✴️ دين و دانش ✴️
🔸دیباچه از کانال
(تکهی دوم)
کسروی کسی نبود که بفریب آن هیاهوها استقلال اندیشهی خود را از دست دهد. او نیک دریافته بود که در پشت آن شکوه و آرایش دلفریب زندگی اروپایی ، گرفتاریهای ریشهداری نهفته :
🔸«در جایی که توانگران سوداگری و سرمایهداری را اصل و زندگی مردم را فرع آن بگیرند ، در جایی که ملیون ملیون جوانانِ نیرومند بیکاره و ولگرد باشند و زنان بکارهای مردانه بپردازند ، در جایی که دستور زندگانی این باشد که باید بگرد آوردن پول کوشید و پروای کسی را نکرد و از هیچ کاری بازنایستاد ، از چنین جایی تمدن فرسنگها گریزان است!» (همان ص70)
🔸«این چه برابری است که کسانی غرق کامرانیند و گروه انبوهی از همهی خوشیها بیبهره میباشند؟! یا چه برادریست که یکی کوشکهای سی طبقه برافراشته و دیگری از بینوایی خانه برچیده و زن و فرزند را بکوچه سَر داده است؟!» (آیین بخش دوم ص 60)
🔸«اما آزمندی ، این پتیاره[=بلا] آتش بر اروپا زده و بیگفتگوست که مایهی نابودی اروپاییان بیش از هر چیز این پتیاره خواهد بود. در جایی که کسانی از ماشین و کارخانه کرورها دارایی میاندوزند و پروای برافتادن کرورها خاندانها را ندارند و تا میتوانند نمیگزارند چاره به این درد اندیشیده شود ، در سرزميني كه كساني فروش ابزار جنگ را پيشهی خود ساختهاند و پياپي آتش فتنه را دامن ميزنند تا جنگي برخيزد و بازارِ آنان گرمتر گردد ، در چنين جايي خود شگفت است كه سراغ نكوخويي گرفته شود.» (همان ص 76)
پرسشی که پیش میآید اینست : درد آزمندی را درمان چیست؟! آیا نه اینست که این «پتیاره» اگر بحال خود بماند هر روز زورآورتر گردد و آزمندان خوی درندگان گیرند؟!
او چنانکه شرح میدهد اینها را بخواست نکوهش از غربیان نمیگوید. برای آن میگوید که شرقیان بیدار گردیده ارج خود بدانند و کورکورانه از اروپاییان پیروی نکنند. او این را نیز بازمینماید که خواستش از «اروپا» سراسر غرب است.
🔸«شرقیان هم که دنبال اروپا را گرفتهاند بزودی گرفتار آن خویها گردیده از مردمی[=تمدن] سخت دور خواهند بود. از اینجاست که باید آموزگارانی برخاسته جهانیان را از این پس رفتن و گراییدن به پستی بازگردانیده براه خرد و مردمی درآرند.» (همان ص 96)
آدمی در زندگانی خود با دو گونه کوشش روبروست. یکی برای چیرگی بر طبیعت و بدست آوردن دربایستهای[مایحتاج] زندگی (نبرد با طبیعت) و دیگری کوشش در برابر همجنسان برای پیش افتادن از ایشان و بهرهی بیشتر بردن (نبرد آدمیان با یکدیگر).
نبرد با طبیعت یا همان راه دانش ، هرچه جلوتر رفته بر چیرگی آدمیان و آسودگیشان در کارها افزوده. لیکن نبرد با همجنسان چون با آز و ستم درآمیزد به رنج و تلخی زندگانی انجامد و هرچه افزار کشاکش در دستها بیشتر ، سختی آن نبرد نیز فزونتر. آنچه زندگانی را تلخ میگرداند نه از سختی نبرد با طبیعت بلکه از کشاکشی است که آدمی با همجنسانش دارد.
🔸«كساني اگر نيك انديشند ، بيشتر رنجهاي زندگاني يا گرفتاريهاي جهان ، نتيجهی اين پتيارهی نبرد با همجنسان است. اين همه جنگها و ويرانيها از آن برميخيزد ، بينوايي و گرسنگي مليونها و صدمليونها كسان از آن پديد ميآيد ، كشاكشها درميان خانوادهها از آن سر ميزند ، اين دويدنها و كوششهاي روزانه بيش از همه در راه آن ميباشد. كوتاهتر گويم : اگر رنجهاي زندگي را به صد بخش گردانيم ، نودش از اين پتيارهی نبرد آدميان برميخيزد.» (دین و جهان ص 7)
دانشها در این زمینه گرهی را نمیتواند بگشاید. بلکه باید گفت در جایی که راه خردمندانهای در زندگی نیست ، دانشها با فراهم آوردن افزارهای بیشتر و کاراتر (که در کشاکشها نیز بکار میرود) خود بسختی آن نبرد میافزاید. گواه این سخن جز جنگ و کشتارها در سراسر جهان ، یکی هم «بحرانهای اقتصادی» است. اگر دانشها چنین گرههایی را گشادن میتوانست ، تاکنون میبایست جلو جنگها و بحرانها را بگیرد.
🔸دیباچه از کانال
(تکهی دوم)
کسروی کسی نبود که بفریب آن هیاهوها استقلال اندیشهی خود را از دست دهد. او نیک دریافته بود که در پشت آن شکوه و آرایش دلفریب زندگی اروپایی ، گرفتاریهای ریشهداری نهفته :
🔸«در جایی که توانگران سوداگری و سرمایهداری را اصل و زندگی مردم را فرع آن بگیرند ، در جایی که ملیون ملیون جوانانِ نیرومند بیکاره و ولگرد باشند و زنان بکارهای مردانه بپردازند ، در جایی که دستور زندگانی این باشد که باید بگرد آوردن پول کوشید و پروای کسی را نکرد و از هیچ کاری بازنایستاد ، از چنین جایی تمدن فرسنگها گریزان است!» (همان ص70)
🔸«این چه برابری است که کسانی غرق کامرانیند و گروه انبوهی از همهی خوشیها بیبهره میباشند؟! یا چه برادریست که یکی کوشکهای سی طبقه برافراشته و دیگری از بینوایی خانه برچیده و زن و فرزند را بکوچه سَر داده است؟!» (آیین بخش دوم ص 60)
🔸«اما آزمندی ، این پتیاره[=بلا] آتش بر اروپا زده و بیگفتگوست که مایهی نابودی اروپاییان بیش از هر چیز این پتیاره خواهد بود. در جایی که کسانی از ماشین و کارخانه کرورها دارایی میاندوزند و پروای برافتادن کرورها خاندانها را ندارند و تا میتوانند نمیگزارند چاره به این درد اندیشیده شود ، در سرزميني كه كساني فروش ابزار جنگ را پيشهی خود ساختهاند و پياپي آتش فتنه را دامن ميزنند تا جنگي برخيزد و بازارِ آنان گرمتر گردد ، در چنين جايي خود شگفت است كه سراغ نكوخويي گرفته شود.» (همان ص 76)
پرسشی که پیش میآید اینست : درد آزمندی را درمان چیست؟! آیا نه اینست که این «پتیاره» اگر بحال خود بماند هر روز زورآورتر گردد و آزمندان خوی درندگان گیرند؟!
او چنانکه شرح میدهد اینها را بخواست نکوهش از غربیان نمیگوید. برای آن میگوید که شرقیان بیدار گردیده ارج خود بدانند و کورکورانه از اروپاییان پیروی نکنند. او این را نیز بازمینماید که خواستش از «اروپا» سراسر غرب است.
🔸«شرقیان هم که دنبال اروپا را گرفتهاند بزودی گرفتار آن خویها گردیده از مردمی[=تمدن] سخت دور خواهند بود. از اینجاست که باید آموزگارانی برخاسته جهانیان را از این پس رفتن و گراییدن به پستی بازگردانیده براه خرد و مردمی درآرند.» (همان ص 96)
آدمی در زندگانی خود با دو گونه کوشش روبروست. یکی برای چیرگی بر طبیعت و بدست آوردن دربایستهای[مایحتاج] زندگی (نبرد با طبیعت) و دیگری کوشش در برابر همجنسان برای پیش افتادن از ایشان و بهرهی بیشتر بردن (نبرد آدمیان با یکدیگر).
نبرد با طبیعت یا همان راه دانش ، هرچه جلوتر رفته بر چیرگی آدمیان و آسودگیشان در کارها افزوده. لیکن نبرد با همجنسان چون با آز و ستم درآمیزد به رنج و تلخی زندگانی انجامد و هرچه افزار کشاکش در دستها بیشتر ، سختی آن نبرد نیز فزونتر. آنچه زندگانی را تلخ میگرداند نه از سختی نبرد با طبیعت بلکه از کشاکشی است که آدمی با همجنسانش دارد.
