🔶 در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 3
🔸٣ـ سوم هوده آنست كه نيك و بدي در جهان نيست. هر كس هرچه را ميخواهد و بسود اوست نيك ميشمارد و هر چيز را نميخواهد و بسود او نيست بد ميشمارد. براي اين دليل آورده ميگويند : «سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست. مغز نيز مادّه است و هر چيزي از درون و بيرون در آن تواند هَناييد»
ما بيپايي اينها را نيز روشن گردانيديم. اين راست نيست كه هر كس هرچه بسود اوست نيك ميشمارد و هرچه بسود او نيست بد ميشمارد. ترازوي نيك و بد ، سود و زيان هر كس نيست. ترازوي نيك و بد خرد آدميست. بسيار چيزهاست كه بسود ماست و ما آن را بد ميشماريم ، بسيار چيزهاست كه بزيان ماست و ما آنها را نيك ميشناسيم.
صدها مثل توان آورد : فلان گرسنه كه من در كوچه ميبينم بزيان منست كه پولي يا ناني باو دهم. در همان حال من دادن پول يا نان را باو نيك ميدانم و از آن خودداري نميكنم. فلان مرد پولي نزد من داشته و مرده و نوشتهاي در دست نداشته ، بسود منست كه وام خود را نپردازم و آن را بروي خود نياورم. ليكن من آن را بد ميدانم و بسراغ بازماندگان او ميروم و وام خود را ميپردازم. بختِ نصر پادشاه آسوري چند هزار سال پيش بجهودان بدي كرده. مرا از كارهاي او نه زيانست و نه سود و در همان حال آن را بد ميشمارم.
چنانكه گفتم نيكها و بدها چيزهاي پايداريست. آنچه نيكست بهمه نيكست. آنچه بد است بهمه بد است. سود و زيان را در آن هَنايشي نيست.
آري آدمي هنگامي كه از چيزي سود دارد بآن گرايد و هنگامي كه زيان دارد از آن رم خورد. اين چيزيست كه در هر كسي هست. ولي اين گراييدن و اين رميدن ، آن چيز را نيك يا بد نتواند گردانيد. در پشت سر آن گرايش و رمش ، داوري خرد هست و نيكي يا بدي بسته بآن داوريست.
هستند كسان بسياري كه ترازوشان براي شناختن نيك و بد ، سود و زيان خودشانست. ولي آنان كسانيند كه روانهايشان بيمار و خردهاشان بيكاره است كه ما اگر روانهاي آنها را توانا گردانيم از آن حال بيرون خواهند آمد.
اما اينكه ميگويند : «سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست و مغز نيز مادّه است و هر چيزي از درون و بيرون در آن تواند هَناييد» ، ما اين دليل را راست نمييابيم. چيزي را كه ما به نيكي شناخته باور كردهايم ، هيچ چيزي از درون و بيرون در آن نتواند هَناييد و آن باور را ديگر نتواند گردانيد. مثلاً ستمگر بودن بختِ نصر و بدي كارهاي او را كه ما باور كردهايم هيچ چيزي از درون و بيرون در آن نخواهد هَناييد و نتواند هَناييد.
٤ـ فلسفهی مادّي خرد را كه گرانمايهترين داشته آدميست نميشناسد و نيرويي را در آدمي كه داور نيك و بد و سود و زيان باشد باور نميدارد. يكي از زهرناكترين هودههاي آن فلسفه اينست.
بارها نشان داديم كه در جهان نيكها و بدها هست و در آدمي نيرويي براي شناختن آنها گزارده شده و مثلها آورديم. همان گفتهها و مثلها براي نشان دادن بيپايي اينسخنان بس ميباشد و نيازي بگفتگوي ديگر نيست.
در اينجا سخن ديگري هست. در نشست نخست نوشتهی دكتر اراني را برايتان خواندم. در اين باره دليل آورده ميگويد : «فقط با مغز ميتوان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان ميدهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره ) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست».
اين سخن از ديدهی دانشها راستست و ميبايد پذيرفت. ولي از سوي ديگر ما نيز دليلهاي استوار براي گفتههاي خود ميداريم. يك بار ديگر اين مثل را ياد كردهام : چنين انگاريد شما با كسي سخن ميرانيد و او معني دمكراسي يا مشروطه را براي شما روشن ميگرداند و آنگاه از شما ميپرسد : آيا اين بهتر است يا فرمانروايي خودكامانهی پادشاهان؟. آيا شما چه خواهيد گفت؟. بيگمانست كه از روي داوري خرد ، دمكراسي يا مشروطه را بهتر خواهيد دانست. اكنون ببينيم آيا اين انديشهی شما با «محيط مادّي» ديگر تواند بود؟. آيا «نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره» در آن كارگر تواند بود؟. بيگمانست كه نتواند بود. بيگمانست كه باور شما را دربارهی مشروطه هيچ چيز از ميان نتواند برد. اگر شما به آفريقا رويد و درميان گرماي سوزان آنجا زييد يا بقطب شمال برويد و در روي يخها بزندگي پردازيد ، داوري شما همان خواهد بود كه بوده است. اگر شما دچار ستم پادشاه خودكامهاي گرديده بزندان افتيد يا خودتان در كشوري بفرمانروايي خودكامه برسيد ، هيچ يكي از اينها در شما نخواهد هَناييد. در همان هنگامي كه فرمانرواي خودكامه هستيد و بمردم فرمان ميرانيد ، با خرد خودتان دمكراسي را بهتر از آن خواهيد دانست.
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 3
🔸٣ـ سوم هوده آنست كه نيك و بدي در جهان نيست. هر كس هرچه را ميخواهد و بسود اوست نيك ميشمارد و هر چيز را نميخواهد و بسود او نيست بد ميشمارد. براي اين دليل آورده ميگويند : «سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست. مغز نيز مادّه است و هر چيزي از درون و بيرون در آن تواند هَناييد»
ما بيپايي اينها را نيز روشن گردانيديم. اين راست نيست كه هر كس هرچه بسود اوست نيك ميشمارد و هرچه بسود او نيست بد ميشمارد. ترازوي نيك و بد ، سود و زيان هر كس نيست. ترازوي نيك و بد خرد آدميست. بسيار چيزهاست كه بسود ماست و ما آن را بد ميشماريم ، بسيار چيزهاست كه بزيان ماست و ما آنها را نيك ميشناسيم.
صدها مثل توان آورد : فلان گرسنه كه من در كوچه ميبينم بزيان منست كه پولي يا ناني باو دهم. در همان حال من دادن پول يا نان را باو نيك ميدانم و از آن خودداري نميكنم. فلان مرد پولي نزد من داشته و مرده و نوشتهاي در دست نداشته ، بسود منست كه وام خود را نپردازم و آن را بروي خود نياورم. ليكن من آن را بد ميدانم و بسراغ بازماندگان او ميروم و وام خود را ميپردازم. بختِ نصر پادشاه آسوري چند هزار سال پيش بجهودان بدي كرده. مرا از كارهاي او نه زيانست و نه سود و در همان حال آن را بد ميشمارم.
چنانكه گفتم نيكها و بدها چيزهاي پايداريست. آنچه نيكست بهمه نيكست. آنچه بد است بهمه بد است. سود و زيان را در آن هَنايشي نيست.
آري آدمي هنگامي كه از چيزي سود دارد بآن گرايد و هنگامي كه زيان دارد از آن رم خورد. اين چيزيست كه در هر كسي هست. ولي اين گراييدن و اين رميدن ، آن چيز را نيك يا بد نتواند گردانيد. در پشت سر آن گرايش و رمش ، داوري خرد هست و نيكي يا بدي بسته بآن داوريست.
هستند كسان بسياري كه ترازوشان براي شناختن نيك و بد ، سود و زيان خودشانست. ولي آنان كسانيند كه روانهايشان بيمار و خردهاشان بيكاره است كه ما اگر روانهاي آنها را توانا گردانيم از آن حال بيرون خواهند آمد.
اما اينكه ميگويند : «سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست و مغز نيز مادّه است و هر چيزي از درون و بيرون در آن تواند هَناييد» ، ما اين دليل را راست نمييابيم. چيزي را كه ما به نيكي شناخته باور كردهايم ، هيچ چيزي از درون و بيرون در آن نتواند هَناييد و آن باور را ديگر نتواند گردانيد. مثلاً ستمگر بودن بختِ نصر و بدي كارهاي او را كه ما باور كردهايم هيچ چيزي از درون و بيرون در آن نخواهد هَناييد و نتواند هَناييد.
٤ـ فلسفهی مادّي خرد را كه گرانمايهترين داشته آدميست نميشناسد و نيرويي را در آدمي كه داور نيك و بد و سود و زيان باشد باور نميدارد. يكي از زهرناكترين هودههاي آن فلسفه اينست.
بارها نشان داديم كه در جهان نيكها و بدها هست و در آدمي نيرويي براي شناختن آنها گزارده شده و مثلها آورديم. همان گفتهها و مثلها براي نشان دادن بيپايي اينسخنان بس ميباشد و نيازي بگفتگوي ديگر نيست.
در اينجا سخن ديگري هست. در نشست نخست نوشتهی دكتر اراني را برايتان خواندم. در اين باره دليل آورده ميگويد : «فقط با مغز ميتوان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان ميدهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره ) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست».
اين سخن از ديدهی دانشها راستست و ميبايد پذيرفت. ولي از سوي ديگر ما نيز دليلهاي استوار براي گفتههاي خود ميداريم. يك بار ديگر اين مثل را ياد كردهام : چنين انگاريد شما با كسي سخن ميرانيد و او معني دمكراسي يا مشروطه را براي شما روشن ميگرداند و آنگاه از شما ميپرسد : آيا اين بهتر است يا فرمانروايي خودكامانهی پادشاهان؟. آيا شما چه خواهيد گفت؟. بيگمانست كه از روي داوري خرد ، دمكراسي يا مشروطه را بهتر خواهيد دانست. اكنون ببينيم آيا اين انديشهی شما با «محيط مادّي» ديگر تواند بود؟. آيا «نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره» در آن كارگر تواند بود؟. بيگمانست كه نتواند بود. بيگمانست كه باور شما را دربارهی مشروطه هيچ چيز از ميان نتواند برد. اگر شما به آفريقا رويد و درميان گرماي سوزان آنجا زييد يا بقطب شمال برويد و در روي يخها بزندگي پردازيد ، داوري شما همان خواهد بود كه بوده است. اگر شما دچار ستم پادشاه خودكامهاي گرديده بزندان افتيد يا خودتان در كشوري بفرمانروايي خودكامه برسيد ، هيچ يكي از اينها در شما نخواهد هَناييد. در همان هنگامي كه فرمانرواي خودكامه هستيد و بمردم فرمان ميرانيد ، با خرد خودتان دمكراسي را بهتر از آن خواهيد دانست.
