كرده بيهوش افتاد ، ولي ديري نگذشت كه در سايهی كوشش فيليپوس همه بيماري رفع شده و الكساندر بهبودي يافته بيرون آمد و ماكيدونيان كه از نديدن او به بيم و اندوه افتاده بودند او را دوباره پيش خود ديده شادمان و دلآرام گرديدند.
1ـ Cydnus
2ـ Acarnani
✴️ گفت و شنید (2)
تکهی یکم
کانال : این گفت و شنید در مهنامهی پیمان ، سال ششم ، شمارهی نهم آمده. ما آن را در چند تکه در اینجا خواهیم آورد.
یکی از آشنایانم نزد من آمد و نشست و چنین گفت :
🔹«میخواهم چند پرسش از شما کنم آیا توانم یا نه؟..»
گفتم : چرا نتوانید؟.
🔹گفت : «شما خواست خود را آشکار نمیگویید».
🔸گفتم : از این آشکارتر چه گویم؟! ما میگوییم : آنچه شرق را زبون ساخته و زیردست گردانیده پستی اندیشهها ، و دانسته نبودن معنی زندگانی ، و پراکندگیهاست. اینها را مایهی درماندگی و زبونی شرقیان شناخته و بچاره میکوشیم. این کجایش ناآشکار است؟!. کجایش درخور ایراد است؟!.
من از شما میپرسم : برای چه شرقیان بدینسان درماندهاند؟ چه چیزِ اینان از اروپاییان کمتر است؟.. یک روزی گفته میشد آنان در دانش پیش افتادهاند و افزار جنگ و زندگانی نوین در دست میدارند. امروز که شرقیان همه چیز آنان را گرفتهاند ، پس چرا بآنان نمیتوانند رسید؟!. چرا از درماندگی بیرون نمیتوانند آمد؟!. آیا جز پستی اندیشهها ، و پراکندگیها و آلودگیها انگیزهای دیگر میدارد؟!.
پیشامد رضاییه را در زمان جنگ جهانگیر در تاریخ [1] مینویسیم ، آن را بخوانید. یک مشت مسیحی بانگیزش بیگانگان دست بکشتار و تاراج شهر گشادهاند ، و مردم باهمهی ناآزمودگی بنگهداری خانه و خاندان خود میکوشند ، و در این میان یک مجتهد و گروهی از ملایان و سران دموکرات در ادارهی حکمرانی گرد آمدهاند ، و بجای آنکه بمردم دلگرمی دهند و سر و سامانی در کارها پدید آورند و مردانه بنگهداری شهر کوشند ، بیرق سفید پیش انداخته روانهی کنسولگری آمریکا میشوند ، چرا؟.. برای اینکه بروند و از مستر شت زینهار خواهند ، و با این کار نابجای نامردانهی خود صدهزار تن زنان و مردان و بچگان بیگناه را بکشتن میدهند.
این گناه آمرزیدنی نیست. کشندهی آن بیگناهان اینان بودهاند. این چه کاریست که کسانی با جنگ و مردانگی بنگهداری خاندانهای خود نکوشند و از دشمن بیزینهار چشم بخشایش و زینهار دارند؟!. ولی شما بیندیشید که آن مجتهد ، و آن ملایان ، و آن سران دموکرات و آن آقای حکمران در کجا بزرگ شده ، و با چه اندیشههایی بار آمده ، و بجهان و زندگانی به چه دیده مینگریستهاند؟!. این را بیندیشید تا انگیزهی آن ننگینکاری را بدانید.
معتمدالوزاره مینویسد : در یکی از روزهای کشتار که زنان و مردانی خود را بادارهی حکمرانی رسانیده و پناهگاه جسته بودند و برخی از زنان از ترس بچه انداختند و از هر سوی شهر فریاد و ناله بلند بود ، اجلالالملک پی روضهخوانی فرستاد که بیاید و «ذکر مصائب سیدالشهدا کند» و مردم را بگریاند.
کسانی که پای منبر واعظان و روضهخوانان بزرگ شده و با این اندیشهها بار آمده بودند چه شگفت که بچنین زشتکاری برخیزند؟!.
از دویست سال باز که غربیان در شرق پا استوار گردانیدهاند همیشه کوشیدهاند که شرقیان را در این حال پستی اندیشهها و پراکندگی کیشها نگه دارند ، و شرقشناسان برای این کار بودهاند.
امروز شرقیان بدو دستهاند : یک دسته آنان که بکیشها پابندی مینمایند. من ناآگاهی اینان را از معنی زندگانی نیک نشان دادهام. آن روستایی بیچاره ، آن عامی نافهم ، آن ملای فریبکار بماند. تنها از این دستهی چیزفهم که از روی باور کیشها را دنبال میکنند سخن میرانم. نمونهی کوتاهاندیشی اینان همینست که در اینجهان پرغوغا ، و بهنگامی که تودهها با یکدیگر سختترین نبرد را میکنند اینان زندگی را خوار داشته و باندیشهی آیندهی خود و خاندان خود نپرداخته و بکارهای بیهوده از روضهخوانی و زیارت و یاد مردگان هزار سال پیش میپردازند.