🔸«كساني اگر نيك انديشند ، بيشتر رنجهاي زندگاني يا گرفتاريهاي جهان ، نتيجهی اين پتيارهی نبرد با همجنسان است. اين همه جنگها و ويرانيها از آن برميخيزد ، بينوايي و گرسنگي مليونها و صدمليونها كسان از آن پديد ميآيد ، كشاكشها درميان خانوادهها از آن سر ميزند ، اين دويدنها و كوششهاي روزانه بيش از همه در راه آن ميباشد. كوتاهتر گويم : اگر رنجهاي زندگي را به صد بخش گردانيم ، نودش از اين پتيارهی نبرد آدميان برميخيزد.» (دین و جهان ص 7)
دانشها در این زمینه گرهی را نمیتواند بگشاید. بلکه باید گفت در جایی که راه خردمندانهای در زندگی نیست ، دانشها با فراهم آوردن افزارهای بیشتر و کاراتر (که در کشاکشها نیز بکار میرود) خود بسختی آن نبرد میافزاید. گواه این سخن جز جنگ و کشتارها در سراسر جهان ، یکی هم «بحرانهای اقتصادی» است. اگر دانشها چنین گرههایی را گشادن میتوانست ، تاکنون میبایست جلو جنگها و بحرانها را بگیرد.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی هفتم
4ـ مسلمانان در برابر هر نيكي و هر رستگاري ميايستند
مسلمانان در سايهی خوشگماني و پشتگرميای كه بگمراهيهاي خود ميدارند در برابر هر نيكي و هر رستگاري ميايستند و دشمني و كارشكني ميكنند.
در اين چهل و پنجاه سال ديده شد جنبش مشروطه يا سررشتهداري توده كه خود نتيجهی پيشرفت جهان و نشان والاتري انديشههاست پديد آمد. چه در ايران و چه در عثماني و چه در ديگر جاها مسلمانان دشمني نمودند و كار را بخونريزي رسانيدند. دبستانها و دانشكدهها برپا گرديد ، با آن هم بدخواهي و كارشكني نمودند و صد پستي نشان دادند. ادارههاي ثبت اسناد بنياد يافت ، به بدخواهي برخاستند. تاريخ خورشيدي گزارده شد ، گردن نگزاردند و بدشمني پرداختند. از اين گونه چندان است كه به شمردن نيايد.
بدتر از همه رفتار ايشان با جنبش پاكديني1 است : امروز جهان گرفتار مادّيگري2 گرديده كه ريشهی دين و خداپرستي و نيكي و پاكي و آسايش زندگاني و همه چيز را ميكند. فلسفهی مادّي كه با ريشههاي ژرفي پديد آمده جهان را جز همين دستگاه سَتَرساي=محسوس مادّي نميشناسد ، بخدا و روان و زندگاني ديگر و خرد كه از پايههاي دين ميباشند باوري نميدارد ، آدمي را بپاي جانوران برده نيكيپذير نميشمارد ، زندگاني را نبرد و جهان را نبردگاه دانسته به هر كسي دستور ميدهد كه جز دربند خوشي خود نباشد ، اين گمراهي كه نيرومندترين و بيمآورترين گمراهيست كه جهان بخود ديده و از هر باره با دين و خواست آن ناسازگار است ، ما درفش افراشته با آن ميجنگيم و از هر باره پاسخها بآن ميدهيم ، و در چنين هنگامي ميبينيم مسلمانان بجاي آنكه خشنود باشند و با ما همراهي كنند از در دشمني درميآيند و به هر گونه كارشكني ميكوشند. چرا؟!. براي اينكه اين گفتههاي ما بنام «اسلام» نيست. براي آنكه جز از باورهاي بيخردانهی ايشانست.
ببينيد : كار يك دين بكجا كشيده است كه پيروان آن با كوششهايي كه در راه برانداختن بيديني ميرود نبرد ميكنند و بخود سزا ميشمارند كه بدشمني و كارشكني پردازند.
شايد بسياري از خوانندگان معني اين گفتهها و خواستي را كه از آن درميانست ندانند ، اينست آن را روشنتر ميگردانم :
در اروپا چون از دويست و سيصد سال پيش جنبش دانشها پديد آمد ، يكي از نتيجههاي آن شكست دينها گرديد و اين با چند شُوند ميبود :
1) ميانهی دانشها با آنچه در كتابهاي ديني دربارهی زمين و آسمان و ستارهها و مانند اينها گفته شده ناسازگاري هويدا گرديد.
2) از پيشرفت دانشها فلسفهی مادّي پديد آمد و همگام آنها در همه جا رواج گرفت و اين مادّيگري دشمن روياروي دين و از هر باره آخشيج آن است. اين فلسفه جهان را جز همين دستگاه سَتَرساي مادّي نميشناسد و آدمي را با جانوران به يك رشته كشيده نيكيپذير نميداند و زندگاني را جز نبرد زندگان نميشمارد.
3) در نتيجهی رواج دانشها انديشهها پيش رفت و در سايهی افزارهاي نوين ، زندگاني آدميان رنگ ديگر گرفت ، و اينبود دينها پس ماند و آييني كه براي زندگاني ميداشتند پس گرديد.
از رويهمرفتهی اينها آن هوده=نتیجه پديد آمد كه دين شكست خورد و خوار گرديد و انبوه مردمان از آن رو گردانيده به بيديني گراييدند و آنان كه بازماندند (جز از برخي پيرهزنان و مردان نافهم) سستباور و دودل گرديدند. پيشوايان دينها خود را ناتوان يافته در جلو نايستادند. بلكه راه آن را باز گزارده خود را بكنار كشيدند. آشكاره بايد گفت : دين «قاچاق» گرديده. دينداران باين بس كردند كه در اينگوشه و آنگوشه نيمهنهاني روز گزارند ، و بصد ايراد كه بكتابهاي ديني ، بلكه به بنياد دين ، گرفته ميشود خود را به ناشنيدن زده بپاسخي نپردازند. بآن ناسازگاريها كه با دانشها درميانست ارجي نگزارند.
1ـ بهر شناخت پاکدینی نگاه کنید بکتابهای «ورجاوند بنیاد» ، «راه رستگاری» ، «دین و جهان» ، «کار و پیشه و پول» ـ و
2ـ دربارهی مادّیگری نگاه کنید بکتاب «در پیرامون روان» ـ و
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی هفتم
4ـ مسلمانان در برابر هر نيكي و هر رستگاري ميايستند
مسلمانان در سايهی خوشگماني و پشتگرميای كه بگمراهيهاي خود ميدارند در برابر هر نيكي و هر رستگاري ميايستند و دشمني و كارشكني ميكنند.
در اين چهل و پنجاه سال ديده شد جنبش مشروطه يا سررشتهداري توده كه خود نتيجهی پيشرفت جهان و نشان والاتري انديشههاست پديد آمد. چه در ايران و چه در عثماني و چه در ديگر جاها مسلمانان دشمني نمودند و كار را بخونريزي رسانيدند. دبستانها و دانشكدهها برپا گرديد ، با آن هم بدخواهي و كارشكني نمودند و صد پستي نشان دادند. ادارههاي ثبت اسناد بنياد يافت ، به بدخواهي برخاستند. تاريخ خورشيدي گزارده شد ، گردن نگزاردند و بدشمني پرداختند. از اين گونه چندان است كه به شمردن نيايد.
بدتر از همه رفتار ايشان با جنبش پاكديني1 است : امروز جهان گرفتار مادّيگري2 گرديده كه ريشهی دين و خداپرستي و نيكي و پاكي و آسايش زندگاني و همه چيز را ميكند. فلسفهی مادّي كه با ريشههاي ژرفي پديد آمده جهان را جز همين دستگاه سَتَرساي=محسوس مادّي نميشناسد ، بخدا و روان و زندگاني ديگر و خرد كه از پايههاي دين ميباشند باوري نميدارد ، آدمي را بپاي جانوران برده نيكيپذير نميشمارد ، زندگاني را نبرد و جهان را نبردگاه دانسته به هر كسي دستور ميدهد كه جز دربند خوشي خود نباشد ، اين گمراهي كه نيرومندترين و بيمآورترين گمراهيست كه جهان بخود ديده و از هر باره با دين و خواست آن ناسازگار است ، ما درفش افراشته با آن ميجنگيم و از هر باره پاسخها بآن ميدهيم ، و در چنين هنگامي ميبينيم مسلمانان بجاي آنكه خشنود باشند و با ما همراهي كنند از در دشمني درميآيند و به هر گونه كارشكني ميكوشند. چرا؟!. براي اينكه اين گفتههاي ما بنام «اسلام» نيست. براي آنكه جز از باورهاي بيخردانهی ايشانست.
ببينيد : كار يك دين بكجا كشيده است كه پيروان آن با كوششهايي كه در راه برانداختن بيديني ميرود نبرد ميكنند و بخود سزا ميشمارند كه بدشمني و كارشكني پردازند.
شايد بسياري از خوانندگان معني اين گفتهها و خواستي را كه از آن درميانست ندانند ، اينست آن را روشنتر ميگردانم :
در اروپا چون از دويست و سيصد سال پيش جنبش دانشها پديد آمد ، يكي از نتيجههاي آن شكست دينها گرديد و اين با چند شُوند ميبود :
1) ميانهی دانشها با آنچه در كتابهاي ديني دربارهی زمين و آسمان و ستارهها و مانند اينها گفته شده ناسازگاري هويدا گرديد.
2) از پيشرفت دانشها فلسفهی مادّي پديد آمد و همگام آنها در همه جا رواج گرفت و اين مادّيگري دشمن روياروي دين و از هر باره آخشيج آن است. اين فلسفه جهان را جز همين دستگاه سَتَرساي مادّي نميشناسد و آدمي را با جانوران به يك رشته كشيده نيكيپذير نميداند و زندگاني را جز نبرد زندگان نميشمارد.