Ravan N2.pdf
242.5 KB
📘 در پیرامون روان
🖌 احمد کسروی
🔹نشست دوم در یکجا
🖌 احمد کسروی
🔹نشست دوم در یکجا
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی نهم
🔸شما نیک میدانید که مسیحیان چنین میگویند : آدم چون در بهشت گندم خورده و نافرمانی نموده گناهکار شده فرزندان او نیز گناهکار زایند و اینست خدا فرزند یگانهی خود را فرستاده تا کشته شود و کفّارهی آن گناهان باشد و مردمان باید مسیح را بشناسند و بفرزند خدا بودن او بگروند تا در آنجهان در بهشت باشند. اینست عنوانی که برای دین خود میدارند.
🔸دستگاه بآن بزرگی عنوانش این سخن بیارج و سست است. دیگران نیز هر کدام عنوانی نزدیک بآن یاد میکنند.
اگر بسنجیم دینی که میگویند یک ساختمانی از پندار میباشد. بدینسان که خدایی پنداشته در بالادست جا میدهند و فرودست او پیغمبری را مینشانند و پایینتر از آن امامان یا حواریان است ، و پس از همه امامزادگان یا قدیسان میآیند ، و داشتن دین جز از این نیست که هر کسی اینها را فراگیرد و بدل سپارد و همیشه بآنان پردازد و نگزارد نامهاشان فراموش گردد و جاهایی را ورجاوند (مقدس) شمرده بدیدن آنها رود ، و روزهایی را از سال برگزیده و روزهای ورجاوند شناسد.
اینست رُویهای [1] که آنان بدین دادهاند و این شگفت که کسانی که در قرنهای پسین در ایران و هند بدعوی برانگیختگی برخاستهاند دین را جز چنین ساختمانی ندانستهاند و اینست کوشیدهاند آنان نیز ساختمان نوین دیگری گزارند تا آنجا که در برابر مکه یا بیتالمقدس شهری را برای حج پیروان برگزیدهاند و گورهای خود را زیارتگاه گردانیده و خود پیش از مرگ زیارتنامه نوشتهاند [2] و این خود مایهی رسوایی آنان میباشد.
شگفتتر از آن اینکه اکنون که ما نام دین میبریم و سخنی از آن میرانیم بسیاری چشم میدارند که ما نیز بساختمان آنچنانی پردازیم و گاهی نیز بزبان آمده میگویند : این دین امامانش کدامند؟ زیارتگاههایش کدام خواهد بود؟ برخی نیز شرم میکنند بآن آشکاری ایراد گیرند و خواست خود را بپرده پیچیده چنین میگویند : «من هرچه نگاه میکنم در این گفتههای شما دین نمیبینم».
برای اینکه شناخته شود کشیشان و دیگران دین را به چه معنی میشناسند داستانهای نیکی در دست هست. این را در تاریخ آمریکا خواندهام که چون کلومبوس آنجا را پیدا کرد و اسپانیاییان دسته دسته کوچیدند و در آبخوستها[جزیره] نشیمن گرفتند با بومیان بدرفتاری بیاندازه میکردند و روزی در آبخوست کوبا یکی از بزرگان آنجا را گرفته میخواستند با شکنجه بکشند و چون او را به تیری بستند کشیشی که از اسپانیا باهمشهریان خود برای رواج دادن به دین مسیح بآنجا آمده بود فرصت یافته گام پیش گزاشت و رو بآن دستگیر آورده چنین گفت : «تو اکنون زیر شکنجه خواهی مُرد و بخوشیهای اینجهان بدرود خواهی گفت. باری در این دم بازپسین دین مسیح را بپذیر که در آنجهان در بهشت باشی». مرد آمریکایی بسخن کشیش گوش داد و اندکی اندیشید و چنین گفت : «در بهشت که میگویی آیا از این مردم اسپانیا خواهند بود؟!» کشیش پاسخ داد : «همهی کسانی که نیکند در بهشت خواهند بود».
گفت : «اینان را که من میشناسم از نیکانشان هم باید دوری گزید» این گفت و تن بشکنجه سپرد.
🔸این نمونهی نیکیست که کشیشان ، دین را به چه معنی میدانند و آن را جز این نمیشناسند که کسی نام مسیح را بشنود و فراگیرد و بفرزند خدا بودن او بخَستُود و بپاداش این کار در آنجهان در بهشت باشد.
🔸اگر آن کشیش معنی دین را دانستی بایستی پیش از دیگران همشهریان ستمگر خود را بیدین شمارد و بدیندار گردانیدن آنان کوشد ، و دربارهی آن مرد آمریکایی نیز این بداند که کسی که سالیان دراز با بتپرستی زیسته در بازپسین دم زندگی دیندار نتواند بود و هیچ سودی از دین پذیرفتن او بدست نیاید. بویژه که آن هم تنها با زبان باشد و پذیرنده هیچ معنایی نفهمد.
[1] : رویه (ruye) = صورت ، ظاهر ـ و
[2] : این اشاره به چند کسی تواند بود که یکی از آنها بهاءالله است.(نک. کتاب بهاییگری ص 64 از 105 پراکنش اینترنتی). دیگری غلام احمد قادیانی میباشد که گورش جای حج پیروانش گردیده است. ـ و
تکهی نهم
🔸شما نیک میدانید که مسیحیان چنین میگویند : آدم چون در بهشت گندم خورده و نافرمانی نموده گناهکار شده فرزندان او نیز گناهکار زایند و اینست خدا فرزند یگانهی خود را فرستاده تا کشته شود و کفّارهی آن گناهان باشد و مردمان باید مسیح را بشناسند و بفرزند خدا بودن او بگروند تا در آنجهان در بهشت باشند. اینست عنوانی که برای دین خود میدارند.
🔸دستگاه بآن بزرگی عنوانش این سخن بیارج و سست است. دیگران نیز هر کدام عنوانی نزدیک بآن یاد میکنند.
اگر بسنجیم دینی که میگویند یک ساختمانی از پندار میباشد. بدینسان که خدایی پنداشته در بالادست جا میدهند و فرودست او پیغمبری را مینشانند و پایینتر از آن امامان یا حواریان است ، و پس از همه امامزادگان یا قدیسان میآیند ، و داشتن دین جز از این نیست که هر کسی اینها را فراگیرد و بدل سپارد و همیشه بآنان پردازد و نگزارد نامهاشان فراموش گردد و جاهایی را ورجاوند (مقدس) شمرده بدیدن آنها رود ، و روزهایی را از سال برگزیده و روزهای ورجاوند شناسد.
اینست رُویهای [1] که آنان بدین دادهاند و این شگفت که کسانی که در قرنهای پسین در ایران و هند بدعوی برانگیختگی برخاستهاند دین را جز چنین ساختمانی ندانستهاند و اینست کوشیدهاند آنان نیز ساختمان نوین دیگری گزارند تا آنجا که در برابر مکه یا بیتالمقدس شهری را برای حج پیروان برگزیدهاند و گورهای خود را زیارتگاه گردانیده و خود پیش از مرگ زیارتنامه نوشتهاند [2] و این خود مایهی رسوایی آنان میباشد.
شگفتتر از آن اینکه اکنون که ما نام دین میبریم و سخنی از آن میرانیم بسیاری چشم میدارند که ما نیز بساختمان آنچنانی پردازیم و گاهی نیز بزبان آمده میگویند : این دین امامانش کدامند؟ زیارتگاههایش کدام خواهد بود؟ برخی نیز شرم میکنند بآن آشکاری ایراد گیرند و خواست خود را بپرده پیچیده چنین میگویند : «من هرچه نگاه میکنم در این گفتههای شما دین نمیبینم».
برای اینکه شناخته شود کشیشان و دیگران دین را به چه معنی میشناسند داستانهای نیکی در دست هست. این را در تاریخ آمریکا خواندهام که چون کلومبوس آنجا را پیدا کرد و اسپانیاییان دسته دسته کوچیدند و در آبخوستها[جزیره] نشیمن گرفتند با بومیان بدرفتاری بیاندازه میکردند و روزی در آبخوست کوبا یکی از بزرگان آنجا را گرفته میخواستند با شکنجه بکشند و چون او را به تیری بستند کشیشی که از اسپانیا باهمشهریان خود برای رواج دادن به دین مسیح بآنجا آمده بود فرصت یافته گام پیش گزاشت و رو بآن دستگیر آورده چنین گفت : «تو اکنون زیر شکنجه خواهی مُرد و بخوشیهای اینجهان بدرود خواهی گفت. باری در این دم بازپسین دین مسیح را بپذیر که در آنجهان در بهشت باشی». مرد آمریکایی بسخن کشیش گوش داد و اندکی اندیشید و چنین گفت : «در بهشت که میگویی آیا از این مردم اسپانیا خواهند بود؟!» کشیش پاسخ داد : «همهی کسانی که نیکند در بهشت خواهند بود».
گفت : «اینان را که من میشناسم از نیکانشان هم باید دوری گزید» این گفت و تن بشکنجه سپرد.
🔸این نمونهی نیکیست که کشیشان ، دین را به چه معنی میدانند و آن را جز این نمیشناسند که کسی نام مسیح را بشنود و فراگیرد و بفرزند خدا بودن او بخَستُود و بپاداش این کار در آنجهان در بهشت باشد.
🔸اگر آن کشیش معنی دین را دانستی بایستی پیش از دیگران همشهریان ستمگر خود را بیدین شمارد و بدیندار گردانیدن آنان کوشد ، و دربارهی آن مرد آمریکایی نیز این بداند که کسی که سالیان دراز با بتپرستی زیسته در بازپسین دم زندگی دیندار نتواند بود و هیچ سودی از دین پذیرفتن او بدست نیاید. بویژه که آن هم تنها با زبان باشد و پذیرنده هیچ معنایی نفهمد.