یک دستهی دیگری آنانند که از دین رو برگردانیده و باروپا و اندیشههای اروپایی گراییدهاند ، اینان خود را بالاتر میشمارند ولی در کوتاهی اندیشه همچون دیگرانند. اینان باهمهی پیروی به اروپاییان باری راه زندگی را از آنان نمیآموزند ، و چون هیچ راهی زیر پا نمیدارند هر هیاهویی که شرقشناسان برانگیزند پی آن را میگیرند.
اروپاییان آن دسته را با کیشها ، و اینان را با ادبیات و شعر و فلسفه و سعدی و خیام و زردشت فریب میدهند. شما بپرسید سود اینها چیست؟!.. خواهید دید پاسخی نمیتوانند و همینکه دیدهاند شرقشناسان از آنها ستایش میکنند پذیرفته و دنبال کردهاند بیآنکه معنایش را دانند.
[1] : خواست بخش «تاریخ هیجده سالهی آذربایجان» است که بپیوست مهنامه درمیآمد. در آن ماهها تاریخ هجده سالهی آذربایجان که در مهنامهی پیمان نوشته میشد به داستان دلگداز ارومی (ارومیه یا رضاییه) در جنگ جهانی یکم رسیده بود. ـ و
تکهی یکم
کانال : این گفت و شنید در مهنامهی پیمان ، سال ششم ، شمارهی نهم آمده. ما آن را در چند تکه در اینجا خواهیم آورد.
یکی از آشنایانم نزد من آمد و نشست و چنین گفت :
🔹«میخواهم چند پرسش از شما کنم آیا توانم یا نه؟..»
گفتم : چرا نتوانید؟.
🔹گفت : «شما خواست خود را آشکار نمیگویید».
🔸گفتم : از این آشکارتر چه گویم؟! ما میگوییم : آنچه شرق را زبون ساخته و زیردست گردانیده پستی اندیشهها ، و دانسته نبودن معنی زندگانی ، و پراکندگیهاست. اینها را مایهی درماندگی و زبونی شرقیان شناخته و بچاره میکوشیم. این کجایش ناآشکار است؟!. کجایش درخور ایراد است؟!.
من از شما میپرسم : برای چه شرقیان بدینسان درماندهاند؟ چه چیزِ اینان از اروپاییان کمتر است؟.. یک روزی گفته میشد آنان در دانش پیش افتادهاند و افزار جنگ و زندگانی نوین در دست میدارند. امروز که شرقیان همه چیز آنان را گرفتهاند ، پس چرا بآنان نمیتوانند رسید؟!. چرا از درماندگی بیرون نمیتوانند آمد؟!. آیا جز پستی اندیشهها ، و پراکندگیها و آلودگیها انگیزهای دیگر میدارد؟!.
پیشامد رضاییه را در زمان جنگ جهانگیر در تاریخ [1] مینویسیم ، آن را بخوانید. یک مشت مسیحی بانگیزش بیگانگان دست بکشتار و تاراج شهر گشادهاند ، و مردم باهمهی ناآزمودگی بنگهداری خانه و خاندان خود میکوشند ، و در این میان یک مجتهد و گروهی از ملایان و سران دموکرات در ادارهی حکمرانی گرد آمدهاند ، و بجای آنکه بمردم دلگرمی دهند و سر و سامانی در کارها پدید آورند و مردانه بنگهداری شهر کوشند ، بیرق سفید پیش انداخته روانهی کنسولگری آمریکا میشوند ، چرا؟.. برای اینکه بروند و از مستر شت زینهار خواهند ، و با این کار نابجای نامردانهی خود صدهزار تن زنان و مردان و بچگان بیگناه را بکشتن میدهند.
این گناه آمرزیدنی نیست. کشندهی آن بیگناهان اینان بودهاند. این چه کاریست که کسانی با جنگ و مردانگی بنگهداری خاندانهای خود نکوشند و از دشمن بیزینهار چشم بخشایش و زینهار دارند؟!. ولی شما بیندیشید که آن مجتهد ، و آن ملایان ، و آن سران دموکرات و آن آقای حکمران در کجا بزرگ شده ، و با چه اندیشههایی بار آمده ، و بجهان و زندگانی به چه دیده مینگریستهاند؟!. این را بیندیشید تا انگیزهی آن ننگینکاری را بدانید.
معتمدالوزاره مینویسد : در یکی از روزهای کشتار که زنان و مردانی خود را بادارهی حکمرانی رسانیده و پناهگاه جسته بودند و برخی از زنان از ترس بچه انداختند و از هر سوی شهر فریاد و ناله بلند بود ، اجلالالملک پی روضهخوانی فرستاد که بیاید و «ذکر مصائب سیدالشهدا کند» و مردم را بگریاند.
کسانی که پای منبر واعظان و روضهخوانان بزرگ شده و با این اندیشهها بار آمده بودند چه شگفت که بچنین زشتکاری برخیزند؟!.
