پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی چهارم)

در اينجاست كه بايد دانست دانش همه چيز را درنيابد. آنان كه اين را نمي‌پذيرند بگويند آيا دانشمندان اروپا در اين باره چه نوشته‌اند و اين چيستان را چگونه باز كرده‌اند؟! آنچه ما ميدانيم همه درمانده و همه نكوهش از تمدن مي‌كرده‌اند.

اگر فراموش نشده اين سخنان بشرق نيز رسيده و كساني در اينجا هم بنكوهش از تمدن برخاسته بودند. اينان بي آنكه معني تمدن را بدانند در آغاز جنبش مشروطه هر چيز تازه‌اي را كه از اروپا گرفته مي‌شد از تمدن خوانده و ستايش سروده و بخود و بديگران نويد داده بودند كه ما چون اينها را ميگيريم همه نيك خواهيم بود و كشور رو به پيشرفت خواهد نهاد. سپس كه ديده بودند آن نويدها درست درنيامد و از آنسو ديده بودند اروپاييان از تمدن گله مي‌نمايند اين زمان زبان بنكوهش باز كرده بودند كه هر بدي يا سختي كه ميديدند چنين ميگفتند : «چه بايد كرد؟! اينها همه نتيجه‌ی تمدن است». بارها رخ ميداد كه يكي چون بگفتاري مي‌پرداخت ستايش از تمدن و نكوهش از آن را بهم مي‌آميخت بي‌آنكه وارونه‌گويي خود را دريابد (4).

بسياري هم اين را مايه‌ی برتري‌فروشي گرفته بودند و چون انبوه مردم تمدن را مي‌ستودند و سر هر سخني نامش را بزبان مي‌آوردند اينان با نكوهش آن خود را از مردم جدا ميگرفتند و همينكه گفتگو مي‌شد فيلسوفانه بسخناني برميخاستند.

ولي اينها همه گمراهيست. تمدن يا پيشرفت زندگاني بد نيست و افزارهاي نوين اروپايي نيز بجاي خود سودمند است. ولي براي زندگي آيين بخردانه‌اي مي‌بايد و اين از نبودن آنست كه اين سختيها پیش آمده. ما اين زمينه را در جاي خود بسيار گشادتر نوشته‌ايم (5) و در اينجا به كوتاهي از آن خواهيم گذشت.

نخست يك مثلي ياد مي‌كنم : چنين انگاريد صد تن مرد در زميني فرود آمده‌اند و ميخواهند آنجا را آباد كنند و نشيمن گيرند و افزار كار همه گونه در دست ميدارند. كنون اينان اگر تكه زمين هر يكي شناخته باشد و خود آنان همگي يكدل شوند و هر كدام دربند آسايش همگان باشد در زمان اندكي زمينها آباد گردد. ولي اگر رسَد[سهم] هر يكي شناخته نباشد و هر كدام بر اين كوشد كه تكه‌ی بزرگتري را براي خود گيرد ناگزير در ميانه كشاكش برخيزد و باهم بستيزه درآيند و آنچه يكي آباد كرده ديگران ويرانش سازند ، و بجاي كوشش با طبيعت باهم زد و خورد كنند و افزارهايي كه بايستي در كندن زمين و نشاندن درخت و افشاندن تخم بكار رود در شكستن سر و خستن رو و كوفتن تن بكار رود و بدينسان رنج ده بر يك بلكه صد بر يك فزونتر شود.

اين يك مثل ساده‌ايست و راستي آنست كه آدمي در زندگاني بدو گونه كوشش نياز دارد. يكي كوشش با طبيعت و براي بسيج[=تدارک] دربايستهاي زندگاني ، و ديگري كوشش با يكديگر و براي نگهداري خود. روشنتر گويم آدميان بايد از يكسو زمين كارند و پارچه بافند و رخت دوزند و خانه سازند و با بيماريها بكوشند كه خود نبرد با طبيعت ميباشد ، و از يكسو نيز دشمنان را از خود دور كنند و خود را از فريب و نيرنگ نگهدارند و از همچشمان پس نمانند كه خود نبرد با همجنسان مي‌باشد. زندگاني هر كسي با اين دو نبرد بسر آيد.

ليكن از نبرد با طبيعت هيچ زياني نيست و كارش نيز آسانست. بويژه پس از اختراعهاي نوين اروپايي كه آدمي را هرچه نيرومندتر گردانيده است. آنچه زيان دارد و سخت است نبرد با همجنسان مي‌باشد. چنانكه بارها گفته‌ايم اين نبرد اگر در رُستنيها و جانوران (بگفته‌ی دانشمند انگليسي داروين) ناگزيريست در آدميان ناگزيري نيست. در اينان ميتوان آن را هرچه كمتر گردانيد و باشد كه بيكبار بي‌نياز از آن گرديد.[6] ولي امروز آن بسيار فزون گرديده و سختي گرفته ، و ما اگر رنج آدميان را صد شماريم تنها يكي از رهگذر كوشش با طبيعت مي‌باشد و بازمانده از رهگذر كشاكش با همجنسان است.
(4) : در جاي ديگری آورده‌ايم كه يكي از اروپاديدگان در انجمني كه براي گشايش بيمارستاني برپا شده بود سخن راند و نخست از پيشرفت پزشکي بسخن پرداخته ستايشهاي پياپي از تمدن نمود و سپس چون سخن از دغلكاريهاي پاره‌ای پزشكان و داروفروشان راند اينها را نيز از تمدن دانست و ريشخند و نكوهش فراوان كرد.
(5) : بخش يكم آيين بيشتر در همين زمينه است.
[6] : این اندیشه گرچه بیرونش ساده و روشن می‌نماید و بسیارند کسانی که به ارج آن پی نمی‌برند ولی اندیشه‌ای بنیادیست و یک راه روشنی را در باورها و در نتیجه در زندگانی پدید خواهد آورد. چگونگی آنکه در برخی فلسفه‌های غربی آنچه هیچگاه به آن راه نیافته همین اندیشه‌ی بظاهر ساده است. بسیاری از آنها آدمی را در زندگانی «ناگزیر» از نبرد با همجنسان میدانند. ماکیاولی از روی این برداشت زندگانی را نبردگاه نیرنگ و چیرگی نمودن دانسته‌ است. در جایی که آدمی را چنین نبردی ناگزیری نیست و رفتارهایش از روی «جبر» نمی‌باشد. برخی از آن فلسفه‌ها زندگانی را نبرد دارا و ندار ، توانا و ناتوان یا شایا و ناشایا درمیان یک توده و برخی دیگر زندگی را نبرد میان توده‌ها شناخته. یکی دیگر ، سخن از نبرد یا برخورد «تمدنها» (دینها) رانده ،‌ آن دیگری زندگانی را نبرد طبقات باهم و پایان کشاکش را نیز در نابودی طبقه درمیان توده دانسته. باز دیگری بستگی مردم و حکومت را گونه‌ای از نبرد ستوده و آرمانش از میان رفتن حکومت و دولت بوده.
این فلسفه‌ها سرشت دوگانه‌ی آدمی را نشناخته و او را «نیکی‌پذیر» ندانسته‌اند (هرچند این را همه آشکاره نگفته‌اند) و اینست برداشت سخنانشان «جبر» و ناچاری آدمی در رفتارهایش بوده‌ است (هرچند این را نیز آشکاره نگفته‌اند). ـ و
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸کلیپ بالا یک نمونه از گله‌مندیهای غربیان از زندگانی کنونیشان را بزبان می‌آورد :