3) در نتيجهی رواج دانشها انديشهها پيش رفت و در سايهی افزارهاي نوين ، زندگاني آدميان رنگ ديگر گرفت ، و اينبود دينها پس ماند و آييني كه براي زندگاني ميداشتند پس گرديد.
از رويهمرفتهی اينها آن هوده=نتیجه پديد آمد كه دين شكست خورد و خوار گرديد و انبوه مردمان از آن رو گردانيده به بيديني گراييدند و آنان كه بازماندند (جز از برخي پيرهزنان و مردان نافهم) سستباور و دودل گرديدند. پيشوايان دينها خود را ناتوان يافته در جلو نايستادند. بلكه راه آن را باز گزارده خود را بكنار كشيدند. آشكاره بايد گفت : دين «قاچاق» گرديده. دينداران باين بس كردند كه در اينگوشه و آنگوشه نيمهنهاني روز گزارند ، و بصد ايراد كه بكتابهاي ديني ، بلكه به بنياد دين ، گرفته ميشود خود را به ناشنيدن زده بپاسخي نپردازند. بآن ناسازگاريها كه با دانشها درميانست ارجي نگزارند.
1ـ بهر شناخت پاکدینی نگاه کنید بکتابهای «ورجاوند بنیاد» ، «راه رستگاری» ، «دین و جهان» ، «کار و پیشه و پول» ـ و
2ـ دربارهی مادّیگری نگاه کنید بکتاب «در پیرامون روان» ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 34
🔸 پس از اين كارها الكساندر خواست اقيانوس را هم ديده باشد اينبود دستور داد كشتيهايي ساختند و او در آنها نشسته تماشاكنان رود را ميپيمود. ولي اين كشتيراني او پاك بيهوده و بيسود نشد. زيرا در چند جا از اينسو يا از آنسو بخشكي درآمده شهرهاي استواری را بگشاد ليكن در محاصرهی يك شهري ازآن ماليان كه مردمي از هنديان و بفزوني دليري مشهور بودند خود را بخطر سختي انداخت. بدينسان كه چون شهر را تيرباران كرده جنگجويان شهري را دور راندند خود الكساندر نخستين كسي بود كه از نردبان بالا رفت و همينكه پاي او بديوار رسيد نردبان بشكست و او در آنجا تنها ماند و از سوي ديگر شهربانان از پائين او را به تيرباران گرفتند. در چنين هنگام سختي او خود را نباخته كاري كه كرد اين بود كه از آن بالا جهيده خود را بميان دشمنان انداخت و اين خوشبختي او بود كه بر روي پاهاي خود افتاد و قضا را از درخشندگي زره او شهريان چنين ميپنداشتند كه روشنايي از او برميجهد يا خود چيز سراپا روشني ميانهی او و ايشان حايل است و باين پندار ترس گرفته از گرد او پراكنده شدند. ليكن سپس چون دو تن از پاسبانان خاص به الكساندر پيوستند و آن ترس از شهربانان دور شد بجنگ پيش آمده دست بدست نبرد نمودند و سخت ميكوشيدند كه او را با نيزه يا شمشير زخمي سازند. الكساندر دليرانه ميكوشيد و خود را نگه ميداشت تا يكي از شهربانان از دور تيري انداخته و چنان زور نمود كه پيكان از زره گذشته در ميان دندههاي او زير سينه جا گرفت. اين زخم چندان سخت بود كه الكساندر خودداري نتوانسته و خود را پس كشيده زانو بزمين نهاده بايستاد. آن تيرزن چون چنين ديد با شمشير كشيده بر سر او تاخت و خودكار او را ميساخت اگر نبود كه پئوكستيس1 و ليمنائوس2 كه هر دو زخمي بودند خود را بميان انداختند. ليمنائوس نزديك بمرگ بود. ولي پئوكستيس ايستادگي كرده ياري نمود تا الكساندر آن شهربان را بكشت. با اينهمه هنوز او از خطر نرست. زيرا گذشته از زخمهاي ديگر كه برداشته بود ناگهان گرزي بر گردنش زدند كه ديگر خودداري نتوانسته ناگزير شد بديوار تكيه نمايد. ولي باز با دشمنان روبرو ايستاده جلوگيري ميكرد تا در اين ميان ماكيدونيان راه پيدا كرده بدرون ريختند و به گردش درآمده او را كه اينزمان پاك هوش خود را باخته بود بچادري فرستادند و در سراسر لشكر شهرت يافت كه او كشته شده. و چون خواستند تير را از تن او درآورند چون تير بس بزرگ و كارگري بوده و در ميان استخوان استوار شده بود در ميان كار از حال رفت و نزديك بمردن بود تا پس از درآمدن تير دوباره بحال خود برگشت. اگرچه خطر گذشت ولي چون سخت ناتوان شده بود تا ديرزماني بيرون نيامده بآسودگي ميپرداخت تا روزي آواز ماكيدونيان را در بيرون شنيد كه براي ديدن او گرد آمده بودند و او بيرون آمده قربانيهايي براي خدايان كرده زود بازگشت. در اين گردش دريايي الكساندر در اينسو و آنسوي خشكي يك رشته شهرهاي مهمي را بدست آورد.
1ـ Peucestes
2ـ Limnaems
8) الکساندر ـ تکهی 34
🔸 پس از اين كارها الكساندر خواست اقيانوس را هم ديده باشد اينبود دستور داد كشتيهايي ساختند و او در آنها نشسته تماشاكنان رود را ميپيمود. ولي اين كشتيراني او پاك بيهوده و بيسود نشد. زيرا در چند جا از اينسو يا از آنسو بخشكي درآمده شهرهاي استواری را بگشاد ليكن در محاصرهی يك شهري ازآن ماليان كه مردمي از هنديان و بفزوني دليري مشهور بودند خود را بخطر سختي انداخت. بدينسان كه چون شهر را تيرباران كرده جنگجويان شهري را دور راندند خود الكساندر نخستين كسي بود كه از نردبان بالا رفت و همينكه پاي او بديوار رسيد نردبان بشكست و او در آنجا تنها ماند و از سوي ديگر شهربانان از پائين او را به تيرباران گرفتند. در چنين هنگام سختي او خود را نباخته كاري كه كرد اين بود كه از آن بالا جهيده خود را بميان دشمنان انداخت و اين خوشبختي او بود كه بر روي پاهاي خود افتاد و قضا را از درخشندگي زره او شهريان چنين ميپنداشتند كه روشنايي از او برميجهد يا خود چيز سراپا روشني ميانهی او و ايشان حايل است و باين پندار ترس گرفته از گرد او پراكنده شدند. ليكن سپس چون دو تن از پاسبانان خاص به الكساندر پيوستند و آن ترس از شهربانان دور شد بجنگ پيش آمده دست بدست نبرد نمودند و سخت ميكوشيدند كه او را با نيزه يا شمشير زخمي سازند. الكساندر دليرانه ميكوشيد و خود را نگه ميداشت تا يكي از شهربانان از دور تيري انداخته و چنان زور نمود كه پيكان از زره گذشته در ميان دندههاي او زير سينه جا گرفت. اين زخم چندان سخت بود كه الكساندر خودداري نتوانسته و خود را پس كشيده زانو بزمين نهاده بايستاد. آن تيرزن چون چنين ديد با شمشير كشيده بر سر او تاخت و خودكار او را ميساخت اگر نبود كه پئوكستيس1 و ليمنائوس2 كه هر دو زخمي بودند خود را بميان انداختند. ليمنائوس نزديك بمرگ بود. ولي پئوكستيس ايستادگي كرده ياري نمود تا الكساندر آن شهربان را بكشت. با اينهمه هنوز او از خطر نرست. زيرا گذشته از زخمهاي ديگر كه برداشته بود ناگهان گرزي بر گردنش زدند كه ديگر خودداري نتوانسته ناگزير شد بديوار تكيه نمايد. ولي باز با دشمنان روبرو ايستاده جلوگيري ميكرد تا در اين ميان ماكيدونيان راه پيدا كرده بدرون ريختند و به گردش درآمده او را كه اينزمان پاك هوش خود را باخته بود بچادري فرستادند و در سراسر لشكر شهرت يافت كه او كشته شده. و چون خواستند تير را از تن او درآورند چون تير بس بزرگ و كارگري بوده و در ميان استخوان استوار شده بود در ميان كار از حال رفت و نزديك بمردن بود تا پس از درآمدن تير دوباره بحال خود برگشت. اگرچه خطر گذشت ولي چون سخت ناتوان شده بود تا ديرزماني بيرون نيامده بآسودگي ميپرداخت تا روزي آواز ماكيدونيان را در بيرون شنيد كه براي ديدن او گرد آمده بودند و او بيرون آمده قربانيهايي براي خدايان كرده زود بازگشت. در اين گردش دريايي الكساندر در اينسو و آنسوي خشكي يك رشته شهرهاي مهمي را بدست آورد.