از دویست سال باز که غربیان در شرق پا استوار گردانیدهاند همیشه کوشیدهاند که شرقیان را در این حال پستی اندیشهها و پراکندگی کیشها نگه دارند ، و شرقشناسان برای این کار بودهاند.
امروز شرقیان بدو دستهاند : یک دسته آنان که بکیشها پابندی مینمایند. من ناآگاهی اینان را از معنی زندگانی نیک نشان دادهام. آن روستایی بیچاره ، آن عامی نافهم ، آن ملای فریبکار بماند. تنها از این دستهی چیزفهم که از روی باور کیشها را دنبال میکنند سخن میرانم. نمونهی کوتاهاندیشی اینان همینست که در اینجهان پرغوغا ، و بهنگامی که تودهها با یکدیگر سختترین نبرد را میکنند اینان زندگی را خوار داشته و باندیشهی آیندهی خود و خاندان خود نپرداخته و بکارهای بیهوده از روضهخوانی و زیارت و یاد مردگان هزار سال پیش میپردازند.
یک دستهی دیگری آنانند که از دین رو برگردانیده و باروپا و اندیشههای اروپایی گراییدهاند ، اینان خود را بالاتر میشمارند ولی در کوتاهی اندیشه همچون دیگرانند. اینان باهمهی پیروی به اروپاییان باری راه زندگی را از آنان نمیآموزند ، و چون هیچ راهی زیر پا نمیدارند هر هیاهویی که شرقشناسان برانگیزند پی آن را میگیرند.
اروپاییان آن دسته را با کیشها ، و اینان را با ادبیات و شعر و فلسفه و سعدی و خیام و زردشت فریب میدهند. شما بپرسید سود اینها چیست؟!.. خواهید دید پاسخی نمیتوانند و همینکه دیدهاند شرقشناسان از آنها ستایش میکنند پذیرفته و دنبال کردهاند بیآنکه معنایش را دانند.
[1] : خواست بخش «تاریخ هیجده سالهی آذربایجان» است که بپیوست مهنامه درمیآمد. در آن ماهها تاریخ هجده سالهی آذربایجان که در مهنامهی پیمان نوشته میشد به داستان دلگداز ارومی (ارومیه یا رضاییه) در جنگ جهانی یکم رسیده بود. ـ و
در پیرامون روان
نشست چهارم : چه گزارشهايي ميكنند؟.
تکهی 2
يكي از اينان سخناني با من رانده و از پاسخ درمانده و رفته و پس از چند روزي باز آمده چنين ميگويد : «شما مثل زده ميگوييد : كسي كه دچار آتشِ سوزاني گرديده ، ديگري از بيرون خود را بميان آتش مياندازد و او را رها ميگرداند و اين را دليل ميآوريد كه كارهاي آدمي همهاش از راه خودخواهي نيست ؛ در حالي كه اين هم از راه خودخواهي ميباشد. كسي كه اين كار را ميكند مسلماً در پيش خود استدلالش اينست : اگر من بجاي اين بآتش افتاده بودم وكساني در بيرون ايستاده بمن كمك نميكردند ، بدم نميآمد؟. همين استدلال دليلي است كه اين نيكيها كه ما ميكنيم ، آنها نيز براي خودمانست. از روي خودخواهيست».
گفتم: رفته و نشسته و انديشه بكار برده اين را پيدا كردهايد و اين گيرندهترين دليلست كه بدستتان افتاده. ولي اين هم درست نيست. زيرا اينكه «آنچه بخود سزا نميشناسي بديگران سزا نشناس» قاعدهی دادگريست. قاعدهايست كه از گوهر رواني برخاسته است. قاعدهايست بزيان خودخواهي و بآخشيج آن.
آنان كه سرچشمهی كارهاشان خودخواهيست بيكبار از اين قاعده ناآگاهند. مثلاً جانوران هر يكي آنچه دلش خواست بزيان ديگري خواهد كرد و هرگز چنين چيزي بيادش نخواهد افتاد. كودكان كه گوهر رواني آنها ناتوانست هرچه خواستند بهوس ميكنند و هرگز پروايي باين قاعده نميدارند.
بازيچهاي كه يكي دوست ميدارد از دست كودك ديگر ميربايد. ولي اگر ديگري از دست او ربود گريه آغاز ميكند.
در بزرگان نيز چنانست. ستمگران كه ستمها كنند هيچگاه دربند آن نباشند كه اگر ديگري بمن ستم كند خواهم رنجيد. اگر شما همين را بيادش آوريد باز درو نخواهد هَناييد.
فراموش نكردهام وحيد دستگردي سخت رنجيده ميبود كه عشقي او را هجو كرده. روزي با من گفتگو ميداشت گفتم : آخر شما هم شهابالسلطنه را هجو كرده بوديد. از اين گفته رنجيده گفت : «من مثل شهابالسطنهام؟!..»
آنان كه گرفتار خودخواهيند هيچگاه نميخواهند خود را با ديگران در ترازو گزارند و از روي آن قاعده داوري كنند. خودخواهي چنين فرصتي بآنان نميدهد و نخواهد داد.