خانه بزرگ و خانواده کوچک!
مدرک تحصیلی فراوان و فهم ناچیز!
دانش پزشکی پیشرفته اما تن‌ها ناخوش.
از کره‌ی ماه خبردار اما از همسایه بی‌خبر!
درآمدها سرشار اما آسودگی خیال ناچیز!
هوش زیاد و شور و احساس کم!
معلومات زیاد اما خِرَدها کوتاه!
روابط جنسی با این و آن اما تهی از عشق راستین.
چندین و چند "دوست مجازی" ولی دریغ از یک دوست که بتوان دمی را در عالم واقعیت با او گذرانید.
باده نوشی فراوان و آب نوشی اندک!
انسانها فراوان و انسانیت کم.
ساعتها گرانبها و وقتها تنگ!
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانه‌هايي كه مسلمانان مي‌آورند - تکه‌ی یکم

اين زيانها كه شمرده مي‌شود مسلمانان در برابر آنها بهانه‌هايي مي‌دارند كه پي هم مي‌آورند. باين معني يك بهانه‌اي را مي‌آورند ، و چون شما بآنان پاسخ داديد بهانه‌ی ديگر را پيش مي‌كشند ، و همچنان تا يكايك بهانه‌ها را بميان آورند. ما در اين چند سال اين بهانه‌ها را نيك آزموده‌ايم و اينست كه آنها را يكايك ياد كرده پاسخ هر كدام را مي‌نويسيم :

1ـ اگر مردم بدند گناه دين چيست؟
بارها ديده‌ايم كه ما چون از درماندگي مسلمانان و از پراكندگي و گمراهي آنان سخن ميرانيم به پاسخ برخاسته چنين مي‌گويند : «اگر مردم بدند گناه دين چيست؟.» اين نخست بهانه‌ی ايشانست.
مي‌گوييم : مردم هميشه بدند و دين بهر همين است كه مردم بد را نيك گرداند. اينكه يك ديني پيروان خود را به نيكي و بهمدستي نمي‌تواند آورد همين نشان بهم خوردن آن مي‌باشد. دين اسلام هنگامي كه پيدا شد مردم عرب بيدين و بت‌پرست مي‌بودند و بديهاي بسيار مي‌داشتند. اسلام آنان را بخداشناسي آورده از بديها دور گردانيد. يك ديني چنين بايد بود. نه آنكه نامش دين باشد و پيروانش در توي گمراهيها و نادانيها و بديها دست و پا زنند.
آنگاه زيانهايي كه در اين كتاب شمرديم بسياري از خود دينست. از خود دينست كه كيشهاي گوناگون پيدا كرده و پراكندگي بميان پيروان خود انداخته. از خود دينست كه پر از گمراهيها و نادانيها گرديده و مغزهاي پيروان خود را با باورهاي پست و بيپا پر مي‌گرداند. از خود دينست كه زمانش گذشته است و با زندگاني امروزي نمي‌سازد. و اينست پيروانش ناچارند كه يا آن را نگه داشته از آزادي و گردنفرازي چشم پوشند و يا آن را رها كرده دربند آزادي و سرافرازي باشند. از خود دينست كه چه درباره‌ی خدا و جهان آينده و چه در زمينه‌ی زندگاني و بهرمندي از خرسندي و آسايش آموزاكهاي پوچ و بي‌ارجي را دربر مي‌دارد. پس از همه : از خود دينست كه پيروان را وامي‌دارد در برابر هر نيكي و رستگاري بايستند و با هر كوششي و جنبشي كه بنام دين آنان نيست دشمني كنند.
شما چنين انگاريد كه امروز مسلمانان بتكان آمده‌اند و مي‌خواهند نيك باشند و از بديهايي كه يكايك شمرديم دوري گزينند. چه كار توانند كرد؟!. آيا جز اينست كه بايد از اين كيشهايي كه مي‌دارند و اسلام ناميده مي‌شود چشم پوشند؟!. آيا جز اين راه ديگري پيش توانند گرفت؟!.
در اين زمينه راستي آنست كه مسلمانان از گيجسري آلودگيهاي دين خود را نمي‌دانند و از اينكه آن دين گوهر خود را از دست داده وآنگاه زمانش گذشته ناآگاهند. هر گروهي از آنان در حال آنكه با يك كيش پر از گمراهي و ناداني بسر مي‌برند و در برابر پيشرفت زمان درمانده و پس‌افتاده مي‌باشند ، هميشه اسلام پاك و زمان آن را بديده مي‌گيرند و ناآگاهانه خود را از پيروان آن اسلام و در زمان او مي‌پندارند.
آنگاه چون معني دين را نمي‌دانند چنين مي‌پندارند كه دين چون در نخست پاك مي‌بوده و بنياد استوار مي‌داشته سپس به هر حالي افتاد افتاده و هر گونه آلودگي يافت يافته. اينها زياني نخواهد داشت.
راستي هم دين كه براي نشان دادن شكوه و بزرگي چند كسيست و نتيجه‌ی ديگري از آن بيوسيده نمي‌شود به هر حالي كه افتد زياني نخواهد بود. آن كسان كارهاي خود را كرده‌اند و جايگاه خود را مي‌دارند. از آلودگي‌ای كه دين پيدا كرده بآنان برخوردي نخواهد بود.
براي آنكه اين سخنان نيك روشن گردد بايد مثلهايي ياد كنيم : صوفيگري يكي از گمراهيهاي ريشه‌دار و بزرگيست كه اسلام با آن دچار گرديده. بارها ديده شده كه ما چون ياد آن كرده و ايراد گرفته‌ايم كساني با تندي بپاسخ برخاسته گفته‌اند : «از صوفيگري باسلام چه؟!. صوفيگري از روم آمده و خود با اسلام مخالف بوده».
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 39

