🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی سوم
و ـ در دين چنانكه مردم خدا را ميشناسند بايد آيين او را (دربارهی گردانيدن جهان) نيز شناسند. شناختن خدا بيشناختن آيين او سودي ندارد. ليكن مسلمانان از آيين خدا ناآگاهند ، و بيشتر باورها و كارهاشان بآخشيج آن آيين ميباشد و من اينك مثالهايي را مينويسم :
1) اينجهان از روي يك ساماني ميگردد و هر كاري در آن نتيجهی كار ديگري ميباشد كه هيچ چيزي بيشُوَندبیسبب نتواند بود. ليكن مسلمانان هميشه درپي كارهاي بيشُوند و بيرون از آيين ميباشند.
مثلاً به بيماري با دعا درمان ميكنند ، براي پيشوايان خود «معجزه» يا «كرامت» ميشمارند ، به بازگشت عيسا ، و پيدايش امام ناپيدا ، و زندگاني جاويد خضر كه همه بيرون از آيين جهان است باور ميدارند ، و اگر شما ايرادي گيريد چنين پاسخ دهند : «از قدرت خدا چه بعيد است؟» از گمراهي اين نميدانند كه خدا براي توانايي خود مرزي ، و بهر كارهايش آييني گزارده است : «نه هر چه تواند بود بايد بود».
2) اينجهان هميشه در پيشرفت است. پيشرفت يك بند برجستهاي از آيين جهان ميباشد و بايد هر زمان نيكيهاي ديگري در آن پيدا شود. ولي مسلمانان وارونهی اين را ميشناسند و در نزد آنان گذشته از اكنون و آينده بهتر ميبوده. در سايهی همين نافهميست كه بزمان خود ارج نميگزارند و هميشه در انديشهی گذشته ميباشند ، و اين يكي از شُوندهاي پس ماندن ايشان ميباشد.
3) اين خواست خداست كه هر چندگاه يك بار جنبش خدايي رخ دهد و يك راه رستگاري بروي جهانيان باز گردد و گمراهيها از ميان رود. ليكن مسلمانان آن را با اسلام پايان يافته ميشمارند و بيخردانه دست خدا را بسته ميدانند. اگر ميليونها سال نيز بگذرد ديگر خدا بجهان نخواهد پرداخت.
4) در حال آنكه دربارهی زمان آن باور را ميدارند و دربارهی جنبشهاي ديني چنين ميپندارند ، ميبيوسند1 در آخر زمان عيسا از آسمان فرود آيد ، و يا مهدي پيدا شود و جهان ناگهان برنگ ديگري افتد.
آنچه را كه آيين خداست نميشناسند و از پندار خود چنين نادانيها پديد آوردهاند.
اينها شش رشته گمراهيهاي مسلمانانست. اينها هر يكي گمراهي بزرگ و ريشهدار ديگري ميباشد. اينها هر يكي بدتر و زيانآورتر از پرستش لات و هُبَل است.
اينها نادانيهاييست كه مايهی ويراني جهان و پستي تودهها تواند بود. دين كه آدميان نيازمندند براي جلوگيري از اينها و مانند اينهاست.
از آنسوي انبوه مسلمانان باينها گرفتارند. اينها نادانيهاي مشايخ جامع اَزهَر و علماي نجف ميباشد. بماند آنكه مردم عامي با گمراهيهاي فراوان ديگري دچارند. بماند آنكه چند رشته بدآموزيها و گمراهيهاي بزرگ ديگري ـ از شيعيگري ، باطنيگري ، صوفيگري ، خراباتيگري ، فلسفهی يونان ، علياللهيگري ، بهائيگري ـ در كشورهاي مسلمانان و درميان ايشان رواج ميدارد و هر گروهي يكي از آنها را كيش خود ميشناسد. بماند آنكه در سالهاي آخر مادّيگري از اروپا رو بشرق آورده و درميان مسلمانان رواج يافته و امروز انبوه درسخواندگان (از ميان ملايان نيز) بيدين و مادّي ميباشند. چيزي كه هست پارهاي از آنان آشكاره بيديني نشان ميدهند ولي بسياري با همهی بيديني از دين نيز دست برنميدارند و با يك باورهاي سستي دودل و درمانده روزگار ميگزارند.
1ـ بیوسیدن (biusidan) = انتظار کشیدن ـ و
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی سوم
و ـ در دين چنانكه مردم خدا را ميشناسند بايد آيين او را (دربارهی گردانيدن جهان) نيز شناسند. شناختن خدا بيشناختن آيين او سودي ندارد. ليكن مسلمانان از آيين خدا ناآگاهند ، و بيشتر باورها و كارهاشان بآخشيج آن آيين ميباشد و من اينك مثالهايي را مينويسم :
1) اينجهان از روي يك ساماني ميگردد و هر كاري در آن نتيجهی كار ديگري ميباشد كه هيچ چيزي بيشُوَندبیسبب نتواند بود. ليكن مسلمانان هميشه درپي كارهاي بيشُوند و بيرون از آيين ميباشند.
مثلاً به بيماري با دعا درمان ميكنند ، براي پيشوايان خود «معجزه» يا «كرامت» ميشمارند ، به بازگشت عيسا ، و پيدايش امام ناپيدا ، و زندگاني جاويد خضر كه همه بيرون از آيين جهان است باور ميدارند ، و اگر شما ايرادي گيريد چنين پاسخ دهند : «از قدرت خدا چه بعيد است؟» از گمراهي اين نميدانند كه خدا براي توانايي خود مرزي ، و بهر كارهايش آييني گزارده است : «نه هر چه تواند بود بايد بود».
2) اينجهان هميشه در پيشرفت است. پيشرفت يك بند برجستهاي از آيين جهان ميباشد و بايد هر زمان نيكيهاي ديگري در آن پيدا شود. ولي مسلمانان وارونهی اين را ميشناسند و در نزد آنان گذشته از اكنون و آينده بهتر ميبوده. در سايهی همين نافهميست كه بزمان خود ارج نميگزارند و هميشه در انديشهی گذشته ميباشند ، و اين يكي از شُوندهاي پس ماندن ايشان ميباشد.
3) اين خواست خداست كه هر چندگاه يك بار جنبش خدايي رخ دهد و يك راه رستگاري بروي جهانيان باز گردد و گمراهيها از ميان رود. ليكن مسلمانان آن را با اسلام پايان يافته ميشمارند و بيخردانه دست خدا را بسته ميدانند. اگر ميليونها سال نيز بگذرد ديگر خدا بجهان نخواهد پرداخت.
4) در حال آنكه دربارهی زمان آن باور را ميدارند و دربارهی جنبشهاي ديني چنين ميپندارند ، ميبيوسند1 در آخر زمان عيسا از آسمان فرود آيد ، و يا مهدي پيدا شود و جهان ناگهان برنگ ديگري افتد.
آنچه را كه آيين خداست نميشناسند و از پندار خود چنين نادانيها پديد آوردهاند.
اينها شش رشته گمراهيهاي مسلمانانست. اينها هر يكي گمراهي بزرگ و ريشهدار ديگري ميباشد. اينها هر يكي بدتر و زيانآورتر از پرستش لات و هُبَل است.
اينها نادانيهاييست كه مايهی ويراني جهان و پستي تودهها تواند بود. دين كه آدميان نيازمندند براي جلوگيري از اينها و مانند اينهاست.
از آنسوي انبوه مسلمانان باينها گرفتارند. اينها نادانيهاي مشايخ جامع اَزهَر و علماي نجف ميباشد. بماند آنكه مردم عامي با گمراهيهاي فراوان ديگري دچارند. بماند آنكه چند رشته بدآموزيها و گمراهيهاي بزرگ ديگري ـ از شيعيگري ، باطنيگري ، صوفيگري ، خراباتيگري ، فلسفهی يونان ، علياللهيگري ، بهائيگري ـ در كشورهاي مسلمانان و درميان ايشان رواج ميدارد و هر گروهي يكي از آنها را كيش خود ميشناسد. بماند آنكه در سالهاي آخر مادّيگري از اروپا رو بشرق آورده و درميان مسلمانان رواج يافته و امروز انبوه درسخواندگان (از ميان ملايان نيز) بيدين و مادّي ميباشند. چيزي كه هست پارهاي از آنان آشكاره بيديني نشان ميدهند ولي بسياري با همهی بيديني از دين نيز دست برنميدارند و با يك باورهاي سستي دودل و درمانده روزگار ميگزارند.
1ـ بیوسیدن (biusidan) = انتظار کشیدن ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 30
🔸 از كساني كه همراه الكساندر بود كاليسثينیس1 فيلسوف دوست نزديك ارسطو بود. اين مرد رفتاري كه شايستهی يك فيلسوف باشد نموده از پرسش الكساندر همچون ديگران سر باز زد. با زبان هم آشكار و بيپرده سخناني را گفت كه بزرگترين و گرانمايهترين ماكيدونيان جز در پرده نميتوانستند گفت و بدينسان ماكيدونيان و خود الكساندر را از آلودگي زشتي رها گردانيد. چيزي كه هست او خود را نابود ساخت زيرا به تندروي پرداخت و همانا سخني را كه ميگفت و بايستي استنادش به دليل باشد ميخواست با زور بگردن الكساندر بگزارد. خاريس مينويسد در يك بزمي چون الكساندر باده نوشيد و نوبت به پيرامونيان رسيد يكي كه جام برگرفت از جا برخاسته به قربانگاه2 خانه نزديك گرديد و چون باده را سر كشيد نخست نماز بر الكساندر برده سپس او را بوسيد و پس از آن بجاي خود در گرد ميز برگشت. همگي ديگران هر يكي به نوبت خود اين كار را كردند مگر كاليسثينیس كه چون نوبت بادهخواري باو رسيد ، جام را گرفته سر كشيد. الكساندر كه با هيفاستيون گرم گفتگو بود متوجه او نشد ولي چون او براي بوسيدن پادشاه آمد ديمتريوس روي به الكساندر كرده چنين گفت : «نگزاريد اي پادشاه او شما را ببوسد زيرا همچون ما نماز بر شما نبرد.» پادشاه كاليسثينیس را از خود دور كرد ولي او باكي نكرده چنين گفت : «من تنها بوسيدن را از ديگران كم دارم.» اين رفتار بيباكانهی او عنوان بدست هيفاستيون داد كه او را متهم ساخته بگويد پيمانی را كه بسته بود كه پادشاه را همچون ديگران گرامي بدارد بشكسته است. آنچه كار را بدتر كرد آنكه كساني همچون لوسيماخوس و هاگنون مدعي شدند كه آن فريبكار (كالیسثنيس) در همه جا بخود باليده چنين ميگويد كه از ميان هزاران كس تنها من بودم كه آزادي خود را نگاهداشته و با خودسري يك مرد خودكامه نبرد نمودم. ميگفتند در نتيجهی اين گفتهها جوانان پي او را گرفتهاند و او را سخت گرامي ميدارند. در سايهی اين زمينهی بدگماني بود كه چون داستان دستهبندي هرمولايوس3 از پرده بيرون افتاد تهمتهايي كه دشمنان فيلسوف باو ميزدند بآساني باور كرده شد. از جملهی تهمتها آنكه چون هرمولايوس ازو پرسيده : «چه كاري كنم كه بنامترين كسي در گيتي باشم؟» فيلسوف پاسخ گفته : «آن كس را كه امروز بنامترين كسي در گيتي است بكش!» و براي آنكه او را در اين كار دلير گرداند گفته : «مبادا از تخت زرين بترسي! يا فراموش كني كه الكساندر نيز همچون ديگران بيمار ميشود ، و همچون ديگران زخم برميدارد.» ليكن هيچ يك از همدستان هرمولايوس در بدترين حال سختي خود هيچ نامي از فيلسوف بعنوان همدستي در آن قصد بميان نياوردند. خود الكساندر هم در نامههايش كه پس از آشكار شدن آن دستهبندي به كراتروس يا به آتالوس يا به آلكيتاس4 نوشته چنين ميگويد كه جواناني كه گرفتار شده به شكنجه درآورده شدند چنين بازنمودند كه در آن قصد كشتن به اختيار خود شركت نمودهاند بيآنكه كسي آنان را بر آن كار وادارد. ليكن پس از زماني در يك نامهاي كه به آنتيپاتر مينويسد كاليسثنيس را متهم ساخته چنين ميگويد : «آن جوانان را ماكيدونيان سنگسار كردند. اما فريبكار (مقصودش كاليسثنيس است) من منتظرم كه او را با كساني كه وي را نزد من فرستادند و كساني كه بكشندگان من در شهرهاي خود پناه دادهاند يكجا كيفر بدهم.» اين عبارت تهديد آشكار بر ارسطو ميباشد. چه كاليسثنيس به جهت خويشي كه با ارسطو داشته و پسر هيرو5 خواهرزاده (يا برادرزادهی)6 او بوده در خانهی وي درس خوانده بود. مرگ كاليسثنيس را نيز بچندين راه نوشتهاند : پارهاي گفتهاند : الكساندر فرمان داد او را از گلو بياويختند. ديگران نوشتهاند كه در زندان به ناخوشي درگذشت. خاريس مينويسد : از بيم آنكه او با ارسطو گرد نيامده و در آن كارشكني خود پيشرفت بيشتر پيدا نكند او را گرفته بند نمودند و هفت ماه در زنجير بود كه بسيار تنومند شده و بيماري كرم نيز داشت تا در آنجا درگذشت و اين هنگامي بود كه الكساندر در هند كشور مالي اوكسودراكي7 زخمي گرديده بود.
1ـ Callisthenes
2ـ جايي در خانه كه براي ستايش خدايان آماده بوده.
3ـ Hermolaus
4ـ Alcetas
5ـ Hero
6ـ در زبانهاي اروپايي براي خواهرزاده و برادرزاده يك كلمه بيش نيست و اين ترديد از آنجا برخاسته.