1ـ Peucestes
2ـ Limnaems
gofto wenid 1-4.pdf
206.9 KB
🔶 گفت و شنید (4)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال هفتم)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال هفتم)
✴️ دين و دانش ✴️
🔸دیباچه از کانال
(تکهی سوم ـ پایانی)
🔸«اين حال جهانست كه امروز مليونها مردان و جوانان خون همديگر را ميريزند و دانشها بيش از همه در راه ويراني جهان و نابودي جهانيان بكار ميرود ، و چون اين جنگ فرونشيند ناگزير كشاكش گرسنگان و سيران ، مليونداران و بيچيزان ، كارگران و كارداران ، خواهد درگرفت.» (ورجاوند بنیاد بخش یکم بند 8)
گواههای بسیاری بر درستی این سخنان هست ، برای نمونه همین «جنبش جلیقه زردها» در فرانسه در ماههای اخیر. و این بیگمانست که چنین کشاکشی آخرین آنها نخواهد بود.
امروز دانشها بیدیدهبانیِ[=نظارت] دین میدانداری میکنند و اگر نیک اندیشید همین سرچشمهی گرفتاریهای کنونی جهانست. راستش را بخواهیم امروز جهانیان تاوان بیدینی را میپردازند.
ولی درد اینجاست که آنچه امروز بنام دین در جهان هست نه دین بلکه خود بیدینیست. دین آنست که با خرد بسازد و خود راهگشای دانشها بوده آموزاکهایش[تعلیمات] برواج آنها بکوشد.
🔸دانش تنها هنگامی که همگام با دین باشد میتواند بحال جهانیان سودمند افتد.
از سوی دیگر ، باید کوشش جدایی برای شناسانیدن معنی دین رود تا کیشها (یا کورهراههای پرزیان امروزی) از شاهراه دین بازشناخته شده و این مقدمهای به برافتادنشان گردد.
حال امروز «جهان صنعتی» ، کشورهایی که دعوی جهانداری دارند ، خود گویای گرفتاری ایشان و بنبستی است که اقتصاد سرمایهداری هر چندگاه یک بار با آن روبروست.
🔸«راستی اینست که اروپا در تنگنایی گیرکرده که نه راه پیش دارد و نه راه پس ... چه از یکسوی این بار سنگین که اروپا بدوش دارد همه میدانند که بمنزل نخواهد رسید. تیرهروزی ملیون ملیون بیکاران ، دوتیرگی و دشمنی بیچیزان با توانگران ، کساد بیاندازهی بازارها ، فزونی روزافزون ماشینها و کارخانهها ـ اینها گرفتاریهایی است که باید هرچه زودتر علاج شود وگرنه اروپا روزگار بس واژگونی خواهد داشت.» (آیین بخش یکم ، ص39)
بحران امروزی غرب نشانگر عیبهای اقتصاد سرمایهداری است. ولی آیا تصحیح آنها آسانست؟! آیا چنین تصحیحی از دست دانشها برمیآید؟! آیا آن عیبها خود ریشه در گرفتاری دیگری ندارد؟!
اینکه سرمایهداری در راه خود زیانهای جبران ناپذیری به کمتوانان و ناتوانان میرساند آیا نشان از پیروی آن شیوهی اقتصادی از قانون جنگل ندارد؟!.
آیا این نه از آنروست که آدمیان و حق ایشان از بهرهمندیها اصل نیست؟!. اصل ، تولید و بازرگانی و اینگونه زمینههاست. اینها نیز از آن روست که راه خردمندانهای برای زیستن پیش پای جهانیان نبوده.
اینست باید گفت پیشگامان جنبشهایی مانند وال استریت اگر میخواهند از کوششهای خود نتیجهی درستی بگیرند باید ریشهی گرفتاریهای خود را نه تنها در کجپایگی سرمایهداری ، بلکه در همان حال در بیدینی هم بدیده گیرند. این خود جستار دامنهداریست و نوشتار زیر بیک رُویهی[صورت] آن که همبستگی دین و دانش است میپردازد.
در پایان پیشگفتار این نکته درخور یادآوریست که نام دین در دورهی رضاشاه چندان خوار گردیده بود که برخی ملایان نیز دم از بیدینی یا بیپروایی به دین میزدند. راشد ، واعظی که سالهای دراز در رادیوی رژیم محمدرضاشاه سخنرانی داشت ، یک نمونهای از آن کسان پرشماری بود که در زمان رضاشاه دم از بیدینی میزدهاند.
پیداست در چنان روزگاری سخن از دین راندن ، دشمنان و بدخواهانی را پدید میآورْد. با اینهمه کسروی دلیلهای بسیاری داشت که میبایست آن نام را از خواری درآورد و معنی راستش را بازنماید و تفاوتش را با «کیش» شرح دهد تا کورهراههایی که بنام دین به گمراه گردانیدن مردمان میپردازند شناخته گردند و دکانهاشان یکایک برافتد. [1]
لیکن در این راه با دشواریهایی روبرو بود : یکم ادارهی سانسور مطبوعات ، دوم دامنهداریِ خود جستار دین ، سوم ناسازگاریای که دانشها و فلسفهی مادی با دینها (یا بهتر بگوییم با کیشها) در آن روزگار پیدا کرده بود و رمش درسخواندگان آن زمان از این نام و سرانجام جدا نبودن معنی کیش و دین که به بدفهمیهایی میانجامید (همان رمش و بدفهمیهایی که امروز نیز درمیانست و بیش از همه چهل سال فریبکاری و سودجویی ملایان از نام اسلام و دین ـ تنها در همین مدت حکومتشانـ را باید از انگیزههای اصلی آن شمرد).
از اینرو او ناگزیر گردید زمان درازی و با گامهای آهسته به بازنمودن آن معنیها و اینکه خواستش از دین چیست بپردازد. پیداست از یکسو کهنهاندیشان با معنی راست دین که ماهنامهی پیمان بازمینمود دشمنی مینمودند و از سوی دیگر نواندیشانی که تاب شنیدن نام دین را نداشتند. تنها کسانی به آن سخنان نزدیک آمدند که مغزشان را از تبلیغات ضد دینی مستقل نگاه داشته و خود جویای راستیها بودند.
[1] : این زمینه دامنهدارست و خوانندگان میتوانند به نوشتههای او در این جستار برای مثال کتاب «دین و جهان» بازگردند. ـ و
🔸دیباچه از کانال
(تکهی سوم ـ پایانی)
🔸«اين حال جهانست كه امروز مليونها مردان و جوانان خون همديگر را ميريزند و دانشها بيش از همه در راه ويراني جهان و نابودي جهانيان بكار ميرود ، و چون اين جنگ فرونشيند ناگزير كشاكش گرسنگان و سيران ، مليونداران و بيچيزان ، كارگران و كارداران ، خواهد درگرفت.» (ورجاوند بنیاد بخش یکم بند 8)
گواههای بسیاری بر درستی این سخنان هست ، برای نمونه همین «جنبش جلیقه زردها» در فرانسه در ماههای اخیر. و این بیگمانست که چنین کشاکشی آخرین آنها نخواهد بود.
امروز دانشها بیدیدهبانیِ[=نظارت] دین میدانداری میکنند و اگر نیک اندیشید همین سرچشمهی گرفتاریهای کنونی جهانست. راستش را بخواهیم امروز جهانیان تاوان بیدینی را میپردازند.
ولی درد اینجاست که آنچه امروز بنام دین در جهان هست نه دین بلکه خود بیدینیست. دین آنست که با خرد بسازد و خود راهگشای دانشها بوده آموزاکهایش[تعلیمات] برواج آنها بکوشد.
🔸دانش تنها هنگامی که همگام با دین باشد میتواند بحال جهانیان سودمند افتد.
از سوی دیگر ، باید کوشش جدایی برای شناسانیدن معنی دین رود تا کیشها (یا کورهراههای پرزیان امروزی) از شاهراه دین بازشناخته شده و این مقدمهای به برافتادنشان گردد.
حال امروز «جهان صنعتی» ، کشورهایی که دعوی جهانداری دارند ، خود گویای گرفتاری ایشان و بنبستی است که اقتصاد سرمایهداری هر چندگاه یک بار با آن روبروست.
🔸«راستی اینست که اروپا در تنگنایی گیرکرده که نه راه پیش دارد و نه راه پس ... چه از یکسوی این بار سنگین که اروپا بدوش دارد همه میدانند که بمنزل نخواهد رسید. تیرهروزی ملیون ملیون بیکاران ، دوتیرگی و دشمنی بیچیزان با توانگران ، کساد بیاندازهی بازارها ، فزونی روزافزون ماشینها و کارخانهها ـ اینها گرفتاریهایی است که باید هرچه زودتر علاج شود وگرنه اروپا روزگار بس واژگونی خواهد داشت.» (آیین بخش یکم ، ص39)
بحران امروزی غرب نشانگر عیبهای اقتصاد سرمایهداری است. ولی آیا تصحیح آنها آسانست؟! آیا چنین تصحیحی از دست دانشها برمیآید؟! آیا آن عیبها خود ریشه در گرفتاری دیگری ندارد؟!
اینکه سرمایهداری در راه خود زیانهای جبران ناپذیری به کمتوانان و ناتوانان میرساند آیا نشان از پیروی آن شیوهی اقتصادی از قانون جنگل ندارد؟!.