🔸 هنگامي كه الكساندر روي بسوي بابل داشت نيارخوس كه در گردشهاي دريايي خود بدهانه‌ی ايوفراتيس (فرات) رسيده و بخشكي درآمده بود نزد وي آمده و خبر داد كه با چند تن از پيشينگويان بابل ديدار كرده و آنان چنين گفته‌اند كه الكساندر نبايد به بابل برود. الكساندر گوش بسخن او نداده و از راه بازنايستاد و چون نزديك ديوارهاي آنجا رسيد يك دسته كلاغهايي با هم كشاكش داشتند و يكي از آنان پايين افتاده درست در پهلوي او بزمين رسيد. در اينجا باو خبر دادند كه اپولودوروس حكمران بابل قربانيهايي كرده تا از آنها بداند كه حال الكساندر چه خواهد بود. الكساندر بدنبال فوتاگوراس فرستاد و چون او بيامد ازو پرسيد كه قربانيها چه نشان مي‌دهند. و چون او پاسخ داد كه كناره‌هاي جگر سياه معيوب بود الكساندر گفت : «راستي چه پيشينگويي بزرگي!» با اينهمه به فوتاگوراس آزاري نكرد ولي سخت پشيمان بود كه چرا بسخن نيارخوس گوش نداده. تا ديرزماني هم درون شهر نيامده در بيرون آن چادر خود را از جايي بجايي مي‌برد و رود ايوفراتيس را بالا و پايين مي‌رفت و مي‌آمد. گذشته از اينها نشانهاي ديگري نيز او را ناآسوده مي‌داشت. از جمله روزي خري بر شير بسيار بزرگ و خوش‌اندامي تاخته و با جفتك او را بكشت. روز ديگري كه برهنه گرديده بود تنش را روغن بمالند و ببازي توپ پرداخته بود چون خواستند رخت او را دوباره بياورند جواناني كه با وي بازي مي‌كردند ناگهان مردي را ديدند كه رختهاي پادشاه را بر تن كرده و تاج او را بر سر نهاده و خاموشانه بر روي تخت او نشسته است. و چون پرسيدند تو كه هستي پاسخي نشنيدند و چون پافشاري نمودند پس از ديري آن مرد بزبان آمده چنين گفت : نام من ديونتسيوس1 است و از مردم ميسينيا2 مي‌باشم. مرا بگناهي متهم كرده از كنار دريا تا اينجا بياوردند و در اينجا زمان درازي بزندانم انداختند تا سراپيس3 بر من هويدا شده مرا از زنجير آزاد ساخت و بدينجا راهم نموده و دستور داده كه رختهاي پادشاه را پوشيده و تاج او را بسر نهاده و بجاي او بنشينم و سخني نگويم. الكساندر چون داستان آن مرد را گوش داد براهنمايي پيشينگويان او را بكشت. ولي دل خود را پاك باخته از هواداري خدايان درباره‌ی خود نوميد گشته نيز از دوستان خود دل‌نگران شد. شك بيشتر او به آنتيپاتر و پسران او مي‌رفت كه يكي از آن پسران ايولااس4 آبدار او بوده ديگري بنام كاساندر5 تازه از ماكيدونيا رسيده بود. و اين چون بآيين يونانيان بزرگ شده بود و نخستين بار كه ديد ايرانيان بر الكساندر پرستش مي‌كنند خودداري نتوانسته با آواز بلند خنديد. اين كار او الكساندر را بخشم آورد چندانكه با هر دو دست موهاي او را گرفته سرش را بديوار كوبيد. هنگام ديگري چون كساني از آنتيپاتر شكايت داشتند و كاساندر بهواداري پدر برخاسته سخناني مي‌گفت الكساندر سخن او را بريده گفت : «چه مي‌گويي! آيا شدني است كه اينان آنهمه راه را بي‌جهت پيموده و تنها براي افترا زدن به پدر تو اينجا آمده باشند؟» و چون كاساندر پاسخ گفت كه اين آمدن آنان با آزادي و آشكاري خود دليل آن مي‌باشد كه ستمي بآنان نرفته و شكايتهاي آنان بيجاست ، الكساندر پاسخ داده گفت : «اين از قبيل سخنان فريب‌آميز ارسطوست كه براي هر دو سوي سودمند است.» سپس گفت : اگر اندك ستمي باين دادخواهان رفته باشد تو را و پدر تو را بسختي سزا خواهم داد. اين سخنان چندان ترس در دل كاساندر پديد آورد كه سالها پس از آن هنگامي كه پادشاه ماكيدونيا گرديده و به يونان دست يافته بود و در دلفي گردش مي‌نمود چون چشمش به پیکره‌ها افتاد از ديدن پیکره‌ی الكساندر بيكبار حالش ديگرگون گرديده تنش لرزيد و چشمهايش به دوران افتاده سرش چرخيدن گرفت و زماني اين حال را داشت تا بخود بازآمد.
1ـ Diontsius
2ـ Messenia جايي در جزيره‌ی صقليه (سيكيليا).
3ـ يكي از خدايان يونانيان و روميان.
4ـ Iolaus
5ـ Cassander
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی پنجم)

🔸كنون بنتيجه مي‌آييم : اختراعهاي اروپايي اگر همه در راه كوشش با طبيعت بكار رفتي همه سودمند بودي و آن نتيجه‌اي كه درباره‌ی آسايش آدميان از آنها چشم ميداشتيم بدست آمدي. ولي درد اينجاست كه بيشتر آنها در كشاكش آدميان بكار ميرود و اينست بجاي سود و زيان از آنها برميخيزد.