7ـ Malli Oxydracae
8) الکساندر ـ تکهی 30
🔸 از كساني كه همراه الكساندر بود كاليسثينیس1 فيلسوف دوست نزديك ارسطو بود. اين مرد رفتاري كه شايستهی يك فيلسوف باشد نموده از پرسش الكساندر همچون ديگران سر باز زد. با زبان هم آشكار و بيپرده سخناني را گفت كه بزرگترين و گرانمايهترين ماكيدونيان جز در پرده نميتوانستند گفت و بدينسان ماكيدونيان و خود الكساندر را از آلودگي زشتي رها گردانيد. چيزي كه هست او خود را نابود ساخت زيرا به تندروي پرداخت و همانا سخني را كه ميگفت و بايستي استنادش به دليل باشد ميخواست با زور بگردن الكساندر بگزارد. خاريس مينويسد در يك بزمي چون الكساندر باده نوشيد و نوبت به پيرامونيان رسيد يكي كه جام برگرفت از جا برخاسته به قربانگاه2 خانه نزديك گرديد و چون باده را سر كشيد نخست نماز بر الكساندر برده سپس او را بوسيد و پس از آن بجاي خود در گرد ميز برگشت. همگي ديگران هر يكي به نوبت خود اين كار را كردند مگر كاليسثينیس كه چون نوبت بادهخواري باو رسيد ، جام را گرفته سر كشيد. الكساندر كه با هيفاستيون گرم گفتگو بود متوجه او نشد ولي چون او براي بوسيدن پادشاه آمد ديمتريوس روي به الكساندر كرده چنين گفت : «نگزاريد اي پادشاه او شما را ببوسد زيرا همچون ما نماز بر شما نبرد.» پادشاه كاليسثينیس را از خود دور كرد ولي او باكي نكرده چنين گفت : «من تنها بوسيدن را از ديگران كم دارم.» اين رفتار بيباكانهی او عنوان بدست هيفاستيون داد كه او را متهم ساخته بگويد پيمانی را كه بسته بود كه پادشاه را همچون ديگران گرامي بدارد بشكسته است. آنچه كار را بدتر كرد آنكه كساني همچون لوسيماخوس و هاگنون مدعي شدند كه آن فريبكار (كالیسثنيس) در همه جا بخود باليده چنين ميگويد كه از ميان هزاران كس تنها من بودم كه آزادي خود را نگاهداشته و با خودسري يك مرد خودكامه نبرد نمودم. ميگفتند در نتيجهی اين گفتهها جوانان پي او را گرفتهاند و او را سخت گرامي ميدارند. در سايهی اين زمينهی بدگماني بود كه چون داستان دستهبندي هرمولايوس3 از پرده بيرون افتاد تهمتهايي كه دشمنان فيلسوف باو ميزدند بآساني باور كرده شد. از جملهی تهمتها آنكه چون هرمولايوس ازو پرسيده : «چه كاري كنم كه بنامترين كسي در گيتي باشم؟» فيلسوف پاسخ گفته : «آن كس را كه امروز بنامترين كسي در گيتي است بكش!» و براي آنكه او را در اين كار دلير گرداند گفته : «مبادا از تخت زرين بترسي! يا فراموش كني كه الكساندر نيز همچون ديگران بيمار ميشود ، و همچون ديگران زخم برميدارد.» ليكن هيچ يك از همدستان هرمولايوس در بدترين حال سختي خود هيچ نامي از فيلسوف بعنوان همدستي در آن قصد بميان نياوردند. خود الكساندر هم در نامههايش كه پس از آشكار شدن آن دستهبندي به كراتروس يا به آتالوس يا به آلكيتاس4 نوشته چنين ميگويد كه جواناني كه گرفتار شده به شكنجه درآورده شدند چنين بازنمودند كه در آن قصد كشتن به اختيار خود شركت نمودهاند بيآنكه كسي آنان را بر آن كار وادارد. ليكن پس از زماني در يك نامهاي كه به آنتيپاتر مينويسد كاليسثنيس را متهم ساخته چنين ميگويد : «آن جوانان را ماكيدونيان سنگسار كردند. اما فريبكار (مقصودش كاليسثنيس است) من منتظرم كه او را با كساني كه وي را نزد من فرستادند و كساني كه بكشندگان من در شهرهاي خود پناه دادهاند يكجا كيفر بدهم.» اين عبارت تهديد آشكار بر ارسطو ميباشد. چه كاليسثنيس به جهت خويشي كه با ارسطو داشته و پسر هيرو5 خواهرزاده (يا برادرزادهی)6 او بوده در خانهی وي درس خوانده بود. مرگ كاليسثنيس را نيز بچندين راه نوشتهاند : پارهاي گفتهاند : الكساندر فرمان داد او را از گلو بياويختند. ديگران نوشتهاند كه در زندان به ناخوشي درگذشت. خاريس مينويسد : از بيم آنكه او با ارسطو گرد نيامده و در آن كارشكني خود پيشرفت بيشتر پيدا نكند او را گرفته بند نمودند و هفت ماه در زنجير بود كه بسيار تنومند شده و بيماري كرم نيز داشت تا در آنجا درگذشت و اين هنگامي بود كه الكساندر در هند كشور مالي اوكسودراكي7 زخمي گرديده بود.
1ـ Callisthenes
2ـ جايي در خانه كه براي ستايش خدايان آماده بوده.
3ـ Hermolaus
4ـ Alcetas
5ـ Hero
6ـ در زبانهاي اروپايي براي خواهرزاده و برادرزاده يك كلمه بيش نيست و اين ترديد از آنجا برخاسته.
7ـ Malli Oxydracae
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی چهارم
2ـ مسلمانان تن بزبوني دادهاند
بدتر از همه زبوني و خواري مسلمانانست. امروز مسلمانان در هر كجا كه هستند (جز از تركيه) در زير دست اروپاييانند و باين خواري و زبوني تن دردادهاند و كسي از آنان در انديشهی آزادي نيست. روشنتر گويم : امروز مسلمانان از آنكه يك كشور آزادي بنام اسلام باشد چشم پوشيدهاند ، و چنان آرزويي را هرگز در دلهاي خود نميدارند. بلكه راستي آنست كه امروز ميانهی مسلماني و دلبستگي بآزادي جدايي افتاده و مسلمانان در هر كشوري كه هستند به دو دستهاند : يك دسته آنان كه در آرزوي آزادي كشور و سرفرازي تودهی خود ميباشند ، و در آن راه ميكوشند ، ولي اينان از دين رو گردانند ، دستهی ديگري آنان كه به دين پابستگي ميدارند (يا مينمايند) ، ولي دلهاشان از آرزوي آزادي و سرفرازي تَهيست و با آن دستهی آزاديخواه دشمن ميباشد.
چرا چنين است؟.. اين يك تاريخچه ميدارد كه ميبايد بكوتاهي ياد كنيم : در پنجاه يا شصت سال پيش كه دانشهاي اروپايي و انديشههاي نوين اروپاييان درميان مسلمانان رواج يافت و در همهی كشورها جنبشي بنام ميهنپرستي يا مشروطهخواهي يا مانند اينها پديد آمد ، ملايان يا پيشروان اسلام در همه جا آن انديشهها و جنبشها را با دستگاه خود ناسازگار يافتند و در همه جا با آن انديشهها و جنبشها دشمني نشان دادند ، و در نتيجهی اين كارها جدايي بميانهی دينداري و آزاديخواهي و ميهنپرستي افتاد ، و ملايان براي آنكه دستگاه خود را نگه دارند در همه جا بآن كوشيدند كه پيروان خود را (كه دينداران همانانند) از دلبستگي بكشور و توده و اين گونه چيزها بكنار گردانند ، بلكه بدشمني وادارند ، اينست تاريخچهی آن جدايي.
راستي آنست كه اسلام با حال امروزي جهان نه شايندهی آنست كه خود داراي كشور بزرگ آزادي بنام «جهان اسلام» باشد ، و نه شايندهی اينكه مسلمانان در كشورهايي كه امروز ميدارند آن دين را نگه دارند و كشور خود را بآيين آن آزادانه راه برند. بنيادگزاريهاي سياسي اسلام (يا تشكيلات حكومتي آن) براي امروز نميبوده و اكنون كشوري را با آن راه نتوان برد. از اينجاست كه ناچار جدايي بميان ميآيد. كساني كه معني آزادي و جداسري=استقلال يك كشور و ارج آن را ميدانند و غيرت و مردانگي از گردن گزاردن به يوغ بيگانگان بازشان ميدارد خواه و ناخواه از دين روي ميگردانند ، و از آنسوي ملايان و ديگران كه از دين روگرداني نميتوانند يا نميخواهند ناچار ميشوند كه از آزادي و جداسري و ميهنپرستي و اين گونه چيزها چشم پوشند ، براي آنكه دين خود را نگه دارند بزيردستي بيگانگان خرسندي مينمايند.
اگر شما جستجو كنيد و نيك انديشيد امروز مسلمانان (دينداران ايشان) در هر كجا كه هستند و هر نژاد كه ميدارند ، آرمانشان1 آنست كه به مسجدهاي آنان پاس گزارده شود ، راه مكه بروي آنان بسته نگردد ، گنبدها (يا بگفتهی خودشان مشاهد متبركه) بحالي كه بوده و هست بازماند ، به روز آدينه و عيدهاي اسلامي ارج گزارده گردد ، در راديو شب يا بامداد قرآن خوانده شود ، گاهي كساني از اروپاييان گفتارهايي در ستايش اسلام و بنيادگزار آن بنويسند. همين چند چيز است كه آرمان مسلمانان ديندار ميباشند ، و با همين چند شرط همگي آنان بزيردستي هر دولتي از اروپايي و آسيايي آماده ميباشند. اين چيزي است بسيار آشكار كه دربارهاش بيش از اين سخن نبايد راند.
1ـ آرمان = هدف ، ایدهآل ، آرزوی بزرگی گه بدیده گیرند و در راهش کوشند. ـ و
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی چهارم
2ـ مسلمانان تن بزبوني دادهاند
بدتر از همه زبوني و خواري مسلمانانست. امروز مسلمانان در هر كجا كه هستند (جز از تركيه) در زير دست اروپاييانند و باين خواري و زبوني تن دردادهاند و كسي از آنان در انديشهی آزادي نيست. روشنتر گويم : امروز مسلمانان از آنكه يك كشور آزادي بنام اسلام باشد چشم پوشيدهاند ، و چنان آرزويي را هرگز در دلهاي خود نميدارند. بلكه راستي آنست كه امروز ميانهی مسلماني و دلبستگي بآزادي جدايي افتاده و مسلمانان در هر كشوري كه هستند به دو دستهاند : يك دسته آنان كه در آرزوي آزادي كشور و سرفرازي تودهی خود ميباشند ، و در آن راه ميكوشند ، ولي اينان از دين رو گردانند ، دستهی ديگري آنان كه به دين پابستگي ميدارند (يا مينمايند) ، ولي دلهاشان از آرزوي آزادي و سرفرازي تَهيست و با آن دستهی آزاديخواه دشمن ميباشد.
چرا چنين است؟.. اين يك تاريخچه ميدارد كه ميبايد بكوتاهي ياد كنيم : در پنجاه يا شصت سال پيش كه دانشهاي اروپايي و انديشههاي نوين اروپاييان درميان مسلمانان رواج يافت و در همهی كشورها جنبشي بنام ميهنپرستي يا مشروطهخواهي يا مانند اينها پديد آمد ، ملايان يا پيشروان اسلام در همه جا آن انديشهها و جنبشها را با دستگاه خود ناسازگار يافتند و در همه جا با آن انديشهها و جنبشها دشمني نشان دادند ، و در نتيجهی اين كارها جدايي بميانهی دينداري و آزاديخواهي و ميهنپرستي افتاد ، و ملايان براي آنكه دستگاه خود را نگه دارند در همه جا بآن كوشيدند كه پيروان خود را (كه دينداران همانانند) از دلبستگي بكشور و توده و اين گونه چيزها بكنار گردانند ، بلكه بدشمني وادارند ، اينست تاريخچهی آن جدايي.
راستي آنست كه اسلام با حال امروزي جهان نه شايندهی آنست كه خود داراي كشور بزرگ آزادي بنام «جهان اسلام» باشد ، و نه شايندهی اينكه مسلمانان در كشورهايي كه امروز ميدارند آن دين را نگه دارند و كشور خود را بآيين آن آزادانه راه برند. بنيادگزاريهاي سياسي اسلام (يا تشكيلات حكومتي آن) براي امروز نميبوده و اكنون كشوري را با آن راه نتوان برد. از اينجاست كه ناچار جدايي بميان ميآيد. كساني كه معني آزادي و جداسري=استقلال يك كشور و ارج آن را ميدانند و غيرت و مردانگي از گردن گزاردن به يوغ بيگانگان بازشان ميدارد خواه و ناخواه از دين روي ميگردانند ، و از آنسوي ملايان و ديگران كه از دين روگرداني نميتوانند يا نميخواهند ناچار ميشوند كه از آزادي و جداسري و ميهنپرستي و اين گونه چيزها چشم پوشند ، براي آنكه دين خود را نگه دارند بزيردستي بيگانگان خرسندي مينمايند.
اگر شما جستجو كنيد و نيك انديشيد امروز مسلمانان (دينداران ايشان) در هر كجا كه هستند و هر نژاد كه ميدارند ، آرمانشان1 آنست كه به مسجدهاي آنان پاس گزارده شود ، راه مكه بروي آنان بسته نگردد ، گنبدها (يا بگفتهی خودشان مشاهد متبركه) بحالي كه بوده و هست بازماند ، به روز آدينه و عيدهاي اسلامي ارج گزارده گردد ، در راديو شب يا بامداد قرآن خوانده شود ، گاهي كساني از اروپاييان گفتارهايي در ستايش اسلام و بنيادگزار آن بنويسند. همين چند چيز است كه آرمان مسلمانان ديندار ميباشند ، و با همين چند شرط همگي آنان بزيردستي هر دولتي از اروپايي و آسيايي آماده ميباشند. اين چيزي است بسيار آشكار كه دربارهاش بيش از اين سخن نبايد راند.