مثل نيكي بتازگي در روزنامهها خواندهام. داستانيست از روسي ترجمه شده : گرگي خود را بگلهاي زد و گوسفندي را ربود و برد در بالاي كوه ، تا توانست خورد و بازمانده را گزارده در پهلوي آن بخواب رفت. در آن ميان بزمجهاي آهسته خود را بآنجا رسانيده كمي از گوشت و استخوان گوسفند را ربوده گريخت. گرگ بآواز پاي او بيدار شده فرياد برداشت : «آي مردم اين مال مرا ميبرد!» خودخواهان همين حال را ميدارند.
اكنون سخن درآنست كه يكي مانندهی آن گرگ است كه براي آنكه شكم خود را سير گرداند گوسفندي را ميكشد و نابود ميگرداند و پروايي بهيچ قانون و هيچ فلسفهاي نميدارد و شما نام آن را خودخواهي ميگزاريد. يكي هم مانندهی آن جوانمرديست كه چون كسي را درون آتش ميبيند خود را دچار گردانيده به رهاييش ميشتابد و شما اين را هم خودخواهي ميناميد. پيداست كه بسيار غلطست. پيداست كه اين دو كار يكي نيست.
ما دربند نام نيستيم. شما اگر دلتان ميخواهد اين را نيز بنام «خودخواهي» بخوانيد. ولي دو چيز را فراموش نگردانيد : يكي اينكه اين خودخواهي جز از آن خودخواهيست. اين بسيار نيكست ، بسيار خجسته است. ديگري آنكه شما از اين رشته كارهاي آدمي ناآگاه ميبوديد و اينبود او را نيكيپذير نميدانستيد و با جانوران يكي ميشناختيد ، و اكنون كه اينها را شناختيد بايد بخطاي خود خَستُوان[=معترف] گرديد.
يك داستان ديگر آنست كه يكي از آنان با من گفتگو كرده ايرادهايي ميگرفت و چون پاسخ شنيده درماند چنين گفت : «اينطور نيست كه شما هيچ اشتباه نكنيد». گفتم : اين سخنان شما بياد من مياندازد آن را كه روزي ملايي بنزد من آمده چنين ميگفت : «شما معصوم نيستيد. معصوم آن چهارده تن بودند كه آمدند و رفتند. اين عقيدهی مذهبي ماست كه در بيانات شما قائل به اشتباه باشيم». آخوندك باياي[=وظیفهی] خود ميشناخت كه در گفتههاي من اشتباه باور كند اگرچه هيچي پيدا نكند. شما نيز همان حال را ميداريد. راستي كه آخوندهاي فرنگي هستيد. اين چه سخنيست كه ميگوييد؟!. شما اگر ايرادي بسخنان من ميداريد بگوييد وگرنه بپذيريد.
نشست چهارم : چه گزارشهايي ميكنند؟.
تکهی 2
يكي از اينان سخناني با من رانده و از پاسخ درمانده و رفته و پس از چند روزي باز آمده چنين ميگويد : «شما مثل زده ميگوييد : كسي كه دچار آتشِ سوزاني گرديده ، ديگري از بيرون خود را بميان آتش مياندازد و او را رها ميگرداند و اين را دليل ميآوريد كه كارهاي آدمي همهاش از راه خودخواهي نيست ؛ در حالي كه اين هم از راه خودخواهي ميباشد. كسي كه اين كار را ميكند مسلماً در پيش خود استدلالش اينست : اگر من بجاي اين بآتش افتاده بودم وكساني در بيرون ايستاده بمن كمك نميكردند ، بدم نميآمد؟. همين استدلال دليلي است كه اين نيكيها كه ما ميكنيم ، آنها نيز براي خودمانست. از روي خودخواهيست».
گفتم: رفته و نشسته و انديشه بكار برده اين را پيدا كردهايد و اين گيرندهترين دليلست كه بدستتان افتاده. ولي اين هم درست نيست. زيرا اينكه «آنچه بخود سزا نميشناسي بديگران سزا نشناس» قاعدهی دادگريست. قاعدهايست كه از گوهر رواني برخاسته است. قاعدهايست بزيان خودخواهي و بآخشيج آن.
آنان كه سرچشمهی كارهاشان خودخواهيست بيكبار از اين قاعده ناآگاهند. مثلاً جانوران هر يكي آنچه دلش خواست بزيان ديگري خواهد كرد و هرگز چنين چيزي بيادش نخواهد افتاد. كودكان كه گوهر رواني آنها ناتوانست هرچه خواستند بهوس ميكنند و هرگز پروايي باين قاعده نميدارند.
بازيچهاي كه يكي دوست ميدارد از دست كودك ديگر ميربايد. ولي اگر ديگري از دست او ربود گريه آغاز ميكند.
در بزرگان نيز چنانست. ستمگران كه ستمها كنند هيچگاه دربند آن نباشند كه اگر ديگري بمن ستم كند خواهم رنجيد. اگر شما همين را بيادش آوريد باز درو نخواهد هَناييد.