نپنداريد سخن از جنگ و افزارهاي جنگي ميرانم. آنها بجاي خود. همان اتومبيل و تلگراف و تلفن و مانند اينها را ميگويم كه در راه كشاكش بكار ميرود. ببينيد يك بازرگاني همينكه مي‌بيند فلان كالا در تهران كم و گران شده تلگراف بنمايندگان خود در شهرهاي ديگر مي‌فرستد كه هرچه از آن كالا در آنجاهاست براي او بخرند و بدينسان سود را از دست بازرگانان همه‌ی آن شهرها ميربايد و اينست يك بازرگاني اگر ميخواهد از ديگران پس نماند بايد هميشه نه تنها هوشيار شهر خود بلكه هوشيار همه‌ی شهرها باشد و پيداست كه همين كار رنج را فزونتر ميگرداند.

اينكه در زمانهاي پيشين آسايش بيشتر بوده و پس از جنبش دانشها و پيدايش اختراعها كمتر شده اين در نتيجه‌ی چند چيز است :

🔹نخست پس از جنبش دانشها و پيدايش اختراعها راه آزمندي بازتر گرديده و نبرد سخت‌تر شده. در زمانهاي پيش اگر يك تن آزمند بودي بيش از آن نتوانستي كه باندازه‌ی دو يا سه تن كوشد و باندازه‌ی دو يا سه تن بهره برد. ولي اكنون در سايه‌ی ماشينها يك كس مي‌تواند كار هزار كس را كند و باندازه‌ی هزار كس بهره اندوزد.

🔹دوم ميدان نبرد باين بزرگي نبوده. در آن زمان شهرها دور از هم ميبود و يك افزارساز يا بازرگان تنها هوشيار شهر خود بايستي بود. ولي امروز همه‌ی شهرها بهم پيوسته و يك كشور همچون يك شهر گرديده و اينست هر بازرگان و افزارساز مي‌بايد هوشيار همه‌ی شهرها باشد تا از ديگران بازپس نماند.

🔹سوم در آن زمان بيشتر مردم ديندار مي‌بودند و دينها آييني براي زندگي بدست مردم ميداد. بويژه اسلام و مسيحيگري كه دستورها براي همدستي و غمخواري بسيار ميداشت و پيروان خود را براستي و درستي و نيكوكاري واميداشت و از آز جلو ميگرفت. اينها در مردم بسيار كارگر ميبود و از سختي كشاكش ميكاست. ولي چنانكه ميدانيم چون دانشها رواج گرفته دينها سست گرديده و مردم دسته‌دسته از آن رو گردانيده‌اند و ناگزير آيين همدستي بهم خورده و زندگي براه ديگري افتاد. سپس نيز فلسفه‌ی داروين و فلسفه‌ی مادي با تندي در همه جا پراكنده شده و اينها چنانكه ميدانيم بزندگي معناي ديگري ميدهد و آن را جز نبرد زندگان نميداند و جدايي ميانه‌ی آدميان و جانوران نگزارده بهمه درس چيرگي و ناتوانكشي ميدهد. اينها بيش از همه كارگر افتاده و خوي آز را در دلها بيدار گردانيده و چون كسي به پاسخ برنخاسته زيانش هرچه فزونتر گرديده.

اينهاست چيزهايي كه رنج زندگي را بيشتر گردانيده. چه از رويهم‌رفته‌ی اينها كار كشاكش ميانه‌ی آدميان سختي گرفته و كنون بهنگامي كه مردم در شهرها آرام نشسته‌اند و بهم ميزيند سخت در نبردند و بزيان هم ميكوشند. هر كسي از ايشان ميكوشد بدارايي افزايد و از خوشيهاي جهان بهره بيشتر يابد و دربند ديگران نيست.

اينست راز آنكه در اين دو قرن آسايش در جهان كمتر گرديده. اينست درد ، و ما چون آن را دانستيم درمان را هم توانيم دانست.

👈براي آنكه آسايش بيشتر گردد نخست مي‌بايد معني جهان و زندگي را روشن گردانيد و معني آدميگري را بازنمود و پندآموزيهايي كه فلسفه‌ي مادي پديد آورده پاسخ گفت و خوي آز را سست گردانيد و از توانايي انداخت. دوم يك آيين بخردانه‌اي بنياد نهاد كه ميدان چيرگي و آزمندي را تنگتر گردانَد و راه كوشيدن و زيستن را بروي هر كسي باز دارد.

اينست چاره و اين كاريست كه مي‌بايد دين انجام دهد.

مي‌بايد گفت دانش كار خود را كرده و كنون نوبت دين است كه كار خود را كند. يا مي‌بايد گفت غرب كار خود را انجام داده و كنون نوبت شرق است كه كار خود را انجام دهد. ما چون از آيين زندگي در جاي ديگري سخن رانده‌ايم و نيز خواهيم راند (7) ، در اينجا بآن نمي‌پردازيم. در اينجا بعنوان مَثَل آن را ياد كرديم.

در اين گفتار مي‌خواهيم پيوستگي دين را با دانش روشن گردانيم و كوتاهِ سخن سه چيز است :

🔸نخست دين را با دانش نجنگ بايد بود.[8]

🔸دوم دانش جهان را بينياز از دين نگرداند.

🔸سوم جهان در پيشرفت است و دين هم بايد در پيشرفت باشد.

اين سه نتيجه است كه مي‌خواهيم و اينها هر يكي زمينه‌ی بس ارجداريست. اگرچه بسياري اينها را نمي‌پذيرند و از در ايستادگي مي‌آيند ولي راستي جز از اينها نیست. ما درباره‌ی آن يكم و دوم تاكنون سخنان بسيار رانده‌ايم و اينجا نيازي به گفتار نيست ولي سوم را مي‌بايد روشن‌تر گردانيم.