[1] : رویه (ruye) = صورت ، ظاهر ـ و
[2] : این اشاره به چند کسی تواند بود که یکی از آنها بهاءالله است.(نک. کتاب بهاییگری ص 64 از 105 پراکنش اینترنتی). دیگری غلام احمد قادیانی میباشد که گورش جای حج پیروانش گردیده است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 6
🔸 سپس الكساندر روي به آتنيان آورده با آنان از راه نوازش درآمد. با آنكه آتنيان از پيشامد غمانگيز ثبيس تأثر آشكار ساخته و از بس اندوهگين بودند جشن موسترييس1 را رها كردند و بآن كساني كه از ثبيس جان بدر برده بودند هيچگونه مردمي دريغ نداشتند. و اين تغيير حال از الكساندر يا از آن جهت بود كه همچون شير خشم خود را نموده و به آرامي گراييده بود يا از اين جهت كه از آن بيرحمي بياندازه كه بكار برده بود متأثر گرديده بمهرباني ميكوشيد. بهرحال با آتنيان رفتار نيكو نموده نه تنها از گناهان گذشتهی آنان چشم پوشيد بلكه بآنان دستور داد كه كارهاي خود را آراسته داشته هميشه بيدار باشند كه اگر او نتواست كاري از پيش ببرد باري آنان بتوانند پرستاري يونان كنند. اين يقين است او از رفتار بيرحمانهی خود با مردم ثبيس پشيمان شده بود و در زمانهاي ديرتر بارها گفتگو از پشيماني خود بميان میآورده و از اين باره بود كه پس از آن هيچگاه با كسي بآن سختي رفتار نكرد. نيز از كشتن كليتوس2 را كه در مستي از او سر زد همچنين پيروي نكردن ماكيدومنيان را ازو در سفر هند كه بيآن سفر كار خود را ناانجام ميپنداشت ، نتيجهی خشم و كينهی باخوس3 خدا و نگاهدار ثبيس ميدانست. بارها ديده ميشد كه كساني كه از مردم ثبيس زنده مانده و به پيروان او پيوسته بودند هر خواهشي كه ازو ميكردند بيدريغ آن را انجام ميكرد.
باري چندي پس از آن پيشامدها بود كه يونانيان در اسثموس4 گرد آمده همگي رأي دادند كه به الكساندر پيوسته بهمدستي او بجنگ دولت ايران برخيزند و الكساندر را بسرداري خود برگزيدند. هم در اين هنگام كه الكساندر در يونان درنگ داشت از هر سوي وزيران و فيلسوفان مشهور براي ديدن و مباركباد گفتن نزد او ميشتافتند. تنها كسي كه چنين كاري نكرد ديوگينيس5 سنوپي بود كه اينزمان در كورنثيس ميزيست. او هرگز پرواي الكساندر نكرده نه تنها بديدن وي نيامد بلكه چون الكساندر بجايگاه او در يك كشتزار بيرون شهر كرانیوم6 نام فرارسيد ديوگنيس در برابر آفتاب دراز كشيده بود و چون آن انبوهي را نزديك خويش يافت اندكي بلند شده نگاهي مهرآميز به الكساندر انداخت. الكساندر بمهرباني پرداخته پرسيد آيا خواهشي ازو دارد. ديوگينس پاسخ داده گفت : «آري. خواهشمندم از ميانهی من و آفتاب كنار بايستي.» الكساندر از آن بيپروايي مرد گوشهگير و از بلندي همت او چندان در شگفت شده متأثر گرديد كه چون از نزد او بازگشت بهمراهان خويش كه آن بيپروايي فيلسوف را نپسنديده برو ميخنديدند چنين گفت : «من اگر الكساندر نبودم ميكوشيدم كه ديوگنيس بشوم.» از آنجا الكساندر روانهی دلفي7 گرديده كه از اپولو8 دربارهی جنگي كه عزم آن داشت شور بخواهد. قضا را روزي بآنجا رسيد كه شور در آن روز نبايستي خواست و ناروا بود كه در چنان روزي پاسخي بكسي داده شود. ولي الكساندر كسان خود را فرستاده زن كاهن را خواست كه بيايد بكار خود بپردازد. و چون آن زن نپذيرفته پاسخ داد كه چنين كاري امروز نارواست. الكساندر خويشتن بسراغ او رفت كه او را با زور كشيده به پرستشگاه بياورد. زن كاهن از اين پافشاري او درمانده بزبان لابه و خوشامدگويي چنين گفت : «پسر من! كسي با تو برنميآيد.» الكساندر اين سخن شنيده داد زد : «من پاسخي را كه ميخواستم گرفتم و ديگر نيازي به شور با خدا ندارم.»
1ـ Mysteries
2ـ Clitus داستان او سپس خواهد آمد.
3ـ Bacchus خدايي از خدايان يونان كه او را پسر زئوس و خداي مي ميدانستند.
4ـ Isthmus
5ـ Diogenes از مردم Sinope كه شهري در آسياي كوچك بوده و نام آن در جاي ديگري خواهد آمد.
6ـ Cranium
7ـ Delphi يكي از شهرهاي معروف يونان است.
8ـ Appolo يكي از خدايان يونان و روم است كه از آن شور ميخواستند.
8) الکساندر ـ تکهی 6
🔸 سپس الكساندر روي به آتنيان آورده با آنان از راه نوازش درآمد. با آنكه آتنيان از پيشامد غمانگيز ثبيس تأثر آشكار ساخته و از بس اندوهگين بودند جشن موسترييس1 را رها كردند و بآن كساني كه از ثبيس جان بدر برده بودند هيچگونه مردمي دريغ نداشتند. و اين تغيير حال از الكساندر يا از آن جهت بود كه همچون شير خشم خود را نموده و به آرامي گراييده بود يا از اين جهت كه از آن بيرحمي بياندازه كه بكار برده بود متأثر گرديده بمهرباني ميكوشيد. بهرحال با آتنيان رفتار نيكو نموده نه تنها از گناهان گذشتهی آنان چشم پوشيد بلكه بآنان دستور داد كه كارهاي خود را آراسته داشته هميشه بيدار باشند كه اگر او نتواست كاري از پيش ببرد باري آنان بتوانند پرستاري يونان كنند. اين يقين است او از رفتار بيرحمانهی خود با مردم ثبيس پشيمان شده بود و در زمانهاي ديرتر بارها گفتگو از پشيماني خود بميان میآورده و از اين باره بود كه پس از آن هيچگاه با كسي بآن سختي رفتار نكرد. نيز از كشتن كليتوس2 را كه در مستي از او سر زد همچنين پيروي نكردن ماكيدومنيان را ازو در سفر هند كه بيآن سفر كار خود را ناانجام ميپنداشت ، نتيجهی خشم و كينهی باخوس3 خدا و نگاهدار ثبيس ميدانست. بارها ديده ميشد كه كساني كه از مردم ثبيس زنده مانده و به پيروان او پيوسته بودند هر خواهشي كه ازو ميكردند بيدريغ آن را انجام ميكرد.
باري چندي پس از آن پيشامدها بود كه يونانيان در اسثموس4 گرد آمده همگي رأي دادند كه به الكساندر پيوسته بهمدستي او بجنگ دولت ايران برخيزند و الكساندر را بسرداري خود برگزيدند. هم در اين هنگام كه الكساندر در يونان درنگ داشت از هر سوي وزيران و فيلسوفان مشهور براي ديدن و مباركباد گفتن نزد او ميشتافتند. تنها كسي كه چنين كاري نكرد ديوگينيس5 سنوپي بود كه اينزمان در كورنثيس ميزيست. او هرگز پرواي الكساندر نكرده نه تنها بديدن وي نيامد بلكه چون الكساندر بجايگاه او در يك كشتزار بيرون شهر كرانیوم6 نام فرارسيد ديوگنيس در برابر آفتاب دراز كشيده بود و چون آن انبوهي را نزديك خويش يافت اندكي بلند شده نگاهي مهرآميز به الكساندر انداخت. الكساندر بمهرباني پرداخته پرسيد آيا خواهشي ازو دارد. ديوگينس پاسخ داده گفت : «آري. خواهشمندم از ميانهی من و آفتاب كنار بايستي.» الكساندر از آن بيپروايي مرد گوشهگير و از بلندي همت او چندان در شگفت شده متأثر گرديد كه چون از نزد او بازگشت بهمراهان خويش كه آن بيپروايي فيلسوف را نپسنديده برو ميخنديدند چنين گفت : «من اگر الكساندر نبودم ميكوشيدم كه ديوگنيس بشوم.» از آنجا الكساندر روانهی دلفي7 گرديده كه از اپولو8 دربارهی جنگي كه عزم آن داشت شور بخواهد. قضا را روزي بآنجا رسيد كه شور در آن روز نبايستي خواست و ناروا بود كه در چنان روزي پاسخي بكسي داده شود. ولي الكساندر كسان خود را فرستاده زن كاهن را خواست كه بيايد بكار خود بپردازد. و چون آن زن نپذيرفته پاسخ داد كه چنين كاري امروز نارواست. الكساندر خويشتن بسراغ او رفت كه او را با زور كشيده به پرستشگاه بياورد. زن كاهن از اين پافشاري او درمانده بزبان لابه و خوشامدگويي چنين گفت : «پسر من! كسي با تو برنميآيد.» الكساندر اين سخن شنيده داد زد : «من پاسخي را كه ميخواستم گرفتم و ديگر نيازي به شور با خدا ندارم.»
1ـ Mysteries
2ـ Clitus داستان او سپس خواهد آمد.
3ـ Bacchus خدايي از خدايان يونان كه او را پسر زئوس و خداي مي ميدانستند.
4ـ Isthmus
5ـ Diogenes از مردم Sinope كه شهري در آسياي كوچك بوده و نام آن در جاي ديگري خواهد آمد.
6ـ Cranium
7ـ Delphi يكي از شهرهاي معروف يونان است.
8ـ Appolo يكي از خدايان يونان و روم است كه از آن شور ميخواستند.
در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 4
پس اينها چيست؟. گره را چگونه باز توان كرد؟. آن گفتهی دكتر اراني و اين گفته ، هر دو راست و استوار است. در حالي كه با هم ناسازگار ميباشد. پس چه بايد گفت؟.
ما از اينها چنين نتيجه ميگيريم : خرد نيرويي جز از مغز مادّيست. گفتهی دكتر دربارهی مغز مادّي همه راستست ولي خرد جز از مغز مادّيست. چنانكه گفتهايم : خرد از بستگان روانست. ما دربارهی روان نيز ميگوييم جز از دستگاه مادّيست.
در اين باره بيش از اين سخن نتوان راند. من نيز بيش از اين نميرانم. هرچه هست هستي خرد چيزي بسيار روشنست و يكي از لغزشهاي بزرگ مادّيگري نشناختن اين نيروي آدمي ميباشد.
دربارهی خرد سخني نيز با روزنامهی پند داشتهايم. چنانكه ميدانيد يكي از نويسندگان اين روزنامه تكهاي دربارهی دكتر اراني و من نوشته كه چندي پيش من در آن باره گفتگو كردم و پاسخهايي دادم. ولي چون برخي جملههاي آن دربارهی خرد است ، در اينجا دوباره از آنها بسخن ميپردازم :
نويسنده دربارهی من ميگويد : «براه خطا ميرود. ميخواهد نفس انسان را از تحت سلطهی احساسات يكباره درآورد و عنان اختيار جامعه را بدست عقل مطلق بسپارد. غافل از اينكه تحقيقات علمي روانشناسي جديد حد فاصل بين عقل و احساسات را از ميان برداشته و مسلم ساخته كه آنچه امروز نژاد بشر احتياج دارد تكميل عقل نيست ، تهذيب عواطف و استيلاي غرائز است».