فراموش نكردهام وحيد دستگردي سخت رنجيده ميبود كه عشقي او را هجو كرده. روزي با من گفتگو ميداشت گفتم : آخر شما هم شهابالسلطنه را هجو كرده بوديد. از اين گفته رنجيده گفت : «من مثل شهابالسطنهام؟!..»
آنان كه گرفتار خودخواهيند هيچگاه نميخواهند خود را با ديگران در ترازو گزارند و از روي آن قاعده داوري كنند. خودخواهي چنين فرصتي بآنان نميدهد و نخواهد داد.
مثل نيكي بتازگي در روزنامهها خواندهام. داستانيست از روسي ترجمه شده : گرگي خود را بگلهاي زد و گوسفندي را ربود و برد در بالاي كوه ، تا توانست خورد و بازمانده را گزارده در پهلوي آن بخواب رفت. در آن ميان بزمجهاي آهسته خود را بآنجا رسانيده كمي از گوشت و استخوان گوسفند را ربوده گريخت. گرگ بآواز پاي او بيدار شده فرياد برداشت : «آي مردم اين مال مرا ميبرد!» خودخواهان همين حال را ميدارند.
اكنون سخن درآنست كه يكي مانندهی آن گرگ است كه براي آنكه شكم خود را سير گرداند گوسفندي را ميكشد و نابود ميگرداند و پروايي بهيچ قانون و هيچ فلسفهاي نميدارد و شما نام آن را خودخواهي ميگزاريد. يكي هم مانندهی آن جوانمرديست كه چون كسي را درون آتش ميبيند خود را دچار گردانيده به رهاييش ميشتابد و شما اين را هم خودخواهي ميناميد. پيداست كه بسيار غلطست. پيداست كه اين دو كار يكي نيست.
ما دربند نام نيستيم. شما اگر دلتان ميخواهد اين را نيز بنام «خودخواهي» بخوانيد. ولي دو چيز را فراموش نگردانيد : يكي اينكه اين خودخواهي جز از آن خودخواهيست. اين بسيار نيكست ، بسيار خجسته است. ديگري آنكه شما از اين رشته كارهاي آدمي ناآگاه ميبوديد و اينبود او را نيكيپذير نميدانستيد و با جانوران يكي ميشناختيد ، و اكنون كه اينها را شناختيد بايد بخطاي خود خَستُوان[=معترف] گرديد.
يك داستان ديگر آنست كه يكي از آنان با من گفتگو كرده ايرادهايي ميگرفت و چون پاسخ شنيده درماند چنين گفت : «اينطور نيست كه شما هيچ اشتباه نكنيد». گفتم : اين سخنان شما بياد من مياندازد آن را كه روزي ملايي بنزد من آمده چنين ميگفت : «شما معصوم نيستيد. معصوم آن چهارده تن بودند كه آمدند و رفتند. اين عقيدهی مذهبي ماست كه در بيانات شما قائل به اشتباه باشيم». آخوندك باياي[=وظیفهی] خود ميشناخت كه در گفتههاي من اشتباه باور كند اگرچه هيچي پيدا نكند. شما نيز همان حال را ميداريد. راستي كه آخوندهاي فرنگي هستيد. اين چه سخنيست كه ميگوييد؟!. شما اگر ايرادي بسخنان من ميداريد بگوييد وگرنه بپذيريد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 11
🔸 در اين هنگام در لشكر داريوش مردي آمونتاس1 نام از يونانيان بود كه به داريوش پناهنده شده و او چون الكساندر را نيك ميشناخت و از اينسوي ميديد كه داريوش همه كوشش آن را دارد كه در يك تنگه يا گردنهاي بدشمن برخورده جنگ نمايد. اينبود كه نيكخواهانه زبان به اندرز گشاده چنين گفت : شما بهتر آن است كه در همينجا كه هستيد در دشت پهناور و گشاد درنگ كرده منتظر رسيدن دشمن باشيد ، زيرا براي سپاه انبوهي كه با سپاه اندكي روبرو خواهد شد دشت پهناور بهترين جايگاه است. داريوش بجاي اينكه چنين اندرز سودمندي را ياد گرفته بكار بندد. چنين پاسخ داد : «من چون ميترسم ماكدونيان آهنگ گريز بكنند و الكساندر گريخته جان بدر ببرد اينست كه ميكوشم گردنه و تنگهها را برگيرم.» آمونتاس گفت : «چنين ترس بيجاست. زيرا الكساندر نه تنها نخواهد گريخت بلكه با شتاب بسيار آهنگ سوي شما را خواهد كرد كه شايد هماكنون در راه است و بسوي شما ميشتابد.» باري اين اندرز پاك هدر بود و داريوش چادرهاي خود را كنده بسوي كيليكيا روانه گرديد. از آنسوي الكساندر با شتاب آهنگ سوريا داشت و قضا را دو لشكر شبانه از همديگر بگذشتند و اينبود كه سپس چگونگي را دانسته هر دو بازپس گشتند. الكساندر از پيشامد سخت خرسند بود و با شتاب بازگشت كه جنگ در همان تنگهها روي دهد. اما داريوش ميخواست كه بجايگاه نخستين خود بازگردد چرا كه اين هنگام كه خود را در سرزمين بيگانه ميديد نيز دريا و كوهستان و رود پناروس2 كه از آنجا روان است هر كدام جهت ديگري بود كه سپاهيان او را بخش بخش گرداند و از آنسوي سوارگان او در اين سرزمين پاك بيكاره ميگرديد و بدينسان ناراحتي دشمن جبران ميشد. الكساندر بيشتر از آنچه از چگونگي سرزمين استفاده ميكرد از كارداني خود استفاده نمود. زيرا با آنكه سپاه او كمتر بود و نميبايست دست چپ يا دست راست لشكر درازتر از آن دشمن باشد الكساندر به قصد دست راست سپاه خود را درازتر از دست چپ سپاه دشمن گردانيد و خويشتن در اين بخش ايستاده در صف پيشين جنگجويان بجنگ پرداخت و بدين تدبير لشكر داريوش را شكسته پراكنده نمود. در اين جنگ الكساندر زخمي از ران خود برداشت. خاريس3 ميگويد : اين زخم با دست داريوش بود كه الكساندر با او تن به تن جنگيد. ولي در نگارشهايي كه خود الكساندر مينويسد اگرچه ميگويد در اين جنگ از ران خود زخم شمشير برداشت ليكن يادي از كسي كه اين زخم را زده نميكند.