(7) : كتاب راه رستگاري
[8] : باید بود (bud) = (سبک شده‌ی) باید بودن.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانه‌هايي كه مسلمانان مي‌آورند - تکه‌ی دوم

ما مي‌پرسيم : شما كدام اسلام را مي‌گوييد؟!. اينكه مي‌گوييد : «از صوفيگري باسلام چه؟!.» كدام اسلام را مي‌خواهيد؟!. اگر آن اسلام نخست را ، كه ما سخن از آن نمي‌رانيم ، شما نيز از آن بيگانه و دور مي‌باشيد. اگر اسلام امروزي را مي‌خواهيد ، اين اسلام با صوفيگري بهمستگي[=ارتباط] نزديك مي‌دارد. صوفيگري اگرهم تخمش از روم آمده در جهان اسلام رويِش پيدا كرده و ريشه دوانيده و شاخه‌ها و برگها يافته. رويشگاه او جز جهان اسلام نبوده و هميشه هزاران و صدهزاران كسان از مسلمانان صوفي بوده‌اند و هستند. سران صوفي هميشه سخن از قرآن رانده و دليل بگفته‌هاي خود از آن آورده‌اند ، بدآموزيهاي صوفيان درميان مسلمانان چندان پراكنده شده كه كمتر كسي يك رشته از آن بدآموزيها را در مغز نداشته است.
همينست حال خراباتيگري : اين گمراهي كه بنيادگزارش خيام و حافظ بوده‌اند يكسره از اسلام جدا بلكه بآخشيج آن مي‌باشد و با اين حال با اسلام امروزي درهم آميخته است و بدآموزيهاي آن جا در دلها براي خود باز كرده. ببينيد ناتواني يك دين تا بكجاست كه با چيزهايي كه جز بيديني نمي‌باشد سازش مي‌كند و آميخته مي‌گردد.
ما ديديم از پنجاه سال باز كه شرقشناسان هايهوي درباره‌ی خيام راه انداختند انبوه مسلمانان رو بشعرهاي سراپا بدآموزي او آوردند و رباعيهاي او بزبانهاي تركي و عربي نيز ترجمه گرديد و درميان همه‌ی مسلمانان پراكنده شده رواج يافت.
اينها نمونه‌هايي از آلودگيهاي باورهاي مسلمانان است. با اين حال آيا جاي آنست كه كساني بگويند : «اگر مردم بدند گناه دين چيست؟!.» ديني كه بدينسان آلوده و آميخته با گمراهيها و نادانيها مي‌باشد؟!.
همه چيز بماند : ما امروز در ايران از پيروان اسلام يك ناداني مي‌بينيم كه اگر از وحشيان آفريكا شنيده بوديمي بآساني باور نكرديمي. در نزد گروه شيعه حكومت (يا سررشته‌داري كارهاي توده) ازآنِ امام ناپيداست ، و در نبودن او مجتهدان (بويژه مجتهدان نجف) جانشين مي‌باشند. اينست هر شيعي بايد به يك مجتهدي سر سپارد و جز بگفته‌هاي او گردن نگزارد. زكات و مال امام (كه ماليات اسلامي بوده) باو پردازد. از اينرو پادشاه و يا حكومتي را كه در كشور است «جائر» شناسد و ماليات پرداختن و بسربازي رفتن و هر گونه ياوري را بآن حكومت گناه داند و تا تواند از دشمني بازنايستد. در حالي كه آن علماي نجف در بيرون از كشور مي‌زيند و كمترين دستي در كارهاي حكومتي نمي‌دارند ، و هيچ گونه پاسخدهي[=مسئولیت] براي خود نمي‌شناسند و اگر مردم گرد آيند و آنان را بحكومت خوانند بيگمان نخواهند پذيرفت. خود همان مجتهدان پاسخده[=مسئول] كارهاي كشور دولت را مي‌شناسند ، و همان پيروانشان چاره‌ی هر پيشامدي را از دولت چشم مي‌دارند. اگر دزدي شبانه بخانه‌ی يكي از ايشان بيايد و اندك كاچال [=اثاث] ببرد بامدادان بكلانتري شتافته بداد و فرياد پردازد.
شما نيك انديشيد كه اينان تا چه اندازه نادان و پستند و آن باورهاشان تا چه اندازه زورگويي و بي‌شرميست. آن هم پيشوايانشان كه خود را بگوشه‌ی دوري در بيرون كشور كشيده مي‌گويند : بآن حكومتي كه اداره‌ها برپا مي‌كند و سپاه و پاسبان و ژاندارم گرفته كشور را راه مي‌برد ماليات نپردازيد ، و بما كه هيچ كاري نمي‌كنيم و نخواهيم كرد و پاسخده هيچي نيستيم بپردازيد.
نيك انديشيد كه در اين زمان كه توده‌ها با يكديگر سختترين نبرد را مي‌كنند و هر توده‌اي جان و داراك خود را در اختيار دولت مي‌گزارند ، يك توده‌اي با چنين انديشه‌اي حالش چه تواند بود؟!. آيا جز از زبوني و بدبختي سرنوشت ديگري تواند داشت؟!.
پس از همه : نيك انديشيد كه اين ناداني و گمراهي رسوا بنياد كيش شيعي مي‌باشد ، نه آنكه مردم بسر خود گرفته باشند.
كساني كه مي‌گويند : «اگر مردم بدند گناه دين چيست؟!.» بايد اين و مانند اين را بآنان يادآوري كرد. بايد يادآوري كرد كه اسلام امروزي اينهاست.
علما یا بزرگ آخوندهای نجف همراه با خمینی

«ایشان مردان بیدانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه‌ی کودک دهساله آگاهی نمیدارند و چون مغزهاشان انباشته از «فقه و حدیث» و از بافندگیهای دور و دراز «اصول و فلسفه» است جایی برای دانش یا آگاهی باز نمیباشد. در جهان اینهمه تکانها پیدا شده ، دانشها پدید آمده ، دیگرگونیها رخ داده ، آنان یا ندانسته‌اند و یا دانسته نفهمیده‌اند ، و یا فهمیده پروایی ننموده‌اند. در این زمان میزیند و جهان را جز با دیده‌ی هزاروسیصد سال پیش نمی‌بینند». (داوری ص 90 از 106)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 40