1ـ آرمان = هدف ، ایدهآل ، آرزوی بزرگی گه بدیده گیرند و در راهش کوشند. ـ و
🔶 گفت و شنید (4)
(بخش سوم)
🔸گفتم : پاسخ اين را دادهايم : «خردها را نيز آموزگاري بايد». دوباره ميگويم : شما بايد شمارههاي پيمان را بخوانيد تا بدانيد ما چگونه در هر زمينهاي راستيهاي آن را روشن گردانيده و جاي ايرادي بازنگزاردهايم.
بسخن خود برگردم : بيشتري از درسخواندگان و اروپاديدگان باين سخناني كه ما بنام دين ميگوييم ارجي نميگزارند. ميگويند : سود اينها بزندگاني چيست؟!.. از اينها چه نتيجه بدست آيد؟!.. ولي من نشان خواهم داد كه همين سخنان بزندگي بستگي دارد وآنگاه براي جلوگيري از پراكندگي باين سخنان نياز بسياري هست. براي آنكه شما چگونگي را بهتر دانيد بيك دليلي ميپردازم :
شما ميدانيد كه دانشهايي كه امروز هست با دين مسيح و بلكه با همهی دينها و كيشهايي كه امروز در جهانست ناسازگار است. در نتيجهی همينست كه در هر كجا كه اين دانشها رواج يافته باورهاي ديني سست شده. ليكن از آنسوي در اين دويست سال كه اين دانشها در اروپا رواج گرفته كيش مسيح را از ميان نبرده. هنوز در سراسر اروپا كليساها شانه بشانهی دانشگاهها ميايستد و هنوز دستگاه كشيشان همچنان رنگينست. مليونها كسان در دبيرستانها اين دانشها را ميخوانند و پوچي بسياري از آموزاكهاي[تعلیمات] ديني را ميدانند با اينحال پا از كليسا نميكشند و دست از دامن كشيشان برنميدارند. بلكه بسياري از دانشمندان بنام و از پرفسوران اين رفتار را ميكنند.
چرا چنين شده است؟.. براي آنكه اين دانشها نارساست و به بسياري از پرسشهاي دروني مردمان پاسخ نميتواند داد. اينست مردمان با آنكه كيش مسيح و ديگر كيشها و دينها را پر از افسانههاي بيپا ميبينند از آنها دست برنمیدارند. ما درمیان این جنگ [1] دیدیم که هنوز در اروپا و آمريكا هواداران مسيحيگري نيرومندند. زيرا چون گفته ميشد آلمانيان ميخواهند دينها را از ميان بردارند. آنان اين را بزيان خود دانستند و ديديم كه از خود برگردانيدند. نيز ديديم كه يك دولت بزرگ سوسيال كه سالها با دين نبرد كرده بود در اين هنگام ناگزير گرديد دينداري از خود نمايد. [2] اينها چيزهاي كوچكي نيست.
اما در زمينهی دوم ، ما ميگوييم : آدميان بايد از روي خرد زندگي كنند. امروز زندگاني از روي خرد نيست. شما يك نگاهي بجهان كنيد. اين كشتارها و اين ويرانيها براي چيست؟!.. در راه چه خواست بزرگي اينهمه جوانان را بكشتن ميدهند؟!.. چرا اينهمه شهرها را ويران ميگردانند؟!.. اين آرمانها كه هر يكي از دولتهاي بزرگ براي خود گرفتهاند و در راه آن اين آسيبها را بخودشان و بديگران ميرسانند چه ارزش دارد؟!.
جنگ و خونريزي بماند. خود آن آرمانها دور از خرد است. مگر روي زمين گنجايش همه را نميدارد كه باهم پيكار ميكنند؟!.. چرا هر يكي در سرزمين خود بآباد گردانيدن جهان و بزندگي از روي آرامش و خوشي نميپردازند.
شما زماني نيك انديشيد و آن نتيجهاي كه اينان از اين كشاكشها ميخواهند با آن رنجها و زيانهايي كه در اين راه بخود هموار ميسازند به ترازو گزاريد تا بدانيد چه اندازه از خرد دورند. ساليان دراز شب و روز كوشيده ، سرباز پرورده ، افزار بسيج[=تدارک] كرده ، هياهوها راه انداخته ، نيرنگها بكار زده ، دروغها گفتهاند ، و سرانجام نيز بجنگ و خونريزي پرداختهاند ـ در راه چه؟!.. در راه آنكه بيكديگر چيرگي نمايند. آيا اين خوي جانوران نيست؟!.. آيا چه جدايي با رفتار پلنگ و شير دارد؟!.. اگر نتيجهی زندگي اين خواهد بود پس آن لاف پيشرفت چيست؟!.. پس آن دانشها چه سودی دارد؟!.. در جايي كه آدميان رفتار گرگ و پلنگ خواهند داشت و آرمانشان جز چيرگي بهمديگر نخواهد بود ديگر بدانشها چه نياز است؟!.. كوشش در راه پيشرفت چه معنايي ميدارد؟!.
اينها بيش از همه نتيجهی ندانستن معني زندگاني و گوهر آدميگريست. شما امروز اگر با يكي از سران دولتها گفتگو كنيد و اين را ايراد گيريد خواهد گفت : «زندگاني نبرد است». در جايي كه چنين نيست. ما اين را نيك نشان دادهايم كه آدمي را نيازي به نبرد نيست. بلكه آدمي از سرشت رواني خود از نبرد بيزار است.
[1] : جنگ جهانی دوم ـ و
[2] : اشاره بدست کشیدن روسها از نبرد با کیشهاست. ـ و
(بخش سوم)
🔸گفتم : پاسخ اين را دادهايم : «خردها را نيز آموزگاري بايد». دوباره ميگويم : شما بايد شمارههاي پيمان را بخوانيد تا بدانيد ما چگونه در هر زمينهاي راستيهاي آن را روشن گردانيده و جاي ايرادي بازنگزاردهايم.
بسخن خود برگردم : بيشتري از درسخواندگان و اروپاديدگان باين سخناني كه ما بنام دين ميگوييم ارجي نميگزارند. ميگويند : سود اينها بزندگاني چيست؟!.. از اينها چه نتيجه بدست آيد؟!.. ولي من نشان خواهم داد كه همين سخنان بزندگي بستگي دارد وآنگاه براي جلوگيري از پراكندگي باين سخنان نياز بسياري هست. براي آنكه شما چگونگي را بهتر دانيد بيك دليلي ميپردازم :
شما ميدانيد كه دانشهايي كه امروز هست با دين مسيح و بلكه با همهی دينها و كيشهايي كه امروز در جهانست ناسازگار است. در نتيجهی همينست كه در هر كجا كه اين دانشها رواج يافته باورهاي ديني سست شده. ليكن از آنسوي در اين دويست سال كه اين دانشها در اروپا رواج گرفته كيش مسيح را از ميان نبرده. هنوز در سراسر اروپا كليساها شانه بشانهی دانشگاهها ميايستد و هنوز دستگاه كشيشان همچنان رنگينست. مليونها كسان در دبيرستانها اين دانشها را ميخوانند و پوچي بسياري از آموزاكهاي[تعلیمات] ديني را ميدانند با اينحال پا از كليسا نميكشند و دست از دامن كشيشان برنميدارند. بلكه بسياري از دانشمندان بنام و از پرفسوران اين رفتار را ميكنند.
چرا چنين شده است؟.. براي آنكه اين دانشها نارساست و به بسياري از پرسشهاي دروني مردمان پاسخ نميتواند داد. اينست مردمان با آنكه كيش مسيح و ديگر كيشها و دينها را پر از افسانههاي بيپا ميبينند از آنها دست برنمیدارند. ما درمیان این جنگ [1] دیدیم که هنوز در اروپا و آمريكا هواداران مسيحيگري نيرومندند. زيرا چون گفته ميشد آلمانيان ميخواهند دينها را از ميان بردارند. آنان اين را بزيان خود دانستند و ديديم كه از خود برگردانيدند. نيز ديديم كه يك دولت بزرگ سوسيال كه سالها با دين نبرد كرده بود در اين هنگام ناگزير گرديد دينداري از خود نمايد. [2] اينها چيزهاي كوچكي نيست.
اما در زمينهی دوم ، ما ميگوييم : آدميان بايد از روي خرد زندگي كنند. امروز زندگاني از روي خرد نيست. شما يك نگاهي بجهان كنيد. اين كشتارها و اين ويرانيها براي چيست؟!.. در راه چه خواست بزرگي اينهمه جوانان را بكشتن ميدهند؟!.. چرا اينهمه شهرها را ويران ميگردانند؟!.. اين آرمانها كه هر يكي از دولتهاي بزرگ براي خود گرفتهاند و در راه آن اين آسيبها را بخودشان و بديگران ميرسانند چه ارزش دارد؟!.
جنگ و خونريزي بماند. خود آن آرمانها دور از خرد است. مگر روي زمين گنجايش همه را نميدارد كه باهم پيكار ميكنند؟!.. چرا هر يكي در سرزمين خود بآباد گردانيدن جهان و بزندگي از روي آرامش و خوشي نميپردازند.
شما زماني نيك انديشيد و آن نتيجهاي كه اينان از اين كشاكشها ميخواهند با آن رنجها و زيانهايي كه در اين راه بخود هموار ميسازند به ترازو گزاريد تا بدانيد چه اندازه از خرد دورند. ساليان دراز شب و روز كوشيده ، سرباز پرورده ، افزار بسيج[=تدارک] كرده ، هياهوها راه انداخته ، نيرنگها بكار زده ، دروغها گفتهاند ، و سرانجام نيز بجنگ و خونريزي پرداختهاند ـ در راه چه؟!.. در راه آنكه بيكديگر چيرگي نمايند. آيا اين خوي جانوران نيست؟!.. آيا چه جدايي با رفتار پلنگ و شير دارد؟!.. اگر نتيجهی زندگي اين خواهد بود پس آن لاف پيشرفت چيست؟!.. پس آن دانشها چه سودی دارد؟!.. در جايي كه آدميان رفتار گرگ و پلنگ خواهند داشت و آرمانشان جز چيرگي بهمديگر نخواهد بود ديگر بدانشها چه نياز است؟!.. كوشش در راه پيشرفت چه معنايي ميدارد؟!.
اينها بيش از همه نتيجهی ندانستن معني زندگاني و گوهر آدميگريست. شما امروز اگر با يكي از سران دولتها گفتگو كنيد و اين را ايراد گيريد خواهد گفت : «زندگاني نبرد است». در جايي كه چنين نيست. ما اين را نيك نشان دادهايم كه آدمي را نيازي به نبرد نيست. بلكه آدمي از سرشت رواني خود از نبرد بيزار است.
[1] : جنگ جهانی دوم ـ و
[2] : اشاره بدست کشیدن روسها از نبرد با کیشهاست. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 31
🔸 اكنون بسخن خود بازگرديم : الكساندر چون آهنگ لشكركشي بر هند را داشت ميديد كه سپاهيان هر يكي خواسته و كالاي بسيار بدست آورده و هر كدام داراي بار سنگيني شده و اين كار آنان را از راهپيمايي بازميدارد. اينبود كه بامداد هنگامي كه چهارچرخههاي بار انباشته شده و براي راه آماده گرديده بود ناگهان اسكندر فرارسيده نخست فرمان داد بر بارهاي خود آتش زدند ، سپس بر بارهاي دوستان خود و از آن پس بر بارهاي سپاهيان آتش بزد. اين كار بانديشه سخت دشوار مينمود و بيشك مايهی ناخرسندي كساني شمرده ميشد. ولي انجامش آن دشواري را نداشت. زيرا انبوه سپاهيان تو گويي كسي بآنان ياد داده بود صدا بصدا داده داد ميزدند كه تنها آنچه را كه دربايست است نگاهداشته بازمانده را آتش بزنيد و در اين كار ياوري از همديگر دريغ نميساختند. اين كار سپاهيان بيش از همه بر استواري الكساندر بيافزود و او را در قصدهايي كه داشت پافشارتر گردانيد. در اين آخرها الكساندر تندخو گرديده از هر كس گناهي سر ميزد پاداش؟ سختي ميداد. چنانكه ميناندر1 را كه يكي از دوستان او بود بگناه اينكه در جنگل پاسبان بوده و آنجا را رها ساخته بود بكشت. نيز ارسوداتيس2 را كه يكي از ايرانيان بود و ازو كنارهجويي كرده بود با دست خود گردن زد.
