پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 22

🔸 الكساندر از نخست دست دهش داشت و هر اندازه كه كارش پيش مي‌رفت او نيز دهش بيشتر مي‌كرد و اين دهشهاي خود را با مهر و نوازش توأم ميساخت كه براستي بايد گفت هر دهش بي‌آنها چندان ارجي ندارد. من چند داستاني را در اين باره در اينجا ياد مي‌كنم : آريستون1 سركرده‌ی پايونيان2 دشمني كشته بود و سر او را نزد الكساندر براي نشان دادن آورد و چنين گفت : «پاداش چنين كاري در كشور ما يك ساغر زرين است.» الكساندر لبخندي زده گفت : «آري ساغر تهي. ولي من اين ساغر را بنام تو سركشيده سپس آن را پر كرده بتو مي‌بخشم.» هنگام ديگري يكي از سپاهيان گمنام باري را از گنجينه‌ی داريوش بر استري بار كرده مي‌برد و چون استر فرسوده گرديده درماند سپاهي ناگزير بار را بدوش خود كشيده در اين ميان الكساندر او را ديده چگونگي را پرسيد و چون داستان را دانست در اين هنگام سپاهي نيز سخت فرسوده شده ميخواست بار را از دوش پايين بياورد الكساندر روي باو كرده چنين گفت :
«هيچ سستي مكن ، راه را بپايان رسانيده اين بار را براي خويشتن بچادر خودت ببر!» او هميشه از كساني كه از او چيزي مي‌خواستند خرسندي مي‌نمود ، اينبود كه به فوكيون3 چنين نوشت كه : «اگر هديه‌هاي او را كه فرستاده نپذيرد ديگر او را دوست نخواهد شمرد.»هيچگاه به سراپيون4 كه يكي از همبازيهاي او بود چيزي نمي‌بخشيد چرا كه او هيچگاه چيزي نمي‌خواست. روزي در بازي كه نوبت سراپيون بود او توپ را به الكساندر نيانداخته بديگران انداخت. الكساندر در شگفت شده پرسيد : «چرا توپ را بسوي من نيانداختي؟» سراپيون گفت : «زيرا كه تو از من نخواستي!» الكساندر اين پاسخ گوشه‌دار او را بسيار پسنديده از آن پس هميشه باو نيز چيزهايي مي‌بخشيد. يكي پروتياس5 نام كه مردي باده‌خوار و لطيفه‌گو و شوخي بود الكساندر ازو رنجيدگي داشت و او دوستان خود را بميانجيگري برانگيخته و خويشتن نيز با اشك ريزان جلو آمده پوزش و بخشش خواست. الكساندر پاسخ گفت كه تو را بخشيدم و از اين پس باز دوست من خواهي بود. بريتاس گفت : «ولي من باور نخواهم كرد تا دليلي برايم نشان دهيد!» الكساندر مقصود او را دريافته در همانجا فرمان داد كه پنج تالنت باو پول دادند. اندازه دهش و بخشش الكساندر بر دوستان و پيرامونيان خود از نامه‌اي كه اولمپياد باو نوشته بهتر بدست مي‌آيد ، چه او مي‌نويسد : شما در بخشش بر پيرامونيان خود اندازه نگه نمي‌داري. مي‌نويسد : تو آنان را باندازه‌ی پادشاهان توانگر مي‌گرداني كه بتوانند با دستياري آن توانگري ، دوستان و هواداران بسيار پيدا كنند. ولي خودت تهيدست خواهي ماند.» اولمپياد بارها از اينگونه نامه‌ها بپسر خود مي‌نوشت. ولي اسكندر نامه‌هاي مادر خود را بكسي نشان نمي‌داد. مگر يك نامه‌d او كه چون رسيد از روي عادتي كه داشت آن را بدست هيفاستيون6 كه در آنجا بود داده گفت بخوان و چون هيفاستيون بخواندن آغاز كرده و آن را بپايان برد الكساندر انگشتر خود را درآورده با آن لبهاي وي را مهر كرد. مازايوس7 كه يكي از نزديكان داريوش بوده پسر او فرمانرواي ايالتي بود. الكساندر ايالت ديگری را بهتر از آن با وي بخشيد. ولي مازايوس نپذيرفته از روي ادب گفت كه شما بجاي يك داريوش چندين الكساندر پديد مي‌آوريد. خانه‌ی باگوآس8 را به پارمنيو بخشيد و او از يخدانهاي (رختخدانها)ي او رختهايي بدست آورد كه هزار تالنت بيشتر ارزش داشت. نامه‌اي به آنتيپاتير نوشته باو دستور داد كه هميشه پاسبان همراه خود داشته خود را از درازدستي دشمنان نگهداري كند. هميشه بمادر خود ارمغانهاي گرانبها مي‌فرستاد. ولي هرگز راه نميداد كه او در كارهاي پادشاهي و كارهاي جنگي دخالت نمايد و هر هنگام كه ازو نگارشهايي در اين باره ميرسيد با شكيبايي مي‌پذيرفت. هنگامي نامه‌ی درازي از آنتيپاتير رسيد كه سراسر شكايت از اولمپياد بود. الكساندر آن را خوانده گفت : «آنتيپاتير اين نمیداند كه يك بار اشك‌ريزي مادر همه‌ی كاغذها را مي‌شويد.»