🔸 الكساندر كه يكبار ترس و وسوسه به دل خود راه داده بود دلش هميشه شوريده بود و هر زمان با اندك چيزي ترس ديگري براي او رخ ميداد و از هر پيشامدي فال بد زده خود را ناآسوده مي‌ساخت. اينبود كه دربار او هميشه پر از كاهنان و پيشينگويان بود و هر روز گفتگوي ديگري پيش مي‌آمد. ولي چون خبري از خدايان درباره‌ی هيفاستيون رسيده بود اين خبر اندكي او را آرام ساخت و ديرزماني بكار قرباني كردن و مي خوردن پرداخت و چون نيارخوس بازگشته بود براي او سور باشكوهي داد و پس از آن چون شست‌وشو كرده و مي‌خواست به رختخواب برود بخواهش مديوس1 براي شام بخانه‌ی او رفت. در آنجا روز فردا را نيز به باده‌خواري پرداخت و در همانجا بود كه او را تب گرفت. آريستوبولوس مي‌نويسد كه چون در سختي تب هنگامي كه بسيار تشنه بود يك جام مي‌نوشيد در اثر آن بيدرنگ حال ديوانگان پيدا كرده و در روز سي‌ام ماه دايسيوس2 بمرد.
ولي در روزنامه‌ها تفصيل را بدينسان مي‌نگارند :
روز هيجدهم ماه از تبي كه داشت در همان اتاق شست‌وشو خوابيد. روز ديگر خود را شسته از آنجا به اتاق خود رفت و ببازي نرد پرداخت ، هنگام شام باز خود را شسته با حال آسوده قرباني نمود و شام خورد ولي شب را باز تب داشت. روز بيستم بعادت هر روزه قرباني نموده و خود را شست و باز در همان اتاق شست‌وشو خوابيده بداستانهايي كه نيارخوس از گردش خود در درياي بزرگ و از چيزهايي كه ديده بود و بازمي‌راند گوش فراداد. روز بيست و يكم را نيز بدانسان بسر رسانيد ولي تب او رو بفزوني داشت و هنگام شب سختيها كشيد. روز ديگر تب هرچه سختتر بود با اينهمه از آنجا برخاسته و رختخوابش را در كنار شستشوگاه نهادند و سركردگان بزرگ سپاه را نزد خود خوانده با آنان در زمينه‌ی اينكه كسان شايسته را برگزينند و جاهاي تهي را در لشكر پر سازند گفتگو مي‌كرد. روز بيست و چهارم حالش سختتر شد ، با اينهمه از رختخواب بيرون آمده در قربانيها ياوري مي‌نمود و دستور داد كه سرداران در دربار منتظر باشند و سركردگان ديگر در بيرون نگران شوند. روز بيست و پنجم او را بسراي شاهي در آنسوي رود بردند كه اندكي خوابيد ولي تب همچنان كارگر بود و چون سرداران بدرون آمدند او ياراي سخن گفتن نداشت. روز ديگر نيز همان حال را داشت. ماكيدونيان چون باور كردند كه او مرده با شيون بدانجا شتافتند و نزديكان او را بيم داده راه خواستند كه بي‌داشتن ابزار جنگ بدرون رفته از كنار خوابگاه او بگذرند. همان روز پوثون و سلويوكوس3 را بپرستشگاه سراپيس4 فرستاده دستور خواستند كه الكساندر را بآنجا ببرند ولي پاسخ شنيدند كه نبايد او را تكان داد. روز بيست و هشتم هنگام شام او بمرد. اين تفصيل آن است كه كلمه بكلمه در روزنامه‌ها نوشته شده.
اينزمان كسي چنين گماني نداشت كه او را زهر داده باشند. ولي چون پس از شش سال خبرهايي در اين باره داده شد چنانكه گفته‌اند اولمپياس كسان بسياري را بآن تهمت بكشت و ايولااوس كه آنزمان مرده بود به تهمت آنكه به الكساندر زهر خورانيده خاكسترهاي او را بباد داد. ولي بسياري برآنند كه اين تهمت پاك دروغ بوده. زيرا در آن كشاكش و گفتگوي سرداران كه چند روز بدرازا كشيد و در همه‌ي آن مدت لاشه‌ی الكساندر بروي زمين بود هرگز نشان از زهرخوردگي در آن پديد نيامد.
روكسانا كه اينزمان بچه‌اي در شكم خود داشت و باين جهت ماكيدونيان گرانمايه‌اش مي‌داشتند از رشكي كه بر استاتيرا داشت يك نامه‌ی دروغي باو نوشته چنان بازنمود كه پادشاه هنوز زنده است و چون بدينسان او را بدست آورد هم او را و هم خواهرش را بكشت و لاشه‌هاي آنان را در چاهي انداخته با خاك بيانباشت و اين كار او بدستياري پرديكاس بود كه در همان روزهاي مرگ الكساندر بنام آرهيداس كه پادشاه او را در ميان پاسبانان خود همه جا همراه برده بود زور و نيرويي داشت. اين آرهيداس را گفته‌ايم كه پسر فيلپوس بود از زن فرومايه‌اي بنام فيلينا5 و او هوش درستي نداشت. نه اينكه از نخست آن چنان بوده بلكه در زمان بچگي هوش بسياري از خود نشان ميداد ولي چون اولمپياس درمانهايي باو خورانيد بيچاره هم تندرستي خود را از دست داد و هم هوش و فهم خود را پاك باخت.

1ـ Medius
2ـ Daesius
3ـ Seleccus
4ـ Serapis
5ـ Philina
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی ششم)

ميدانم كساني از خواندن آن رنجيدگي خواهند نمود ولي بايد ديد چه ميگويند؟!. آيا جهان در پيشرفت نبوده و نيست؟! اين را چگونه توان گفت؟! گذشته از تاريخ كه مي‌نمايد آدمي از لختي و تهيدستي آغازيده و كم‌كم باين حال رسيده ما خود مي‌بينيم كه روز بروز زندگي آراسته‌تر ميگردد و افزارهاي نوين بسيار پديد مي‌آيد. آيا اينها را مي‌توان ناديده انگاشت؟!

شايد كساني اختراعهايي را كه در اين دو قرن شده و جنبشي در زندگي پديد آورده از خدا ندانند. آري چنين كساني فراوانند و چنان مي‌پندارند كه اينها بخود و بخيره[=بی‌جهت] پیش آمده و اينست آنها را دشمن ميدارند. ولي اين يك انديشه‌ی عاميانه‌ايست. چنين تكاني در جهان بيخواست خدا چسان تواند بود؟!

نپنداريد ميگويم همه‌ی كارها از خداست و همچون جبريان آدميان را در كارهاي خود ناچار مي‌شمارم. من در جاي ديگري نيز گفته‌ام آدمي در پذيرفتن نيك و بد آزاد است و بِهر كاري كه مي‌خواهد تواند برخاست چيزي كه هست انجام آن در دست خودش نيست. مثلاً شما مي‌توانيد آهنگ سفر كنيد ولي چه بسا اتومبيل پيدا نشود و نتوانيد برويد و يا برويد و در راه برف آمده جلوتان را گيرد. اينست آنچه ما درباره‌ی چاره‌داري و ناچاري آدمي مي‌دانيم و ساده‌ترين و درست‌ترين سخن در آن باره مي‌باشد.