هنرهاي الكساندر را تنها آن نبايد دانست كه در جنگها دليري ميكرد و از زخم يافتن خويش و كشته شدن سپاهيانش دلشكسته نميگرديد. نيز از گزندهايي كه از بدي هوا بلشكر او ميرسيد سستي در كار نمينمود. بلكه هنر مهم او اينست كه هميشه با پيشامدها كشاكش كرده بر آنها فيروزي مييافت و هيچ كاري را نشدني نميدانست. گفتهاند : زماني كه او سيسيمثريس3 را بمحاصره گرفت و دز او بسيار استوار و در جاي بلندي نهاده بود كه دست بآن نميرسيد و همگي سپاهيان نوميد بودند الكساندر از اكسوارتيس4 پرسيد : آيا سيسيمثريس مرد دليري است؟ پاسخ داد : او ترسوترين كس در جهان ميباشد. الكساندر گفت : «پس ما به آساني دز را ميگيريم زيرا كه نگاهدار او ناتوان است.» سپس فرمان هجوم داده در اندكزماني سيسيمثريس را چندان به ترس انداخت كه دز را بسپرد. در جاي ديگري كه نيز جنگ سختي برپا بود الكساندر جواني را كه نيز نام الكساندر داشت نزد خود خوانده چنين گفت : تو بايد به جهت اين نام دليري بسيار نمايي. آن جوان آن روز چندان جانسپاري كرده دليري نمود كه كشته گرديد. الكساندر چون آن را شنيد سخت اندوهناك شد. زمان ديگري كه بايستي دزي را بمحاصره بگيرند چون در ميان لشكرگاه او و دز رود ژرفي بود و سپاهيان از گذشتن آن بازمیايستادند الكساندر اين ديده خود بكنار رود شتافت و چون آنجا رسيد گفت : «دريغ كه من شنا نميتوانم.» و اين گفته خواست كه بدستياري سپر خود از رود بگذرد ولي جلويش را گرفته نگزاردند و سپاهيان غيرت كرده بهجوم پرداختند و بآساني آن دز را بگشادند. در اين هنگام فرستادگاني از ديگر دزهايي كه در محاصره بود نزد او رسيده بودند و چون او را ديدند كه تنها ميگردد و پاسباني همراهش نيست در شگفت شدند. در اين ميان بالش براي او آوردند و او خويشتن بروي آن ننشسته بيكي از فرستادگان كه سالخوردهتر بود و آكوفيس5 نام داشت فرمان داد بروي آن بنشيند. آكوفيس را شگفت بيشتر گرديده پرسيد : مردم شهر ما چه بكنند كه دوست شما بگردند؟! الكساندر پاسخ داد : «شما را بفرمانروايي خود برگزيده صد تن از بهترين كسان خود را به نوا نزد من بفرستند.» آكوفيس خنديده گفت : «اگر صد تن از بدترين كسان را نزد شما بفرستيم فرمانروايي من بهتر و آسانتر خواهد بود.»
1ـ Minander
2ـ Orsodates
3ـ Sisimithres
4ـ Oxyartes
5ـ Acuphis
8) الکساندر ـ تکهی 31
🔸 اكنون بسخن خود بازگرديم : الكساندر چون آهنگ لشكركشي بر هند را داشت ميديد كه سپاهيان هر يكي خواسته و كالاي بسيار بدست آورده و هر كدام داراي بار سنگيني شده و اين كار آنان را از راهپيمايي بازميدارد. اينبود كه بامداد هنگامي كه چهارچرخههاي بار انباشته شده و براي راه آماده گرديده بود ناگهان اسكندر فرارسيده نخست فرمان داد بر بارهاي خود آتش زدند ، سپس بر بارهاي دوستان خود و از آن پس بر بارهاي سپاهيان آتش بزد. اين كار بانديشه سخت دشوار مينمود و بيشك مايهی ناخرسندي كساني شمرده ميشد. ولي انجامش آن دشواري را نداشت. زيرا انبوه سپاهيان تو گويي كسي بآنان ياد داده بود صدا بصدا داده داد ميزدند كه تنها آنچه را كه دربايست است نگاهداشته بازمانده را آتش بزنيد و در اين كار ياوري از همديگر دريغ نميساختند. اين كار سپاهيان بيش از همه بر استواري الكساندر بيافزود و او را در قصدهايي كه داشت پافشارتر گردانيد. در اين آخرها الكساندر تندخو گرديده از هر كس گناهي سر ميزد پاداش؟ سختي ميداد. چنانكه ميناندر1 را كه يكي از دوستان او بود بگناه اينكه در جنگل پاسبان بوده و آنجا را رها ساخته بود بكشت. نيز ارسوداتيس2 را كه يكي از ايرانيان بود و ازو كنارهجويي كرده بود با دست خود گردن زد.
هنرهاي الكساندر را تنها آن نبايد دانست كه در جنگها دليري ميكرد و از زخم يافتن خويش و كشته شدن سپاهيانش دلشكسته نميگرديد. نيز از گزندهايي كه از بدي هوا بلشكر او ميرسيد سستي در كار نمينمود. بلكه هنر مهم او اينست كه هميشه با پيشامدها كشاكش كرده بر آنها فيروزي مييافت و هيچ كاري را نشدني نميدانست. گفتهاند : زماني كه او سيسيمثريس3 را بمحاصره گرفت و دز او بسيار استوار و در جاي بلندي نهاده بود كه دست بآن نميرسيد و همگي سپاهيان نوميد بودند الكساندر از اكسوارتيس4 پرسيد : آيا سيسيمثريس مرد دليري است؟ پاسخ داد : او ترسوترين كس در جهان ميباشد. الكساندر گفت : «پس ما به آساني دز را ميگيريم زيرا كه نگاهدار او ناتوان است.» سپس فرمان هجوم داده در اندكزماني سيسيمثريس را چندان به ترس انداخت كه دز را بسپرد. در جاي ديگري كه نيز جنگ سختي برپا بود الكساندر جواني را كه نيز نام الكساندر داشت نزد خود خوانده چنين گفت : تو بايد به جهت اين نام دليري بسيار نمايي. آن جوان آن روز چندان جانسپاري كرده دليري نمود كه كشته گرديد. الكساندر چون آن را شنيد سخت اندوهناك شد. زمان ديگري كه بايستي دزي را بمحاصره بگيرند چون در ميان لشكرگاه او و دز رود ژرفي بود و سپاهيان از گذشتن آن بازمیايستادند الكساندر اين ديده خود بكنار رود شتافت و چون آنجا رسيد گفت : «دريغ كه من شنا نميتوانم.» و اين گفته خواست كه بدستياري سپر خود از رود بگذرد ولي جلويش را گرفته نگزاردند و سپاهيان غيرت كرده بهجوم پرداختند و بآساني آن دز را بگشادند. در اين هنگام فرستادگاني از ديگر دزهايي كه در محاصره بود نزد او رسيده بودند و چون او را ديدند كه تنها ميگردد و پاسباني همراهش نيست در شگفت شدند. در اين ميان بالش براي او آوردند و او خويشتن بروي آن ننشسته بيكي از فرستادگان كه سالخوردهتر بود و آكوفيس5 نام داشت فرمان داد بروي آن بنشيند. آكوفيس را شگفت بيشتر گرديده پرسيد : مردم شهر ما چه بكنند كه دوست شما بگردند؟! الكساندر پاسخ داد : «شما را بفرمانروايي خود برگزيده صد تن از بهترين كسان خود را به نوا نزد من بفرستند.» آكوفيس خنديده گفت : «اگر صد تن از بدترين كسان را نزد شما بفرستيم فرمانروايي من بهتر و آسانتر خواهد بود.»
1ـ Minander
2ـ Orsodates
3ـ Sisimithres
4ـ Oxyartes
5ـ Acuphis
مغز نورسان را با بیهودهبافیهای صوفیان پر میکنند و آب به آسیاب صوفیگری میریزند. بجای پرورش خردها ، خویهای ستودهای همچون دلیری و دانشپژوهی و اینگونه نیکیها ، قلندری و درویشی و نادانیهای صوفیان را جانشین میگردانند. بدینسان بجای ستارخانها و میرزاعلیاکبرخانها و جبار باغچهبانها ، شیخ جنیدها و شبلیها و سعدیها و حافظها را برای این کشور میپرورند.
جا دارد خوانندگان کتاب «فرهنگ چیست؟» را بخوانند تا بدانند چه دستهایی در کارست که ایرانی همیشه مغزش پر از اینگونه نادانیها و گزافهبافیهای صوفیان و خراباتیان باشد.
جا دارد خوانندگان کتاب «فرهنگ چیست؟» را بخوانند تا بدانند چه دستهایی در کارست که ایرانی همیشه مغزش پر از اینگونه نادانیها و گزافهبافیهای صوفیان و خراباتیان باشد.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی پنجم
3ـ مسلمانان به نادانيهاي خود مينازند
چنانكه گفتيم باورهايي كه مسلمانان امروزي ميدارند و دين ، آنها را ميشمارند (چه دربارهی خدا و چه دربارهی برانگيخته ، و چه در زمينهی زندگاني ، و چه در زمينهی آنجهان) همه كج و همه ناداني است ، و همين نادانيهاست كه از پيشرفت بازشان داشته و بدينسان خوار و زبونشان گردانيده. از آنسوي چنانكه خواهيم گفت پيشرفت زمان اسلام و ديگر دينها را در پس گزارده است. ولي مسلمانان اينها را نميدانند ، بلكه از نافهمي به همان نادانيهاي خود مينازند و خود را در رستگاري پنداشته آرزو ميكنند كه اروپاييان باسلام بيايند. اينان شنيدهاند كه اسلام چون برخاست مردم دسته دسته بآن دين گراييدند ، ميپندارند كه اكنون نيز همان بايد بود ، بيآنكه بدانند نه اسلام آن اسلامست و نه زمان آن زمان ميباشد. بارها ديده ميشود كه آخوندبچههاي هوسمند باين آرزو افتادهاند كه به اروپا رفته در آنجا به «تبليغ اسلام» پردازند. بارها ديده ميشود كه كساني با يك افسوسناكي ميگويند : «آخر اين اروپاييها چرا مسلمان نميشوند؟!...».
بسياري از ايشان هميشه اميدمندند كه دير يا زود ، يكي از پيشوايان نيرومند اروپايي مسلمان خواهد شد و باسلام رواج خواهد داد. در جنگ جهانگير گذشته كه قيصر آلمان ، تنها براي فريب مسلمانان اسلامخواهي مينمود ، مسلمانان با يك روي خندان و گشاده به يكديگر مژده ميرساندند و در همه جا هواداري از آلمان نشان ميدادند. سپس كه موسوليني و هيتلر پيدا شدند اين بار اميدشان را باينان بستند. در اين جنگ كه اكنون در كار است و در آغازِ آن آلمانها پيشرفت تندي ميكردند ، مسلمانان در همه جا ، بيشترشان «هيتلرستايي» پيشه كرده بودند ، و كساني چنين ميگفتند : «خدا او را برانگيخته است ، خواهيد ديد مسلمان هم خواهد كرد».
روزي مردي كه از بازرگانانست و در هندوستان و روسستان نيز بوده بنزد من آمد ، و درميان گفتگو ستايشها از هيتلر آغاز كرد و سپس گفت : «تنها يك چيز مانده و آن اينكه مسلمان شود و اسلام را به اوج عظمت خود برساند». اين سخن نه آن بود كه من پاسخي گويم. سزاي اين ناداني جز خاموشي نميبود. ولي چون رشته را رها نكرده بسخنان پوچتر ديگري ميپرداخت ، براي جلوگيري گفتم : «هيتلر چگونه اسلام را به اوج عظمت برساند؟!...» گفت : «قوه دارد ، هر كاري تواند كرد». ديدم بدتر گرديد. ناچار شده گفتم : «اين گفتگو را بكنار گزاريد».
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی پنجم
3ـ مسلمانان به نادانيهاي خود مينازند
چنانكه گفتيم باورهايي كه مسلمانان امروزي ميدارند و دين ، آنها را ميشمارند (چه دربارهی خدا و چه دربارهی برانگيخته ، و چه در زمينهی زندگاني ، و چه در زمينهی آنجهان) همه كج و همه ناداني است ، و همين نادانيهاست كه از پيشرفت بازشان داشته و بدينسان خوار و زبونشان گردانيده. از آنسوي چنانكه خواهيم گفت پيشرفت زمان اسلام و ديگر دينها را در پس گزارده است. ولي مسلمانان اينها را نميدانند ، بلكه از نافهمي به همان نادانيهاي خود مينازند و خود را در رستگاري پنداشته آرزو ميكنند كه اروپاييان باسلام بيايند. اينان شنيدهاند كه اسلام چون برخاست مردم دسته دسته بآن دين گراييدند ، ميپندارند كه اكنون نيز همان بايد بود ، بيآنكه بدانند نه اسلام آن اسلامست و نه زمان آن زمان ميباشد. بارها ديده ميشود كه آخوندبچههاي هوسمند باين آرزو افتادهاند كه به اروپا رفته در آنجا به «تبليغ اسلام» پردازند. بارها ديده ميشود كه كساني با يك افسوسناكي ميگويند : «آخر اين اروپاييها چرا مسلمان نميشوند؟!...».
بسياري از ايشان هميشه اميدمندند كه دير يا زود ، يكي از پيشوايان نيرومند اروپايي مسلمان خواهد شد و باسلام رواج خواهد داد. در جنگ جهانگير گذشته كه قيصر آلمان ، تنها براي فريب مسلمانان اسلامخواهي مينمود ، مسلمانان با يك روي خندان و گشاده به يكديگر مژده ميرساندند و در همه جا هواداري از آلمان نشان ميدادند. سپس كه موسوليني و هيتلر پيدا شدند اين بار اميدشان را باينان بستند. در اين جنگ كه اكنون در كار است و در آغازِ آن آلمانها پيشرفت تندي ميكردند ، مسلمانان در همه جا ، بيشترشان «هيتلرستايي» پيشه كرده بودند ، و كساني چنين ميگفتند : «خدا او را برانگيخته است ، خواهيد ديد مسلمان هم خواهد كرد».
روزي مردي كه از بازرگانانست و در هندوستان و روسستان نيز بوده بنزد من آمد ، و درميان گفتگو ستايشها از هيتلر آغاز كرد و سپس گفت : «تنها يك چيز مانده و آن اينكه مسلمان شود و اسلام را به اوج عظمت خود برساند». اين سخن نه آن بود كه من پاسخي گويم. سزاي اين ناداني جز خاموشي نميبود. ولي چون رشته را رها نكرده بسخنان پوچتر ديگري ميپرداخت ، براي جلوگيري گفتم : «هيتلر چگونه اسلام را به اوج عظمت برساند؟!...» گفت : «قوه دارد ، هر كاري تواند كرد». ديدم بدتر گرديد. ناچار شده گفتم : «اين گفتگو را بكنار گزاريد».