1ـ Ariston
2ـ Paeonia جایی در ماکیدونی
3ـ Phocion
4ـ Serapion
5ـ Proteas
6ـ Hephastion
7ـ Mazasus
8ـ Bagoas
mollãyãne Wuwtar bexãnand 1-2.pdf
219.3 KB
🔶 ملایان شوشتر بخوانند

(هر دو بخش در یکجا)

🖌 محمدعلی امام

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
تندیس کلمبوس در بارسلُن
✴️امامزاده داوود

دختری دارم نه ساله دیشب وقت خواب آمد پهلویم نشست گفت اگر خسته نیستید امشب هم چند چیزی بپرسم. گفتم بفرمایید گفت این سركار یك بره‌ی قشنگی داشت كه دیده بودید آن را امروز برد امامزاده داوود ـ خانه‌ی شاهزاده هم میگفتند ما گوسفند نذر داریم آنها هم رفتند امامزاده داوود. این امامزاده داوود كی است؟
گفتم من نمیدانم ولی شنیده‌ام كه اهالی آن آبادی سر آب دعوایی كرده‌اند و یك آقا داوود نامی در ضمن دعوا كشته شده و حالا آن آقا داوود شده امامزاده داوود.
گفت حالا اینهمه نذر و گوسفندی كه برایش می‌برند راستی راستی كاری هم میكند یا مردم كشكی میروند؟.
گفتم مردم نذری میكنند اگر اتفاقاً به مقصود خود رسیدند كه میگویند این نظر آقاست و الا میگویند عقیده‌ی خود ما صاف نبوده.
گفت اگر معجز کردن این طوریست که من هم بلدم.
گفتم شما که جای خود دارید اگر چند نفر دروغگو و دروغپرداز دور این مزبله را هم بگیرند فردا نظر كرده می‌شود.
باز دخترم پرسید راستی آقا حقوق شما بیشتر است یا حقوق سركار ...
گفتم حقوق من.
گفت پس چطور شما كه یك طالبی میخرید میگویید با نهار بخورید كه هم میوه باشد و هم قاتق ولی اینها در زیر درخت هم هندوانه و گرمك ریخته‌اند كه هر كس هرچه دلش بخواهد پاره میكند ـ همین امروز یك سفره‌ی حضرت عباس انداخته بودند كه مطابق میوه‌ی یك ماه ما در آن چیده بودند؟
خواستم جواب بدهم ولی از شما چه پنهان دیدم بچه است و ممكن است عین جواب را به بچه‌های او بگوید و در همسایگی باعث زحمت شود گفتم حالا بفرمایید بخوابید تا فردا شب.
كارمند درستكار

🔸پرچم : گاهی می‌بینیم كسانی این راه ما و كوششهایی كه میكنیم با این جمله بازمی‌نمایند : «پرچم به مقدسات مذهبی ما توهین میكند».
یكی از مقدسات مذهبی ایشان همین امامزاده داوود است كه ما از بردن نامش شرمنده می‌شویم و كسانی كه رفته‌اند و دیده‌اند میگویند به یك «مزبله» بیشتر مانندگی دارد تا به یك آبادی. خدا روی نادانی را سیاه گرداناد.