آیا این نه از آنروست که آدمیان و حق ایشان از بهرهمندیها اصل نیست؟!. اصل ، تولید و بازرگانی و اینگونه زمینههاست. اینها نیز از آن روست که راه خردمندانهای برای زیستن پیش پای جهانیان نبوده.
اینست باید گفت پیشگامان جنبشهایی مانند وال استریت اگر میخواهند از کوششهای خود نتیجهی درستی بگیرند باید ریشهی گرفتاریهای خود را نه تنها در کجپایگی سرمایهداری ، بلکه در همان حال در بیدینی هم بدیده گیرند. این خود جستار دامنهداریست و نوشتار زیر بیک رُویهی[صورت] آن که همبستگی دین و دانش است میپردازد.
در پایان پیشگفتار این نکته درخور یادآوریست که نام دین در دورهی رضاشاه چندان خوار گردیده بود که برخی ملایان نیز دم از بیدینی یا بیپروایی به دین میزدند. راشد ، واعظی که سالهای دراز در رادیوی رژیم محمدرضاشاه سخنرانی داشت ، یک نمونهای از آن کسان پرشماری بود که در زمان رضاشاه دم از بیدینی میزدهاند.
پیداست در چنان روزگاری سخن از دین راندن ، دشمنان و بدخواهانی را پدید میآورْد. با اینهمه کسروی دلیلهای بسیاری داشت که میبایست آن نام را از خواری درآورد و معنی راستش را بازنماید و تفاوتش را با «کیش» شرح دهد تا کورهراههایی که بنام دین به گمراه گردانیدن مردمان میپردازند شناخته گردند و دکانهاشان یکایک برافتد. [1]
لیکن در این راه با دشواریهایی روبرو بود : یکم ادارهی سانسور مطبوعات ، دوم دامنهداریِ خود جستار دین ، سوم ناسازگاریای که دانشها و فلسفهی مادی با دینها (یا بهتر بگوییم با کیشها) در آن روزگار پیدا کرده بود و رمش درسخواندگان آن زمان از این نام و سرانجام جدا نبودن معنی کیش و دین که به بدفهمیهایی میانجامید (همان رمش و بدفهمیهایی که امروز نیز درمیانست و بیش از همه چهل سال فریبکاری و سودجویی ملایان از نام اسلام و دین ـ تنها در همین مدت حکومتشانـ را باید از انگیزههای اصلی آن شمرد).
از اینرو او ناگزیر گردید زمان درازی و با گامهای آهسته به بازنمودن آن معنیها و اینکه خواستش از دین چیست بپردازد. پیداست از یکسو کهنهاندیشان با معنی راست دین که ماهنامهی پیمان بازمینمود دشمنی مینمودند و از سوی دیگر نواندیشانی که تاب شنیدن نام دین را نداشتند. تنها کسانی به آن سخنان نزدیک آمدند که مغزشان را از تبلیغات ضد دینی مستقل نگاه داشته و خود جویای راستیها بودند.
[1] : این زمینه دامنهدارست و خوانندگان میتوانند به نوشتههای او در این جستار برای مثال کتاب «دین و جهان» بازگردند. ـ و
این نوشتار که از شمارهی یازدهم و دوازدهم سال پنجم پیمان (مهر و آبان 1318 برابر با سپتامبر تا نوامبر 1939) آورده میشود یکی از گرانمایهترین نوشتارهاست. در اینجا خواننده با همبستگی دین و دانش و زمینههای کار هر یک آشنا میگردد. همچنین از این نوشتار کوشش او به روشن گردانیدن معنی دین و ارجمندی دانش و برانداختن اندیشهی کهنهپرستان نمایان است.
از فردا آن نوشتار تکه تکه آورده خواهد شد.
از فردا آن نوشتار تکه تکه آورده خواهد شد.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی هشتم
از صد سال باز دينها ـ چه جهوديگري و چه مسيحيگري و چه اسلام و چه ديگر دينها در اين حال ميباشند و پيشروان آنها باين خرسندند كه دستگاهي ـ اگرچه با صد خواري و زبوني باشد ـ درميانه برپا ، و گروهي از سادهدرونان و پيرهزنان ، و يا از نيرنگبازان و تيرهدلان كه از دين سود ميبردند رو بآنان ميدارند.
اگر شما جستجو كنيد در اروپا بيشتر كشيشان ، و در آسيا بيشتر ملايان ، چون همان كتابهاي مادّيگري را خوانده و يا گفتههاي مادّيان را شنيدهاند خود بيدين و يا سستباورند. كشيشان و ملايان و حاخامان و ديگران با آنكه ميدانند كه دانشهاي نوين با باورهاي ديني آنان ناسازگار ميباشد ، و جوانان كه درس بخوانند سستباور ، بلكه بيدين خواهند گرديد ، با اين حال چون قاچاق و زبونند پسران و دختران خود را بدبستانها و دانشكدهها براي خواندن آن دانشها ميفرستند.
در اروپا نيتچه و باخنر و ديگر درفشداران بيديني برخاستهاند و آنهمه كتابها در مادّيگري و بيديني نوشتهاند ، تاكنون پاسخي از سوي كشيشان ـ پاسخي كه ارزش دانشي دارد و درخور پذيرفتن باشد ، داده نشده. در آسيا ، در مصر ، شِبلي و سلامه موسا و ديگران آنهمه كتابها بچاپ رسانيدند و تيشهها بريشهی خداشناسي و دينداري زدند ، علماي جامع اَزهَر و ملايان نجف جز اين نتوانستند كه خود را به ناشنيدن زنند و تنها دربند نگهداري دستگاه خود باشند.
همان جامع اَزهَر ، و همان نجف و كربلا كه كانونهاي ديني بشمارند ، اگر يك شاگرد دبيرستاني به يكي از آنجاها رود و با علما و ملايان بگفتگو پردازد هر ايرادي گيرد و هر پرسشي كند پاسخي نخواهد شنيد. اينست معني آنچه ميگويم : دينها قاچاق گرديده.
كار خواري و بيارجي دينها بجايي رسيده بود كه يك دسته از نيكخواهان جهان ، از كارل ماركس و ديگران ، آنها را بزيان جهان شمارده يكي از باياهاي[=وظایف] خود را نبرد با آنها شناخته بودند. در انديشهی اين نيكخواهان دينها يادگار دورههاي ناداني آدميان و خود دنبالهی بتپرستيها و پندارپرستيهاست. در انديشهی آنان برانگيختگان مردان فريبكاري ميبودهاند كه از ناداني مردمان سود جسته يك رشته پندارهايي را بآنان ياد دادهاند. اينان يكي از دليلها بسخن خود اين را شماردهاند كه در اين زمان كه روزگار دانش است ديگر كسي برنميخيزد و نميتواند برخاست ، ديگر كسي نامي از خدا و از دست داشتن او در كارهاي جهان نميتواند برد.
بارها گفتارها نوشته ميشد در اين زمينه كه دين و دانش قرنها با هم در نبرد ميبودند و سرانجام دانش فيروز درآمد و هماورد خود را بيكباره از ميان برد.
در همين ايران گفتارها نوشته ميشد دربارهی آنكه اروپا جايگاه دانش و خرد است ولي از آسيا هميشه «دين و خرافات و اوهام» برخيزد. نام دين چندان خوار شده بود كه كساني براي آنكه نافهم شمرده نشوند ، بيديني از خود بآشكار ميآوردند. جدايي و ناسازگاري درميانهی دين با دانشها تا اندازهاي ميبود كه كسي را گمان اينكه «دين با دانش همدوش است و هر دو يك نتيجه را دنبال ميكنند» در دل نميبود.
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی هشتم
از صد سال باز دينها ـ چه جهوديگري و چه مسيحيگري و چه اسلام و چه ديگر دينها در اين حال ميباشند و پيشروان آنها باين خرسندند كه دستگاهي ـ اگرچه با صد خواري و زبوني باشد ـ درميانه برپا ، و گروهي از سادهدرونان و پيرهزنان ، و يا از نيرنگبازان و تيرهدلان كه از دين سود ميبردند رو بآنان ميدارند.
اگر شما جستجو كنيد در اروپا بيشتر كشيشان ، و در آسيا بيشتر ملايان ، چون همان كتابهاي مادّيگري را خوانده و يا گفتههاي مادّيان را شنيدهاند خود بيدين و يا سستباورند. كشيشان و ملايان و حاخامان و ديگران با آنكه ميدانند كه دانشهاي نوين با باورهاي ديني آنان ناسازگار ميباشد ، و جوانان كه درس بخوانند سستباور ، بلكه بيدين خواهند گرديد ، با اين حال چون قاچاق و زبونند پسران و دختران خود را بدبستانها و دانشكدهها براي خواندن آن دانشها ميفرستند.
در اروپا نيتچه و باخنر و ديگر درفشداران بيديني برخاستهاند و آنهمه كتابها در مادّيگري و بيديني نوشتهاند ، تاكنون پاسخي از سوي كشيشان ـ پاسخي كه ارزش دانشي دارد و درخور پذيرفتن باشد ، داده نشده. در آسيا ، در مصر ، شِبلي و سلامه موسا و ديگران آنهمه كتابها بچاپ رسانيدند و تيشهها بريشهی خداشناسي و دينداري زدند ، علماي جامع اَزهَر و ملايان نجف جز اين نتوانستند كه خود را به ناشنيدن زنند و تنها دربند نگهداري دستگاه خود باشند.