🔶 گفت و شنید (4)
(بخش پایانی)
🔸از آنسوي اينان از ناآگاهي ، جهان را ازآنِ خود ميشمارند و اينست بدلخواه در آن ميزيند و از روي هوس و خوي جاني برفتار ميپردازند. اينان اگر زماني ميانديشيدند كه هر يكي بيدلخواه و ناگزير باينجهان ميآيند و يك روزي هم بيدلخواه و ناچار ميروند ، از اين ناآگاهي بيرون ميآمدند و رفتار خود را ديگر ميگردانيدند.
اينهاست كه ما دين ميخوانيم. اينهاست كه دنبال ميكنيم. اينهاست كه ميگوييم گرانمايهترين چيزي در جهانست. كنون اگر شما ايرادي ميداريد بگوييد بشنويم.
🔹گفت : «من بايد نوشتههاتان بخوانم ، اگر ايرادي داشتم بگويم. در اينجا تنها يك ايرادي بخاطرم ميرسد. ميخواهم بدانم اينها بِچه نحو پيش خواهد رفت؟!.»
🔸گفتم : در جهان نيكيها و راستيها چگونه پيش رود؟!.. چهارصد سال پيش اگر كسي گفتي : «زمين بگرد خورشيد ميچرخد» بيدینش شمردندي و آزار دريغ نگفتندي. ولي امروز اگر كسي جز آن گويد نادانَش شمارند. روزي بوده كه مشروطه يا سررشتهداري توده در انديشهی كسي نبوده. ولي امروز در بيشتر كشورها روانست. اينها از چه راه پيش رفته.
در ايران هرچه را بگويي پاسخ دهند : «زور بايد تا پيش رود». ولي چنين نيست. راستيها را بايد گفت و برويش ايستادگي نمود و در راه پيشرفتش كوشيد. آن خود نيرو پديد خواهد آورد.
راستيپرستي يكي از گُهريترين[اصلی] خويهاي آدميست و همان پاينداي[ضامن] پيشرفت راستيهاست. ما نيز بايد بكوشيم و اين گفتههاي خود را در جهان پراكنده گردانيم تا راه براي خود باز كند.
آري ما از سه چيز ايستادگيهايي خواهيم ديد :
👈1) كيشهاي بيپايي كه در شرق و غرب پراكنده است. ما تباهي اينها را روشن گردانيدهايم چنانكه هيچ پاسخي نتوانند و نخواهند توانست. چيزي كه هست صدهزاران كسان از اينها نان ميخورند و بهره ميبرند. از آنسوي پيروان اين كيشها مردان ناپاكيند و اينها را براي خود مايهی دلگرمي (يا بگفتهی خودشان نمكزاري[1] ) گرفتهاند. از اينها گذشته دولتهاي جهانگير اروپا و آسيا [2] براي پيشرفت سياستهاي خود پايداري اينها را ميخواهند. اين چند چيز دست بهم داده و مايهاي براي ايستادگي اين كيشها در برابر ما ميباشد.
👈2) ماديگري كه گفتگويش كرديم. ما بيبنيادي آن را با دليلهاي روشن نشان دادهايم. ولي چون با هوسها و لگام گسيختگيهاي بسياری سازگار است بزودي آن را رها نخواهند ساخت و آن نيز ايستادگيهايي خواهد داشت.
👈3) سياستها و آرمانهايي كه دولتهاي جهانگير براي خود ميدارند و ما آنها را نخواهيم پذيرفت. اينها نيز سنگي در برابر ما ميباشد.
ولي اين ايستادگيها ما را از راه بازنخواهد داشت. زيرا نيروي راستيها بيشتر از اينست كه پنداشته ميشود. امروز ما را آن ميبايد كه اينها را در جهان پراكنده گردانيم. آن ميبايد كه دست بهم داده در اين راه يك كوشش سختي كنيم. اين كوشش نتيجهی خود را خواهد داد. بويژه با پشتيبانيای كه خدا را با ماست.
از آنسوي پيشامدها همه بسود ماست. اين جنگ و اين خونريزي كه امروز در جهانست از يكسو دولتهاي بزرگ را با آرمانهاي آزمندانه خواهد برانداخت و از يكسو مردمان را از گمراهيشان آگاه خواهد گردانيد.[3]
چنانكه گفتم : اين خونريزيها بيش از همه نتيجهی آن لغزشيست كه در فهميدن زندگي دچار گرديده و آن را جز كشاكش و نبرد نپنداشتهاند. اين جنگ نيك نشان خواهد داد كه آن پندار بيهوده چه نتيجههاي شومي را درپي داشته و همه را از آن بيزار خواهد گردانيد.
(مهنامهی پیمان ، سال هفتم ، شمارهی هفتم ، ص 462 ـ 472 ، فروردینماه 1321)
[1] : اشاره باینست که گناه میکنند و سپس چنانکه هر چیزی در نمکزار پاک میگردد اینان نیز کیش خود را نمکزار گناهانشان گرفتهاند که بگمان خود با زیارت یا با نمایشهای کیشی از گناه پاک میگردند. ـ و
[2] : دولتهای جهانگیر اروپا شناخته میباشند ولی از آسیا تنها کشوری که این ویژگی را در آن زمان توانستی داشت ، شوروی بود ـ و
[3] : این پیش بینی جای خود را گرفت و دیده شد که مردم کشورهایی که در دو جنگ بزرگ جهانی از دور یا نزدیک پا در میان داشتند ناچار آسیبهایش را کشیدند و اینبود از آرزوی جنگطلبی بازگردیدند. زیرا هیچ گمان نمیکردند ویرانیهای جنگ تا به این اندازه هراسگین باشد. بویژه پس از انداختن دو بمب اتمی در ژاپن این را هر کودنی نیز درمییافت. ـ و
(بخش پایانی)
🔸از آنسوي اينان از ناآگاهي ، جهان را ازآنِ خود ميشمارند و اينست بدلخواه در آن ميزيند و از روي هوس و خوي جاني برفتار ميپردازند. اينان اگر زماني ميانديشيدند كه هر يكي بيدلخواه و ناگزير باينجهان ميآيند و يك روزي هم بيدلخواه و ناچار ميروند ، از اين ناآگاهي بيرون ميآمدند و رفتار خود را ديگر ميگردانيدند.
اينهاست كه ما دين ميخوانيم. اينهاست كه دنبال ميكنيم. اينهاست كه ميگوييم گرانمايهترين چيزي در جهانست. كنون اگر شما ايرادي ميداريد بگوييد بشنويم.
🔹گفت : «من بايد نوشتههاتان بخوانم ، اگر ايرادي داشتم بگويم. در اينجا تنها يك ايرادي بخاطرم ميرسد. ميخواهم بدانم اينها بِچه نحو پيش خواهد رفت؟!.»
🔸گفتم : در جهان نيكيها و راستيها چگونه پيش رود؟!.. چهارصد سال پيش اگر كسي گفتي : «زمين بگرد خورشيد ميچرخد» بيدینش شمردندي و آزار دريغ نگفتندي. ولي امروز اگر كسي جز آن گويد نادانَش شمارند. روزي بوده كه مشروطه يا سررشتهداري توده در انديشهی كسي نبوده. ولي امروز در بيشتر كشورها روانست. اينها از چه راه پيش رفته.
در ايران هرچه را بگويي پاسخ دهند : «زور بايد تا پيش رود». ولي چنين نيست. راستيها را بايد گفت و برويش ايستادگي نمود و در راه پيشرفتش كوشيد. آن خود نيرو پديد خواهد آورد.
راستيپرستي يكي از گُهريترين[اصلی] خويهاي آدميست و همان پاينداي[ضامن] پيشرفت راستيهاست. ما نيز بايد بكوشيم و اين گفتههاي خود را در جهان پراكنده گردانيم تا راه براي خود باز كند.
آري ما از سه چيز ايستادگيهايي خواهيم ديد :
👈1) كيشهاي بيپايي كه در شرق و غرب پراكنده است. ما تباهي اينها را روشن گردانيدهايم چنانكه هيچ پاسخي نتوانند و نخواهند توانست. چيزي كه هست صدهزاران كسان از اينها نان ميخورند و بهره ميبرند. از آنسوي پيروان اين كيشها مردان ناپاكيند و اينها را براي خود مايهی دلگرمي (يا بگفتهی خودشان نمكزاري[1] ) گرفتهاند. از اينها گذشته دولتهاي جهانگير اروپا و آسيا [2] براي پيشرفت سياستهاي خود پايداري اينها را ميخواهند. اين چند چيز دست بهم داده و مايهاي براي ايستادگي اين كيشها در برابر ما ميباشد.
👈2) ماديگري كه گفتگويش كرديم. ما بيبنيادي آن را با دليلهاي روشن نشان دادهايم. ولي چون با هوسها و لگام گسيختگيهاي بسياری سازگار است بزودي آن را رها نخواهند ساخت و آن نيز ايستادگيهايي خواهد داشت.
👈3) سياستها و آرمانهايي كه دولتهاي جهانگير براي خود ميدارند و ما آنها را نخواهيم پذيرفت. اينها نيز سنگي در برابر ما ميباشد.
ولي اين ايستادگيها ما را از راه بازنخواهد داشت. زيرا نيروي راستيها بيشتر از اينست كه پنداشته ميشود. امروز ما را آن ميبايد كه اينها را در جهان پراكنده گردانيم. آن ميبايد كه دست بهم داده در اين راه يك كوشش سختي كنيم. اين كوشش نتيجهی خود را خواهد داد. بويژه با پشتيبانيای كه خدا را با ماست.
از آنسوي پيشامدها همه بسود ماست. اين جنگ و اين خونريزي كه امروز در جهانست از يكسو دولتهاي بزرگ را با آرمانهاي آزمندانه خواهد برانداخت و از يكسو مردمان را از گمراهيشان آگاه خواهد گردانيد.[3]
چنانكه گفتم : اين خونريزيها بيش از همه نتيجهی آن لغزشيست كه در فهميدن زندگي دچار گرديده و آن را جز كشاكش و نبرد نپنداشتهاند. اين جنگ نيك نشان خواهد داد كه آن پندار بيهوده چه نتيجههاي شومي را درپي داشته و همه را از آن بيزار خواهد گردانيد.
(مهنامهی پیمان ، سال هفتم ، شمارهی هفتم ، ص 462 ـ 472 ، فروردینماه 1321)
[1] : اشاره باینست که گناه میکنند و سپس چنانکه هر چیزی در نمکزار پاک میگردد اینان نیز کیش خود را نمکزار گناهانشان گرفتهاند که بگمان خود با زیارت یا با نمایشهای کیشی از گناه پاک میگردند. ـ و
[2] : دولتهای جهانگیر اروپا شناخته میباشند ولی از آسیا تنها کشوری که این ویژگی را در آن زمان توانستی داشت ، شوروی بود ـ و
[3] : این پیش بینی جای خود را گرفت و دیده شد که مردم کشورهایی که در دو جنگ بزرگ جهانی از دور یا نزدیک پا در میان داشتند ناچار آسیبهایش را کشیدند و اینبود از آرزوی جنگطلبی بازگردیدند. زیرا هیچ گمان نمیکردند ویرانیهای جنگ تا به این اندازه هراسگین باشد. بویژه پس از انداختن دو بمب اتمی در ژاپن این را هر کودنی نیز درمییافت. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 32
🔸 پهناوري كشور پادشاه تاكسيلس1 را در هندوستان گمان كردهاند باندازه پهناوري مصر باشد ولي از جهت داشتن چراگاهها و ميوههاي شيرين بر مصر برتري دارد. خود پادشاه بدانايي مشهور بوده. چنانكه در نخستين ديدار خود با الكساندر باو چنين گفت : «بهر چه ما با هم ميجنگيم؟ آيا مقصود شما از اين تاختن بسرزمين ما آنست كه آب و نان ما را كه خردمندان تنها بر سر آن ميجنگند از دست ما بربايي؟ اگر مقصود شما آن چيزهاي ديگري باشد كه مردم آنها را توانگري ميشمارند در اين حال ببينيم اگر نزد من بيشتر از شماست من ميتوانم آنچه دارم بشما بدهم. و اگر نزد شما بيشتر است مانعي ندارم كه سپاسگزار پذيرفتن بخشش از شما باشم.»
الكساندر از اين سخن چندان خوشدل گرديد كه دست بگردن او انداخته گفت : «آيا اين سخنان دلنشين شما و رفتار مهرآميزي كه داريد شما را از جنگ بينياز خواهد ساخت؟ نه! شما رهايي نخواهيد يافت تا من جنگي با شما بكنم و بر شما بنمايم كه هر اندازه كه بخشنده باشيد بهتر از من نيستند.» سپس هديههايي ازو پذيرفته و هديههاي بهتري باو داد. نيز پولهاي زريني كه تازه سكه زده شده بود يكهزار تالنت باو پرداخت. پيرمردان از پيرامونيان الكساندر از اين كار ناخشنود بودند ولي الكساندر با آن پول دلهاي بسياري از هنديان را بدست آورد. گروهي از دلاوران هندي در شهرها گرد آمده بنگهداري آنها برخاسته بودند و چندان دلاوري از خود نمودند كه الكساندر را بيم برداشت تا سرانجام بآنان زينهار داده همه را از شمشير گذراند. اين زينهارخواري يك لكهاي بر روي كارهاي جنگي اوست كه اگر آن نبود بدانسان كه در آغاز پادشاهيش بود تا انجام پاك و بيلكه ميماند. فيلسوفان هند كه بر دشمني او برخاسته و بزرگاني را كه باو پيوسته بودند نكوهش مينمودند و مردم را بنگهداري آزادي خود برميانگيختند چند كس از آن فيلسوفان را گرفته از گلو بياويخت.