گفتگوي ما بيش از همه دربارهی اين جمله است : «روانشناسي جديد حد فاصل بين عقل و احساسات را از ميان برداشته است».
ما ميگوييم : شما كدام خرد را ميگوييد؟ !. اگر آن خرد را ميگوييد كه ما نام ميبريم و داور نيك و بدش ميشماريم ، روانشناسي آن را نشناخته است. اگر چيز ديگري را ميگوييد ما را با آن كاري نيست.
ببينيد چگونه فريب دانشها را ميخورند. چگونه از دانشها بگمراهي ميافتند. بجاي اينكه پي به كمي=نقص دانش برند و بازگردند و آن را درست گردانند ، گفتههاي دانشمندان را به رخ ما ميكشند.
اينكه ميگويد : «آنچه امروز نژاد بشر احتياج دارد تكميل عقل نيست تهذيب عواطف و استيلاي غرائز است» همچنان جاي ايراد است. از خود اين جمله پاسخ بگويندهاش توان درآورد. واژهی «تهذيب» كه بكار ميبرد پاسخ او را تواند داد. «تهذيب» واژهی عربي و معني آن «پاكيزه گردانيدن» است. پس پيداست كه در آدمي «عواطف» ناپاكيزه نيز هست كه بايد آنها را نيز پاكيزه گردانيد. اينست ما ميپرسيم : «آنچه عواطف ناپاكيزه را از عواطف پاكيزه جدا گرداند چيست؟!. كدام نيروست كه اين كار را تواند كرد؟!. آيا جز خرد كه ما ميگوييم و شما نميپذيريد ، نيروي ديگري براي شناختن چيزهاي پاكيزه و ناپاكيزه در آدمي هست؟!.».
جاي شگفتست كه اين جوانان در زندگاني بيروني خود ، از بامداد تا شام ، پياپي نام خرد را ميبرند و كارهاي نيك يا بد مردم را بداوري خرد ميسپارند. به يكي كه بد كرده خرده ميگيرند و به يكي كه نيكوكار است خشنودي نشان ميدهند. ولي چون بدانشها ميرسند ، دريافتهاي خدادادي خود را فراموش كرده بگفتههاي نارساي برخي دانشمندان ارج ميگزارند و خود را پابند آنها ميگردانند. چون دانشها خرد را نشناخته ، اينها نيز آن را بكنار ميگزارند.
همين گفتگو زمينهی نيكيست كه خرد شناخته گردد. من نميدانم خواست اين نويسنده از «عواطف» چيست. نميدانم در روانشناسي چه چيزهايي را از حالهاي مغزي آدمي شناختهاند و چه چيزهايي را نشناختهاند. آنچه ما ميدانيم درآدمي چند رشته حالهاست و اينك با زبان سادهی همهفهم آنها را بازمينماييم :
الف ـ هوسها يا چيزهايي كه آدمي آنها را خودبخود ميخواهد. مثلاً ميخواهد موسيقي شنود. ميخواهد در باغي بگردد. ميخواهد گلي را ببويد.
ب ـ سَهِشها (احساسات) يا چيزهايي كه بشُوَند پيشامدي يا رخدادي در درون او پديد ميآيد. مثلاً از كسي دشنام ميشنود خشمناك ميشود ، مژده باو ميرسد شادمان ميگردد. كسي را در گرفتاري و بدبختي ميبيند و اندوه ميخورد.
پ ـ مهرها. مثلاً بفرزند خود مهر ميورزد ، به زن خود مهر ميورزد ، بدوست خود مهر ميورزد.
ت ـ غريزهها يا چيزهايي كه بيهيچ اختياري ميكند. مثلاً از بانگي ترسيده بياختيار ميگريزد. سوزن آمپول به تنش نزديك ميشود بياختيار واميزند.
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 4
پس اينها چيست؟. گره را چگونه باز توان كرد؟. آن گفتهی دكتر اراني و اين گفته ، هر دو راست و استوار است. در حالي كه با هم ناسازگار ميباشد. پس چه بايد گفت؟.
ما از اينها چنين نتيجه ميگيريم : خرد نيرويي جز از مغز مادّيست. گفتهی دكتر دربارهی مغز مادّي همه راستست ولي خرد جز از مغز مادّيست. چنانكه گفتهايم : خرد از بستگان روانست. ما دربارهی روان نيز ميگوييم جز از دستگاه مادّيست.
در اين باره بيش از اين سخن نتوان راند. من نيز بيش از اين نميرانم. هرچه هست هستي خرد چيزي بسيار روشنست و يكي از لغزشهاي بزرگ مادّيگري نشناختن اين نيروي آدمي ميباشد.
دربارهی خرد سخني نيز با روزنامهی پند داشتهايم. چنانكه ميدانيد يكي از نويسندگان اين روزنامه تكهاي دربارهی دكتر اراني و من نوشته كه چندي پيش من در آن باره گفتگو كردم و پاسخهايي دادم. ولي چون برخي جملههاي آن دربارهی خرد است ، در اينجا دوباره از آنها بسخن ميپردازم :
نويسنده دربارهی من ميگويد : «براه خطا ميرود. ميخواهد نفس انسان را از تحت سلطهی احساسات يكباره درآورد و عنان اختيار جامعه را بدست عقل مطلق بسپارد. غافل از اينكه تحقيقات علمي روانشناسي جديد حد فاصل بين عقل و احساسات را از ميان برداشته و مسلم ساخته كه آنچه امروز نژاد بشر احتياج دارد تكميل عقل نيست ، تهذيب عواطف و استيلاي غرائز است».
گفتگوي ما بيش از همه دربارهی اين جمله است : «روانشناسي جديد حد فاصل بين عقل و احساسات را از ميان برداشته است».
ما ميگوييم : شما كدام خرد را ميگوييد؟ !. اگر آن خرد را ميگوييد كه ما نام ميبريم و داور نيك و بدش ميشماريم ، روانشناسي آن را نشناخته است. اگر چيز ديگري را ميگوييد ما را با آن كاري نيست.
ببينيد چگونه فريب دانشها را ميخورند. چگونه از دانشها بگمراهي ميافتند. بجاي اينكه پي به كمي=نقص دانش برند و بازگردند و آن را درست گردانند ، گفتههاي دانشمندان را به رخ ما ميكشند.
اينكه ميگويد : «آنچه امروز نژاد بشر احتياج دارد تكميل عقل نيست تهذيب عواطف و استيلاي غرائز است» همچنان جاي ايراد است. از خود اين جمله پاسخ بگويندهاش توان درآورد. واژهی «تهذيب» كه بكار ميبرد پاسخ او را تواند داد. «تهذيب» واژهی عربي و معني آن «پاكيزه گردانيدن» است. پس پيداست كه در آدمي «عواطف» ناپاكيزه نيز هست كه بايد آنها را نيز پاكيزه گردانيد. اينست ما ميپرسيم : «آنچه عواطف ناپاكيزه را از عواطف پاكيزه جدا گرداند چيست؟!. كدام نيروست كه اين كار را تواند كرد؟!. آيا جز خرد كه ما ميگوييم و شما نميپذيريد ، نيروي ديگري براي شناختن چيزهاي پاكيزه و ناپاكيزه در آدمي هست؟!.».
جاي شگفتست كه اين جوانان در زندگاني بيروني خود ، از بامداد تا شام ، پياپي نام خرد را ميبرند و كارهاي نيك يا بد مردم را بداوري خرد ميسپارند. به يكي كه بد كرده خرده ميگيرند و به يكي كه نيكوكار است خشنودي نشان ميدهند. ولي چون بدانشها ميرسند ، دريافتهاي خدادادي خود را فراموش كرده بگفتههاي نارساي برخي دانشمندان ارج ميگزارند و خود را پابند آنها ميگردانند. چون دانشها خرد را نشناخته ، اينها نيز آن را بكنار ميگزارند.
همين گفتگو زمينهی نيكيست كه خرد شناخته گردد. من نميدانم خواست اين نويسنده از «عواطف» چيست. نميدانم در روانشناسي چه چيزهايي را از حالهاي مغزي آدمي شناختهاند و چه چيزهايي را نشناختهاند. آنچه ما ميدانيم درآدمي چند رشته حالهاست و اينك با زبان سادهی همهفهم آنها را بازمينماييم :
الف ـ هوسها يا چيزهايي كه آدمي آنها را خودبخود ميخواهد. مثلاً ميخواهد موسيقي شنود. ميخواهد در باغي بگردد. ميخواهد گلي را ببويد.
ب ـ سَهِشها (احساسات) يا چيزهايي كه بشُوَند پيشامدي يا رخدادي در درون او پديد ميآيد. مثلاً از كسي دشنام ميشنود خشمناك ميشود ، مژده باو ميرسد شادمان ميگردد. كسي را در گرفتاري و بدبختي ميبيند و اندوه ميخورد.
پ ـ مهرها. مثلاً بفرزند خود مهر ميورزد ، به زن خود مهر ميورزد ، بدوست خود مهر ميورزد.
ت ـ غريزهها يا چيزهايي كه بيهيچ اختياري ميكند. مثلاً از بانگي ترسيده بياختيار ميگريزد. سوزن آمپول به تنش نزديك ميشود بياختيار واميزند.
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی دهم
🔸مانند همین داستان از مسلمانان در دستست. اینان همینکه کسی مُرد و به زیر خاکش سپردند یکی بالا سرش ایستد و با زبان عربی دین باو آموخته چنین گوید :
«اگر دو فرشته آمدند و پرسیدند پروردگارت کیست نترس و باک مدار و بگو پروردگارم خداست ...» یک دور دین را باو یاد دهد ، و
🔸چه دلیل بهتر از این که آنان دین را جز یاد گرفتن نامهایی و بر زبان راندن آنها نمیشناسند. وگرنه یک کس اگر در زندگیش دین داشته چه نیاز است که بدانسان یادش دهند؟!. و اگر نداشته چه سودی از یاد گرفتن آنها پس از مرگ در دست باشد؟!.
اکنون اگر اینها را بگویید پیشوایانشان بگردن نگیرند و به بهانههایی برخیزند. ولی با این دلیلهای روشن چه جای بهانه آوردنست.