همان جامع اَزهَر ، و همان نجف و كربلا كه كانونهاي ديني بشمارند ، اگر يك شاگرد دبيرستاني به يكي از آنجاها رود و با علما و ملايان بگفتگو پردازد هر ايرادي گيرد و هر پرسشي كند پاسخي نخواهد شنيد. اينست معني آنچه ميگويم : دينها قاچاق گرديده.
كار خواري و بيارجي دينها بجايي رسيده بود كه يك دسته از نيكخواهان جهان ، از كارل ماركس و ديگران ، آنها را بزيان جهان شمارده يكي از باياهاي[=وظایف] خود را نبرد با آنها شناخته بودند. در انديشهی اين نيكخواهان دينها يادگار دورههاي ناداني آدميان و خود دنبالهی بتپرستيها و پندارپرستيهاست. در انديشهی آنان برانگيختگان مردان فريبكاري ميبودهاند كه از ناداني مردمان سود جسته يك رشته پندارهايي را بآنان ياد دادهاند. اينان يكي از دليلها بسخن خود اين را شماردهاند كه در اين زمان كه روزگار دانش است ديگر كسي برنميخيزد و نميتواند برخاست ، ديگر كسي نامي از خدا و از دست داشتن او در كارهاي جهان نميتواند برد.
بارها گفتارها نوشته ميشد در اين زمينه كه دين و دانش قرنها با هم در نبرد ميبودند و سرانجام دانش فيروز درآمد و هماورد خود را بيكباره از ميان برد.
در همين ايران گفتارها نوشته ميشد دربارهی آنكه اروپا جايگاه دانش و خرد است ولي از آسيا هميشه «دين و خرافات و اوهام» برخيزد. نام دين چندان خوار شده بود كه كساني براي آنكه نافهم شمرده نشوند ، بيديني از خود بآشكار ميآوردند. جدايي و ناسازگاري درميانهی دين با دانشها تا اندازهاي ميبود كه كسي را گمان اينكه «دين با دانش همدوش است و هر دو يك نتيجه را دنبال ميكنند» در دل نميبود.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 35
🔸 هم در اين گردش او بود كه ده تن از فيلسوفان هندي را دستگير كرد ، زيرا آنان مردم را بر وي شورانيده كار را بر ماكيدونيان سخت ميگردانيدند. اينان را «گومنوسوفي» ميناميدند شهرت ايشان در پاسخ كوتاه و پرمغزی بود كه به هر پرسشي بيدرنگ پاسخ ميدادند. الكساندر خواست ايشان را بيازمايد بدينسان كه از هر يكي پرسش سختي نمايد و هر يكي كه پاسخ مناسبي ندهد سزاي او كشتن باشد و بزرگترين آنان را بداوري برگزيد.1 از نخستين پرسيد : آيا مردگان بيشترند يا زندگان. پاسخ داد : «زندگان. زيرا آنكه مردهاند هيچ نيستند.» از دومي پرسيد : آيا در زمين جانوران بيشتر پديد ميآيد يا در دريا؟ پاسخ داد : «در زمين. چرا كه دريا نيز بخشي از زمين ميباشد.» پرسش از سومي اين بود : حيلهگرترين جانوران كدامست؟ او پاسخ داد : «آنكه هنوز مردمان باو دست نيافتهاند.» از چهارمي پرسيد : اينكه مردم را به شورش برميانگيختي چه دليل بكار ميبردي؟ او پاسخ داد : «دليلي جز اين نداشتم كه هر كسي بايد مردانه زيسته وگرنه مردانه بميرد.» از پنجمي پرسيد : آيا شب بزرگتر است يا روز؟ او پاسخ گفت : «سرانجام روز يكروز بزرگتر است.» و چون ديد الكساندر سخن او را درنيافت و قانع نشد گفت : «پرسشهاي شگفتي كه ميكني جز در انتظار پاسخهاي شگفت مباش.» سپس از ديگري پرسيد : يك مردي چه كند كه نزد مردم بسيار گرامي باشد؟ او چنين گفت : «نيرومند بوده ولي سهمناك نباشد.» از هفتمي پرسيد : يك مردي چگونه ميتواند خدا شود؟ پاسخ داد : «بايد آن كند كه جز از خدا برنميآيد.» هشتمي پاسخ داد : «زندگي نيرومندتر از مرگ ميباشد زيرا ميتواند بآنهمه بدبختيها شكيبايي كند.» از آخرين چون پرسيد : تا چه اندازه شايسته است كه آدمي زندگي كند؟ پاسخ داد : «تا اندازهاي كه مرگ را بيشتر دوست دارد تا زنده ماندن را.» اينزمان الكساندر روي بآن كسي كرد كه او را بداوري برگمارده بودند و فرمان داد كه داوري خود را بنمايد. او چنين گفت : «آنچه من فهميدم هر يكي از اينان بدتر از ديگري پاسخ داد.» الكساندر گفت : «اگر داوري شما اين باشد نخست خود شما كشتني خواهيد بود.» او پاسخ داد : «نه! مگر آن گفتهی شما كه هر كه پاسخ بد داد كشته خواهد شد دروغ باشد.» كوتاهسخن : الكساندر به هر كدام بخششي كرده همه را آزاد ساخت.
ولي به فيلسوفان ديگر كه مشهورتر از اينان بودند و هر كدام در گوشهاي تنها ميزيستند اونيسكريتوس را كه شاگرد ديوگنيس بدانديش2 بود فرستاده از آنان خواستار شد كه نزد او بيايند. كالانوس را گفتهاند كه با كبر و بيپروايي درآمد و باو دستور داد كه نخست لخت شده سپس نزد او بيايد وگرنه هرگز سخني باو نخواهد گفت اگرچه از پيش خود زیوس آمده باشد. ليكن دانداميس او را بنرمي و مهرباني پذيرفته بسخناني كه او از سوگراتيس (سقراط) و پوتاگوراس3 و ديوجنيس نقل ميكرد گوش داده گفت اينان بزرگانياند و در هيچ چيزي لغزشي از آنان نميبينم جز در دلبستگي سختي كه بقانون و عادتهاي كشور خود دارند. برخي ديگر گفتهاند كه دانداميس تنها اين را پرسيد كه براي چه الكساندر رنج كشيده آنهمه راه را تا اينجا آمده است؟ بهرحال كالانوس را هم تكسيليس راضي ساخت كه بديدار الكساندر برود. گفتهاند كه نام درست او سفينيس4 بوده ولي چون عادت داشت كه پياپي كلمهی «كاله» را كه در هندي بجاي سلام است بكار ببرد از اين جهت يونانيان نام او را كالانوس گزاردند. گفتهاند او نكتهی پرمغز مهمي را دربارهی فرمانروايي به الكساندر نشان داد بدينسان كه پوست خشكيدهی چروكيدهای را بر زمين انداخته از كنار آن راه رفت و به هر كناري كه پاي ميگزاشت كنار ديگر از زمين بلند ميشد. ولي چون بر ميان پوست پاي گزاشت كنارهها نيز بحال خود بودند و بدينسان فهمانيد كه پادشاه بايد در دل پادشاهي خود جايگزين باشد نه اينكه در كنار و گوشهی آن بگردد.
1ـ اين داستان را فردوسي نيز در شاهنامه آورده ولي او ميگويد الكساندر همهی پرسشها را از يك تن نمود و چنانكه شعرهاي شاعر را با اين داستان پلوتارخ بسنجيم خواهيم ديد در بسياري از پرسشها و پاسخها تحريف هم رويداده.
2ـ مقصود از بدانديش آنكه بر همه چيز زندگي نكوهش كرده و همه كس را بد ميشماردهاند.