(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی دهم)
✴️ گفت و شنید (3)
تکه‌ی یکم

مرا آشناييست كه بيش از همه بفلسفه (فلسفه‌ی اروپايي) پرداخته و با همه‌ی جواني آگاهيهاي بسياري در آن زمينه اندوخته. اين آشنا نزد من آمده و با بودن آقاي خراسانی و ديگران بسخن پرداخته چنين مي‌گويد :

🔹«من بسياري از شماره‌هاي پيمان را خوانده‌ام و بسياري از گفته‌هاي شما را تصديق مي‌كنم. ليكن يك ايرادي دارم كه بايد از خودتان پاسخ خواهم ...»

🔸گفتم : ما بسيار خشنود گرديم كه هر كه را ايرادي هست بنويسد و يا بگويد ، و آن را در دل نگاه ندارد.

🔹گفت : «تاكنون هر مصلحي كه از شرق برخاسته عنوانش دين بوده. ولي مصلحان اروپا با آنكه فكرشان عاليتر از ماست دين را عنوان نمي‌كنند سهلست كه آن را يك چيز بي‌اساسي دانسته بكندن ريشه‌اش مي‌كوشند. نيتچه كه يكي از پيشوايان فكري اروپا بوده كسي پيش او نام خدا برد نیتچه گفت : «خدا مُرد». شما چرا «تمدن» را عنوان نمي‌كنيد؟!.. چرا باصلاحات اجتماعي نمي‌پردازيد؟!..

من چون مي‌انديشم از اينجا بيك سرّي پي مي‌برم ، و آن اينكه چون در شرق از نخست دين برپا بوده و بانديشه‌ها نفوذ داشته از اينرو هر مصلحي كه برمي‌خيزد ، خواه و ناخواه ، تحت تأثير محيط واقع گرديده نمي‌تواند فكر آزادي از خود نشان دهد و همچون يك مصلح اروپايي قيد دين را از خود دور گرداند ، بي‌عزم و اراده پيروي از گذشتگان مي‌نمايد. اگر فرضاً يكي فكر آزادي داشت و تحت تأثير محيط واقع نگرديد ، او نيز از مردم ترسيده ناچار مي‌شود برخلاف عقيده‌ی خود زمينه‌ی دين را پيش آورد. اينست نتيجه‌اي كه من از انديشه‌ی خود مي‌گيرم».

🔸گفتم : نه چنين است و داستان دين نه اينست. ما مي‌بايد بايرادتان پاسخ دهيم. ولي من مي‌خواهم نخست ايرادي بيكي از گفته‌هاتان گيرم و سپس بپاسخ پردازم. شما مي‌گوييد : «اروپاييها فكرهاشان از ما عالي‌تر است». من مي‌پرسم : بِچه دليل؟!. از كجا اين نتيجه بدست آمده؟!.

راست است كه اروپاييان در دانشها و در ساختن افزارهاي نوين و در اينگونه چيزها بسيار جلوتر از شرقيانند. ولي بايد پذيرفت كه «آيين زندگاني» يا بگفته‌ی شما «اجتماعیات» ، جز از آن چيزها است و در اين زمينه دليلي ببلندي انديشه‌ی اروپاييان در دست نيست. شما چون پيمان مي‌خوانيد مي‌دانيد كه ما چه ايرادهايي در اين زمينه بآنان گرفته‌ايم. از آن گذشته اين راهي كه ما مي‌پوييم و اين سخناني كه در پيمان مي‌نويسيم نه چيزيست كه با دانشها و انديشه‌هاي اروپايي در يك ترازو گزارده شود. نیتچه و ولتر و همانندان ايشان در راه ديگري بوده‌اند و ما در راه ديگري مي‌باشيم.

آمديم بر سر ايراد شما : اين را بارها شنيده‌ام. پارسال در تبريز يكي با لحن تلخي چنين مي‌گفت : «چرا هميشه برانگيختگان از شرق برمي‌خيزند؟!..» من پاسخ داده گفتم : «زيانش چيست؟!..» چنان پرسشي را چنين پاسخي مي‌بايست. ولي با شما بايد زمينه را روشن گردانيم :

🔸اين گمان كه ما «تحت تأثير محيط» باشيم بسيار بيجاست. ما با همه چيز «محيط» در جنگيم و وارونه گردانيدنش مي‌خواهيم ، نه اينكه زبون آن باشيم. ما در اين كوششها كه مي‌كنيم خواستمان نيكي جهان و آسايش جهانيان مي‌باشد ، و در اين باره جز دربند راستيها نيستيم. در اين راه نه پروا از چيزي مي‌نماييم و نه ارج بكسي مي‌گزاريم.