الكساندر در نامههاي خود تفصيل جنگ با پوروس2 را شرح داده چنين ميگويد : ميان دو سپاه رود هوداسپس3 نهاده بود. در آنسوي رود پوروس فيلهاي خود را به صف نهاده پاسباني گذرگاه آب را ميكرد و از لشكرگاه او هميشه هياهو و غوغا بلند بود و اين را براي آن ميكردند كه هنديان را براي جنگ بشورانند. مينويسد : ما در يك شب تاريك و پر طوفاني از گذرگاه ديگري رود را گذشته بجزيرهی كوچكي درآمديم پيادگان و دستهاي از سوارگان توانستند از آب بگذرند. در اين هنگام ناگهان باران بسيار تندي درگرفته رعد غريدن و برق زدن گرفت و ما با آنكه كساني از سپاهيان خود را ديديم كه با برق سوخته و مردند جزيره را از دست نداده بآنسوي رود روانه شديم و باز ميگويد : پس از اين طوفان ناگهان آب رود بسيار انبوه و سخت تند گرديده و در كنار خود گودالي پديد آورده آب بيرون ریختن آغاز کرد و سراسر آنجاها را فراگرفت که چون ما بیرون آمديم اما جايي را براي پا گزاردن پيدا نميكرديم و همهجا لغزشگاه و باتلاق بود. در اين هنگام بود كه الكساندر اين عبارت را گفت : «اي آتنيان! من براي آنكه شايستهی ستايش شما باشم با چه گزندهايي روبرو ميشوم.» اين سخني است كه اونيسكريتوس نگاشته است. باز الكساندر ميگويد : سپاهيان چون بگودال رسيدند ، قايقها را رها كرده با زره و ابزارهاي جنگ خود بآب زدند و آب تا سينههاي آنان بالا ميآمد. خود من با سواره دو ميل و نيم جلوتر از پياده رفتم كه اگر دشمن حملهاي كرد پشتيبان آنها باشم تا پيادگان بتوانند بياري آنان برسند و اين پيشبيني بجا بوده زيرا همينكه پيش رفتيم ناگهان هزار سواره و شصت گردونهی زرهپوش از دشمن كه از لشكرگاه خود جدا شده بودند حمله آوردند و من با آنان جنگيده چهارصد سواره را کشته همهی گردونهها را به يغما گرفتم. خود پوروس چون دريافته بود كه شايد من از آب بگذرم اندكي از سپاه خود را در كنار گزارده بود كه بازماندهی ماكيدونيان را از گذشتن رود بازدارند و خويشتن با انبوه سپاه روي بما آورد. ولي من چون فزوني دشمن را ديدم و بايستي از آسيب فيلها لشكر خود را نگاهدارم لشكر را به دو بخش كرده خودم بدست چپ سپاه دشمن تاخته به كوئنوس4 دستور دادم كه بدست راست بتازد و اين تدبير نتيجهی درستي داد. زيرا دست راست و دست چپ هر دو شكست يافته بسوي دل سپاه فشار آوردند و گرد فيلها فراهم آمده و در آنجا بجنگ تن به تن برخاستند و هنوز ساعت هشتم روز بود كه دشمن پاك زبون گرديد. اين شرحي است كه خود جهانگشا در نگارشهاي خود از اين جنگ داده.
1ـ Taxiles
2ـ Porus
3ـ Hydaspes
4ـ Coenus
8) الکساندر ـ تکهی 32
🔸 پهناوري كشور پادشاه تاكسيلس1 را در هندوستان گمان كردهاند باندازه پهناوري مصر باشد ولي از جهت داشتن چراگاهها و ميوههاي شيرين بر مصر برتري دارد. خود پادشاه بدانايي مشهور بوده. چنانكه در نخستين ديدار خود با الكساندر باو چنين گفت : «بهر چه ما با هم ميجنگيم؟ آيا مقصود شما از اين تاختن بسرزمين ما آنست كه آب و نان ما را كه خردمندان تنها بر سر آن ميجنگند از دست ما بربايي؟ اگر مقصود شما آن چيزهاي ديگري باشد كه مردم آنها را توانگري ميشمارند در اين حال ببينيم اگر نزد من بيشتر از شماست من ميتوانم آنچه دارم بشما بدهم. و اگر نزد شما بيشتر است مانعي ندارم كه سپاسگزار پذيرفتن بخشش از شما باشم.»
الكساندر از اين سخن چندان خوشدل گرديد كه دست بگردن او انداخته گفت : «آيا اين سخنان دلنشين شما و رفتار مهرآميزي كه داريد شما را از جنگ بينياز خواهد ساخت؟ نه! شما رهايي نخواهيد يافت تا من جنگي با شما بكنم و بر شما بنمايم كه هر اندازه كه بخشنده باشيد بهتر از من نيستند.» سپس هديههايي ازو پذيرفته و هديههاي بهتري باو داد. نيز پولهاي زريني كه تازه سكه زده شده بود يكهزار تالنت باو پرداخت. پيرمردان از پيرامونيان الكساندر از اين كار ناخشنود بودند ولي الكساندر با آن پول دلهاي بسياري از هنديان را بدست آورد. گروهي از دلاوران هندي در شهرها گرد آمده بنگهداري آنها برخاسته بودند و چندان دلاوري از خود نمودند كه الكساندر را بيم برداشت تا سرانجام بآنان زينهار داده همه را از شمشير گذراند. اين زينهارخواري يك لكهاي بر روي كارهاي جنگي اوست كه اگر آن نبود بدانسان كه در آغاز پادشاهيش بود تا انجام پاك و بيلكه ميماند. فيلسوفان هند كه بر دشمني او برخاسته و بزرگاني را كه باو پيوسته بودند نكوهش مينمودند و مردم را بنگهداري آزادي خود برميانگيختند چند كس از آن فيلسوفان را گرفته از گلو بياويخت.
الكساندر در نامههاي خود تفصيل جنگ با پوروس2 را شرح داده چنين ميگويد : ميان دو سپاه رود هوداسپس3 نهاده بود. در آنسوي رود پوروس فيلهاي خود را به صف نهاده پاسباني گذرگاه آب را ميكرد و از لشكرگاه او هميشه هياهو و غوغا بلند بود و اين را براي آن ميكردند كه هنديان را براي جنگ بشورانند. مينويسد : ما در يك شب تاريك و پر طوفاني از گذرگاه ديگري رود را گذشته بجزيرهی كوچكي درآمديم پيادگان و دستهاي از سوارگان توانستند از آب بگذرند. در اين هنگام ناگهان باران بسيار تندي درگرفته رعد غريدن و برق زدن گرفت و ما با آنكه كساني از سپاهيان خود را ديديم كه با برق سوخته و مردند جزيره را از دست نداده بآنسوي رود روانه شديم و باز ميگويد : پس از اين طوفان ناگهان آب رود بسيار انبوه و سخت تند گرديده و در كنار خود گودالي پديد آورده آب بيرون ریختن آغاز کرد و سراسر آنجاها را فراگرفت که چون ما بیرون آمديم اما جايي را براي پا گزاردن پيدا نميكرديم و همهجا لغزشگاه و باتلاق بود. در اين هنگام بود كه الكساندر اين عبارت را گفت : «اي آتنيان! من براي آنكه شايستهی ستايش شما باشم با چه گزندهايي روبرو ميشوم.» اين سخني است كه اونيسكريتوس نگاشته است. باز الكساندر ميگويد : سپاهيان چون بگودال رسيدند ، قايقها را رها كرده با زره و ابزارهاي جنگ خود بآب زدند و آب تا سينههاي آنان بالا ميآمد. خود من با سواره دو ميل و نيم جلوتر از پياده رفتم كه اگر دشمن حملهاي كرد پشتيبان آنها باشم تا پيادگان بتوانند بياري آنان برسند و اين پيشبيني بجا بوده زيرا همينكه پيش رفتيم ناگهان هزار سواره و شصت گردونهی زرهپوش از دشمن كه از لشكرگاه خود جدا شده بودند حمله آوردند و من با آنان جنگيده چهارصد سواره را کشته همهی گردونهها را به يغما گرفتم. خود پوروس چون دريافته بود كه شايد من از آب بگذرم اندكي از سپاه خود را در كنار گزارده بود كه بازماندهی ماكيدونيان را از گذشتن رود بازدارند و خويشتن با انبوه سپاه روي بما آورد. ولي من چون فزوني دشمن را ديدم و بايستي از آسيب فيلها لشكر خود را نگاهدارم لشكر را به دو بخش كرده خودم بدست چپ سپاه دشمن تاخته به كوئنوس4 دستور دادم كه بدست راست بتازد و اين تدبير نتيجهی درستي داد. زيرا دست راست و دست چپ هر دو شكست يافته بسوي دل سپاه فشار آوردند و گرد فيلها فراهم آمده و در آنجا بجنگ تن به تن برخاستند و هنوز ساعت هشتم روز بود كه دشمن پاك زبون گرديد. اين شرحي است كه خود جهانگشا در نگارشهاي خود از اين جنگ داده.
1ـ Taxiles
2ـ Porus
3ـ Hydaspes
4ـ Coenus
گفتهایم که ایران یک دورهی زبونی را گذرانیده است و آن دورهایست که با حملهی مغول و پادشاهی آنان در این کشور به پستترین حال رسید. این دوره از ننگآورترین و سیاهترین دورههای تاریخ ایران بشمار است. در این دوره پستی خویها و اندیشهها و نیز بیغیرتی و بیخردی به اوج خود رسید. اینست از متنهای آن دوره هم ایرانیان جز ناستودهخویی و پستاندیشی و کوتاه خردی بهرهی دیگری نمیبرند.
ولی آموزش و پرورش ما در این کشور کسانی را پرورده است که پروایی به این حقیقت ندارند. از دیدهی ایشان اینها ادبیات است. هرچه هم نامش ادبیات بود ناچار نیکوست.
شما نیک بیندیشید که آیا دانشآموزان ما از این داستان چه خواهند آموخت؟! اگر از کسی توهین شنیدند چه باید کنند؟! اگر حقشان را پایمال کردند چه؟!
آیا شما در جایی دیدهاید که نافهمان و بیخردان را بدینسان به راه آورند؟! آیا براه میآیند و چنانکه این داستان میگوید : از چنین «خلق و خویی»«عاقل میگردند»؟! اگر چنین است این کیفرها و قانونهای جزا و زندانها برای چیست؟!
ولی آموزش و پرورش ما در این کشور کسانی را پرورده است که پروایی به این حقیقت ندارند. از دیدهی ایشان اینها ادبیات است. هرچه هم نامش ادبیات بود ناچار نیکوست.
شما نیک بیندیشید که آیا دانشآموزان ما از این داستان چه خواهند آموخت؟! اگر از کسی توهین شنیدند چه باید کنند؟! اگر حقشان را پایمال کردند چه؟!
آیا شما در جایی دیدهاید که نافهمان و بیخردان را بدینسان به راه آورند؟! آیا براه میآیند و چنانکه این داستان میگوید : از چنین «خلق و خویی»«عاقل میگردند»؟! اگر چنین است این کیفرها و قانونهای جزا و زندانها برای چیست؟!
✴️ دين و دانش ✴️
(گفتاری از پیمان سال پنجم)
بنام پاکْآفریدگار
🔸دیباچه از کانال
(تکهی یکم)
از جنبش وال استریت در آمریکا چند سال میگذرد. این جنبش دنباله داشت و به کشورهای اروپایی نیز کشید. جنبندگان خود را ستمدیدگان 99 درصدی خوانده و علت رکود اقتصادی و بیکاری در کشورشان را از یک در صد بانکداران و سرمایهداران بزرگی میدانستند که تصمیمهای اقتصادی دولت زیر نفوذ ایشان گرفته میشود.
بحرانهای اقتصاد سرمایهداری از دهها سال پیش آغاز شده و هر چند سالی یک بار نمایان گردیده. یکی از سختترین آنها «بحران بزرگ» بود که از نزدیک سال 1929 آغاز گردید و کمابیش تا آغاز جنگ جهانی دوم بدرازا کشید. در آن بحران تنها در آمریکای 130ملیونی آن روزگار ، یازدهملیون تن بیکار بود.
بیست و اند سال پیش از آن بحران ، ایرانیان چشم باز کرده آیین کشورداری اروپاییان را بهتر از خودکامگی پادشاهان قاجار یافته و اینست دل به مشروطه بستند ، هم پیشرفت دانشها و شکوه زندگی اروپایی و نیرومندی دولتهای ایشان و هم بدبختیها و درماندگیهای خود را دیده به جستجوی چاره افتاده و در این جستجو خود را در برابر گزینش بزرگی یافتند : یا زندگی بشیوهی اروپاییان پیش گیرند و در هر زمینهای پیروی از ایشان کرده دست از هرچه با آن ناسازگارست بشویند یا چشم از دانشها و زندگی اروپایی و هرچه از ایشانست بپوشند و به همان شریعت و آیین زندگی خود بسنده کنند.
یک دسته که شریعت را پایبند و جلوگیر مشروطه ، میهنخواهی و پیشرفت میدیدند به این نتیجه رسیدند که ایرانیان ناگزیر به پذیرفتن شیوهی زندگی اروپاییان و گرفتن هر چیزی از ایشانند. دستهی دیگر که دانشها و شیوهی زندگی اروپایی را با شریعت و عادات خود ناسازگار یافتند ، بیکبار از هر چیز نوی رو گردانیده بلکه برخی دشمنی نیز دریغ نگفتند. انبوه ملایان از این دسته بودند. دشمنی ایشان با دانشها ، مدرسهها ، ادارهها ، دادگستری ، ارتش ملی و نظام وظیفه ، دشمنی با نوآوریها و اختراعات همه نتیجهی چنان باورهایی بود. مثلاً دشمنی با خوردن با قاشق و چنگال ، عینک زدن ، اتومبیل نشستن ، روباز نمودن زنان و رخت اروپایی پوشیدن و زبانهای اروپایی یادگرفتن. بسیاری از واعظان ایران تا دههی سی خورشیدی از میکروفن در مسجد و تکیهها بهره نمیجستند زیرا ساختهی دست «کفار» بود.