🔸خواستم از این گفتهها آنست که اینان از معنایی که ما به دین میدهیم ناآگاهند. این معنی هرگز بگوش آنان برنخورده. از آنسوی داستان پیشرفت جهان و اینکه هر زمان زندگی برنگ دیگر میافتد و هر زمان گرفتاریها و گمراهیهای دیگری پیش میآید ، و اینست دین هم که برای جلوگیری از گمراهیها و باز داشتن راهی برای رستگاریست باید در پیشرفت همگام جهان باشد ، هیچگاه باندیشهشان نرسیده.
اینست با چشم بسته و دل تاریک بکارهایی برمیخیزند که صد دشواری پدید میآورد و شما و هزاران دیگران را بایراد گرفتن و بد گفتن برمیانگیزند و چون پاسخی نیز بایرادها نمیتوانند اینست از در پرخاش میآیند و ایراد گیرنده را بیدین خوانده با آتش دوزخ بیم میدهند.
شما میگویید : ما با هواداریها که از دین مینماییم بآنان یاری میکنیم و بر دلیریشان میافزاییم ولی راستی آنست که
🔸با بازنمودن معنی راست دین ریشهی آنان را برمیاندازیم و زود خواهد رسید آن روزی که مردم از همهی آنان رو گردانند و بیکبار بازگردند.
ایراد دیگر شما اینست که داستان جدا شدن زمین از آفتاب و پیدایش آدمی و جانوران و درختان در آن و دیگر داستانها که دانشها آنها را برای ما روشن گردانیده چرا در توریت و دیگر کتابهای دینی یادی از اینها نیست. ما جایی برای این ایراد بازنگزاردهایم. زیرا گفتهایم دانش راهش جدا و دین راهش جداست. دانش باید با دست دانشمندان پیش رود و این نه شگفتست که خدا نخواسته همه چیز را بیک دسته دهد و هر یک رشته از پیشرفت جهان را بدست کسان دیگری سپرده. اینها با باورهای عامیان نسازد. زیرا چنانکه گفتیم آنان یک برانگیخته یا پیغمبر را با خدا همنشین و با او همباز[=شریک] میشمارند و او را دارای همهی دانشها میپندارند.
ولی اگر نیک اندیشید خواهید دید آنان خدا و دستگاه او را بسیار کوچک میدانند و اینست آن را بسر این و آن میچرخانند. اینها باورهای بسیار بیهوده است و ما نیک میدانیم که هر برانگیختهای تنها در کار خود که شناختن معنی جهان و زندگانی و رسانیدن جهانیان براه رستگاریست دارای نیروی خدایی باشد و در دیگر دانشها جز پایهی همزمانان خود را ندارد. دوباره میگویم : این نه شگفتست که خدا نخواسته همهی پیشرفتها با دست یک دسته باشد.
🔸[پنجم] در پایان ایرادهای خود گفتید : امروز دین بمن چه تواند یاد داد؟! این پرسش از آنجا است که شما از یکسو بدانشها ارجی بیرون از اندازه مینهید و چنان میدانید همه چیز از آنها برآید ، و از یکسو دین را جز از آنچه کشیشان مینمایند نمیدانید ، و آن را بسیار خوار میدارید. من میگویم :
🔸دین بشما معنی آدمیگری و آیین زندگی تواند یاد داد و اینها چیزی است که دانشها از آن ناآگاهست.
دانشها بجهان هیاهوی «نبرد» انداخته و برداشت همگی این است که زندگی جز نبرد زندگان باهمدیگر نیست و جهان جز نبردگاهی نمیباشد و بدینسان آدمیان را که توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند بجان همدیگر میاندازد.
🔸از روزی که این هیاهو بمیان افتاده سختی زندگی چند برابر گردیده. در این کشورِ ما در سی و اند سال این هیاهو آتش افروخته و هزاران کسان را از مردمی بیبهره گردانیده و بیآنکه نیازی باشد به نادرستی و پستی برانگیخته است. پیمان شش سالست پراکنده میشود و کمتر شمارهای از آن خواهید یافت که با این اژدهاـگرفتاری روبرو نشده و جنگی با آن نکرده.
تکهی دهم
🔸مانند همین داستان از مسلمانان در دستست. اینان همینکه کسی مُرد و به زیر خاکش سپردند یکی بالا سرش ایستد و با زبان عربی دین باو آموخته چنین گوید :
«اگر دو فرشته آمدند و پرسیدند پروردگارت کیست نترس و باک مدار و بگو پروردگارم خداست ...» یک دور دین را باو یاد دهد ، و
🔸چه دلیل بهتر از این که آنان دین را جز یاد گرفتن نامهایی و بر زبان راندن آنها نمیشناسند. وگرنه یک کس اگر در زندگیش دین داشته چه نیاز است که بدانسان یادش دهند؟!. و اگر نداشته چه سودی از یاد گرفتن آنها پس از مرگ در دست باشد؟!.
اکنون اگر اینها را بگویید پیشوایانشان بگردن نگیرند و به بهانههایی برخیزند. ولی با این دلیلهای روشن چه جای بهانه آوردنست.
🔸خواستم از این گفتهها آنست که اینان از معنایی که ما به دین میدهیم ناآگاهند. این معنی هرگز بگوش آنان برنخورده. از آنسوی داستان پیشرفت جهان و اینکه هر زمان زندگی برنگ دیگر میافتد و هر زمان گرفتاریها و گمراهیهای دیگری پیش میآید ، و اینست دین هم که برای جلوگیری از گمراهیها و باز داشتن راهی برای رستگاریست باید در پیشرفت همگام جهان باشد ، هیچگاه باندیشهشان نرسیده.
اینست با چشم بسته و دل تاریک بکارهایی برمیخیزند که صد دشواری پدید میآورد و شما و هزاران دیگران را بایراد گرفتن و بد گفتن برمیانگیزند و چون پاسخی نیز بایرادها نمیتوانند اینست از در پرخاش میآیند و ایراد گیرنده را بیدین خوانده با آتش دوزخ بیم میدهند.
شما میگویید : ما با هواداریها که از دین مینماییم بآنان یاری میکنیم و بر دلیریشان میافزاییم ولی راستی آنست که
🔸با بازنمودن معنی راست دین ریشهی آنان را برمیاندازیم و زود خواهد رسید آن روزی که مردم از همهی آنان رو گردانند و بیکبار بازگردند.
ایراد دیگر شما اینست که داستان جدا شدن زمین از آفتاب و پیدایش آدمی و جانوران و درختان در آن و دیگر داستانها که دانشها آنها را برای ما روشن گردانیده چرا در توریت و دیگر کتابهای دینی یادی از اینها نیست. ما جایی برای این ایراد بازنگزاردهایم. زیرا گفتهایم دانش راهش جدا و دین راهش جداست. دانش باید با دست دانشمندان پیش رود و این نه شگفتست که خدا نخواسته همه چیز را بیک دسته دهد و هر یک رشته از پیشرفت جهان را بدست کسان دیگری سپرده. اینها با باورهای عامیان نسازد. زیرا چنانکه گفتیم آنان یک برانگیخته یا پیغمبر را با خدا همنشین و با او همباز[=شریک] میشمارند و او را دارای همهی دانشها میپندارند.
ولی اگر نیک اندیشید خواهید دید آنان خدا و دستگاه او را بسیار کوچک میدانند و اینست آن را بسر این و آن میچرخانند. اینها باورهای بسیار بیهوده است و ما نیک میدانیم که هر برانگیختهای تنها در کار خود که شناختن معنی جهان و زندگانی و رسانیدن جهانیان براه رستگاریست دارای نیروی خدایی باشد و در دیگر دانشها جز پایهی همزمانان خود را ندارد. دوباره میگویم : این نه شگفتست که خدا نخواسته همهی پیشرفتها با دست یک دسته باشد.
🔸[پنجم] در پایان ایرادهای خود گفتید : امروز دین بمن چه تواند یاد داد؟! این پرسش از آنجا است که شما از یکسو بدانشها ارجی بیرون از اندازه مینهید و چنان میدانید همه چیز از آنها برآید ، و از یکسو دین را جز از آنچه کشیشان مینمایند نمیدانید ، و آن را بسیار خوار میدارید. من میگویم :
🔸دین بشما معنی آدمیگری و آیین زندگی تواند یاد داد و اینها چیزی است که دانشها از آن ناآگاهست.
دانشها بجهان هیاهوی «نبرد» انداخته و برداشت همگی این است که زندگی جز نبرد زندگان باهمدیگر نیست و جهان جز نبردگاهی نمیباشد و بدینسان آدمیان را که توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند بجان همدیگر میاندازد.
🔸از روزی که این هیاهو بمیان افتاده سختی زندگی چند برابر گردیده. در این کشورِ ما در سی و اند سال این هیاهو آتش افروخته و هزاران کسان را از مردمی بیبهره گردانیده و بیآنکه نیازی باشد به نادرستی و پستی برانگیخته است. پیمان شش سالست پراکنده میشود و کمتر شمارهای از آن خواهید یافت که با این اژدهاـگرفتاری روبرو نشده و جنگی با آن نکرده.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 7
🔸 دربارهی شمارش سپاه او آنكه كمتر از همه گفته سيهزار پياده و چهارهزار سواره گفته و آنكه بيشتر از همه نوشته چهل و سه هزار پياده و سههزار سواره نوشته. اونيسكريتوس ميگويد : براي ماهانهی سپاه بيش از هفتاد تالنت همراه نداشت. اگر گفتهی دوريس1 را باور كنيم غله و ديگر ذخيرهی او نيز تنها براي سي روز بوده. اونيسكريتوس ميگويد كه دويست تالنت هم مقروض بوده. اگرچه اين آمادگي در برابر آن كار بزرگي كه الكساندر آغاز كرده بود بسيار كوچك مينمود ولي او سپاه خود را به كشتي ننشاند مگر پس از آنكه بهواداران خود به هر كدام چيزهايي بخشيده آنان را براي شتافتن از دنبال خود آماده ساخت. به برخي از ايشان كشتزارها بخشيده به پارهاي ديهها داده بديگران دهكده بخشيد يا برداشت يكي از بندرها را واگزاشت. چندانكه دارايي پادشاهيش هرچه بود همه را ميانهی اين هواداران بخش كرده چيز ارجداري بازنگزاشت. پرديكاس2 در برابر اين بخششهاي او تاب نياورده پرسيد : «آيا براي خودت چه نگاه ميداريد؟» پاسخ داد : «اميدهايم را.» پرديكاس گفت : «سپاهيان تو همگي در اين مالها شركت دارند.» و بدينسان از پذيرفتن زمينهايي كه نامزد او كرده بود سر باز زد. همچنين برخي ديگر از دوستانش پيروي از پرديكاس كرده چيزي نپذيرفتند. ولي آنانكه پذيرفتند يا خودشان خواستار گرديدند به هر كدام چيزهايي بدلخواه بخشيده آنچه از پدرش مانده بود همه را در اين راه صرف كرد.