تاريخچه‌ی پيمان بهترين گواه است : در هشت سال پيش ما چون برخاستيم هياهوي اروپاييگري ـ يا بهتر گويم ديوانگي اروپادوستي ـ با سختي رواج مي‌داشت. ما در گام نخست با آن جنگيده هياهو را شكستيم. سپس در پشت سر آن با غوغاي ادبيات ـ غوغايي كه كوششهاي ديگران آن را پديد آورده بود ـ دچار آمده به نبرد و كشاكش پرداختيم و آن را از نيرو انداختيم. پس از آن بزمينه‌ی دين درآمده از يكسو با كيشهاي گوناگون و بدآموزيهاي رنگارنگ بكوشش پرداخته تيشه بريشه‌ی هر يكي فروآورديم ، و از يكسو با ماديگري كه زيانمندترين و زورآورترين گمراهي در جهان مي‌باشد نبرد كرده و آن را شكسته گام بگام پس رانديم ، و در همان هنگام معني درست دين و خداشناسي را روشن گردانيده بنياد يك دين پاك خدايي را گزارديم.

🔸ما در اين كوششها ، نه باك از شكوه و آرايش اروپا داشتيم ، نه ترس از بدزباني ياوه‌بافان نموديم ، نه پروا از بيشرميهاي كيش‌داران و بدآموزان نشان داديم ، و نه فريب نام و آوازه‌ی دانشمندان مادّي را خورديم. خدا ما را فيروز گردانيد كه جز دربند راستيها نباشيم و جز رستگاري جهانيان را بديده نگيريم.

اينكه در شرق هميشه دستگاه دين برپا می‌بوده ، و آنكه در غرب جز بي‌پروايي با دين نموده نمي‌شده ـ هيچ یکی را در كار ما اثري نتوانستي بود.

دوباره مي‌گويم : ما تنها درپي راستيها مي‌باشيم. چيزي كه هست يك رشته از اين راستيها نامش در زبانها «دين» است و ما نتوانستيمي بهر اين نام از آنها چشم پوشيم. نيز نتوانستيمي بآنها نام ديگري گزاريم.

(پیمان ـ سال هفتم ـ شماره‌ی پنجم ـ ص 298 ـ 311)
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
دنباله‌ی تکه‌ی 5

🔸 مرا شگفت افتاده كه يكي از همراهان دكتر اراني كتابي بنام «بيولوژي و فلسفه‌ی زندگي» نوشته و بچاپ رسانيده و در آن كتاب درميان ستايشهايي كه از پيشرفت دانشها كرده اين جمله‌ی بسيار نابجا را گنجانيده : «مي‌توان گفت كه از خيلي جهات شيمي بشر از شيمي خالق تجاوز كرده است!».
من نمي‌دانم باين جمله چه نيازي بوده؟!. اينها چرا راه خود را نمي‌پويند؟!. اين چه باديست كه در مغزهاي آنان پيچيده است؟!. بهتر است اينها بياد آورند كه دانشها كه شما بآنها مي‌نازيد و به پشتگرمي آنها بچنين سخناني مي‌پردازيد ، با همه‌ی پيشرفت دويست ساله امروز اگر بحسابش رسيم زيانهايش بجهان و زندگاني كمتر از سودهايش نبوده است. در همين جنگ شش ساله بود كه مليونها جوانان نازنين قرباني آن دانشها شدند و شهرهاي بزرگي همچون لندن و برلن و استالينگراد ويرانه گرديدند.
به بي‌ارجي دستگاه شما چه دليلي بهتر از اين كه دانشها بجاي سود زيان ميرسانند!. بدرماندگي شما چه دليلي روشنتر از اين كه با همه‌ی آن دانشها راه آسوده زيستن و از خوشيها بهره جستن را نمي‌دانيد!. با اين حال چه زشتست كه شيفته‌ی خود باشيد و بچنين جمله‌هاي نابجايي پردازيد.
در اين باره بيش از اين سخن نمي‌رانيم. اين انديشه كه ديگران هرچه نوشتند يا هر كسي هرچه پرسيد ما بايد يكايك پاسخ دهيم راست نيست. ما در اين گفتگوها يك كار دانشي را بگردن نگرفته باين معني نخواسته‌ايم كه چِبود روان را روشن گردانيم و هر دشواري كه درميانست بآساني رسانيم. اين كار ما نيست.
در اين باره راستي آنست كه تاختي از سوي پيروان مادّيگري به دين شده بود و ما خواسته‌ايم تاخت آنها را بازگردانيم. ما را همين اندازه بسست كه نارسايي ـ بلكه نادرستي ـ انديشه‌هاي آنان را روشن گردانيده آنان را هوشيار سازيم كه در جستجوهاي خود باريك‌بيني بيشتر كنند و چيزهايي را كه تاكنون بديده نمي‌گرفتند بگيرند.
درباره‌ی روان اگر بجستجوهايي بيشتر نياز هست بايد اين كار را هم دانشمندان بانجام رسانند. ما را در آن باره كاري نيست.