1ـ Amyntes
2ـ Pinarus
3ـ Chares
8) الکساندر ـ تکهی 11
🔸 در اين هنگام در لشكر داريوش مردي آمونتاس1 نام از يونانيان بود كه به داريوش پناهنده شده و او چون الكساندر را نيك ميشناخت و از اينسوي ميديد كه داريوش همه كوشش آن را دارد كه در يك تنگه يا گردنهاي بدشمن برخورده جنگ نمايد. اينبود كه نيكخواهانه زبان به اندرز گشاده چنين گفت : شما بهتر آن است كه در همينجا كه هستيد در دشت پهناور و گشاد درنگ كرده منتظر رسيدن دشمن باشيد ، زيرا براي سپاه انبوهي كه با سپاه اندكي روبرو خواهد شد دشت پهناور بهترين جايگاه است. داريوش بجاي اينكه چنين اندرز سودمندي را ياد گرفته بكار بندد. چنين پاسخ داد : «من چون ميترسم ماكدونيان آهنگ گريز بكنند و الكساندر گريخته جان بدر ببرد اينست كه ميكوشم گردنه و تنگهها را برگيرم.» آمونتاس گفت : «چنين ترس بيجاست. زيرا الكساندر نه تنها نخواهد گريخت بلكه با شتاب بسيار آهنگ سوي شما را خواهد كرد كه شايد هماكنون در راه است و بسوي شما ميشتابد.» باري اين اندرز پاك هدر بود و داريوش چادرهاي خود را كنده بسوي كيليكيا روانه گرديد. از آنسوي الكساندر با شتاب آهنگ سوريا داشت و قضا را دو لشكر شبانه از همديگر بگذشتند و اينبود كه سپس چگونگي را دانسته هر دو بازپس گشتند. الكساندر از پيشامد سخت خرسند بود و با شتاب بازگشت كه جنگ در همان تنگهها روي دهد. اما داريوش ميخواست كه بجايگاه نخستين خود بازگردد چرا كه اين هنگام كه خود را در سرزمين بيگانه ميديد نيز دريا و كوهستان و رود پناروس2 كه از آنجا روان است هر كدام جهت ديگري بود كه سپاهيان او را بخش بخش گرداند و از آنسوي سوارگان او در اين سرزمين پاك بيكاره ميگرديد و بدينسان ناراحتي دشمن جبران ميشد. الكساندر بيشتر از آنچه از چگونگي سرزمين استفاده ميكرد از كارداني خود استفاده نمود. زيرا با آنكه سپاه او كمتر بود و نميبايست دست چپ يا دست راست لشكر درازتر از آن دشمن باشد الكساندر به قصد دست راست سپاه خود را درازتر از دست چپ سپاه دشمن گردانيد و خويشتن در اين بخش ايستاده در صف پيشين جنگجويان بجنگ پرداخت و بدين تدبير لشكر داريوش را شكسته پراكنده نمود. در اين جنگ الكساندر زخمي از ران خود برداشت. خاريس3 ميگويد : اين زخم با دست داريوش بود كه الكساندر با او تن به تن جنگيد. ولي در نگارشهايي كه خود الكساندر مينويسد اگرچه ميگويد در اين جنگ از ران خود زخم شمشير برداشت ليكن يادي از كسي كه اين زخم را زده نميكند.
1ـ Amyntes
2ـ Pinarus
3ـ Chares
✴️ گفت و شنید (2)
تکهی دوم
اینان کسانی که سود از زیان شناسند ، و دربند نتیجه از کارهای خود باشند نیستند. شما میبینید گردن میفرازند ، و دانش از خود مینمایند ، ولی اینها جز نمایش نیست و باندازهی یک روستایی بیفهم آگاهی از معنی و آیین زندگی نمیدارند.