اكنون با اين عزم استوار و با چنين دلي روشن بود كه الكساندر از هلسپونت3 گذشت. در تروي4 قرباني براي منيروا نموده بياد قهرماناني كه در آنجا زير خاك رفته بودند جشن بر پا كرد و بادهها بزمين ريخت. بويژه بياد آخيل5 كه سنگ گور او را با روغن ماليده و به رسم كهني كه داشتند همراه دوستان خود پا برهنه بر روي گور او اينسو و آنسو دويدند و بر روي آن گور بساكهاي گل گزاردند. نيز الكساندر نام او را بر زبان رانده از اينكه او را در زندگي دوست پايداري بود و چون مرد شاعري بآن شهرت6 كارهاي او را شهرهی جهان ساخت ياد نيكي ازو كرد. هنگامي كه الكساندر بديگر شگفتيهاي تروي و به چيزهاي بازمانده از زمانهاي باستان تماشا ميكرد باو گفتند كه به تماشاي چنگ پاريس7 هم برود و او پاسخ داد بچنين تماشايي نخواهم رفت و آن را درخور تماشا نميدانم. من از ديدن چنگ آخيل شادمان خواهم بود كه هميشه با آن ياد دليريهاي قهرمانان را ميكرد.
1ـ Duris يكي از مؤلفاني كه تاريخ الكساندر را نوشته.
2ـ Perdicas
3ـ Heliespont معني كلمه «پل يوناني» است و نام باستان تنگهی داردانل ميباشد.
4ـ Troy شهريست در آسياي كوچك كه چون هومروس نام آن را برده معروف شده.
5ـ Achil يكي از قهرمانان معروف اليادهی هومروس ميباشد.
6ـ مقصود هومروس شاعر معروف يونان است كه الياده را نظم كرده.
7ـ Paris يكي از نامهايي است كه در مثولوجي يونان آمده ـ نام دختريست ـ در اين بخش در ترجمه برخي جملهها را انداختهايم.
8) الکساندر ـ تکهی 7
🔸 دربارهی شمارش سپاه او آنكه كمتر از همه گفته سيهزار پياده و چهارهزار سواره گفته و آنكه بيشتر از همه نوشته چهل و سه هزار پياده و سههزار سواره نوشته. اونيسكريتوس ميگويد : براي ماهانهی سپاه بيش از هفتاد تالنت همراه نداشت. اگر گفتهی دوريس1 را باور كنيم غله و ديگر ذخيرهی او نيز تنها براي سي روز بوده. اونيسكريتوس ميگويد كه دويست تالنت هم مقروض بوده. اگرچه اين آمادگي در برابر آن كار بزرگي كه الكساندر آغاز كرده بود بسيار كوچك مينمود ولي او سپاه خود را به كشتي ننشاند مگر پس از آنكه بهواداران خود به هر كدام چيزهايي بخشيده آنان را براي شتافتن از دنبال خود آماده ساخت. به برخي از ايشان كشتزارها بخشيده به پارهاي ديهها داده بديگران دهكده بخشيد يا برداشت يكي از بندرها را واگزاشت. چندانكه دارايي پادشاهيش هرچه بود همه را ميانهی اين هواداران بخش كرده چيز ارجداري بازنگزاشت. پرديكاس2 در برابر اين بخششهاي او تاب نياورده پرسيد : «آيا براي خودت چه نگاه ميداريد؟» پاسخ داد : «اميدهايم را.» پرديكاس گفت : «سپاهيان تو همگي در اين مالها شركت دارند.» و بدينسان از پذيرفتن زمينهايي كه نامزد او كرده بود سر باز زد. همچنين برخي ديگر از دوستانش پيروي از پرديكاس كرده چيزي نپذيرفتند. ولي آنانكه پذيرفتند يا خودشان خواستار گرديدند به هر كدام چيزهايي بدلخواه بخشيده آنچه از پدرش مانده بود همه را در اين راه صرف كرد.
اكنون با اين عزم استوار و با چنين دلي روشن بود كه الكساندر از هلسپونت3 گذشت. در تروي4 قرباني براي منيروا نموده بياد قهرماناني كه در آنجا زير خاك رفته بودند جشن بر پا كرد و بادهها بزمين ريخت. بويژه بياد آخيل5 كه سنگ گور او را با روغن ماليده و به رسم كهني كه داشتند همراه دوستان خود پا برهنه بر روي گور او اينسو و آنسو دويدند و بر روي آن گور بساكهاي گل گزاردند. نيز الكساندر نام او را بر زبان رانده از اينكه او را در زندگي دوست پايداري بود و چون مرد شاعري بآن شهرت6 كارهاي او را شهرهی جهان ساخت ياد نيكي ازو كرد. هنگامي كه الكساندر بديگر شگفتيهاي تروي و به چيزهاي بازمانده از زمانهاي باستان تماشا ميكرد باو گفتند كه به تماشاي چنگ پاريس7 هم برود و او پاسخ داد بچنين تماشايي نخواهم رفت و آن را درخور تماشا نميدانم. من از ديدن چنگ آخيل شادمان خواهم بود كه هميشه با آن ياد دليريهاي قهرمانان را ميكرد.
1ـ Duris يكي از مؤلفاني كه تاريخ الكساندر را نوشته.
2ـ Perdicas
3ـ Heliespont معني كلمه «پل يوناني» است و نام باستان تنگهی داردانل ميباشد.
4ـ Troy شهريست در آسياي كوچك كه چون هومروس نام آن را برده معروف شده.
5ـ Achil يكي از قهرمانان معروف اليادهی هومروس ميباشد.
6ـ مقصود هومروس شاعر معروف يونان است كه الياده را نظم كرده.
7ـ Paris يكي از نامهايي است كه در مثولوجي يونان آمده ـ نام دختريست ـ در اين بخش در ترجمه برخي جملهها را انداختهايم.
✴️ گفت و شنید (1)
تکهی یازدهم (بخش پایانی)
🔸[پنجم] در پایان ایرادهای خود گفتید : امروز دین بمن چه تواند یاد داد؟! این پرسش از آنجا است که
شما از یکسو بدانشها ارجی بیرون از اندازه مینهید و چنان میدانید همه چیز از آنها برآید ، و از یکسو دین را جز از آنچه کشیشان مینمایند نمیدانید ، و آن را بسیار خوار میدارید.
من میگویم :
🔸دین بشما معنی آدمیگری و آیین زندگی تواند یاد داد و اینها چیزی است که دانشها از آن ناآگاهست.
🔸دانشها بجهان هیاهوی «نبرد» انداخته و برداشت همگی این است که زندگی جز نبرد زندگان باهمدیگر نیست و جهان جز نبردگاهی نمیباشد و بدینسان آدمیان را که توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند بجان همدیگر میاندازد.
از روزی که این هیاهو بمیان افتاده سختی زندگی چند برابر گردیده. در این کشورِ ما در سی و اند سال این هیاهو آتش افروخته و هزاران کسان را از مردمی [1] بیبهره گردانیده و بیآنکه نیازی باشد به نادرستی و پستی برانگیخته است. پیمان شش سالست پراکنده میشود و کمتر شمارهای از آن خواهید یافت که با این اژدهاـگرفتاری روبرو نشده و جنگی با آن نکرده.
🔸گفتم : آدمیان توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند.
خواهید پنداشت یک سخن ناسنجیدهایست بر زبان میرانیم ، و یا اندیشهی شاعرانهایست که با آن دلهای مردم را خوش میگردانیم.
خواهید گفت : یک پایهی بزرگی از پایههای دانش را نمیپذیریم ولی نه چنانست.
🔸شما گفتههای مرا بسیار استوارتر از این دانید. ما در گفتارها و کوششهای خود آن راه را میرویم که دانشها رفتهاند و به چیزی تا دلیل روشن نداریم نمیپردازیم.
🔸خدا راستیها را بروی [2] ما باز کرده. در همین زمینه من بشما بازنمایم که از روی چه دلیل بسیار استواری سخن میرانیم و چگونه یک چیز را تا بریشهاش میرسانیم.
داستان نبرد یا کشاکش که فلسفهی نوین میگوید دربارهی گیاهان و درختان و جانوران باشد ، ما ایرادی نمیکنیم ولی دربارهی آدمی بآن سادگی نتوان پذیرفت.
🔸آدمی از دو گوهر جداگانه سرشته شده : گوهر جان و گوهر روان. این دو از هم جداست.
🔸فلسفه تنها گوهر جانی او را شناخته و این است آن را بپای جانوران میبرد و همچون آنها ناگزیر از نبرد و کشاکش میشمارد. لیکن آدمیگری آدمی با گوهر روانی اوست. با این گوهر است که دارای خرد و فهم و اندیشه گردیده. اینها از بستگان روانست.
هم با این گوهر ، آدمی دارای خویهای نیکخواهـی و غمخواری و راستیپرستی و آبادیدوستی و مانند اینها میباشد.
روشنتر گویم : آدمی همهی خویهای جانوران را از رشک و خشم و خودخواهی و مانند اینها داراست و از روی گوهر جانی خود ، همچون جانوران به نبرد و کشاکش گراید. چیزی که هست در پهلوی آن خویهای پست جانوری خویهای ستودهی نیکخواهی و غمخواری و راستیپرستی و مانند اینها را دارا میباشد. بدینسان که نیکی را چه از خود و چه از دیگران دوست دارد. از دستگیری به ناتوانان خشنود گردد. از گرفتاریهای دیگران غم خورد. راستی را دوست دارد و در راه پیشرفت آن تا جانبازی پیش رود.
🔸 فیلسوفان اینها را نشناختهاند.
ولی ما آنها را نیک میشناسیم و نیک میدانیم که زیستن از روی همدستی و نیکخواهی در سرشت روانی آدمی نهاده و چنین زیستن باو دشوار نخواهد بود و بسیار خوش خواهد بود.
چیزی که هست در اینجا دو کار میباید :
یکی آنکه سرشت روانی آدمیان را نیرومند گردانیم و آن را بر سرشت جانی چیره و فرمانروا سازیم. دیگری آنکه برای زیستن باهمدستی راهی باز کنیم. یا روشنتر گویم آیین بخردانهای برای زندگی بنیاد گزاریم و این کاریست که ما بآن برخاستهایم و میکوشیم.
شما آن را ببینید که دانشها اینها را هیچ نمیشناسند و با یک هیاهوی بیپا که بجهان انداخته روانها و خردها را بسیار ناتوان و کار زندگی را بسیار سخت میگردانند.