در اين نشست درميان گفتگو از كتاب شادروان دكتر اراني چند نكته را روشن گردانيدم :
١ـ چيزهايي كه پيروان مادّيگري درباره‌ی دريافتها و سهشهاي آدمي و همبستگي آنها با مغز نوشته‌اند بي‌چون و چرا نيست و كساني از خود دانشمندان وارونه‌ی آن را نوشته‌اند.
٢ـ از آن نوشته‌ها آنچه درباره‌ی جانوران و يا درباره‌ی سرشت جاني آدميست ما را با آن سخني نيست ، و آنچه درباره‌ی سرشت رواني است گفته‌هاي ما در آن باره چندان استوار است كه دانشمندان بايد بپذيرند و بناراستي گفته‌هاي خود خَستُوان گردند.
٣ـ نيازي بآنكه درباره‌ی چِبود روان بسخن پردازيم و آن را از هر باره روشن گردانيم و يا به هر پرسشي پاسخ دهيم نداريم و اين كار ما نيست. ما را همين اندازه بس كه تاخت مادّيگري را از خود بازگردانيم.

[پایان کتاب]
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 23

🔸 ولي سپس چنين دريافت كه ياران و برگزيدگان او به تن‌آسايي و تنبلي پرداخته‌اند چندانكه هاگنون1 بر كفشهايي خود نعل از سيم مي‌زند و لئوناتوس چندين شتر خريده تنها براي اينكه گُرد از مصر از بهر كشتي گرفتن او بياورند و فيلوتاس ، توري براي ماهيگري درست كرده كه يك ميل بيشتر درازي اوست و او هميشه در تناشويي بجاي روغن عادي روغنهاي خوشبوي گرانبها بكار مي‌برد. نيز شنيد كه اينان هر كدام نوكراني نگهداشته‌اند كه هميشه با آنان بگردند و رخت تن آنان بكنند و در خانه نيز پاسباني آنان نمايند. اينبود كه بر آنان با زبان نرم و پندآميز نكوهشهايي كرد. از جمله گفت : شماها كه هميشه جنگ تن به تن كرده‌ايد چگونه اين ندانسته‌ايد كه كساني كه كار مي‌كنند و رنج مي‌برند شب را آسوده‌تر از كسي مي‌خوابند كه به تن‌آسايي پرداخته و رنج نبرده؟. يا چگونه شما از سنجيدن زندگاني خودتان اين درنمي‌يابيد كه پستترين زندگي هوسراني و خوشگذراني است و بهترين زندگي كار كردن و رنج بردن مي‌باشد؟. سپس سخن را دنباله داده و چنين گفت : چگونه كسي كه دعوي سپاهيگري دارد ، به اسب خود رسيدگي ميكند و شمشير خود را درخشان و بران نگه مي‌دارد ولی دستهاي خود را بپرستاري تن خود بآن نزديكي وانمي‌دارد؟! باز او گفت : «مگر شما هنوز اين را درنيافتيد كه ميوه‌ی فيروزيهاي ما بر ايرانيان بايد آن باشد كه از بديهاي آنان پرهيز كنيم؟» خود او براي آنكه ديگران را بكار وادارد اينزمان بيشتر از زمانهاي پيش بكار برمي‌خاست و هميشه به جنگ يا بشكار پرداخته بيكار نمي‌نشست. روزي يكي از لاكيدومنيان كه بفرستادگي نزد او آمده بود و هنگامي رسيد كه الكساندر با شير تناوري مي‌جنگيد و برو چيره درآمد لاكيدومني گفت : «با اين سختي كه او با شير جنگيد تو گويي بايستي يكي از دوي ايشان پادشاه باشد.» بدينسان او خود را بسختي انداخته دچار گزند مي‌ساخت كه هم خود او تن‌آسا نگردد و هم ديگران را بكار وادارد.
ولي پيروان و كسان او چون توانگر گرديده و بدينسان غرور بر آنان چيره شده بود از اين جهت جز به خوشگزاري و تن‌آسايي مايل نبودند و از جنگ و لشكركشي فرسودگي مي‌نمودند و كم‌كم گستاخ گرديده از الكساندر گله نموده بد او را مي‌گفتند. الكساندر نيز شنيده و شكيبايي نموده چنين مي‌گفت : من پادشاه نيكي هستم كه بايد براي ديگران نيكي كنم و همه‌ی آنان بد مرا گويند.