در درماندگی و نافهمی اینان آن بس که زیان «جداسری» را نمیشناسند و هر یکی این میخواهد که به تنهایی نام درآورد و به تنهایی گردن فرازد ، و ما زیان این نادانی را روشن خواهیم گردانید. [1]
🔹گفت : «شما معنی زندگانی را چه میگویید؟..»
گفتم : معنی جهان و زندگانی چندان ساده نیست که من در چند جمله آن را برای شما بگویم. اگر نوشتههای مرا خواندهاید همیشه از معنی جهان و زندگی سخن میرانم.
ما میگوییم جهان دستگاه بیهودهای نیست ، و آن را دارنده و گردانندهای هست و میباید از روی خواست او و بآیین خرد زندگی کرد.
میگوییم : آدمی جز از ددان و چهارپایانست و نباید همچون آنان با کشاکش و نبرد زیند.
میگوییم : اروپا در راه زندگی رستگار نیست و نباید شرقیان پیروی ازو کنند.
میگوییم : سرفرازی و بزرگی هر کسی در سرفرازی و بزرگی تودهی اوست ، و باید همیشه دربند پیشرفت و نیرومندی توده بود.
میگوییم : باید از کارهای بیهوده دست برداشت و دربند زندگانی بود.
میگوییم : این شعرها و کتابها که از زمانهای گذشته مانده سراپا زیانست و جز مایهی پراکندگی اندیشهها نیست و میباید همه را از میان برد.
میگوییم : میباید همگی توده دارای یک راه و یک آیین زندگی باشند.
میگوییم : میباید گذشته را بتاریخ سپرد و دربند اکنون و آینده بود.
اینها همه معنی زندگانیست که ما با روشنترین و سادهترین زبانها بازمینماییم. با دانستن و بکار بستن اینهاست که یک توده پیش رود ، و نیرومند گردد و خود را نگه دارد و درمیان توده[ها] سرفراز باشد.
🔹گفت : «ایرادی باین سخنان نیست. لیکن مردم میگویند : یک تن چگونه تواند توده را بنیکی آورد؟!.»
گفتم : همین سخن نمونهای از کوتاهی اندیشهها ، و از دانسته نبودن معنی زندگانیست.
من نمیخواهم به تنهایی همهی کارها را کنم. و یک توده یا یک جهان را بنیکی آورم. ما از گام نخست باین کوشیدهایم که مردان پاکدل و غیرتمند را همراه گردانیم و هنوز بآن میکوشیم. همیشه راه پیشرفت و نیکی این بوده : یک تن برخاسته و کوششهایی آغاز کرده و مردان پاکدل و غیرتمندی چون او را پاک شناختهاند بیاریش کوشیدهاند و همگامی دریغ نگفتهاند. اگر آنان معنی زندگی را فهمیدندی این را هم دریافتندی.
آری من میشنوم برخی همینکه داستان پیمان را میشنوند رو ترش کرده چنین میگویند : «یک تن میخواهد همهی این کارها را درست گرداند؟!.» نخست میباید گفت : سرچشمهی این سخن خوی پست خودخواهیست.
امروز یکی از بیچارگیها که گریبانگیر شرقیان گردیده همینست. همین درد خودخواهی و جداسریست. میبینی مردی پنجاه سال میدارد ، و درسها خوانده ، و سخنها آموخته ، و خود را از دانشوران میشمارد ، و گردن میفرازد ، ولی گرفتار «درد خودخواهی و جداسری» است ، و با آن دانشها این نمیفهمد که بزرگی و سرفرازی یک کسی در بزرگی و سرفرازی تودهی اوست. این نمیفهمد که میباید ببزرگی توده و سرفرازی آن کوشید تا خود هم سرفراز و بزرگ گردید. چیزی باین آشکاری را نمیفهمند. دوباره میگویم : این یکی از بیچارگیهاست. این همان درد شومیست که ما بنام «جداسری» میخوانیم و میباید گفتارها در پیرامون آن نویسیم.[2]
چنانکه گفتم : این یک نمونهی دیگری از پستی اندیشههاست. امروز نود درصد درسخواندگان گرفتار این دردند ، و هر یکی تنها این میخواهد که خود نامی درآورد و گردنی فرازد ، و اینست همینکه میشنود کسی بکوشش دربارهی توده برخاسته ، همه چیز را فراموش کرده تنها این میاندیشد که مبادا آن کس جلو افتد و بنامتر گردد و من بمانم ، و اینست رنجیده و رو ترش کرده و زبان بریشخند میگشاید.
[1] : نویسنده در شمارههای دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینهی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آوردهایم. ـ و
[2] : نویسنده در شمارههای دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینهی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آوردهایم. ـ و
تکهی دوم
اینان کسانی که سود از زیان شناسند ، و دربند نتیجه از کارهای خود باشند نیستند. شما میبینید گردن میفرازند ، و دانش از خود مینمایند ، ولی اینها جز نمایش نیست و باندازهی یک روستایی بیفهم آگاهی از معنی و آیین زندگی نمیدارند.