ما را در این زمینهها نیز نوشتههایی هست ، و دربارهی دو سرشتی آدمی و داستان روان گفتارهایی هست که کوتاهشدهی آنها را در کتابی که بشما دادم خواهید یافت.
(پایان)
[1] : مردمی = تمدن = شهریگری ـ و
[2] : در پرچم هفتگی این واژه را «برای» نوشته ولی ما به نوشتهی پیمان گراییدیم ، با آنکه هر دو معنی راست است. ـ و
تکهی یازدهم (بخش پایانی)
🔸[پنجم] در پایان ایرادهای خود گفتید : امروز دین بمن چه تواند یاد داد؟! این پرسش از آنجا است که
شما از یکسو بدانشها ارجی بیرون از اندازه مینهید و چنان میدانید همه چیز از آنها برآید ، و از یکسو دین را جز از آنچه کشیشان مینمایند نمیدانید ، و آن را بسیار خوار میدارید.
من میگویم :
🔸دین بشما معنی آدمیگری و آیین زندگی تواند یاد داد و اینها چیزی است که دانشها از آن ناآگاهست.
🔸دانشها بجهان هیاهوی «نبرد» انداخته و برداشت همگی این است که زندگی جز نبرد زندگان باهمدیگر نیست و جهان جز نبردگاهی نمیباشد و بدینسان آدمیان را که توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند بجان همدیگر میاندازد.
از روزی که این هیاهو بمیان افتاده سختی زندگی چند برابر گردیده. در این کشورِ ما در سی و اند سال این هیاهو آتش افروخته و هزاران کسان را از مردمی [1] بیبهره گردانیده و بیآنکه نیازی باشد به نادرستی و پستی برانگیخته است. پیمان شش سالست پراکنده میشود و کمتر شمارهای از آن خواهید یافت که با این اژدهاـگرفتاری روبرو نشده و جنگی با آن نکرده.
🔸گفتم : آدمیان توانند از راه همدستی با خوشی و آسایش زیند.
خواهید پنداشت یک سخن ناسنجیدهایست بر زبان میرانیم ، و یا اندیشهی شاعرانهایست که با آن دلهای مردم را خوش میگردانیم.
خواهید گفت : یک پایهی بزرگی از پایههای دانش را نمیپذیریم ولی نه چنانست.
🔸شما گفتههای مرا بسیار استوارتر از این دانید. ما در گفتارها و کوششهای خود آن راه را میرویم که دانشها رفتهاند و به چیزی تا دلیل روشن نداریم نمیپردازیم.
🔸خدا راستیها را بروی [2] ما باز کرده. در همین زمینه من بشما بازنمایم که از روی چه دلیل بسیار استواری سخن میرانیم و چگونه یک چیز را تا بریشهاش میرسانیم.
داستان نبرد یا کشاکش که فلسفهی نوین میگوید دربارهی گیاهان و درختان و جانوران باشد ، ما ایرادی نمیکنیم ولی دربارهی آدمی بآن سادگی نتوان پذیرفت.
🔸آدمی از دو گوهر جداگانه سرشته شده : گوهر جان و گوهر روان. این دو از هم جداست.
🔸فلسفه تنها گوهر جانی او را شناخته و این است آن را بپای جانوران میبرد و همچون آنها ناگزیر از نبرد و کشاکش میشمارد. لیکن آدمیگری آدمی با گوهر روانی اوست. با این گوهر است که دارای خرد و فهم و اندیشه گردیده. اینها از بستگان روانست.
هم با این گوهر ، آدمی دارای خویهای نیکخواهـی و غمخواری و راستیپرستی و آبادیدوستی و مانند اینها میباشد.
روشنتر گویم : آدمی همهی خویهای جانوران را از رشک و خشم و خودخواهی و مانند اینها داراست و از روی گوهر جانی خود ، همچون جانوران به نبرد و کشاکش گراید. چیزی که هست در پهلوی آن خویهای پست جانوری خویهای ستودهی نیکخواهی و غمخواری و راستیپرستی و مانند اینها را دارا میباشد. بدینسان که نیکی را چه از خود و چه از دیگران دوست دارد. از دستگیری به ناتوانان خشنود گردد. از گرفتاریهای دیگران غم خورد. راستی را دوست دارد و در راه پیشرفت آن تا جانبازی پیش رود.
🔸 فیلسوفان اینها را نشناختهاند.
ولی ما آنها را نیک میشناسیم و نیک میدانیم که زیستن از روی همدستی و نیکخواهی در سرشت روانی آدمی نهاده و چنین زیستن باو دشوار نخواهد بود و بسیار خوش خواهد بود.
چیزی که هست در اینجا دو کار میباید :
یکی آنکه سرشت روانی آدمیان را نیرومند گردانیم و آن را بر سرشت جانی چیره و فرمانروا سازیم. دیگری آنکه برای زیستن باهمدستی راهی باز کنیم. یا روشنتر گویم آیین بخردانهای برای زندگی بنیاد گزاریم و این کاریست که ما بآن برخاستهایم و میکوشیم.
شما آن را ببینید که دانشها اینها را هیچ نمیشناسند و با یک هیاهوی بیپا که بجهان انداخته روانها و خردها را بسیار ناتوان و کار زندگی را بسیار سخت میگردانند.
ما را در این زمینهها نیز نوشتههایی هست ، و دربارهی دو سرشتی آدمی و داستان روان گفتارهایی هست که کوتاهشدهی آنها را در کتابی که بشما دادم خواهید یافت.
(پایان)
[1] : مردمی = تمدن = شهریگری ـ و
[2] : در پرچم هفتگی این واژه را «برای» نوشته ولی ما به نوشتهی پیمان گراییدیم ، با آنکه هر دو معنی راست است. ـ و
در پیرامون روان
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 5
از اين گونه بسيار و من اينها را براي مثل ياد كردم. بيگمان «احساسات و عواطف و غرايز» كه گفته ميشود بيرون از اين چند چيز نيست.
اكنون سخن در آنست كه اين چيزها كه در آدمي هست ، نيك و بدش توأمست. مثلاً هوسها به دو گونه است : يك بار آدمي ميخواهد باده گسارد و مست گردد و يك بار ميخواهد در باغي بگردد و هوا خورد. اين دو يكي نيست. آن زيانمند و اين سودمند يا بيزيانست.
سَهِشها نيز چنانست : يك بار از كسي ستم ديده خشمناكست. يك بار چون كسي طلب خود را ازو خواسته خشمش گرفته. اينها نيز يكي ستوده و يكي ناستوده است.
در مهرها نيز يك بار بفرزند خود مهر ميورزد و يك بار زن مرد ديگري را دوست ميدارد.
در غريزهها نيز يك بار از آتش ميگريزد و يك بار از سوزن آمپول پس ميزند.
چيزيست بسيار روشن كه در همهی اينها نيكها با بدها توأم ميباشد. اكنون ميبايد ديد آنچه نيكهاي اينها را از هم جدا گرداند چيست؟. در همينجاست كه ما به خرد پي ميبريم ، دانشها هرچه گفته است بگويد. آن نيرويي كه نيكها و بدهاي همينها را از هم جدا ميگرداند خرد است و اينست همه چيز بايد پيرو خرد باشد.
ما نگفتهايم كه جلو سَهِشهاي آدمي گرفته شود. ما نگفتهايم هوس يا مهر هيچگاه بكار نرود. ما گفتهايم : همهی اينها بايد در زير نگهباني خرد باشد كه نيكها را از بدها جدا گرداند. به نيكها راه دهد و از بدها جلو گيرد.
اينست سخن ما و باين سخن هيچ ايرادي نتوان گرفت. اگر روانشناسي با اين نميسازد كمي از سوي اوست.
به هر حال اين سخن بسيار نابجاست كه گفته شود : «روانشناسي حد فاصل ميانهی عقل و احساسات را برداشته است!». «عقل» كجا و «احساسات» كجاست؟!.
٥ ـ پنجم هودهی فلسفه مادّي آن بوده كه زندگاني جز نبردي درميان زندگان و جهان جز نبردگاهي شناخته نميشود. اين يكي از هودههاي بسيار زيانآور آن فلسفه است. مايهی اين دُژفهمي همانست كه سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي را جز خود خواهي نميشناسند. در جايي كه هر كسي تنها خود را بخواهد و همه چيز را براي خود خواهد پيداست كه مردمي كه در يك جا ميزيند هميشه با يكديگر در كشاكش و نبرد خواهند بود. در آن حال آدميان يا بايستي باهم نزيند و هر خانداني در بالاي كوهي يا در ته درهاي جايي گزينند و جدا از ديگران زندگي بسر برند و يا تن به نبرد داده هميشه در كشاكش باشند.
ولي ما بيپايي اين را روشن گردانيديم. سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي تنها خودخواهي نيست. درو خواهاكها و كُناكهايي از سرچشمهی نيكخواهي و داددوستي وآميغپژوهي و مانند اينها نيز هست كه از روي آنها تواند زيست.
نشست سوم : هودههاي مادّيگري همه بيپاست
تکهی 5
از اين گونه بسيار و من اينها را براي مثل ياد كردم. بيگمان «احساسات و عواطف و غرايز» كه گفته ميشود بيرون از اين چند چيز نيست.
اكنون سخن در آنست كه اين چيزها كه در آدمي هست ، نيك و بدش توأمست. مثلاً هوسها به دو گونه است : يك بار آدمي ميخواهد باده گسارد و مست گردد و يك بار ميخواهد در باغي بگردد و هوا خورد. اين دو يكي نيست. آن زيانمند و اين سودمند يا بيزيانست.
سَهِشها نيز چنانست : يك بار از كسي ستم ديده خشمناكست. يك بار چون كسي طلب خود را ازو خواسته خشمش گرفته. اينها نيز يكي ستوده و يكي ناستوده است.
در مهرها نيز يك بار بفرزند خود مهر ميورزد و يك بار زن مرد ديگري را دوست ميدارد.
در غريزهها نيز يك بار از آتش ميگريزد و يك بار از سوزن آمپول پس ميزند.
چيزيست بسيار روشن كه در همهی اينها نيكها با بدها توأم ميباشد. اكنون ميبايد ديد آنچه نيكهاي اينها را از هم جدا گرداند چيست؟. در همينجاست كه ما به خرد پي ميبريم ، دانشها هرچه گفته است بگويد. آن نيرويي كه نيكها و بدهاي همينها را از هم جدا ميگرداند خرد است و اينست همه چيز بايد پيرو خرد باشد.