کسروی ، فرزند جنبش مشروطه و شیفتهی آن ، بیگمان سالهایی را به سنجش باورهای آن دو دسته گذرانده جویای یافتن راه درستی در این زمینه میگردد و چون در هر زمینهای تیزبینی و پژوهشگری ویژهی خود را بکار میبندد اینست بیآنکه فریفتهی زندگی اروپاییان گردد میتواند نیک و بد زندگی ایشان را دریابد.
در آن سالها یکی از غوغاهایی که هواداران اروپا برپا کرده بودند هایهوی «تمدن» بود :
«بگفتهی اینان اروپا معدن هر نیکی و بهی است و اروپاییان از مرد و زن فرشتگان روی زمینند. سراسر جهان از تمدن بیبهره و این نعمتِ زندگانی خاص اروپاست که باید از آنجا همراه اتومبیل و سینما و تئاتر بدیگر سرزمینها پا بگزارد. هرچه در اروپا هست از قوانین و اخلاق و عادات ، ایرانیان باید بگیرند و بشیوهی اروپاییان حزبهایی نیز ساخته دشمن جان یکدیگر باشند. دیگر چه گویم که این فرومایگان چهها گفتهاند.
سرانجام سخن بدانجا رسیده که هرچه در اروپاست ستوده و نیکو و هرچه در شرق است نکوهیده و بد. یکی هم پرده از روی مقصود برداشته و بیباکانه گفته : ایرانیان باید از تن و جان و از درون و بیرون اروپایی شوند!» (آیین بخش یکم ، ص54 و 55)
جستجو از حال غربیان و یافتن پاسخ به پرسشهایی که درپیاش بود به نوشتن کتاب «آیین» در سالهای2ـ1311 (1933م) انجامید.
(گفتاری از پیمان سال پنجم)
بنام پاکْآفریدگار
🔸دیباچه از کانال
(تکهی یکم)
از جنبش وال استریت در آمریکا چند سال میگذرد. این جنبش دنباله داشت و به کشورهای اروپایی نیز کشید. جنبندگان خود را ستمدیدگان 99 درصدی خوانده و علت رکود اقتصادی و بیکاری در کشورشان را از یک در صد بانکداران و سرمایهداران بزرگی میدانستند که تصمیمهای اقتصادی دولت زیر نفوذ ایشان گرفته میشود.
بحرانهای اقتصاد سرمایهداری از دهها سال پیش آغاز شده و هر چند سالی یک بار نمایان گردیده. یکی از سختترین آنها «بحران بزرگ» بود که از نزدیک سال 1929 آغاز گردید و کمابیش تا آغاز جنگ جهانی دوم بدرازا کشید. در آن بحران تنها در آمریکای 130ملیونی آن روزگار ، یازدهملیون تن بیکار بود.
بیست و اند سال پیش از آن بحران ، ایرانیان چشم باز کرده آیین کشورداری اروپاییان را بهتر از خودکامگی پادشاهان قاجار یافته و اینست دل به مشروطه بستند ، هم پیشرفت دانشها و شکوه زندگی اروپایی و نیرومندی دولتهای ایشان و هم بدبختیها و درماندگیهای خود را دیده به جستجوی چاره افتاده و در این جستجو خود را در برابر گزینش بزرگی یافتند : یا زندگی بشیوهی اروپاییان پیش گیرند و در هر زمینهای پیروی از ایشان کرده دست از هرچه با آن ناسازگارست بشویند یا چشم از دانشها و زندگی اروپایی و هرچه از ایشانست بپوشند و به همان شریعت و آیین زندگی خود بسنده کنند.
یک دسته که شریعت را پایبند و جلوگیر مشروطه ، میهنخواهی و پیشرفت میدیدند به این نتیجه رسیدند که ایرانیان ناگزیر به پذیرفتن شیوهی زندگی اروپاییان و گرفتن هر چیزی از ایشانند. دستهی دیگر که دانشها و شیوهی زندگی اروپایی را با شریعت و عادات خود ناسازگار یافتند ، بیکبار از هر چیز نوی رو گردانیده بلکه برخی دشمنی نیز دریغ نگفتند. انبوه ملایان از این دسته بودند. دشمنی ایشان با دانشها ، مدرسهها ، ادارهها ، دادگستری ، ارتش ملی و نظام وظیفه ، دشمنی با نوآوریها و اختراعات همه نتیجهی چنان باورهایی بود. مثلاً دشمنی با خوردن با قاشق و چنگال ، عینک زدن ، اتومبیل نشستن ، روباز نمودن زنان و رخت اروپایی پوشیدن و زبانهای اروپایی یادگرفتن. بسیاری از واعظان ایران تا دههی سی خورشیدی از میکروفن در مسجد و تکیهها بهره نمیجستند زیرا ساختهی دست «کفار» بود.
کسروی ، فرزند جنبش مشروطه و شیفتهی آن ، بیگمان سالهایی را به سنجش باورهای آن دو دسته گذرانده جویای یافتن راه درستی در این زمینه میگردد و چون در هر زمینهای تیزبینی و پژوهشگری ویژهی خود را بکار میبندد اینست بیآنکه فریفتهی زندگی اروپاییان گردد میتواند نیک و بد زندگی ایشان را دریابد.
در آن سالها یکی از غوغاهایی که هواداران اروپا برپا کرده بودند هایهوی «تمدن» بود :
«بگفتهی اینان اروپا معدن هر نیکی و بهی است و اروپاییان از مرد و زن فرشتگان روی زمینند. سراسر جهان از تمدن بیبهره و این نعمتِ زندگانی خاص اروپاست که باید از آنجا همراه اتومبیل و سینما و تئاتر بدیگر سرزمینها پا بگزارد. هرچه در اروپا هست از قوانین و اخلاق و عادات ، ایرانیان باید بگیرند و بشیوهی اروپاییان حزبهایی نیز ساخته دشمن جان یکدیگر باشند. دیگر چه گویم که این فرومایگان چهها گفتهاند.
سرانجام سخن بدانجا رسیده که هرچه در اروپاست ستوده و نیکو و هرچه در شرق است نکوهیده و بد. یکی هم پرده از روی مقصود برداشته و بیباکانه گفته : ایرانیان باید از تن و جان و از درون و بیرون اروپایی شوند!» (آیین بخش یکم ، ص54 و 55)
جستجو از حال غربیان و یافتن پاسخ به پرسشهایی که درپیاش بود به نوشتن کتاب «آیین» در سالهای2ـ1311 (1933م) انجامید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کانال : کلیپ بالا از تلویزیون آموزشی کشور میباشد و چون نکتههای سودمندی دربر دارد در اینجا گزاردیم.
ـ اگر پول عامل اصلی استواری زناشویی و سازگاری بود ، چرا آمار طلاق درمیان پولداران بیشتر است؟!
ـ نادانیهای این مردم که گرههای زندگانی را میکوشند بدست رمالان و جادوگران بگشایند.
ـ در دبیرستان حقایق زندگانی یاد داده نمیشود. برای زندگانی تنها فیزیک و شیمی و ریاضی بس نیست.
ـ بدآموزی یک رفتار ناپسند در کانال «آموزش» : بریدن سخن گوینده. (گرچه این رفتار ناپسند در همهی کانالها بیش و کم رواج دارد).
ـ اینکه جوانان خودسر و «همهچیز دان» بار آمدهاند نیز یکی دیگر از عیبهای نظام آموزشی و فرهنگی ماست. نظام آموزشی تنها دبستان و دبیرستان و دانشگاه نیست. هر جایی که مردم از آن چیزهایی یاد میگیرند از جمله کتاب ، رادیو و تلویزیون و منبرها و سخنرانیهای دولتیان و مانند اینها را نیز دربر میگیرد.
ـ اگر پول عامل اصلی استواری زناشویی و سازگاری بود ، چرا آمار طلاق درمیان پولداران بیشتر است؟!
ـ نادانیهای این مردم که گرههای زندگانی را میکوشند بدست رمالان و جادوگران بگشایند.
ـ در دبیرستان حقایق زندگانی یاد داده نمیشود. برای زندگانی تنها فیزیک و شیمی و ریاضی بس نیست.
ـ بدآموزی یک رفتار ناپسند در کانال «آموزش» : بریدن سخن گوینده. (گرچه این رفتار ناپسند در همهی کانالها بیش و کم رواج دارد).
ـ اینکه جوانان خودسر و «همهچیز دان» بار آمدهاند نیز یکی دیگر از عیبهای نظام آموزشی و فرهنگی ماست. نظام آموزشی تنها دبستان و دبیرستان و دانشگاه نیست. هر جایی که مردم از آن چیزهایی یاد میگیرند از جمله کتاب ، رادیو و تلویزیون و منبرها و سخنرانیهای دولتیان و مانند اینها را نیز دربر میگیرد.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی ششم
شما خوانندگان همين را نيك انديشيد تا نمونهاي از نادانيهاي مسلمانان بدست آيد. ببينيد چند نافهمي را با هم آميخته :
1) از هيتلر چون پيشرفتهايي شنيده با يك اميد بيجا و بيپايي از اين راه دور بآن ميگرود و او را يك مرد خدایی ميپندارد.
2) رواج دين را جز در سايهی زور نميداند و اينست آن را از هيتلر چشم ميدارد.
3) در كيش خود كه سراپا گمراهيست كمي[=نقص] سراغ نميدارد و آرزوي رواج آن را در اروپا ميدارد.
4) از دشواريهايي كه دانشها در برابر دين اسلام و ديگر دينها پديد آورده بيكبار ناآگاهست. جوانان مسلمان چون درس ميخوانند و از دانشهاي اروپايي آگاه ميشوند بيدين ميگردند ، و اين آرزومند است كه دانشمندان اروپا به دين اسلام آيند.
5) در همهی كشورهاي اسلامي جنبش پديد آمده و در همهی آنها قانونهاي اسلامي را بكنار گردانيده با زور شورش1 و خونريزي قانونهاي اروپايي و زندگاني اروپاييان را روان گردانيدهاند ، ولي اين آرزو ميكند اروپاييان اسلام و قانونهاي آن را پذيرند و درميان خود بكار بندند.
روز ديگري يكي از ملايان همان سخن را دربارهی هيتلر ميگفت و همان آرزو را دربارهی اسلام از سوي او مينمود. گفتم : شمارهی مسلمانان امروز بيشتر است يا در آغاز اسلام بيشتر ميبود؟.. گفت : «امروز صد برابر آن زمانست». گفتم : پس با اين حال چه شده كه آن روز كشورگشايي ميكردند ولي امروز زبون و زيردست ديگرانند؟!. گفت : «امروز اسلام ضعيف است ديگر». گفتم : چرا ضعيف است؟!. پس چرا مسلمانان آن روز با كمي توانا ميبودند و امروز با بيشي ناتوانند؟!. راز اين چيست؟.. از پاسخ درماند. گفتم : شما كه اينها را نميدانيد بهتر است خاموش باشيد و با اين نادانيتان بگفتگو نپردازيد. سپس گفتم : شما اگر راز ناتواني مسلمانان را با همهی بيشتريشان نميدانيد ما ميدانيم. آن روز سرچشمهی اسلام صاف ميبود و مسلمانان جز باورهاي اسلامي را نميشناختند و بروي آنها استوار ميبودند و بآن جانفشانيها ميپرداختند و با همهی كمي شماره شهر ميگشادند. ولي امروز چشمهی اسلام تيره و گلآلود است و باورهاي اسلامي با صدگونه ناداني و گمراهي درهم آميخته و مسلمانان گذشته از سستي باورهاشان از هم پراكنده و پريشانند ، و اين است با همهی بيشي شمارهشان بهيچ كاري توانا نميباشند و در زير دست ديگران زندگي ميكنند.
پس عيب در خود اين اسلام است ، در خود باورها و آموزاكهاست2 . آيا هيتلر باينها چاره خواهد كرد؟!.. آيا اين كاريست كه از دست او برآيد؟!..
اينها را كه گفتم سر پايين انداخت ، و ديگر ننشسته برخاست و رفت. اين هم نمونهی ديگري از نافهمي مسلمانان ، و از نازشي كه آنان بگمراهيهاي خود ميدارند. همين نازش ، گذشته از آنكه خود نادانيست اين زيان را درپي ميدارد كه مسلمانان گمراهي خود را درنيافته بجستجوي رستگاري نميافتند و به همان نازش ، خواري و زبوني خود را فراموش ميكنند.
1ـ شورش [= انقلاب] ، گاهی دیگران این را بغلط در معنی «آشوب» بکار میبرند. ـ و
2ـ آموزاک (آموز + آک) = مفرد تعلیمات ـ و
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی ششم
شما خوانندگان همين را نيك انديشيد تا نمونهاي از نادانيهاي مسلمانان بدست آيد. ببينيد چند نافهمي را با هم آميخته :
1) از هيتلر چون پيشرفتهايي شنيده با يك اميد بيجا و بيپايي از اين راه دور بآن ميگرود و او را يك مرد خدایی ميپندارد.
2) رواج دين را جز در سايهی زور نميداند و اينست آن را از هيتلر چشم ميدارد.
3) در كيش خود كه سراپا گمراهيست كمي[=نقص] سراغ نميدارد و آرزوي رواج آن را در اروپا ميدارد.
4) از دشواريهايي كه دانشها در برابر دين اسلام و ديگر دينها پديد آورده بيكبار ناآگاهست. جوانان مسلمان چون درس ميخوانند و از دانشهاي اروپايي آگاه ميشوند بيدين ميگردند ، و اين آرزومند است كه دانشمندان اروپا به دين اسلام آيند.
5) در همهی كشورهاي اسلامي جنبش پديد آمده و در همهی آنها قانونهاي اسلامي را بكنار گردانيده با زور شورش1 و خونريزي قانونهاي اروپايي و زندگاني اروپاييان را روان گردانيدهاند ، ولي اين آرزو ميكند اروپاييان اسلام و قانونهاي آن را پذيرند و درميان خود بكار بندند.