در درماندگی و نافهمی اینان آن بس که زیان «جداسری» را نمیشناسند و هر یکی این میخواهد که به تنهایی نام درآورد و به تنهایی گردن فرازد ، و ما زیان این نادانی را روشن خواهیم گردانید. [1]
🔹گفت : «شما معنی زندگانی را چه میگویید؟..»
گفتم : معنی جهان و زندگانی چندان ساده نیست که من در چند جمله آن را برای شما بگویم. اگر نوشتههای مرا خواندهاید همیشه از معنی جهان و زندگی سخن میرانم.
ما میگوییم جهان دستگاه بیهودهای نیست ، و آن را دارنده و گردانندهای هست و میباید از روی خواست او و بآیین خرد زندگی کرد.
میگوییم : آدمی جز از ددان و چهارپایانست و نباید همچون آنان با کشاکش و نبرد زیند.
میگوییم : اروپا در راه زندگی رستگار نیست و نباید شرقیان پیروی ازو کنند.
میگوییم : سرفرازی و بزرگی هر کسی در سرفرازی و بزرگی تودهی اوست ، و باید همیشه دربند پیشرفت و نیرومندی توده بود.
میگوییم : باید از کارهای بیهوده دست برداشت و دربند زندگانی بود.
میگوییم : این شعرها و کتابها که از زمانهای گذشته مانده سراپا زیانست و جز مایهی پراکندگی اندیشهها نیست و میباید همه را از میان برد.
میگوییم : میباید همگی توده دارای یک راه و یک آیین زندگی باشند.
میگوییم : میباید گذشته را بتاریخ سپرد و دربند اکنون و آینده بود.
اینها همه معنی زندگانیست که ما با روشنترین و سادهترین زبانها بازمینماییم. با دانستن و بکار بستن اینهاست که یک توده پیش رود ، و نیرومند گردد و خود را نگه دارد و درمیان توده[ها] سرفراز باشد.
🔹گفت : «ایرادی باین سخنان نیست. لیکن مردم میگویند : یک تن چگونه تواند توده را بنیکی آورد؟!.»
گفتم : همین سخن نمونهای از کوتاهی اندیشهها ، و از دانسته نبودن معنی زندگانیست.
من نمیخواهم به تنهایی همهی کارها را کنم. و یک توده یا یک جهان را بنیکی آورم. ما از گام نخست باین کوشیدهایم که مردان پاکدل و غیرتمند را همراه گردانیم و هنوز بآن میکوشیم. همیشه راه پیشرفت و نیکی این بوده : یک تن برخاسته و کوششهایی آغاز کرده و مردان پاکدل و غیرتمندی چون او را پاک شناختهاند بیاریش کوشیدهاند و همگامی دریغ نگفتهاند. اگر آنان معنی زندگی را فهمیدندی این را هم دریافتندی.
آری من میشنوم برخی همینکه داستان پیمان را میشنوند رو ترش کرده چنین میگویند : «یک تن میخواهد همهی این کارها را درست گرداند؟!.» نخست میباید گفت : سرچشمهی این سخن خوی پست خودخواهیست.
امروز یکی از بیچارگیها که گریبانگیر شرقیان گردیده همینست. همین درد خودخواهی و جداسریست. میبینی مردی پنجاه سال میدارد ، و درسها خوانده ، و سخنها آموخته ، و خود را از دانشوران میشمارد ، و گردن میفرازد ، ولی گرفتار «درد خودخواهی و جداسری» است ، و با آن دانشها این نمیفهمد که بزرگی و سرفرازی یک کسی در بزرگی و سرفرازی تودهی اوست. این نمیفهمد که میباید ببزرگی توده و سرفرازی آن کوشید تا خود هم سرفراز و بزرگ گردید. چیزی باین آشکاری را نمیفهمند. دوباره میگویم : این یکی از بیچارگیهاست. این همان درد شومیست که ما بنام «جداسری» میخوانیم و میباید گفتارها در پیرامون آن نویسیم.[2]
چنانکه گفتم : این یک نمونهی دیگری از پستی اندیشههاست. امروز نود درصد درسخواندگان گرفتار این دردند ، و هر یکی تنها این میخواهد که خود نامی درآورد و گردنی فرازد ، و اینست همینکه میشنود کسی بکوشش دربارهی توده برخاسته ، همه چیز را فراموش کرده تنها این میاندیشد که مبادا آن کس جلو افتد و بنامتر گردد و من بمانم ، و اینست رنجیده و رو ترش کرده و زبان بریشخند میگشاید.
[1] : نویسنده در شمارههای دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینهی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آوردهایم. ـ و
[2] : نویسنده در شمارههای دیگر مهنامه به این بیماری نیز پرداخته و به گشادی شرح داده. ما نیز آن گفتارها را که در زمینهی خویها و ریشه و درمانِ آنها بوده در کتابی بنام «دردها و درمانها» گرد آوردهایم. ـ و