در اينجا هم آن ميخواهيم كه پيشرفت و جنبش جهان در چند صد سال آخر چيزي نيست كه از آن و اين توان شمرد و بيرون از خواست خدا دانست. اگر اين جنبش و پيشرفت در دست آدميان بودي از روز نخست بآن برخاستندي.

بارها گفته‌ايم در زمانهاي باستان انبوهي از مردمان در جهان دو دستي را در كار دانستندي. يكي براي نيكيها و ديگري براي بديها ، و هميشه در برابر يزدان اهريمني و يا در برابر روشنايي تاريكي و يا در برابر خدا بَعَلزِبولي[9] برپا داشتندي. بسياري نيز اين جهان را از خدا نشمردندي.

🔸اين كهنه‌ناداني بهمه‌ی كيشها راه يافته و در بيشتر دلها (دانسته و نادانسته) جا گرفته ، و اينست بسياري از آنان با اينجهان دشمني نمايند و گفتگو از آن را با دين و خداپرستي ناسازگار دانند و برخي چندان پافشاري در اين باره مي‌نمايند كه گفتگوهاي ما را كه از اينجهان و زندگاني در آن مي‌نماييم برنمي‌تابند و بيباكانه زبان بخرده‌گيري باز ميكنند. هم اينانند كه پيشرفتي را كه در زمينه‌ی دانشها رو داده و افزارهاي نويني پيدا شده از خدا نمي‌شمارند. در همه‌ی كشورها در آغاز پيدايش راه‌آهن و تلگراف و تلفن و اتومبيل و مانند اينها دينداران از آنها دوري جسته‌اند. راه‌آهن چون در اروپا رواج گرفت كشيشان آن را پديد آورده‌ی شيطان مي‌ستودند و هر گونه دشمني مي‌نمودند ، و آن را شنيده‌ايد كه يكي از ملايان تبريز از نشستن در اتومبيل خودداري ميكرده است.

ليكن اينها همه كجيست. مي‌بايد بيگفتگو همه‌ی اين پيشرفتها را از خدا دانست و ما چون آنها را با آگاهيهايي كه از راه كاوشهاي تاريخي و از روي دانشها (آگاهيهايي كه در آغاز گفتار بازنموديم) بدست آورده‌ايم پهلوي هم ميگزاريم دو چيز را آشكار مي‌بينيم :

🔸يكي اينكه آفريدگار جهانيان را به يك راه پيشرفتي انداخته و چنين خواسته كه آن راه را گام بگام پيمايند.

🔸ديگري آنكه آينده‌ی جهان پرشكوه‌تر و ارجدارتر از گذشته‌ی آن خواهد بود.

اينها چيزيست كه ناگزير بايد پذيرفت و براي گريز از آنها راهي نيست و چون اينها پذيرفته شد نتيجه آن خواهد بود كه دين نيز در پيشرفت باشد ، زيرا

🔸دين دستور زندگانيست و ناگزير بايد با زمان همگام باشد.

دوباره ميگويم : امروز جهان ديگر شده و صدها چيز نوين پيدا گرديده و چه درباره‌ی شناختن خدا و دانستن معني جهان ، و چه در پيرامون آيين زندگاني بگفتنيها و ياددادنيهاي ديگري نياز افتاده. ما اگر در اين زمينه بسخن پردازيم رشته بس دراز باشد و اينست تنها بيكي دو مثالي بس ميكنيم.

[9] : بَعَلزِبول به گفته‌ی انجیل سرکرده‌ی دیوها بوده. (لوقا 11 : 15 ، 18 و 19)
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانه‌هايي كه مسلمانان مي‌آورند - تکه‌ی سوم

2ـ مردم دين را بكار نمي‌بندند
يك بهانه‌ی ديگر همينست. پس از آنكه از پاسخ شما درماندند ، تو گويي آن گفته‌ها را نشنيده‌اند ، بيكبار چنين گويند : «مردم به دين عمل نمي‌كنند ، اگر عمل كنند همه‌ی كارها درست مي‌شود».
مي‌گوييم : اين سخن راست نيست. مسلمانان به هرچه باور مي‌دارند (و مي‌توانند بكار بست) بكار مي‌بندند : نماز مي‌گزارند ، روزه مي‌گيرند ، قرآن مي‌خوانند ، مسجد مي‌سازند ، در هر شهري گنبدهايي برپاست و زيارت مي‌كنند ، خمس و زكات مي‌پردازند ، به مكه مي‌روند. همه چيز را فراموش كرده ، از همه‌ی سرفرازييها چشم پوشيده اينها را بكار مي‌بندند.
در اين سالهاي جنگ و گرفتاري ما ديديم مسلمانان از رفتن به مكه چشم نپوشيدند و به هر دشواري مي‌بود خود را بآنجا رسانيدند.
پارسال دولت ايران آگاهي داده بود كه ايرانيان به مكه نروند و ما ديديم كه گوش ندادند و چنانكه سپس دانسته شد شش‌هزار تن قاچاق و پنهان رفته ، و با دشواريهاي بسياري خود را به مكه رسانيده بودند.
در ايران شيعيان از روي باورهاي خود روضه مي‌خوانند ، سر مي‌شكنند ، سينه مي‌زنند ، زنجير مي‌زنند ، مرده‌هاي خود را از گور بيرون آورده براي قم و عراق بار مي‌كنند. خود را در ديده‌ی بيگانگان رسوا گردانيده ، دست از اين كارها برنمي‌دارند. حاجيها و مشهديها چون از روي كيش خود دولت را «غاصب» دانسته‌اند با صد نيازي كه بدولت مي‌دارند با آن دشمني مي‌نمايند ، كه تا مي‌توانند از دادن ماليات و از فرستادن فرزندان خود بسربازي بازمي‌ايستند ، بقانون ارج نگزارده شكستن آن را مايه‌ی سرفرازي مي‌دانند.
همه‌ی اين كارها را از روي دستور دين مي‌كنند ، پس شما چگونه مي‌گوييد : «مردم عمل نمي‌كنند»؟!. آري از زماني كه دانشهاي اروپايي رواج پيدا كرده در هر كجا دسته‌هايي از مسلمانان از دين رو گردانيده‌اند و بدستورهاي آن كار نمي‌بندند ، و همين نشان ناتواني دين و دليل راست بودن گفته‌هاي ماست. همين مي‌رساند كه دين نيروي خود را از دست داده ، در برابر گمراهيها پايداري نمي‌تواند. به هر حال بكار نبستن دستورهاي ديني عنواني در دست شما نبايد بود. زيرا ديگران كه آن را بكار مي‌بندند بدتر و آلوده‌تر از اينانند ، و زيانهايي كه ما يكايك شمرديم خود نتيجه‌ی پابستگي به دين و بكار بستن دستورهاي آن مي‌باشد.
اين خود داستان شگفتي است كه ما بايشان از نادانيها و گمراهيهايي كه در خود كيشها جا گرفته ، و از بديهايي كه مسلمانان گرفتار شده‌اند سخن مي‌رانيم ، آنان خود را به نافهميدن زده مي‌گويند : «مردم عمل نمي‌كنند. اگر عمل كنند همه‌ی كارها درست مي‌شود». اين را مي‌گويند و هيچ نمي‌فهمند كه پاسخ ايرادهاي ما نيست. نمي‌فهمند كه چون نادانيها و گمراهيها از خود كيشها و در خود آنهاست ، مردم هرچه بيشتر بكار بندند بدتر خواهد بود و زيانها فزونتر خواهد گرديد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 1