1ـ Hagnon
Ravãn N6.pdf
229.7 KB
📘 در پیرامون روان

🖌 احمد کسروی

🔹نشست ششم (در یکجا)

🔸 ما روان را بدانسان که فهمیده‌ی دیگرانست نمی‌شناسیم
✴️ گفت و شنید (3)

تکه‌ی دوم

🔸ما مي‌گوييم : اينجهان يك دستگاه بيهوده‌اي نيست و از سامان و آراستگي كه در آن نمودار است پيداست كه آفريدگاري آن را پديد آورده و او را خواستي درميانست.

مي‌گوييم : آدمي همپاي چهارپايان و ددان نيست كه همچون آنها با نبرد و زورآزمايي زيد.

مي‌گوييم : خدا بآدميان خرد داده كه براهنمايي آن با آسايش و خوشي زيند و جهان آباد گردانند.

مي‌گوييم : خدا جهان را بخود نگزارده و هميشه بايد ، بهنگام نياز ، يك جنبش خدايي درميان باشد.

اين سخنان و مانند اينها كه مي‌نويسيم و همه‌ راستيهاست «دين» ناميده مي‌شود و ما نيز بايد با اين نام خوانيم. ليكن نه آنست كه دربند اين نام مي‌باشيم و اينها را از بهر آن مي‌خواهيم.

شما مي‌بينيد صد چيزي كه از دين شمرده مي‌شود و غوغا بر سر آنهاست ما چون راست نمي‌شماريم نپذيرفته دور مي‌رانيم.

🔸ما دربند نام دين نيستيم و از آنسوي اين هم نتوانيم كه از راستيهايي ، تنها بنام آنكه عنوان دين مي‌دارد ، چشم پوشيم.

سخن كوتاه كنم : شما اگر ايرادي بگفته‌هاي ما می‌داريد و آنها را براست نمي‌داريد اين بگوييد. اين بگوييد تا ما پاسخ دهيم و شما را از تاريكي بيرون آوريم ، و اگر نه ايرادتان نابجاست.

شما مي‌گوييد : «چرا تمدن را عنوان نمي‌كنيد؟!» ما هم بايد بگوييم : «چرا پيمان را نمي‌خوانيد؟!..» ما در پيمان بارها نام تمدن برده معني آن را روشن گردانيديم و بكساني كه با تمدن دشمني مي‌نمايند پاسخها داديم. در همين شماره‌هاي امسال يك رشته گفتارهاي پياپی در اين زمينه عنوان كرده ارجدارترين دانسته‌ها را در آن گنجانيديم.

🔸ما نشان داديم كه پيشرفت آدميان در زندگاني ، كه تمدن يا شهريگري ناميده مي‌شود ، از دو راه بايد بود : يكي از راه دانشها كه نتيجه‌ی آن فزوني آگاهيها و پديد آمدن افزارهاي نوين و رنگين شدن رويه‌ی[=ظاهر] بيرون زندگانيست ، و ديگري از راه دين كه نتيجه‌ی آن شناخته شدن معني درست زندگاني و پديد آمدن يك «آيين بخردانه» و بسامان گرديدن رويه‌ی دروني زندگاني مي‌باشد.