ما نگفتهايم كه جلو سَهِشهاي آدمي گرفته شود. ما نگفتهايم هوس يا مهر هيچگاه بكار نرود. ما گفتهايم : همهی اينها بايد در زير نگهباني خرد باشد كه نيكها را از بدها جدا گرداند. به نيكها راه دهد و از بدها جلو گيرد.
اينست سخن ما و باين سخن هيچ ايرادي نتوان گرفت. اگر روانشناسي با اين نميسازد كمي از سوي اوست.
به هر حال اين سخن بسيار نابجاست كه گفته شود : «روانشناسي حد فاصل ميانهی عقل و احساسات را برداشته است!». «عقل» كجا و «احساسات» كجاست؟!.
٥ ـ پنجم هودهی فلسفه مادّي آن بوده كه زندگاني جز نبردي درميان زندگان و جهان جز نبردگاهي شناخته نميشود. اين يكي از هودههاي بسيار زيانآور آن فلسفه است. مايهی اين دُژفهمي همانست كه سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي را جز خود خواهي نميشناسند. در جايي كه هر كسي تنها خود را بخواهد و همه چيز را براي خود خواهد پيداست كه مردمي كه در يك جا ميزيند هميشه با يكديگر در كشاكش و نبرد خواهند بود. در آن حال آدميان يا بايستي باهم نزيند و هر خانداني در بالاي كوهي يا در ته درهاي جايي گزينند و جدا از ديگران زندگي بسر برند و يا تن به نبرد داده هميشه در كشاكش باشند.
ولي ما بيپايي اين را روشن گردانيديم. سرچشمهی خواهاكها و كُناكهاي آدمي تنها خودخواهي نيست. درو خواهاكها و كُناكهايي از سرچشمهی نيكخواهي و داددوستي وآميغپژوهي و مانند اينها نيز هست كه از روي آنها تواند زيست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 8
🔸 در اين هنگام يكي از فرماندهان لشكر داريوش سپاه بزرگي گرد آورده در آنسوي رود گرانيكوس1 لشكرگاه ساخته بود و الكساندر براي درآمدن به آسيا ناگزير بود كه در اين آستانهی آسيا كارزاري كند. كساني از ژرفي آب رود يا از سختي و بلندي كنار ديگر آن انديشه ميكردند. نيز كساني از اين جهت كه ماه دايسيوس2 در ميان بود ماهي كه پادشاهان گذشتهی ماكدوني در آن بجنگ نميپرداختند ترديد داشتند. ولي الكساندر بهيچ يك از اين انديشهها و ترديدها گوش نداده گفت : «آن را آرتيميسيوس3 دوم بخوانيد.» چون پارمينوس پيش آمده گفت امروز دير شده و ديگر نبايد بكاري پرداخت پاسخ داد : «من اگر از گرانيكوس بترسم به هلسپونت اهانت كردهام.» پس از اين سخن ديگر نايستاده با سيزده دسته از سوارگان بآب زد و با آنكه جايگاه بدي را برگزيده بودند و آب به تندي روان بود و از آنسوي سوارگان و پیادگان دشمن بركنار رود صف كشيده از آنجاي بلند تير ميبارانيدند با همهی اينها الكساندر از پيشرفت بازنايستاد و اين كار او خود ديوانگي و از دورانديشي بركنار بود. بهرحال پافشاري نموده با هر سختي بود از آب بگذشت ولي بكناري كه رسيد سراسر لجنزار و لغزشگاه بود و با اين حال بايستي همينكه از آب درآمد و هنوز بازماندهی سپاه بكنار نرسيده با دشمن دست بگريبان باشد. زيرا دشمن همينكه بيرون آمدن آنان را از آب ديدند بر سر آنان تاختند و نخست با نيزه جنگهاي سختي ميكردند سپس چون نيزهها بشكست دست به شمشير بردند و بدينسان بازار جنگ سخت گرم گرديد. خود الكساندر كه از سپرش شناخته ميشد وآنگاه پرهاي سفيد رنگي كه به هر سوي خود خويش زده بود همه كس بآساني او را ميشناخت اينبود كه از هر سوي دشمن باو حمله آوردند. ولي الكساندر زخمي به هر كدام زده خود را رها گردانيد و تنها گزندي كه ديد زره او با نيزهی يكي از پيرامونيان سوراخ گرديد. دو تن از سركردگان ايراني يكي رهويیساكيس4 و ديگري سپثردات5 بر سر او تاختند. الكساندر از اين يكي دوري گزيده به رهوييساكيس كه زره استواري در بر داشت پرداخت و چنان ضربت سختي بر وي زد كه نيزهی او شكسته دست به خنجر برد و هنگامي كه اين دو تن با هم گرم ستيز بودند سپثردات از سوي ديگر رسيده و بر روي اسب بلند گرديده با تبر جنگي خود چنان ضربت سختي بر سر الكساندر فرود آورد كه تبر نشان پادشاهي را كه بالاي خود او بود با مقداري از پرها بريده و خود خود را شكافت چندانكه نوك تبر به موهاي سر او برخورد. و چون ميخواست كه ضربت خود را مكرر گرداند ناگهان كليتوس كه او را كليتوس سياه ميناميدند جلو دويده نيزه خود را به تن او فروبرد و او را از ضربت بازداشت. تا اين هنگام اسكندر هم رهوييساكس را كشته از كار او پرداخته بود. باري سوارگان بدينسان گرم كارزار بودند كه فوج پيادهی ماكيدوني از رود گذشته و از هر سوي بكارزار درآمدند. دشمن بحملهی نخستين با سختي تاب آورده در اندك زماني ميدان را تهي كرده پراكنده شدند. دستهی مزدوران يوناني كه به پاشنه پناه برده براي خود زينهار ميخواستند الكساندر خواهش آنان را نپذيرفته پيش از ديگران خود او حمله بر سر ايشان برد و در اين حمله اسب او (نه بوكيفالوس6 بلكه اسب ديگري) كشته گرديد.
1ـ Granicus رودي در آسياي كوچك.
2ـ Daesius
3ـ Artemisius
4ـ Rhoesaces
5ـ Spithridates ما چنين درمييابيم كه اصل فارسي «سپثردات» بوده كه به لهجه امروزي «سپهرداد» خواند شود.
6ـ Bucephalus نام اسب الكساندر است كه شهرت داشته.
8) الکساندر ـ تکهی 8
🔸 در اين هنگام يكي از فرماندهان لشكر داريوش سپاه بزرگي گرد آورده در آنسوي رود گرانيكوس1 لشكرگاه ساخته بود و الكساندر براي درآمدن به آسيا ناگزير بود كه در اين آستانهی آسيا كارزاري كند. كساني از ژرفي آب رود يا از سختي و بلندي كنار ديگر آن انديشه ميكردند. نيز كساني از اين جهت كه ماه دايسيوس2 در ميان بود ماهي كه پادشاهان گذشتهی ماكدوني در آن بجنگ نميپرداختند ترديد داشتند. ولي الكساندر بهيچ يك از اين انديشهها و ترديدها گوش نداده گفت : «آن را آرتيميسيوس3 دوم بخوانيد.» چون پارمينوس پيش آمده گفت امروز دير شده و ديگر نبايد بكاري پرداخت پاسخ داد : «من اگر از گرانيكوس بترسم به هلسپونت اهانت كردهام.» پس از اين سخن ديگر نايستاده با سيزده دسته از سوارگان بآب زد و با آنكه جايگاه بدي را برگزيده بودند و آب به تندي روان بود و از آنسوي سوارگان و پیادگان دشمن بركنار رود صف كشيده از آنجاي بلند تير ميبارانيدند با همهی اينها الكساندر از پيشرفت بازنايستاد و اين كار او خود ديوانگي و از دورانديشي بركنار بود. بهرحال پافشاري نموده با هر سختي بود از آب بگذشت ولي بكناري كه رسيد سراسر لجنزار و لغزشگاه بود و با اين حال بايستي همينكه از آب درآمد و هنوز بازماندهی سپاه بكنار نرسيده با دشمن دست بگريبان باشد. زيرا دشمن همينكه بيرون آمدن آنان را از آب ديدند بر سر آنان تاختند و نخست با نيزه جنگهاي سختي ميكردند سپس چون نيزهها بشكست دست به شمشير بردند و بدينسان بازار جنگ سخت گرم گرديد. خود الكساندر كه از سپرش شناخته ميشد وآنگاه پرهاي سفيد رنگي كه به هر سوي خود خويش زده بود همه كس بآساني او را ميشناخت اينبود كه از هر سوي دشمن باو حمله آوردند. ولي الكساندر زخمي به هر كدام زده خود را رها گردانيد و تنها گزندي كه ديد زره او با نيزهی يكي از پيرامونيان سوراخ گرديد. دو تن از سركردگان ايراني يكي رهويیساكيس4 و ديگري سپثردات5 بر سر او تاختند. الكساندر از اين يكي دوري گزيده به رهوييساكيس كه زره استواري در بر داشت پرداخت و چنان ضربت سختي بر وي زد كه نيزهی او شكسته دست به خنجر برد و هنگامي كه اين دو تن با هم گرم ستيز بودند سپثردات از سوي ديگر رسيده و بر روي اسب بلند گرديده با تبر جنگي خود چنان ضربت سختي بر سر الكساندر فرود آورد كه تبر نشان پادشاهي را كه بالاي خود او بود با مقداري از پرها بريده و خود خود را شكافت چندانكه نوك تبر به موهاي سر او برخورد. و چون ميخواست كه ضربت خود را مكرر گرداند ناگهان كليتوس كه او را كليتوس سياه ميناميدند جلو دويده نيزه خود را به تن او فروبرد و او را از ضربت بازداشت. تا اين هنگام اسكندر هم رهوييساكس را كشته از كار او پرداخته بود. باري سوارگان بدينسان گرم كارزار بودند كه فوج پيادهی ماكيدوني از رود گذشته و از هر سوي بكارزار درآمدند. دشمن بحملهی نخستين با سختي تاب آورده در اندك زماني ميدان را تهي كرده پراكنده شدند. دستهی مزدوران يوناني كه به پاشنه پناه برده براي خود زينهار ميخواستند الكساندر خواهش آنان را نپذيرفته پيش از ديگران خود او حمله بر سر ايشان برد و در اين حمله اسب او (نه بوكيفالوس6 بلكه اسب ديگري) كشته گرديد.
1ـ Granicus رودي در آسياي كوچك.
2ـ Daesius
3ـ Artemisius
4ـ Rhoesaces
5ـ Spithridates ما چنين درمييابيم كه اصل فارسي «سپثردات» بوده كه به لهجه امروزي «سپهرداد» خواند شود.
6ـ Bucephalus نام اسب الكساندر است كه شهرت داشته.