🔸 آپيوس كلاديوس1 كه نزد تيكران فرستاده شده بود (و او همان اپيوس برادرزن لوكولوس بود) رهنمايان تيكران او را چرخانيده از راههاي بسيار دوري مي‌بردند. آزاد كرده‌ي او كه مردي از سوريا بود از چگونگي آگاهش گردانيده و راه راست را باو نشان داد و اينبود آپيوس آن راه دور و پيچيده را رها كرده و براهنمايان «بدرود» گفته در چند روز از يوفراتيس (فرات) بگذشت و به انيتوخ (انطاكيه) در بالاتر از دافني2 رسيد. در آنجا باو دستور دادند كه در انتظار تيكران بنشيند كه اين هنگام بتازگي شهرهايي را در فنيگيا گشاده و كساني از بزرگان و سركردگان را بسوي خود كشيده بود كه خواه و ناخواه فرمانبردار او شده بودند و از جمله‌ی آنان زاربينوس3 پادشاه كوردوينيان4 بود. نيز بسياري از شهرهايي كه لوكولوس گشاده بود در اينزمان با تيكران رابطه داشتند و او وعده مي‌داد كه آنان را از زيردستي روميان رها خواهد گردانيد. ولي كنون را بايستي همچنان فرمانبرداري لوكولوس را نمايند. پادشاهي ارمنستان بنيادش بر زور و ستم و بر يونانيان درخور شكيبايي نبود. بويژه از زمان اين پادشاه كه چون بزرگ شده بود هيچگونه ستم و سختي دريغ نمي‌داشت و از شهرگشاييها كه مي‌كرد روزبروز گردنكش‌تر مي‌گرديد. بگمان او هر آنچه نيك است و مردم آن را مي‌پسندند نه تنها ازآن اوست بلكه جز براي او آفريده نشده. او نخست فرمانرواي كوچكي بوده و اين هنگام يكي از شهرگشايان گرديده بود چنانكه اشكانيان را بزبوني‌ای كه تا آنزمان نديده بودند رسانيده و بين‌النهرين را پر از يونانياني گردانيده بود كه از كيليكيا و كاپادوكيا بيرون مي‌آورد. نيز تازيان چادرنشين را از جاهاي خود كوچ داده بآن نزديكيها آورده بود كه بدستياري آنان سوداگري را رواج دهد.
يك دسته از پادشاهان پاسبانان خاص او بودند و چهار تن ايشان را هميشه همراه خود داشت كه چون سوار مي‌شد از پهلوي اسب او مي‌دويدند و چون بر تخت نشسته و بر مردم فرمان مي‌راند آنان دست بسته بر سر پا مي‌ايستادند. حال ديگران هم اين بود كه آزادي خود را باخته و تن‌هاي خود را براي هر گونه شكنجه آماده گردانيده بودند. آپيوس بآن نمايش تياتري اعتنا نكرد و هرگز خود را نباخته همينكه توانست نزد پادشاه برسد چنين گفت كه آمده مثرادات را بخواهد وگرنه جنگ را بر تيكران اعلام كند. تيكران اگرچه مي‌خواست با آپيوس به نرمي سخن گويد و چهره‌ی خود را باز و خندان نشان بدهد با اينهمه نتوانست خشم خود را از آن زبان آزاد كه از يك جوان مي‌ديد فرونشاند و از پيرامونيان خود پنهان دارد. زيرا از بيست و پنج سال يا بيشتر كه او پادشاه بود شايد اين نخستين بار بود كه سخني آزادانه و دليرانه از كسي مي‌شنيد. بهرحال چنين پاسخ داد كه مثرادات را بدست نخواهد داد و اگر روميان بجنگ برخيزند بنگهداري خود خواهد كوشيد و از لوكولوس خشمگين بود كه چرا در نامه‌ی خود او را شاه خوانده نه «شاه شاهان» و از اين جهت مي‌گفت در پاسخ ، او را با لقب «امپراتور» ياد نخواهد كرد. به آپيوس هديه‌هاي بزرگي فرستاد ولي او نپذيرفت. و چون چيزهاي ديگري بر آنها افزوده دوباره فرستاد اپيوس براي آنكه نگويند از روي خشم نمي‌پذيرد تنها يك قدحي را برداشته بازمانده را پس فرستاد.


1ـ Appius clodius
2ـ Daphne نام شهريست و گويا مقصود از ياد آن اينست كه گمان خواننده به انطاكيه‌ی معروف نرود.
3ـ Zarbienus
4ـ Cordyeni گويا مقصود همان كلمه‌ی كرد است كه در كتابهاي روميان و يونانيان باستان بشكلهاي گوناگون ياد كرده مي‌شود.
بکار بستن دستورهای کیش شیعی یا به گفته‌ی ملایان : انجام اعمال «دینی»
رفتن به زیارت «حرم حضرت معصومه»