3ـ Pythagoras
4ـ Sphines
8) الکساندر ـ تکهی 35
🔸 هم در اين گردش او بود كه ده تن از فيلسوفان هندي را دستگير كرد ، زيرا آنان مردم را بر وي شورانيده كار را بر ماكيدونيان سخت ميگردانيدند. اينان را «گومنوسوفي» ميناميدند شهرت ايشان در پاسخ كوتاه و پرمغزی بود كه به هر پرسشي بيدرنگ پاسخ ميدادند. الكساندر خواست ايشان را بيازمايد بدينسان كه از هر يكي پرسش سختي نمايد و هر يكي كه پاسخ مناسبي ندهد سزاي او كشتن باشد و بزرگترين آنان را بداوري برگزيد.1 از نخستين پرسيد : آيا مردگان بيشترند يا زندگان. پاسخ داد : «زندگان. زيرا آنكه مردهاند هيچ نيستند.» از دومي پرسيد : آيا در زمين جانوران بيشتر پديد ميآيد يا در دريا؟ پاسخ داد : «در زمين. چرا كه دريا نيز بخشي از زمين ميباشد.» پرسش از سومي اين بود : حيلهگرترين جانوران كدامست؟ او پاسخ داد : «آنكه هنوز مردمان باو دست نيافتهاند.» از چهارمي پرسيد : اينكه مردم را به شورش برميانگيختي چه دليل بكار ميبردي؟ او پاسخ داد : «دليلي جز اين نداشتم كه هر كسي بايد مردانه زيسته وگرنه مردانه بميرد.» از پنجمي پرسيد : آيا شب بزرگتر است يا روز؟ او پاسخ گفت : «سرانجام روز يكروز بزرگتر است.» و چون ديد الكساندر سخن او را درنيافت و قانع نشد گفت : «پرسشهاي شگفتي كه ميكني جز در انتظار پاسخهاي شگفت مباش.» سپس از ديگري پرسيد : يك مردي چه كند كه نزد مردم بسيار گرامي باشد؟ او چنين گفت : «نيرومند بوده ولي سهمناك نباشد.» از هفتمي پرسيد : يك مردي چگونه ميتواند خدا شود؟ پاسخ داد : «بايد آن كند كه جز از خدا برنميآيد.» هشتمي پاسخ داد : «زندگي نيرومندتر از مرگ ميباشد زيرا ميتواند بآنهمه بدبختيها شكيبايي كند.» از آخرين چون پرسيد : تا چه اندازه شايسته است كه آدمي زندگي كند؟ پاسخ داد : «تا اندازهاي كه مرگ را بيشتر دوست دارد تا زنده ماندن را.» اينزمان الكساندر روي بآن كسي كرد كه او را بداوري برگمارده بودند و فرمان داد كه داوري خود را بنمايد. او چنين گفت : «آنچه من فهميدم هر يكي از اينان بدتر از ديگري پاسخ داد.» الكساندر گفت : «اگر داوري شما اين باشد نخست خود شما كشتني خواهيد بود.» او پاسخ داد : «نه! مگر آن گفتهی شما كه هر كه پاسخ بد داد كشته خواهد شد دروغ باشد.» كوتاهسخن : الكساندر به هر كدام بخششي كرده همه را آزاد ساخت.
ولي به فيلسوفان ديگر كه مشهورتر از اينان بودند و هر كدام در گوشهاي تنها ميزيستند اونيسكريتوس را كه شاگرد ديوگنيس بدانديش2 بود فرستاده از آنان خواستار شد كه نزد او بيايند. كالانوس را گفتهاند كه با كبر و بيپروايي درآمد و باو دستور داد كه نخست لخت شده سپس نزد او بيايد وگرنه هرگز سخني باو نخواهد گفت اگرچه از پيش خود زیوس آمده باشد. ليكن دانداميس او را بنرمي و مهرباني پذيرفته بسخناني كه او از سوگراتيس (سقراط) و پوتاگوراس3 و ديوجنيس نقل ميكرد گوش داده گفت اينان بزرگانياند و در هيچ چيزي لغزشي از آنان نميبينم جز در دلبستگي سختي كه بقانون و عادتهاي كشور خود دارند. برخي ديگر گفتهاند كه دانداميس تنها اين را پرسيد كه براي چه الكساندر رنج كشيده آنهمه راه را تا اينجا آمده است؟ بهرحال كالانوس را هم تكسيليس راضي ساخت كه بديدار الكساندر برود. گفتهاند كه نام درست او سفينيس4 بوده ولي چون عادت داشت كه پياپي كلمهی «كاله» را كه در هندي بجاي سلام است بكار ببرد از اين جهت يونانيان نام او را كالانوس گزاردند. گفتهاند او نكتهی پرمغز مهمي را دربارهی فرمانروايي به الكساندر نشان داد بدينسان كه پوست خشكيدهی چروكيدهای را بر زمين انداخته از كنار آن راه رفت و به هر كناري كه پاي ميگزاشت كنار ديگر از زمين بلند ميشد. ولي چون بر ميان پوست پاي گزاشت كنارهها نيز بحال خود بودند و بدينسان فهمانيد كه پادشاه بايد در دل پادشاهي خود جايگزين باشد نه اينكه در كنار و گوشهی آن بگردد.
1ـ اين داستان را فردوسي نيز در شاهنامه آورده ولي او ميگويد الكساندر همهی پرسشها را از يك تن نمود و چنانكه شعرهاي شاعر را با اين داستان پلوتارخ بسنجيم خواهيم ديد در بسياري از پرسشها و پاسخها تحريف هم رويداده.
2ـ مقصود از بدانديش آنكه بر همه چيز زندگي نكوهش كرده و همه كس را بد ميشماردهاند.
3ـ Pythagoras
4ـ Sphines
«در جایی که توانگران سوداگری و سرمایهداری را اصل و زندگی مردم را فرع آن بگیرند ، در جایی که ملیون ملیون جوانانِ نیرومند بیکاره و ولگرد باشند و زنان بکارهای مردانه بپردازند ، در جایی که دستور زندگانی این باشد که باید بگرد آوردن پول کوشید و پروای کسی را نکرد و از هیچ کاری بازنایستاد ، از چنین جایی تمدن فرسنگها گریزان است!»
«راستی اینست که اروپا در تنگنایی گیرکرده که نه راه پیش دارد و نه راه پس ... چه از یکسوی این بار سنگین که اروپا بدوش دارد همه میدانند که بمنزل نخواهد رسید. تیرهروزی ملیون ملیون بیکاران ، دوتیرگی و دشمنی بیچیزان با توانگران ، کساد بیاندازهی بازارها ، فزونی روزافزون ماشینها و کارخانهها ـ اینها گرفتاریهایی است که باید هرچه زودتر علاج شود وگرنه اروپا روزگار بس واژگونی خواهد داشت.»
«كساني اگر نيك انديشند ، بيشتر رنجهاي زندگاني يا گرفتاريهاي جهان ، نتيجهی اين پتيارهی نبرد با همجنسان است. اين همه جنگها و ويرانيها از آن برميخيزد ، بينوايي و گرسنگي مليونها و صدمليونها كسان از آن پديد ميآيد ، كشاكشها درميان خانوادهها از آن سر ميزند ، اين دويدنها و كوششهاي روزانه بيش از همه در راه آن ميباشد. كوتاهتر گويم : اگر رنجهاي زندگي را به صد بخش گردانيم ، نودش از اين پتيارهی نبرد آدميان برميخيزد.»
کشورهای فروشندهی جنگ افزار و رسَد (سهم) هر یک در بازار جهانی آن
«اما آزمندی ، این پتیاره[=بلا] آتش بر اروپا زده و بیگفتگوست که مایهی نابودی اروپاییان بیش از هر چیز این پتیاره خواهد بود. در جایی که کسانی از ماشین و کارخانه کرورها دارایی میاندوزند و پروای برافتادن کرورها خاندانها را ندارند و تا میتوانند نمیگزارند چاره به این درد اندیشیده شود ، در سرزميني كه كساني فروش ابزار جنگ را پيشهی خود ساختهاند و پياپي آتش فتنه را دامن ميزنند تا جنگي برخيزد و بازارِ آنان گرمتر گردد ، در چنين جايي خود شگفت است كه سراغ نكوخويي گرفته شود.»
«اما آزمندی ، این پتیاره[=بلا] آتش بر اروپا زده و بیگفتگوست که مایهی نابودی اروپاییان بیش از هر چیز این پتیاره خواهد بود. در جایی که کسانی از ماشین و کارخانه کرورها دارایی میاندوزند و پروای برافتادن کرورها خاندانها را ندارند و تا میتوانند نمیگزارند چاره به این درد اندیشیده شود ، در سرزميني كه كساني فروش ابزار جنگ را پيشهی خود ساختهاند و پياپي آتش فتنه را دامن ميزنند تا جنگي برخيزد و بازارِ آنان گرمتر گردد ، در چنين جايي خود شگفت است كه سراغ نكوخويي گرفته شود.»
✴️ دين و دانش ✴️
(نوشتاری از پیمان سال پنجم)
(تکهی یکم)
امروز دانشمندان دربارهی جهان ميگويند : «خورشيد با كُرههاي نه گانهی خود كه زمين ما يكي از آنهاست نخست تكه ابري فروزاني بوده كه بگرد خود ميچرخيده و در اين چرخيدن تكههايي از آن جدا گرديده و هر يكي از آنها نيز كرهاي شده كه هم بگرد خود و هم بگرد خورشيد چرخيدن گرفته است و بدينسان كره ها پديد آمده. ميگويند : زمين ما زمانهاي بس درازي را گذرانده تا پوست بيرونی آن سرد گرديده و كمكم رُستنيها در آن رُسته و درختها سر بر[ا]فراشته ولي هنوز نشاني از زندگي درميان نبوده ، و اين پس از گذشتن زمان بس دراز ديگري بوده كه زندگي در آن پيدا شده ، كه نخست جانوران پديد آمدهاند و از آدمي نشاني نبوده ، و بار ديگر پس از گذشتن زمان بسيار درازي بوده كه آدمي پيدا شده است. بدينسان آفريدگان هر دستهاي پس از ديگري پيدا شده و آدمي واپسين همگي بوده.