روز ديگري يكي از ملايان همان سخن را دربارهی هيتلر ميگفت و همان آرزو را دربارهی اسلام از سوي او مينمود. گفتم : شمارهی مسلمانان امروز بيشتر است يا در آغاز اسلام بيشتر ميبود؟.. گفت : «امروز صد برابر آن زمانست». گفتم : پس با اين حال چه شده كه آن روز كشورگشايي ميكردند ولي امروز زبون و زيردست ديگرانند؟!. گفت : «امروز اسلام ضعيف است ديگر». گفتم : چرا ضعيف است؟!. پس چرا مسلمانان آن روز با كمي توانا ميبودند و امروز با بيشي ناتوانند؟!. راز اين چيست؟.. از پاسخ درماند. گفتم : شما كه اينها را نميدانيد بهتر است خاموش باشيد و با اين نادانيتان بگفتگو نپردازيد. سپس گفتم : شما اگر راز ناتواني مسلمانان را با همهی بيشتريشان نميدانيد ما ميدانيم. آن روز سرچشمهی اسلام صاف ميبود و مسلمانان جز باورهاي اسلامي را نميشناختند و بروي آنها استوار ميبودند و بآن جانفشانيها ميپرداختند و با همهی كمي شماره شهر ميگشادند. ولي امروز چشمهی اسلام تيره و گلآلود است و باورهاي اسلامي با صدگونه ناداني و گمراهي درهم آميخته و مسلمانان گذشته از سستي باورهاشان از هم پراكنده و پريشانند ، و اين است با همهی بيشي شمارهشان بهيچ كاري توانا نميباشند و در زير دست ديگران زندگي ميكنند.
پس عيب در خود اين اسلام است ، در خود باورها و آموزاكهاست2 . آيا هيتلر باينها چاره خواهد كرد؟!.. آيا اين كاريست كه از دست او برآيد؟!..
اينها را كه گفتم سر پايين انداخت ، و ديگر ننشسته برخاست و رفت. اين هم نمونهی ديگري از نافهمي مسلمانان ، و از نازشي كه آنان بگمراهيهاي خود ميدارند. همين نازش ، گذشته از آنكه خود نادانيست اين زيان را درپي ميدارد كه مسلمانان گمراهي خود را درنيافته بجستجوي رستگاري نميافتند و به همان نازش ، خواري و زبوني خود را فراموش ميكنند.
1ـ شورش [= انقلاب] ، گاهی دیگران این را بغلط در معنی «آشوب» بکار میبرند. ـ و
2ـ آموزاک (آموز + آک) = مفرد تعلیمات ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 33
🔸 شايد همگي تاريخنگاران اين سخن را نوشتهاند كه خود پوروس چهار ذراع و يك وجب بلندي داشت و چون بر روي فيل خود كه فيل بس بزرگي بود مينشست از بلندي و تنومندي چنان مينمود كه كسان ديگر بر روي اسب. فيل او در سراسر جنگ هوش شگفتي از خود مينمود و پاسباني شگفتي از پوروس ميكرد. زيرا تا هنگامي كه نيرو در تن داشت و ميتوانست جنگ نمايد دليرانه جنگ كرده هر كه را كه نزديك ميشد دور ميراند ولي چون زخمهاي فراوان به تن او رسيده و هم ديد كه پياپي تير بسوي او مياندازند در اين هنگام بود كه بآهستگي فروخوابيده با خرطوم خود تيرها را بيرون ميكشيد. پوروس چون دستگير افتاد الكساندر ازو پرسيد : چگونه ميخواهي با تو رفتار شود؟ پاسخ داد : پادشاهانه. الكساندر با او رفتار بسيار نيكي كرده او را بدستنشاندگي در آن فرمانروايي كه داشت بازگزاشت. وانگاه سرزمينهايي كه از اينسو و آنسو از ديگران گرفته بود همه را باو سپرد که همین سرزمین را گفتهاند پانزده گونه مردم در آن زندگي داشت و داراي پنجهزار شهر بزرگ بود گذشته از ديههاي فراواني كه داشت. هم سرزمين ديگري را كه سه برابر بزرگتر از اين شمرده ميشد و بدست آورده بود به فيلپوس كه يكي از دوستانش بود سپرد.
كمي پس از جنگ با پوروس ، بوكيفالوس (اسب اسكندر) مرد. برخي نوشتهاند اين در نتيجهی زخمهايي بود كه برداشته بود و در ميان معالجه بمرد ولي اونيسكريتوس مينويسد كه مرگ او از فزوني سال و از فرسودگي بود زيرا تا اين هنگام سي سال داشت. الكساندر از مرگ آن چندان غمگين گرديد كه تو گويي يك دوست وفادار نزديكي را از دست داده و شهري در كنار هوداسپس بنياد گزارده بياد آن اسب «بوكيفاليا» نام نهاد. نيز گفتهاند شهر ديگري را بياد سگي كه همراه آورده بود و بسيار دوست ميداشت بنياد نهاده بنام آن پتيراس1 بخواند.
اين جنگ آخر با پوروس چشم ماكيدونيان را ترسانيده و دليري آنان را بانجام رسانيد كه ديگر نتوانستند در هند پيش بروند. زيرا چون ديدند دشمني كه بيش از بيستهزار پياده و دوهزار سواره بميدان نياورده بود براي چيرگي بر او آنهمه سختي ديدند ، اينست بخود حق دادند كه الكساندر را از گذشتن رود گانک كه چنانكه بآنان گفته شده بود چهار ميل پهناي آن و چهارصد گز ژرفي آن بوده و در آنسوي سپاهيان بيشماري گرد آمده بانتظار ماكيدونيان نشسته بودند بازدارند. زيرا چنين خبر رسيده بود كه پادشاه گانداريتان2 و پادشاه پرايسيان3 در آنسوي رود انتظار شما را دارند و هشتادهزار سواره و دويستهزار پياده و هشتهزار گردونهی زرهپوش و ششهزار فيل جنگي همراه آوردهاند. هم نبايد پنداشت كه اين خبرها دروغ بوده. زيرا اندروكوتوس4 كه چندي پس از اين در آن سرزمين پادشاهي يافت ، پانصد فيل يك جا به سلوكوس5 هديه فرستاد. نيز او سپاهي از ششهزار تن پديد آورده بر سراسر هند فرمانروا شد. الكساندر نخست از اين ايستادگي سپاهيان سخت برآشفته غمگين گرديد ، چندانكه از چادر خود بيرون نيامده و خود را بروي زمين انداخته بسپاهيان پيام فرستاد كه اگر شما به گذشتن از گانک راضي نشويد من از رنجهاي گذشتهی شما هم خرسندي نخواهم نمود. زيرا بازگشتن ما از اينجا خود دليل شكست خواهد بود. و ليكن سپس چون پافشاري دوستان خود را ديد و نيز سپاهيان در برابر چادر او گرد آمده زاريها مينمودند ناگزير شده و با آنان همداستان گرديد. ولي خودداري از اين نكرد كه در آنجاها يادگارهاي دروغآميز و فريبكارانه از خود بگزارد تا در زمانهاي آينده مردم او را و كارهايش را بسيار بزرگتر و باشكوهتر بشناسند. مثلاً زرههايي بسيار بزرگتر از آنكه سپاهيان او ميپوشيدند و لگام و ابزارهاي ديگر اسب بسيار بزرگتر از آنكه داشتند ساخته در اينجا و آنجا پراكنده نمود. نيز در آنجاها قربانگاهها براي خدايان بنياد نهاد كه هنوز در زمان ما پادشاهان پرايسيان بهنگام گذشتن از رود سر در برابر آنها فروميآورند بدانسان كه رسم يونانيان بوده. آندروكوتوس در آن هنگام پسر بچهاي بوده و الكساندر را در آنجا ديده. گفتهاند بارها ميگفته كه الكساندر بسيار اندك مانده بود كه خود را پادشاه همهی آن سرزمينها گرداند. پادشاه آنزمان بسيار خوار و در نزد مردم مبغوض بوده و اين در سايهی بدي زندگاني او بوده است.
1ـ Petiras
2ـ Gandaritan
3ـ Praesian
4ـ Androcattus
5ـ Seleucus
8) الکساندر ـ تکهی 33
🔸 شايد همگي تاريخنگاران اين سخن را نوشتهاند كه خود پوروس چهار ذراع و يك وجب بلندي داشت و چون بر روي فيل خود كه فيل بس بزرگي بود مينشست از بلندي و تنومندي چنان مينمود كه كسان ديگر بر روي اسب. فيل او در سراسر جنگ هوش شگفتي از خود مينمود و پاسباني شگفتي از پوروس ميكرد. زيرا تا هنگامي كه نيرو در تن داشت و ميتوانست جنگ نمايد دليرانه جنگ كرده هر كه را كه نزديك ميشد دور ميراند ولي چون زخمهاي فراوان به تن او رسيده و هم ديد كه پياپي تير بسوي او مياندازند در اين هنگام بود كه بآهستگي فروخوابيده با خرطوم خود تيرها را بيرون ميكشيد. پوروس چون دستگير افتاد الكساندر ازو پرسيد : چگونه ميخواهي با تو رفتار شود؟ پاسخ داد : پادشاهانه. الكساندر با او رفتار بسيار نيكي كرده او را بدستنشاندگي در آن فرمانروايي كه داشت بازگزاشت. وانگاه سرزمينهايي كه از اينسو و آنسو از ديگران گرفته بود همه را باو سپرد که همین سرزمین را گفتهاند پانزده گونه مردم در آن زندگي داشت و داراي پنجهزار شهر بزرگ بود گذشته از ديههاي فراواني كه داشت. هم سرزمين ديگري را كه سه برابر بزرگتر از اين شمرده ميشد و بدست آورده بود به فيلپوس كه يكي از دوستانش بود سپرد.
كمي پس از جنگ با پوروس ، بوكيفالوس (اسب اسكندر) مرد. برخي نوشتهاند اين در نتيجهی زخمهايي بود كه برداشته بود و در ميان معالجه بمرد ولي اونيسكريتوس مينويسد كه مرگ او از فزوني سال و از فرسودگي بود زيرا تا اين هنگام سي سال داشت. الكساندر از مرگ آن چندان غمگين گرديد كه تو گويي يك دوست وفادار نزديكي را از دست داده و شهري در كنار هوداسپس بنياد گزارده بياد آن اسب «بوكيفاليا» نام نهاد. نيز گفتهاند شهر ديگري را بياد سگي كه همراه آورده بود و بسيار دوست ميداشت بنياد نهاده بنام آن پتيراس1 بخواند.
اين جنگ آخر با پوروس چشم ماكيدونيان را ترسانيده و دليري آنان را بانجام رسانيد كه ديگر نتوانستند در هند پيش بروند. زيرا چون ديدند دشمني كه بيش از بيستهزار پياده و دوهزار سواره بميدان نياورده بود براي چيرگي بر او آنهمه سختي ديدند ، اينست بخود حق دادند كه الكساندر را از گذشتن رود گانک كه چنانكه بآنان گفته شده بود چهار ميل پهناي آن و چهارصد گز ژرفي آن بوده و در آنسوي سپاهيان بيشماري گرد آمده بانتظار ماكيدونيان نشسته بودند بازدارند. زيرا چنين خبر رسيده بود كه پادشاه گانداريتان2 و پادشاه پرايسيان3 در آنسوي رود انتظار شما را دارند و هشتادهزار سواره و دويستهزار پياده و هشتهزار گردونهی زرهپوش و ششهزار فيل جنگي همراه آوردهاند. هم نبايد پنداشت كه اين خبرها دروغ بوده. زيرا اندروكوتوس4 كه چندي پس از اين در آن سرزمين پادشاهي يافت ، پانصد فيل يك جا به سلوكوس5 هديه فرستاد. نيز او سپاهي از ششهزار تن پديد آورده بر سراسر هند فرمانروا شد. الكساندر نخست از اين ايستادگي سپاهيان سخت برآشفته غمگين گرديد ، چندانكه از چادر خود بيرون نيامده و خود را بروي زمين انداخته بسپاهيان پيام فرستاد كه اگر شما به گذشتن از گانک راضي نشويد من از رنجهاي گذشتهی شما هم خرسندي نخواهم نمود. زيرا بازگشتن ما از اينجا خود دليل شكست خواهد بود. و ليكن سپس چون پافشاري دوستان خود را ديد و نيز سپاهيان در برابر چادر او گرد آمده زاريها مينمودند ناگزير شده و با آنان همداستان گرديد. ولي خودداري از اين نكرد كه در آنجاها يادگارهاي دروغآميز و فريبكارانه از خود بگزارد تا در زمانهاي آينده مردم او را و كارهايش را بسيار بزرگتر و باشكوهتر بشناسند. مثلاً زرههايي بسيار بزرگتر از آنكه سپاهيان او ميپوشيدند و لگام و ابزارهاي ديگر اسب بسيار بزرگتر از آنكه داشتند ساخته در اينجا و آنجا پراكنده نمود. نيز در آنجاها قربانگاهها براي خدايان بنياد نهاد كه هنوز در زمان ما پادشاهان پرايسيان بهنگام گذشتن از رود سر در برابر آنها فروميآورند بدانسان كه رسم يونانيان بوده. آندروكوتوس در آن هنگام پسر بچهاي بوده و الكساندر را در آنجا ديده. گفتهاند بارها ميگفته كه الكساندر بسيار اندك مانده بود كه خود را پادشاه همهی آن سرزمينها گرداند. پادشاه آنزمان بسيار خوار و در نزد مردم مبغوض بوده و اين در سايهی بدي زندگاني او بوده است.
1ـ Petiras
2ـ Gandaritan
3ـ Praesian
4ـ Androcattus
5ـ Seleucus