پس ما تمدن و دانش و دين هر سه را بهم بسته مي‌شناسيم و بهمه‌ی آنها ارج گزارده بروشني معني‌هاشان مي‌كوشيم. با اينحال بسيار شگفت است كه شما بگوييد : «چرا تمدن را عنوان نمي‌كنيد؟!.» از اينجا پيداست كه از پيمان و راه آن بسيار دور مي‌باشيد.

شما را آسوده گردانم : پيمان در كار و زمينه‌ی خود بيمانند است. كساني از دور مي‌ايستند و نادانسته زبان بخرده‌گيري مي‌گشايند و يا بي‌پروايي نشان مي‌دهند. ولي اگر بخوانند ، چه ديندار و چه دانشمند ، خود را درميان يك رشته راستيهايي بينند ـ راستيهايي كه يك ايرادي بآنها نتوانند داشت.

ما دين باين معني كه مي‌گوييم تاكنون نبوده و كسي آن را بدين معني نفهميده. شما نيتچه و يارانش را برخ ما مي‌كشيد. ما درباره‌ی آنان داوري خود را نموده‌ايم : آنان با دروغها جنگيده‌اند ولي براستيها نرسيده‌اند. آنان در برابر زورگوييهاي كشيشان و حاخامان ايستاده و مردانه جنگيده‌اند و از نيروي آنها كاسته‌اند و اين كارشان نيك و سودمند بوده ، ولي خود بيك راستي نرسيده و در سرگرداني بسر برده‌اند.

ماننده‌ی ايشان بوده‌اند در ايران ميرزا آقاخان كرماني و شيخ احمد روحي ، كه بچند كيش درآمده‌اند و هر يكي از آنها را نپسنديده و زبان بخرده‌گيريها باز كرده‌اند ، و با اينهمه كوششها خود بيدين زيسته‌اند.

ولتر كه بنامتر از نیتچه و ديگران مي‌باشد ، با آن جنگهايي كه با دين كرده اين مي‌دانسته كه در پشت سر آن زورگوييهاي كشيشان و اين پرده‌دريهاي اينان ، يك رشته راستيهايي هست. اين مي‌دانسته كه بايد جهان را ديني باشد و اينست هميشه آرزومند يك «دين طبيعی» مي‌بوده. هميشه آرزومند مي‌بوده ولي بآن نمي‌رسيده و با افسوس روز مي‌گزارده.[1]

در شورش فرانسه كه تخمهاي افشانده‌ی ولتر و مُنتِسكيو و ديگران روييدن گرفته خشم مردم بكليسا و كشيش بيش از اندازه شد ، يك دسته دين مسيح را برانداخته و خود ديني بنام «دين راست» پديد آوردند. سپس روبِسپير آن را برانداخته خود دين ديگري بنياد نهاد. ولي هيچ يكي از اينها راه براستيها نداشت و هر يكي پس از اندكي خوار گرديده از ميان رفت.

🔸اينست مي‌گوييم آنان با دروغها جنگيدند ولي براستيها نرسيدند. ليكن ما براستيها رسيده‌ايم و آنها را روشن گردانيده‌ايم. آن دين طبيعي كه ولتر در آرزويش مي‌بوده ، و آن دين راست كه شورشيان فرانسه جستجو مي‌كرده‌اند ، آن راه رستگاري كه هر پاكدل بخردي بايد در طلبش باشد همينست كه ما مي‌نماييم. اين دين كه ما مي‌گوييم سراپا راستي و سراپا پاكيست. شما مي‌خواهيد از راه دانشها پيش آييد ، مي‌خواهيد خرد را بداوري گماريد ، می‌خواهيد در ترازوي «اجتماع» بسنجيد ، يك ايرادي در گفته‌هاي ما نخواهيد يافت.

[1] : این سخن از ولتر شناخته است : اگر خدا نباشد باید آن را اختراع کنید. ـ و
میرزاآقاخان کرمانی
شیخ‌احمد روحی