ميگويند : آدمي نيز چون پيدا شده لخت و بيچيز بوده كه نه رخت ميپوشيده و نه خانه ميداشته و نه افزاري يا كاچالي درميان بوده و همچون چهارپايان و ددان در جنگلها ميزيسته و با ميوههاي درختها و يا با گوشت چهارپاياني كه شكار ميكرده شكم خود را سير ميساخته. سدهها و بلكه هزارهها گذشته كه جز بسنگ دسترس نميداشته و همهی افزارهاي خود را از تير و تبر و كارد و چوب سوراخ كن و مانند آن از سنگ ميساخته. در همين روزگار است كه بآتش پي برده و راه افروختن آن را ياد گرفته و اين گام بزرگي در راه پيشرفت بوده و زيست آدمي را روشن و باشكوه گردانيده. هم در آن روزگار است كه بكشاورزي پرداخته ، بدينسان كه دانگيهايي را كه از بيابان گرد ميآورده و ميخورده برآن شده كه در نزديكي نشيمنگاه خود بكارد ، نيز درختهايي را كه ميوهاش را ميخورده بكارد و بپرورد. همچنين در آن روزگار است كه پارهای جانوران را از گاو و گوسفند و بز و شتر و خر و اسب و سگ رام خود گردانيده و در راه زيست خود بكار انداخته و نيز با مرغاني از ماكيان و خروس و مانند اينها آن رفتار را كرده. همچنين از پوست و برگ رخت بتن كرده و از گل و سنگ خانه ساخته. اين را در تاريخ «روزگار سنگي» مينامند و خدا آگاهست كه چند هزار سال كشيده.
پس از آن آدميان سفالكاري ياد گرفتهاند و از پختن گِل ظرفها پديد آوردهاند. نيز از پختن گل آجر پديد آورده و در ساختمان خانهها بكار بردهاند. روزگاري نيز با اين گذشته.
پس از آن بمس و آهن و ديگر فلزها پي بردهاند و از آنها افزارها و كاچالها ساختهاند و اين هنگام بوده كه پس از صدهزارها سال زندگاني آدمي نيك پيش رفته و رونق ديگري بخود گرفته است.
دربارهی زبان و دانش و هنر و آيين زندگاني نيز آدمي گام بگام پیش آمده. در روزهاي نخست هيچيك از اينها را نداشته است و سپس كمكم آنها را پيدا كرده. مثلاً دربارهی زبان ميگويند نخست هيچ زباني درميان نبوده است و آدميان براي فهمانيدن يك چيزي به بازگردانيدن آواز آن بسنده ميكردهاند. مثلاً اگر درختي ميشكسته و يا آبي ميچكيده و يا آسمان ميغريده براي فهمانيدن آنها آواز «شِك» و «چِك» و «غُر» از گلو بيرون ميآوردهاند كه از همانها كلمههاي شكستن و چكيدن و غريدن پيدا شده است و مانند اين بسيار فراوان ميباشد. نخست تا ديرزماني جز بفهمانيدن اينگونه معنيها توانا نبودهاند و باشد كه روزي هر زباني بيش از چند صد كلمه را دارا نبوده ولي كمكم كلمهها رو بفزوني نهاده است و براي فهمانيدن معنيهاي ديگر نيز راه پيدا شده.
🔸اينها چيزهاييست كه ميگويند و ما را ـ از راه دين ـ بر آنها خردهگيري نيست. «دين را با دانش جنگ نبايد». ولي ما بايد چند سخني بر آنها بيفزاييم.
نخست اينها گفتگو از آغاز آفرينش نيست. اينها گفتگو از يك جهان آماده و برپاييست كه بوده و اينان از چگونگي پيدايش خورشيد و زمين ما كه بخش كوچکي از آن جهان بزرگست سخن ميرانند. چنانكه بارها گفتهايم براي گفتگو از آغاز آفرينش راهي نيست.
دوم داستان اينكه «خورشيد تكه ابري فروزاني بوده است و بگرد خود ميچرخيده و تكههايي از آن جدا گرديده و هر يكي كرهاي شده ...» دليل استواري براي خود ندارد بلكه لاپلاس و ديگران چنان انگاردهاند و چون خودشان آن را انگار (يا تئوري) مينامند ما را بر ايشان نكوهشي نيست چيزي كه هست نخواهيم توانست آنها را دانش ناميم و بيچون و چرا بپذيريم.
(نوشتاری از پیمان سال پنجم)
(تکهی یکم)
امروز دانشمندان دربارهی جهان ميگويند : «خورشيد با كُرههاي نه گانهی خود كه زمين ما يكي از آنهاست نخست تكه ابري فروزاني بوده كه بگرد خود ميچرخيده و در اين چرخيدن تكههايي از آن جدا گرديده و هر يكي از آنها نيز كرهاي شده كه هم بگرد خود و هم بگرد خورشيد چرخيدن گرفته است و بدينسان كره ها پديد آمده. ميگويند : زمين ما زمانهاي بس درازي را گذرانده تا پوست بيرونی آن سرد گرديده و كمكم رُستنيها در آن رُسته و درختها سر بر[ا]فراشته ولي هنوز نشاني از زندگي درميان نبوده ، و اين پس از گذشتن زمان بس دراز ديگري بوده كه زندگي در آن پيدا شده ، كه نخست جانوران پديد آمدهاند و از آدمي نشاني نبوده ، و بار ديگر پس از گذشتن زمان بسيار درازي بوده كه آدمي پيدا شده است. بدينسان آفريدگان هر دستهاي پس از ديگري پيدا شده و آدمي واپسين همگي بوده.
ميگويند : آدمي نيز چون پيدا شده لخت و بيچيز بوده كه نه رخت ميپوشيده و نه خانه ميداشته و نه افزاري يا كاچالي درميان بوده و همچون چهارپايان و ددان در جنگلها ميزيسته و با ميوههاي درختها و يا با گوشت چهارپاياني كه شكار ميكرده شكم خود را سير ميساخته. سدهها و بلكه هزارهها گذشته كه جز بسنگ دسترس نميداشته و همهی افزارهاي خود را از تير و تبر و كارد و چوب سوراخ كن و مانند آن از سنگ ميساخته. در همين روزگار است كه بآتش پي برده و راه افروختن آن را ياد گرفته و اين گام بزرگي در راه پيشرفت بوده و زيست آدمي را روشن و باشكوه گردانيده. هم در آن روزگار است كه بكشاورزي پرداخته ، بدينسان كه دانگيهايي را كه از بيابان گرد ميآورده و ميخورده برآن شده كه در نزديكي نشيمنگاه خود بكارد ، نيز درختهايي را كه ميوهاش را ميخورده بكارد و بپرورد. همچنين در آن روزگار است كه پارهای جانوران را از گاو و گوسفند و بز و شتر و خر و اسب و سگ رام خود گردانيده و در راه زيست خود بكار انداخته و نيز با مرغاني از ماكيان و خروس و مانند اينها آن رفتار را كرده. همچنين از پوست و برگ رخت بتن كرده و از گل و سنگ خانه ساخته. اين را در تاريخ «روزگار سنگي» مينامند و خدا آگاهست كه چند هزار سال كشيده.
پس از آن آدميان سفالكاري ياد گرفتهاند و از پختن گِل ظرفها پديد آوردهاند. نيز از پختن گل آجر پديد آورده و در ساختمان خانهها بكار بردهاند. روزگاري نيز با اين گذشته.
پس از آن بمس و آهن و ديگر فلزها پي بردهاند و از آنها افزارها و كاچالها ساختهاند و اين هنگام بوده كه پس از صدهزارها سال زندگاني آدمي نيك پيش رفته و رونق ديگري بخود گرفته است.
دربارهی زبان و دانش و هنر و آيين زندگاني نيز آدمي گام بگام پیش آمده. در روزهاي نخست هيچيك از اينها را نداشته است و سپس كمكم آنها را پيدا كرده. مثلاً دربارهی زبان ميگويند نخست هيچ زباني درميان نبوده است و آدميان براي فهمانيدن يك چيزي به بازگردانيدن آواز آن بسنده ميكردهاند. مثلاً اگر درختي ميشكسته و يا آبي ميچكيده و يا آسمان ميغريده براي فهمانيدن آنها آواز «شِك» و «چِك» و «غُر» از گلو بيرون ميآوردهاند كه از همانها كلمههاي شكستن و چكيدن و غريدن پيدا شده است و مانند اين بسيار فراوان ميباشد. نخست تا ديرزماني جز بفهمانيدن اينگونه معنيها توانا نبودهاند و باشد كه روزي هر زباني بيش از چند صد كلمه را دارا نبوده ولي كمكم كلمهها رو بفزوني نهاده است و براي فهمانيدن معنيهاي ديگر نيز راه پيدا شده.
🔸اينها چيزهاييست كه ميگويند و ما را ـ از راه دين ـ بر آنها خردهگيري نيست. «دين را با دانش جنگ نبايد». ولي ما بايد چند سخني بر آنها بيفزاييم.
نخست اينها گفتگو از آغاز آفرينش نيست. اينها گفتگو از يك جهان آماده و برپاييست كه بوده و اينان از چگونگي پيدايش خورشيد و زمين ما كه بخش كوچکي از آن جهان بزرگست سخن ميرانند. چنانكه بارها گفتهايم براي گفتگو از آغاز آفرينش راهي نيست.
دوم داستان اينكه «خورشيد تكه ابري فروزاني بوده است و بگرد خود ميچرخيده و تكههايي از آن جدا گرديده و هر يكي كرهاي شده ...» دليل استواري براي خود ندارد بلكه لاپلاس و ديگران چنان انگاردهاند و چون خودشان آن را انگار (يا تئوري) مينامند ما را بر ايشان نكوهشي نيست چيزي كه هست نخواهيم توانست آنها را دانش ناميم و بيچون و چرا بپذيريم.